توحید صدوق

جلسه هشتم

توحید صدوق . 1401/12/24
01:19:29
34

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی‌القاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی أعدائهم من الآن الی قیام یوم الدین.
باب دوم را آغاز می‌کنیم که نفی تشبیه است. بعضی از اهل معرفت گفته‌اند که آقا، توحید این است که انسان تلاش کند به علمی برسد. به چه علمی؟ به اینکه خدای متعال او را ایجاد کرده و خدا واحد و شریک در الوهیت است و خدا صلاح را ایجاد کرده و بقای عالم و وجودش به اوست و اگر واحد نبود، وجود عالم هم نبود و صحیح نیست.
آنجا بحث‌هایی است در مورد، بالاخره، ادله ابتدایی در مسائل توحیدی. روایات را سایه استدلال و برهان را حاکم بر این مطالب می‌بینیم؛ ولی لسان این روایاتی که به این باب وارد می‌شویم، لسان نفی است؛ بیشتر از اینکه در مقام اثبات باشد، خدا را موضوع قرار دهد و محمولی بر آن حمل بکند، در مقام نفی اوصاف و صفاتی است که ما در ذهنمان داریم.
ساعتی قبل، بحثی را با دوستان داشتیم. ما هی ساعت قبل و ساعت بعد می‌کنیم. ساعت قبلاً هم هی می‌گفتیم ساعت بعد. بحثی را داشتیم با دوستان در کلاسیک. ساعت بعد برویم، چون همه‌اش بحث‌های توحید و این‌هاست دیگر. هی «پاسکاری» می‌کنیم از این کلاس به آن کلاس. خوبیش این است که هیچ‌کدام از مطالب هیچ‌جا تکراری نیست. هرجا یک چیزی حالیمان نمی‌شود... عرض کنم خدمتتان که یک بحثی بود؛ عبارات حضرت امام در «تنقیح الاصول» جلد اول. امام می‌فرماید که حوزه شریعت و احکام، زبان دین در این حوزه زبان عرفی است؛ ناظر به فهم عرفی بیان شده؛ و آنجا آنچه که عقل می‌فهمد، باید انقیاد داشته باشد به آن چیزی که شرع گفته و آن چیزی که عرف می‌فهمد. مثال می‌زند قضیه خون را که شما خون را چیزی می‌دانی، وقتی تطهیر می‌کنی، می‌شوری، عرف می‌گوید شستی، خون را شستی، پاک شد. شرع همین را می‌گوید.
هنوز یک رنگ خفیفی از این خون مانده. خب این رنگ دال بر چیست؟ رنگ، عرضی است. عرض بدون معروض، بدون جوهر، معنا ندارد. جوهرش چی بوده؟ الان رنگ چیست؟ رنگ خون. رنگ خون بدون خون که نمی‌شود. خونی هست که الان رنگش مانده. عقل به شما می‌گوید آقا، عرض بدون معروض که نمی‌شود. هنوز یک تیکه رنگ مانده، خیلی باریک و خیلی خفیف. این چیست؟ این خون است؛ ولی شرع به شما چه می‌گوید؟ می‌گوید شستی، پاک شد، رفت. بر چه اساسی می‌گوید؟ بر اساس فهم عرف، چون عرف به این خون نمی‌گوید. قرمز هست، ولی خون نیست. اینجا عقل تبعیت می‌کند از فهم عرفی و منزل است بر فهم عرفی. لسان اهل بیت عصمت در بیان شریعت، چون جنبه سهولت دارد، چون جنبه عملی دارد، متناسب با فهم عرف است؛ ولی در اخلاقیات، سه تا تعبیر دارد امام: «اخلاقیات»، «معارف» و «توحید». می‌فرماید آنجا دیگر لسان، لسان عرفی نیست. شما نمی‌توانی بگویی که آنچه عرف این‌طور می‌فهمد؛ آنجا لسان، لسان عقلی است. باید منضبط کنی فهم خودت را، فهم معارف توحیدی و باطنی؛ آنجایی که لسان بیان باطن دارد، حقیقت باطنی را می‌گوید، آنجا باید فهم خودت را تابع عقل کنی، تابع برهان.
