‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
**بسماللهالرحمنالرحیم**
بله، نکته. سؤالاتی که میپرسید، مرتبط با همین بحث خودمان است که با کسی که ذهن خالی دارد، چطور باید بحث کرد؟ اتفاقاً بحث ما همین است. میخواهیم ببینیم که قرآن با کسی که ذهنش خالی است، چطور صحبت میکند. قرآن که از اول نگفته: «خب، ببین، من را که قبول کردی، من هم قرآنم.» از این به بعد، خیلی از آیات ما، گفتوگو با کفار است. «یا ایها الناس»، «یا ایها الکافرون». بسیاری از آیات ما، ادبیاتش عمومی است. بسیاری از آیات طوری است که با کسی که هیچی را قبول ندارد، گفتوگو میکند.
و جالب این است که اصلاً آیه تدبر در قرآن، خطابش به کفار است: «أَفَلَا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا» (آیا در قرآن تدبر نمیکنند یا بر دلهاشان قفلهایی است؟). «لِیَدَّبَّرُوا آیَاتِهِ» (تا در آیاتش تدبر کنند). تدبر مال طلبههاست؟ مثلاً آیات خدا به کی توصیه کرده که تدبر کنیم؟ به عموم که نه، به مسجدیها هم که نه، به طلبهها هم نه، به کفار گفته تدبر. گفته برویم. قرآن با خود قرآن اثبات میشود. قرآن با چیز دیگری اثبات نمیشود؛ همانطور که خدا با خدا اثبات میشود، قرآن با قرآن اثبات میشود. و راه اینکه بفهمی قرآن حق است، فقط این است که خود قرآن را بخوانی؛ کامل بخوانی، زیاد بخوانی، همهی جاهایش را به همدیگر پیوند دهی و بخوانی و بروی و در آیات قرآن تناقض پیدا کنی. اگر تناقض پیدا کردی، تناقض به معنای منطقیاش، در تناقض هشت وحدت شرط است. برای تناقض، هشت وحدت باشد که ملاصدرا میگوید نه تا وحدت است، برخی اساتید ما میگویند ده تا و نهمیاش وحدت حمل شایع صناعی و حمل مشترک. چیزی نمیفهمی. یعنی مثلاً با خط میخی برایش برابر است. آفرین. من این را از کجا فهمیدم؟ خودم از تدبر! سطح همه برابر باشد. یک سطحیاش را همه میفهمند. این همه آیات عمومی دارد.
البته ما از همین جا میخواهیم بحثمان را شروع کنیم. بحث ما در این کلاس، حالا امروز یک کمی سرعتمان کم شد و بحثهای دیگر کردیم، ولی اصل بحثمان تو همین است: «آسمان را نگاه کن، شتر را.» «أَفَلَا یَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ.» دافعه دارد. الان برایش شتر را نگاه کن. اتفاقاً میگوید: «برو نگاه کن.» بعد میروم نگاه میکنم، میگویم: «واقعاً آقا، این چهارپا که هست، چرا خیلی میفهمد؟» وقتی شما تدبر میکنی در همین کیفیت خلقت شتر، میبینی که آقا، شتر شکل بقیه است، ولی شکل بقیه نیست. چهارپا، سواری هم میدهد. نه معدهاش مثل بقیه است، نه هضمش مثل بقیه است، نه قدرت و استقامتش مثل بقیه است، نه کبدش، نه آبی که در خودش نگه میدارد، نه مسافتی که طی میکند. اینکه مثل اسب است! چرا این شتر متفاوت شده؟ اون ژن حیوانی که در همهشان مشترک است، موقعیت زیستبومشان هم که مشترک است. شتر یک جا متولد شده، همان جایی که اسب متولد شده. چرا کارایی اسب را ندارد؟ کینهاش اینجوری است. شما خار را میگذاری جلوی شتر، گاز میزند، میخورد. فیلم خار خوردن شتر خیلی جالب است. فیلمش را ببینید. در اینترنت جستجو بکنید. قشنگ مثل بستنی میخورد. پوست و اینها. فضای دهانش مثل بقیه است. چه کسی این را این شکلی کرده؟ کجا این تفاوت شکل میگیرد؟
خیلی نکتهی مهمی است. اصلاً اصل ورود بحثمان همینجاست. یعنی اصلاً زاویهای که قرآن مباحث توحید را مطرح میکند، همینهاست؛ از محسوسات استفاده میکند، ولی با یک تعمق و تفکری که به تو میدهد نسبت به همین امور حسی کاملاً عیان، در برابر تو و در اختیار تو که حالا عرض میکنم. گرانیگاه استدلالهای قرآن در این سیر چیست؟ قرآن اتفاقاً از بحثهای توحید ذات شروع نمیکند، مثل فلاسفه. قرآن از امور حسی و محسوس، عیان و وجدانی و فطری استفاده میکند. کاملاً برعکس، از افعال شروع میکند. این را چه کسی اینجور کرده؟ این کار چه کسی است؟ چه کسی میتواند؟ از «میتواند»ها و «نمیتواند»ها شروع میکند. این همان است که ما در فصل اول بحث توحید کاربردی گفتیم. امیرالمؤمنین میفرماید: «من از همین نمیتوانمها، خدا را شناختم.» از همین نمیتوانمها، خدا را شناختم. از نمیدانمها خدا را شناختم. اصلاً فضای خداپرستی همین است. تعبیر میکنند در عرفان به معرفت نفس. ما در عرفان یک سیری را میرویم، در کلام یک سیر دیگر داریم میرویم. این کلام و عرفانمان باید با همدیگر منطبق شود. و راه فقط روی آوردن به قرآن است. اگر به قرآن روی آوردیم، خداشناسیمان جوری میشود که از دل همین خداشناسی، خداپرستی درمیآید. و مدل قرآن این مدلی است.
قرآن اصلاً فضا را به سمت وحدانیت خدای متعال یا نمیبرد، یا خیلی تکوتوک حرفش این است که من یک دانهام، واحدم. در حالی که همهی تکیهی فلسفه و کلام معمولاً به همین است که اثبات کند خدا یک دانه است. خب، شیرفهم شدی؟ یک دانه است. فهمیدی دو تا نیست. حل شد؟ هی شصت بار میگوید: «باز هم بگویم؟ اونجوری هم بگویم؟ ایجوری هم؟» آقا، همه میدانند خدا یک دانه است. یا دو تا نیست که مبدأ وجود دو تا باشد. اصلاً چیزی را حل نمیکند. ما الان آخر بحثمان سر این است که حرف گوش کن. چه کسی از تو دل برده؟ گیر توحید ما اینجاست. به چه کسی دل دادی؟ چه کسی را منشأ اثر میدانی؟ چه کسی را کاره میدانی؟ کاره، آن کسی که کاره میدانی، خدای توست. خداپرستی یعنی خدا را همهکاره بدانی. اینهایی که خدا را یک دانه بدانی، آن را که همه میدانند. احمق باشد که بگوید خدا دو تا است! دو تا خدا داریم؟ این که خیلی باز است. بحث سر این است که تو کاره که میآید، همه، من و تو، طلبه هم میلنگیم. میگوییم: «حالا خدا هم هست، ولی شهرت هم خیلی، تو لیست باشم خیلی، من بدون لیست رأی نمیآورم، بدون حمایت فلانی رأی نمیآورم، بدون تأیید فلان جا رأی نمیآورم. من تا امامم آنقدر گنده نباشد، احترامم نمیکنند.» خدا کجایش هست؟
و نکتهی قضیه تو چیست؟ نکتهی قضیه این است که ما خدا را کاره میدانیم، چرا خداپرست نمیشویم؟ چون خودمان هم کارهایم. چون زید و اکبر و تقی و آسمان و زمین و اینها را هم کاره میدانیم. و مدل توحید قرآن این مدلی است که اول برایت اثبات میکند که همه هیچکارهاند و از این منتقل میشوی به توحید. این یک توحید دیگر است و کاملاً چیست؟ آقا، برای فردی که خالیذهن است، کاربرد دارد. نکتهاش را گرفتی؟ این چیزی است که با فرد خالیذهن هم کاملاً میشود گفتوگو کرد.
