توحید صدوق

جلسه هفتم

توحید صدوق . 1401/12/10
01:12:09
34

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد الطیبین الطاهرین، و لعنت الله علی القوم الظالمین مِن الآنَ الی قیام یوم الدین.
باب جدیدی را در «توحید صدوق»، ان‌شاءالله، آغاز می‌کنیم و تا آخر ترم در همین باب هستیم. ان‌شاءالله آیاتی بیش از این که می‌خوانیم و، خدمت شما عرض کنم که، ماشاءالله مطلب هست که می‌توانیم در یک روایتش یک ترم بمانیم. روایات هر کدامشان مطالب فراوان و نکات زیادی دارند.
عنوانِ باب، «باب التوحید و نفی التشبیه» است. خب، عنوانش عنوان خوبی است: «نفی تشبیه»! اساساً توحید - و این مطلب مطلب مهمی است - امری است که از جنس نفی است؛ به‌واسطه‌ی سلب است رسیدن به توحید، مراتب توحید، حقیقت توحید.
خیلی در فضای کلام و فلسفه، وقتی در مورد خدای متعال صحبت می‌کنیم، در فضای توصیف خدا صحبت می‌کنیم. یعنی الله-تبارک‌وتعالی- موضوع واقع می‌شود، محمول‌هایی را برایش می‌آوریم. اساساً فضای علم این است دیگر. وقتی گفته می‌شود علم، هر علمی یک موضوعی دارد. مسائل آن علم این است که پیرامون آن موضوع صحبت کند.
چهارشنبه دم غروب بیا تا از این حرف‌ها بزنیم. چهارشنبه خودش خجالت می‌کشد؛ یعنی «رو»یم نمی‌شود الان از این حرف‌ها بزنم. قیافه اش این‌طور است. بله، ما در علوم موضوعی را قرار می‌دهیم، پیرامونش صحبت می‌کنیم. علم این‌جوری است. علم نحو این‌جوری است. علم صرف این‌جوری است. علم بلاغت این‌جوری است. محمول‌هایی قرار داده می‌شود تا اتصاف داشته باشند نسبت به موضوعاتی. مجموعه‌ی این‌ها می‌شود آن علم. گزاره‌هایی است که در مقام بیان و توصیف یک موضوع استفاده می‌شوند. آقا، آب این‌گونه است. این ویروس این‌گونه است. این خوراک این خاصیت را دارد. جزای جرم این است. فلان تپه در فلان منطقه واقع است. علم حقوق، علم جغرافیا، علم تاریخ، علم شیمی؛ همه در مقام گفتن ویژگی‌ها هستند.
علم توحید این‌گونه نیست. علم توحید در مقام نفی است. در مقام سلب است. الله این نیست، الله آن نیست، الله آن نیست. آقا، ما داریم چیزهایی که بنده به «الله» اتصاف کرده. حالا صحبت بکنیم؛ چون «کمال التوحید نفی الصفات». حقیقت توحید این است که خدا را مبرّا کنیم از صفات.
مفصل، باید هم یکم دیگر «قلق‌گیری» کنیم، ببینیم کلاس - البته خود بنده که بلد نیستم، چیزی هم حالیم نمی‌شود - کلاس چقدر ظرفیتش را دارد؟ هم ظرفیت توانی و انرژی و این‌ها، هم ظرفیت بحث که این بحث‌ها را خلاصه کمی بهش بپردازیم.
اصل توحید در مقام نفی است. آن چیزی که ممکن است برای ما ذهنیت اشتباه ایجاد کند در کلام و فلسفه، این است که در الهیات به معنای اخص، در فلسفه و مباحث کلامی، کدام موضوعِ این گزاره‌ها واقع شده؟ این علم، علمی است که خدا موضوعش است. خداشناسی توحید، یعنی خداشناسی. گزاره‌هایی که می‌آید و موضوع همه‌اش الله‌تبارک‌وتعالی است. «خدا واحد است»، «خدا قادر است»، «خدا خالق است»، «خدا رازق است»، «مدبر الامر است»، و و و.
ممکن است این ذهنیت ایجاد بشود که کدام موضوع این گزاره‌هاست؟ و این گزاره‌ها، گزاره‌های ایجابی هستند. این گزاره‌ها به‌یک‌نحو موجب هستند. سخت است؟ خسته‌کننده است یا نیاز به توضیح دارد؟ بگوییم این گزاره‌ها به‌حسب ظاهر ایجابی‌اند ولی اگر به حق باطنی و وضع اصلی‌شان توجه بشود، می‌بینیم که این گزاره‌ها، گزاره‌های سلبی هستند. اساساً توحید از جنس سلب است، نه از جنس ایجاب.
این مطلب، مطلب بسیار مهمی است. از اساتید شنیدم که جمله «الله اکبر» اعجاز معارفی ماست. «الله اکبر»، هم «لا اله الا الله». «لا اله الا الله»، آثارش و جزایش این‌ها کلی بحث کردی! این گزاره «لا اله الا الله»، لطافتش به همین است که توحیدش در مقام نفی است. اساساً توحید در مقام نفی است. اصلاً رسیدن به توحید مراتبی است که همه‌اش مراتب نفی است. به‌تعبیری، مراتب تجریدی است. همه‌اش تجرید است. خیلی حرف‌ها، حرف‌های مهمی است.
هر جا سؤال دارید، بپرسید. «خداوند علم بی‌نهایت دارد؛ چرا نفی جهل است؟» نفی جهل است! همه این‌ها سرش چیست؟ سرش این است که اساساً ما با نامحدود انسی نداریم و درکی از آن هم نداریم. برای همین، ما در مقام اتصاف، اساساً نامحدود را موضوع قرار نمی‌دهیم، برای اینکه تصور آن را نمی‌توانیم بکنیم که بخواهیم موضوع قرار بدهیم. ما تصوری از نامحدود نداریم. ما تصور از محدود داریم. نهایتاً تصور از محدودمان را می‌توانیم از آن تبرا کنیم.
کلمه «الله اکبر» خیلی لطیف است. پرسیدند «اکبر من کل شیء»؟ "حضرت گفتند الله اکبر من أن یوصف." یعنی شما اوصاف را بیاور، بعد بگو این‌جوری نیست. لذا «سبحان الله عما یصفون». مگر توصیفی که توصیف خودش باشد. ایجاب از جانب ما معنایی ندارد که ما خدا را موضوعی قرار دهیم، محمولی برایش بیاوریم. فقط از جانب خودش معنا دارد که خودش می‌تواند موضوع قرار دهد؛ گزاره‌ای را که الله موضوعش باشد و توصیف کند.
«الا عباد الله المخلصین» چی می‌شود؟ که دیگر من جواب می‌دهم که چون بحثش خطرناک است، واردش نمی‌شوم. توصیف آن‌ها دیگر چون توصیف خودشان به‌حساب نمی‌آید، از این باب توصیفشان رواست. بحثش باید شود و به آن برسیم. سلام محمود دیگر به آن درجه می‌رسد که حمد دارد. هم معنا دارد. بحث معرفت‌شناسی است دیگر؛ که آیا اصلاً ذات چیزی قابل وصف هست یا نیست؟ در حوزه‌های معرفت‌شناسی، بحث‌های مفصلی در این زمینه‌ها صورت می‌گیرد.