پس آقا، در مورد توحید، اتفاقاً آن چیزی که عرف و فهم عمومی می‌فهمد، منظور نیست در آیات، در روایات، خصوصاً در روایات. به همین دلیل، لسان معمولاً لسان نفی است، لسان حمل نیست. بیش از اینکه خدا را توصیف کند، بیشتر خدا را مبرا می‌کند، لسان تسبیح است. یکی به خاطر اینکه اولاً، وصف غیر خدا، وصف غلطی است و فقط خداست که می‌تواند خودش، خودش را وصف کند. "سبحان الله عما یصفون." مگر کیا؟ "الا عباد الله المخلصون." مگر بندگان مخلص خود، که آن‌ها دیگر توصیفشان توصیف خودشان نیست. حالا از سوره صافات بخوانید، پنج تا ویژگی برای مخلصین گفته. جمع آن پنج ویژگی به شما می‌گوید چرا مخلصین توصیفشان حق است.
خدا تسبیح نمی‌کند خودش را از توصیف مخلص. یکیش این است، می‌فرماید که همه جزای اعمالشان داده می‌شود غیر از مخلصین. سوره صافات: "الا ما کنتم تعملون." "الا جزا داده نمی‌شوید مگر به آنچه عمل کردید." فقط یک گروه از این قاعده مستثنی هستند، آن هم مخلصین. یعنی چه؟ یعنی چه آقا؟ خودش از همان‌هایی است که چون ناظر به لایه‌های باطنی عالم است، با فهم عمومی فهمیده نمی‌شود، با فهم عرفی فهمیده نمی‌شود. یعنی چه؟ "جزا به همه متناسب با عملشان جزا می‌دهد مگر مخلصین."؟ یعنی چه؟ "ارزشمندی که خلاف عمل را کردیم." آن هم بالاخره جزای به آنچه عمل کردیم، جزاست بالاخره. نکته‌اش این است که "ما کنتم تعملون." «ما کنتم»، شما انجام می‌دهید، جزایش را به معادلش می‌دهم. در مورد مخلصین، اصلاً اسناد فعل به این فاعل نیست، نه «کنتم تعملون». شما جزای همان عمل... تمام شد. این خود عمل تو، تو را در عملت، به تو جزا می‌دهم. که حالا به واسطه عمل است یا خود عمل؟ بحث تجسم عمل، نسبت جزا و عمل نیست. بحث این است که خود عملت را، عملت، اینجا می‌گوید من دیگر عملت را جزا نمی‌دهم، فضلم را جزا می‌دهم. نه اینکه نیستش که "من به بدکاران جزا می‌دهم مگر به مخلصین."، چون رزق معلوم... حالا فقط بدکاران که... هم سوره صافات را باید مطالعه کنید، هم سوره واقعه، هم سوره مطففین. ببینید چند تا آیه است. پنج تا. پنج بار در مورد مخلصین در این سوره بحث کرده. یکی: "الا عباد الله المخلصین فنظر کیف کان عاقبه المنظرین." "الا عباد الله المخلصین." از «منظرین» استثنا شده مخلص.
یکی. یکی دیگر چی؟ "الا عباد الله المخلصین فکذبوه فانهم لمحضرون." خدا همه را احضار می‌کند در قیامت مگر عباد مخلص را. یعنی چرا این‌ها استثنا شده‌اند از احضار؟ قبلاً احضار شده‌اند، تفهیم اتهام شده‌اند. "استثنا منقطعه" دخلی ندارد منقطع باشد. خدای متعال توی دسته عباد... چرا همه ماهرند غیر از مخلص؟ عبور کرده، اصلاً از این حیطه درآمده. یکی از ویژگی‌های مخلصین این است که از شعاع کار شیطان خارج هستند. این هم یکی. آیه بعدی: "سبحان الله عما یصفون الا عباد الله المخلصین." خدا از هر توصیفی نسبت به خودش تبری می‌کند، تسبیح می‌کند خودش را مگر توصیف مخلص. آیات دیگر هم دارد. شیطان گفتش که من همه را اغوا می‌کنم مگر مخلصین را. مخلصین از شعاع اغوای شیطان خارج هستند. چرا؟ برای اینکه کار شیطان «تزیین ما علی الارض» است، فریب ظاهر قبال باطن، انتقال از باطن به ظاهر. "ما علی الارض" یعنی مجموعه آیات را دارم عرض می‌کنم. این خودش یک کلاس تفسیر موضوعی می‌خواهد. شصت، هفتاد جلسه تفسیر موضوعی در مورد شیطان می‌خواهد. این مطلب خروجی آن است، کما اینکه بوده. شصت جلسه داشتیم خدمتتان، عرض کنم که چند جلسه شد؟ سی و دو جلسه جدا داشتیم. خروجی تقریباً نود و خورده‌ای جلسه.