هر کاری که میکنیم، خدا به ما فرصت انتخاب و انجام داده است. و هر کاری که میکنیم، اثرش را خدا بخشیده. خدا به ما قدرت کار کردن داده است. اولاً خود این کار کردن از اوست و خدا اثر این کار را بخشیده است. این دو تا را باید به آن توجه تف تقدیر و اینها بحث دیگری است. جلوتر در مورد بحث، یک جنبه صفات الهی، یک جنبه در واقع کیفیت خلقت خدا و رابطهی انسان و خدا بحث عمیقی هم. و یک پایههای کلامی هم دارد. یعنی پایههای معارفی دارد. پایههای نقلی فعلاً آنقدری که ما میخواهیم کار داریم، با آن همین امور وجدانی، واضح، محرز، ثابتی است که همهمان. آن که حالا این به چه نحوی است؟ این اختیار دقیقاً کجاست؟ بحث دیگری است.
تواناییهایی دارم. من میبینم این توانایی من هزار جا جواب نمیدهد. من از ناتواناییهای خودم به یکی دیگر منتقل میشوم که او فاقد این ناتواناییهاست. و وقتی فاقد این ناتواناییهاست، یعنی واجد توانمندیهاست. میخواهم به او برسم. فعلاً هم کار ندارم. اصلاً یک دانه است، دو تاست، پنج تاست. ویژگیهایش چیست؟ نکتهی بحث را گرفتید؟ یا شما سؤال بپرسید دوستان، مرتبط شود. بحث از دستمان درنرود، چون جلوتر مفصل به آن میرسیم. ولی اساساً خدای متعال، قولش شبیه قول ما نیست. و یکی از مباحث بسیار مهم در بحثهای توحیدی که مدل قرآنی است، قرآن به شدت تأکید به تسبیح دارد. و تفاوت توحید قرآنی با توحید فلسفی، یکیاش همین است که توحید قرآنی در آن تسبیح خیلی پررنگ است.
قرآن هی ما را میبرد تو امور محسوس، آن جنبهی کمالیاش را میگوید، بعد دامن خدا را جمع میکند، میگوید: «ببین، هیچکدام از این نقایصی هم که تو اینها هست، خدا ندارد.» بیا برویم بیرون. سبحانالله. این کار را خدا کرد، ولی تو الان میگویی آنطوری کرد. سبحانالله. خدا به آتش گفت. خدا آتش را گلستان کرد. تو میگویی، تو فکر میکنی خدا گفت؟ سبحانالله. خدا که خدا آتش را گلستان میکند، ولی تو با ذهنت میروی سمت اینکه خدا میگوید به آتش که گلستان باش. آره، میگوید، ولی نه مثل گفتنهای شماها. این قرآن هی میبرد تو امور محسوس، کمالی که تو آن امور محسوس هست، کمال خدا را نشان میدهد. ناتوانایی غیر خدا را نشان میدهد. و چون با ذهن تو آلوده است به دنیا و امور حسی، دامن خدا را از این امور حسی جمع میکند. یک تسبیح هم تنگش میاندازد. از بحثمان توحیدی میآید بیرون. میگوید: «چه کسی اینجا آتش را گلستان کرد؟ چه کسی میتواند آتش را گلستان کند؟ شماها میتوانید؟ بسمالله. نمیتوانید؟ پس کار یکی دیگر است.» آن چه کسی است؟ هر کسی هست، ولی خدا همان است. روشن شد؟ کار ندارم. اصلاً جنسش چیست و کجاست و چند تا است و ویژگیهایش چیست؟ ولی تو اینجا اقرار کردی که تو نمیتوانی، یکی دیگر میتواند. تو خدا را دیدی. تو فعل خدا را دیدی. تو خدا را با همهی وجودت اینجا لمس کردی. خوب شد؟ درست شد؟ حالا خدا چه مدلی این کار را کرد؟ این باز یک بحث دیگر است. این یک لول بالاتر است تو بحثهای کلامی و معرفتی. ولی هر مدلی که این کار را کرد، شبیه شماها نیست که شماها میگویید. بعد یک چیزی میشود. ما گفتنمان، گفتارمان با رفتارمان دو تاست. به خاطر محدودیتهایی که داریم. ما فاصله است بین گفتنمان و شدن. ما یک فرایندی باید طی بشود که گفتنمان تبدیل به شدن بشود. به خاطر نقص وجودیمان است، به خاطر محدودیتهایمان است. میگویم: «پارچ پر از آب بشود.» تا حالا یکی این را بشنود و بفهمد و راه بیفتد و برود این را آب کند و بیاید، چقدر طول کشید؟ خدا دیگر این محدودیتها را ندارد. خدا گفتنش، شدنش است. شدن آن مسئله هم گفتن خداست. روشن شد؟
اسماء الهی دارد و اسماء الهی دستور. یک سری اسماء بالاتر، یک سری اسماء پایینتر. اسم اعظم که گفته میشود، همین است دیگر. دو ترم درس، بلکه بیشتر، چهار ترم. اگر برهان «فورجی» به آن میگویند، برهان میخواستم بگویم تباین، چه میخواهد؟ «بین» میخواهد. درست است؟ زوج تا کجا زوج است؟ یک نقطهای است که زوج را از فرد جدا میکند. درست است؟ شما هر مدل نگاه کنی، با چه چیزی جدا میشوند؟ ما زوج داریم، یک فرد داریم. یک ممیز زوجیت و فردیت داریم. یک چیزی داریم که زوج را جدا میکند. یک بین داریم بین زوج و فرد. بله، الان میگوییم آن بینش چیست؟ نمیدانیم، ولی بینی هست. عدد دیگر؟ نمیگوییم مثلاً زوج و فرد، «بین» زوج و فرد. بله، ما تو آن اعتباری که کردیم، «بین» زوج و فرد را عدد حساب نکردیم. ولی زوج و فرد وقتی قرار است دو تا باشد، دو تا بودنش یک چیزی آن وسط میخواهد که اینها را بکند دو تا. یک دیوار میخواهد که این تا اینجا زوج، از اینجا فرد. نمیشود. اگر هیچی نباشد، اینها یکی میشوند. چون هیچی که نمیتواند اثر داشته باشد. اثر مال یک چیزی است. اثر دارد. اثرش تفکیک است. تمایز. ممیز باید باشد که تمایز باشد. چطور میشود تمایز داشته باشیم بدون ممیز؟ درست است؟ باید یک چیزی باشد که بینونت ایجاد بکند، که بین داشته باشیم. نمیشود که بینی داشته باشیم بدون بان داشته باشد. ماهیت. یعنی فرد یک چیز است، زوج یک چیز. و یک چیزی زوج و فرد را از هم متمایز کرد. هرچه باشد به هر حال. مفهوم خالی، مفهوم ذهنی خالی که کاربرد ندارد. صرفاً اعتراض.
