توحید صدوق

جلسه دوازدهم

توحید صدوق . 1402/02/27
01:16:03
33

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَصَلَّى اللهُ عَلَى سَيِّدِنَا وَنَبِيِّنَا أَبِي الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَلَعْنَةُ اللهِ عَلَى الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ مِنَ الْآنَ إِلَى قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ.
عرض سلام دارم خدمت تک‌تک رفقا. بنده شرح مبسوطی دادم بابت اینکه چه شد هفته پیش و این هفته. عرض کردم که هفته پیش چی شد، می‌رفتم، چی شد... یک توضیحی بود؛ باید عذرخواهی می‌کردم. هم بابت هفته پیش که نشد عذرخواهی کنم؛ از رفقا شرمنده شما شدیم، یعنی نشد مجازی برگزار کنیم، نشد حضوری. اینطوری شد، بله دیگر نشد که خدمتتان برسیم. ببخشید ما را.
علی‌أی‌حال، به بزرگی خودتان، خدمتتان عرض کنم که ان‌شاءالله دیگر در این ماه‌های باقیمانده، در ذی‌القعده و ذی‌الحجه، دو ماه داریم دیگر. فکر می‌کنم ذی‌الحجه هم... همش در ذی‌القعده و ذی‌الحجه، ان‌شاءالله دیگر ما به احتمال زیاد مشکل اینجوری نخواهیم داشت، ان‌شاءالله. و خدمت دوستان به عنایت الهی خواهیم بود.
خب، این هم بحث عذرخواهی‌مان که باید انجام می‌دادیم. شهادت امام صادق (علیه السلام) را هم تسلیت عرض می‌کنم خدمت شما و همه دوستان.
برای ماه ذی‌القعده… ما آن‌قدر حقیریم که زشت است که اصلاً بخواهیم چیزی در مورد ماه ذی‌القعده از جهت خودمان عرض بکنیم، و توصیه‌ای که اصلاً دیگر هیچ! ولی به هر حال... در این لحظه مدیریت فوق‌العاده‌ای می‌کنی، سریع می‌آورد پایین، پین می‌کنم می‌آورد پایین، خیلی حرفه‌ای. اتاق فرمان صداوسیما قفل است این جور کارها.
عرض کنم خدمتتان که در مورد ماه ذی‌القعده، خب ماه 'توحید' است دیگر. ما بحثمان بحث 'توحید' است. 'اخلاص' که فصل اول بود که خواندیم. در روایات داریم که اگر کسی چهل روز عملی را خالصانه برای خدای متعال انجام دهد، خداوند متعال تفضلات و عنایاتی به او خواهد داشت. و به هر حال خوب است اگر بتوانیم این چهل روز را که چند روز دیگر آغاز می‌شود، بنا بگذاریم یک کاری را متمرکز باشیم. حالا ذکر و این‌ها را نه بنده بلدم، نه اهلشم، نه سر در می‌آورم، نه اهلیت دارم.
خدمتتان عرض کنم که چیزی که خوب است و سفارش می‌کنند معمولاً آقایان بزرگان، انسان به خود نگاه کند. خب معمولاً می‌دانید ماها عمده مشکلاتمان –در ناحیه خودم عرض می‌کنم– در ناحیه زبان. و زبان هم عضو رئیسی به حساب می‌آید نسبت به اعضای بدن. و در روایت هم دارد که خدای متعال به واسطه زبان است که اعضای دیگر را آزاد می‌کند یا در بند می‌کند. انسان با زبان مسلمان می‌شود، با زبان از اسلام خارج می‌شود. زبان نقش کلیدی دارد. و امیرالمؤمنین فرمود: «شما دل‌هایتان درست نمی‌شود، مستقیم نمی‌شود: لَا یَسْتَقِيمُ الْقُلُوبُ إِلَّا بِاسْتِقَامَةِ اللِّسَانِ.» یک همچین تعبیری یا قریب به مضمون داریم از امیرالمؤمنین (علیه السلام): «دل‌ها مستقیم نمی‌شود مگر اینکه زبان مستقیم بشود.» از خدا می‌خواهیم که ما را در بخش زبانمان کمک بکند.
این چهل روز اگر بتوانیم کمی تمرکز داشته باشیم روی زبانمان. حالا زبان به نحو کامل که به هر حال از پس برنمی‌آییم، روی مورد خاصی بتوانیم متمرکز باشیم، ولو به یک کلمه. چهل روز مراقبت کنیم به خاطر خدا یک کلمه‌ای را نگوییم، یک حرفی را نزنیم. فلان جمله‌ای که ازش تحقیر برمی‌آید، شوخی که دل دیگران را می‌سوزاند، تحقیر می‌کند… حرف بدی است، می‌دانیم از شنیدن این کلام از دیگران ناراحت می‌شویم. خودمان بنا بگذاریم نگوییم.
من سر یک کلاسی یادم است چند وقت پیش –خب بنده خودم خیلی اهل شوخی‌ام، از سر صمیمیت و رفاقت با رفقا خیلی شوخی می‌کنیم– بعد سر کلاس یکی از اساتید، دیگر در شوخی را برداشت؛ دیگر عملاً شوخی دیگر نبود، حتی... کی بود؟ کلمه نامفهوم تو آن کلاس. من آنجا متنبه شدم. تو آن کلاس رگباری ما را گرفته بود زیر چرخ و هی می‌رفت می‌آمد، یعنی از جلو رد می‌شد، احتیاطاً دوباره دنده عقب می‌گرفت تا استخوان خوب خرد شده باشد! دوباره دنده عقب که می‌گرفت، دوباره باز برمی‌گشت، هی می‌رفت می‌آمد. من آنجا نقدًا سر همان کلاس پیام دادم به طلبه‌های دوره‌ای که تو آن دوره خیلی دیگر من شوخی کرده بودم با آن بچه‌ها و می‌دانستم که بعضی‌هایشان دلخور شده‌اند. همانجا پیام دادم، حلالیت طلبیدم که فهمیدم چه کشیده‌اند آنها توی آن کلاس. خلاصه اینکه خیلی از حرف‌ها هست که وقتی به خودمان گفته می‌شود ناراحت می‌شویم، ولی در مورد دیگران وقتی می‌گوییم هزار تا توجیه می‌آوریم که آقا اینطور... همین‌ها را اگر ما چهل روز مقید بشویم نگوییم. یعنی همین که انسان بررسی کند، «اگر همین جمله را به خودم بگویند، چه کار می‌کنم؟ سر کلاس با من اینجوری صحبت کنند، چه کار...؟»
همین کلاس، شما با بعضی رفقا شوخی‌های دیگر خیلی سنگینی کردیم. البته انصافاً عزیزان، بچه‌های این کلاس، بچه‌های تک‌اند، خیلی باجنبه و بااستخوان و بچه‌های خیلی خوب ما. خلاصه به بچه‌های این کلاس ارادت داریم و داروی‌شان هم هستیم. هم البته باید الان عذرخواهی بکنم، حلالیت بطلبم بابت همه حق و حقوقی که تا به حال تضییع شده، و هم عرض بکنم که تو این موارد انسان می‌فهمد که انسان می‌فهمد که این جور حرفی وقتی به خودم می‌گویند ناراحت می‌شوم؛ خب من به دیگران نگویم.
همین اگر تو این چله بنا بگذاریم. خدا کمکمون کنه ان‌شاءالله به آبروی امام رضا که ماه ذی‌القعده ماه امام رضاست، و هم ماه میلاد امام رضا، هم ماه شهادت امام رضاست بنا به نقل‌هایی؛ بیست و پنجم ذی‌القعده شهادت امام رضا (علیه السلام). و بیست و سوم خدمتتان عرض کنم که ماه زیارتی امام رضا (علیه السلام)، هم میلاد امام رضا (علیه السلام) در این ماه، هم میلاد خواهرشان، همشیره‌شان در این ماه، هم میلاد شهادت پسرشان امام جواد (علیه السلام) در این ماه. به هر حال ماه بسیار بافضیلتی است و جوش خورده به امام رضا (علیه السلام)، ماه رأفت و مظهر رأفت خدای متعال هم امام رضا (علیه السلام). ان‌شاءالله که اینجا در محضرشان –البته شما از باب حضرت نزدیک‌ترید، شما قلباً دعا کنید، ما لسانًا اینجا در محضر امام رضا (علیه السلام) دعاگو هستیم– ان‌شاءالله این ماه، ماه با برکتی باشه برای همه‌یمان و توفیق پیدا کنیم به اخلاص و توفیق پیدا کنیم به اینکه مشغول بشویم به آن چیزی که محبوب خدای متعال، اثر دارد در سعادت و خودسازی ما، و نتیجه‌اش ان‌شاءالله توحید باشد برای...
