توحید صدوق

جلسه نهم

توحید صدوق . 1402/02/06
01:10:58
32

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی سَيِّدِنَا وَ نَبِيِّنَا أَبِي الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَی مُحَمَّدٍ، مَعَ الْهِمِّ الطَّاهِرِينَ، وَ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی أَعْدَائِهِمْ أَجْمَـعِينَ إِلَی قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ.
خب، تبریک عرض می‌کنم سال جدید را، رفقا! سال ۱۴۰۲ را بعد از تقریباً ۴۰ روز که از گذشته و عید سعید فطر را. خوشحالیم که بعد از تقریباً ۴۰ روز، (۲۴ اسفند آخرین جلسه‌ای بود که با هم داشتیم، نزدیک ۵۰ روز تقریباً می‌شود) رفقا را زیارت نکردیم و خوشحالیم که باز رفقا را می‌بینیم و زحمت می‌دهیم به رفقا (بعضی‌هایشان را می‌بینی به نحوه‌ی موجب جزئیه). بعضی رفقا هم ما را می‌بینند. ان‌شاءالله که موفق باشید و محضر حضرت سلطان، امام رئوف، حضرت علی بن موسی‌الرضا (علیه السلام)، نایب‌الزیاره و دعاگوی رفقا هستیم، ان‌شاءالله.
روایت اول از باب دوم بودیم، از حارث. او حارث می‌گوید: امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب (علیه‌السلام) روزی بعد از عصر، خطبه‌ای را خواندند. مردم از حُسنِ صفت این خطبه تعجب کردند و ما ذَکَرَ مِن تَعْظِیمِ اللهِ جَلَّ جَلَالُهُ. (از آن تعظیم الهی که حضرت ذکر کردند، مردم متعجب شدند). قال ابواسحاق: فَقُلْتُ لِلْحارِث: «اوما حَفِظْتَها؟» (ابواسحاق سبیعی می‌گوید که به حارث گفتم: «تو چرا این خطبه را حفظ نکردی؟») قال: قَدْ کَتَبْتُهَا فَأَمْلَاهَا عَلَیْنَا مِن کِتَابِهِ. (گفتم: «که چرا؟» گفت: «من نوشتمش.» و از روی کتابش به ما املا کرد.)
متن خطبه این است: «الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِی لَا يَمُوتُ». البته ما چون بحثمان توحید است، سعی می‌کنیم بیشتر اوصاف الهی که در این خطبه به کار رفته را با دوستان بخوانیم و ریزه‌کاری عبارات این خطبه، مثل تعبیر حمدی که آمده و خیلی جای بحث دارد و کل ترم را می‌توانیم روی همین یک خطبه بمانیم، ولی حالا می‌خواهیم سریع رد بشویم این باب را؛ لااقل روایاتش را بخوانیم طی این چند جلسه و کمی با فضای توحیدی روایات آشنا بشویم.
ما با دوستان دوره ۱۱ در ماه مبارک رمضان بحثی را داشتیم، اگر حالا شماها هم دوست داشتید فرصت داشتید (وقت شریفتان البته تلف می‌شود)، ولی حالا اگه فرصت داشته باشید، ۳۰ ساعت تحت عنوان «شمع از توحید کاربردی»؛ بچه‌های دوره ۱۱ دارند، دوره دهم بحث را دارند گوش می‌دهند. آن بحث کمک می‌کند به این بحث؛ در واقع اینها تتمه آن بحث‌های ما است. آنجا یک شیوه متفاوتی اتخاذ شد در ورود مباحث توحیدی که ناظر به روایت هم است، اتفاقاً همان یک بابی از روایات توحید کافی را ما آنجا مطالعه کردیم و بحث کردیم با دوستان.
محور گفت‌وگوی ما حدیث «فَسْخُ الْعَزَائِم» امیرالمؤمنین (ارواحنا فداه) بود و از این زاویه به بحث پرداختیم که روش اهل بیت در بیان توحید و روش قرآن، توجه و تذکار و تلنگر به افعال الهی است، نه مدل فلسفی و کلامی که از ذات شروع می‌کند، به صفات می‌رسد؛ یعنی ذات خدا را اثبات می‌کند، بعد از آن ذاتی که اثبات کرده، یک سری اوصافی را انتزاع می‌کند. استناد این شکلی نیست، بلکه برعکس، یک سری افعال را می‌بیند که این افعال دلالت دارد بر یک «دیگری» و این دیگری در مرتبه فاعلیت، فاعلش نمی‌تواند آن چیزهایی که ما می‌پنداریم و می‌شناسیم باشد.
دوستان، توجه دارند هر جا سؤال داشتید، دست بالا بیاورید رفقا، وارد بحث بشوید. بحث مهم، خدمت شما عرض کنم که مدل قرآنی و روایی در بیان مباحث توحیدی این است که به یک سری افعال می‌پردازد، بعد تحلیل می‌کند که «این کار کیست؟ این کار کی می‌تواند باشد؟ چه کسی از عهده این کار برمی‌آید؟» خب، هم ناظر به آفاق این کار را می‌کند، هم ناظر به انفس؛ هم ناظر به بیرون از وجود ما که می‌شود مثل توحید مفضل، هم ناظر به خودمان و درونمان که ما آنجا چند روایت را از امام صادق (علیه السلام) در گفت‌وگو با ابن ابی‌العوجا و روایت امام رضا (علیه السلام)، چند تا روایت این شکلی داشتیم که ناظر به همین بود: از تحلیل آن چیزی که در درون ما رقم می‌خورد، فاعلیت کسی را کشف می‌کند که «فقط او یگانه است». اصلاً در مقام بیان اینکه «او کیست» نیست. این آن بحثی است که آخرین جلسه هم با همدیگر داشتیم، هم ۲۴ اسفند، هم هفته قبلش.
چه مدل اهل بیت؟ مدل اینی که خدا را موضوع قضیه قرار بدهد و محمول برایش بیاورد نیست. «من که توصیف نمی‌کنم؛ او توصیف می‌کند.» از این فضا شروع نمی‌شود. مدل فلسفی و کلامی نیست که بگویند «الله واجب‌الوجود است» یا «واجب‌الوجود موجود است» یا هرچی، بعد بیایند انتزاع کنند: «فَهوَ الحَيُّ القَيومُ القادِر». مدل اهل بیت، مدلی نبوده و این مدل، آن‌قدری که تجربه نشان می‌دهد، انسان را درگیر مباحث توحیدی از جهت قلبی و معرفتی نمی‌کند؛ یعنی آورده و زائده‌ای خیلی در حوزه ادراکات و احساسات انسان، این توحید ندارد.
ولی مدل اهل بیت، نه، مدل قرآن از تلاوت آیات خدا شروع می‌کند، از توجه به آثار رحمت خدا شروع می‌کند، از افعال الهی در آفاق و انفس شروع می‌کند، که حالا در حدیث «فَسْخُ الْعَزَائِم» حضرت اشاره می‌کند به اینکه در درون من بدون اینکه هیچ کسی واسطه باشد و دخالت داشته باشد، «یه تحولاتی دارد رخ می‌دهد. معلوم می‌شود این کار یکی دیگر است». همین برای آغاز بحث‌های توحیدی از اینجا شروع می‌کنند: «این کار یکی دیگر است.» «إِنَّ الْمُدَبِّرَ غَيْرِي»؛ تدبیر دست یکی دیگر است. من کاره‌ای نیستم. در یک حوزه‌ای از وجود من هم هستش که اصلاً کسی به آن مرتبه راه ندارد.
من همت می‌کنم، نقض می‌شود. عزم می‌کنم، فسخ می‌شود. من خوابم می‌برد، من گرسنه‌ام می‌شود، من در خودم احساس نیاز می‌کنم، می‌خواهم، ندارم. مگر می‌خواهم یعنی چه؟ در درون ما تحولاتی رخ می‌دهد. چه تحولاتی؟ تحولات در حالات:
او اراده می‌کنیم یک کارهایی را انجام بدهیم، بدون هیچ اتفاقی از بیرونمان سست می‌شویم.