به‌حسب عالم ثبوتش بله؛ یعنی فرضاً ممکن است برای اینکه به هر حال تصور این را می‌شود کرد که ما احاطه پیدا کنیم بر موضوعات، ولی در مورد خدای متعال چون اساساً احاطه بر او فرض ندارد. نظام معرفت شناسی هم همین است. آن صفات، در واقع، در همین مقامی که ما در قیاس با نقائص می‌سنجیم، یعنی علمی که آنجا اتصاف می‌کنیم، «عدم الجهل» آنی است که آقا فرمودند که: «آقا، همه‌اش همین می‌شود؟». تفاوتش این است. بله، جاهای دیگر اتصاف می‌کنیم، آنجا هم نمی‌گوییم. آقا، به قرینه‌ی مقابلش را لحاظ کردیم. مثلاً می‌گویم: آقا، این مثلاً این چای شیرین است. منظورش این است که یعنی تلخ نیست. آقا، شیرین است دیگر. همه‌ی گزاره‌ها یک دانه آن‌وری دارد. منظورش این است؛ آن نیست، ضدش نیست. بله، اینجا من احاطه پیدا می‌کنم، شناخت حسی پیدا می‌کنم و این درک من مطابق با واقع است و ابزار درکش را دارم، می‌توانم توصیف کنم به شیرین بودن، ولی آنجا اساساً ابزار درکش را ندارم. با عقل تصور نمی‌شود کرد. بله، در مرتبه‌ی صفاتش انتزاع می‌شود کرد. انتزاع می‌شود. مشترک لفظی نیست. از یک جهت سلب نقص است، از یک جهت، خدمت شما عرض کنم که مشترک معنوی است. مشترک لفظی نیست، مشترک معنوی چرا!
مشترک معنویِ خدا و ما در مورد ذات است. خود کلمه‌ی ذات خیلی مهم است دیگر. «ذات طرفت چیست؟». کردید! ذات اول بحث بشود. «خوش‌ذات» و «بدذات» و این چیزها. این‌ها بیشتر انتزاع می‌شود از آن ذاتی که متصف است به جمیع کمالات. انتزاع می‌شود به حیثیت‌ها و تناسب‌هایی. مثلاً وصف علم، وصف قدرت. انتزاعی که می‌شود در حد تصور مفهومیش می‌خواهیم بگوییم که به یک معنا تصورش درست است، به یک معنا درست نیست؛ برای اینکه حقیقت علم خدای متعال را نمی‌فهمیم. علم خدا، ولی این علم خدا با آن علمی که ما می‌گوییم، یک اشتراک معنوی دارد. همان‌جور که درخت سیب، درخت گلابی، درخت انار، در درخت بودنش اشتراک معنوی هست که توصیفش درست است، ولو به یک درختی که مثلاً درخت کنار. بنده اصلاً نمی‌توانم تصور کنم ولی فقط به‌حسب درختش، تا حد درختش را می‌فهمم، ولی تا نبینم آن درخت کنار را، میوه‌اش را نخورم، ادراکی نسبت به درخت کنار و میوه‌ی آن و طعمش و این‌ها ندارم. او باید محسوس بشود برایم، ولی به‌حسب شناختی که نسبت به علم دارم، تا آنجا می‌توانم لااقل نسبت به کلیت علم توصیف کنم، ولو نسبت به علم خدای متعال توصیفم، توصیف درستی نیست.
آن‌هم می‌گوید: «سبحان الله عما یصفون». آن‌هم مطلق گرفت، حتی نسبت به فعل الهی هم شاید شامل بشود. آره، برای اینکه توصیف ما توصیفاتی در حد نقص است، سلب نقص می‌کنیم. ما جاهل نیستیم، عاجز نیستیم. «قالت الیهود یدالله مغلوله». ما لااقل قائل به این نیستیم؛ درست! «بل یداه مبسوطتان» که ما قائلیم در مقام «یدالله مغلوله»! وگرنه ما چه می‌دانیم «یدالله مبسوطتان» یعنی چه؟ «یدالله» یعنی چه؟ این بحث مهمی است.
پس این «الله اکبر» هم «اکبر من أن یوصف». ما فقط می‌توانیم بگوییم که آقا اقرار می‌کنیم به اینکه به حقیقت این راه نداریم و درکی نداریم. احاطه‌ای نداریم. تصوری نداریم. «کل ما تصورتم فهو بخلافه». اینجا گنجینه‌ی روایت ما واقعاً بسیار باعظمت است.
یکی از تفاوت‌هایی که در روش طرح مسئله بین فلاسفه و انبیا و اولیا دیده می‌شود، در همین است. یعنی فلاسفه کانّهُ - به‌حسب مقام علم و بحث علمی - با یک شجاعتی خدا را موضوع بحث قرار می‌دهند: «الله واجب‌الوجود است، متصف بالکمالات است، فلان، فلان، فلان»، ولی در روایات، با اینکه در مقام توصیف هم می‌روند، ولی توصیفاتشان بیشتر ناظر به سلب است. ناظر به نفی است، همه‌اش توصیفات سلبی است. اینی که عرض کردم «تجریدی» هم همین است. معرفت یک فرایند تجریدی است. «رو مجرد چو مجرد را ببین». هزار اسمی که هست. «الرحمن الرحیم»، عرض کردم اگر توصیف خدای متعال باشد، توصیف او که ایجابی است و حقیقی است؛ توصیف مخلصین باشد، توصیف آن‌ها ایجابی است و حقیقی است نسبت به ذات. که حالا اصلاً هیچ اکتناه ذات که اصلاً در دسترس کسی نیست. بحث مفصلی است آنجا. آیا معرفت ذات حاصل می‌شود یا نمی‌شود؟ اختلاف جدی هست بین آقای امام خمینی و خیلی از آقایان دیگر. قائل‌اند که اکتناه ذات محال است. بعضی از آقایان قائل‌اند که اکتناه ذات میسر است ولی اکتناهش به احاطه نیست، به فناست؛ به فنای مُدرِک در مُدرَک. کانّهُ اساساً علم دو نوع است: علم احاطی، علم فنایی. این‌هایی که ما داریم بحث می‌کنیم در حوزه‌ی احاطه است. احاطه پیدا می‌کنیم به چیزی، علم پیدا می‌کنیم. در مورد اسماء و صفات الهی هم عرض کردم به نحو اشتراک معنوی، به‌حسب آن چیزی که علم بهش پیدا کردیم، خدای متعال را متصف می‌کنیم. ما در مورد رحمت یک درکی داریم، می‌گوییم این رحمت را ببرو! توان بی‌نهایت می‌شود خدا. از یک جهت توصیف درست است، ایجابی هم هست و به‌نحوی هم توش اقرار به عجز و جهل و عدم احاطه نهفته است. در تمام توصیفات باید این‌طور باشد. می‌توانیم بگوییم خدا چی نیست، نمی‌توانیم بگوییم خدا چی هست. این‌ها! ساحت بحث باید تفکیک بشود از هم.
اگر ما گفتیم که: «آقا، اساساً از همین جایی که الان هستیم هیچی نگوییم»، چون ما راه نداریم به آن مرتبه، حرف غلط است. ما به ذات احاطه نمی‌توانیم پیدا کنیم. کمالات او برای ما با ابزار عقلمان قابل ادراک نیست. ابزار درک او را نداریم. احاطه پیدا نمی‌کنیم. به این معنا، شناخت اصلاً در مورد خدای متعال معنا ندارد. شناخت فقط به تجرید و فناست.