بریم سراغ ادامه مباحثمان. ادامه روایتی که از «توحید مرحوم صدوق» می‌خواندیم. در این بخش روایت بودیم: «لَیسَ لَهُ فِي أَوَّلیَّتِهِ نِهَايَةٌ وَلا فِي آخِرِیَّتِهِ حَدٌّ وَلا غَايَةٌ، الذِی لَم یَسْبِقْ و قتٌ وَ لَم یَتَقَدَّمْهُ زَمَانٌ.» خدا مسبوق به وقت نشده و زمانی بر او مقدم نشده. وقت و زمان از اوصاف فعل خدای متعال است؛ در مرتبه مخلوق و مصنوع خدای متعال معنا پیدا می‌کند و در حرکت راه پیدا می‌کند. «وَلَم یَتَعَاوَرْهُ زِیَادَةٌ وَلا نُقْصَانٌ.» خب، می‌فرمایند که تعاور (پی در پی واقع شدن) نمی‌کند بر او زیادت و نقصان. این تعاور هی «اعتبره»... وقتی پشت سر هم «اعتبره السیوف» تو مقاتل دارد: «تتابعَته السیوف». این می‌زند، می‌رود بعدی، این می‌زند، آن می‌رود بعدی، این می‌زند، آن می‌رود بعدی. پیاپی این شمشیرها وارد می‌شود. این ورود پیاپی چیزی... ورود پیاپی زیادت و نقصان. این می‌شود تعاور. زیادت و نقصان بر خدای متعال تعاور نمی‌کند. اینجوری نیستش که این‌ها وصف مخلوق است، وصف ماهاست. ما بودنمان بودنی است که دائماً در کشاکش زیادت و نقصان است. حرکت داریم؛ هی دارد بهمان اضافه می‌شود، ازمان کم می‌شود. یک چیزی اضافه می‌شود، یک چیزی کم می‌شود. ما هرچند هم بهمان اضافه بشود –به حسب بُعد مادی‌مان– به واسطه کم شدن یک چیز است. اگر روزی به عمر ما افزوده شود، یعنی اگر یک روزی به روزهای زندگی ما اضافه بشود، آن یک دانه که اضافه می‌شود، یک روز از اجل‌مان کم می‌شود.
ما هرچه که بهمان اضافه می‌شود، اضافه شدن با کم شدنی همراه است. اگر غذا می‌خوریم، انرژی بهمان اضافه می‌شود، خوراک بهمان اضافه می‌شود. این خوراک که اضافه می‌شود، انرژی که اضافه می‌شود، یک انرژی دیگری ازمان کم می‌شود. یک مقداری از انرژی‌مان صرف تأمین این غذا و هضم این غذا و... و خدمتتان عرض کنم که فرایند هضم و این‌ها می‌شود. ما هرچه بهمان اضافه بشود، این اضافه شدن با یک نقصی همراه است. عالم دنیا این‌ها. رسیدن به هر چیزی منوط به رها کردن یک چیز دیگر است. الان دعا کردیم که شماها متأهل بشوید، خوشحال هم شدید، آمین گفتید از عمق جان، با اشک و سوز و ناله و این حرف‌ها. ولی جوانی‌تان می‌رود. می‌خندد آره دیگر. زندگی مجردی و این‌ها. این چند وقت زیاد به گشت‌وگذار بودیم.
عرض کنم که هفته پیش لواسان رفتیم. خدمتتان عرض کنم که تا جمعه هم قم نبودم. دو روز قم بودم. دوشنبه آمدم تهران و از آنجا آمدم مشهد و تا آخر هفته باز برگردم و این‌ها. دیگر خانواده ما، بنده خدا الان تماس گرفته بود، دیگر با یک عصبانیتی دیگر، بنده خدا کم آورده بود. با چهار تا بچه بود، تک‌وتنها و شهر غریب و این همه کار. هر کدام هم یک پروژه‌ای و یک داستانی و این‌ها. خلاصه به کیف و حال جوانی و مجردی... ایشان همین را می‌گفت. می‌گفت: «گذاشتی رفتی به کیف و حال مجرد...» کیف و حالی که نیستش. ما اینجا بنده آن شب دو ساعت خوابیدم کلاً. همش توی رفت‌وآمد و حرکت و پشت فرمان و جاده و عرض کنم خدمتتان که سخنرانی و جلسه و کلاس و همین الان اگر بنده را ول کنید وسط همین جلسه، همین جا می‌خوابم. آن‌قدر الان خستگی در تن بنده هست. آیا آزادی دارد؟ دیگر آدم مجرد اینجا برود، آنجا برود، بخوابد، غذا بخورد، چه می‌دانم، حرم برود، بازار برود، دست خودش است. اما وقتی متأهل می‌شود، دیگر قید این‌ها را باید بزند.
یکی از این بچه‌های مشکات شب‌های آخر ماه رمضان بود. ما می‌خواستیم بچه‌ها بروند اصفهان. تو راه ما را بردند قم. یکی از این بچه‌های اصفهانی که تو عقد قم که آمده بودیم، حرم نمی‌خواست بیاید! عجیبی بود. گفت: «من همین جا هفتاد و دوتن پیاده می‌شوم، مستقیم می‌روم اصفهان.» گفتیم: «بابا، کلاً یک زیارت است، ده دقیقه، یک ربع، نیم ساعت زیارت کن، برو.» خیلی بنده خدا را شوخی کردیم، دست انداختیم. آن شب‌ها این‌ها... سر تقصیرمان بگذرد. هی بنده خدا می‌گفت: «نه آقا، من باید بروم.» ما نمی‌فهمیم این بچه، من دیگر باید... اظهار ناراحتی گفتم: «آقا زشت است.» یک چیزی گفت که دیگر همه ما مبهوت شدیم و «فَبُهِتَ الَّذِی كَفَرَ» و این‌ها. گفتش که: «من اگر خانم‌ام بفهمد تنها زیارت آمدم، من را می‌کشد. می‌گوید تو تنها کیف کردی، تنها رفتی، من زیارت تنها نمی‌توانم بروم. با هم برویم زیارت.» بعد دیگر کلی عهد و قسم و این‌ها که هیچ عکسی نباید گرفته بشود، هیچ خبری نباید منتشر بشود. ما اصلاً قم نماندیم، توقف نکردیم، زیارت نرفتیم، هیچ نخوردیم. ما فقط از قم عبور کردیم به مقصد اصفهان و هیچ. ازدواجش است. یعنی دنیا این است. به یک نعمتی می‌رسی از بی‌عاری و بی‌کاری و تنهایی، ولی از هزار تا... در این قسمت یکی از حاضرین صحبت می‌کند و صدای او نامفهوم است. بزرگواری که در آن جمع حاضر بود الان پیام دادند که عکس سحری‌اش هم دارد. خنده و بله.
عرض کنم که این جوری، آقا. دنیا به هر چیزش که می‌رسی، قید یک چیز دیگر را باید بزنی. اصلاً ذات محدود این است، آقا. محدود به چیزی نمی‌رسد مگر به واسطه از دست دادن چیز دیگری. محدود دائماً در کشاکش زیادت و نقصان. دائماً دارد واجد می‌شود و فاقد می‌شود، دائماً در حرکت است، مداماً در حرکت. وجدان و فقدان داریم علی‌الدوام. این‌ها تعاور دارد بر ما؛ هی دارد پیاپی وارد می‌شود. زیادتی و نقصی، زیادتی و نقص. هرچند هم اضافه می‌شود، همان زیادت دچار نقص می‌شود. همان‌که اضافه می‌شود رو به کاهش می‌رود. هرچه که به ما اضافه بشود، خود همان اضافه شده رو به کاهش. این‌ها اوصاف مخلوق است. آری و بری و مجرد از اوصاف مخلوق دانست. وجدان ما ملازم است با فقدان‌مان. هرچه که دارا می‌شویم، این دارا شدن به واسطه از دست دادن است. آن دارا شدن ملازم با از دست دادن است. وجدان با فقدان همراه است.