کار شیطان این است: انتقال از باطن به ظاهر، مشغول کردن به ظاهر، غفلت از باطن. اگر کسی مستقر در توجهات باطنی شد و ظاهر را می‌دید یا اگر ظاهر را می‌دید از پس باطن می‌دید، این دیگر از فرایند اغوای شیطان خارج می‌شود. این شیطان هم که می‌بیند باطن... شیطان به قول علامه طباطبایی، "شیطان موزل برای شیطان هادی." شیطان چی می‌خواهی؟ ترامپ بگوید برایتان؟ مایه خیر، درست شد. مخلص، مخلصین چون حاضرند، "محضر" نمی‌شوند. چون احضار یعنی انتقال از ظاهر به باطن. این خودش در باطن مستقر است.
"الا عباد الله." دیگر چی؟ یکی همین. یکی "ما کنتم تعملون." شما در جزای نظام جزا. "ما کنتم تعملون." یعنی چه؟ نظام جزا یعنی چه؟ یعنی از ظاهر عملت می‌خواهی به باطن عملت منتقل شوی. پاسخ مطلب شما اصلاً نظام جزا. "ما کنتم تعملون." یعنی چه؟ نظام جزا یعنی چه؟ یعنی از ظاهر عملت به با... مخلصین چون منتقلند به باطن، انتقال و جزا معنا ندارد. چون خودش منتقل است به باطن عملش. آن باطن عمل جایی است که عمل به خدا نسبت داده شده؛ چون هر حسنه‌ای هست، "فمن الله." مخلص هم که جز حسنه انجام نمی‌دهد. همه که "من الله." نمایش استدلال دارد، ها. نمی‌دانم با این حال در حکم یک سری حرف‌های به سری بافته‌های ذوقی برخورد می‌کنیم یا یک سری مطالب متقن زحمت کشیده شده برایش؟ دستگاه ۳۹۴۰.
خب، چطور عرض کردم از جاهای دیگر؟ اول باید معنای مخلصین را... ما مخلصین را از جای دیگر اول فهمیدیم کیانند، بعد آمدیم این احکام و توابعی که بر مخلصین بار شده را داریم اینجا. از آن آیات شیطان، از آیات دیگر. آیات مقربین. سوره واقعه، سوره مطففین، مقربین‌اند دیگر. ویژگی‌های مقربین: "ان کتاب الابرار لفی علیین یشهده المقربون." مقربین کسانی‌اند که اشراف دارند به کتاب ابرار، می‌بینند، شاهدند بر کتاب ابرار. این نشان می‌دهد که باطن برایشان مشهود است. مقربین باطن را می‌بینند. مقربین عبارتٌ اخرای مخلصین‌اند. چون باطن... برای اینکه مخلصین را ذیل ابرار که نمی‌توانیم تعریف کنیم. از سه گروه که خارج نیستند: دسته‌بندی کلان انسان‌ها در قرآن، "فجارند" یا "ابرارند" یا "مقربین". مخلصین کدام یک از این سه تا؟ فجار که نمی‌توانند باشند، چون فجار که تحت ولایت ابلیس‌اند. ابرار هم نمی‌توانند باشند، چرا؟ برای اینکه "خلطوا عملا صالحا و اخر سیئا." و همین‌طور آیات، آیات دیگری که در مورد توصیف ابرار که این‌ها از چنگ شیطان خارج نمی‌شوند.