به یک معنای دیگر، ما می‌خواهیم انتزاع بکنیم کمالاتی را، اوصافی را، اسمایی را، افعالی را در مورد خدای متعال. دو دسته روایات داریم. یک دسته از روایات، - به مناسبت اینکه پرسیدید - یک دسته از روایات فرموده. خدمتتان عرض کنم که در «اصول کافی»، جلد ۱، صفحه‌ی ۹۲، ابوبصیر نقل می‌کند از امام باقر علیه‌السلام. فرمود: «تَکَلَّمُوا فِی خَلْقِ اللَّهِ وَ لَا تَتَکَلَّمُوا فِی اللَّهِ». ساعت‌های بحث را عرض می‌کنم. بعد از هم تفکیک بشود. در مورد خلق خدا صحبت کنید، در مورد خود خدا صحبت نکنید. «درباره‌ی خدا تکلم نکنید؛ تکلم نکنید!» خلق خدا. «خدا این کار را کرد»، «خدا انسان آفرید». بفرمایید در حوزه‌ی افعال الهی. دیگر مغفرتش، رحمتش، رازقیتش. «فَإِنَّ الْکَلَامَ فِی اللَّهِ لَا یَزْدَادُ صَاحِبَهُ إِلَّا تَحَیُّرًا». این نهی شرعی نیست. نگفته مثلاً شما از پسش برنمی‌آیید، کار تو نیست! گفته اصلاً ابزارش را نداری!
قشنگ امروز چندشنبه است؟ چهارشنبه! آقا، چهارشنبه هست یا نیست؟ هست! حقیقت آن را نگاه می‌کنیم، نیست. چهارشنبه روز است. روز هست یا نیست؟ حالا این چهارشنبه چند کیلو وزنش است؟ جواب: ماهواره! وزن مگر ما در مورد این همه چیز وزن نداریم؟ دستمال، قندان! یعنی از جهت حوزه‌ی وجودیش، تناسب‌سنجی وجودیش، به‌نحوی است که او =چهارشنبه، مرتبه‌ی وجودی اش با این ابزار سنجش تناسب ندارد. چهارشنبه کلاس داریم، صبح چهارشنبه، ظهر چهارشنبه، عصر چهارشنبه، چهارشنبه‌های تابستان، چهارشنبه‌های زمستان، چهارشنبه‌ای که هفته‌ی دیگر عید نیمه‌ی شعبان است، روزه‌ی چهارشنبه، چهارشنبه‌های سفید، حجامت در چهارشنبه، نور کشیدن در چهارشنبه! درست شد؟ چهارشنبه وزن نمی‌شود. به این معنا نیست که در مورد هیچ‌چیزش نمی‌شود صحبت بشود. سادات و چهارشنبه؟ پس ما دو حوزه‌ی گفتگو در مورد چهارشنبه داریم. یک حوزه‌هایش را توان انتزاعش را داریم در ظرف چهارشنبه. یک سری چیزها هست ادراک می‌شود به‌واسطه‌ی چهارشنبه. ادراک خود چهارشنبه در این موضوع ادراک می‌شود. چهارشنبه از لحاظ «روزه درسی بودن» ادراک می‌شود. درست است؟ ولی چهارشنبه از نظر وزن و مقدار اصلاً با ابزار سنجش وزن نمی‌شود.
اصلاً این ابزار سنخیت ندارد با آن حوزه‌ی وجودی. جا افتاد؟ فوق است، یعنی انتزاعی بودن از لحاظ چیز یا بالاتر است. یعنی لطیف‌تر از جهت مرتبه‌ی وجودی بالاتر است؛ آره. با این ابزار وصل نمی‌شود. این یک ثقلی می‌خواهد. به‌تعبیر فلسفی، «کثیف بودنی» می‌خواهد. وزن و مقدار مربوط به آن شیئی است که متکاتفه و همراه با آن کثافت خودش است. کثافت فلسفی. بحث کثیفی همراه با یک کثافتش به وزن و مقدار می‌آید. این =خدا چون آن کثافت را ندارد، عاری از کثافت مادی است. لذا با این سنجه سنجیده نمی‌شود. خدای متعال فوق عقل است. این عقل ابزار درک حوزه‌ی ادراکی او را کفاف نمی‌دهد که حقیقتی به این لطافت را «اصطیاد» بکند، بخواهد بهش احاطه پیدا بکند. «رابطه‌ی خدا با وجود به یک معنا درست»! یعنی آن چیزی که از وجود انتزاع می‌شود در ادراک می‌آید، خدا فوق آن وجود ادراکی است. ولی به معنای این نیستش که «فوق وجود». یعنی ما یک چیزی بالاتر از وجود و عدم. همین وجود آدمی که ادراک می‌کنیم، باز یک چیزی بالاتر از آن را ادراک کنیم، او را به خدا حمل کنیم. این یک مغالطه‌ای است که گاهی بعضی‌ها - بعضی از این کسانی که مخالف فلسفه‌اند - این طرف حرفشان درست است که: آقا، این فلاسفه وجودی که می‌گیرند، مشترک بین خدا و انسان، این کانّهُ بوی این را می‌دهد که همان اتفاقی که ما ادراک می‌کنیم در مورد انسان، انگار خدا هم ادراک می‌کند. این حرف حرف درستیه. یعنی این وجود اگر از این لحاظ بررسی بشود، این مشکل را داریم. ولی مشکل این است که باز آن‌ها می‌خواهند یک چیز دیگری را به‌عنوان اتصاف بیاورند؛ پایین‌تر از وجود. گاهی عنوان دیگری می‌آید که این حتی به نسبت ما، «مدارّ دلالات» از خود همین وجود پایین‌تر است. عبور کنیم، بریم بالاتر. اقرار کنیم به اینکه نمی‌توانیم احاطه پیدا کنیم و درک کنیم و توصیف کنیم، نه اینکه بریم به یک چیزی بدتر. توصیف مافوق وجود. نه اینکه بین وجود و عدم یک چیزی پیدا کردن. بعضی‌ها گفتند «گنجه شک مفتوحه»!
خدمت شما عرض کنم که پس یک روایت فرمود که: «فَإِنَّ الْکَلَامَ فِی اللَّهِ لَا یَزْدَادُ صَاحِبَهُ إِلَّا تَحَیُّرًا». کلام درباره‌ی خدا فقط حیرتت را بیشتر می‌کند. همان‌جور که شما چهارشنبه را وقتی می‌خواهی وزن بکنی، پدرت در می‌آید! هر چه بیشتر وصل می‌کنی، بیشتر چیست؟ دقیقاً داری وزن می‌کنی! کجای چهار شنبه را من که هر چه می‌زنم رو ترازو و باید اقرار کنی به بودنش، فوق این ابزاری که بخواهد بسنجه. و اول باید اقرار بکنی به نارَسایی این. آن توصیفات نسبت به خدای متعال بر این است که اول ما اقرار بکنیم به ضعف ادراکمان و عقلمان و احاطه‌ی عقلیمان. اولین چیزی که اقرار بهش بکنیم که بعد بدانیم که آقا، حقایقی هست. البته عقلمان اقرار می‌کند به اینکه من بیش از این نمی‌فهمم. این را هم عقل اقرار می‌کند ها! این خود ترازو با لسان نقص و ضعف خودش به شما می‌گوید که: آقا، من همه‌چیز را نمی‌توانم وزن کنم. گاهی ترازو تا ۱۲۰ کیلو وزن دارد. این می‌گوید: آقا، من باسکول نیستم. این کار باسکول است. کد ترازو بهت می‌گوید؛ وقتی محدودش را بهت گفت، می‌گوید: کار من تا ۱۲۰ کیلو است. بالاتر نیاید، من جواب نمی‌دهم. خود عقل، به یک معنا، ما را دلالت می‌کند به مافوق خودش، به یک معنا از جهت اقرار به جهل، اقرار به ضعف. و عکسش. این‌ها را داشته باشیم، بحث‌های مهمی است چون خیلی وقت‌ها مفاهیم با همدیگر خلط می‌شود.
