توحید کاربردی

جلسه سوم

01:54:23
54

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد، اللهم صل علی محمد و آل محمد، و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
آخرین جلسه ماه شعبان و آخرین جلسه سال ۱۴۰۲.
خوب، چه کسی می‌تواند چکیده‌ای از جلسه قبلی را بگوید؟ صحبت کردید که هدف ما از این کلاس خداشناسی نیست و غایت و ولایت فلاسفه انبیا در رابطه با خداپرستی صحبت می‌کردند. مدل فلاسفه این بود که از توحید صفات و توحید شروع... احسنت! گفتیم که ما مدل سیر قرآنی را می‌خواهیم بررسی بکنیم، ببینیم قرآن کریم با چه روشی دعوت به توحید می‌کند و دعوت به چه توحیدی؟ صرفاً خداشناسی به معنای تصور ذهنی چیزی فراتر است و «برو دعوت به عشق به خدای متعال، کشش به خدای متعال، کرنش در برابر خدای متعال، تسلیم بودن، ارتباط قوی و مداوم داشتن، توجه دائمی داشتن، تذکر داشتن»؛ دعوت به این است. این کمی باعث تفاوت در مدلی می‌شود که قرآن و انبیا به دنبالش هستند.
و گفتیم که بستری که در آن بستر، طرح مباحث توحیدی می‌شود، بستر خودشناسی است. خودشناسی به معنای اینکه از خلأهای وجودی ما، از روزنه نقص، نداری‌ها و ناتوانی‌های ما، ناتوانی‌های ما، خدای متعال خودش را به ما نشان می‌دهد و اثبات (به یک معنا) اثبات می‌کند. به یک معنا ارتباط ما را برقرار می‌کند، و فقط در آغاز کار نیست. خیلی از خداشناسی‌ها صرفاً پذیرفتن خدا به عنوان خالق در ابتدای کار است. خدایی که قرآن می‌گوید، این مدلی است. خدایی که غرب می‌گوید: «چرا شما همین‌قدر که در آغاز قبول بکنی کفایت می‌کند؟ بله خدا ما را آفریده.» خوب حالا چی؟ مگر قرار است یک نفر که یک ماشینی را می‌سازد، حالا با یک سری آپشن‌ها تا آخر حق دخالت در مورد ماشین را داشته باشد؟ شما ساختی، دادی به من، لطف کردی. حالا الان دیگر مال من است، اختیارش با من است. شما هم نظری، حق دخالتی نداری. تشنگی؟ تشکر دیگر. یک بار هم تشکر کردم دیگر، چند بار دیگر تشکر کنم بابت اینکه ماشین را ساختی و به ما هدیه دادی؟ ولی قرآن یک مدلی توحید را ارائه می‌دهد که شما در هر لحظه‌ای، در هر ساعتی، در هر جایی محتاج به اویی. «یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله والله هو الغنی الحمید». یک خدای غنی حمید است و یک انسان فقیر است، و شناسنامه انسان فقرش است و احتیاجش. این عدم، عدم محض نیستش که و بعدش هم این در واقع به یک معنا عدم نیست.
ناتوانی‌های ما در واقع حکایت روزنه‌ای است برای داد و بروز یک سری افعال در حوزه ناتوانی‌های ما. یک سری فعل، آن فعلی که بروز پیدا می‌کند، حکایت از آن فاعل دارد. ما با این فعل و فاعل کار داریم. اینی که من حیاتم و مماتم دست خودم... مدل تربیتی انبیا و اهل بیت هم همین‌ها است.
آن روایت معروف امام حسین علیه السلام که حالا به عنوان یک نمونه عرض می‌کنم، جز سیر بحثمان نیست ولی کمک می‌کند بحثمان. ما خودمان می‌دانیم. ما خودمان می‌توانیم. می‌گویند مثلاً خدا به ما عقل داده. حالا تهش دیدیم بعضی از عوام خودمان هم می‌گویند: «خدا به ما عقل داده.» یعنی یک‌جوری می‌گویند خدا عقل داده، انگار دیگر خود خدا هم کاره‌ای نیست. «با همان عقل می‌فهمم. همه...» چرا، ولی خب دیگر حالا صدایش را خیلی درنمی‌آورند. دیگر حالا در مورد قلب هم بحث خدا در غرب باید یک بحث جداگانه ان‌شاءالله داشته باشیم سر وقتش تحلیل بکنیم که حالا هم قبلاً چی بوده هم الان چی است و چی می‌گوید.
پیدایش بکنم. روایت خیلی جالبی است، مضمونش را شنیدید، معروف است که طرف گفت: «آقا من می‌خواهم گناه کنم، نمی‌توانم گناه نکنم.» فرمودند که این پنج تا کار را بکن. پیدا کردی عبارتش را بخوان، عربی، یک تکه یک کلمه عربی‌اش را. افعل خمسه. روایت از امام سجاد علیه السلام. آنی که بحار دارد از امام حسین، جامع الاخبار از امام سجاد علیه السلام. پیامبر نقل کردند. حالا اینکه در بحارالانوار، بحار هم جالب است که از جامع الاخبار نقل کرده، گفته: «روی ان الحسین بن علی...» ولی جامع الاخبار گفته که علی بن الحسین.
این بامزه است که: «روی أن الحسین بن علی، رجلٌ عاصٍ و لا أصبرُ عن المعصیّة.» گناهکارم، طاقتم ندارم گناه نکنم، نمی‌توانم. «فَاذَنْ لی بمَوعِظةٍ.» خوب، من آن اوایل وقتی این روایت را می‌خواندم، اوایل طلبگی این‌ها، گفتم این چه مدل جوابی است که امام حسین داده؟ مثلاً اهل گناه است. این چه مدل حرف زدن شما؟ مثلاً به شکم امید بده، بعد یکم مثلاً راهکار بده، بعد یکم از عواقب مثلاً بگو. خوب، چه گناهی می‌کنی؟ مثلاً فلان گناه. بگو مثلاً این برای بدن ضرر دارد، آن برای چشمت ضرر دارد. فاز دیگری دارد. نکته‌اش این است که این دستگاه تربیتی انبیا و اولیا این مدلی است با این ساختار توحیدی.
اولاً، همه چیز توحیدی است. توحید فقط یک چیزی نیست که خدا را در کارگاه و کلاس بگوییم و برویم، بعد دیگر حالا یک مدلی زندگی بکنیم. خدا را در هر لحظه باید با او ارتباط داشت و با او زندگی کرد.
و ثانیاً، این مدلی باید انسان نسبت خودش را با خدا تعریف بکند. اگر این مدلی تعریف شد، بنیان فکری و معرفتی آدم این مدلی بود، خروجی‌اش می‌شود طاعت خداپرستی. پنج نکته. اگر انسان دائماً متوجه این پنج نکته بود، نتیجه‌اش می‌شود طاعت خدا، که می‌گوییم خداپرستی.
فرمود: «افْعَلْ خَمسة اشیا، و اعصنی.» این پنج تا کار را بکن، هر گناهی دلت می‌خواهد! خیلی خوب شد دیگر، مجوز دادند و هر کاری دلت می‌خواهد بکن.
«فاول ذلک، لا تاکل رزق الله، و اعصِنی.» رزق خدا را نخور، هر کار دلت می‌خواهد. من که نمی‌توانم. قشنگ پاسخ: من که نمی‌توانم. آفرین. پس در «نمی‌توانم»، فهمیدی نسبت تو با خدا این نسبت است. اگر فهمیدی ربوبیت او هم کشف، طاعت او هم کشف. نسبت تو برق کشف شد که تو محتاجی، فقیری. و اگر داری معصیتی می‌کنی، با رزق او است، با چیزی که او عنایت کرده. چرا معصیت می‌کنیم؟ چون فکر می‌کنیم سهم خودم، مال خودم، حق خودم است. «هاذال، از خودم، مال خودم، حقم.» سه نام. بنیان‌های فکری است. ممکن است خیلی در درس توحیدشان ۲۰ بگیرند، اما در زندگی نگاهشان خیلی‌هامان همینیم ها! این است که توحیدمان، توحید قرآنی نیست. از این توحیدهایی که بلدیم و خواندیم چیزی درنمی‌آید. خودمان را مالک می‌دانیم. حق خودمان است. برای چی من باید موهایم را بپوشانم؟ موهایم، موهای خودم است. خداپرستی قرآنی به تو می‌گوید که این‌ها مال تو نیست. «إنا لله و إنا إلیه راجعون.» این فقط مال اعلامیه‌های ترحیم نیست که وقتی کسی مرد بگوییم «إنا لله». منطق... منطق مسلمان. دادش را باز... فکر می‌کنیم که داده، یعنی داده و رفته کنار. همان خدای منفصل. «داده را چه شکلی دارد تفسیر می‌کند؟» «داده یعنی داده و من گرفتم و دیگر... درسته از اول مال خودمان.» «مال خودمه دیگر.» آفرین. این‌ها همش تو همان تقابل برمی‌گردد و اینکه من وجود خودم را مستقل می‌دانم. هر چقدر توجه به ساختار وجودی خودش داشته باشد که حالا همین بحثمان هم همین‌ها است، ملتفت می‌شود به اینکه می‌گوید: «من یک...» خدا نیست که حالا خدا. «حالا لطف کرده، حالا داده، حالا چقدر منت می‌گذاری؟ حالا داده، چرا انقدر دخالت می‌کنی؟ باش، مال تو است؟» یعنی تو دادی. خوب، حالا که دادی چقدر می‌گویی؟
ما خدا را یک کسی مثل خودمان داریم فرض می‌کنیم که مثلاً یکی چایی آورده، مثلاً: «تشکر کن، آقا بسه دیگر، یک بار گفتی دیگر، زشت است.» حسن. خدا، بابا جان من اصلاً نسبت وجودی تو خدا. مگر یک شخصیتی در مقابل ما... توحیدی که خدا را منفصل می‌دانی، چرا قرآن توحیدش در سوره مبارکه توحید که بحث مفصلی باید در مورد این سوره بکنیم، «لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ» مطلب مهمی است که سوره توحید انقدر شاخص شده. گفتند که این برای «متعمقین» است و «متمقین» در آینده می‌آیند، سوره توحید در مورد آن‌ها نازل شده. خیلی معارف عمیقی دارد، اسرار عجیبی دارد. اسطوره توحید انقدر خاص است و این هم تعریف از خدا. «نزاییده، زاده نشده.» روش تعریف نکته دارد. «لم یلد و لم یولد.» نکته‌اش در انفصال است. نه منفصل از چیزی است خودش، یعنی از چیزی منفصل شده باشد. نه چیزی از او منفصل شده. ما تصورمان، ممکن است ندانیم ها، حواسمان نباشد ولی در مورد خدا تصورمان، تصور «یولد» است. تصور «یَلِد». نگاه انفصالی‌مان نسبت او با خدا، نسبت ما با پدر و مادرمان می‌دانیم. حالا تو هم هستی، منم هستم. حالا تو من را رشد دادی. خب، بالاخره تا یک جایی رسیدم دیگر. بله، تا اینجایش من را تو رساندی، باشد. من آگاه شدم، دانا شدم، عاقل شدم، حیات پیدا کردم، نداشتم، تو دادی. باش دیگر، الان دارم دیگر.