تصمیم می‌گیریم، پشیمان می‌شویم.
نسبت به یک چیزی باور داریم، باورمان را از دست می‌دهیم.
نسبت به یک چیزی علاقه داریم، علاقه‌مان از دست می‌رود.
نسبت به یک چیزی می‌خواهیم علاقه‌مند بشویم، نمی‌توانیم.
نسبت به یک چیزی می‌خواهیم باور پیدا کنیم، نمی‌توانیم.
نسبت به چیزهایی می‌خواهیم آن‌ها را نگه داریم، نمی‌توانیم.
غذا می‌خوریم، می‌خواهیم سیر بمانیم، نمی‌توانیم.
پشت فرمان می‌خواهیم خوابمان نبرد، می‌خواهیم ولی نمی‌توانیم.
و هی تحولاتی که در ساختار وجود ما رخ می‌دهد، چه در بدنمان، چه در روحمان. و آن حوزه روح، حوزه‌ای است که هیچ کسی به آنجا راه ندارد و من هم نمی‌خواهم از دست بدهم. یک همتی را گذاشته‌ام: «تصمیم گرفتم دیگر درس بخوانم از امروز.» نمی‌شود، تصمیم از بین می‌رود. «تصمیم گرفتم دیگر دروغ نگویم.» «تصمیم گرفتم منظم باشم.» شل می‌شود از درونم. هیچ‌کسی هم دخالت ندارد، هیچ‌کس راه ندارد به آنجا که بخواهد تصمیم من را خراب کند.
ممکن است بگویید که آقا اطلاعات جدید پیدا می‌کند، پشیمان می‌شود. این هم دوباره دلالت می‌کند بر ضعف وجودی خودش و نقصش و فقرش. خلاصه من در درون خودم تحولاتی می‌بینم و می‌بینم کار یکی دیگر است. از اینجا شروع می‌شود. آن «یکی دیگر» اوصافی از او کشف می‌شود. اصلاً حرفی هم از ذات نیست. ذات او هست دیگر. وقتی فعل او را من دارم بالعیان می‌بینم، دلالت می‌کند؛ اثبات دیگر نمی‌خواهد. یکی دیگر هست که این طوری است، دارد این کارها را می‌کند. بعد منتقل می‌شویم به اوصاف؛ یعنی مدل اهل بیتی و قرآن روایی‌اش تفاوتی که با مدل فلسفی و کلامی دارد، این است.
البته به معنای این نیستش که محتوای فلسفی و کلامی غلط است، نه؛ محتوای فلسفه کلامی آن جاهایش که تابع برهان است و با روش علمی و یقینی جلو آمده، قابل قبول است. روش اینها مشکلی از این جهت ندارد. روش ورود به مسئله و سیر در این بحث متفاوت است. به جای اینکه از ذات شروع بکند، به صفات برسد، بعد استطراداً یک سری افعال الهی را بررسی بکند در مباحث کلامی، برعکس، از افعال شروع می‌کند، می‌فهمد مثلاً یک «دیگری» را کشف می‌کند که یک دیگری هست، کار یکی دیگر است، کار ما نیست. این نمی‌تواند کار ما باشد. چه در بیرون (اتفاقاتی که می‌بینی: شمس و قمر و درخت و چمن)، و چه در درونمان.
این کار یکی دیگر است. اینکه نقض می‌شود، اینکه نمی‌ماند، اینکه نمی‌خواهم خوابم ببرد و خوابم می‌گیرد، اینکه خوابم می‌برد، نشان می‌دهد که یکی دیگر دارد می‌رباید. من: «ما أنقَضَ الْیَوْمَ مِنْ عَزَائِمِ الْیَوْمِ». امیرالمؤمنین (علیه السلام) در نهج‌البلاغه این عبارت را هم دارد. چقدر خواب باعث نقض عزم می‌شود! آدم در روز چه تصمیماتی می‌گیرد که وقتی می‌خوابد (چه حالا در آن وقت خوابش نقض می‌شود، چه وقتی بیدار می‌شود)، یعنی خواب که می‌خوابد، فردا بلند می‌شود، جدی نمی‌گیرد قضیه را. بله! یکی از چیزهایی که نقض می‌کند عزم ما را، خود نوم است.
خب، ماها به خودمان باشد، خیلی وقت‌ها نمی‌خواهیم بخوابیم. هیچ‌کس، پشت فرمان، همه اینهایی که پشت فرمان خوابیدند و تصادف کردند، هیچ‌کدام اراده نکرده بودند، بلکه اراده کرده بودند بیدارماندن را، ولی نتوانستند. نشد. این نشان می‌دهد کار یکی دیگر است. خوابیدن، این فعل خوابیدن و خواباندن ما، به خواب رفتن ما، به خواب بردن ما، کار یکی دیگر است. یکی دیگر. از همین‌قدر بس است برای ورود به مباحث توحیدی. همین‌قدر بس. «یکی دیگر است». بعد باید بنشینیم تحلیل بکنیم آن «یکی دیگر» چه اوصافی دارد. این اوصاف عمدتاً ناظر به تنزیه است.
سؤال حضار: کار یکی دیگر است که توان بدن کم می‌شود؟
خب یعنی چه؟ چرا می‌گوییم «یکی»؟ یکی هست که باعثش می‌شود. یک فعلی است که دارد رخ می‌دهد. توان بدن کم می‌شود. مگر شما در حالت‌هایی که توان بدنتان قوی‌تر از این است، نشده خوابتان ببرد؟ و در وقت‌هایی که توان بدنتان کمتر است، بیدار بمانید؟ سید عزیز و بزرگوار، شده. پس نشان می‌دهد این کار یکی دیگر است، کار بدن نیست.
چه وقت‌هایی که آدم بسیار خسته است. بنده امروز صبح بسیار خسته بودم، کل شبانه روز بیدار بودم. صبح آمدم بخوابم. بعد اینجا الان دفتر مدرسه تعالی هستیم. پُشتی رفتم بخوابم ۸ صبح اینها، گفتم تا اذان بخوابم (اذان ظهر ۹.) رفقا آمدند بیدارمان کردند، گفتند: «آقا ضبط داریم. استاد آمده برای ضبط.» آمدم اینجا دراز کشیدم. هر کار کردم، خوابم نبرد. یک خستگی عجیب و غریب. هی به خودم پیچیدم، پیچیدم، پیچیدم. ضبط آن استاد تمام شد یک ساعت بعد. رفت. دوباره رفتم آنجا، خوابم برد. خب، این کار کیست؟ من همان آدم با همان اراده با همان خستگی. چرا این طوری می‌شود؟ چرا اینجا خوابم نمی‌برد، آنجا خوابم می‌برد؟ چرا نمی‌توانم بخوابم، وقتی می‌خواهم بخوابم؟ نمی‌توانم بخوابم. این فسخ عزیمت است دیگر. می‌خواهم بخوابم، نمی‌شود. نمی‌خواهم بخوابم، می‌شود. در کلاس، الحمدلله این فسخ عزیمت را بنده زیاد شاهدم در بین دوستان. می‌خواند، دست خودشان نیست. یعنی می‌خواهند بیدار بمانند، نمی‌شود دیگر. ساعت هم بالاخره ساعت پایانی چهارشنبه و خستگی کل هفته جمع شده.
سؤال حضار: با این بیان شما، اینکه خطاکار تصمیم می‌گیرد توبه کند و باز توبه می‌شکند، هم کار خدا است؟
اینجا فاعلش در مکانیزم به خدا نسبت داده می‌شود، ولی در فاعل قریب و فاعل پایانی، نه، به ملکات او نسبت داده می‌شود. این مکانیسم که ملکه او کار می‌کند، کار خدا است. اینکه این ملکه این طور کار می‌کند، کار خدا است. ولی اینکه این ملکه، ملکه بدی است در درون و نباید کار بکند و الان فعال شده، این کار خودمان است؛ خطاکار که این ملکه بد را فعال کرده؛ ملکه دروغ‌گویی را، ملکه حسادت را، ملکه نفرت را، خشم را.