چه کسی آمده، گفته که آقا، به همین نقص حد داده؟ نقص یعنی چه؟ یعنی من از این حد دیگر جلوتر نیستم. از این حد جلوتر نمیتوانم بیایم. چه کسی این حد را برای من تعیین کرده که از این حد جلوتر نیایم؟ نقص یعنی همین دیگر. نقص اینکه آقا، من را اینجا محدود کردند، گفتند از اینجا جلوتر نرو. من ناقصم. از اینجا نمیتوانم جلوتر بروم. نمیتوانم. چه کسی حد بریده برای من؟ در این ناتوانی چه کسی بریده؟ چه کسی توانایی را از یک جایی بریده شده؟ ناتوانی. روشن شد؟ نقص که وجود ندارد. نقص عدمی است. یک کسی از یک جایی وجود را بُرش داده. ما به آن بُرِش میگوییم نقص. آن بُرِش وجود، نقص است. نقص وجودی ندارد. من میگویم: «آقا، این چایی کم است.» چایی کم است، یعنی کمیاش کجاست؟ کمیاش به خودش برمیگردد. این باید پر باشد. این از این جهت که بقیهی این لیوان خالی است، به این مقدار میگوییم. کمی نداریم ما. چه کسی را کمش کرده؟ روشن شد؟ کمی که داریم، یک کمکننده داشته. آن کمکننده کسی است که به این، به این حد داده. و این کمی، اینکه حد این است، یک حادی دارد. یک کسی این را کم قرار داده است. روشن است چه میگویم؟ پس یک فردی میخواهد. یک چیزی میخواهد. یک وجودی هست. یک کسی دیگری هست. حالا مستقل یا غیر مستقیم. یک کسی دیگر است. اگر قرار باشد دوئیت خدا، این به دو منحصر نمیشود. در مورد ظلمش گفتیم. یک دانهی ظلمش، بینهایت ظلم است. یک دانهی شریکش هم، بینهایت شریک. چون بین این و آن، یکی باید باشد که این نفر سوم است. اینها را از هم مفارق کرده. گفته تو اینجا، او آنجا. و وقتی سه برداشت، بین یک، دو و سه هم باز دو تا دیگر میخواهد. میشود پنج تا. بین یک، دو، سه، چهار، پنج. باز بین اینها. معلوم شد چه شد؟ برهان «فورجی». خیلی متوجه سؤال نشدم. یک چیزی فهمیدم. میفهمم که شما میخواهی کشف بکنی که الان این بینی که داریم میگوییم، چه مدلی است. ولی نفهمیدم که دقیقاً چه مدلی داری کشفش میکنی.
یک کسی هست که قدرتش و احاطهاش به من، از احاطه و قدرت من به خودم بیشتر است. و اراده و قدرت من در طول اراده و قدرت اوست. زیر سیطره است. الان این نوری که اینجا هست، این لامپ را شما بردار، ببر تو آفتاب روشن کن. مثلاً میگویمها. این مثال از جهت اینکه دو تا نور اینجا داریم، مثال، مثال درستی نیست، ولی از جهت نورش میخواهم بگویم که این نور الان این لامپ را روشن کرده، حیاط را. ولی روشنایی حیاط از این لامپ نیست. دوباره میگویم، روی مثال دقت کنید. شما فقط از جهت نورش تشبیه بگیریدا، نه از جهت دو تا. چون ما اینجا تو این مثال یک لامپ داریم که نورش را از جای دیگر گرفته. یا خورشید داریم که نورش را از جای دیگر گرفته. لامپی که الان تو حیاط روشن است، لامپ هم روشن است و نور دارد، ولی روشنایی حیاط از این لامپ نیست و آن نور غالب است به این نور. این نور گُم است تو نور خورشید. با اینکه نور هستها، ولی نورش تو نور خورشید گُم است. کیفیت رابطهی ما با خدا میشود که بحثش بحث مفصلی است دیگر. یعنی روشنایی حیاط از این نیست و خورشید که همین نور را هم دارد پخش میکند تو حیاط، از یک جهتی مثال بهتر است. اصلاً کلاً چون خدا هم در قرآن بحث نور را مطرح کرده برای توضیح مباحث توحیدی. از یک جهت بحث نور کلاً، نور شدت و ضعف دارد. مراتب دارد. از این جهت بحث توحیدی را خوب میتواند بیان کند. تو این مثال ما که نه، ولی تو حقیقتش بله.
استاد عرضم به حضورتان که الان شما سیر بحث. آره، من هم احساس میکنم یک کمی اگر دوستان حوصله بکنند، بحث را پیش ببریم بهتر میشود. این تو دل این بحثها اثبات خدا نهفته است. یعنی خدا برای فطرت و وجدان ما ثابت است. اصطلاحاً میگویند تحصیل حاصل. یعنی ما اثبات خدا دیگر نمیکنیم، چون خدا ثابت است. و مسئله این است که ما توجه به این خدایی که پیش خودمان ثابت است، نداریم. مدل قرآن این است که میخواهد این فطرت را بیدار کند. با توضیحات، با مثالهایی که میزند ما را متنبه به همین نکته میکند. حالا میخوانم. چندین آیه دارد. میخواستم امروز، فکر میکردم خیلی بحثمان پیش بیاید، ولی اصلاً وارد بحث هنوز نشدیم. دوستان حوصله.
مدل قرآن این مدلی است که از ناتواناییهای ما شروع میکند. مدل فلسفی میگوید که مثلاً تو مثلاً داری، چه کسی بهت داده؟ بله، ما منتقل میشویم به یکی دیگر، ولی معلوم نیست که خیلی به او دل هم بدهیم. مثلاً برهان نظم. مدلی بنده وقتی تو دانشگاه فردوسی مثال گفتم، آنجا یک ستونی بود، گفتم مثلاً مدل برهانهای فلسفی مدلی است که میگویند که این ستون میتواند خود به خود اینجا شکل گرفته باشد؟ همه میگویند: «نه، حتماً یک سازنده داشته است.» شما بگویید: «قربون سازندهاش برویم!» قربون سازندهاش نمیرود. فقط تصدیق میکند که سازنده دارد. ولی قرآن یک مدلی خدا را مطرح میکند که تو نمیتوانی قربانش نروی. نوکر. گرفتید؟ این تفاوت روش قرآن با روشهای فلسفی و استدلالی است. میگوید: «خدایی که فقط تو ذهن ثابت بشود نمیخواهم. خدا دلبر است. خدا الهه است. خدا معبود است. خدا معشوقه است. خدا آنی است که قربانش میروی. خدا آنی است که میپرستیاش. خدا آنی است که فطرتاً مجذوب اویی. دلدادهی اویی. شیفتهی اویی.» خدا، خدایی است که شیفتهاش هستی. این خیلی فرق میکند. و مدلهای برهانی قرآن فوقالعاده است. دیوانهکننده. دیوانهکننده است. یعنی هم بحث را برایت ثابت میکند، هم دل میبرد.