خدای غرب این مدلی است: «نمی‌دانستم؟ باشد. تو یادم دادی؟ باشد. خداداده و خدا یاد داده؟ این‌ها هم نبوده اصلاً. خدایی نبوده، اولاً قبول داشتم بعداً داروین آمد گفت که اصلاً نیازی نبوده که از اولش هم باشد.» بله. نظریه‌اش را ازش یک معنای دیگری گرفتم، خودش هم به این شکلی که حالا بحث در مورد خودش که مثلاً شخصاً بعضی گفتند معتقد بوده، حالا آن کار ندارم. غرض این است که این‌ها همش نگاه یَلِد است. زاییده. «ما ها را زاییده، متولد. خدای زاینده. ما آمدیم و کم کم رشد کردیم.» دیگر اگر رشدی هم داده یک شخصیتی مستقل را در عرض خودش... ما خودمان را در عرض خودمان خدا یکی، منم یکی. بله، خدا است، منم هستم.
بعضی وقت‌ها در مورد اختیار و انتخاب انسان که صحبت می‌کنیم، حتی گاهی من منبرهای بزرگ می‌بینم. من برای منبری‌های بزرگ، نه منبرهای بزرگ. منبری‌های کوچک بر منبرهای بزرگ که از این شرح و ورها گاهی به هم می‌بافند، ملتفت هم نیستند. گاهی انقلابی و مذهبی، شماها ممکن است ارادت داشته باشید خدمت... یک‌جوری در مورد انسان، قدرت انتخاب انسان، اراده انسان صحبت می‌شود، انگار مثلاً خدا نشسته کنار دارد نگاه می‌کند و: «بنده من، ببینم چه می‌کنی؟» خدا به اراده ما اثر داده. اراده ما در طول اراده، وابسته به اراده ما است. «وَ مَا تَشَاءُونَ إِلاّ أَن یَشَاءَ اللهُ.» این مهم است. این حالا بحث جبر و اختیاری که نمی‌خواهم واردش بشوم و در آن جلسات توحید کاربردی چند جلسه در مورد جبر و اختیار صحبت... نکته‌اش این است که ما حتی در انتخاب هم، محتاجیم. درخواستنمان هم در اراده‌مان هم محتاجیم. اراده‌مان هم از خودمان. اراده‌مان هم به اراده خودمان نیست. اراده کردن آن هم از خودمان. اثر اراده‌مان هم از... خوب دقت کنید به این عبارت‌ها. خوب دقت. اینکه: «بخواهم که بخواهم.» می‌توانم بخواهم که بخواهم یا نخواهم، نمی‌توانم. من مجبورم که بخواهم یا نخواهم. این اراده خودش جبر است. مجبورم به انتخاب. بعدش هم انتخابش از من است. اثر انتخابش هم از من است. همش جبر که روشن شد همان وسط است. یک اراده‌ایمان این از همان لاجورش درمی‌آورد که می‌شود لاجرم. «علی لا تفویض هم است.» به تو هم نسپرده، از خودت هم کاربرد. خوب، مشکل برمی‌گردد به اینکه ما تعریفمان از انسان، تعریف دقیق... در مسئله جبر و اختیار.
مشکل خوب دقت کنید به این چیزهایی که عرض می‌کنم، مطالب مهم. مشکل دشواری بحث جبر و اختیار در این نیست که اختیار خوب فهمیده نمی‌شود. بحث جبر و اختیار خیلی بحث سختی است چون دقیقاً نمی‌توانیم بفهمیم اختیار. دشواری بحث به این است که دقیقاً نمی‌توانیم بفهمیم انسان یعنی چه؟ مشکل فهمش در انسان است. ما انسان را خوب نشناختیم برای همین جبر و اختیار حل این هم هست. تا وقتی که ما به معرفت کامل انسان نرسیم که برای ما حاصل نمی‌شود. او معرفت نفسی است که باید در مراتب عالی معنوی بهش رسید. آنجا وقتی کسی رسید جبر و اختیار را می‌فهمد. تو انسان را می‌فهمی. نسبت انسان با خدا را می‌فهمی. اراده خدا را می‌فهمی یعنی چه؟ اراده انسان را می‌فهمی. آنجا می‌فهمی که نه جبر است. بحث مفصلی است که حالا نمی‌خواهم وارد...
فرمود: «رزق خدا را نخور، هر گناهی دلت می‌خواهد.» خوب، ببین ما محتاج فقط در به دنیا آمدن و خلقت او که نبوده‌ایم که ما دائماً محتاج به اکل رزق الهی باشیم. اکل رزق الهی. این اکل فقط خوردن نیست دیگر. این هوا هم هست، نور هم هست، اکسیژن هم هست. همه این‌ها استفاده از رزق الهی. «نکن از تو هیچ رزقی استفاده. مستقل هم می‌توانم، خواهم داد.» «رفت دیگر.» آفرین. «از الان مال خودت است. آن از خدا نگیر. همان با آن‌هایی که مال خودت است سر...» نه، نه دیگر، کوک کرده، رفته. یعنی دست خودت است، قدرت داری. می‌توانی. تو همین مرحله می‌توانی. پس چرا انقدر گیر افتادی؟ پس چرا یک کرونا دو... مگر دست تو نصب برده؟ مگر سر درنمی‌آوری از ما؟
یک بحث جمعه هفته پیش یکی از دوستان، دوستان هیئت علم ناهار دعوت کرده. مشهد. عرض کنم خدمتتان که رفتیم یک ناهار بخوریم، بیاییم. ساعت یک و نیم رفتیم ناهار بخوریم. به این رفیقمان گفتم چهار... قرار بود چهار باشیم. دوازده و ده دقیقه شب فکر می‌کنم بود که از خانه این‌ها شدیم. عرض کنم که بحث مفصلی شد. این دوستمان هم حالا ضبط کرد. بحث خوبی بود. پسر ایشان رفته بود دانشگاه با چالش‌هایی مواجه شده بود دیگر. آمدند آن چالش‌ها را مطرح کردند و این‌ها. همین بحث را یعنی همین زاویه بحث را وارد شدیم. می‌گفت: «من خدا را قبول دارم. بحثم سر پیغمبر، وحی.» و از همین دریچه «تو نمی‌توانی و تو نمی‌دانی» وارد شدیم. خیلی بحث جالبی. به جایش رسیدیم، بنده خدا عرض کنم خدمتتان که یک پرتقال، پرتقال و خیار و این‌ها روی میز بود. با همان پرتقال بهش گفتم که: «آقا، شما در مورد این پرتقال...» گفتم: «در مورد این پرتقال یک نفر در عالم پیدا کن. نه یک نفر در عالم پیدا کن که بتواند بگوید من هر آن چیزی که در مورد پرتقال است می‌دانم. من می‌توانم به هر کسی بگویم که هر کسی چه مشکلی، چه بیماری با پرتقال حل می‌شود. شما چند تا بخوری در طول سال؟ آن چند تا چه پرتقالی بخوری؟ چقدر بخوری؟ و برای فلان بیماری چه اثری دارد؟ کدام بیماری را تشدید می‌کند؟ کدام بیماری را حل می‌کند؟»
چه کسی الان می‌تواند ادعا بکند که هرچی در مورد پرتقال بود من می‌دانم، به نحو اینکه... به نحوی که هرچی در علم کشف بشود به این چیزی که من می‌گویم اضافه نشود؟ یعنی «مظنه» یک چیزی به شما می‌گویم، علم برود جلو، هرچی بگو، ببین، چیزی به این اضافه نشود. فقط یک پرتقال. پرتقالی که خود پرتقال ما خوردیم، می‌دانیم، خاصیتش را دیدیم. «می‌توانیم برای سرماخوردگی خوب است.» انقدرش را من عالم غیبی که اصلاً کلاً نمی‌دانیم چی است، همین عالم شهادت، همین عالم ماده، همین عالم محسوسات در مورد یک موجود کمتر از خودمان که جزو نباتات رویدنی کی می‌تواند ادعا کند؟ یک دانه. حالا خیار هم بیا کنارش. بعد تازه بشود نسبت خیار و پرتقال با هم هم باید بداند. چرا ساختن خدای جاهل؟ نه. ناتوان، خلق. همان در مورد ظالم بودن هم بحث کردیم آنجا مفصل که چون اولاً ظلم از ضعف و نقص برمی‌آید. یعنی یک غرضی را، یک حاجتی و تمنایی را در من ارضا می‌کند، ظلم بله، وگرنه کسی که... چی است؟ آن تعبیر می‌گوید، این روایت امام حسین شهید نشه، انشاالله یادتان باشد بخوانیم. تعبیر در یکی از ادعیه داریم. خیلی تعبیر قشنگی است اگر پیدایش بکنم. «لا یَعتَجل اِلا مِن یَخافُ الفوتَ و لا یَحتاجُ إلی الظُلمِ الیَ الضعیف.» خیلی تعبیر قشنگی است. استدلال دعاست ولی استدلال می‌فرماید که کسی عجله نمی‌کند مگر اینکه ترس از دست رفتن داشته باشد. خدا چرا عجله نمی‌کند؟ چون ترس از دست رفتن که... احتیاج به ظلم ندارد، مگر ضعیف. اصلاً ظلم مال ضعیف است. ضعیف است که ظلم می‌کند به خاطر ضعفش، به خاطر اینکه نمی‌تواند. ما یک چیزی را، یک کسی تصور به عنوان منبعی که خودش تسلسل می‌شود دیگر. شما باید به یک کسی برسی که قیوم است دیگر. حیاتش از خودش است. قبول دارند یا ندارند؟ قبول هم نکند. بعد الزامش بکنیم به اینکه پس چی را قبول داری به عنوان مبدأ حیات؟ اگر یک موجود باشعور با حیات، شعور و حیاتش را از کی گرفت؟ به تسلسل می‌شود. آخر باید به یک موجود باشعور با حیاتی برسیم که از خودش است. خودش معدن شعور و حیات است. آنی که معدن شعور و حیات است، اگر یک درصد هم در حیات خودش کمبود داشته باشد، معدن حیات نمی‌تواند باشد. چون فاقد حیات وقتی شد معلوم می‌شود که یک کس دیگری هست که واجد آن یک درصد است. وقتی یکی دیگر هست که واجد آن یک درصد است، این یک درصد را محتاج به او است. و آنی که آن یک درصد را دارد از خودش است. پس آخر باید به یک کسی برسیم که همش حیات است و به خودش است. و وقتی که اینطور از خودش است و دارا است و غنی است، محتاج دیگر و ضعیف. وقتی هم ضعیف و محتاج نبود، ریشه ظلم منتفی است. نمی‌تواند ظلم بکند. برای چی باید ظلم؟ چرا ظلم؟ من در... من چرا به شما ظلم می‌کنم؟ ظلم می‌کنم یعنی چی؟ یعنی خودکارت را می‌دزدم، سرت کلاه می‌گذارم، بهت دروغ می‌گویم. چرا؟ چون اینکه واقعیت را بفهمی برای من ضرر دارد. یک منفعتی از من فوت... یک مفسده‌ای به من وارد. ظلم ریشه‌اش ضعف است. وقتی به من آسیب نمی‌رسید برای چی باید دروغ بگویم؟ وقتی به خودکار تو نیاز ندارم برای چی باید از تو بدزدم؟ به چه دلیل؟ نیاز ندارم برای چی باید بد... ظلم خاستگاهش ضعف است. «لا یَحتاجُ الی الظُلمِ» خیلی تعبیر قشنگی. خیلی استدلال برد.