یک دسته، به حسب عقلی با صبر و تقسیم بینابین باشد، تشکیک هم شما بخواهی بگیرید، آخر باید اوصاف یکی از این سه دسته رویش بار شود. شما از این سه دسته خارج نداریم. "نثر اقلیس" به بیان قرآن. اگر بینابین بخواهد باشد، باید شما خارج از این سه دسته بگیری. دسته بله، در این سه دسته مراتب داریم. شما می‌توانی بگویید آقا، مخلصین مرتبه‌ای از کدام یک از این سه دسته است؟ مراتب عالی ابرار مثلاً؟ بله. اشکال کلاً و الا با این بیان که عرض کردم و توضیحات بیشتری سر جایش هست، این‌ها جزو مقربون‌اند. مراتب. حالا آن مقربونی که "یشهدون المقربون" که کتاب ابرار را می‌بینند. "فسیرت الجبال فکانت سرابا." و "ففسق الجبال." و "رسوله و المومنون." آن مرتبه از ایمان که عمل بقیه را می‌بیند، شاهد بر اعمال این‌هاست. این یعنی چه؟ کسی که تو آن مرتبه است یعنی چه؟ یعنی باطن برایش مشهود است. منتقل شده به باطن. این انتقال، دیگر احضار برایش معنا ندارد. "محضرون" خودش انتقال...
مجموعه‌ای از آیات مفصل، به فهم عرفی نباید گرفت. یعنی حتی این‌ها باید روی آن قدم به قدم باید استخوان خرد کرد، تک تک این واژه‌ها و تک تک این کلمات. این بحث‌های معارفی این است. فرق این روایت با روایت وسایلی که می‌خوانیم، معلوم است چی دارند می‌گویند. "الا أن تكون تجارة." انترا... تراز یعنی چه؟ معلوم. ترازوی دو طرف یعنی چه؟ آقا بول می‌کنی، "استقبال" نداشته باش، رو به قبله نباش. رو به قبله یعنی چه؟ قبله یعنی چه؟ معلوم است دیگر. جهت قبله یعنی چه؟ معلوم است دیگر. عرف می‌فهمد همه این‌ها را. این‌ها که به تناسب عرف نیستش. که اتفاقاً اینجا آمده آنی که عرف می‌فهمد را نفی کند.
قدم اول در خداشناسی، این است که ذهنت را باید خالی کنی از آن فهم عرفی که داری در مورد خدای متعال. لذا خصوصاً خطبه اولی که داریم می‌خوانیم، لسانش همچین لسانی است: لسان تخلیه ذهنمان از این مفاهیمی که باهاش انس داریم. بارها عرض کردم، اینجا هم شاید عرض کرده باشم: ماها انس ذهنیمان در این عالم، با موجودات از هم گسسته است. لذا پیوست را هم متفرع بر گسست می‌فهمیم. اگر گفتند علی با حسن آمد، این «با» همیشه فرع بر دو موجود متباین است. "معیتی" که ما تو دنیا می‌فهمیم، ذهنمان باهاش انس دارد، ادراکاتمان خو گرفته باهاش، این است. اگر گفتند این را با آن می‌دهند، یعنی این یک چیز جدایی از آن است. آدامس با ماست. درست است؟ آدامس می‌دهند با ماست. مثلاً یک آدامس داریم، یک ماست داریم. عسل هم داریم. اگر خواست. سر در مغازه زده: "خدا با ماست." حالا وقتی اینجا می‌گویند که "هو معکم این ما کنتم." خدا با شماست.