خدای متعال مجرد بالفعل، بسیط محض. همه چیز را بالفعل دارد. هیچ حرکتی توی کمالات او نیست. هیچ زیادت و نقصانی نیست. هیچ نه بهش اضافه می‌شود، نه ازش کم می‌شود. در مورد همه ما در مورد همه مخلوقات، حتی در مورد اهل بیت. حتی در مورد علم اهل بیت. فرمود: «ما شب‌های جمعه روحمان عروج پیدا می‌کند به عرش و طواف در عرش می‌کند و اگر آن طواف در عرش نباشد، لَنَفَدَ عِلْمُنَا.» علممان تمام می‌شود. اگر ما اهل بیت شب‌های جمعه روحمان عروج نکند دور عرش الهی، علممان تمام می‌شود. اِل علم که دیگر از همه مجردات مجردتر است. علم که اصلاً حیثیت مادی ندارد. علم هم تمام می‌شود. علم هم زیادت و نقصان دارد. «قُل رَّبِّ زِدْنِی عِلْمًا.» می‌گوید: «از من طلب درخواست ازدیاد علم کن.» در مورد اهل بیت هم علم افزایش پیدا می‌کند. وقتی افزایش معنا داشت، کاهش هم معنا دارد. علم در مورد همه موجودات غیر از خدای متعال افزایشش معنا دارد. کاهش کلمات نامفهوم که این هم اصفهانی، بچه یک دوره دیگر است، مشکات. آره، این تعبیر قشنگی داشت، می‌گفت: «مجرد از ماده و مجرد از ماده.» این ماده دوم، ماده در برابر نر است. می‌گفتش که: «ما مجرد از ماده که نشدیم ولی مجرد از ماده هستیم. ماده‌ای نداریم در کنار خودمان، نر بی‌ماده.» این هم یک مَثل.
در عالم مجردات طواف چه معنایی دارد؟ عرش به چه معناست؟ دنبال قاتل بروس‌لی دیگر نگرد دیگر. خنده حالا آن مقام علم اجمالی خدای متعال. علم اجمالی هم این اجمال در برابر تفصیل است. نه در برابر تبیین. یک مجمل در برابر مبین داریم؛ یک مجمل در برابر مفصل داریم. آن مرحله آنجا عرش داریم، لوح داریم، قلم داریم، کرسی داریم. این‌ها بحث‌های خیلی... علامه طباطبایی «وُسائل التوحیدیة» خودش بحث تک‌تک این‌ها را دارد. اجمالاً اگر بخواهم به شما عرض کنم، شما این خودکار را در نظر بگیرید. این الان جوهر دارد. البته این مربوط به قلم می‌شود ها. این خودش باز قلم تو عالم بالا معنا دارد. این قلم جوهر دارد. این جوهر را باهاش بنده الان این مقدار جوهری که توی این خودکار است، می‌توانم باهاش یک کتاب بنویسم، یک پایان‌نامه. آن پایان‌نامه‌ای که من بنویسم، همه تو این جوهر است. همش اینجاست. این الان یک پایان‌نامه است. این یک پایان‌نامه است. در مقام اجمال. وقتی آمد رو کاغذ، همش رو کاغذ پیاده کردم، پایان‌نامه را. می‌شود پایان‌نامه در مقام تفصیل. این همان پایان‌نامه است. این پایان‌نامه است، این عریضه دم دادگاه، کتاب عاشقانه است، این یک دفتر شعر است. این همه چی هست در مقام اجمالش. چون جوهر خالی هنوز به مرتبه... صدای نامفهوم از حضار. نه، نیست. آن شکل قرارگیری جوهرها کنار هم در جوهر نیست.
توضیح بیشتر عرض کنم که: به مرتبه تنزل نیامده. این در مرتبه اطلاق، عرش الهی مرتبه اطلاقی موجودات، علم اهل بیت از آنجاست. اتصال به آن مرتبه دارد. از آن مرتبه اطلاقی می‌آید پایین. برای همین اگر به آنجا اتصال نداشته باشند، این علم تمام می‌شود. چون علم اینجایی‌شان ناظر به مقام تعیین و تفصیل است. علم آنجایی‌شان ناظر به مقام اجمال و اطلاق است. اگر آن ارتباط اطلاقی را با حقیقت نداشته باشند و تجدید نشود آن ارتباط، این ارتباط چون ناظر به تعینات و تکثرات، و تکثرات در ذاتش فنا لحاظ شده، به حسب این علمشان هم دچار فنا می‌شود. به هر حال هر چیزی در عالم، زیادت و نقصان در او معنا دارد. کمالات هم همین است. اوصاف ما هم همین است. «فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ.» هر مقدار سواد داشته باشی، باسوادتر از تو هست. هر مقدار حُسن خُلق داشته باشی، احسنُ خُلقًا از تو هست. هر مقدار حلم داشته باشی، حلیم‌تر از تو هست. هر مقدار شجاعت داشته باشی، شجاع‌تر از تو هست. هر مقدار شجاعت داشته باشی، شجاعتت می‌تواند کم بشود یا زیاد بشود. اوصاف بشر، اوصاف انسان، اوصاف ماها که محدودیم، این شکلی زیادت و نقصان درش راه دارد. دائماً به صورت پیاپی این زیادت و نقصان دارد می‌آید، کم و زیاد می‌شود. در مورد خدای متعال نه کم راه دارد، نه زیاد. برای اینکه عینیت دارد، خود کمال عارض بر او نشده. وقتی یک چیزی معروض بود و کمالی بهش عارض می‌شد و محدود بود، هم محدود بود هم معروض بود، آنجا کم و زیاد راه دارد. خدا نه محدود است، نه معروض بر او عارض نمی‌شود که الان کم باشد، فردا بیشتر باشد، الان زیاد است، فردا کم بشود. در مورد خدای متعال راه ندارد.
«اَز خُدا لَم یَتَعاوَرهُ زیادةٌ و نقصاٌ.» «وَلَمْ یُوصَفْ بِأَیْنٍَ وَلا بِمَكَانٍ.» خدا وصف به «کجا» نمی‌شود. خیلی این‌ها زیباست. «کجا» در مورد خدا معنا ندارد. برای اینکه «کجا» مال آن چیزی است که «جا» درش معنا داشته باشد. به «جا» برمی‌گردد. «کجا» فرع بر این است که یک چیزی اولاً جا می‌گیرد و جا دارد. ثانیاً در یک جا بودنش مساوی است با در یک جا نبودنش. محدودیت مکانی در... اولاً که مکان وصف مخلوق و موجودی است که مصنوع است. این نکته اول. ثانیاً البته خب خود مکان هم... می‌دانیم بحث روش ما در عالم ماده مکان داریم. در مجردات هم مکان داریم یا نداریم؟ همین که می‌گوییم عرش کجاست، کأنّه یک مکانی برای عرش داریم لحاظ می‌کنیم. به این معنا عرش مکان دارد و مکان هست با اینکه از مجردات، تجردش هم خیلی قوی است ولی مکان براش لحاظ می‌شود. مکانیت را اعتبار می‌کنیم برای عرش.
خدای متعال مجرد از مکان. حتی همین معنا «خدا فوْقِ عَرْش» وقتی گفته می‌شود، می‌گویند: «خدا را در فوق عرشش زیارت می‌کند.» به معنای این نیست که خدا در بالاتر از عرش است. یعنی شما از عرش عبور می‌کنی به خدا می‌رسی. یک جای بالاتر از عرش، یک چیزی است بالاتر از عرش؟ نخیر. خدا در عرش اعلی هست، در عرش سفلا هم هست. همان قدری که در عرش اعلی هست، همان قدر... این نکته اصلیش این است. باز مثال انفسی عرض می‌کنم.
آقا جان از برکات کلاس حضوری وقتی محروم می‌شویم از برکات کَل‌کَل و سر و صدا و کتک‌کاری هم محروم می‌شویم. حالا اگر رفقا کسی می‌خواهد بیاید حرفی چیزی این‌ها، بیاید دیگر آزاد. صدای حضار نامفهوم. بله. عرض کنم خدمتتان که واقعاً استقبال می‌کنم ها. یعنی خودت آمّادی، بسم الله.
سلام برادر. سلام علیکم. خوبی؟ الحمدلله. چه خبر؟ سلامت باشید. ما در خدمتیم. خودت آمّادی ها. با خودت بحث قبلی اجمال و تفصیل و این‌ها داشتم و گذشت. بگو برادر.
- مثالی که شما فرمودید در مورد خودکار و جوهر و این درش هم آن رمان مثلاً عاشقانه است. ماده‌ای که در آن خودکار هست، هست. آن نحوه نوشتن، کنار هم قرارگیری جوهرها که یک معنایی را به ذهن می‌آورد، این افزوده می‌شود بر آن جوهر و آن کتاب. یعنی یک فقدانی در آن... در واقع خودکار هست که هنوز اجمال و تفصیل نیست.