وقتی که اینطور شد در تمام مسائل ما به او محتاجیم. نه فقط در حدوث بلکه در بقا هم. و ما نداریم. نمی‌تواند به ما بسپارد. به کی می‌خواهد بسپارد؟ به چی ما می‌خواهد بسپارد وقتی یک موجودی ندارد؟ به نداری او می‌خواهد بسپارد؟ این هم که عین جهل است که من می‌دانم که تو نمی‌توانی، من می‌دانم که تو نمی‌دانی بسپارم به تو. این خدای ساعت‌ساز که به ما سپرده به کی سپرده؟ به کسی که می‌داند یا کسی که نمی‌داند؟ اگر می‌داند از کجا می‌داند؟ به واسطه من می‌داند یا از خودش می‌داند؟ اگر خودش می‌داند که پس خودش معدن علم است. به واسطه من اگر می‌داند که پس محتاج من است. او که (خدا) بهتر بیشتر از همه می‌فهمد که باید برد. اگر به واسطه من می‌داند که عین عبودیت است که می‌فهمی که همان‌کسی که من را عالم کرده، همان باید به من راه را نشان بدهد. همان باید به من بگوید. به همان دلیل که من را عالم کرده، به همان دلیل باید به او رو بیاورم و دائم ازش بخواهم. بله، موجود محتاج و موجود محتاجی است که اداره امور او... عهده‌دارش کیست؟ به عهده... آره. چرا؟ شما نه می‌دانید نه می‌توانید به یک کسی که سر درنمی‌آورد بسپاری؟ ظلم نکردی؟ چرا. من آقا اداره مدرسه را به شما می‌سپارم. از هیچ‌جایش هم خبر نداری. نمی‌دانی موقوفات این مدرسه چیست. مدرسه چقدر متراژ دارد؟ نه می‌دانید کجای مدرسه مشکل، کجا دارد سقفش می‌ریزد؟ نمی‌دانی چه امکاناتی در مدرسه هست چهار تا مثلاً تیرآهن آورده‌اند یک جایی برای اینکه بعدها تضعیف شد. هیچیش را نمی‌دانی. و کسی هست که می‌داند. شما مقصر نیستی. آنی که به تو واگذار کرده مقصر است. ظلم او است دیگر. خدا ظلم می‌کند؟ برادر اخوی، آقا فارسی عذاب. بابا بحث عذاب فقط نیست. نه. می‌گوید: «وقتی نمی‌خواهد عقوبت بکند دیگر ظلمی نیست.» نه. ظلمش در این است که غرضی یعنی برای چی خلق کرد که حالا بسپارد به جاهل؟ آن هم ظلم است. لغوی که قرار باشد که هدف تأمین نشود. وقتی یک چیزی با یک مکانیزمی همه این اجزا و ابعاد در خدمت و مکانی باشند بعد آن مکانیزم یعنی ساختاری که یک توقعی ازش می‌رود، یک نتیجه‌ای از او توقع می‌رود. و همه تو آن ساختار دارند کار خودشان را درست انجام می‌دهند. به یک سرمشقی می‌رسد به نام انسان. این سر جای خودش نیست. این کُل این ساختار دارد خراب می‌کند. ظلم به همه مجموعه. ظلم به خلقت خودش. اصلاً لغو است. لغو در این معنا ظلم است. برای اینکه من تو را بازی... من تو را به بازی گرفتم. تو را سرکار گذاشتم. فرضیه به خودمان واگذار کند تا به کمال برسیم. ما هم که نمی‌توانیم و که ما... آفرین. کاری کند. «تسلط خدا تو را خدا کنم.» محال است که معنا ندارد. من یک موجودی که همه وجودش امکانیه، در عین اینکه ممکن و مخلوق من است و مربوب من است، یک کاری بکنم که از تحت ربوبیت من خارج بشود و مستقل بشود؟ این که تناقض است، که اصلاً فرض ندارد. امکان ندارد. درست شد؟ ما در مورد ممکنات داریم صحبت می‌کنیم.
پس یکی «لا تاکل» است. استدلال تو این است. این پایه‌های معرفتی به این برونداد تربیتی ختم می‌شود. این خیلی نکته مهمی است. ما نقش جدی‌مان در بحث‌های اعتقادی و کلامی و این‌ها این است که آن خروجی‌های تربیتی توش نیست. تهش به یک نظام تربیتی. در حالی که همش عجیب غریب همش برهان است. این آیات مثلاً سوره مبارکه روم را... چه جالب! آره واقعاً. نه، جالب بود.
استدلال بنده خدا، برهان کلاس خداشناسی خداپرستی. یک چیز گولاخ مثلاً خدا دست کند، یکهو از وسط تبلت من مثلاً اژدها درآورد، احساس کنم که نه الان اثبات شد. «خدا اثبات.» می‌گوید: «من از تو دل شب دارم روز را درمی‌آورم دیگر.» از تو عصا اژدها درآوردن. آن که از این سنگین‌تر است، که بنده خدا قاضی... به قول علامه طباطبایی عالم همه‌اش کرامت. ماکول. همه عجیب نیست که شما شب با آن عظمت و هیمنه که همه جا را تاریک کرده، شما همین خیابان ۱۵ خرداد واقعاً چیز عجیبی است. واقعاً چیز عجیبی است. من زیاد بودم اینجا تو این بازار. نصف شب شما بیا جلوی در اینجا، روباه دیدم. خودم با همین چشم‌های خودم جلو روباه دیدم. خانم‌هایی که در روز اینجا دارند خرید می‌کنند، اگر بدانند اینجا روباه هست چکار می‌کنند؟ کجا می‌رود این روباهی که اینجاست؟ کوه که نداریم اینجا که مثلاً بگوییم تو دشت لانه دارد، انبارهای مغازه جایی. آن مغازه روباه توش است. می‌دانی یعنی چه؟ مغازه خرید می‌کنند این همه زن تو این بازار راه می‌روند. خیلی چیز عجیبی است. شما همین شب و روز. بعد این خیابان در روز چند هزار نفر اینجا رفت و آمد دارد. خیلی. پس شما شب را نگاه کن. هیشکی نیست. مرده، مرده است. چطور می‌شود؟ کی می‌تواند این کار را بکند؟ آقا یکی بیاید بگوید: «من اصلاً با ساختار شب و روز کار ندارم. من یک کاری می‌کنم از یک ساعتی به بعد هیشکی تو این خیابان نیاید.» عمق مطلبی که دارم عرض می‌کنم این‌ها کرامت است. دیگر «یولج لیل فی النهار.» ما اصلاً این آیا خدا... بله. خوب، چی است دیگر؟ اثبات است دیگر. خودش برهان است. کی می‌تواند شب را وارد روز کند؟ کی می‌تواند روز را وارد شب کند؟ کی می‌تواند این هیمنه تاریکی که کُل تهران را گرفته روشن کند؟ کی می‌تواند الان تهران را کلاً روشن کند؟ چون با این همه پروژکتور، چراغ، لامپ. روشن کن تهران را، و ساعت ۱۲ شب بکن روز. ملت را هم بیدار نگهدار. من را سر کلاس شماها نمی‌توانم بیدار نگه دارم. کُل ملت را از یک ساعتی بیدار کن. واقعاً چه ساختار عجیبی است که ملت کله صبح پا می‌شوند می‌زنند تو خیابان‌ها دنبال کاسبی روزی. خیلی چیز عجیب... بیدار. اصلاً فرایند بیدار شدن، فرایند خوابیدن. خیلی اتفاق عجیبی. خوابیدن خیلی چیز عجیبی است. خلقت نیاز عجیبش تو این است که شما برای ساعاتی کلاً منفصل از همه زندگی می‌شوی درک. یک جایی می‌خوابی و در عین حال زنده‌ای و بدنت ریکاوری می‌کند. در عین حال معده‌ات دارد غذا هضم می‌کند. روحت هم جای دیگر. بعد خواب هم می‌بینی. یعنی معده دارد اینجا غذا هضم می‌کند، مثانه دارد، کبد دارد کار می‌کند. بعد تو مثلاً رفتی تو باغ داری مثلاً سیب می‌خوری. روح انسان که باز آن عجیب‌تر. درست شد؟ بعد این آدم خوابی که انقدر منگ است. تو خواب کلاً شما پشت فرمان ببین وقتی... خیلی اتفاق عجیبی است. یعنی یکی از، واقعاً یکی از مظاهر قدرت خدا خواب پشت فرمان است. واقعاً چیز عجیبی. من به فراخور اینکه بچه زیاد داریم الحمدلله و نمی‌توانیم در طول روز رانندگی کنیم مسافت‌های طولانی چون نمی‌گذارند. این‌ها باید شب‌ها رانندگی کنیم بخوابند همه. بعد این‌ها همه با هم می‌خوابند. ما هم باهاشان می‌خوابیم. خیلی وقت‌ها پشت فرمان. خودت. خودت را. اصلاً هیشکی اصلاً اعمال قدرت من روی تو نیست ها! که قطعاً من نمی‌توانم تو را بیدار نگه دارم. اعمال قدرت خودم به خودم. مگر نمی‌گویی می‌توانم، می‌دانم؟ می‌دانی دیگر. خدا به ما فهماند. خوب فهماند. الان یعنی این را هم می‌دانی. می‌دانی چه شکلی خودت را بیدار نگه داری؟ خودت را بیدار نگهدار. می‌توانی خودت را بیدار. یک نمونه بی‌نهایت مورد داریم که داد می‌زند که ما هیچی، هیچ‌کاره‌ایم. توحید قرآنی زیر و زبرش تو این کلمه است: «هیچ.» «هیچم و هیچ که در هیچ نظر فرم...» هیچی نیستی. هیچی نیستی. هیچ. انسان این است. این انسان را اگر شناختی، آن اختیارش را می‌فهمیم. انسان این است. انسان هیچی است. انسان هیچی است که در این هیچ، همه جلوه کرد. خوب دقتش به این است. نه می‌فهمیم در مرتبه تصور، می‌فهمیم. همان دیگر. آن عرض کردم: «هیچ که همه در او جلوه کرد.» و نکته‌اش به این است که بقیه موجودات هم هیچ‌اند ولی هیچیشان به اندازه ما نیست. دقت کنید خیلی. این خیلی نکته عجیبی است. آفرین. ما از همه موجودات هیچ. ما فقر ما از همه موجودات بیشتر است. برای اینکه ما فقط بعد مادی‌اش را که نگاه کنی، جمادات به چی نیاز دارند؟ آفرین. نباتات به چی نیاز دارد؟ حیوانات به چی نیاز دارند؟ هی دایره نیازش داری بیشتر. همه چی نیاز داریم. ما هیچی‌ایم. در عین حال همه را برای ما آفریده. «خَلَقَ لَکُم ما فِی السماواتِ و ما فِی الأرضِ جَمیعًا.» «خَلَقَ لَکُم ما فِی الأرضِ جَمیعًا.» نیازمان بیشتر، فقر ما بیشتر است. البته این فقر باعث شده که ما حوزه ارتباطی‌مان با خدا هم گسترده‌تر باشد و به همین دلیل تجلیات خدای متعال در این حوزه ارتباطی و حوزه فقر ما بیشتر است.
پس شما همین خواب پشت فرمان. نمی‌خواهد بخوابد. کدام یکی از این‌هایی که ماشینش در حین خواب چپ کرده، واقعاً قصدش است بخوابد؟ کدام راننده واقعاً تصمیم می‌گیرد بخوابد و چپ کند؟ نمی‌خواهد بخوابد و می‌خوابد و چپ می‌کند. پس «لا تاکل رزق الله و اعصِنی.» شد. اگر قرار است طاعتش را نکنی پس یعنی مستقلی دیگر. نیازی نداری به طاعت او. خوب، نیازی نداری. همان‌طور که به طاعت او نیاز نداری، به رزق هم نباید نیاز داشته باشی. چقدر استدلال قشنگی است. تا حالا این‌جور استدلالی تو کلاس‌های توحید شنیده بودم. چقدر قشنگ! چقدر عمیق! «بد، خدا هست.» خب، برای من ثابت شد که هست. «هست» چیست؟ بابا! این را باید سجده کرد. این را باید پرستید. اگر تو مستقلی و محتاج او نیستی، نیازی به دستور او نداری. «من نیازی به دستور او ندارم. یعنی خودم می‌توانم با روال و قاعده و دستور و برنامه خودم زندگی کنم. خودم می‌دانم. خودم می‌توانم.» خودت که می‌دانی و می‌توانی، به همان دلیلی که نیاز به دستور او نداری، نیاز به رزق هم نباید داشته باشی. پس چطور به رزق که می‌رسد «نه» نمی‌گویی؟ به دستور که می‌رسد «نه» می‌گویی؟ روشن شد؟ این یک.