مغازه‌دار گفت: "بادکنک داری؟" گفت: "نه." مغازه بغلیش. آمد رفت تو مغازه. گفت: "سلام، شما چی؟" ما ذهنمان این شکلی است. وقتی می‌گویند خدا و رسول، دو تا می‌بینیم، تباین می‌بینیم. ما اصلاً برایمان در فهم عرفی خدا و رسول، وحدت ندارد. به یک حقیقت منتقل نمی‌شویم. وحدت عین کفر است. اصلاً نباید هم منتقل شود. ما اگر بخواهیم خدا و رسول را یکی ببینیم، آن "اتحاد حلول"، عین کفر است. اصلاً نباید آن را... ولی آیات قرآن چی؟ خیلی زیباست: "فاستجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم." ادامه آیه که آن که دیگر خیلی مشهور است: "استجیبوا لله و للرسول." مفرد مذکر. مگر خدا و رسول نیست؟ استجابت رسول، استجابت خداست. "لله و للرسول." یعنی چه؟ بعد مگر پیغمبر دعوت مستقل از خدا دارد در ظاهر؟ وقتی که حوزه بگیری فلج می‌شود. "در طول." عمل تفسیر قاطع. شیخ طلبش هم یک بار بهش گفتند: "نگو در طولشه!" خفه شد، مرد. در در طولش فهمیدن این سخت است دیگر. در طول یعنی چه؟ باز ما همین "در طولش" را هم با همین فهم عرفی می‌خواهیم بفهمیم. مثلاً می‌گوییم آقا، مثلاً موصل را حاج قاسم آزاد کرد. بابا، حاج قاسم که آزاد نکرد، سربازانش آزاد کردند. می‌گوید در طول هم‌اند. خب بله، در طول هم‌اند، ولی مباین هم‌اند. به فرمان این رفت آزاد کرد. این "در طولی" که تباین باشد، نیست.
خدا و رسول، ظاهر... لسان قرآن، لسانی است که در مورد پیغمبر، اتفاقاً برعکس. اصلاً نمی‌خواهد تباین فهمیده شود. خدا غیور است. اصلاً سر سوزنی غیر را کنار خودش راه نمی‌دهد. وحدت وجود این‌ها در کنار... آفرین، بنصره. همان آیه است دیگر. آن هم باز به خودش نسبت: "نگفت: که شما نکشتید، خدا کشتید." "و ما رمیت اذ رمیت و ما کنت رامی و لکن الله رمی." یک نمونه است. چندین آیه دیگر هم داریم در قرآن، از این دشوارترش هم داریم که اگر استناد به پیغمبر بخواهد داده شود و اصلاً شرکت را نفی می‌کند. یعنی لسان، لسان وحدت در مورد پیغمبر. یعنی خدا سخنش از پیامبر سخن وحدت آمیز است. هیچ دوگانگی بین خودش و پیغمبر. آیات فراوانی است. اگر بخواهیم تک تک واردش شویم، یک نمونه بود. واقعش هم این است که این "دعاکم" هم به پیغمبر می‌خورَد، هم به الله می‌خورد. هر دوش درست است. چون "الله رحمان." به همین سیاق. "ما رمیت." "و ما کنت رامی". که خصوصیتی ندارد. که بگوییم فقط "رمیت" را خدا می‌گوید. "تو ننداختی، من انداختم." خصوصیاتی ندارد. دعوتت هم همین. "و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی." "لا تهدی من احببت و لکن الله یهدی من یشاء." حتی هدایت هم از او سلب است.
این مؤمنین زمان یا همین زمان، حتی از این آیه وقتی که می‌شنوند "اذا دعاکم"، یک بحث این است که ذهنشان باید برود. یک بحث این است که ذهنشان می‌رود. اینی که ذهنشان به کجا باید برود؟ این باز تا هرجا بخواهد برود، اصلاً ارتقای ملکوتی‌شان... آیت‌الله جوادی می‌فرمود که آن آیه می‌فرماید که وقتی که مؤمنین می‌آیند پیش تو، "فقل سلام علیکم." سلام علیکم. کی؟ عموم، سلام علیکم. از تو می‌شنوند. خواص، سلام خدا را از تو دریافت می‌کنند. وقتی که دعوت به نماز جمعه می‌شوند، "اذا نودی للصلاه من یوم الجمعه فاسعوا الی ذکر الله." "ذکر الله" را معمولاً با چی ترجمه می‌کنیم؟ نماز جمعه. در حالی که "ذکر الله" خود یکیش خود پیامبر است. "انزلنا الیکم رسولا ذکرا." سوره طلاق است دیگر. خود پیغمبر هم ذکر است. "یا اهل الذکر" را ما مثلاً تطبیق می‌دهیم به همین‌هایی که ذکر می‌گویند. اهل ذکر. اهل ذکر از ذکر رسول الله. اهل ذکر یعنی اهل رسول الله، یعنی اهل بیت. درست است؟ اهل کتاب هم هستند و همین‌طور. این‌ها لایه‌های باطنیش.