خدا در بستر این ملکه راساً کار نمی‌کند. در بستر ملکات فاضله راساً کار می‌کند، برای اینکه آنها نورانی است و جلوه نور خدا است. ولی در ملکات رذیله خدا راساً کار نمی‌کند. خدا فقط ملکه رذیله را فعال می‌کند بر اساس سنت خودش. اینکه الان این ملکه رذیله دارد کار بد می‌کند، این به من برمی‌گردد. خدا او را به عنوان فاعلی در هستی قرار داده و دستور داده «فعالش نکن». در عین حال این قدرت را هم بهش داده که اگر فعالش بکنی، کار بکند. به این معنا به خدا نسبت داده می‌شود، به آن معنا، چون تو فعالش کردی، به تو نسبت داده می‌شود. درست شد؟
مثال ما در آن جلسات، اینها بحث جبر و اختیار است دیگر. مفصل در توحید کاربردی دو سه با مثال ایکس‌باکس و اینها بحث کردیم که مثلاً به شما می‌گوید آقا این دکمه را نزن. اگر این دکمه را بزنی، خاموش می‌شود دستگاه. در عین حال آن سازنده‌اش این دستور را داده به این دستگاه که هر وقت این دکمه را زدم، خاموش بشود، از برنامه بیاید بیرون. در عین حال به شما هم این دستور را داده: «اگر می‌خواهی بازی کنی، دکمه را نزن.» جمع بین تکوین و تشریع. و به سازنده‌اش هم نسبت داده می‌شود، هم نسبت داده نمی‌شود. اینکه از وسط بازی بیرون افتادی، این هم به شما نسبت داده می‌شود، هم به سازنده.
سؤال حضار: یادم هست روایتی بود که می‌گفت اگر گناهکاری روی زمین نباشد، خدا خودش یک سری گناهکار را قرار می‌دهد تا صفت «غفاریت»ش را نشان آره، آنجا این روایت را ما خواندیم در آن جلسات. روی این روایت هم مفصل بحث‌هایی شد.
روایت نزدیک به این... به مرحله صفات الهی که می‌رسیم، اول از صفات تنزیحی خدای متعال شروع می‌شود و ما ارتباطمان با خدای متعال به این شکل است: خدا را توصیف می‌کنیم به اینکه «این گونه نیست، این جوریانی نیست». لذا خطبه‌های عمومی اهل بیت بیشتر ناظر به همین نفی صفات و نفی تشبیه است، مثل همین خطبه که الان داریم محضرش وارد می‌شویم. حالا بنده سعی می‌کنم سرعت روایت را ان‌شاءالله بیشتر کنم، روایت بیشتری بخوانیم. هرچند مطلب خیلی دارد، یعنی کلمه به کلمه‌اش جای بحث مفصل دارد. ولی نکته اساسی این است: نفی تشبیه.
خدا می‌بیند، نه مثل دیدن ما.
خدا می‌شنود، نه مثل شنیدن ما.
خدا دوست دارد، نه مثل دوست‌داشتن ما.
خدا قدرت دارد، نه مثل قدرت‌داشتن ما.
بگویید دیگر؛ خدا زنده است، نه مثل زنده‌بودن ما.
خدا می‌میراند، نه مثل میراندن ما.
خدا می‌داند، نه مثل دانستن ما.
خدا می‌پروراند، نه مثل پروراندن ما.
لذا کمالات الهی را در این توصیفات عمومی یعنی بیان عمومی توحیدی به همین اشاره به افعال الهی است. اگر یک لایه عمیق‌تر شده در روایات، ناظر به صفات الهی است، ولی با بیان نفی تشبیه. عمومی‌ها معمولاً این شکلی است. آنهایی که صفات را در واقع صفات ایجابیه را در مورد خدای متعال، صفات ثبوتیه را مطرح می‌کند، معمولاً خاص‌تر است. تازه آن هم اشاره به کدام صفات بشود، بحث است. چون باز بعضی صفات را ماها اجمالاً می‌فهمیم، تصدیق می‌کنیم: خدا می‌بیند، خدا می‌شنود. بعضی صفات خدای متعال تصورش برای ما بسیار سخت است، ادراکش برای ما بسیار سخت است. این هم از این نکته. زائد بر ذاتم که عملاً بحثی نیست.
خب، برویم در روایت: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَا یَمُوتُ». حمد مخصوص اللهی است که نمی‌میرد. اول نفی موت می‌کند از خدای متعال. خدا نامیراست. در همان اتفاقی که برای ما پیش می‌آید، در همان احوالات هم می‌بینیم دیگر. یک کسی است که او مرا به خواب می‌برد. قدرت دارد، احاطه دارد. بعد به چنگ نمی‌آید، مقهور واقع نمی‌شود، قاهر است. «من نمی‌توانم به او دیکته کنم. از دستش در نمی‌روم. در مشتشم.» حالا اینجا حرف از عدم موت است. «الله کسی است که نمی‌میرد.»
موت یعنی چه؟ موت خب خیلی معانی می‌تواند داشته باشد. بر اساس همین که خب چون خطبه عمومی است، بیشتر حضرت قاعدتاً همین معنا را مد نظر دارند، آن چیزی که عموم می‌فهمند از موت. خدا نمی‌میرد دیگر. اونی که نمی‌میرد، خدا است. جملات معروف حاج قاسم یادتان است دیگر؟ «تِدْمُر» بود کجا بود؟ آزاد کرده بودند. آمده بود در منطقه باستانی، گفت: «اینها همه زبان اینجا بودند، الان نیستند. یک روزی هم ما می‌رویم. اونی که نمی‌میرد، اونی که نمی‌ماند، خدا است.» این هم آره. همه می‌روند. این انتقال، رفتن. آمدن و رفتن. بودن و نبودن هست. ولی دیگر بعدها نیست. که حالا هست و نیست محسوس اینجایی دیگر به حسب این نشئه داریم صحبت می‌کنیم. آن کسی که در این نشئه همیشه هست، خدا است.
همه می‌روند. حالا البته در بقیه نشآت هم انتقال داریم و مرگ داریم. در تمام موجودات مرگ داریم: «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ». حتی ملک‌الموت می‌میرد. حتی جبرئیل می‌میرد. حتی عزرائیل، میکائیل می‌میرد. اسرافیل، حتی اسرافیل می‌میرد. روایت جالبی هم در این زمینه. همه اینها می‌میرند. خدا است که نمی‌میرد. خدا است که تمام این نشآت و مراتب وجود را پر کرده و انتقال از این نشئه به آن نشئه ندارد. حرکتی ندارد، سیری ندارد، سیرورتی ندارد. حرکتی ندارد از قوه به فعلی ندارد. اشتدادی ندارد که بخواهد شدیدتر بشود. حجابی ندارد که بخواهد حجابی از او کنار برود. چون مرگ بعضی‌ها، مثل ملائکه، ما در آن بحث‌های مرگ‌شناسی اینها را بحث کردیم با رفقای دوره ۷.
مرگ برخی از اینها، به کنار رفتن پرده‌ای جلوی چشمشان. مرگ این است. قبض روحشان به این معناست. در یک تعیناتی در یک مرتبه وجودی با یک ادراکاتی حاضرند. آن سازمان آن ادراکات می‌شکند. وارد یک ادراکات جدیدی می‌شوند که نسبت به این غفلت داشتند. نمی‌دانستند، توجه نداشتند. این می‌شود مرگ. همه می‌میرند. خدای متعال این را ندارد. خدا مرگی ندارد. خب، این یکی از اوصاف خدای متعال که نفی تشبیه است. زنده است ولی نه زندگی که مال ما. زندگیمان مقرون به موت است و در پس و پیش موت. «کُلُّ حَیٍّ عَيْنُهُ لِتَمُوتَ». «رَبَّنَا أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ». مرده بودیم و زنده شدیم. زنده‌ایم و می‌میریم. هر مرتبه‌ای از حیاتمان وابسته به یک مرتبه از مرگ است. هر بهره‌ای از حیات داریم، به واسطه یک مرگی است. مرگی می‌آید و ما را به یک مرتبه از حیات می‌رساند. خدای متعال تمام مراتب حیات را از آن بهره‌مند است بدون مرگی.