حالا خیلی نمونه داریمها. یعنی خیلی هم دوست دارم تو این جلسات هی اینها را بخوانیم. فرصت باشد. آرامآرام هی اینها را بخوانیم. مدلهای استدلال قرآن دربیاید. مثلاً شما اگر تو قضیهی گوسالهپرستی سامری بودید، چه شکلی اثبات میکردید که این گوساله خدا نیست؟ میشکوند، دیگر. چه؟ حافظ قرآن. این مدلی است؟ سورهی اعراف. خب، خیلیها میخواهند بعد از یک جایی دیگر حاجت برآورده میشود. این گوساله داد. چند تا بت بودند. گذاشته بود دست بت بزرگ. الان چند تا گوساله باشد. ما بودیم میگفتیم مثلاً آقا، این گوساله مثلاً برهان چه میدانم، امکان و وجوب و امکان، برهان فلان، برهان نظم، برهان این خدای سازندهای دارد و این حرفها. قرآن این مدلی است، با اینکه درست است. نمیخواهیم بگوییم اینها غلط است. ببین، همهی حرف این است که اینها درست است، ولی با اینها کسی خداپرست نمیشود. من خداشناس ممکن است بشوم. کار خدا بود. چه جالب! ولی خداپرستی که دل ببرد. آره. «هَرَفَکُمْ تَصْنَعُونَ» دارد. «تَسمَعونَ» دارد. «هرَفَکُم»، یعنی میتراشید. یعنی یک مادهی اولیه را تراش میدهید. یک چیزی که خودش یک پایهای دارد. تازه کمش میکنیم. بعد بهش میگوییم بت. آن یک مدل برهان دیگر است. اینجا فرق میکند. اینجا تو قضیهی گوساله که آمده، ظرافتهایی دارد. هر کدامش ظرافتهایی دارد. یک ابعادی دارد. این گوساله صدا میداد. و بعد مثلاً چه میدانم، یک ابعاد ملکوتی خاصی درش درست کرده بودند. خیلی دلبری میکرد. از اینها میگوید که «اَو لَم یَرَونَ اَنَّهُ لا یَکَلِّمُهُم وَ لا یَهدِیهِم سَبیلًا» (آیا نمیبینند که گوساله با آنان سخن نمیگوید و راهی به آنان نشان نمیدهد؟). میگوید: «این خدا بود؟» صدا میداد. خوب باهات حرف هم میزد. راه هم بهت نشان میداد. اینکه راه دیگر بهت نشان نمیداد. خدا آنی است که باهات حرف بزند. راه بهت نشان بدهد. مگر الان خدایی که ما قبول داریم، باهامان حرف میزند؟ راه بهمان نشان میدهد؟ نکتهاش به همین است که اتفاقاً شما اگر توحید و مسیر خودش را بروی، دقیقاً که خدا همین مدلی هست، مسیر دیگر رفتهایم خودمان. این مدلی نیست. نیاز نداریم به اینکه خودمان راه بهمان نشان بدهد. ولی خدایی که قرآن میگوید، اتفاقاً از همین جا شروع میکند: «اَعطا کُلَّ شَیءٍ خَلقَهُ ثُمَّ هَدی» (تمام خلقت را آفرید، سپس هدایتش کرد). ما اصلاً خیلی درگیر این هدایت نیستیم. خدای ما خیلی کارکرد هدایتی ندارد. راهنمایی خیلی ندارد. قرآن اتفاقاً یکی از نکات تأکیدیاش و یکی از دریچهها و دروازههای ارتباطی که تعیین کرده برای ارتباط با ما و نشان دادن خودش با ما، همین هدایت است. تو که نمیتوانی تشخیص بدهی کدام وری بروی. تو که نمیدانی. خب، چه کسی قرار است به تو راه نشان بدهد؟ این گوساله خدا نیست، چون این آنی که میداند نیست. این آنی که میتواند نیست. این آنی که میداند و میتواند نیست. برو اموراتت را ازش سؤال کن. خدایی که میبینید این خدایی که دیگر پیغمبر هم نمیخواهد. اینها خیلی خوشحال بودند. میگفتند: «آن چه خدایی است که همهاش باید وایسی موسی چه میگوید؟ خودش دیگر مستقیم هست. میبینیمش. خیلی خوب شد. یک قدم نزدیک شدیم. از موسی عبور کرد. خودش را دیگر داریم میبینیم. خیلی ما جلو افتادیم.» خب، آنجا از موسی هرچه میپرسیدید، جواب میداد. راه نشان میدادید و میرفتید و نتیجه میگرفتید. الان این از یک قدم جلو افتادهاید. از این هم بپرسید جواب بدهد. نتیجه بگیرید. اموراتتان را سؤال کنید. تورم را چطور کنترل کنیم؟ برو از گوساله بپرس. درمان فلان بیماری چیست؟ برای مثلاً فلان حاجت چکار کنیم؟ و همینطور مسائل مختلف مادی، معنوی. آنجا آمدیم گفتیم: «آقا، این مقتول را میخواهیم ببینیم قاتلش کیست؟» مگر نپرسیدید از موسی؟ موسی مگر جواب نداد بهتان؟ گفت: «گاو سر ببرید.» گاو را که سر بریدید، زدید به مقتول، مگر زنده نشد؟ درست است؟ از من پرسیدید، جواب دادم. میخواهی من را دور بزنی؟ موسی را دور بزنی؟
سورهی طه، آیهی ۱۱۸: «وَاَخرَجَ لَهُم عِجلًا جَسَدًا لَهُ خُوارٌ» (و برای آنها گوسالهای ساخت که جسمی بود که صدایی گاوگونه داشت). مردم چه گفتند؟ «فَقالوُا هذا اِلهُکُم وَ اِلهُ مُوسیٰ» (پس گفتند: این خدای شما و خدای موسی است). پس موسی هم که میرود هی میگوید: «من با خدا حرف میزنم.» با همین حرف میزند. خب، مگر موسی کلیمالله نبود؟ حرف میزد، جواب میگرفت. شما هم کلیمالله باشید. پس معلوم میشود آن خدا نیست. گرفتی نکتهاش را؟ مدل طرح بحث قرآن چقدر فرق میکرد با مدل فلسفی. کاملاً محسوس، کاملاً کف خیابان، بازاری است. و استدلال درش است و عشق هم درش است. عشق درش است. ارتباط درش است. ارتباطش به همین است که حرف میزنی، جواب میگیری. ببین چه خدایی است! هر سؤالی میکنی، جواب میدهد. من اینم. تو فقط بپرس. سؤال چی داری؟ هست دیگر. یکی هست، یکی هست. میخواهم چه کار کنم من؟ من از من بپرس. از من بخواه. ببین، قضیهی گوساله پرسیدی، من جواب دادم. جواب گرفتی قضیهی گوساله را. گوساله بود دیگر. آنجا من بهت گفتم: «گوسالهی مرده را بزن، زنده میشود.» اینکه خودش گوسالهی زنده است. از خودش سؤال کن. چقدر لطیف است! از من که میپرسی، من گوساله زنده را میزنم به مرده. تو خودت که میروی به گوساله زنده میرسی، واسط همین گوساله زنده هم نمیتواند حرف بزند. ببین تفاوت من را با آن. قشنگ بود. چقدر آیات قرآن فوقالعاده است! چند نفرتان شنیده بودید، آقا، که حافظ قرآن است. چه معجزهای؟ این خودش معجزه است. نیاز به معجزه ندارد. این مدل بیان معجزه، نیاز به معجزه ندارد.