آخر آقا، ما با عقل به توحید می‌رسیم یا با عقل اقرار می‌کنیم به اینکه نمی‌توانیم به توحید برسیم؟ بعد می‌گوییم استدلال بیاوریم برای توحید؟ بعد شما می‌گویید: آقا، باید فلسفی وارد بشویم؟ بعد از آن‌ور کلام چی می‌شود؟ بعد این‌ور اصلاً به ما روایت گفتند که تکلم در خدا نکنید! فلسفه اساساً قشنگ فقط قرار است تکلم درباره‌ی خدا بکند. این جمعش همین نکته‌ای است که عرض کردم. فلسفه یک سری انتزاعاتی دارد، ادراکاتی دارد، مفاهیمی را درک می‌کند، چینش‌هایی می‌تواند کنار هم داشته باشد، تناسب‌سنجی‌هایی داشته باشد. یک سری مفاهیم را می‌تواند در ذهنمان هموار بکند. ادراکات را شکل بدهد تا یک جاهایی ما را می‌رساند، خصوصاً وقتی که دست به دست حس می‌دهد. این هستی را می‌بینی، نظمش را می‌بینی، یگانگی و یک‌پارچگیشو می‌بینی. عموماً هم در روایاتمان و از همین فضا وارد توحید شده. فاز «توحید مفضل» مثلاً. یک نظام هماهنگی بر این هستی پرتو افکنده. ما این دلالت می‌کند به اینکه مبدأ این هستی و مدبر این هستی یکی است. خیلی وقت‌ها می‌بینی ته آن چیزی که با این‌ها می‌خواهد نهایتاً به یک سری اوصاف کمالی در مرتبه‌ی فعل خدا می‌رسد که مدبر اصلی یکی است. به وحدانیت در مدبّر نسبت به ذات و این‌ها ندارد. روایات حتی نسبت به صفات هم خیلی وقت‌ها حی بودن خدا، قیوم بودن خدا، نسبت به خیلی از این‌ها گاهی ناظر نیست. خالقیت و رازقیت و این‌هاست. بیشترش هم جنبه‌ی ربوبیت خدای متعال مدنظر است و توحید ربوبیت. بیشتر چالش در قرآن با مشرکین سر توحید در ربوبیت است. «توحید در ربوبیت مگر داریم؟» این موضوع خیلی پیچیده است. شما وقتی که پدر - به یک نوع - ربّ فرزند است، مطلق در طول توحید در الوهیت داریم ولی رب‌ها متفاوت‌اند. رب مطلق مقید هم هست ولی الوهیت دیگر... مثلاً می‌گویند سفر از «قلب» به مقید به رب مطلق. رب‌های متفاوتی وجود دارد ولی در طول. ولی در توحید الوهیت دیگر همان یک اله بیشتر نیست؛ برای اینکه اصلاً حوزه‌ی الوهیت با حوزه‌ی ربوبیت متفاوت است. اسماء و صفات الهی، ظهور و کمونش متفاوت است. پایین آمدن و بالا بودنش. بعضی اسماء بالاترند. حالا باید به این‌ها برسیم بعدها. الان خیلی وارد بحث اسماء نمی‌خواستم بشوم. بحث اسماء کلاً یک درس دیگری است. کلاً مصرف سختی هم اَسماء الهی. همه در یک سطح نیست. بعضی از اسماء حاکم‌اند. بعضی از اسماء ولایت دارد. «یا مَن سبقت رحمته غضبه». رحمت الهی حاکم است. امام سابق نسبت به غضب الهی. اسماء غضبی خدای متعال تحت ولایت اسمای رحیمیه خدای متعال است. الوهیت خدای متعال همین شکلی است. الوهیت در منحصر است. تازه در بعضی روایات دارد که: «نزلونا عن الربوبیه». فقلو! فی، ناد! پر از ربوبیت بیارید پایین، هر چه دوست دارید بگویید. متون ساعت راه نداریم. عرصه‌ی یگانگی‌ست و خدای متعال با اسمای جلالیه‌ی خودش پس می‌زند. بحث‌های مفصلی دارد. بحث‌های سختی است وگرنه نسبت به حتی الوهیت هم می‌شود قائل شد در مرتبه‌ی تجلی که نمی‌خواهم واردش بشوم. قرآن اشعاری هست در بعضی از آیات که بحثمان خیلی دیگر سخت می‌شود.
«خود انسان کامل کی گفته منبع آگاهی بود؟» «خلق الله آدم علی صورته». گُل‌واژه‌ی آثار محی‌الدین همین یک جمله است دیگر: «خلق الله آدم علی صورته». آن صورت چیز دیگری است. «بِل‌عرض و این‌ها نیست». تعبیر رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم: «الله رسول»! حالا این‌ها باید رو خود بحث خودش بررسی شود. جای تک‌تک این عبارات بحث داریم ولی آنی که به‌عنوان کلان به عرفا می‌خواهد نسبت داده بشود، این‌جور نیست.
حالا خدمتتان عرض کنم، برای اینکه از بحث خیلی دور نشویم، اینکه فرمود: «لا تتکلموا فینا»، فرمود که: هر چه اینجا کلام در مورد خدای متعال فقط صاحبش را به حیرت بیشتر می‌اندازد. آن بحث الوهیت و ربوبیت و این‌ها. لذا همان «اسقونی عند ربک» هم روش بحث شده که مثلاً «ربک» را حضرت یوسف اطلاق کرد به همان «رب ظاهری» آن ساقی یا نه رب ظواهر. و بحث‌های مفصلی گاهی هم جنبه‌های ذوقیش غلبه دارد و جنبه‌های عقلی بحث. حالا نمی‌خواهیم وارد آن بحث بشویم.
به هر حال فرمود: «تَکَلَّمُوا فِی کُلِّ شَیْءٍ وَ لَا تَتَکَلَّمُوا فِی ذَاتِ اللَّهِ». در مورد هر چیزی تکلم داشته باشید، در مورد ذات خدا تکلم نداشته باشید. جالب است کلمه‌ی «ذات الله». تعبیر روایی این را داشته باشید. این‌ها کمکتان می‌کند. ما در روایات کلمه‌ی ذات خدا را داریم. چون کلمه‌ی ذات - آن ذاتی که در لسان عربی است با این ذاتی که در لسان فلسفی است - متفاوت است. علامه «علیم با ذات صدور» را هم همین‌طور گفتند. «علیم بذات الصدور». چون ذات جزء چیست آقا؟ اسماء. اسماء سته. «حی و قیوم». راوی از امام پرسید: منظور از امام «ممسوسان فی ذات الله» چیست؟ روایت مربوط به «ذات الله» در تعدادی از روایات هست. حالا باید بحث بشود.