اینکه می‌گویند در قیامت مرگ را مثل گوسفند ذبح می‌کنند، چه معنایی می‌دهد؟ حوصله کردید، گوش بدهید جلسات مرگ‌شناسی. آنجا این بحث‌ها هست. روایت مطرح شده. بحث‌های این جوری را داریم. حالا اجمالش همین است دیگر. ذبحش می‌کند. ذبح حالا یا به معنای قربانی است، مثل گوسفند که ذبح می‌کند وسیله تقرب. یک معنای دیگر ذبح گوسفند، فدایی است. گوسفند به جای کسی این را می‌کشند، به جای او: «وَ فَدَیْنَاهُ بِذَبْحٍ عَظِیمٍ». فدایی است یا برای تقرب یا برای فدایی است یا برای فانی کردنش. تمثل است دیگر. وصل ننوشتی، فانی کردنش. تمثل است. مرگ که قربانی می‌شود در این درگاه. خود مرگ به تقرب می‌رسد. خود مرگ فدایی می‌شود. خود مرگ چون مخلوق است: «خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیَاةَ». خود مرگ مخلوق خداست. حقیقت قدسیه دارد: «إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ». حقیقت دارد و خود مرگ حیات دارد و خود مرگ مراتب حیات دارد. خود مرگ، مرگ دارد. یعنی مرگ در هر مرتبه‌ای یک ادراکی از مرگ دارد. چه وقتی مرتبه بالاتر، ادراک او از مرگ قوی‌تر می‌شود.
روشن شده؟ مرگ برای همه موجودات، خروج از یک محدودیت و وارد شدن به مرحله بالاتر است. بله، غیر از خدای متعال. غیر از خدای متعال «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ». ولی در مورد حضرات معصومین (صلوات الله علیهم اجمعین)، مرگشان به چه معناست؟ آنجا در آن جلسات کمی بحث شد. مرگ این ذوات قدسیه به چه معناست؟
خب، «لَا یَمُوتُ» اولی‌اش و «لَا تَنْقَضِی عَجَائِبُهُ». ببین همش «لا، لا، لا، یا، یَلمُ». خطبه عمومی است دیگر.
خدا نمی‌میرد.
عجایبش منقضی نمی‌شود.
ما عجایبی ازمان سر می‌زند در مرتبه افعالمون. چیزهای عجیبی، پدیده‌های نامترقبه از ما سر می‌زند. یک هو یک کسی مثلاً این مسابقه عصر جدید زیاد دارد. یک هو می‌آید گردنش را از لای پایش می‌آورد بیرون. یک هو روی دست‌هایش می‌خوابد با پاهایش تیر و کمان را می‌گیرد تیر می‌زند. یک هو با دهن بسته با گلویش آهنگ می‌زند. نه، عجایب خدا. خدای متعال عجایبش پایان ندارد. هم از حیث اینکه وقتی حادث می‌شود، باقی است؛ هم وقتی که حادث می‌شود دوباره روی دست یک چیز دیگر می‌آید. چرا در ادامه این را مطرح می‌کنیم؟ «لَعْنَةٌ کُلَّ یَوْمٍ فِی شَیْءٍ مِنْ أَحْدَاثٍ بَدِيعٍ لَمْ يَكُنْ». هر روز خدا یک بدیعی را احداث می‌کند که نبوده.
شما الان این عالم را نگاه کنید، هرچی جلوتر می‌روید، چیزهایی را مواجه می‌شوید، حتی در پدیده‌های انسانی. متاورس، احداث بدیعی است که نبوده. هوش مصنوعی عجیب و غریب که الان چهره علما را مثلاً (حالا آنها معلوم نیست چقدر هم واقعی باشد) چهره علم، مثلاً تشخیص. الان هوش مصنوعی برای دو تا خواننده کنسرت برگزار کرده، بدون اینکه خودشان خبر داشته باشند. صدایشان را گرفته، ریتمشان را گرفته، لحنشان را گرفته، آهنگ ساخته. آره، اگه چند وقت دیگر دیدید سر کلاس دارم چرت و پرت می‌گویم، بدانید هوش مصنوعی است.
عرض کنم خدمتتان که شما هم ممکن است هوش مصنوعی باشین، همه‌تان. خب، این هوش مصنوعی ۲۰ سال پیش نبود. تازه البته «کل یوم» ما الان «کل یوم» را ادراکمان ضعیف است دیگر. ما مثلاً هر ۲۰ سالی این را درک می‌کنیم. ۵۰ سال پیش نبوده. متاورس ۲۰ سال پیش نبود. هوش مصنوعی به این قدرت ۲۰ سال پیش نبود. اینها کار کیست؟ کار بشر نمی‌تواند باشد. این به بشر استناد داده می‌شود، ولی کار بشر نمی‌تواند باشد. حالا این نیاز به بحث دارد. اینکه چرا کار بشر نمی‌تواند باشد، این را در آن ۳۰ ساعت بحث توحید کاربردی، اگر استماع بفرمایید، آنجا معلوم می‌شود چرا.
الان عجایب یعنی چه؟ یعنی همین خلقت خدا؟ نه، عجایب، عجایب یعنی او مخلوقات عجیبه‌ای که به تعبیر قاضی سعید: «تَعْجَبُ مِنْهُ الْعُقُولُ». عقول از اینها تعجب می‌کند و نمی‌توانیم به اسرار حکمتش برسیم. پدیده انسانی بود با هزار و یک اشتباه. تو همین حقایق این عالم، چیزهای تکوینی که کار بشر نمی‌تواند باشد: کار شیاطین! نه از جهت استناد تامش عرض می‌کنم. این را به هر حال کار بشر، خیلی وقت‌ها هم کار شیاطین است. از آن جهتش که کار اینها است (استناد تام بهش) را عرض می‌کنم که بشر، خارج از قدرت بشر این چیزها جلوه قدرت خدای متعال است.
و نکته‌ای که هست این است که شما الان هر ذره‌ای از ذرات وجود را هر چقدر روش تعمق می‌کنید، به عجایب می‌رسید و عجایب. شما همین صدای بلبل. بنده شنیدم می‌گویند در پژوهش‌ها به این رسیدند که ۳۰۰ نغمه کشف کردند در صدای بلبل. حالا بزنید در اینترنت. تجربیات نزدیک به مرگ هم همین است دیگر. اینها عجایب. قبلاً نبوده، الان آمده. هی توش چیزهایی رقم می‌خورد که در آن قبلیه نبوده. حالا آن هم عالم ملکوتی است. همین عالم با چیزهایی مواجه می‌شویم. هرچی بشکافیم، همین یک نمونه‌اش. خب ما غفلت داریم وگرنه نغمه بلبل از عجایب است و دائم دارد در آن احداث بدیع. اگه خوب انسان غر بکند در این. اینها قدرت‌نمایی خدای متعال است. عجایب خدا تمام نمی‌شود. و این است که بهش خسته نمی‌شویم. حوصله‌مان سر می‌رود.
آقا روز اول حوری، فردا حوری، پس فردا حوری. شب عرقمان را می‌خوریم، می‌خوابیم. صبح دوباره پا می‌شویم. یه حوری دیگر آمد. این خوشگل‌تر است، آن جوان‌تر است مثلاً. بعدش می‌برند جهنم. هر چیزی بعد یک مدت عادی می‌شود. ولو اینکه اولش خب. آن عادی شدنش دلایلی دارد. یک دلیلش این است که سرش کشف بشود. یک چیزی وقتی معلوم شد. الان یک کسی می‌آید در این مسابقه تردستی یک کاری می‌کند، عجیب است. وقتی «لَمِ» کارش در آمد، دیگر جذابیتی ندارد. همه می‌فهمند چه کار دارد می‌کند. درست است؟ یکی از دلایل عادی شدن یک چیز عجیب همین است که «لَمِ»ش کشف می‌شود، سرش کشف می‌شود. به یک منبع و ریشه وصل است. قضیه سحر حضرت موسی (علیه‌السلام). سحر در برابر حضرت موسی همین بود دیگر. یک حرکت عجیبی انجام می‌دادند ولی به یک منبع وصل بود. وقتی یک چیزی از یک معدن دیگر، از یک منبع دیگر آمد، کار اینها را قیچی کرد. و تا قیامت خدای متعال می‌توانست آن عصا را تبدیل به چیزهای مختلف کند. عجایب او تمام نمی‌شود. حالا شوخی بخواهم بکنم، جسارت به حضرت موسی (علیه‌السلام). حالا آنجا اژدها شد، اینها را خورد. مثلاً مایکروفر مثلاً بشود، چه می‌دانم، آندوسکوپی مثلاً بشود، چه می‌دانم. برای اینکه از یک معدنی است که آن معدن جامع تمام کمالات است. این نکته بسیار کلیدی است.