دو. «اُخرُج مِن وِلایَةِ اللهِ، و اعصِنی.» از ولایت خدا خارج شو. ولایت خدا یعنی چی؟ یعنی این تدبیری که خدای متعال دارد. خواب الان. تو خواب کی دارد؟ کی عهده‌دار این است که اکسیژن به مغز تو برساند؟ غذا به معده تو برساند؟ عرض کنم خدمتتان که ریه تو را پر از هوا کند؟ بدن تو را جابجا کند؟ نمایش ولایت الهی است دیگر. طبیعت. طبیعت کیست؟ دقیقاً طبیعت چیست؟ از این ولایت خارج شو. بگو: «نمی‌خواهم. خودم بلدم. خودم انجام می‌دهم. خودم...» مگر نمی‌گویی خودم بلدم؟ «چطور به امر که می‌رسد؟ به دستور؟ خودم بلدم آقا. نکاح. خودم بلدم چه شکلی ازدواج. خودم می‌فهمم. خودم مصلحت خودم را تشخیص می‌دهم.» از ولایت خدا خارج. هر غلطی دلت می‌خواهد بکن. چه غلطی نداشت. گناه. چرا فکر کاسبی ما بودن که آیات قرآن بعضی مسائل. خیلی چیزها هست که من و شما می‌فهمیم ولی هرچی بیشتر رویش تأمل بکنیم، بهتر می‌فهمیم. پشت فرمان خوابمان می‌گیرد. «نیاز داشتیم که من به شما بگویم.» ولی وقتی من که گفتم عمیق‌تر فکر کردی. من که گفتم همان چیزی که خودت می‌فهمی بهت گفتم. درست است؟ این مطالب هم این شکلی است. هرچی که توش عمق ببری، زیر و بری، بکاوی، می‌بینی هی مطلب ابعاد شفاف‌تری پیدا...
سومی: «اطلُب موضعاً لا یَراکَ اللهُ، و اعصِنی.» خدا نبیندت. هر کار دلت می‌خواهد. خیلی جالب است ها! یعنی ما خدا را تو آن ابعاد، احاطه خدا، دیدن خدا، این‌ها اصلاً کارش نداریم. اصلاً حسی نداریم. اصلاً تصوری، درکی، اصلاً تفکری نسبت به این نداریم که حالا خدا نگاه بکند یا نکند. در حالی که من و شما اتفاقاً دائماً محتاج این نگاه خدا به خودمان هستیم. ما نیاز داریم. همین آقا از همین نمونه خواب و بیداری فقط رویش فکر کنیم دیگر. آقا، من الان خوابم می‌برد، هفت صبح کلاس دارم باید بیدار شوم. کی می‌تواند من را بیدار کند؟ خودم نمی‌توانم خودم را بیدار کنم. کسی که از بیرون می‌تواند من را بیدار کند، می‌تواند. کسی... نه. نکته‌اش روی این است که اینی که شما می‌روی زنگ می‌زنی، این دقیقاً نکته تو همان فعالیت خدای متعال است. فاعل شما نیستی. چون مگر فاعل بودم اول به خودم که از همه به خودم نزدیکترم باید فعالیتم را اثبات بکنم. روشن استدلال؟ بله. حالا او خدا با این دارد بیدار می‌کند. نکته‌اش آن خدا که جدا بگوید که «خودم می‌خواهم بیدارش کنم.» خدا به دست شما. آن هم که بیدار می‌شود، به هوش می‌آید، خدا بیدارش کرده.
من می‌خواهم ۷ صبح بیدار بشوم و کسی هم قدرت ندارد من را بیدار کند. آنی که می‌تواند من را بیدار کند که خداست. در چه صورتی من را بیدار می‌کند؟ در صورتی که حواسش به من باشد. روشن است؟ کجا حواسش باشد؟ مثلاً بگوید که یک چند تا بنده بودم بعد هفت بیدارشان کنم. یکی دیگر اصلاً می‌خواسته ۱۱ رندم... نمی‌دانم ساعت ۱ با ۱۱ نفر قرار دارم یا ساعت ۱۱ با یک نفر. تو همان خوابش هم مورد داریم که «نمی‌خواهی؟ ۲۰ سال است نخوابیده. طرف می‌خواهد یک کاری بکند که بخوابد، نمی‌تواند.» دست این را نداری سر جایش. یعنی دست خودش بوده؟ یعنی دسته مال این آقا بود، نداد بهش. مشکلات از اراده و اختیار خداست و ابتلا. «دار ابتلا بودن دنیا.» مگر به آنی که داده، حقش بوده که داده و کمال؟ مگر دو تا دست داشتن کمال است؟ کمال انسان در نفس انسان است. بدن ابزار است. ابزار برای... و خدای متعال نفس همه را و «وَ نَفسِ وَ مَا سَوّاها» در نفس همه را تسویه کرده. در نفس هیچ کسی هیچ نقص و کمبودی نیست. و در استفاده نفس از بدن هم هیچ نقص و کمبودی نیست. البته بدن، بدن‌ها متفاوت است و حالا اینجا نکته اصلی این است که من آن کسی هستم که چشم ندارد، گوش ندارد. بدنش چه شکلی است؟ خدای متعال راه رسیدن به کمال را ابزاری که برای کمال او قرار داده، تحمل این کوری، تحمل این نابینایی، مشقت. ما هم باید حق بینایی را ادا کنیم. شکر بینایی، وظایفی که نسبت به بینایی داریم. آن هم وظایفی نسبت به نابینایی که آن وظایف را کی ادا می‌کند؟ نفس ادا می‌کند یا می‌پذیرد یا نمی‌پذیرد. آنجا هیچ کمبود این‌جوری نیست که در نفس کسی خدا کمبود گذاشته. بعضی‌ها می‌توانند بپذیرند، بعضی‌ها نمی‌توانند بپذیرند. آن ظرفیت‌ها و استعدادها متفاوت است. ولی چراش به خاطر این است که اصل خلقت. «چرا؟ چرا خورشید و ماه؟» «چرا خورشید و ماه متفاوت؟ خورشید بودن کمال یا حقیقت؟» وظیفه بیشتر است. وظیفه‌اش هم بیشتر است. امیرالمؤمنین. شما الان امیرالمؤمنین دوست داری باشی اگر استعدادش را داشتی اطلاعات چند داشتی آقا؟ همین‌قدر استعدادهایی که دارم تحمل نمی‌کنم. من این‌ها را فعلاً پاس کنم. کلاس اول را فعلاً نمره بیارم. آقا آقا همین که پایین است و امتحان و آن استعداد به من داده نشده و آن امتحان نگرفته‌اند از من، این که لطف خداست. خوب دقت کن. من می‌گویم که «ظرفیت بالاتر می‌داد.» امیرالمؤمنین قطعاً خلط. الان شما گیر چی هستی این وسط که دنبال این هستی که آن ظرفیتی که به امیرالمؤمنین داده شده به شما داده شود؟ مقام یعنی چی؟ یعنی می‌خواهی مقامات عالیه برسی. می‌خواهی به کمالات برسی. آفرین. به کمالات. به بالاترین حد کمال برسی. الان به بالاترین حد کمال تو همین موقعیت خودت رسیده‌ای که بیشترش را می‌خواهی؟ به این رسیدی؟ بعد قانع می‌شوی به اینکه مقام آن وقت کمال تو همین می‌شود که بفهمی که خدای متعال انسان‌ها را متمایز آفریده و بعضی‌ها برای خودش همون کمال آدم به این بود که قانع بشود مقام خودش به کمال خودش. دست‌اندازی به کمال از پنج‌تن نکند. طمع مقامات آن‌ها را. اگر بهشت خارج. حالا کاری به آن روایت ندارم. چرا؟ ببین، نه. ماه می‌خواهد خورشید بشود. آقا عدالت خدا، عدالت خدا دقیقاً به همین است. آخر باید یکی بالاخره صد باشد یا نه؟ تو برو صدش را وقتی همین خودت را کامل کردی، آن وقت را خواست خدا بوده. من این حکمت است. آخر این عد... آقا جان من تو آن مرتبه اولاً که خدای متعال به بعضی‌ها یک درهایی باز کرده، نابود کردن. مثل بلعم باعورا. درست شد؟ مثل سامری. یعنی اینطور نیستش که بگوید آقا خدا گفته: «از اول گفته که هیشکی نیاید.» در را باز کرد. عنایاتی هم کرده. تا آن بالاها هم برده طرف را. اینجا معلوم می‌شود که اتفاقاً چقدر خوب شد. یعنی وقتی که آدم تو آن مرحله سقوط می‌کند، می‌فهمد که چقدر خوب است که بعضی‌ها را خدای متعال اصلاً استعداد آن بالاها را بهشان نداده. این‌ها همین پایین مایین. «اکثر اهل الجنة بلهاء.» هستند. آدم‌های ساده معمولی، کم استعداد. اکثر با استعدادها دزد می‌شوند، گرگ می‌شوند، قالتاق می‌شوند. از یک جهت می‌بینی که اینکه کمتر به این استعداد داده‌اند که بهتر شد برایش. که شما ماشین خوب و ماشین ضعیف را تصور کن. اصلاً بعضی‌ها می‌گویند آقا ما فقط پراید می‌خریم. طرف مثلاً پول دارد که ماشین بهتر هم بخرد. می‌گوید: «ببین این اگر تصادف بکند، اگر قطعه‌اش مشکل‌دار بشود، ارزان است.» به همان میزان که استعداد بیشتر داده، امتحانش سنگین‌تر است و سقوطش بیشتر است و خطرناک‌تر است. کسی که ظرفیتش بیشتر است، قطعاً می‌توانم امکاناتم را باز کنم. اگر اینطور باشد یک بخش ظرفیت، یک بخشیش در ظرفیت و استعدادی است که خدا به او داده. یک بخشش هم در مجاهدت خودش است. زیارت جامعه کبیره باشد. ظرفیتش را داده ولی خودش مجاهدت کرده تو آن سطح حق مطلب را ادا کردن. او دیگر کار خودش است دیگر. خدا توقعات. «امیرالمؤمنین به من داده بود؟» با امتحانات و توقعاتی که خدا از همان روز اول. رفته بودم تو اسفل السافلین. ریشه عمل امام علی آن می‌شود. عمل من آن نمی‌شود. در چی می‌رود؟ یک بخشش در آن استعداد است، یک در آن ظرفیت است، یک بخش دیگرش در مجاهدت. بعدش هم مگر الان کسی به شما گفت راه بسته است؟ تو همان‌قدر که الان استعداد الان است، مجاهدت بکن. شاید فضل الله.