من حرفت را تکمیل کنم. حرفت درست است و تکمیلش باید بکنم. حرف شما، مطلب شما این است که اولاً شیئیت الشیء به صورت حیلا به ماده‌اش. آقای حبیبی بداند که حرف تو را دارم با فلسفه تکمیل می‌کنم. مدیون فلسفه‌ای الان. این که دارم بهت می‌گویم شیئیت به صورتش است نه به ماده‌اش. حرف شما درست است. اینجا می‌گوید که آقا این چون صورت را ندارد، آن کمال مال صورت است. کمال کلمات مال صورتش است و شیئیت آن کلمات صورتش است. این جوهر فقط ماده دارد و صورت ندارد. برای همین این فاقد اتفاقاً آن کلمات و کمال آن کلمات است. حرفت درست است. از این جهت درست است. اشکالت هم وارد است. اشکالت با این بیان و ادبیات فلسفی وارد است. درست شد؟
مطلبم تشبیه بود از حیث فقط همون مقام اجمال و تفصیل. نه معنای کمالات. یعنی آن حیثیت در مثال لحاظ نشده. این حیثیت، آن‌ها همه تفصیل‌یافته همین از حیث جوهرشان فقط. کمالشان در کلمات است. نه. همان جوهر منتشر شده، شده هزاران کلمه. همه آن‌ها این ویژگی را دارند که جوهرند. این جوهر مطلق در مقید خودش حاضر است. همیشه مطلق در مقید حاضر. جوهری که هیچ قیدی ندارد توی آن جوهرهایی که قید خورده‌اند حاضر است. جوهر بدون هیچ قیدی توی آن جوهری که مثلاً جوهر آبی است، جوهر بنفش است، جوهر رو کاغذ، جوهر رو دیوار. جوهر مطلق تو آن‌ها حاضر است. این هم باز بحث فلسفی است.
شما می‌گویید نان. نان مطلق تو تمام نان‌های مقید حاضر است. اطلاق در مقید حاضر. بحث فلسفی است. بحث خوبی هم هست اتفاقاً. تو همین بحث به درد می‌خورد. اینی که می‌گوییم خدا جا برنمی‌دارد، کجا براش معنا ندارد؛ خدا مطلق محض است. مطلق محض کجا نمی‌یابد، مکان ندارد. درست شد؟
نان. اگر یک نانی را تصور کنید که این نان هیچ قیدی ندارد، فقط نان است. قیدش فقط نان بودنش است. وقتی یک نانی هیچ قیدی ندارد، این هم نان سنگک است، هم تافتون است، هم بربری است، هم داغ است، هم سرد است، هم بیات است، هم تازه است، هم نان بزرگ است، هم نان کوچک است. کلی، اصلاً ما کلی و جزئی که تو منطق می‌خوانیم همین است. این‌ها بحث‌های خیلی قشنگی است. ما تو بحث فلسفه آن‌ها را مطرح می‌کنیم. نان داری؟ طرف می‌گوید: «هنوز پخت نکردم.» آن نانی که ازش سؤال می‌کنی، می‌گوید: «ندارم.» بعد نان را که پخت می‌کند، می‌اندازد جلوت. آن نانی که پرسیدی با این نانی که بهت داد فرق می‌کند. برای اینکه آن چیزی که پرسیدی، نان کلی بود. آن چیزی که بهت داد، نان جزئی بود. آن نان کلی فقط سنگک بود. البته آنجا نان کلی بود، کلی‌اش کلی است، کلی مضافه، کلی نسبیه. کلی مطلق نیست. کلی نسبی در نسبت با این جزئی کلی بود. وگرنه آن هم جزئی است. آن هم کلی نیست.
دقت بفرمایید. می‌گویی: «نان داری؟» می‌گوید: «آقا، سنگک داری؟» طرف می‌گوید: «نه، پخت نکردم.» آنجا شما فقط سنگک را از حیث سنگک بودن و نان از حیث سنگک بودن لحاظ کردی و کلی است و تو ذهنته، فرد و مصداق و جزئی ندارد. اینی که بهت داد نان جزئی است. این نان مادی است. این نان جزئی است. دو تاست. دو تا نان است. ما اساساً تو این قضیه دو تا نان داریم. یک نانی که هیچ وقت به دست نمی‌آید و تو همه نان‌ها حاضر است. به دست نمی‌آید به معنای «دست‌نیافتنی بودنش» نیست. اتفاقاً به معنای شدت دستیابی‌اش است. یعنی شما هر نانی هم که بگیری، آن باز هست. هر نانی هم که بخوری، هست. آن تمام نمی‌شود. این نان تمام می‌شود. این خورده می‌شود. آن خورده نمی‌شود. این پایان دارد، مفاد دارد، محدودیت دارد، اجل دارد. آن ندارد. آن همیشه و همه جا نان است. چه تو این تنور، چه تو این مغازه، چه تو این شهر، چه تو این خیابان، چه تو این مملکت، چه تو این دنیا. همه عالم وجود را گرفته. و نان آن وجودش، وجود اطلاقی است. این نانی که اینجا مادی است، می‌گیری، این نان جزئی است و مقید است و محدود. آن نان «کجا» ندارد. آن نانی که کلی است «کجا» برنمی‌دارد. «چه وقت» برنمی‌دارد. «محدود» برنمی‌دارد. «از کی» برنمی‌دارد؟ «تا کی» برنمی‌دارد؟ مجّرَدِ محض. برای اینکه عالمش عالم عقل است. او هست. ولی در عالم عقل شما هست و تنزل نمی‌کند از عالم عقل. آن نان هیچ وقت اینجا پیدا نمی‌شود. آن نان همه نان‌هاست. حرف نامفهوم هیچی دیگر نیست. مثل افلاطونی، به یک معنا. این همان اصول افلاطونی، تفاوت‌هایی با این... اگر حبیبی ناراحت نمی‌شود این‌ها به «وحدت وجود» برمی‌گردد آخرش.
عرض کنم خدمتتان که این نان و حیثیت وجودی‌اش مد نظر است. و ویژگی‌اش هم مال وجودش است، نه مال ماهیتش. این نان است از حیث وجود و آن وجودش هم اطلاق دارد. درست شد؟ حالا این یک مثال بود. یک مثال دیگر عرض می‌کنم. یک مثال قشنگ‌تر. یک وقتی تو حرم امام رضا (علیه السلام)، دو جلسه تو حرم توضیح ... برای بحث امام‌شناسی این‌ها خیلی کمک می‌کند.
الان شما می‌گویی من... بله آقا، به خودت می‌گویی «من». این «منی» که می‌گویی بنده، شما به خودت می‌گویی بنده. این «منی» که می‌گویی، می‌گویی «من، منم، من عظیمی‌ام.» من سیدم مثلاً. گفت: «ما نفهمیدیم این که روی فلانی اسم می‌گذارند یعنی دقیقاً رو کجاش اسم می‌گذارد.» آره. روی فلانی. شما می‌گویی «من». می‌گویی «دست من، چشم من، گوش من، سر من، انگشت من، قلب من، شخصیت من، جان من، فکر من، ذهن من، روح من، حیات من.» همه این‌ها را با یک «من» می‌آوری. ولی مراتب این‌ها و نسبت این‌ها با «من» فرق می‌کند. می‌گویی انگشت من، دست من. می‌گویی شخصیت من. آیا مضاف، نسبتش با مضاف‌الیه توی این دو تا برابر است؟ در «انگشت من» و «شخصیت من»، نسبت انگشت با من، با نسبت شخصیت با من مساوی است؟
رفقا، بله؟ نسبت این‌ها با همدیگر چیست؟ انگشت! خدا و رسولش آگاه‌تر. انگشت یک عضو... خدا و رسولش آگاه‌ترند. خطاب به یکی از حضار حبیبی گرفتید؟ رو حبیب بنده خدا مظلوم گیر آوردی درسته. فلسفه را قبول ندارد ولی بچه بااخلاقی که هست دیگر. انصافاً.
- جزئیات دارند هر دو.