این صفت سلبی‌شان را فعلاً داریم بررسی می‌کنیم. اگر صفت ثبوتی‌اش را بررسی کنیم، به آن می‌رسیم. به او می‌رسیم که تمام این اوصاف یکی است؛ اتحاد با ذات دارد. قدرتش عین تکلمش است. تکلمش عین اراده‌اش است. اراده‌اش عین حیاتش است. حیاتش عین احاطه‌اش است. احاطه‌اش عین علمش است. یکی. برای همین عجایبش منقضی نمی‌شود. مال ما اتحاد ندارد. مال ما متکثر و متکثره. به یک نقطه‌ای برمی‌گردی که آن نقطه ارتباطش قطع است با بقیه نقاط. لذا تک‌بعدی و تک‌جهتی است و منقضی می‌شود. عجایبش منقضی می‌شود. یکی از وجوه منقضی شدن عجایب هم همین است.
خب، خدای متعال پس عجایبش منقضی «وَاَلَّذِی لَمْ یُولَدْ فَیَکُونَ فِی الْعِزَّةِ مُشَارِکاً». زاییده نشده خدای متعال. خب، این مسئله‌ای است که ماها خیلی ساده فکر می‌کنیم که مثلاً «خدا زاییده نشده». خیلی فکر احمقانه‌ای است مثلاً. خب، کی مثلاً قائل به این است که خدا می‌زاد یا زاییده شده؟ یک بحثی را داریم به عنوان «واچ‌میکر»؛ «ساعت ساز لاهوتی». مقاله‌ای را الان اینجا اگر خواستید این مقاله را مطالعه بفرمایید. اسمش را نمی‌دانید یا نه؟ بررسی نقش «ساعت ساز لاهوتی» در برق تمدن غرب و نقل آن مبتنی بر تولید یکی از خواهران عزیز ما در مدرسه تعالی این مقاله را نوشته است. بحث بسیار مهمی است که خدای ساعت ساز که در غرب اساساً خدا این شکلی معرفی می‌شود. ریشه‌اش هم از دکارت و بعدها نیوتن و این مبنای تمدن جدید از جهت معرفتی. و آنجا خدا جدای از هستی است. آن خدا، خدای زاینده است. خدای ساعت‌ساز، خدای زاینده است. خدای زاینده الا و لابد باید زاییده شده هم باشد. نمی‌شود یک طرفه نسبتش قطع بشود. زاینده باشد ولی زاییده شده نباشد.
اگر زاینده است، زاییده شده هم است. زایندگی خدای متعال به چه معناست؟ به معنای ارتباط وجودی‌اش با آن چیزی که منشأ وجودش اوست. یعنی اگر چیزی از مصدر وجودی او شکل گرفت، فقط در پیدایشش به او محتاج است. این خدای ساعت‌ساز غربی‌هاست که ما در آن ۳۰ ساعت هم مفصل به بحث خود ساعت‌ساز پرداختیم. او فقط ایجاد می‌کند. حدوثش با اوست. یک ساعت، ساعت‌ساز می‌سازد، بعد دیگر ساعت کار می‌کند. باتری فقط می‌خواهد. از این به بعد دیگر نیازش به باتری است.
باتری این عالم هم اراده ماست. اراده انسان. خدای ساعت‌ساز قبول دارند. خدا را به عنوان خالق. اصلاً قرآن هم همینو می‌گوید: «مِنَ اللَّهِ». می‌گویند خالق خداست. مسئله را حل نمی‌کند. تصدیق به اینکه خالق خداست، انسان را موحد نمی‌کند. توحیدی هم که در غرب همچین توحیدی است، در بین خیلی از ماها هم همچین توحیدی است. توحید قرآنی نیست. اقرار کنیم به اینکه خدا خلق کرد، دیگر کسی همین را هم اقرار نکند، دیگر خیلی «مشنگ» است واقعاً. آن استیون هاوکینگ شعر و ورایاتی که بافته را ببینید تو کتاب «طرح عظیم». آدم خنده‌اش می‌گیرد. مطالب فیزیکی را با فلسفی قاطی می‌کند. قیمه‌ها را با ماست‌ها، ماست‌ها با پشکول‌ها. شروع می‌کند به بافتن. می‌گوید عالم را قوانین فیزیکی ایجاد کرد. معقولات ثانیه انتزاعی اعتباری ذهنی از پدیده‌های خارجی که اساساً انتزاع می‌شود از موجودات خارجی، این را می‌کند علت پیدایش این موجودات. یعنی اصلاً یک شعر و ورائی که آدم کف و خون قاطی می‌کند. بعد می‌بینی در غرب چقدر کف می‌زنند برای این حرف‌ها. همین مطالب استیون هاوکینگ را مطالعه کنید. «طرح عظیم» را ببینید. دو سه تا مقاله خوب هم نوشته شده، پاسخ داده‌اند. آنجا می‌بینید چقدر حرف کسی که می‌گوید عالم خالق ندارد، چقدر پوچ است. یعنی هر کسی با کمترین تأملی می‌فهمد.
ولی این را هم تصدیق کردیم، مشکل را حل نمی‌کند. حالا بر فرضم که پذیرفتیم خالق عالم خداست، در اعمال ما چه تفاوتی ایجاد می‌کند؟ که خدا ساعت‌ساز، بحث ربوبیت. نه، اطاعت از خداست. همه تفاوت در همین است دیگر. شما به چه قانونی، به چه ضابطه‌ای تن می‌دهی؟ به همین برمی‌گردد که خدا چه جور خدایی است. ساعت‌ساز امر و نهی ندارد. در زندگی بشر دخالت ندارد. از دل خدای ساعت‌ساز، سکولاریسم در می‌آید. از دل سکولاریسم، لیبرالیسم در می‌آید. از دل لیبرالیسم، این آزادی پوشش و حجاب، بحث‌های این شکلی در می‌آید. اینها همه‌اش بازگشتش به خوانش شما از خداست. خدا چه خدایی است؟ «خدا دخالت نمی‌کند تو زندگیت.» خدا فقط خلقت کرد، به تو آزادی کامل داده. تو انتخاب می‌کنی، تصمیم می‌گیری. اشاره به نظرات احمدی‌نژاد آره، نایب احمدی‌نژاد چرت و پرت‌های جدید بافته. دیدیم کلیپ جدیدش را. آره، واقعاً آدم وقتی مشاهیرش را از دست می‌دهد، رسماً آتئیست شده. یعنی این حرف‌ها، حرف‌های آتئیستی است که خدا به انسان آزادی داد و شیطان مخالف آزادی. مفاهیم قاطی‌اش کرده. مفاهیم دینی و اینها. مدل همان رجعت هوگو چاوز و اینها. توهین‌های بد به رهبری. کلمات بسیار رکیک و زشت به رهبری. به رفقا هم گفتم: مالک اشتر علی (علیه‌السلام) نشان داد که اگر بود جزو بنیانگذاران سقیفه می‌شد. قشنگ منطقش، منطق سقیفه است.
اینها بازگشتش به این است که ما در خداشناسی مشکل داریم. این تعریف از آزادی بشر، اختیار بشر، حق رأی بشر، این دعوایی که رفراندوم داریم، گردن بسیاری‌اش دعواهای لفظی است. دعوای بی‌خود است. یعنی اصلاً حرف همدیگر را نفهمیدیم. یک دعواهای کلیدی‌تری داریم: «رأی مردم، حیطه رأی مردم، حجیت و اعتبار رأی مردم چقدر است؟ محدودش؟ پشتوانه‌اش از کجاست؟» که بحث‌های جدی است. اینها بازگشتش به همین تعریف از خداست.