بله، با آنهایی دارد صحبت میکند که این قضایا را دیدهاند، دیگر. چه؟ ندیدهایم. شما برو سؤال کن. شما برو درخواست کن. بعد هم آن حجت الهی، آن واسطهی خدا، آن پیغمبر خدا، آن امام، اینها در اختیار بودند. این همه هم خبر متواتر که ملت سؤال کردند، جواب گرفتند. الان هم حتی راهش باز است. این همه آدم توسل میکنند. این پیادهروی اربعین، ملت مگر بیل تو کلهشان خورده؟ همینجور پذیرایی میکنند از این همه آدم؟ برای چه اینجوری است؟ میگوید: «من هرچه خرج کردم، امام حسین صد برابر برگردانده.» امام حسین کیست؟ امام حسین کجاست؟ میگوید: «من هرچه از امام حسین خواستم، بهم دادند. هرچه از امام رضا خواستم، بهم دادند.» حالا نه. نکتهاش چیست؟ نکتهاش این است که خیلیها بودند که جواب گرفتند. جواب نگرفتن، یک بحث دیگر میشود. اثبات شده که جواب میگیرد. این روشن است. جواب نگرفته، پس سر این نبوده که جوابدهندهای نبوده. بحث این بوده که جوابش مصلحت نبوده. یک بحث دیگری میشود. جوابدهندهای نیست. جوابدهنده نیست، ولی هر کسی که رفت از امام معصوم پرسید، جواب گرفت. اگر حاجت داشت، یک وقت سؤالی داشت، پرسید، جواب گرفت. یک وقت حاجت داشت، پرسید، حاجت گرفت. ولو از قبر امام. حالا بماند که بعضیها از قبر امام هم میروند سؤال علمی میپرسند، جواب میگیرند. ملاصدرا میگوید قبر حضرت معصومه متوسل. راهش باز است. منشأ اثر را نمیبرد روی اینکه خدا که باید کامل باشد. اگر محدود باشد، خالق نمیتواند باشد. اینکه، اینکه وجود محض است. اینکه وجود فلان نیست. این وجودش ذاتی خودش نیست. اگر همین را بدهی دست فلاسفه، بگو: «آقا، اینها ملت گوساله میپرستند. چکار کنیم؟» میگوید: «اینکه واجبالوجود نیست. خدا و واجبالوجود باشد.» خب، حالا گفتیم واجبالوجود. مطلب جا افتاد. استدلال داردها، ولی دلکش نیست. دلبر نیست. ولی این مدلی که میگوید از تو آسمانها خدا را خدای تو آسمانها، واجبالوجود فلسفی که میشود واجبالوجود. اینکه نمیتواند واجبالوجود باشد. منشأ اثر خدای قرآن، خدایی است که از روی عمل شروع میکند. و میتوانم و نمیتوانمها. میتواند و نمیتواندها. خیلی نکتهای که گفتم مهم بود. تفاوت بحث ما با بقیهی بحثهایی که حالا ممکن است جاهای دیگر، بحثهای توحید، بحثهای کلام، فلسفی داشته باشیم، این بحث با آن بحث تفاوتش این است. این توحید قرآنی. این فصل دوم. پس عنوانش هست: خداپرستی قرآنی.
توحید کاربردی، فصل ۲: خداپرستی قرآنی. خداپرستی قرآنی روش ورودش و نقطهی آغازش کجاست؟ غایتش چی بود؟ خداپرستی. مبدأش چیست؟ تواناییها و ناتواناییها. میتوانی و نمیتوانی. میدانی و نمیدانی. و خصوصاً تکیه به «تو نمیتوانی، تو نمیدانی.» این نمیتواند، این نمیداند. بتها را، آلهه را، طاغوتها را، این شکلی از چشم ما میاندازد. و فقط نمیخواهد ما یک مفهوم ذهنی از خدا داشته باشیم. یک واجبالوجودی باشد تو آسمان. یک خدایی است که باید باهاش زندگی کنیم. خدایی که منشأ اثر است. «یولِجُ اللَّیلَ فِی النَّهارِ وَ یُولِجُ النَّهارَ فِی اللَّیلِ.» الان که شب میشود، کار اوست. الان که صبح میشود، کار اوست. بعد الان که صبح میشود، یک قاعدهای دارد. یک کاری دارد. یک داستانی دارد. و تو در هر صبحی میتوانی او را ببینی. در هر غروبی میتوانی او را ببینی. در هر گرسنگی میتوانی او را ببینی. «یُطعِمُنی وَ یَسقینِ. وَ اِذا مَرِضتُ فَهُوَ یَشفینِ.» گرسنهات میشود، او غذا میدهد. تشنهات میشود، او آب میدهد. مریض میشوی، او شفا میدهد. گم میکنی، او هدایت میکند. هدایت میکند. دائماً هم بهش نیاز داری. مطالب بسیار مهمی دارد. انشاءالله فرصت بشود که تفاوت جدی این بحث از این، این توحید دیگر با سکولاریسم قابل جمع نیست. این دیگر آن نیست که شما تو مدرسهی دینی میخوانی، بعد میروی تو دانشگاه سکولار میشوی. خدایت هم سر جایش است. خدایت هم آسیب نمیبیند. خدا که خدا. اقتصاد ربطی به خدا. مدرسه میخوانیم. خدا هست و همیشه هم هست. و کاری هم نیست. البته اصطلاحاً تو بحثهای تخصصیترشان بهش میگویند خدای ساعتساز. لاهوتی. بحث مفصلی داریم. انشاءالله فرصت بشود حالا یا هفتهی بعد، یا هفتهی بدتر. بدترش میشود آن ور سال. انشاءالله بحث مفصل در مورد خدای ساعتساز و لاهوتی داریم. خدای ساعتساز لاهوتی، یک اصطلاح دیگر با جای دیگر دارد. خدای رخنه پوش و دکارت این را مطرح. عرض کنم خدمتتان که نه. ساعتساز لاهوتی. لاهوتی، یعنی ما نمیگوییم نیست. هست. نمیگویی من از اول مستقل بودیم. نه. اول اول بهش ربط داشتیم. خودش ما را مستقل کرده. خودش ما را مستقل کرده. گفته: «ببین، دیگر من خلقت کردم. دیگر من حال ندارم. دیگر خودت برو.» دیگر توحید فهم نشده. اصلاً خدا نفهم. خدایی که قرآن میگوید، از همان اولش یکجوری. نه. خدایی که قرآن میگوید، بر اساس تمرکزی که به استدلال و فطرت و وجدان ما دارد، از اولش جوری و تمرکزش روی مسائلی است که اساساً فرصت و مجالی پیش نمیآید برای اینکه تو بتوانی به خدا فقط و اساس فکر کنی. یکیاش اوست. یکی تو «لَم یَلِد وَ لَم یُولَد» و صد جای دیگر. تو سیر الان چه کسی سیرت کرد؟ میتوانی سیر بشوی؟ چطور خودت میتوانی خودت را سیر کنی؟ اصلاً نمیگویم خودت خودت را خلق کنی. خیلی مسئله جلوتر از این حرفهاست. خودت میتوانی خودت را سیر کنی؟ خودت میتوانی خودت را بخوابانی؟ خودت میتوانی خودت را بیدار کنی؟ آفرین. این توحیدهای ما یک خدا داریم و همهی جاها را آفریده و دعواش. توحیدی که قرآن میگوید، طرحش مساوی با کشتن انبیاست. کشتن انبیا. کدام یک از واجبالوجود، ممکنالوجود؟ واجبالوجود خدا. حضرت موسی میآمد میگفت که گوساله. گوساله که واجبالوجود نیست. همه رفتند خانههایشان. خب، بحث یک توحید دیگری است. یک خدای دیگری است. خدای در صحنه. خدای همهکاره. دعوا سر خدای همهکاره است. توحید قرآن این توحید است. وقتی قرار است خدا را همهکاره بدانی، صدای طاغوت درمیآید. صدای نمرود درمیآید. صدای فرعون درمیآید. صدای شیطان درمیآید. صدای نفس درمیآید. نفس خودت که دشمن مهمترین دشمن. واجبالوجود که صدای نفس تو را درنمیآورد. واجبالوجودی که شیطان هم میپرستید. خدای همهکاره است که ابلیس بهش سجده نمیکند. نکته را گرفتید؟ ابلیس در حدی که بخواهد واجبالوجود را قبول داشته باشد که همین الان هم قبول دارد. نکتهاش این است که ما همهاش توحیدی میگوییم. ما به حدی از توحید قانعایم که خود قطعاً آن مراتبش مراتب بالا، که به حسب الانش بالا بود، به حسب واقعش که بالا نبود. که اگر بالا بود که نمیگفتند به آدم سجده کن. که باشد. به هر حال، تو یک مرتبهای از معانست و مجالست با ملائکه بوده است. اشکال ندارد که همنشین از منطقه بالای. مرتبهی بالا. یعنی جهنمی نبوده. مرتبه بالا داشتند. حالا آن اطاعت، اطاعت حد دارد دیگر. همینقدر که خدا را قبول داشته. سجده میکرده به خدا. آدم دعا میکند. تو کرونا یادتان نیست؟ آمریکا دعا میکردند. خود ترامپ نشسته بود داشت دعا میکرد. نه، میخواهم بگویم هنوز درگیری و تنازع نبود. آن حد دعا و ارتباطه را داشت. تصمیمی که از خدای تو خیلی خوبی، چاکرم، فدایت بشوم. خوبیاش؟ یعنی این به آن مرحله تنازع که رسید که حالا تو باید در بستر ارتباط با ولی خدا به من سجده کنی، دیگر امر را از خدا نمیپذیرد. دیگر خدا را خالق میداند، ولی آمر نمیداند. خدا ما را خلق کرده که آن هم قبول داشت. خدا یک دانه است. ما را خلق کرده. خب، اعتقاداتتان درست شد بچهها. پس ما را کسی جز خدا خلق نکرده. خدا هم یک دانه است. خیلی ویژگیهای زیادی هم دارد. کمالات زیادی دارد. قبول است. همه قبول است. همه بیست. قبول دارد خدا خالق است. قبول دارد خدا عزیز است. «بِعِزَّتِکُمْ اَجمَعینَ.» رَبَّهُ. تازه رَب هم قبول است. «رَبِّ بِما اَخَوتَنی لَآوی» (پروردگارا، به آنچه مرا یاری دادی، پناه میجویم). «بِعِزَّتِهِ.» هم ربوبیت خدا را قبول دارد، هم عزت خدا را قبول دارد. «خَلَقتَنی مِن نارٍ» (مرا از آتش آفریدی). خلقت خدا را هم قبول دارد. «اِلی یَومِ البَحثِ المَعلُوم.» معاد هم قبول دارد. «اِنَّکَ رَجیمٌ.» «فَاخرُجْ مِنْها فَإنَّکَ رَجِیمٌ.» (پس از آن بیرون شو که تو رانده شدهای.) این برای اینکه خداپرست نیست. خداشناس است. «اِنَّکَ رَجِیمٌ.» (تو رانده شدهای). خدا گفته که من توحید این مدلی نمیخواهم که همه را بدانی. من میخواهم بپرستی. که آن پرستیدن. حالا بله. حالا آنکه حالا به همه اینها سر جایش درست است. میخواهم بگویم تکیهی معارف. آنکه از ما میخواهند، این است. آنکه غایت وجودی ماست که «وَ ما خَلَقتُ الجِنَّ وَ الاِنسَ اِلاّ لِیَعبُدُونِ.» این است. خداپرستی. شیطان. ابلیس خداشناس بود، خداپرست نبود. و بستر خداپرستی اتفاقاً بستری است که اینجا ولایت میآید وسط. پیغمبر میآید وسط. امام میآید وسط. آن خدایی که میگوید پیغمبر شرک است، که خدای وهابیهاست، خدا نیست. ولی آن خدای آنها با همین بحثهای کلامی و فلسفی دارند. قبول هم دارند. قرآن نیست. خدای قرآن خدای پرستیدن است. و آن خدای پرستیدن، اولوالامر میخواهد. اطیع الرسول میخواهد. واسطه دارد. با واسطه با او حرف میزنی. البته خودت هم میتوانی به یک مرتبهی وجودی برسی که تو هم کلیمالله بشوی. راه برای تو هم باز است. روبهرویت مسدود نیست. حرف بزنی. خدا آنی است که بهت راه نشان بدهد.