حالا این ذات آقا چیست؟ برادر، ذات چیست؟ اسماء سته. یکی «زو» بود؟ خوب «ذات» کجای داستان تسمه تایم پاره می‌کنیم بگید آقا «ذات» چیست؟ «ذو» یکی از اسمای سته است. «ذو، ذوا، ذو». «ذات، ذواتا، ذوات». بله، «ذات» اسم مفرد مونث برای «ذو» به معنای چیست؟ به معنای صاحب، صاحب مونث. «علیم بذات الصدور» را گفتند یعنی به «نفسی که ذات صدور است»! ترجمه کردند. بعضی‌ها گفتند نه آقا، این ذات همان معنای ذات می‌دهد. «بذات صدور». در بعضی روایات هم کلمه‌ی ذات را در همین فضا داریم. این‌ها رهزنی می‌کند. ما ذهنمان آمیخته است با مفاهیمی که از بچگی شنیده‌ایم. چطور استعارات فارسی چه کلمات فلسفی معارف و قرآن و آیات و روایات و این‌ها. یادمان می‌رود که ذهنمان را خالی کنیم. کانتکس خود این کلمه معنا پیدا کند. «صاحب» عربی، لغت عربی. این را سهم فلسفه به حقیقت شیء «ذات» می‌گویند. در روایات هم داریم کلمه‌ی ذات را که دلالت می‌کند آره، آره. که دلالت بر آن کُنه و حقیقت. مجموعه‌ای از روایات این‌جوری‌اند. آیه‌ی شریفه آن حقیقت صدور. «صاحب صدور» اینجا معنا ندارد. صاحب مونث. «الله» یه دانه که یا مثلاً معامله مفرط به کُنه صدور. «بهترین سه والعقول» که «روش زد جواد صد».
یک روایت دیگر باز در کافی داریم: «إِیَّاکُمْ وَ التَّفَکُّرَ فِی اللَّهِ مُبَادَا درباره‌ی خدا تفکر کنید وَ لَکِنْ إِذَا أَرَدْتُمْ أَنْ تَنْظُرُوا إِلَی عَظَمَتِهِ». هر وقت خواستید به عظمت خدا نگاه کنید، چکار کنیم؟ «فَانْظُرُوا إِلَی عَظِیمِ خَلْقِهِ». تو مرتبه‌ی نظر و فکر و بررسی و تأمل و این‌ها ما را حواله دادند به کجا؟ به خلق خدا. به فعل خدا. «فَانْظُرُوا إِلَی آثَارِ اللَّهِ».
«آثار الله» داریم نه؟ در قرآن «آثار رحمان» یا «آثار الله»؟ پاسخ «فنظرا الی آثار ربک»! ها! این را هم داریم. «آثار ربک» را داریم. «آثار الله» هم در ذهن من است که داریم در قرآن.
«معرفت‌شناسی لازمه، بله بله». کلاس قبلی مفصل داشتیم در مورد ضرورت آن. آره، مفصل در مورد اینکه اولین چیزی که هم این هفته گفتیم هم هفته‌ی پیش، اولین چیزی که باید در تحصیل معارف خوانده بشود وگرنه صدق و کذب قضایا همه‌اش روی هواست. نسبت به هیچ گزاره‌ای نمی‌شود گفت این درست است یا غلط. این گزاره‌ی حسی با چه سنجه‌ای؟ عقلی با چه سنجه‌ای؟ بحث معرفت‌شناسی. «فانظر الی آثار رحمه الله». «آثار الله» نداشتیم در قرآن. «آثار ربک» داشتیم. «فانظروا الی آثار رحمت‌الله». آن هم باز خوب است دیگر. آره، آره. رحمت به حوزه‌ی اسماء و صفات. این می‌شود آثار آن صفات که می‌شود افعال. احیای ارض حوزه‌ی خالقیت خدا و محی بودن خدا است. امید بودن خدا. نه، همه در حوزه‌ی افعال الهی. فاصله بگذاریم. صفات در واقع به ما آثار را نمایان می‌کند. صفات خود اتصاف انتزاع می‌شود از این‌ها. آن صفت کمالی از این آثار در مرتبه‌ی فعل حقیقت که دارد، آره، آره، دیگر اول انتزاع می‌شود از این‌ها. پی می‌بریم که هست. در آن مرتبه، آن هستندگی در مرتبه‌ی اسماء و صفاتش ادراک می‌شود. صفاتی که برای خدا به کار داریم می‌بریم، این‌ها در واقع انتزاع شده از آثار بحث معرفت‌شناسی. اشاره شده باشد. این نکته را هم داشته باشید، نکته‌ی خیلی خوبی است.
در مورد خدای متعال، حوزه‌های خداشناسی و این‌ها بیشتر به همان ناظر به همان مفاهیم و تصورات و شناخت عقلی و این‌هاست. این‌ها ناظر به نفی است. حالا الان روایت دیگر برایتان می‌خوانم که اصلاً توصیه کرده به تفکر فی‌الله. اصل کار تفکر. این را باید حوزه‌هایش از هم تفکیک بشود که بحث‌های معرفت‌شناسی هم هست. آنی که تا به حال می‌گفتیم در مورد عقل بود. عقل ابزار ادراک خدای متعال نیست. البته در حد مفهوم با این مفاهیم ارتباط برقرار می‌کند. با مفهوم علیم، حی، قیوم، با مفهومش ارتباط برقرار می‌کند. عقل با مفهوم. ولی به‌نحو ادراک حقیقی این‌ها کار قلب است. قلب هم در تمام این مراتب، ادراک برایش میسر است. این عقل ناظر به همان انتزاع کلی و تصور کلی است. آره. در برابر وهم و خیال. وهم ادراک معانی جزئی است. خیال ادراک صور است. عقل ادراک مفاهیم کلی است. بر اساس این تعریف. یک مرتبه از همه‌ی این‌ها بالاتر است. آن ادراک حضوری است. فوق این تصور و متصوّر و متصَوَّر و این‌هاست. این همان است که عرض کردم: یک ادراک علمی داریم، یک ادراک فنایی. وهاتی. به همین معنا. این می‌شود قلبی. ادراک قلبی. این برای همین «القلوبه بحدائق الایمان». به روایاتش برسیم، مفصل‌تر می‌خوانیم و توضیحات بیشترش را آنجا داریم.
فرمود آنجا دیگر توصیف راه ندارد ولی ایمان راه دارد. آنجا را با ایمان می‌شود درک کرد. توصیف نمی‌شود. این توصیف ناظر به همین چیزی که عقل می‌خواهد بگوید حکم بکند بین موضوع و محمول. از اینجا بالاتر اکتناه معنا ندارد. به کنُه راه ندارد با تصور، با مفهوم. آنجا دیگر اصلاً مفهومی را برنمی‌تابد. مفهوم راه ندارد به آن حوزه‌ی ذات خدای متعال. تو چنگ مفهوم نمی‌آید. صفات الهی تو چنگ مفهوم می‌آید. تصور به‌نحو مفهومی می‌شود. حقیقتش نه ها! حقیقت علیم فقط با قلب درک می‌شود ولی مفهوم علیم با عقل درک می‌شود. ولی مفهوم الله به معنای ذات فوق این صفات است. البته حالا رابطه‌ی آن صفات با ذات چیست که عینیت دارند؟ آن هم بحث است. که این صفات این‌جور نیستش که یک ذاتی، یک صفاتی عارض شده، دوگانگی بخواهد. صفات عین ذات است و اساساً آن ذات اصل است. ولی این صفات که مال آن ذات بوده، در مرتبه‌ی نازلش که بهش می‌گوییم صفات، شکار ادراک عقلی و مفهومی می‌شود. پایین‌ترش که هیچی اصلاً در حوزه‌ی افعال که گاهی شکار حس هم می‌شود. «فانظر الی آثار رحمت.» فقط نظر عقلی نیست. ببینید می‌گوید به سایه نگاه کن: «کیف مدّه» سایه را چیه؟ «ألم تر إلی ربک کیف مدّ الظل». همچین تعبیری. اگر اشتباه نکنم «ألم تر إلی ربک کیف مدّ الظل»؟ آیه عجیبی است ها! «ألم تر إلی ربک». «ألم تر کیف فعل ربک بأصحاب الفیل.» آنجا افعال الهی است. در این مرتبه حتی ارتباط حسی هم باهاش برقرار می‌شود.