خدای ساعت‌ساز، خدای ساعت‌ساز، خدای زاینده و زاییده شده است و التفات به این نداریم که این خدا اگر بخواهد جدای از بشر باشد، اگر بخواهد فاعل تام و قیوم او نباشد، قائم بر کل نفس نباشد. جدا بودن و بینونت این خدا از بشر و استقلال این بشر، اختیار مستقلانه این بشر به معنای زاینده‌گی است. مگر خدا زاینده است؟ همانی که دستور توحید را می‌خوانیم و می‌گوییم و توجه بهش نداریم، بسیار کلیدی است. ما نسبتمان با خدا... من دارم حرف می‌زنم. خدا من را ایجاد کرده. بعد من هم دارم حرف می‌زنم. الان نسبت این حرف‌های من با خدا چیست؟ این ثمرش است آقای آزاد فلاح. ثمره تفاوتش این است.
اگر ما خدا را ساعت‌ساز ندانیم، آن وقت الان اینجا فاعل در این گفتار من خدای متعال است: «وَاللهُ خَلَقَکُمْ وَ مَا تَعْمَلُونَ». من هم خودم مخلوقم، هم اعمالم مخلوق است. ما فکر می‌کنیم خدا من را خلق کرده، من هم اعمالم را خلق می‌کنم. این می‌شود خدای ساعت‌ساز. بعد خدا به من این حق را داده، خودم برای خودم تصمیم بگیرم. خیلی حرف مفت است. خدا کجا این حق را به شما داده؟ «إِفْتِرَاءً عَلَی اللَّهِ». منطق قرآن را کشف نمی‌کنیم. لذا تنازعات قرآن را نمی‌فهمیم. هنوز خیلی از ما فکر می‌کنیم قرآن دعوایش هنوز سر بت‌پرستی است. مثلاً «چرا چوب و سنگ و فلان و اینها؟» «إِفْتِرَاءً عَلَی اللَّهِ». مثلاً آن کارهایی بوده که یهودی‌ها می‌کردند. بابا، اینی که این آقای احمدی‌نژاد گفته، این «إِفْتِرَاءً عَلَی اللَّهِ» است. همان آیاتی که در مورد «إِفْتِرَاءً عَلَی اللَّهِ» شنیدی، این است. می‌گوید خدا به بشر اختیار خودش را سپرده. این «إِفْتِرَاءً عَلَی اللَّهِ» است. این شرک است. این شرک جَلی است دیگر. شرک خفی هم نیست. این شرک جَلی است. این شرک در ربوبیت است: «إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلّهِ». مال خدایی است که «لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ». اگر «إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلّهِ» را قبول نداری، بازگشتش به این است که «لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ» را قبول نداریم و نمی‌فهمیم. ما فکر می‌کنیم ادراکاتمان در مورد خدای متعال درست است. دقیقاً ادراکات ما در مورد خدای متعال غلط است و ریشه تمام مشکلاتمان همین است. برای همین هم با ما با زبان نفی تشبیه صحبت می‌کند.
بنده اصرار دارم همیشه وقتی یک جوانی شبهه اعتقادی دارد، شبهه سیاسی دارد. در مورد حجاب شبهه دارد. دانلود موسیقی شبهه دارد. این شبهه او به توحید برمی‌گردد. شبهه در مورد ولایت فقیه به توحید برمی‌گردد. حالا من کار به بحث خوبی ندارما که محدوده ولایت فقیه مطلق است یا مقید است؟ از چیست؟ آنها. نه. آنها بحث‌های علمی است، بحثش جدا است. آن حق بحث ولایت فقیه. بعد به جوان که می‌گویی، می‌گوید: «آقا من خدا را قبول دارم. امام حسین را قبول دارم. شماها را قبول دارم. شما آخوندها را قبول ندارم.» این نمی‌داند که قبول نداشتن این آخوند بازگشتش به این است که اصلاً خدا را نمی‌شناسد. نه اینکه حالا اگر من عمامه به سر و نقد کرد. این جوری که رژیم و نطفه مربوط. می‌گوید: «هر کس به ولایت علی شک دارد، با مادر خود در میان بگذارد.» مسئله حل می‌شود.
عرض کنم خدمتتان که همین‌ها هم کلی بحث دارد. با بعضی از این حضرات خشک‌مغز وقتی صحبت می‌کنیم، یک بار یکی از اینها را به چالش کشیدیم. می‌گفت: «آقا اینها حرام‌زاده‌اند. اینها فلان‌اند. اینها این طورند. آنها آن طورند.» گفتم: «چرا؟» می‌گفت که «ولایت امیرالمؤمنین را قبول نکردند. این حرام‌زادگی است.» گفتم: «اگه ۲۰ سال دیگه قبول کنه چی میشه؟» بالاخره اهل سنت زیاد داشتیم ۲۰ سال بعد قبول کردند، ۳۰ سال بعد. یک هو حلال‌زاده می‌شود. «فَبُهِتَ الَّذِی کَفَرَ». مات و مبهوت مانده بود که چی باید جواب بدهد. چیزهای ابتدایی دو تا چهار فهمید. ما اثر قدر خبر داریم از نظام طینت، خبر.
حالا غرضم این است که آقا بازگشت این شبهات و این سؤالات به تصورات غلط خداست. به تصورات غلط خودمان. اشتباه ما در توصیف خدای متعال. خب، خدای متعال مولود نیست: «لَمْ يُولَدْ فَیَكُونَ فِی الْعِزَّةِ مُشَارِكاً». تا در عزتش مشارک باشد. اگر مولود باشد، شریک پیدا می‌کند در عزت. برای اینکه کسی هم‌تراز و هم‌رتبه او به او وجود داده. چرا می‌گویم خدای زاینده، زاییده است؟ برای اینکه هم‌سطحی می‌آورد، هم‌رتبگی وجود می‌آورد. خدا من را آفریده ولی من هم دیگر هستم دیگر. او هم هست، من هم هستم. او هم یکی، من هم یکی. حالا لطف کرده وجود به من داده دیگر. انتخاب که دیگر با من است. که دخالت که...
بعد بدانید اینها از تو دلش نفی جهنم و اینها. از تو همین‌ها در می‌آید. آقا می‌رود دردت‌هایی که پرت می‌کند. به اینجا برمی‌گردد. او در واقع مشکلش در معاد نیست، مشکلش در مبدأ است. مشکلش در خداست. «خداش چون خدای ساعت‌ساز است، نمی‌تواند جهنم داشته باشد. کسی را اصلاً جهنم نمی‌برد. این طور نمی‌کند. بهشتش این جوری است، آن جایش آن جوری است.» برای اینکه به تو هم انتخاب. تو هم هستی دیگر. آن‌قدر دیگر دخالت نمی‌کند دیگر. لطف کردی دیگر. یک وجود. همه منت دیگر نداری. این همه سروصدا دیگر ندارد. تمام است دیگر. ما آن‌قدری که از خداشناسی لازم بود، انجام دادیم دیگر. دارم می‌گویم: «تو بهم دادی سرمون نزن دیگه.» با مروت، لوتی، با معرفت. اصلاً خودش آن‌قدر با معرفت و لوتی است، اصلاً همان هم به رویت نمی‌آورد. می‌گوید: «حتی اگه تو این هم نگی که من آن، حتی نقطه اول شروع تو هم از من بوده، آن هم نگی، هم باز قبول است. من خدام.» بابا رفاقتی داریم با هم کار می‌کنیم. این هم‌رتبگی در وجود، وقتی نمی‌فهمی نسبتش با خدای متعال چیست. نسبت تشعن است، نسبت، نسبت عین الربطیه. نسبت جلوه است. نسبت معلول اشراقی، نه مقوله اضافی که اینها را توضیح دادیم در آن ۳۰ ساعت. وقتی اینها را نمی‌فهمی، تصور می‌کنی خدا هست و من هم هستم. فقط او آغاز، آغازت با او بوده.