تفاوت. چند تا بحث. یکی اینکه خدای متعال از ابتدای خلقت بعضی بندگان خودش را ده مرتبه بالاتر آفریده، بیشتر دوستشان داشته. کمالات بیشتر بهشان داده. در عالم انوار نور این‌ها را اول آفریده. از نور این‌ها بقیه موجودات آفریده. به طفیلی بتوفیلیه وجود این‌ها. آن چرا ما شما خدا نیستیم و چون عالم اساساً متنوع و متکثر است. مثل اینکه الان این گوشی بگوید چرا من ماژیک نیستم؟ گوشی نیستم. ماژیک کمالش به ماژیک بودنش است. گوشی هم به گوشی بودنش است. گوشی ۱۱۰۰ می‌گوید: «چرا من مثلاً گوشی آیفون ۱۵ نیستم؟» بالاخره یک آیفون ۱۵ خلق می‌شد. رأس همه این‌ها باشد. آنی که اراده کرده ۱۱۰۰ برای شکستن گردو خوب است. مثلاً. «عدالت تو همین است.» آقا عدالت. عدالت یعنی اینکه تو یک استحقاقی داشتی و ندادم. اینجا اساساً من استحقاق‌ها را متنوع آفریدم چون من دوست... آخر این «چرا» برمی‌گردد به این اصلاً مبنای سؤال این است که شما یک حقی وسط است، ازت پایمال شده، ظلم بود. یک رحمتی برای عامه. آقا خدا بیشترین رحمت را در حد وجودی شما. خدا موجودات را متنوع و متفاوت آفریده. در خود این تفاوت و تنوع رحمت و لطف برادر است. و برای اینکه ما اسمای الهی، افعال الهی تکثر دارد و در ظرف کثرت مخلوقات است که می‌گوید من این اختلاف الوان و السنو را قرار دادم. اگر این اختلاف رنگ ما، اختلاف زبان ما نبود، خیلی از چیزها فهمیده نمی‌شد. خیلی از مظاهر قدرت خدا. گوش بده. گوش بده. خیلی از مظاهر خدا و کمالات خدا دیده نمی‌شد و فقر ما هم فهمیده نمی‌شد. چقدر قشنگ! شما باید کسی که زبانش را هیچی نمی‌فهمی، وقتی مواجه می‌شوی، می‌فهمی چقدر محتاجی، ضعیفی. آدم‌ها مثلاً این رنگ سیاه. من گاهی می‌بینم اصلاً خنده‌ام می‌گیرد. مثلاً یک زن کاملاً سیاه با یک مرد کاملاً سیاه. این‌ها برای همدیگر می‌میرند. این دختر به این سیاهی چه جذابیتی واقعاً دارد؟ چه خوشگلی دارد؟ آن پسر سیاهه می‌میرد برای این. این جاذبه را خدا قرار داده. دقت می‌کنی؟ سفید عرض کنم خدمتتان که خود این تکثر است. تکثر در حیوانات چقدر جالب است! خفاش یک مدل، طاووس یک مدل، کلاغیان و کلاغ و کلاغ داریم تا کلاغ. گوش بده. فعلاً باید گوش بدهی. حالا حالا طوطی بعد طوطی‌های متفاوت. طوطی‌های متنوع. این‌ها قدرت‌نمایی خدای متعال است. کمالات خدای متعال دارد جلوه می‌کند. پس این تنوع لازم بود. عین حق.
در انسان‌ها همین‌طور. بعدش هم وقتی دنیا دار بلا است و ما قرار است در ظرف دنیا کمالات پیدا کنیم و باید امتحان بشویم. امتحان منوط به تفاوت نداشتیم که امتحان نمی‌... زن و مرد باید با همدیگر تفاوت داشته باشند و اساساً بسیاری از کمالات در دنیا به واسطه این تفاوت‌هاست. یعنی شما اگر می‌خواهی پدر بشوی، یک زنی باید باشد که بچه‌دار بشود که پدر بشوی. که آن زنه باید با تو تفاوت داشته باشد. یکی باید بشود مرد، یکی باید بشود زن. یکی باید بشود کودک. کودک بگوید: «چرا من... کودک آفریدم؟ من از همان اول چرا بابا نشدم؟» بعد این همه کمالات به مادر مثلاً گفتم: «بروید زیر پای مادران.» «چرا به ما نداد؟» «چطور به تو گیر ندادم؟» به خانم‌ها. «پس ما مردها چی؟ از آن‌ور ما می‌رویم جهاد، شهید می‌شویم. چرا این‌ها نمی‌روند جهاد، شهید بشوند؟ پس خانم‌ها چی؟»
خدا کمالات مرد و چیزهایی قرار داده. استعداد مرد با استعداد زن متفاوت است. تو مرد باش، همین کارهایی که به تو سپرده‌ام انجام بده. مرد باش. به معنای مرد باش. تو همین کارهایی که وظایف یک مرد است انجام بده به بالاترین کمالات می‌رسی. آن هم که وظایف زن است انجام بده به بالاترین کمالات. به همین دلیل که این تفاوت‌ها هست و حالا کودک داریم، بزرگ داریم، پدر داریم، مادر داریم. همه از همان اول نمی‌توانند پدر باشند. «می‌گوید: من چه گناهی کردم که از اول باید کودک باشم؟ چرا من از اول پدر نباشم؟» ساختار هستی. بعد می‌گوید: «این ظلم نیست که آن بابای من بچه‌ام، استعدادهای بیشتری نسبت به من دارد؟» ساختار خلقت است. یکی بالاتر، یکی پایین‌تر است. آن هم که بالاتر است وظایف بیشتری دارد. بله. دستگاه وجودی پدر و مادر نسبت به بچه خیلی پیشرفته‌تر است و خیلی مادر یک ظرفیت وجودی دارد. خدا شیر در سینه او قرار داده. «خوش به حالش واقعاً.» ببین چقدر جالب است! این مثلاً تو ساختار بدنش مثلاً غذایی که شیر بده. نصف شب بعد از خواب بپری شیر بده. به همان میزان هم کار سنگین. خیلی کیف می‌کند. می‌گوید که: «اصلاً بروید بمیرید همتون بدبختا. من را خدا درجه یک آفریده.» باز همه بیشتر خودش را محتاج می‌بیند، فقیر می‌بیند و وظایف خودش را بیشتر از همه می‌بیند. به کل کائنات. او مسئولیت دارد. من و شما نداریم. تهش این است که خودمان را از جهنم نجات بدهیم و همه را از جهنم نجات بدهد و یک سر سوزن هم نسبت به کسی نباید کم بگذارد. و تک تک خدا از او سؤال می‌کند که این انقدر استعداد داشت بهش دادی؟ اینقدر نیاز داشت؟ اینقدر قابلیت داشت بهش عطا کردی؟ «وَلَنَسأَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ.» ما از مرسلین سؤال خواهیم کرد. مردم سؤال می‌کنند حرف پیغمبر گوش دادی؟ پیغمبر را راست... راست می‌گویند. این‌جوری تصمیم ادبیات خدا با انبیا را تو قرآن نگاه کن. چه جوری با این‌ها حرف می‌زند؟ با حضرت عیسی. خب چرا من مثل عیسی نشدم؟ بدون بابا به دنیا بیایم. خیلی کیف می‌دهد. این عدالت است واقعاً. ما اصلاً باید ننه بابا داشته باشیم. یک سر به دنیا می‌آید بدون بابا. چرا باید تفاوت باشد؟ خوب، بعد شما ببین مدل حرف زدن خدا آخر سوره مائده با حضرت عیسی. «أَأنتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِی وَأُمِّیَ إِلَهَیْنِ مِن دُونِ اللَّهِ؟» این‌ها چرا می‌گویند تو خدایی؟ تو گفتی خدایی؟ من من اصلاً می‌توانم بگویم؟ یعنی حرفی که بنده خدا نزده و یک ذهنیتی نسبت بهش پیدا کرد. خدا یقه این را سفت گرفته که چرا پیدا کنم؟ در پیشگاه الهی مسئولیتی نداریم. تفاوت که باید باشد. باید یکی بالاتر باشد، یکی پایین‌تر باشد. مگر می‌شود همه یک کله خلق بشوند و بدون... دنیا هستی؟ نمی‌شود اصلاً. باید تفاوت باشد. بالاخره هرکی صد باشد، آن نود می‌گوید: «چرا من صد نشدم؟» ستاره‌ها می‌گویند: «چرا ما خورشید نشدیم؟» چرا خورشید یک دانه باید باشد؟ تو همان کمالات ستاره بودن خودت را اگر داشته باشی، ستاره خوب و موفقی باشی، به غرض خلقت خودت رسیدی. به خدا از تو. ببین، اصلاً گیر این به این است که خدا مگر از من چیزی بیشتر از این خواسته بود؟ خدا کمال را خدا می‌دهد. خدا برای تو پنجاه درصد خواسته. اصل وجودت از اوست. مگر حقی وسط داشتی؟ «چرا به من صدش را ندادند؟» صد تو را ندادند، مگر صد مال خودت بود که بهت ندادم؟ خدا اراده کرده بود او کمالش در حد صد باشد، پنجاه باشد. پنجاه خودت را برسان. غایت خلقت تو این است که او می‌خواهد تویی آن حرکت مان. حالا در آن عالم بعدی.
عرضم به حضورتان که حالا این سؤال به وجود می‌آید که باز دوباره ما این تفاوت را قبول کردیم، باید عقل تفاوت باشد یا نباشد؟ تو چیزهای مادی مثال زدیم. تو آن حقیقت وجودی انسان که چرا در آن حقیقت تفاوت وجود دارد؟ درسته. تنوعش است دیگر. خودش. این سؤال نسبت به همه موجودات هست. شما می‌گویی مثلاً چرا مثلاً باید نورافشانی با خورشید باشد؟ خوب، خدا نورافشانی تو ماه شب‌ها. خورشید چرا این کار را نکرد؟ حاج آقا اینجا عدالت سنجیده می‌شود دیگر. عدالت. نه. عدالت یعنی من و شما یک کار مشترک بکنیم با همدیگر، با یک ظرفیت مشترک، دو تا نتیجه متفاوت بهمان بده. گرفتی مطلب؟ «عدالت حقمان را بهمان نداده.» نه اینکه بگوییم آقا مثلاً این عدالت نیست که مثلاً ماژیک باید باهاش نوشته بشود، مثلاً گوشی و باهاش فیلم... خوب کلمه علت کلاً تاریخ کلمه علت منظورت این است که غایت، هدف. ببین دو تا علت داریم. یک علت به معنای علت و معلول. هر چیزی علتی دارد. آن علتی که شما گفتی منظورت حکمت است. حکمتی دارد غرضی دارد، غایتی دارد. درسته؟ هر چیزی علتی دارد. هر چیزی حکمتی دارد. بله. حکمتش چیست؟ ما نمی‌دانیم. حکمت اینکه خدا اهل بیت را آفرید و از نور این‌ها عالم آفرید. چرا این‌ها را مقرب به خودش کرد؟ این‌ها در جایی که خلقت قرارداد. به واسطه این حال آفریده. قابلیتی در وجود این‌ها بوده. کمالاتی بوده. کمالاتی را خدا بخشیده و می‌دانسته که این‌ها از پس امتحان برمی‌آیند. «امتحانک قبل یخلنک.» تعابیر خیلی عجیبی بعضی از ادعیه ما داریم و زیارت‌ها. «فَوَجَدَکَ لِمَتَحَنَکَ صابرًا.» قبل از اینکه خلقت کند امتحان ازت گرفت و تو آن امتحان قبل خلقت دید می‌توانی. حضرت زهرا سلام الله علیها. زیارت... «تو را قبل از خلقتت امتحان کرد و در آن امتحان قبل خلقت دید می‌توانی. صابر بودی تو آن امتحان.» نه دیگر. یکی باشند، یک ظرفیت باشند. نمی‌... «بینایی و شنوایی تفاوت دارد یا ندارد؟ چرا تفاوت دارد؟ چرا خدا بینایی را بینایی کرد؟ شنوایی را شنوایی؟ چرا شنوایی را بینایی نکرد؟ بینایی را شنوایی نکرد؟» البته این تازه تازه اینی که من گفتم این‌ها در عرض همان در طول هم است. یعنی کسی واسطه خلقت یکی دیگر است. چرا او واسطه خلقت باشد؟ من نباشم. چرا این خدانمایی؟ می‌آید یک نفر می‌شود صد. یک نفر... عرفانی اینجا دارد که نمی‌خواهم فیوزتان می‌پرد. بخوابون. پرید. نگاه کنید که روی مبنای وحدت وجود و وحدت وجودی هم تو سیر توحیدی. در فنای ذات آنجا دیگر تعینات برداشته می‌شود. علی و محمد و فاطمه و حسن و حسین آنجا ندارد. خورده باشد. ان‌شاءالله من تا ۶۰ سال دیگر به این‌ها برسیم بفهمیم چی بود اینی که گفتیم. راه برای فنای ذات برای همه ما باز است و در مرتبه فنای ذات در کسی. کسی در مشاهده ذات خدای متعال به آن مقام اگر رسید و ذات الهی را دید که بهش می‌گویند فنای ذاتی، آنجا همه تعینات برداشته می‌شود. آنجا علی و فاطمه و حسن و حسین و اکبر و زید نداریم. اگر کسی به آن مرتبه رسید آن وقت دیگر اصلاً نمی‌گویند که این علی و حسن و فلان. اصلاً کسی اینجا نیست که بخواهد فرق داشته باشد. دیگر وارد بحث سلمان به آنجا رسیده. تفاوت مقام این‌ها تو این است که تو شدت ثبوت آن‌ها در آن مقام است. امیرالمؤمنین و بقیه اهل بیت در تمام لحظات در آن مقام ثابت‌اند. بقیه ممکن است در همه عمرشان یک لحظه بهتر که متوجه بشویم وسط حیاط «هو» می‌کشد. کلمات عرفانی بهش می‌گویند حقیقت محمدی. «اللهم صل علی محمد و...»