یک مرتبه‌ی بالاترش ارتباط حسی. اسم محی خدا. شما همین بهاری که می‌بینید، شکوفه را می‌بینید، حیات شکوفه را، حیات درخت را می‌بینید. بعد از موتش عنوان «محیط» را هم می‌توانی با عقلت درک بکنی. فعل الهی را می‌بینی که خدا جوانه زد، شکوفه را از این درخت جوانید. بر این درخت چی جوانید؟ وی بلند! حالا «محیی» برمی‌گردد به «حی». آن را هم باز دوباره عقل انتزاع می‌کند، می‌فهمد، تصور. ولی این «حیّ» یک وصفی است برای یک ذاتی که آن ذات فوق این صفات است. فوق این صفات است. در این حال، در مرتبه‌ی نازله عین این صفات است، در مرتبه‌ی عالیه فوق این صفات است. یکمی تشبیه می‌خواهم بکنم که از بحث از گنگی محض دربیاید. بحث نفس خب از این جهت خیلی خوب است دیگر. واقعاً خدای متعال یک چیزی خلق کرده که فقط خودش می‌داند که چیست این افعال نفس است.
شما انگشتتان را تکان بدهید. حرکات انگشتان این در حوزه‌ی افعال شماست. با شناخت حسی هم هر کسی ادراک نسبت بهش دارد. بعد حالا می‌توانی یکمی روش متمرکز بشوی. تصور و ادراک به‌نحو عقلی که این منم، این به یک قوایی بازگشت دارد، این عضلات تحت فرمان مغز است، این مغز با ادراک من با فرمان من توجه پیدا می‌کند و دستور می‌دهد به این عضلات. رشته اعصاب. این رشته اعصاب فعال می‌شود. دستور من برمی‌گردد به قدرت من، به اراده‌ی من، به توان من. بله آقا، تا حد توانش را به‌نحو عقلی می‌توانید ادراک کنید. توان خودم، توان او. توان او، توان. ولی منش دیگر! من توان شما را می‌توانم عقلم تصور کنم ولی ادراک شما به خودت را دیگر اقلاً نمی‌تواند.
مطلب را گرفتید یا نه؟ ادراک خودت به خودت، ادراک حضوری است. این ادراک حضوری می‌گوییم کار قلب است. حوزه‌ی ذات شماست. من تا مرتبه‌ی صفات شما را می‌توانم ادراک عقلی کنم. علم حضوری بخش‌های عمیق عرفانیش اگر بشویم که به جاهای دیگری می‌رسیم چون حقیقت نفس اگر فهمیده بشود حقیقت تعلق آن. پرهیز تهاشی دارم از اینکه وارد آن بحث شوم ولی فعلاً تسامحاً عرض می‌کنم که ما نسبت به ذات خودمان ادراک، یعنی می‌گویم من. منی که بالاتر از اوصاف درکش می‌کنم، نه اینکه اگر بخواهم من را درک بکنم باید در پرده‌ی اوصافم ببینمش. نه نه، من حتی می‌توانم مرتبه... یعنی واقعاً ادراک من از خودم هر کس وجداناً اگر به خودش مراجعه بکند این منی که می‌گوید منیست که فوق آن من قادر است. یعنی می‌خواهد به قادر بودنش توجه بکند؛ کانّهُ یکم تنزل می‌کند از این من. اینجا می‌آید یکم به آثار توجه می‌کند. قافله می‌شود انسان از خودش. اتفاقی که از ادله‌ای که می‌آورند همین است که انسان در خواب هم منش و ادراکش نسبت به منش فعال است، هم نسبت به خوابی که می‌بیند. اگه خواب نبینه، حتی نسبت به خوابی هم که نبیند. آره. ولی یادش نرفته که من، منم! غفلت محض از همه‌چیز بودن اتفاقاً این شاهد بر همین است که خودش را فراموش نکرده. یادش رفته که وسط کلاس بود. یادش رفت داشت درس می‌خواند. اتفاقاً برعکس است. اگر آن باشه باید اول این را ببیند بعد به آن متوجه بشود. اینجا برعکس است. اول او را می‌بیند می‌گوید «من داشتم چکار می‌کردم؟». نام شاهد عرض بنده‌ی مثال است. من. «من اینجا چکار می‌کنم؟» اینجا از اینجا به من منتقل نمی‌شود، از من به اینجا منتقل می‌شود. اینجا کیست؟ من!
اگر دو دسته بشود که دیگر نسبت به منم که نیازی ندارم کسی من را متنبه بکند. کلاس خوابیدی. پشت فرمون خوابم برد. تنزل است دیگر، از طریق حافظه به وجود خودش. نه، وجود خودش را دارد. از وجود خودش رجوع می‌کند به حافظه‌اش. از ظرف حافظه‌اش درک می‌کند که من در چه وضعی بودم، وضعش را پیدا می‌کند، نه منش را. اگر این‌جوری باشد یعنی من حتی در همان لحظه که خوابم، بعد از بیدار شدن از وجود خودم نباید غافل بشوم. از وجود خودم غافل نیستم. تعبیر رسایی نیست. از افعالش غافل. حتی ممکن است گاهی از صفاتش غافل ولی از خودش غافل نیست. از «من بودنِ من» هیچ‌کس نیست. وقتی بیدار بشود، بهش می‌گویند آقا، فلانی توییا؟ فلانی تویی! باز تو مرتبه‌ی پایین‌ترها دیگران انتزاع می‌کنند. «من منم». یکی من را متوجه کند به اینکه من خودمم. من منم. از کو کدوی گردنم. پرده‌هایی از حجاب بود که داشت کنار می‌زد. یعنی من با تصور و مفهوم و عقل نمی‌توانم راه پیدا کنم مگر اینکه فانی بشوم در شما. تصور عقلی آن ادراکی که او از خودش دارد را من می‌توانم درک کنم که او از خودش ادراکی دارد فوق آن چیزی که عبارت خیلی دقیق است. می‌توانم درک کنم او فوق این ادراکی که من از اوصاف او دارم. یک ادراکی به خودش دارد که من به آن ادراک ذاتی او راه ندارم. ادراک می‌کنم نیست. فکر کردن روبرویی هم همین است. یک فکری کردن، آنجا دارد صحبت می‌کند ولی نمی‌دانم مثلاً چه فکری می‌کند. اصولی کار عقل است. حضوری فوق عقل است. علم حضوری به معنای اینکه خودش را درمی‌یابد، تفکر می‌کند. آن چیست؟ فکر چیزی به غیر از ذات. آفرین!