مقام تأویل که ما روایت عجیب غریبی داریم، فرمودین: "ابن سبیل" که فرموده از "سبیل رسول الله" و "نحن الابناء." اهل بیت "ابن الانسان." "الانسان." امیرالمؤمنین "هَلِ الإنسان." "مااکبر" و همین‌طور این‌ها مقام تأویل است دیگر. این تأویلش به این معنا نیستش که اگر ظاهر یک معنایی دارد و عموم می‌فهمند غلط است. نه، البته بعضی از چیزهایی که در ظاهر عموم می‌فهمند، در آن فهم ابتدایی‌شان غلط است. یدالله. آنی که اول بفهمد عرف می‌آید. غلط، ولی آن‌ها لزوماً باعث کفرشان نمی‌شود. اینجا هم آن فهم ابتدایی که این‌ها از "استجیبوا لله و للرسول" دارند، باعث کفرشان نمی‌شود، ولی اتفاقاً همان فهم ابتدایی‌شان غلط است. برای اینکه بینونت بین خدا و رسول می‌بینند. ندیدیم باید قائل به چی بشویم؟ باید قائل به همان بشویم که به یک معنا غلط؟ چرا غلط، اعتقاد صحیح امر خدا و امر پیغمبر می‌شود. مرتبه فعل، بلک مسلم.
وحدت در ذات. ببینید، وحدت در ذات اصلاً مقابلی ندارد که ما بخواهیم یک پیغمبری را تصور بکنیم و بعد ذات خدا را تصور بکنیم، بعد خدا را با پیغمبر تو آن مرتبه واحد بدانیم. آره به چه معنا؟ کدام منطق؟ همون همه می‌فهمند. اگر هست، متباین از خداست. همه غلط می‌فهمند. بین این دو تا. "والسموات و الارض." ان‌قدر هم بسته یا این است، ان‌قدر یا خود خدا هستیم یا دیگر هیچی. مثلاً یا هستیم یا خود خدا هستیم. نه آقا، این مراتب دارد. کدام مرتبه؟ فعل ما، صفات ما، ذات ما. بعد نسبت ذات ما با خدای متعال. نسبت ذات ما با ذات خدای متعال، آن مرتبه اصلاً مرتبه وحدت ذاتی خداست. اصلاً مقابلی ندارد که ما بخواهیم او را در تقابل دیگری بسنجیم. بعد ببینیم نسبت این دو تا با همدیگر چیست. تباین به معنای اینکه یک چیزی مجزا از خدای متعال. این همان "تشعّن و تجلی" است دیگر. نسبت، نسبت تجلی. نسبت پرتو با شمس. نسبت پرتو شمس چیست؟ پرتویی از او خارج می‌شود. یک وجودی دارد، کاملاً "فیزیکال." آن برای اینکه... بله، می‌خواستم تو آن فضا وارد شوم. بحث من در مورد این بود که لسان روایات در فضای توحید، لسان نفی است. لسان نفی ذهنیت‌هایی است که ما نسبت به مفاهیم داریم. این نکته اساسی بحث ماست. حالا در مورد همین هم ما نسبت‌های وجودی را معمولاً فهممان به همین است؛ یعنی دو تا موجود اگر دو تا اسم گفته می‌شود، خدا و رسول، مثلاً موجود متباین از هم می‌بینیم. نه دو تا موجودی که یکی تجلی دیگری باشد. ما فهممان و ذهنیتمان توی فضای زندگی مادی، آنی که انس دارد، نسبت‌سنجی‌هایمان نسبت تجلی و متجلی نیست، نسبت تباینی است. یعنی اگر گفته می‌شود الف و ب، هیچ وقت اولاً و به ذات و ابتدائاً و "تبادلاً و انسباغاً" ذهنمان به سمت تجلی نمی‌رود که یکی از این دو تا تجلی و پرتو دیگری است. عرض بنده این است. حالا اینکه نسبت این‌ها با همدیگر چیست و بحث‌های وجود و وحدت وجود و وحدت شخصیه و وحدت نوعیه و وحدت... بحث‌های این شکلی، هر کدام ساعتش چیست؟ توضیحش چیست؟ تفاوتش با همدیگر چیست؟ آن خودش یک کلاس دیگری می‌خواهد.