راه برای رسیدن به آن مرتبه برای همه ما باز است. بعضی‌ها می‌روند مکنت در آن مقام پیدا می‌کنند. خیلی سخت است. یعنی ث... مرتبه. بعضی‌ها یک گذری می‌خورد. بعضی‌ها یک لحظه فقط تو مرتبه مشاهده می‌کنند آن حقیقت را. بعضی دوام مشاهده می‌کنند حتی وقتی که اینجا هستند اهل بیت و بهجت. توحید ذاتی. حالا چرا؟ نه، حالا اینکه به چه به چقدر مکنت رسیده و نکته سؤال این است که چرا ما را امیرالمؤمنین باید برساند؟ «خداحافظ.» یکی آنجا اصلاً تعددی نیست که بخواهد یکی بشویم. یکی هست آنجا. یک حقیقت هست. همه در مقام مشاهده حقیقت مطلق غیب‌الغیوبی، لا اسم ولا رسمی، بدون تعین‌اند آنجا. آنجا تکثر دیگری نیست. ذات برای ما اصلاً قابل تصور نیست مقام برسیم. راه او رسیده، من نرسیده. او مکنت در این مقام دارد علی‌الدوام. من اگر برسم با کلی ضرب و زور و هزار زحمت و مجاهدت، فعلاً در حد یک لحظه مشاهده است. استعدادش را دارم. استعدادش را خدا به ما داد. خلیفه‌الله‌ایم دیگر. ما خلیفه‌الله. ولی نکته‌اش این است که ما فعلاً تو همین مرتبه اولمان کارهایی که به عهده‌مان است انجام نمی‌دهیم. سمت خود ذوب شدن در علی و مشاهده حقیقت علی هم ان‌شاءالله می‌رسیم. آنجا اگر تو حقیقت علی را مشاهده حقیقت خودت را مشاهده می‌کنی دیگر چه تفاوتی بین تو و علی به این معنا؟ ولی او علی‌الدوام دارد حقیقت خودش را مشاهده می‌کند. تو یک لحظه مشاهده می‌کنی، برگردی مشاهده کنی به عنایت و تفضل و فیضان وجودی اوست که می‌توانی ملاحظه کنی. مشاهده تو تو این دریا غرق می‌شوی ولی با دست او تو این دریا غرق می‌شوی.
برنامه. پس سومی‌اش این بود که: «برو یک جایی که خدا نبیندت.» خوب، من نیاز دارم خدا من را ببیند. من دعا می‌کنم، حاجت می‌خواهم. من مریض می‌شوم و خوب بشوم. «خداوند را نبینم که دیگر از دست در می‌روم که دیگر خوب نمی‌شوم که.» تأثیرش همین است. اگر توجه و التفات خدا نباشد که او شئون نیاز من. من الان هزار و یک نیاز دارم. به چه واسطه‌ای نیازها برآورده می‌شود؟ واسطه توجه او به من. اگر حواسش به من نباشد که نیازم تأمین نمی‌شود که. آقا، شما تصادف می‌کنی آنجا. تو آن لحظه آخر هواپیما دارد سقوط می‌کند. زمستانی دو تا پرواز یک حالت نیمچه سقوط تجربه کردم. یک تهران به مشهد بود تکان شدید خورد. یکیش نجف تهران بود که برف می‌آمد نجف. دمای پایین ۲۵ درجه بود. جالب. تو دمای ۲۵ درجه برف. دمای آسمان منفی ۳۵ درجه. تفاوت ۶۰ درجه. آره. بعد چند تا تکان حسابی این هواپیما خورد. ملت جیغ می‌کشیدند، گریه می‌کردند. جالب. لحظه احساس می‌کند یکی است که می‌تواند من را از سقوط نجات بدهد. خوب، تو اگر از او می‌خواهی، او در چه صورتی می‌تواند نجات؟ در صورتی که حواسش به تو باشد دیگر. چطور اینجاها می‌خواهی حواسش به تو باشد و قبول داری که حواسش به تو هست و بعداً هم اگر خواستی گناه بکنی، برو یک جایی پیدا کن که حواسش به تو نباشد.
چهارمیش: «اذا جاءَ مَلَکُ الموتِ روحَکَ، فادْفَعهُ عن نفسِکَ.» خیلی قشنگ است. دانه به دانه قشنگ مواردی است که ماها شدت فقر ما اینجاها واضح است. شدت فقر مواظب. فدفعه عن نفسک. ملک قبض روح که می‌آید، دکش کن. راه ندارد. این همه آدم نمی‌خواستند بمیرند، همه مردند. «قطعاً خوب می‌شوم با این روحیه‌ای که دارم.» قانون جذب و این‌ها. یکی خودش را باخته می‌گوید: «آقا من می‌میرم قطعاً.» تو هم خوب می‌شود. یکم کُل روحیه دارد، قشنگ می‌افتد می‌میرد. جوان هم هست. «ما برمی‌گردیم ما خوبیم ما انرژی داریم.» هر روز بدتر. بدبخت. ملک‌الموت که می‌آید، دکش کن. می‌توانی. قشنگ آدم می‌بیند ها! قشنگ توی مغازه‌ای که آدم خودش را به مرگ نزدیک می‌بیند، شدت فقر ما هویدا می‌شود. تو کرونا یک بنده خدایی از همین تهران پیام داده بود. شیون می‌کشید. اولش یک اخباری هم درآمده بود که کرونا حتی تو خانه‌هایتان می‌تواند از طریق هوا وارد بشود و این‌ها. یک اخبار اولش آمده بود. این بنده خدا این را که خوانده بود دیگر گریه می‌کرد، شیون می‌کشید. «ماها داریم همه می‌میریم ما داریم...» خیلی قشنگ. چقدر ماها ضعیفیم! یعنی بعد جالبش این است که جان خودمان است دیگر. می‌گوید: «آقا اینکه جان خودم است، خودم هم...» تو نیستی. جان خودم را نمی‌توانم نگه دارم؟ خیلی جالب است. رویش فکر کنید. این خودمی که انقدر به خودم نزدیک می‌بینم و انقدر خودم را بهش حاکم می‌بینم و در اختیار خودم می‌بینم. «خودم به خودم... خودم که دیگر اختیار خودم را دارم.» این جمله که آقا: «اختیار خودم را که دیگر دارم.» درست است؟ اگر اختیار خودت را داری چطور می‌آیند خودت را ازت می‌گیرند می‌برند؟ که می‌شود تعبیرش مرگ. مگر اختیار خودم با خودم نیست؟ «چطور خودم را از خودم می‌گیرم می‌ر...» روشن است؟ پس من نمی‌توانم. آفرین. پس من خودم هم در اختیار خودم نیست.
و پنجمیش: «اذا ادخلک مالک فی النار، فلا تدخل فی النار.» اینجا دیگر گریزی هم به معاد زدند. وقتی خواستم بندازمت تو آتش جهنم، «فلا تدخل فی النار.» نرو. بگو: «شرمنده، من کار دارم. نمی‌... قرار دارم. جایی نمی‌آیم. الان این ساعت برنامه برای جهنم ندارم. شرمنده.» می‌توانی نروی؟ این هم خوب. این دستگاه تربیتی و مدل تربیتی انبیا و اولیا است که تو این روایت خیلی قشنگ دیده می‌شود. این خداپرستی، این رویکرد در توحید ما را به خداپرستی می‌کشاند، به اطاعت می‌کشاند، به عبودیت می‌کشاند. از ما فقط تصدیق به اینکه خدا هست و تصدیق به اینکه یکی هست نخواسته‌اند که مسئله را حل نمی‌کند. چالش اصلاً نیست در قرآن بحث ندارد سر اینکه این‌ها یک کلمه بگویند خدا هست یا خدا یکی است. انبیا آمده‌اند که از زیر زبانمان بکشند. خدا برای... «ما را پیغمبر فرستادیم.» یک چیز گفت: «ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت.» خدا را بپرستید، از طاغوت اجتناب بفرمایید. روایت امام حسین علیه السلام به ۷۵، صفحه ۱۲۶. این آقا رویکرد قرآن، قرآن یکی از مواردی که بسیار رویش تأکید دارد برای اینکه ما متوجه و ملتفت بشویم فقر خودمان را، این آیه را هم امروز بخوانیم که آره، یک بحثی هم بحث قرآنی هم کرده باشیم. چون دو هفته است هنوز وارد بحث‌های قرآنی. خوب، البته مطالبی که تو این جلسات گفتیم مطالب مهمی بوده‌ها. حالا آقام که امروز یکم دوید رفت جلو بحث و رو انسان و این‌ها. ولی به هر حال آن هم بحث مهم و خوبی.
یکی از استدلال‌های قرآن این است در سوره مبارکه طور آیه ۳۵. خیلی زیباست واقعاً قرآن. ما هم ازشان نچشیدیم. یعنی تو ابتدایی‌ترین مسائلی که همه می‌دانیم یک دریچه دیگر، چون قرآن کتاب توحید است و هر آنچه که هست حرف از خداست. ماها خیلی حرف‌ها را می‌دانیم. همه چی را واقعاً. «غذا لازم است. خیلی مفید است. آزادی.» دریچه‌ای که قرآن بحث اذان را مطرح می‌کنی، یک دریچه دیگری است. هرچی که گفته آیات ۳۵ و ۳۶: «أَمْ خُلِقُوا مِن غَيْرِ شَيْءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ * أَمْ خَلَقُوا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بَل لَّا يُوقِنُونَ؟» از قبلش که شروع می‌کند: «فذکر فما انت بنعمة ربک بکاهن ولا مجنون. أم یقولون شاعران نتربص به ریب المنون قل تربصوا فإنی معکم من المتربصین. أم تامروم احلامهم بهذا أمهم قوم طاغون. أم یقولون تقوله بل لا یومنون فلیعتو بحدیث مثله ان کانو صادقین. أم خلقو من غیر شیء أمهم الخالقون. أم خلق السماوات والارض عندهم خزائن ربک أمهم المسیطرون. أم لهم سلم یستمعون یستمعون فی فلیع مستمعهم بسلطان. أم له البنات و لکم. أم عندهم الغیب فالذين كفروا هم المكايدون. لهم إله غير الله. سبحان الله عما یشرکون.» خیلی این آیات امیه، آیات قشنگی. عرض کنم خدمتتان که به اینجا می‌رسد که: «أَمْ خُلِقُوا مِن غَيْرِ شَيْءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ؟» استدلال دو حالت بیشتر ندارد: یا از هیچی آفریده شدی، یا خودت خالقی.