خلاصه‌ی آقا جان، این بحث توجه به ذات به این نحو، یعنی من از خودم در مقامی بالاتر از اوصافم، آره، باخبرم. خودم را می‌یابم، حتی اگر غافل بشوم از صفات خودم، از خودم فارغ نمی‌شوم. ممکن است اتفاقاً از صفاتم فارغ بشوم. یادم می‌رود که مثلاً من می‌توانستم. یادم می‌رود که می‌دانستم. از معلومم می‌توانم غافل بشوم. توجه می‌کنم به معلومم. معلومم را می‌آورم. خودم در مرتبه‌ی ذاتم توجه دارم. تنزل می‌کنم در مرتبه‌ی پایین‌ترم. پیدا می‌کنم. تنزل می‌کنم در مرتبه‌ی فعلم. بروز می‌دهم. در مرتبه‌ی فعلم محقق می‌کنم. تنزل این می‌شود ادراک حضوری. اگر کس دیگری خواست به ادراک حضوری برسد با عقل و مفاهیم و ادراکات عقلی راه ندارد. تنها راهش این است که همچین در من فانی بشود. از تمام ادراکات و مدرکات خودش بیاید بیرون. این‌قدر مستغرق در ادراکات من بشود که بتواند این درک من نسبت به خودم را داشته باشد. این همان است که بهش می‌گویند شهود ذات. برخی آقایان می‌گویند ممتنع، محال. علامه طباطبایی و خیلی از آقایان قائل‌اند که می‌شود بلکه اصلاً پیغمبر ما را به این مرتبه دعوت کرده. کلام علامه طباطبایی. بیا و بحث کن. به یک معنا نمی‌شود دیگر. چون که منی دیگر نیست. یعنی ادراک من نمی‌شود. او هم همین را می‌گوید. می‌گوید منی دیگر نباید آنجا باشد. ادراک دیگر ادراک تو نیست. تو به تمامی باید به فنایی آنجا برسی که دیگر فقط خود مدرک است و مدرکش. مدرکش خداست. ادراک او هم نسبت به خودش است. نسبت به خودش تصور عقلی کرد. ولی می‌توانیم تصور کنیم فوقیت این ادراک نسبت به این چیزی که می‌فهمیم را. مثل تراز بعد از گفتنش این است. می‌توانیم ادراک بکنیم که یک ادراک بالاتری هست که با این ادراک عقلی ما فهمیده نمی‌شود که ادراک حضوری است. شبیه شما نسبت به خودمان داریم. در مورد خدای متعال کیفیتش را نمی‌دانیم.
اگر کسی از آن مرتبه‌ی ادراکی حالا یک عرض دیگری دارم اینجا آن را هم بگویم. تمام مراتب به تجرد است. عرضی که از اول شروع کردم این را آورد. به ظاهر ما امروز عبارت زیادی نخواندیم ولی مجموعه‌ی وسیعی از روایات را با این نکات عرض کردیم. یک انضباطی پیدا می‌کند روایتی که می‌خوانید در این باب. قاعده‌اش این است. لسان، لسان نفی است. از آن چیزی که ما ادراک داریم، خدای متعال مبرّا می‌کند. در مقام تبری از او. ما ادراک پیدا کنیم. حتی همان ادراکات عقلی. این می‌شود تجرد. یعنی من اول آقا ادراکاتم چون در ظرف مادّه شکل گرفته هر چیزی که می‌شنوم و فکر می‌کنم حتی تعقل می‌کنم دقت بکنید این چند دقیقه را دقت بکنید خیلی مهم است. هر چیزی که حتی تعقل می‌کنم، در حوزه‌ی ادراکات عقلی که آمیخته است با مفاهیم، در محدوده‌ی ماده است. چون اصلاً ظرف سطح ادراک من حسی است. سطح ادراک من حسی. من محبتی که می‌شنوم، محبت حسی درک می‌کنم. نور که می‌شنوم، نور حسی درک می‌کنم. «الله نور السماوات والارض». من هیچ درکی از نور غیر از اینکه الان در حیات می‌بینم ندارم. آنجا مگه تصدیق می‌کنم. تهش این است که بگویم: آقا نور که این است، حالا در مورد خدا احتمالاً یک چیز بالاتر. آن یک چیز بالاترش را درکی ندارم تا کی؟ درکی ندارم تا وقتی که ظرف ادراک من و سطح ادراک من بیاید بالا. از مرتبه‌ی حس. به این می‌گویند تجرد. این در مورد انسان‌ها. این‌ها که دارم عرض می‌کنم در بحث معرفت ماست نسبت به خدا نیست. اینکه مسیر معرفت ما به چه نحوی است. چه شکلی می‌شود به خدا معرفت پیدا کرد. معرفتم منظورم معرفت حصولی نیست. برای اینکه همانجا هم که نور را می‌توانم یک تصوری بکنم، معرفت حضوری.
معرفت حضوری. هر مرتبه‌اش اگر بخواهد حضوری باشد، یک مرتبه‌ای از تجرد. اولش تجرد از ماده است. یعنی قلب من وقتی از ماده منفک شد، قلبم، قلبم. دقت بکند قلب من وقتی از ادراک مادی خالی شد از تعلقات مادی خالی شد، می‌آید به یک ادراک بالاتری. این می‌شود برزخ. ادراکات برزخی، ادراکات مثالی. چه مثال متصل، چه مثال منفصل. مثال متصل آن چیزی است که در ظرف درون خودم نسبت به آن عالم درک می‌کند. مثال منفصل آن صورت‌هایی که به من نشان می‌دهند. می‌بینم. می‌بینم باغ می‌بینم ولی درختش دیگر مثل درخت دنیا نیست. تجربیات نزدیک به مرگ. دیده‌اید می‌گویند یکیشان می‌گفتش که من نوری که آن‌ور دیدم، رنگی که از نور دیدم، این‌ور دربدر راه می‌افتم می‌روم تک‌تک این لوسترفروشی‌ها که آن رنگ را پیدا کنم. چند سال است دارم دنبالش می‌روم. پیدا نکردم. این می‌شود مثال منفصل. در ظرف درون خودم مثال متصل. آن باز نه همین تصوراتم. ببینید الان من مثال متصل همین‌جا دارم. متصل به نفس. مثال متصل. یک سیب را در عالم مثال بهم بدهند، بیرون این می‌شود مثال منفصل. حجاب داریم برای در مثال منفصل. حجابمان هم ادراکات مادیمان است. ذهن عالم خیال همان مجرد خودش مجرد از ماده است. خود نفس یکی از شئون و مراتب نفس.
پس اینجا من تجرد که پیدا کردم از ماده، ادراکم لطیف‌تر می‌شود. این آقایی که از بدن جدا شده، پژوه نزدیک به مرگ پیدا کرده. از ظرف ادراک مادی درآمده، وارد یک ساحت و یک سطح دیگری از ادراک شده. آنجا چیز دیگری دارد می‌بیند. به درک دیگر پیدا می‌کند.