- نه، هر دو که جزئیات ندارند که! انگشت یک جزئی است از یک پیکره‌ای به نام دست. و آن پیکره باز خودش یک جزئی است از پیکره بزرگ‌تر. این انگشت را به من نسبت می‌دهی. شخصیت را هم به من نسبت می‌دهی. شخصیت وصفی است که بر تمام این پیکره و فوق این پیکره نسبت داده می‌شود. شخصیت اتفاقاً به این پیکره نسبت داده نمی‌شود، یعنی تو هیچ کدام از این اعضای تنت چیزی به اسم شخصیت نداریم. ما شخصیتت کجاست؟ تو دستت است؟ پات است؟ چشمت است؟ گوشت است؟ مافوق همه این‌هاست و بر همه این‌ها سایه انداخته. چشم و دست و گوش و پات نشانه شخصیتت است. البته قبل‌ها ارائه بلیط نشانه شخصیت بود. خیلی سال پیش. توی اتوبوس‌ها که سوار می‌شدید، نوشته بود: «ارائه بلیط نشانه شخصیت شماست.» خلاصه این ارائه بلیط... بلیطت را نشان می‌دهی، نشانه شخصیت. شخصیت داری. درست شد. ولی مساوی تمام پیکره که نمی‌شود. می‌شود؟
- نه دیگر.
- مساوی همه پیکره نیست. این فوق پیکره است. این به یک حقیقتی بالاتر از پیکره شما نسبت داده می‌شود. شخصیت شما یک چیزی غیر از تن شماست. یک چیزی بیرون از تن شماست. ولی مرتبط با «من» شماست. حالا تو همان تن شما به انگشت، به ناخنت می‌گویی «ناخن من»، به انگشتت می‌گویی «انگشت من»، به دستت می‌گویی «دست من»، به سرت می‌گویی «سر من»، به قلبت می‌گویی «قلب من». فاصله این‌ها با «من» و تو تفاوتی دارد. «من» شما در بدنتان کجاست؟ این سؤال اصلی است. «من» تان را تو تنتان نشان بدهید. روشن است؟ رفقا، حضوری می‌بودیم قشنگ می‌چلاندیم شما را. آره واقعاً. واقعاً نشان بده. دل‌های آماده، الحمدلله.
- «من» شما کجای تنتان است؟
کجاست؟ «من» ت کجاست؟ «من» ت را تو تنت به من نشان بده. خدا هدایتتان کند ان‌شاءالله. اینجا جواب داد. شما آیا می‌توانی بگویید سرانگشت نشان بدهی، بگویی «منِ من» اینجاست؟ شما می‌توانی بگویی «منِ من» اینجا هست؟ اینجا هم هست. اینجا هستش به معنای اینجا هم نه. اینجا هست به معنای اینکه اینجا هست و جای دیگر نیست. و همان قدری که سر ناخن من است، زیر ناخن من هم هست. خدا واقعاً هدایتتان کند. خنده از دم... آن همان قدری که «من» ت روی ناخنت است، زیر ناخنت هم هست. بین ناخن و زیر ناخنت هم «من» ت آنجا هم حاضر است. بله آقا. ناخن من، زیر ناخن من، بین ناخن من و زیر ناخن من که آن بینش هم مال من است. خیلی لطیفه‌ها رفقا. بعد الان... به رقص بیایید با این حرف. گرهی از بحث‌های توحیدی باز می‌شود. خنده عصار پینش کن. خوبیش این است که این ساعت با این همه خستگی ما تو این جمع بانشاط که می‌آیی دیگر خستگی نمی‌ماند. درست است خیلی بحث هم مطرح نمی‌شود ولی خب خستگی هم خیلی... خنده
خدمتتان عرض کنم که انگشت... حالا مطلب اینجاست. انگشتت اگر قطع بشود، جانت از تنت مفارقت می‌کند یا نمی‌کند؟ اگر انگشتتان قطع بشود، «من» تان از تنتان مفارقت نمی‌کند. هنوز «من» در جاهای دیگر تن هست. هنوز نسبت «من» با تن برقرار است. هنوز رابطه جان با بدن برقرار است. ولی اگر سرتان قطع بشود چی؟ تمام. پس معلوم می‌شود که سر شما یک ارتباط خاص‌تری داشت با «من» شما در قیاس با انگشت شما. ولی «من» شما همان قدر که در سر شما بود، همان قدر در انگشت شما بود. «من» شما هیچ تفاوتی... یعنی شما وقتی می‌گویی: «سر من» و «انگشت من»، این «من» را دورتر، نزدیک‌تر نمی‌بینی. تو یک فاصله داری می‌بینی. همان نسبتی که در سر می‌بینی و نسبت می‌دهی، می‌گویی: «سر من، انگشت من»، فاصله جفتشان را با من مساوی می‌بینی. ارتباط جفتشان را با من مساوی می‌بینی. ولی انگشت رابطه‌اش با من و بدن، روح متفاوت با رابطه سر و روح است. آن تو همه این‌ها هست ولی این‌ها نسبتشان با آن مساوی نیست. نسبت او با همه این‌ها مساوی است. نسبت این‌ها با آن مساوی نیست.
گرفتید رفقا؟
- آقا، معلوم است چه دارم می‌گویم؟
- یالا! این در واقع همین نسبت سر با من و انگشت با من که مقایسه کردید، الان من در واقع متوجه نمی‌شوم چرا... یعنی این ادعا که این دو تا نسبت متفاوت است. قبول! سر قطع بشود رابطه تن من با من قطع می‌شود. یعنی در واقع می‌خواهم بگویم سر رابطه‌اش با تن یک جور خاصی است که باعث می‌شود که با قطع شدن سر تن من... فرقی نمی‌کند.
- در هر صورت سر شما در تمام اعضای شما، نسبتش یک ویژگی خاصی دارد در قیاس با بقیه اعضا. ویژگی خاصی دارد. این که معلوم است، درست است آقا؟
- بله.
- همین قدر بس است که شما بگویید سر با بقیه اعضا تفاوت دارد. ما همین را می‌خواهیم. می‌خواهیم بگوییم این‌ها خودشان با همدیگر تفاوت دارند ولی «من» شان تفاوت ندارد.
- نه، تفاوت دارند ولی تفاوت... تفاوت در نسبت او با من نیست.
- اشکال آقا، «من» همه‌شان مساوی است دیگر. نسبت همه‌شان با من یکسان است. درست است؟ چه تفاوتی اینجا رخ داده که سر اگر بریده بشود این تن از کار می‌افتد، انگشت بریده بشود تن از کار نمی‌افتد؟
- این قسمت شما شرح پند به سر وابسته است. به انگشت وابسته نیست. چرا؟ یعنی چی؟ تن به سر وابسته است به انگشت وابسته نیست. اشتباه گفتید طرف دردش می‌آید. خیلی بیشتر فشار بدهی ممکن است از شدت درد انگشت فرد بمیرد. آقا، انگشت یکی را بگذارید زیر تریلی، هی فشار بده، هی برو رویش بیا. چی می‌شود؟ پرواز. خنده عرض کنم، حالا همان بحث، حالا عصب است، هرچه. فشار روانی، درد، بیهوش شدن، کما رفتن، هرچه... الان این ویژگی مال چیست؟ مال کیست؟ می‌گویی: «تن وابستگی دارد به سر. وابستگی‌اش به سر بیشتر است از وابستگی‌اش به انگشت.» این وابستگی تن یعنی چی؟ وابسته است که یعنی برای اینکه خون درش جریان داشته باشد باید سری باشد؟ ولی برای اینکه خون در سر جریان داشته باشد نیازی نیست که مثلاً انگشتی باشد. مثلاً! دوباره می‌پرسم برای بار دوم آقای جولا ببین، برادر، نپیچان من را. اینی که می‌گویی که آقا گردش خون... آن از این وابستگی است. نه معنای وابستگی. با کر که طرف نیستی برادر من. آثار وابستگی. من ازت سؤال از معنای وابستگی می‌کنم. تو از آثار وابستگی، از بعد وابستگی داری می‌گویی که: وقتی وابسته شد چه آثاری براش مترتب می‌شود. خود وابستگی را توضیح بده. وابستگی یعنی چی؟
- آن اثر وابستگی است. وقتی این وابستگی را دارد خون در جریان است. دو تا شیء مادی اساساً، اساساً این‌ها ارتباطش با همدیگر مادی نیست. اصلاً هیچ چیز مادی به هیچ چیز مادی ارتباطش مادی نیست. این را هم دیگر یادگاری از بنده داشته باشید.