توضیح علامه طباطبایی ذیل این آیات قشنگ. معنا این است: «خلق هؤلاء المکذبون من غیر شیء خلق منه بغیرهم من البشر؟» آیا این مکذبین، ایشان می‌فرمایند که این‌هایی که تکذیب می‌کنند، مکذبین از غیر آن چیزی که بقیه افراد بشر ازش آفریده شدند خلق شدند؟ که در این صورت افراد بشر صلاحیت دارند که خدا برایشان پیغمبر می‌فرستد و آن پیغمبران به سمت خدا دعوت بکنند و این‌ها با عبودیت خدا برسند به کمالشان. ولی این این‌ها که تکذیب کردند اگر اینطور باشند به خاطر اینکه خلقت یک چیز دیگری بوده تکلیف ندارند. امر و نهی بهشان متوجه نمی‌شود. ثواب عقاب نیست که. اینجا چند تا قول دیگر هم هست که علامه مطرح می‌کنند، چهار تا قول را. این قولی که ما آوردیم بهتر است. «أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ؟» یا اینکه خودشان این‌ها آفریدند؟ که اصلاً دیگر مخلوق نمی‌شوند که خدا بخواهد تربیتشان بکند. امر و نهی و این‌ها. ببین زاویه اصلی در مباحث قرآنی روی امر و نهی خداست. روی اطاعت خدا، دستور خداست. می‌خواهد ما را برساند به اینجایی که آن پایه‌های معرفتی شکل بگیرد. برسیم به اینجا که باید فقط حرف خدا را گوش بدهیم. این خدا فرق خداپرستی قرآنی با خداشناسی عقلیه و کلامی و فلسفی. تو فلسفه و کلام نمی‌خواهند شما را به یک جایی برسانند، یعنی بنا ندارند شما را به یک جایی برسانند که حرف گوش‌کن خدا بشوی. می‌خواهی بشوی، می‌خواهی نشوی. ولی قرآن می‌خواهد برساندت به اطاعت چون کمالمان در اطاعت است. آن چراغ وابسته به این است که ما خودمان و خدا را خوب بشناسیم تا آن چراه معلوم. در ابتدا که این چراغ معنا ندارد. اگر خدا را خوب شناختی به این می‌رسی. و بعدش هم چرا؟ به خاطر اینکه نمی‌توانی، چون نمی‌دانیم، تشخیص نمی‌دهی، بلد نیستی. دنیایش را هم بلد نیستیم چه برسد به آخرتش. قطعاً هم دلسوزی است، هم غرض خلقتش بوده. آفرید پس آفریده برای نقطه‌ای و ما بلد نیستیم. ما نمی‌توانیم. نقطه چیست؟ نمی‌دانیم کجاست؟ نمی‌دانیم چه مسیری دارد؟ چه رفتاری باید داشته باشیم؟ کجا باید برویم؟ چه مدلی باید برویم؟ چکار باید بکنیم؟ ما حتی تو همین غرایز حیوانی و رفع نیازهای خودمان ماندیم. ما ماشین تولید می‌کنیم بعد توی آلودگی هوایش ماندیم. ما تو این ویروس‌ها و بیماری‌ها ماندیم. ما تو این عوارض شیمیایی چیزهایی که تولید می‌کنیم، مشکلاتی که پدید می‌آید ماندیم. هزار و یک مشکل داریم با همین چیزهایی که خودمان تولید کرده‌ایم. سر درنمی‌آوریم از هیچی. سر درنمی‌آییم. ما تو حال خودمان ماندیم. من حالم بد است، نمی‌دانم چکار کنم حالم خوب بشود. افسردگی خودم را نمی‌توانم حل بکنم. نمی‌توانم خودم خودم را امیدوار کنم. به خودم انگیزه بدهم. دماغ را هم بی‌انگیزه هم بینشات را. خودم نمی‌توانم خودم را شاد کنم. بلد نیستم خودم را شاد کنم. نمی‌دانم، نمی‌توانم چکار باید کرد؟ تو ارتباطاتمان ماندیم. چکار کنیم کلاه سرمان نرود؟ چکار کنیم که بشناسیم افراد؟ چکار کنیم که اینطور بشود؟ چکار کنیم بهمان ظلم نکنند؟ چکار روابطمان، روابط پایداری باشد؟ منافع آن تأمین بشود؟ همش جهل است. جهل است. جهل است. همه زندگی‌مان همین است. تو همه چی ماندیم. یکی دو تا نیست. تازه نسبت به عالم ماده است که به هر حال با تجربه خیلی چیزها روشن می‌شود تا یک حدیش. من یک نیازی دارم جدا از همه نیازهایم. و نیاز به همسر دارم. نیاز به آرامش دارم. نیاز به استراحت دارم. نیاز به جاودانگی دارد. مادر تمام گرفتاری‌ها و مسائل و معضلات من این است که نمی‌دانم این نیاز به جاودگی‌ام را چه خاکی بر سرم کنم؟ با این نیاز. این کجا تأمین می‌شود؟ چه شکلی تأمین؟ بماند که تو همین نیاز به همسر. نام آدمیزاد مثل چی تو گل مانده؟ با این ساختارهایی که ما درست کردیم هیشکی تأمین نمی‌شود. گفتیم ازدواج سفید، روابط آزاد. این آنی که من می‌خواهم نیست. تأمین نمی‌کند حتی غریزه من را. ولی بدتر بشر را آورده به همجنس خودش. بشر را آورده به حیوان. می‌بیند تأمین نمی‌شود آن لذتی که دنبالش است نیست. تو همین مسائل پیش پا افتاده حیوانی گرفتاریم. تأمین نمی‌شود. بابا! همه گربه‌ها نیاز جنسیشان تأمین می‌شود. هیچ گربه‌ای پیش دکتر من: «مشکلات زناشویی دارم.» همه گربه‌ها نیازشان تأمین می‌شود. همه کفتارها مثلاً ازدواج می‌کنند روابط زناشویی دارند و خوب است. مرغ و خروس‌ها ببین چه روابط خوبی دارند! هیچ وقت به چالش نمی‌خورد. آدمیزاد است. همش چالش و درگیری و اختلاف و بعد تو همین مانده. تو این را چکارش کنیم که حالا مثلاً طلاق کاهش پیدا کند؟ افزایش رضایتمندی روابط زناشویی مثلاً بین زوجین. تا برسیم به آن نیاز جاودانگی. آن اصلاً چی هست؟ کجاست؟ آن را سرکوب کرده غرب. کاری باهات کردی که بهش توجه نکنی. این خیلی عجیب است. در غرب نیاز به جاودانگی را با یک بامبولی کاری بهت می‌کنند که اصلاً بهش توجه نکنی نسبت به مرگ. بعد من می‌خواهم جاودانه بشوم. چرا می‌میرم؟ بعد با مرگ چی می‌شوم؟ مرگ چه اتفاقی سر من رقم می‌زند؟ کجا می‌روم؟ چرا باید تمام بشود همه چی؟ اگر قرار بود تمام بشود چرا شروع شد؟ چقدر این زندگی پوچ و مسخره است! پوچ‌گرایی عمدتاً به خاطر پاسخ پیدا نکردن به نیاز جاودانگی است. پاسخی که بهش دادند تناسخ که نه تو تمام نمی‌شوی. برمی‌گردی. سوسک می‌شوی. در قالب یک الاغی به دنیا برمی‌گردی. زندگی را ادامه بده. مخاطب می‌شنود می‌گوید مردم خریدار باشند. حالا دوزش متفاوت. نظریه اسلام حالا بحثی دارد. الان بهش نمی‌رسیم. بحث قوه فعلیت. نگفتم جلسه قبل کجا گفتم؟ پس پس سؤال می‌کند خدای متعال که: دست می‌آورد روی خلقت: «کی تو را خلق کرد؟ خودت؟ از چی خلق کردی؟ از من غیر شیء خلق شدی؟ از هیچی آفریده شدی یا از یک چیزی آفریده شدی؟ از آن یک چیزی آفریده شدی، کی آفریده؟ خودت آفریدی یا یکی دیگر آفریده؟» از هیچی که نمی‌تواند باشد. یعنی هیچ، هیچی واسطه خلقت ما بود. هیچی نبود و ما یکهو پیدایش پیدا کردیم. قطعاً یک عاملی در خلقت او بود. آن عامل کی بود؟ خودت بودی؟ اگر خودت بودی، خودت به خودت این‌ها را دادی که پس چرا انقدر ناراضی بابت خیلی از این چیزهایی که داری و خیلی چیزهایی که نداری؟ اگر خودت به خودت دادی که چشم و ابرویت را یک جور دیگر می‌کردی. قدت را یک جور دیگر می‌کردی. هیکلت را یک جور دیگر می‌کردی. محدود. آره. این بنده خدایی که جمعه رفته بودیم خانه‌شان، باباش ساکن استرالیا بوده. بچه که می‌خواهد، یعنی می‌آیند ایران باردار می‌شوند. این بچه ایران به دنیا می‌آید. باباش می‌گفتش که این همش به ما می‌گوید که این لک‌لکه داشته من را برای خانه خانواده استرالیایی می‌برده، از آنجا آوردید. حالا اگر قرار بوده که ما خالق خودمان بودیم، خوب تو انگلیس به دنیا می‌آمدیم. قشنگ یک دانه پاسپورت انگلیسی هم داشتیم. پاسپورت انگلیسی هم هیچ جای دنیا ویزا نمی‌خواهد. غیر از ایران. فقط برای ایران باید ویزا بگیری. همه جای دنیا راحت می‌توانی. ایام حج می‌روی حج. کربلا می‌روی، آمریکا می‌روی. درست شد؟ اگر خودت خالق خودتی که نامحدود می‌کردی. هرچی الان در خودت کم و کس می‌بینی به خودت می‌دادی. پس خودت هم خالق خودت نیستی. بعد چی می‌ماند؟ می‌فرماید که: «أَمْ خَلَقُوا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بَل لَّا يُوقِنُونَ؟» پس آقا محوریت خلقت خدای متعال در سیر بحث توحیدیش تأکید به خالقیت دارد. اولین آیه‌ای هم که در قرآن نازل شده کدام آیه است؟ «إقرأ باسم ربک الذی.» دو تا واژه رویش تأکید دارد: «ربک» ولی با چی به «ربک» می‌رساند؟ «الذی خلق.» سیر مباحث قرآنی: «آیه ربکم الذی خلقکم.» بپرستید ربتان را. پس ما سه تا مفهوم بنیادین داریم: عبودیت، ربوبیت، خالقیت. خدای متعال می‌خواهد در رابطه ما و خودش ما به کجا برسیم؟ عبودیت. ولی با توجه به چی؟ به ربوبیت. و با توجه به چی به ربوبیت او برسیم؟ خالقیت. حالا الوهیت باز یک بحث دیگری دارد که حالا نمی‌خواهم الان فعلاً. آمد. نسبتش با این‌ها باید تعیین بشود که الوهیت با ربوبیت کجای کار شاخه خالقیت بر الوهیت را پیدا کنیم یا در شاخه الوهیت همان معبودیت خدای متعال است به یک معنا عبودیت و الوهیت یکی می‌شود. آره، عبودیت الهی، آن کسی که شایسته معبود واقع شدن است. الله. الوهیت خدای متعال است و آن مقام عبودیت ماست.