این از این نکته. اگر خدا بخواهد در رتبه تو باشد، در مرتبه ایجاد وجود تو، باید در مرتبه ایجاد وجود خودش هم در رتبه یکی دیگر باشد و این تسلسل پیدا کند. خدای زاینده الا و لابد زاییده شده است. خدای یَلد، الا و لابد یولَد. چون هم‌سطح وجودی دارد. این هم‌سطح وجودی وقتی وجود به دیگری داده، به یک موجود دیگری در رتبه وجود خودش وجود می‌دهد، الا و لابد از یک موجود دیگری در رتبه خودش وجود گرفته، پس در عزت هم با او شریک می‌شود. چون هم‌رتبه عزت مال رتبه وجودی‌شان است. همان قدر که او دارد، این هم دارد. همان مرتبه که او هست، این هم هست. عزت‌هاشان با همدیگر شریک می‌شود. وقتی عزت با همدیگر شریک شد، دیگر خدا نمی‌شود و تسلسل هم پیش می‌آید. آخر باید برسیم به یک کسی دیگری که مرتبه وجودی‌اش از اینها بالاتر باشد. چون تا وقتی در مرتبه وجود این است، یَلد و یولَد. باید به یک کسی برسیم که «لَمْ يُولَدْ، لَمْ يَلِدْ لَمْ يُولَدْ». رفقا، روشن است؟ یک واکنشی از خودتان در نکنید. سؤالی، مطلبی، چیزی، واکنشی.
«لَمْ یُلَدْ فَیَکُونَ فِی الْعِزَّةِ مُشَارِکاً». متولد نشده که بخواهد در عزت شریک داشته باشد و «لَمْ یَلِدْ فَیَکُونَ مَوْرُوثًا هَالِکاً». و زاینده نیست. حالا خدای زاینده وقتی که می‌زاید، نسبت وجودی دارد با دیگری. از او به دیگری منتقل می‌شود. این چون در رتبه وجودی دیگری است و دیگری از او مستقل است، نه، بحث‌های مفصلی می‌خواهد اینها را. آن ۳۰ ساعت را درخواست دارم از رفقا گوش بدهید. یعنی حالا اگر این بحث بخواهد جا بیفتد، آنها باید خوب تحلیل بشود. نسبت این اعطای وجود. آن موتی که دارد عطا می‌کند، افاضه می‌کند. این مُفید با آن مفاض، نسبتش چیست؟ اگر هم‌رتبه است، اگر تولد است، خدای ساعت‌ساز است.
این کسی که الان دارد ایجاد می‌کند، این زمان‌بردار می‌شود. چون محدودیت دارد. دیگر برش خورده. این او نیست، آن یکی هم نیست. قبلی که به او داده، نیست. بعدی هم که از این گرفته، نیست. این یک بینی است بین این و آن. وقتی محدود شد از این ور و آن ور برش خورده. این برش خوردنه محدودیت در حیات برایش می‌آورد. تمام می‌شود دیگر. پایان برایش می‌آید و «مَوْرُوثًا هَالِکاً» می‌شود. جالب است بدانید اینها با نظریه خدای ساعت‌ساز شروع کردند (با دکارت). الان غرب با نظریات داروین و دیگران به چی رسیده؟ آقا بفرمایید. به عدم رسیده. به این رسیده که خدا مرده. خیلی جالب است. همین بیان امیرالمؤمنین، همین‌هایی که می‌فرمایند نیست. چون اگر باشد، آن طور می‌شود. دقیقاً غربی‌ها همین را می‌گویند. می‌گویند نیست و آن طور شده. یعنی همین‌هایی که عین شرکیه که امیرالمؤمنین می‌فرماید که نمی‌تواند زاینده باشد وگرنه تمام می‌شود. حالا که تمام می‌شود، ارثش را به جا می‌گذارد، می‌رود. غربی‌ها می‌گویند که شاید یک دوره‌ای هم بوده، به ما وجود داده، الان دیگر نیست. و لازم، اگر باشم لازم نیست که باشد. لزومی ندارد بودنش. تمام هم شده باشد. می‌خواهد باشد، می‌خواهد مرده باشد که حالا نیچه آن نظریه مردگی خدا را مطرح می‌کند. می‌خواهد باشد، می‌خواهد نباشد. فرقی نمی‌کند. تأثیر در زندگی ما ندارد. کارش را کرده برایمان. «مَوْرُوثًا هَالِکاً» می‌شود. این بی‌خدایی‌ها را می‌گوییم آقا غربی‌ها بی‌خدا. یک «لِم»ی دارد، باید این کشف بشود. یک منطقی، یک فلسفه‌ای توش ریختند. این حرف‌ها را با چه بیانی، با چه ادبیاتی، با چه استدلالی این را مطرح می‌کنند. این روایت خیلی کمک می‌کند.
«وَ لَمْ یَقَعْ عَلَیْهِ الْأَوْهَامُ فَتُقَدِّرَهُ». اوهام بر او واقع نمی‌شود. همه‌اش «لَمْ» و «لَمْ» و «لَمْ» می‌بینید. وهمی بر او واقع نمی‌شود. وهم ابزار ادراکی است که یک چیز را در قالب یک شبح شکار می‌کند. از دور صیدش می‌کند. یک شبحِ ماصِل در یک هاله‌ای از ابهام. یک چیز را درک می‌کند. منفک می‌کندش از این و آن و آن. مثلاً آقا ما اولین ادراکاتی که نسبت به هر چیزی داریم، این شکلی است دیگر. مثلاً می‌گوییم «متاورس».
سؤال حضار: «استناد این حرف به عنوان غربی‌ها اندکی نادرست نیست؟ یعنی همه غربی‌ها این طوری نیستند که بگویند خدا مرده. شاید ریزتر نسبت بدهیم و تفکیک قائل بشویم، بهتر است.»
ممنونم از این تقوایی که به خرج دادین. حرف از جهتی حرف خوبی است که به هر حال تفکیک بشود. «خدا مرده» به یک معنا. حرف غربی‌ها به این شکل نیست، ولی اینی که نیازی به بودنش نیست، حرف غربی‌ها هست. این حرف غربی‌ها. هم ببینید خود قرآن استناداتی که می‌دهد در افعال، هر چقدر مراعات می‌کند که یک فعل را به همه نسبت ندهد، ولی توی اعتقادات همه را بر یک باور. «کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَاهَا اِذْ اِنبَعَثَ اَشْقَاهَا». خب، این همه‌شان که تکذیب نکردند که! خیلی هم سکوت کرده. چهار نفر گفتند: «آقا، این دروغ است.» این باور را به همه نسبت می‌دهد. این حالا جای بحث دارد.
آن چیزی که الان ما در تمدن غرب به عنوان یک بیس اعتقادی می‌بینیم و این سازه روی آن بنا شده، این است که یا خدا نیست یا نیازی به بودنش نیست. مخرج مشترک هر دو تایش می‌شود عدم حیات خدای متعال و موت خدا که از همان اول امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) به همین مسئله اشاره دارد: «لَا یَمُوتُ». آنها در واقع اگر به خدایی هم قائل باشند، به خدای میت قائلند. «وَ قَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ». مگر همه یهودیان نبودند؟ بهتر نیست که آیا به صورت ریزتر نسبت بدهیم و تفکیک قائل بشویم؟ بگوییم بعضی از یهود گفتند: «یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ». بعد بعدش چی می‌گوید؟ «غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ بِمَا قَالُوا بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ». اینها استنادات مکتبی است به یک ایدئولوژی. این با عمل فرق می‌کند. بله، نسبت را نمی‌شود. زن‌ها را نمی‌شود به همه نسبت داد. لواط را نمی‌شود، قتل را نمی‌شود به یک قوم نسبت داد. از این بحث «اشقَاها»: «فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ نَاقَةَ اللَّهِ فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا». عقر کردند شتر را، کشتندش. یک نفر کشت. «فَعَقَرُوهَا» همه‌شان کشتند؟ «فَدَمْدَمَ عَلَیْهِمْ رَبُّهُم بِذَنْبِهِمْ فَسَوَّاهَا». آفرین. قتل را به همه‌شان نسبت می‌دهد. به هر حال اینها نکات مهمی است، باید بهش توجه کرد. بله.