حیات یک تعریف فیزیولوژیکی دارد. وابستگی را چطوری تعریف می‌کنیم؟ اینجوری تعریف می‌کنیم که: اگر یک چیزی برای حیات داشتنش –به همان تعریف فیزیولوژیکی‌اش– باید فرد «الف» برای اینکه حیات داشته باشد فیزیولوژیکی باید باشد. می‌گوییم الف به ب وابسته. ولی اگر ب برای اینکه حیات داشته باشد نیاز به بودن الف نباشد، می‌گوییم ب... رابطه علی معلولیت. یعنی به نحوی بله، اگر به معنی علت تامه. حالا یک بحث‌های فلسفی اینجا دارد که فقط اشاره می‌کنم، بروید مطالعه کنید. اینجا رابطه‌اش رابطه علی معلولیت است و الی معلولیتش هم الی معلولی اشراقیه است، نه ازا... داشته باشی روش مطالعه. درست شد؟
یک نکته: همان چیزی که این وابستگی اصلاً آن وابستگی مال این تن نیست. مال این قطعه نیست. مال این جزء نیست. وابستگی مال همانی است که دارد درک می‌کند. مال همان است که دارد درد را درک می‌کند. مال همان است که دارد مفارقت می‌کند. از یکی بیشتر احساس درد می‌کند. از یکی بیشتر آسیب می‌بیند. با یکی بیشتر فاصله می‌افتد بین او و این. وابستگی را بیشتر همان آن موجود دارد درک می‌کند. «من» شما وابسته است. این «من» شماست. وابستگی مال «من» شماست. «من» شما به سر شما برای ارتباط با تن شما بیشتر وابسته است تا به انگشت شما. شرطیت بودن سر شما برای بودن «من» شما در تن شما... سختش نکنم. شرط کرده «من» شما. شرط کرده که این پیکر باید باشد تا «من» کنار این پیکر باشم. ولی خیلی از قطعات این پیکر اگر نباشند، باز هم «من» می‌مانم. ولی یک عضو که اگر نباشد، دیگر آن هم قلب است. «من» نسبتم با این دو تا فرق می‌کند با نسبتم با انگشت و پا و مو. و حلول نکرده. موهاتان را قیچی می‌کنند، دردت نمی‌آید. برای اینکه اصلاً روح در این‌ها حلول نکرده. «من» شما اصلاً به خودش نگرفته.
روشن است. بحث فقهی دارد دیگر. انگشت یکی قطع بشود، می‌گویند: «چون روح درش حلول کرده، انگشت را باید غسل بدهند و باید دفنش کنند.» انگشتش را باید غسل بدهند چون روح داشته. نسبت داشته با روح. درد احساس می‌کند. آنجاهایی که مثلاً ناخن شما، سر ناخن شما روح ندارد، کوتاه می‌کنی، دردت نمی‌آید. اگر از ریشه بگیری، دردت می‌آید. روح احساس می‌کند. روح احساس می‌کند. احساس مال روح است. وابستگی مال روح است. ادراک مال روح است. در اثر از دست دادن ناخن نمی‌گوید: «من می‌گذارم می‌روم.» در ازای از دست دادن انگشتم نمی‌گوید: «می‌گذارم من می‌روم.» بچه که از مادر به دنیا می‌آید، به این خاطر درد دارد که روح مادر در بچه حلول کرده.
- چه دردی دارد بچه؟ از کجا این را اثبات کردید؟
- اصلاً مادر درد دارد.
- مادر وقتی که... نه، درد مادر به خاطر آن فشاری است که با اندام آمده. ربطی به روح و حلول و این‌ها ندارد.
- اندام مری. فشار مضاعفی آمده این اندام. یک ظرفیتی داشته برای تحمل شیء و خدمتتان عرض کنم که این فوق تحملش است. در تناسب‌سنجی این‌ها با همدیگر آن‌قدر کشش ندارد برای همچین کاری.
- بگو دارد فشار با سختی دارد انجام می‌دهد. با سختی دارد خارج می‌شود.
- درد مادر به خاطر همان فشاری است که به اندام او دارد می‌آید و این اندام ارتباط دارد با روح. روح است که دارد درک می‌کند.
خدمت شما عرض کنم که از اینکه رابطه بین روح و سر بیشتر از رابطه روح و انگشت است چه استفاده می‌خواهید بکنید؟
- که چی؟
- می‌خواهم بگویم که نسبت خدای متعال با همه ما یکسان است. نسبت ما با خدای متعال یکسان نیست. خدا همان قدر که به امام حسین قرب دارد، به من و شما هم قرب دارد. ولی اینکه امام حسین از مقربین است و ما نیستیم در نسبت امام حسین با خداست. نه نسبت خدا با امام حسین. امام هم همان قدر به همه ما نزدیک است. همان قدری که امام رضا امام من و شماست و به ما قرب دارد، امام آقای بهجت هم است که امروز سالگردشان است، رحمت الله علیه. چرا ما «آقا بهجت» نیستیم؟ برای اینکه نسبت ما با امام رضا، نسبت آقای بهجت با امام رضا نیست. نسبت امام رضا با من و آقای بهجت مساوی است. نسبت من با امام رضا مساوی نیست با نسبت بهجت.
- و اینکه خدا بعضی جاها عنایت بیشتری دارد. دعا در کربلا مستجاب است. در جاهای دیگر این حد از استجابت را ندارد. خدا در کربلا جلوه دیگری کرده. زمین کربلا یک زمین دیگری است. شب جمعه کربلا یک چیز دیگری است. این از جهت این نیست که خدا آنجا هست جاهای دیگر نیست! این زمین با خدا ارتباط ویژه‌ای دارد. نه اینکه خدا با این زمین ارتباط دیگری دارد. «من» شما به نسبت تن شما با همه برابر است. همان قدر که قرص به سر شما دارد، به انگشت شما دارد، به ناخنت هم دارد.
- حبیبی می‌گوید: «شما بین موجود مرکب و موجود مجرد مغالطه می‌کنید.»
- بچه محلتان را می‌فرستید می‌آید. خودت اگر راست می‌گویی صحبت کن. موجود مرکب؟ روح که مرکب نیست عزیز دل برادر. این صداها چیست مابینش یکهو می‌آوری.
- موجود مرکب؟ کدام موجود مرکب با وجود مجرد مغالطه کردم؟ من در مورد یک موجود مجرد دارم می‌گویم. نسبت یک مجرد بدن که… روح که نسبت ظاهر و باطن است. یک باطنی است به نام روح که مجّرد است. مفهوم مرکب است. خدا پدرت را بیامرزد. بین دو چیز مغالطه نمی‌کند، خلط می‌کند.
- این هم پاسخ سید بود. خنده
- من آقا... مگر من مگر مرکب از بدن و روح نیستم؟ پدرت را خدا بیامرزد. مگر تو دوتایی؟ که از این دو تا ترکیب شدی. نصف بدنت است، نصف روحت؟ ترکیب یعنی این. یعنی دو جزء است. ترکیبی نیستش که! بدن شما متصل با روحت. ظاهر و باطن. مگر ظاهر و باطن با همدیگر ترکیبند؟ الان لفظ و معنا رابطه‌اش ترکیبی است با همدیگر؟ نصفش می‌کنی، نصف معنا می‌رود؟ من نصف لفظ را پاک کنم، نصف معنا می‌رود؟ نصفش می‌ماند؟
- چی شد سلام استاد.
- سلام برادر.
- عرض کردم انتزاع می‌کنیم یک در واقع مفهوم را، اعتباری ذهنی. موجود ذهنی دارد. اینجوری می‌گوییم که بله موجوده. مطلق مواردی مقیدش هم وجود دارد. اگر وجود حقیقی‌اش را و عالم نان مطلق ذیل... نمی‌دانم افرادی که وجود من را دارید مثال می‌زنید الان چرا من به انگشتم هم می‌گویم من. چون مفهوم «من» در بردارنده بدن من هم هست و سر من هم هست و در بردار روح من هم هست. من، کلمه «من» را، مفهوم «من» را در طول زمان با تجارب و حال و هوایی که انتزاع کردم از این جمع مرکب. حالا شما به یک جزء این مرکب اشاره می‌کنید، می‌گویید که: «من می‌گویم بله، من در اینجا هم هست.» مفهوم خدا که یک مفهوم مجرد است، دیگر نمی‌توانیم اینجوری.