ابعاد مختلفی یعنی این سیره ممکن است شکل نگیرد. بله. پرستش را هم فعلاً به معنای اطاعت داریم می‌گیریم. عبادت یعنی چی؟ نه، اصلاً عبادت یعنی چی؟ عبادت یعنی اطاعت. عبادت یعنی عمل به دستور. عبادت یعنی عمل به دستور. کاری که او می‌گوید. چیزی که او می‌خواهد. عبودیت، عبادت، اطاعت. حالا این‌ها یک تفاوت‌هایی ممکن است تو کلماتش باشد و تو استملاتش باشد ولی حقیقت همش عبودیت، اطاعت. یک بخشش این است. یک بخش دیگرش هم رابطه عمیق عاطفی و قلبی است. فقط حرف گوش کردن یعنی فقط این نیست که خدا گفته که مثلاً حرف من را گوش کن. برو آنجا این مسافت را برو. بلوط را نمی‌دانی، نمی‌فهمی. این ۳۰ قدم را برو یک گنج آنجا. همیشه چیز سوم این وسط نیست که یک خدا، یک منم و دارد دستور می‌دهد به یک چیز سوم بروم. بخش مهم و جدی قضیه حتی تو موردی هم که به آن امر سوم دارد من را سوق می‌دهد، رساندن به خودش است. یعنی تقرب به خودش. نزدیک شدن به خودش. کسب کمالاتی که او دارد. ظرف کمالات او شدن. تجلی کمالات او شدن. آینه او شدن. دستور خدا هدفش این است. فقط اینکه من منفعت دنیایی پیدا کنم. مثلاً زندگی خوب داشته باشم. نیازم به همسر تأمین بشود. نیازم به سلامتی تأمین بشود. مریض نشوم. اصفهان. آره، خوب. نه، سر شدیم ولی عمیق‌ترین و شدیدترین نیاز همین نیاز است. خوب، چون غافل. چونکه درگیریم. وگرنه حس پرستش. شما ببین الان حالا من نمی‌خواهم مثال‌های رکیکش را بگویم. تمی. حالا به قول خودشان یک فیتیشی غرب داریم. این‌ها روابط کثیف زن و مردیشان به حد پرستش کشیده می‌شود. دیگر حالا اسمش را هم نمی‌خواهم بگویم که بعداً یک وقت خدای نکرده سرچ نکنید، گرفتاری نی. رابطه، رابطه ارباب برده‌ای می‌شود و طرف تن می‌دهد به اینکه مثلاً تو خیابان زنه دارد می‌آید، مرده را زنجیر خودش می‌کشد. سجده می‌کند. به این می‌خواهم بگویم که آره. یعنی می‌خواهد این شدت یعنی نیاز وقتی می‌خواهد به اوج تجلی خودش برسد می‌شود حالت پرستش. پرستش. آن حالت و آدم لذت می‌برد. لذت پرستش لذت دارد. لذت شدیدتر است. این لذت شهید کدام پرستش است دیگر؟ این مورد غلطش است دیگر. آره دیگر. پیش کسی که احساس می‌کند او نیاز دارد، تأمین می‌کند. این خودش را حقیر می‌داند، کوچک می‌داند. دوست دارد او را بپرستد و احساس می‌کند به واسطه این ابراز پرستش او، کسی که نیاز من را تأمین می‌کند بهتر ترمیم می‌کند. به او بیشتر نزدیک می‌شوم. بیشتر تحویلم می‌گیرد. بیشتر من را پیش خودش دارد. این نیاز پرستش، پرستش یک مفهوم عجیب غریبی نیست. ما تو زندگی‌مان دائماً در حال پرستش. اینکه من می‌روم پیش رئیس بانک گردن کج می‌کنم، هی تملق می‌کنم: «چاکرم، مخلصیم.» می‌کنم. این هم یک پرستش است. پیش یک آدم مشهور هی خودم را می‌سابونم این آقای رائفی‌پور که حالا شماها بعضی‌هاتان ارادت زیادی بهشان دارید. نه، حالا دیگر بنده خدا که بین صفر و صد که نباید. یا صفر یا صد است. آدم بهار خوب مؤمن شنبه حرم امام رضا علیه السلام جلسه با همدیگر بودیم. صحبت و این‌ها. صبح بود دیگر. داشت نتایج انتخابات می‌آمد. برگشت به من گفتش که: «حاج آقا، من تو یک ماه چیزهایی دیدم، چیزهایی دیدم. چهار طبقه دنبال من می‌دویدند که اسمش را تو لیست بگذارم.» این چیست؟ این هم پرستش شهرت دارد. اعتبار دارد. کوی کسایی آویزون ما بودن برای لیست. یک چیزهایی ما از این‌ها دیدیم. این‌ها پرستش است دیگر. این اگر بگوید رأی می‌آورم، این تبلیغ کند رأی. تو لیست این باشم. گفتن و شنیدن ساده است. شما وقتی رفتی تو قدرت. خدا چی می‌گوید؟ می‌گوید: «تَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ.» قضیه این است. ما می‌گوییم خدا ولی مؤثر این آقا. «می‌بینم با لیستش حمایت کی من را می‌برد تو مجلس؟» رائفی‌پور. نکته‌اش این است. ما می‌گوییم خدا. من خودم من تشویق کنم. من بگویم. من فلان کنم. او آن یکی را مؤثر می‌داند. همانی که مؤثر می‌دانی، کنشگر می‌دانی و به خاطر کنشگردانستنش در برابر او از خودت کشش نشان می‌دهی. تمایل نشان می‌دهی. کرنش نشان می‌دهی. کرنش در برابر کنش نشان می‌دهی. این می‌شود فرایند عبودیت. کرنشگر در برابر کدام کنشگر هستی؟ چه کسی را کنشگر می‌دانی و خودت را در برابر او کرنشگر می‌بینی؟ تو عبد او هستی. شیطان مگر کسی پیدا می‌شود شیطان بپرستد؟ همین الانش. همین الانش. مگر چقدر داریم با شیطان پرست؟ قرآن می‌گوید: «یا بنی آدم الم اعهد الیکم اعبدوا الشیطان.» می‌گوید: «مگر ما با هم عهد نداشتیم که شیطان عهد گرفته که شیطان‌پرستی؟» آقا! مگر مگر به خاطر چهار نفر آمدی از همه بنی آدم عهد که این شیطان‌پرستی معناش طاعت است. حرف گوش دادن. حرف هرکی را گوش بدهی به دستور کی عمل می‌کنی؟ دستور هرکی را گوش دادی عبد همان. کی را بپرست؟ آنی که ربت باشد. رب کیست؟ آنی که خلقت کرده. بابا! مفهوم خلقت خیلی سریع ارتباط برقرار. توجه به خالقیت. بعد خالقیت هم تک‌بعدی نیست. خالقیت در تمام شئون و فقط در مرتبه حدوث نیست. در مرتبه بقا هم هست. «والله خلقکم الله خلقکم و ما و ما تعملون.» سوره صافات آیه ۹۶. «والله خلقکم و ما تعملون.» خدا هم خالق تو است. خالق اعمال تو است. اینی که می‌نویسی مگر تو می‌توانی بنویسی؟ انسان عرض کردم همش. شما دو تا شدیم. شما فکر می‌کنم یک خدا یک انسان. ولی وقتی وجود ربطی فهمیده بشود، تجلی فهمیده بشود، همه این‌ها نه به دستور او بخور. با آن قواعد و حدودی که او تعیین می‌کند و با این توجه که او داده، رفع عطش را او انجام می‌دهد. وظیفه رأی آوردن یا شرکت کردن است. این دو تا اولین باید حل بشود. ابر در مدار وظیفه عمل می‌کند. ابزار مدار وظیفه عمل. «والله خلقکم و ما تعملون.» تکلم من مخلوق خداست. مخلوق خدا. خالق تکلم من. خدا خالق تفکر من است. خدا خالق کتابت من است. خدا خالق صناعت من است. خدا با دست من دارد می‌سازد. احمق نمی‌فهمد. آقای خامنه‌ای گفتند جلسه با حاج قاسم نشسته بودیم من یک سری چیزها گفتم. من نگفتم. خدایا می‌گوید: «دعای وحی کرده.» فهمیده. می‌فهمد که خدا حرف بر زبان و البته هر تکلمی از جانب خداست. ولی آن هم که چیزی بگویی که خدا می‌خواهد. به واسطه تقرب حاصل می‌شود. دقیقاً حرفی رو بر زبان تو جاری بشود که خدا راضی است و او خواسته. حرف از تو نیست. تو اصلاً اراده‌ای نداری. جلسه گفتم. نگفتم. تفاوت دیگر در اراده. بله. خدا راضی به یک معنا به گناه من به یک معنا. به معنای تکوینی‌اش. برای اینکه غرض خلقت حاصل نمی‌شود مگر به اراده و اختیار من و اراده و اختیار من حاصل نمی‌شود مگر به قدرت بر نافرمانی و معصیت. یک ور قضیه است. یک ور قضیه هم این است که یک روایت فوق العاده. خیلی محشر است. احساس نفاق می‌کنیم. می‌رویم خانه و این‌ها. بچه‌هایمان را بغل می‌کنیم و این‌ها. فرمودند که: «نه، این نفاق نیست. این خطوات شیطان است.» ولی اگر آن حال را بتوانی نگه داری با ملائکه مصافحه می‌کنی. آخرش یک جمله حضرت فرمودند که: «اصلاً می‌شورد می‌برد کلاً. اگر شماها معصیت نکنید، خدا یک سری بنده خلق می‌کند که معصیت بکنند که غفاریت خودش را نشان بدهد.» خدا غفار است دیگر. غفار می‌خواهد کجا بروز پیدا کند؟ گناهی باید باشد. خدا ببخشد. اینی که من بایستم تمرد بکنم بگویم تو غفاری. گنجشک مفتوح. باز. ولی اینی که او با غفاریتش. من که وظیفه ندارم که غفاریت را بگویم. وظیفه من این است که یک کاری بکنم تو غفاریت را نشان بدهی. برای همین گناه می‌کنم. من که وظیفه ندارم غفاریت خدا را نشان بدهم. خدا خودش خدا دوست دارد غفاریتش را نشان بدهد و دوست دارد غفاریتش را تو عالی‌ترین حدش نشان بدهد. دوست دارد غفاریتش را به آن‌هایی که شدیدترین معصیت را کرده‌اند نشان بدهد که بگوید: «ببین، از این غفارتر پیدا...» خدا از ابراز کمال خودش کیف می‌کند. «گناه کنم. گناه می‌کنم چون تو غفاری.» این پس تا اینجای بحث فعلاً این سیر از خالقیت به ربوبیت، از ربوبیت به عبودیت. این را داشته باشید و مکتوب که می‌کنند دوستان. خلاصه درس را یک نفر بفرستد. حالا برای روحانی بفرستید که ایشان برای من بفرستد. من یادم نرود چون فاصله می‌افتد بین کلاس‌ها. کلاس بعدی یک و خورده‌ای دیگر فاصله است باهاش. فشار به فرد خاصی ندارم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهر.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید کاربردی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00