اشکال تباین این است که اگر ما خواستیم این موجود را یک وجود مستقلی از خدا بدانیم، متباین یعنی مستقل می‌شود دیگر. آفرین. متباین از حیثیت متباین است، از وجود که متباین نیستم. که اگر در ذات مباین‌اند، یعنی شما یک حوزه وجودی برای الف در نظر می‌گیری که این حوزه وجودی را کامل باید وجود وابسته. او یک چیزی است اصلاً متفاوت از این. متفاوت از چه جهت متفاوت؟ اگر ما خواستیم به تمام جهات متباین بدانیم، یعنی باید حوزه‌های وجودی این‌ها را از هم تفکیک کنیم. محدود می‌شود. "خالق محدود." اگر من این را خلق کردم و به تمامه‌ی من غیر از اینم. اینجا که این هست، من اینجا نیستم. تمام. که این چیز غیر از منه. این غیریت باید در آن محدوده وجودی که این هست و غیریت دارد با من. آن محدوده، محدوده ایست که من حد خوردم. از من کم شده. آن حد خوب. آفرین، آفرین. وجود ماهیت وجودش یکی است. کمال را نبین. اگر نقص ببینی، اشکال ندارد. آنی که کمال این است چیست؟ وجودش است. شما می‌گویی آن کمالش را متباین و متجزی نبین. بار. یعنی یک وجود بیشتر نیست. آن حیثیت ماهویش است که این را جدا کرده از آن.
خب برویم ادامه متن.
پس عرض اصلی ما چی بود؟ عرض اصلی این بود که توصیف حقیقی خدای متعال، کار خود خدای متعال است و اگر هم مخلصین توصیفشان پذیرفته شده، از این باب است که توصیف آن‌ها توصیف مخلص، توصیف خداست که در شعاع وجودی مخلصین جلوه کرده.
نکته بعدی این است که برای عموم و فهم عمومی، توحید از نفی شروع می‌شود. البته برای خواص و اوحدی هم همین است. "کمال التوحید نفی الصفات." اینکه کمال توحید این است که خدا را... صفات را از او منتفی کنیم، یعنی چه؟ این‌ها که با فهم عرفی، بحث‌های این شکلی که حل نمی‌شود. که "کمال التوحید نفی الصفات." این یک دستگاه دیگری است، دستگاه معرفتی دیگر. من تک تک این‌ها خوب کلمه به کلمه تحلیل شود: منظور از صفات چیست؟ نفی صفات چیست؟ کمال توحید یعنی چه؟ به هر حال، مسیر توحید برای ما مسیر نفی است. لذا روایاتی که در خطابه عمومی بوده، لسانش عموماً لسان نفی تشبیه، نفی کمالات، نفی اوصاف، نفی همین اوصافی است که عموم می‌فهمند. نسبت می‌دهند. ما ارتکازاً و ابتداً، درکمان از خدا همین است. ما خدا را متمکن می‌دانیم. ما خدا را متضمن می‌دانیم. برای اینکه اصلاً ذهنمان انس ندارد با یک موجود خارج از مکان، بیرون از زمان. ما اصلاً نمی‌توانیم یک چیزی را تصور بکنیم مجرد از زمان، تصور بکنید مجرد از مکان. برزخ می‌شنویم، تصورش برایمان خیلی دشوار است. ما اصلاً تصور ابدیت برایمان دشوار است. یعنی چه ابدیت؟ یعنی چه؟ این دگردیسی و تحول ندارد. یعنی چه؟ یک چیزی که همیشه همین‌جور تو این وضعیت ثابت هست. تصور بکنیم یک چایی که هیچ وقت سرد نشود. نمی‌توانیم تصور بکنیم. تو فل، یک آدمی که هیچ وقت پیر نشود را نمی‌توانیم تصور بکنیم. ما یک سن ثابت نمی‌توانیم برای کسی در نظر بگیریم. به کسی همیشه در ۲۰ سالگی بماند. یعنی چه؟ حضرت حجت، سنشان که عوض می‌شود، ظاهرشان و وضعیت فیزیکالشان ثابت می‌ماند. در سن واقعی حضرت دو بار ایشان را زیارت کردم. بله. در سن واقعیشان هزار و خورده‌ای سال. غیر واقعی. معمولاً در سن ۴۰ سالگی می‌بینند دیگر. شاب موفق. حضرت. افراد بعد از ظهور هم به این شکل بعضی محاسنشان سفید، خودش یک بحثی دارد که اصلاً یعنی چه؟ یکی تو سن هزار و خورده‌ای سال زیارت می‌کند، یکی تو ۴۰ سال. چه شکلی است اصلاً؟ آنی که تو این سن ملاقات کرده، یعنی دقیقاً چه چیز متفاوتی با آنی که تو... خیلی امثال بنده راحت نیست. دشوار.