- یکی این است که در مورد آن مفهوم انتزاعی نان که فرمودید، بله ما این کلمه نان را که الان محل بحث ما نون و الف و نون که محل بحثمان نیستش که. این کلمه یا این مثلاً مفهوم ذهنی انتزاع شده از یک عین خارجی. من اصلاً به آن جنبه انتزاعی‌اش کار ندارم. من به خود نانی کار دارم. اصلاً به کلمه‌اش کار ندارم. به آن چیزی که انتزاع می‌کنیم، به صورتی که از نان خارجی داریم کار ندارم. من بحثم یک بحث پیشینی است، بحث پسینی نیست. بعد از اینکه نانی در خارج آمد، مقدم آن را دیدیم و انتزاع کردیم و حالا از یک صورت متخیله ایجاد کردیم و از آن یک مفهوم عقلی انتزاع کردیم. من به این، به اینکه این نان قبل از اینکه یک نانی باشد به عنوان نان سنگک، نانی بود عاری از عنوان سنگک بودن. نان بود در حقیقت نان بودن مطلق خود نان. کار دارم قبل از نزول این نان سنگک. قبل از اینکه نان سنگک بشود، نان، نان بود در یک حیطه، در یک ساعتی بالاتر از سنگک بودن. آن نانی که مطلق است، نه سنگک است، نه تافتون است، نه بربری است، نه لواش است. همه نان است. همه نان‌هاست. تو همه نان‌هاست. با همه نان‌هاست. مطلق از مقید جدا نیست. مطلق با مقید است. مطلق در مقید است. مفهوم انتزاعی‌اش کار ندارم. من به خود نان کار دارم.
- الان همین که فرمودید یک نانی قبل از این نان سنگک و بربری، مقیدها...
- صدای حضار نامفهوم.
- اسلامگرا بشویم.
- ببینید، اولاً این با قرآن که کاملاً مطابق است. اگر می‌خواهید با منابع بیاییم جلو، این که کاملاً قرآنی است. چون می‌گوید: «وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ.» این کاملاً قرآنی است، این حرف. می‌گوید: هیچ چیزی نیست که نازل می‌شود مگر اینکه خزانه‌هایش پیش من بوده. یعنی از اطلاقی که می‌آید به مقیدات می‌افتد. بالا اطلاق محض است. پایین هی قید می‌خورد، می‌آید. حقیقت قرآنی است. اینکه هیچی اصلاً بحث فلسفی نیست. این بحث قرآنی است. من نمی‌خواستم وارد استفاده از نقل بشوم. من می‌خواستم با همان علم حضوری و وجدانی خودمان بحث را پیش ببریم وگرنه نقل کاملاً مؤید است. این که همه مقیدات یک حیثیت اطلاقی دارند و همه تنزل‌یافته اطلاقشان خزانه‌هایی دارد «عِندَنَا.» «وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ.» تنزل است، قدر است. برش می‌خورد، می‌آید پایین. این تنزل هم از جنس تجلی است نه تجافی. این جوری نیست که اگر بالا نباشد، چون «عِندَنَا خَزَائِنُهُ» وقتی «عِندَنَا» می‌گوید، ما «عِندَ الله» باید آن چیزی که «عِندَ الله» باقی است، اگر تنزل کرد و از بین رفت، دیگر از بقا خارج می‌شود. اگر «عِندَ الله» باید باقی باشد. اگر «عِندَ الله» و باقی است، وقتی تجلی می‌کند هم بالا هست، هم پایین هست. و آن پایین بودنش به واسطه آن بالایی است که این پایین هست. و آن بالایی در این پایینی حاضر است. مطلق در تمام مقیدات خودش حاضر است. خزانه‌ها در تمام تنازلات خودش حاضر است. این بیان قرآن است. این قرآنی‌اش بود.
و همین نسبت را در بدن هم ما داریم. بدن اتفاقاً ترکیب یعنی من ترکیب از روح و جسم نیست. من نیست. ترکیب از این‌ها نیست. برای اینکه شما بدنت هر هفت سال کاملاً عوض می‌شود. ولی آیا «من» شما هم به موازات این تن هر هفت سال عوض می‌شود؟ هر هفت سال با یک «من» جدید مواجه می‌شوی؟ اگر ترکیبی از این دو تا باشی، هر اتفاقی در این جزء رخ می‌دهد، در آن یکی جزء هم باید رخ بدهد. مگر ترکیب نیست؟ اجزا با هم برابرند دیگر. یک اتفاقی در این جزء دارد رخ می‌دهد، چطور در آن یکی جزء رخ نمی‌دهد؟ این چه نسبتی این‌ها با همدیگر دارند؟ معلوم می‌شود که این یک ویژگی‌هایی دارد که آن یکی ندارد. پس ترکیب از این دو تا نیست. البته ترکیب عقلی بحثش بحث دیگری است ها. من با ترکیب عقلی کار ندارم. هر موجودی غیر از خدای متعال ترکیبش ترکیب عقلی است. ترکیب مادی است. ترکیب عقلی نیست. بله. مرکب نباید مقایسه کرد. من به آن حیثیت کار ندارم. من به حیثیت رابطه این دو تا با همدیگر کار دارم. بله. این دو تا با همدیگر نسبتشان به حسب وجود این انسان. ترکیب، ترکیب وجود و ماهیت. آن یک بحث دیگری است. ترکیب عقلی است. این ترکیب نیست. جسم و روح انسان که ترکیب نشده با همدیگر. روح جنبه خزانه‌های الهی است که در قدر تنزل یافته. «تَنَزَّلَ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ.» شما در قدر تنت. «من» تنزل یافته و به واسطه «من» ت، تنت را درک می‌کنی. برای اینکه «من» ت اطلاقیه است. «من» تو مطلق است فوق همه این‌ها. خزانه‌های توست. خزانه‌های تو همان «من» و «من» ته خود، خودت. آن خزانه‌های توست که تو این برش‌ها هی تنزل کرده. پایین‌ترین مرتبه تنزلش بدن مادی توست. یک مرتبه دیگر تنزلش بدن مثالی توست. این‌ها بدن‌هاست. ما بدن‌ها داریم تو این مراتب. هر نشئه یک بدنی متناسب با خودش دارد که تو آن تنزل معنا پیدا می‌کند. یک سری از چیزهایی که شما از خودت انتزاع می‌کنی، واسه تو آن بدن است. شما تو خواب می‌گویی: «خواب دیدم افتادم تو دره.» کی افتاد تو دره؟ بدنت که رو رختخواب است. از سگ داری فرار می‌کنی تو خواب. خودم بودم تو خواب داشتم فرار می‌کردم. کدام خودت بود. اگر شما ترکیبی از این‌ها هستی، آن بدن که الان تو بدن توی استراحتگاه خوابیده، یعنی چه نقشی دارد تو این واقعه؟ دارد می‌ترسد؟ دارد فرار می‌کند؟ کجای این ترس است؟ کجای این فرار است؟ کجای این داستان؟ کجای این ادراک است؟ نقش این الان تو این ادراک شما کجاست؟ مگر با این پاها فرار نمی‌کنی؟ پس کو این پا که الان اینجا خواب است؟ ترکیبی از این پا و آن پا هستی. نسبت این‌ها با همدیگر چیست؟ این‌ها نسبتش ترکیب نیست. نسبت ظاهر و باطن است. نسبت تنزل است. او در این حاضر است. این در آن حاضر نیست. این اصلاً برابری با او ندارد. مرتبه نیستند که دوتایی با همدیگر ترکیب بشوند. او یک مرتبه تجردی عالی دارد. این یک مرتبه مادی و فانی دارد. این هر هفت سال کامل عوض می‌شود، آن هفت سال هم برایش بگذرد هیچ تغییری... شما این‌ها از ادله تجرد روح دیگر. شما هفت سال هم که بگذرد، ادراکت نسبت به خودت همان ادراک روز اولت است. در حالی که تنت هی عوض شده، عوض شده، عوض شده، کامل عوض شده. این سلول‌ها کامل عوض شده. این دیگر الان تو بحث‌های علوم مادی و تجربی کامل اثبات شده است. بدن سلولش تو هر هفت سال کامل عوض می‌شود. خب مگر ما ترکیبی از بدن و روح نیستیم؟ پس چرا این عوض می‌شود، آن عوض نمی‌شود؟ پس آن هم هر هفت سال باید عوض بشود. ادراکات جدیدی به واسطه همین گذر زمان‌ها... اصلاً زمان بر این نمی‌گذرد. زمان به این راه ندارد. این متأثر از زمان نمی‌شود. زمان مال بدن است. تحول و انقلاب و دگرگونی و جابجایی و حرکت و این‌ها مال بدن است. اصحاب کهف برای همین سیصد و نه سال می‌خوابند و در ادراکشان هیچ تفاوتی حاصل نمی‌شود. با اینکه تو این سیصد و نه سال هر هفت سالش یک دور کامل بدن این عوض شده. همین الان بدنشان کامل عوض شده. سیصد سال گذشته، این بدن ده‌ها بار کامل عوض شده ولی ادراکش سر سوزنی تغییر نکرده. خوابیده، بیدار می‌شود.