سؤال حضار: «غرب بازرس قاطع می‌شود گفت قائل است به خدای مرده.»
غرب به عنوان هویت تمدنی، به عنوان یک امت، به عنوان یک جغرافیا. نه به عنوان افرادی که در آن جغرافیا حاضرند. نه به عنوان مسیحیان، نه به معنای یهودیان. غرب به معنای غرب با همه آن چیزی که هویت غرب را شکل می‌دهد و همه کسانی که به این هویت استناد دارند، اینها قائل هستند.
سؤال حضار: «شتر به آن بزرگی را چطور یک نفر کشت؟»
سؤالات آقای شفیعی را کلاً دوست دارم. شتر «نهر» می‌کنند. می‌زند زیر گلو.
خب، وهم چیست؟ حالا شما از دور متاورس تصوری نسبت به متاورس نداریم. یک سری چیزها را باید کنار هم بچینیم و هی اینها را از هم تفکیک کنیم. یک تیکه‌اش را شبیه آن کنم، یک تیکه‌اش را از این جدا کنم. هی توی این بردن و آوردن‌ها، تو این تفکیک‌ها، برش زدن‌ها، یک اجمالی دربیارم. یک چیزی را با وهم خودم درک کنم.
سؤال حضار: «مفهوم خدای ساعت‌ساز و مغلول را با مردن خدا مساوی می‌فرمایید؟»
هست. نه با مردن خدا از جهت کارکرد مساوی است. از جهت مفهومی مفهومش مساوی نیست. کارکردش مساوی است. خدای ساعت‌ساز، خدای زاینده، خدای مغلول، خدای میت از حیث کارکرد. اینها با همدیگر برابر. فرق نمی‌کند. بله. شما ببینید ابلیس با خدا که مشکل نداشت که. با کارکرد خدا مشکل داشت. با خدایی که دستور می‌دهد. با خدایی که تعیین پرستش می‌کند. با اینها مشکل داشت. «خدا من الْكَافِرِینَ». این کفر. «وَكَانَ صَفِیُّنَا یَقُولُ عَلَی اللَّهِ شَطَطاً». خیلی آیه قشنگی.
مفهوم بگویید برای اینکه با هم بفهمیمش. با وهممان درکش کنیم. یک چیزی بگویید. یک چیزی که من احساس می‌کنید بلد نیستم. بلد نیستم. یک چیزی بگویید. بعد تلاش بکنید به من بفهمانید. اصطلاحات تخصصی هم می‌توانی. حالا یا اصطلاح تخصصی علمی. خدا و رسولش آگاه‌تر. مثلاً آقا من استاتیک را غیر از شما دانشجو بودین دیگر. استاتیک را نمی‌دانستم چیست. مهندسی که فردوسی بودیم. هی دیدم همه می‌نالند از استاتیک. «استاتیک مینالَم. آقا این پدر ما را درآورد. آقا این سخت است. آقا آن طور است.» استاتیک چیست؟ توضیح بدهید. مهندس‌های جلسه کجای جلسه نشسته؟ قادری. آقای کیامرادی معتقدند ساده بوده و الان توضیح می‌دهند. آقا مصطفی کیامرادی، بسم الله. اگر رفقا می‌خواهند بگویند، صوتشان را وصل کنیم. دست بالا بیاورند.
«شاخه‌ای از مکانیک و علوم مهندسی است که بحث و مطالعه درباره یک سیستم یا سامانه فیزیکی در حال تعادل و ایستایی. ایستایی استاتیکی می‌پردازم.» این مال چیز است. ویکی‌پیدیا. خدا خیرتان بدهد.
عرض کنم خدمتتان. خودش استاتیکی. یعنی تعریف دوری. کلاً چیز است. سوءتفاهم. غیر از این هرچی تعریف دوری بوده: «در حال تعادل و ایستایی استاتیکی می‌پردازد. استاتیک این است.» هر کی بلد نیست بفهمد یعنی چی. خب این سخت است دیگر. دست و پا زدن دارد. چه کار می‌کند؟ از شبح ماصل استفاده می‌کند. هی می‌آید در یک کتگوری‌هایی قرار می‌دهد. برش می‌زند. «شاخه‌ای از مکانیک و علوم مهندسی». «علوم مهندسی» می‌دانی چیست؟ می‌گوید: «آره.» می‌گوید: «حالا در علوم مهندسی، مکانیک می‌دانی چیست؟» می‌گوید: «آره.» می‌گوید: «مکانیک سامانه فیزیکی است. سیستم هست. یا یک جا ثابت است، یا در آن حرکتش را بهش می‌گویند دینامیک. ثابت بودنش را بهش می‌گویند استاتیک.» الان من دقیقاً نفهمیدم این چیست ولی وهمم برش واقع شد. با شبح ماصل. شبحی که هی از تو مثل‌های خودش درآمد. هی تکه تکه کردم. بریدم. آوردم. جزئیات دادم. جزئیش کردم. جز محسوسم که نیست که ببینمش. استاتیک را که نمی‌شود دید. باید تصورش بکنم. تصورش هم که به صورت کلی از اول نمی‌توانم تصور بکنم. باید به صورت جزئی تصور کنم. اولین ارتباطی که من با یک مفهوم فراحسی برقرار می‌کنم، با یک امر فراحسی برقرار می‌کنم، این شکلی است. نمی‌توانم ببینمش بعد تصورش بکنم. تصور معقول هم نمی‌توانم بکنم. به کلیتش. و تصور وهمی بکنم به جزئیاتش. وهم اینجا بین عقل و حس ا ست. ادراک جزئی می‌کند. خب من چه شکلی می‌توانم یک چیزی که تا حالا ندیده‌ام را ادراک کنم؟ با مثل‌هایی که دیده‌ام یا مثل‌هایی که می‌دانم. می‌آیم شبح‌گیری می‌کنم. هی برش می‌زنم. برش می‌زنم. هی یک حیطه بهش می‌دهم. جدا می‌کنم. توی حیطه‌ای منفک می‌کنم. وهمم بهش واقع می‌شود.
در مورد خدای متعال این اتفاق نمی‌افتد. چرا؟ برای اینکه خدا مثل ندارد و خدا جزئی نیست. وهم اصلاً نسبت بهش واقع نمی‌شود. شبح ماصل ندارد. از چی و کی می‌خواهی برش بزنی به خدا برسی؟ رفقا، روشن است؟ برویم ادامه.
«فَتُقَدِّرَهُ». شبح ماصل و اگر وهم برش واقع بشود، تقدیرش می‌کنی در قالب یک شبح ماصلی. در واقع تو یک صورت ذهنی بهش می‌دهی. مقدِّر او هستی. وقتی چیزی در وهم آمد، تقدیر شده توسط من. اندازه بهش دادم. از این ور و آن ور برش زدم و می‌شود مخلوق و زاییده ذهن من. امر وهمی، زاییده ذهن من است. خدای متعال مولود نیست. در ساحت ذهن شما تولد پیدا نمی‌کند. خدا جزئی نیست. خدا مثل ندارد. شبح ماصل ندارد. در اندازه قرار نمی‌گیرد. در وهم شما واقع نمی‌شود. ببین چقدر قشنگ است این بیان امیرالمؤمنین (علیه‌السلام). به جای اینکه ما خدا را از یک بیانی شروع کنیم که از اول بخواهیم با ادراک وهمی تصورش بکنیم. یک جوری توصیف می‌کند از اول خلع سلاح بشوی. برای ارتباط با خدا از طریق وحی، ادراکات جزئی را بگذاری کنار. باید پس بزنی هر چیزی که نسبت به خدای متعال می‌خواهد در قوه وهم تو صورتگری بشود، تصورسازی بشود. باید پس بزنیم. جزئیات را باید نفی بکنیم و دفعش بکنیم.
خدا به همه‌تان خیر بدهد. ان‌شاءالله هفته بعد خدمتتان می‌رسیم.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید صدوق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00