ما مفهوم «حق الناس» را اینجا یک تصور عقلی نسبت بهش داریم که آمیخته است با همین صورت‌های مادی که در ذهنمان است. مثلاً عقوبت، ثواب، نور. تصور من اینجا چوب و شلاق و یک نفری که راه می‌افتد می‌زند و مثلاً در می‌روم یک گوشه. وقتی جدا می‌شوم، ببینم آقا اصلاً این مفهوم فوق این صورت‌های مادی است. عقوبتی که آنجا هست فوق اینی است که اینجا بخواهد تصور بشود. ثوابش هم همین‌طور. محبتش هم همین‌طور. چند تاشان گفتند. می‌گفتند می‌گوید نور را می‌دیدم. می‌دیدم تک‌تک ذرات این نور به من علاقه دارد. داستان سومش که خب واقعاً داستان فوق‌العاده‌ای بود: تک‌تک ذرات این بهشت به من علاقه داشت، با من حرف می‌زد. تک‌تک این ذرات حاوی اطلاعات عجیب و غریب عالم! تمام این ذرات حرف بزند. کسی از میز جواب نمی‌شنود. این به‌خاطر همان ادراک آمیخته با ماده است. حجاب‌هایی است که ما پیدا کرده‌ایم. تصورمان از میز اینجا میز مادی مرده است. اگر مردیم، اگر از این درآمدیم، تجرد پیدا کردیم، جدا شدیم، آن‌وقت میز که می‌شنویم این میز مادی نمی‌فهمیم. میز برزخی می‌فهمیم. الان کرسی «کرسی و السماوات و الارض». کرسی به همین کرسی. کرسی، لاو، کرسیل. میز، صندلی. وقتی از ماده درآمدی می‌بینی بابا او در عالم بالا این‌قدر صندلی‌های دیگر داریم. مصداق‌هایی که برای صندلی داریم، برای کرسی داریم. از جهت صور. اگر دوباره تجرد پیدا کردیم. تجرد برزخی. از برزخ تجرد پیدا کردیم، می‌شود تجرد عقلی. تجرد عقلی اگر شد آن‌وقت به حقیقت میز ادراک پیدا می‌کنم بدون اینکه آفرین، بدون اینکه آلوده بشود ادراکم به صور. میز کلیه. نمی‌توانم ادراک کنم. صورت آقای جوادی، آقای جوادی می‌گویند از علامه پرسیدم. که در همین کتاب «شمس الوحی تبریزی» فکر می‌کنم. پرسیدم شما ادراک کلیات بدون توجه به مصادیق می‌توانید بفرمایید؟ برنامه فرمودند فلجمله. آنجا تجرد عقلی است که همین حاکی از سریال بدون مصادیق است. یعنی انسان را درک کنم به انسانیت. فوق صورت‌ها و افراد و مصادیق و این‌ها. آفرین. آن آقای حسن‌زاده. «تمثل بی مثال» که در انسان در ولف عرفان می‌گوید که من خدمت الله می‌رسیدم به من گفت تمثل بی مثال داری یا نه. دستوراتی که می‌گرفتم آثارش را عرضه می‌کردم. گفتند «مثل بی‌مثال» داری یا نه. وقتی عمیق می‌شود این، این‌ها همه‌اش به تجرد و انقطاع برمی‌گردد. همین که در مناجات شعبانیه: «کمال الانقطاع». تمام مراتب توحید و ادراک توحیدی و معرفتی نسبت به خودم متفرع بر یک مرتبه از انقطاع است. انقطاع از ماده. انقطاع از صورت می‌شود تجرد عقلی. با تجرد عقلی افعال الهی را می‌تواند حضوراً درک بکند. در مرتبه‌ی کلی نه مرتبه‌ی جزئی. خالقیت خدا را، رازقیت خدا را فراتر از این آب و نان و درخت و میوه و گوجه و این‌ها می‌فهمد. به رازقیت یعنی کلیش را درک کند. آنجا دوباره یک مرتبه‌اش مرتبه‌ی ادراک حضوری افعال الهی است. از آن هم اگر تجرد پیدا کرد، ادراک حضوری اسماء و صفات الهی است. دیگر مرتبه‌ی عالیش که دیگر اصلاً مدرک نمی‌ماند می‌شود مرتبه‌ای که بهش می‌گویند اصطلاحاً در عرفان حقیقت محمدیه. اللهم صل علی محمد و آل محمد. اساساً پیغمبر امتش را به این مرتبه دعوت می‌کند.
هم خود او داریم. البته تفاوتش این است که او در این مرتبه متمکن است. ما را دعوت کرده بالاخره تا یک بارقه‌ای از این مرتبه به ما برسد. عقلی بد می‌شود. فنا در افعال الهی. فنا در صفات الهی. مرتبه‌ی عالیش دیگر فنا مفهومی و علمی با این. حالا این روایات فرمود که آقا تفکر نکنید. اگر می‌خواهید تفکر کنید، نگاه کنید به عظمت الهی به عظمت خلق خدا. این دو تا روایت بود در کافی بود. یک روایت دیگر هم داریم می‌فرماید که از امام صادق علیه‌السلام: «أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ إِدْمَانُ التَّفَکُّرِ فِی اللَّهِ وَ فِی قُدْرَتِهِ». بهترین عبادت، افضل عبادت تفکر در الله و قدرت اوست. تفکر در خود خدا چه شکلی با هم جمع کنیم. «أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ التَّفَکُّرُ فِی اللَّهِ». این از تفکر دیگر. آن تفکر حصولی نیست. تفکر حضوری. افضل العباده این است. بالاترین مرتبه‌ی عبادت همین است دیگر. مرتبه‌ای که مدرک دیگر از خودش ادراکی ندارد. کسانی که مخاطب بودند ممکن است شناخت دقیقی نداریم. اطلاعات دقیقی نداریم از اینکه این‌ها مثلاً مرتبه‌ی معرفتشان مثلاً در حدیث کمیل. حدیث کمیل این را داریم دیگر: «ملحق الحقیقه»؟ حقیقت چیست؟ بعد حضرت تعابیر به کار می‌برند در پاسخ. خب مرتبه‌ی کمیل هم بالاست. این را می‌شود فهمید که در فهم کمیل آن چیزی که هست فوق این چیزی است که در فهم عرفی از این اصطلاحات می‌آید. بعضی‌ها با همین فهم عرفی می‌خواهند تفسیر بکنند این حدیث مثلاً حقیقت و همین‌طور احادیث دیگری که حضرت فرمودند. معرفتی خیلی عمیق است. خیلی زلال. پس اینجا فرمود که بالاترین عبادت تفکر فی‌الله. اینجا تفکر به معنای همان حاضر کردن نفس برای توجه است. آدم نفسش را حاضر می‌کند. در مرتبه‌ی ارتباط با مفهوم حاضر می‌کند. بغلی. یک وقت در مرتبه‌ی مواجهه با مصداق و حقیقت و وجدانی و حضوری. این هم اسم تفکر برای صادق است. تفکری است که نه تنها نهی نشده بلکه افضل العباده است.
برای ماهایی که به آن تجردات نرسیدیم که من بخواهم نفسم را حاضر کنم، می‌افتم در ادراکات حسی و وهمی خودم. مورچه. مورچه فرمود: مورچه تصورش از خدا این است که یک مورچه‌ی خیلی گنده است. دو تا شاخک خیلی گنده دارد. تصور کنم همچین چیزی می‌آید توی متصورش. خلافه! هر چه تصور بشود خدا غیر از این است. هر چه که به ادق مفاهیم در ذهنتان بیاورید. به اوهامتان بیاورید. «مخلوق لک»! اصلاً خدا از این ساحت بری است. بالاتر است. این‌ها حوزه‌ای است که تو خلق می‌کنی. تصور ایجاد می‌کنی. بعد با آن متصوّر خودت ارتباط برقرار می‌کنی. این متصوّر تو است، خدا نیستش که. با خدا ارتباطی که برقرار می‌شود الا و لابد ارتباط وجدانی و حضوری است. ارتباط مفهومی نمی‌شود با خدا برقرار کرد مگر به‌نحو عقلی بگویم آقا مثلاً خدا این کمالات را دارد. اوصاف را دارد. خدا علیم، قدیر، حی، خبیر. که آن هم تازه باید همراه با تسبیح باشد. باید بگویم که خدا منزه است از اینی که این خبری که من به قوه‌ی ادراک خودم می‌آورم. این علیمی که من فکر می‌کنم باشه، علیم نیست که. اقرار دارم علیم بودن او را به‌نحو کلی می‌فهمم ولی به حقیقتش را فقط می‌توانم اقرار بکنم که نمی‌دانم. علیم بودنش، حقیقت علیم بودنش چیست؟ و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید صدوق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00