ادله تجرد روح در قرآن، معادله عقلی‌اش را داریم. الی ماشاءالله دلیل داریم در قرآن. اصلاً قرآن زیر و زبرش را دارد داد می‌زند که روح مجرد است، روح از بدن جداست. دو سنخ است، دو حیث است. دو تاست، ترکیب نیست. و اشراف و مطلق. روح مطلقی است که در این مقید جلوه کرده. این یکی از مراتب مقیدیتش است. یکی از مراتب تنزلش است. و این با آن نسبت دارد. و هرچه این از قید و تنزلش دربیاید، نسبتش با مطلقش قوی‌تر می‌شود. این تمام حرف توحید ماست. ماها مقیدات وجودی‌ایم. هرچه از این تقییدات دربیاییم، نسبتمان با وجود مطلق قوی‌تر می‌شود. این می‌شود مقربین. او در تمام این‌ها هست. او با همه مقیداتش هست. خدا مطلق محضی است که با تمام مقیدات وجود، هست. «قَائِمٌ عَلَىٰ كُلِّ نَفْسٍ.» با همه هست. در همه هست. «یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ.» او با همه هست ولی همه با او نیستند. تفاوت در اینجاست. با همه به یک میزان هست ولی همه با او به یک میزان نیستند. صابرین، ربطشان با او فرق می‌کند. «إِنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُحْسِنِينَ.» محسنین ربطشان با او فرق می‌کند. نسبت‌ها تفاوت دارد.
روشن، دوستان؟ وقتمان هم دارد تمام می‌شود. خدا عین برنمی‌دارد. همانگونه که روح شما در تن شما عین برنمی‌دارد. در تن نمی‌شود دنبال روح گشت.
- کجا برنمی‌دارد؟
- ببینید، تعبیر حضرت این است. می‌فرمایند که: «لَمْ یُوصَفْ بِأَیْنٍَ وَلا بِمَكَانٍ.» و خب این تعابیری که الان با این توضیحاتی که گفتیم، درست است ما سرعت سیرمان تو بحث کم است ولی حجم زیادی از مطالب را داریم می‌گوییم. یعنی حجم زیادی از همین خطبه دارد: «لَمْ یُوصَفْ بِأَیْنٍَ وَلا بِمَكَانٍ.» «أین» برنمی‌دارد، نه «مکان» برمی‌دارد. روح در تن مکان برنمی‌دارد. جا برنمی‌دارد. روح کجای تن است؟ همه جایش. یعنی روح من تو کله من هست؟ آره. یعنی توی معده من هست؟ آره. یعنی توی آن عملیاتی که معده من دارد انجام می‌دهد هست؟ اصلاً فعل خودمان روح است. تو آن هضم من هست؟ آره. تو آن فضولاتی که دارد می‌دهد به رود که دفع بکند مثلاً، تو آن هم هست؟ تو آن هم هست. تو کثیف‌ترین ابعاد اعضای شما هست. تو شریف‌ترین ابعاد و اعضای شما هم هست. با همان نسبت. همان قدری که آنجا هست، اینجا هم هست. همان قدری که تو اشک تو هست، تو خون تو هم هست. تو ادرار تو هم هست. با همه این‌ها هست. و همه این‌ها از اوست. همش از روحت است. روحت در تن تو اشک تولید می‌کند. روحت در تن تو خون تولید می‌کند. روحت در تن تو ادرار تولید می‌کند. نسبت او با همه این‌ها مساوی است ولی نسبت این‌ها با او مساوی نیست. بدن بدون اشک می‌شود. بدون خون نمی‌شود. لطافت بحث اینجاست.
- روح ما در مواد. مواد غذایی که می‌خوریم که دیگر ربطی به روح ندارد.
- مواد، مواد، ماده. مواد خرد می‌شود. مواد جزء تنت هم حتی نیست. چه برسد به روحت. مواد غذایی که می‌خوری، خرد می‌شود. توی فرایندی می‌شود جزئی از بدن تو. ماده‌اش می‌شود جزء مادت. می‌شود جزء مادت. به روحت ربطی ندارد. رفقا روشن شد این‌ها که عرض کردم؟
- در همه تنت.
- نه، چی؟ در همه بدن. روح ما در همه بدن ما هست. مواد غذایی که جزء بدنت نیستش که. مواد غذایی الان خوردی، می‌رود هضم می‌شود. بعداً می‌شود جزو بدنت. هر وقت مواد غذایی جزء بدنت شد، رفت خون شد، تو کبد رفت، تو معده، انرژی شد، آمد تو بدن قرار گرفت، جزو بدنت شد. بله. روحت با بدنت، با آن هم هست. در آن مواد غذایی. بعد این فرایند هست. باید بیاید بدنت بشود که بعد روحت با او تناسب و ارتباط داشته باشد. همین الان که یک چیز بیرونی است، ارتباط ندارد.
رفقا روشن شد چیزهایی که عرض کردم؟ پس آن کثافتی که در بدنمان هست، روح نیست. معلوم است که روح نیست. ولی روحتان باهاش هست. روشن که چه عرض کنیم. خنده سوخت.
- خب الحمدلله.
- نسبت روح و تن. سؤالی که افشین پرسید این است که شما فرمودید آن فضولاتی که مثلاً معده دارد تحویل روده می‌دهد که دفع بشود، روح در آن هم هست؟ آن که جزئی از بدن ما نیست. یعنی اگر به صرف داخل بودن مکانی ملاک باشد، تفکیک آن چیزی که جزئی از بدن نشده به روح نسبت داده نمی‌شود؟
- اگر تو بدن دارد فرایند رویش انجام می‌شود، روح دارد روی این کار می‌کند. او مورد فعل روح واقع شده. روح در آن نیست، به این معنا روح درش نیست. بله. هر وقت آمد جزئی از تن شد، گردش داشتیم. بدن وقتی عضوی از... یعنی یکی شد با بدن، آن وقت می‌شود این را به روح نسبت داد. این نسبت ظاهر و باطن است. این نسبت اطلاق و مقید است. این نسبت خدا و موجودات است. نسبت خدا با موجودات، نسبت روح با تن است. چون نسبت مطلق با مقید است. چون نسبت خزانه‌ها با متنازلات در قدر معلوم است. این بیان قرآنی‌اش است. روشن شد رفقا؟ آن وقت «کجا» دیگر معنا ندارد. مکان دیگر معنا ندارد. روح کجای تن است؟ همه جایش. اصلاً «کجا» برنمی‌دارد. «کجا» مال تن است. روح فوق «کجا»ست. روح دقیقاً همان جایی است که دیگر نمی‌شود برای آن انسان «کجا» در نظر گرفت. همان جایی که دیگر «کجا» از کار می‌افتد، آنجا کار روح است. روح همان جاست. خدا کجاست؟ همان جایی که «کجا» دیگر معنا ندارد. همان جایی که «کجا» دیگر رنگ می‌بازد. خدا متصف به «جای» و «مکان» نمی‌شود.
خسته‌تان کردم. ببخشید. من را هم دعا کنید. دعا کنید که این حرف‌ها را بفهمیم ان‌شاءالله. خداشناس بشویم و این کلمات بی‌نظیر اهل بیت را با جانمان درک بکنیم.
- پس فضولاتی که دفع می‌شوند هیچ وقت ارتباط با روح ما برقرار نمی‌کند؟
- به یک معنا...
و صلّی الله علی سیدنا محمد وآله الطاهرین.
کلامی در مورد نامه عرفانی امام اول صحیفه اوایل به دو نفر که امام در واقع دارد به این دو نفر گواهی می‌کند که من هر آنچه از عرفان و... یکی ابراهیم کوفی معروف به مقبره‌ای، یکی هم اسمش... آن را که خبر شد، خبری باز نیامد دیگر. احتمالاً جزء همان‌هایی بوده‌اند که خبری باز نیامد. خیلی عجیب است که امام این همه تعریف می‌کند ازش. می‌گوید: «هر آنچه که بلد بودم به این‌ها آموختم.» آدم انتظار دارد خیلی بیشتر تحقیقاً جریان‌شناسی و فلان تقاطع این‌ها را درمی‌آورند ولی من اولین باره... یعنی اسمش را ندیدم. ببخشید اگر شوخی، حرفی، مطلبی... خلاصه ما به شما علاقه داریم و وقتتان را هم گرفتیم. خسته‌تان کردیم. حلال کنید ما را. التماس دعا. همگی یا علی. خداحافظ.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید صدوق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00