نکته را دارید؟ یعنی همهاش تمرکزش روی منشأ اثر است. روی آثار. آنی که مبدأ آثار است. و آنی که از آثار به او منتقل میشود. و تمرکز، مدل قرآن تمرکزش به این است که تو آثار میآید میگوید: «دیدی نتوانست؟ دیدی این این را نتوانست؟» مدل استدلالی این است. حضرت ابراهیم وقتی با نمرود بحث میکند، نمیگوید واجبالوجود. میگوید: «خدای تو کیست؟» میگوید: «واجبالوجود. تو که واجبالوجود نیستی.» میگوید: «خدای تو کیست؟» میگوید: «خدای من این است که «یُحیىِ وَ یُمیتُ.»» از زنده کردن و میمیراندن. «دیدی؟ من هم به یکی حیات دادم. به یکی ممات دادم.» اینطور است. خب، «رَبّی مَن خَلَقَنی فَهُوَ یَهدینِ.» (پروردگار من کسی است که مرا آفریده، پس او مرا هدایت میکند). خورشید را از مشرق میآورد. «مِنَ المَغرِبِ.» خدا هم بگو خورشید از غرب بیاید. این همان برگهایش ریخته. عبارت قرآنی. خدا ما را درگیر کند. میخواهد ما را مشغول کند به خدا. میخواهد ما را متوجه کند به خدا. میخواهد ما را مأنوس کند با خدا. واجبالوجود انس نمیآورد. مشغولیت نمیآورد. ارتباط نمیآورد. عشق نمیآورد. اقناع میآورد. اقناع ذهنی میآورد. ممکن است بعضیها نوابغی باشند، ولی مدل عمومیاش این مدلی نیست. ممکن است کسی حضرت ابراهیمی باشد که اول رفته توحید ذات پیدا کرده، بعد آمده پایین. مثلاً میگویمها. حالا زبانم هم باید اثبات بشود. حضرت ابراهیم اینجوری بوده باشد. نوابغ. عموم این شکلیاند که باید با همین افعال درگیر بشوند. آرامآرام تو این زد و خوردها هی توجه پیدا کنند. قضیهی قارون را میبیند. ببین، آدم پول دارد، چقدر خوب است! فردا که میرود تو زمین میگوید: «خیلی لطیف است.» هنوز هم انگار خیلی برایش ثابت نشدهها. آرام. میداند پول. میداند پول است. بابا، همهی چیز پول قارون است. بابا، خود قارون هم که میگفت: «من همه را از کجا دارم؟» «اِنَّما اُوتیتُهُ عَلىٰ عِلمٍ.» (این علم و ثروت را بر اساس علم و تدبیر خودم به دست آوردهام.) توحید قرآنی نه. هیچ جایی برای دیگری پیدا نمیشود. هیچ جایی برای سکولاریسم پیدا نمیشود. میگویم من اگر پول دارم، علم و دانش و تحصیلات و مطالعات و تجربه است. با اینها من پولدار شدم. «اِنَّما اُوتیتُهُ عَلىٰ عِلمٍ عِندی.» اینکه خودش تکیهگاه اقتصادش را دانش میداند. منشأ اثر را علم خودش میداند. ملت هم این اعتبار اجتماعی و قدرت و نفوذ اجتماعی قارون را از چه چیزی میدانند؟ از ثروتش میدانند. منشأ اثر را ثروت میدانم. آدم پول داشته باشد چکارها میتواند بکند! چقدر قدرت دارد! میبرد، یکی را میآورد. یک دولتی را ساقط میکند. پول. آقا، همهی چیز پول است. بعد فردایش که میرود تو زمین، تو کاخ خودش، چکار میگویند؟ «اَللهَ یَبسُطُ الرِّزقَ لِمَن یَشاءُ.» (خداوند روزی را برای هر کس بخواهد گسترش میدهد). باید خدا بخواهد. تو همین درگیری تو منشأ اثر. تو این «نمیتوانم»ها، «نمیدانم»ها. و مگر نمیگفتی من دانشش را دارم؟ من دانشش را دارم. هی برج بسازم. پایین. فکر اقتصادی. سرمایهام را کجا بگذارم؟ گرفتی؟ دیدی نمیدانستی؟ دیدی قارون نمیدانست؟ بعد میگفتی من میتوانم. آقا، من این را میآورم، آن را میبرم. کلید گنجهایم را چند نفر میتوانند. تو روی زمین نمیتوانی وایسی. روی زمین که همهی ملت وایساند. از «نمیدانم»ها. ببین، مدل قرآن همهاش این است. همهاش هی خدا خدا میکند روی اینکه تو که نمیدانی، تو که نمیتوانی. آره دیگر. هی تذکر به اینکه ببین، نمیداند. ببین نتوانست. ببین ندانست. حتی انبیا را گاهی اینجوری تذکر میدهدها. این دیگر خیلی لطیف است. یعنی به سلیمان میگوید که «دیدی تو هم ملکهی سبا خبر نداشتی؟ هدهد برایت خبر آورد.» دیدی نمیدانستی؟ دیدی انداختمت تو شکم نهنگ؟ دیدی نمیتوانستی؟ یک لحظه انگار احساس کردم من هم انگار خودم. انگار تو مشت من نیست. یک لحظه انگار. انگار یک لحظه یادش رفت. یک لحظه غافل شد که همهی وجودش تو مشت من است. تو چنگ من. گرفتید؟ خیلی لطیف است.
چهارشنبهی هفتهی پیش رفتیم زیارت حضرت یونس علیهالسلام. برای اولین بار. خیلی در کوفه از ابریشم تا ظاهراً هم ندارد. لب دریا است. اتفاقاً پیغمبر تقدیرش با آب بسته شده. کنار نهر کوفه. بله، خیلی این آیات اصلاً تکان میدهد آدم. پیغمبر خدا. تو همین تفاوت جنسیتهای ما. همین مسائلی که الان جوانها همه درگیرند. یک غریزهی جنسی همه را بیچاره کرد. تو یک چیزی در وجودت است. یک تمنایی. نمیتوانی این تمنا را ارضا کنی؟ چرا دیگر؟ برطرف میکند دیگر. خدا که برطرف میکند. که خدا هم خلقش کرده. تکویناً هم تشریعاً. هم برطرف میکند. هم تکوینی برطرف میکند. خدا نیاز در تو قرار داده. جنس مقابلت را هم قرار داده. راه بهرهوری حلال را هم از او قرار داده. ولی نکتهاش تو همین است که ببین چقدر تو ناتوانی. یک غریزهای داری. از پس این غریزهات برنمیآیی. نه میتوانی سرکوبش کنی، نه میتوانی ارضایاش کنی. خودت باشی و خودت، چطور میخواهی؟ نمیتوانی غریزه را سرکوب کنی؟ نمیتوانی ارضا کنی؟ تأمین نمیشود. تو حتماً باید با یک جنس مقابل. ناتوانی. همه هم درگیرش هستند. این کف خیابانی است. همه را میشود بهشان حالی کرد. مثلاً بدبختی. ذلیلمرده. همه را هم به زانو انداخته. کنترل نیست. بحث این است که آقا، تو پیش خودت وارفتهای. تو خودت از خودت نمیتوانی اراده کنی. همان فسخ عزائم دیگر. تو تصمیم بگیر. با تصمیمت این غریزه تأمین بشود. مگر نمیگویی من همهکارهام؟ همهی کائنات تحت تسلیم توست. قانون جذب چرت و پرت است. شرور است. تو فقط تصمیم بگیر. همهی کائنات میگوید چشم. تو نمیخواهی به کائنات بگویی. تو هم به غریزهی شهوتت بگو: «تأمین باش.» آن هم بگوید: «چشم.» باشد. بالاخره نیاز دارد دیگر. ببین، اصلاً چرا هی میروی؟ چرا میروی روی غلط؟ و بحث سر این است که تو یک نیازی داری. نیاز داری. تو نیاز داری. آفرین. تو خودت خودت را ترمیم کن که نیاز نداشته باشی. تو به بیرون از خودت نیاز داری. تو یک کاری کن که از بیرون نیاز نداشته باشی. تو از خودت تأمین باشی. «اللهُ الصَّمَدُ.» (خدای بینیاز). یعنی این. یعنی به بیرون خودش محتاج نیست. «اَنتُمُ الفُقَراءُ.» (شما فقیر هستید). یعنی این. نیاز داری. بعد آن نیاز را چه کسی در تو قرار داده؟ تأمین نیازت را چه کسی در بیرون قرار داده؟ این خدایی است که درگیرت میکند. این خدایی که میپرستیاش: «وَ اعبُدوا رَبَّکُمُ الَّذی خَلَقَکُم.» (و پروردگارتان را که شما را آفرید، پرستش کنید). وقتی آقا، من یک وقت هست میگویم واجبالوجود. نمیتوانم دیگر. من که نمیتوانم حلش کنم. خدا آنی است که این نیاز من را او برطرف میکند. او برای من همسر آفریده. «وَ مِن آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا.» (و از نشانههای او این است که از نوع خودتان همسرانی برای شما آفرید تا بدانها آرام گیرید). مستقل میبینم. مستقل میبینی. مستقل داری میبینی. مستقل نیست. تو همین به نیاز که توجه. مستقل یکی را انداختهای یکجا. باز داری تو قیاسهای دنیایی و مادی خودمان نگاه میکنیم. باید تسبیح کنی و تنظیم کنی. خدا این مدلی نیست. و داری خودت را مستقل فکر میکنی. مستقل میپنداری. این مدلی نیست. مستقل نیستی. نیاز به اکسیژنت را چکار میکنی؟ ضعفش میآورد آدم. پیش چه کسی کرنش میکند؟ پیش کسی که دارد، کمال دارد، نه تضعیفش کرده. ببین، همهاش بحث تضعیف نیست. تضعیف یعنی من قوتی داشتم، قوتم را ازم گرفتهاند. بچه چرا مادرش را آنقدر دوست دارد؟ چون پناهگاه رفع همهی نیازهایش مادر است. گرسنهاش بشود، مادر. غذاش را. خوابش بیاید، مادر میخوابد. بترسد، مادر بغلش. خسته باشد، مادر بغلش میکند. بچه مادر را دوست دارد یا دوست ندارد؟ تضعیف شده. بچه مادر یک سری قوای بچه را گرفته ازش. بچه ضعیف است. بچه نیاز. بچه محتاج مادر است. و وقتی میفهمد که نیازهای او با این تأمین میشود، عاشقش میشود. «مامان مامان.» میگوید: «خب دیگر، نه به خاطر خدا.» یعنی چه؟ خداوند نیاز دارد که به خاطر خدا، تو خیلی دوست داشتی من بپرستمت. به خاطر اینکه دلت را به دست بیاورم، میپرستمت که تو دیگر ناراحت نباشی. به خاطر خدایم. که بفهمی دیگر. خدا اینگونه آفریده. به خاطر خدا. به خاطر خدا، یعنی اینکه به خاطر دستور خدا. به خاطر خواست خدا. خدای ناخواسته. خدا این فرایند را خواسته. خدا خواسته که ما محتاج او باشیم. و من به خاطر نیاز به او میآورم و به خاطر اینکه او خواسته که من نیازم را از او بخواهم. و خواسته که من نیازم را با او تأمین کنم. و اصلاً فقط نیاز من با او تأمین میشود. درک خود همین میشود برای خدا. میشود اخلاص. این انقطاع دیگر. «مُخِلَصینَ لَهُ الدِّینَ.» (دین را خالص برای او میدارید). کجا گفته؟ میگوید که وقتی که نه، جای دیگر که تو سورهی یونس میگوید که وقتی اینها تو «الفلک»، «مخِلَصینَ» تو کشتی که قرار میگیرند، وقتی دیگر میبیند موج آمد و دیگر کسی نمیتواند، آنجا دیگر «مُخِلَصینَ لَهُ الدِّینَ» میشود. یعنی چه؟ یکی است که نه دیگر تجارتی، نه تجارتی هم میتواند باشدها. اشکال ندارد. اینها مراتب دارد. مراتب دارد. بالاخره تو مرتبهی ضعیفترش بچه هم کاسبکارانه است دیگر. رابطهاش با مادر. ولی خب، درکش همینقدر. مرتبهی بالاترش این است که بداند که همهی وجودش به مادرش بنده است. و اگر محبتی به مادر میکند و دنبال مادر میرود، نه به خاطر داد و ستد که مثلاً که من یک چیز میدهم، تو هم یک چیز به من بدهی. من چون محتاج توأم، طاعت تو میکنم. حرفت را گوش میدهم. بهت ابراز عشق میکنم. به خاطر ضعفم در برابر تو. نه به خاطر اینکه من دو تا میگویم. ببخشید که دو تا حلوا به من بدهی. بچه هم کاسبکارانه با مادرش برخورد میکند. میگوید: «یک دانه شعر بخوانم، یک دانه بستنی بهم میدهی؟» مادر میداند. باز هم درست فهمیده. «الَّذی اَطعَمَهُم مِن جوعٍ وَ آمَنَهُم مِن خَوفٍ.» (همان کسی که آنان را از گرسنگی سیر کرد و از ترس ایمن داشت). خدا اینها را گفته. چه کسی نانت را داده؟ مرتبهای. یک مرتبهی ضعیف است. خیلی از ماها این شکلی. باید یک مرتبهی قویترش باز بالاتر، باز بالاتر، باز بالاتر. هرچه درکش از این فقر و نیاز قویتر و عمیقتر، بعد دیگر کاسبکارانه کار نمیکند.
ما کاسبکارانه یعنی چه؟ میگوید: «ببین، من پنج تا شکلات دارم. مثلاً تو صد تا داری. من این پنج تا را بهت میدهم، پنجاه تا به من بده.» ما میگوییم: «خدایا، ببین، من پنج میلیون پول دارم. تو خیلی داریها. میشود با هم کاسبی کنیم؟ من این پنج تا را صدقه میدهم، تو پنجاه تا را به من بدهی؟» اصلاً خدا هم همین را گفته. تو گفته: «بیا، تو به من بده. به من قرض بده.» قرض بده. خیلی بامزه است. قرضی میخواهم. من ندارم، تو داری. بعد من که ندارم، از تو میخواهم برگردانی. بامزه. این من ندارم، یعنی در نگاه تو من ندارم. داغون است. خدا هم تو که میدانی من ندارم. یک پنج تا بده. بعد تو هم میدانی که من بعداً میتوانم ده تا جایش بگذارم. یا امام حسین، این شلهزرد را میدهم، هفتهی بعد کنکور را یادت نرود ها! این هم یک مرتبهی پرستش است. این هم بالاخره تو مرتبه پیدا کرده، ولی هنوز خودش را مستقل میداند. فکر میکند از خودش دارد. میگوید: «شلهزرد از من، کنکور از تو.» ببین، من شلهزرد دارم، تو نداری. تو هم کنکور بلدی. جواب بده که من بلد نیستم. نگاه واقعیاش این است که شلهزردم هم از تو دارم. و چون تو گفتی شلهزرد بده، میدهم شلهزرد خودت را به خودت میدهم. فدای تو بشوم که شلهزرد را خودت بهم دادی. بعد شلهزرد را خودت برمیداری. بعد باز جای شلهزرد به من جزا میدهی. من دیوانهی توأم. من چکار کنم با این محبت؟ مرتبهی عاشقانش.
و صلیالله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه چهاردهم - بخش سوم
توحید کاربردی
جلسه پانزدهم - بخش اول
توحید کاربردی
جلسه پانزدهم - بخش دوم
توحید کاربردی
جلسه پانزدهم - بخش سوم
توحید کاربردی
جلسه اول
توحید کاربردی
جلسه سوم
توحید کاربردی
جلسه چهارم
توحید کاربردی
جلسه پنجم
توحید کاربردی
جلسه ششم
توحید کاربردی
جلسه هفتم
توحید کاربردی
در حال بارگذاری نظرات...