ما چون ذهنمان خو کرده، در مورد خدای متعال، توحیدی که ما، یعنی عموم، یعنی نوع بشر می‌توانیم داشته باشیم، همین است که هی ذهنمان را مجرد کنیم. هی این را قیچی کنیم از آن چیزی که از یک موجود کاملی که می‌خواهیم نسبت بهش یک ادراکی داشته باشیم، در ظرف ادراکمان باهاش ارتباط برقرار کنیم و این صرف ارتباط برقرار کردن تو ظرف ادراک ما، به خاطر آن خاستگاه ادراکیمان و به خاطر آن آلودگی‌های ادراکیمان، ناخودآگاه آن آلوده می‌شود به این چیزهایی که ما برای هر موجودی بهشت ملحق می‌کند و او را آمیخته می‌کنیم با این‌ها. این عرض اصلی ما بود برای ورود به این روایت. اگر مطلبی، نکته‌ای نیست، وارد بشویم. این روح حاکم بر این خطبه و سایر خطبه‌هایی است که ان‌شاءالله خواهیم خواند.
خطبه اول که ازش بعضی‌ها تعبیر کرده‌اند: "کلام فی الموت." یعنی "کلام فی الموت و انه تعالی لا یوصف." چکیده این خطبه این است که خدا نمی‌میرد. کدام متاسف به مرگ نمی‌شود. خب، یکی از آن چیزهایی که ما برای هر موجودی تصور می‌کنیم، "الا و لاب" بهش ملحق می‌شود، ضمیمه می‌شود در ساختار ذهن و ادراکمان، مرگ است، میرایی است، اجل است. احمد که این هم برمی‌گردد به چی؟ تصویر محدودیت ذهنی. چیز خاصی به ادراک ما از هر موجودی. در ظرف زمان که ما نمی‌توانیم مجرد از زمان چیزی را تصور کنیم. برای اینکه اصلاً ادراک مادی، مگر اینکه ما مجرد بشویم از ادراک مادی. آنی که می‌میرد این را می‌فهمد. مفهوم لازمان را می‌فهمد. مفهوم لامکان را می‌فهمد. البته حالا زمان آنجا، خود زمان یک جهات دیگری پیدا می‌کند. چون قرآن هم آل فرعون، عذاب برزخیشان "بکرت و اشیا" است. ما در برزخ صبح و شب داریم. زمان از جهت مادیش رو ندارد. ماده دیگر ندارد. ماده تمام می‌شود. عالم مثال، عالمی است که ویژگی‌های ماده هست. خود ماده نیست. ویژگی‌های متضمن بودن و زمانمندی هست. خود زمانمندی نیست.
حلش بکنم؟ تشبیهاتی ذهنتان را نزدیک بکنم به آن مطلب وگرنه تا ما تو آن ظرف زمانی و آن ظرف ادراکی قرار نگیریم، متوجه مطلب نمی‌شویم. تصور بفرمایید که شما عالم علاقه‌مندی و عالم نفرت. عالم علاقه‌مندی و عالم نفرت، عالم مجرد از زمان است. عالم علاقه‌مندی، از این دیگر دستم واقعاً بازتر نیست که از این واژه‌ها بتوانم بیشتر بیاورم. دیگر باید یکمی "خودرو" بزنید تو دل این واژه. مسئله روشن. مثلاً عشق ورزی به کسی. ساعت عشق ورزی، آن فضای عشق ورزی، فضای فوق زمان و مکان است. محدودیتی ندارد. وابستگی به زمان ندارد. وابستگی به مکان ندارد. یعنی عشق شما این‌جور نیستش که به واسطه زمانمندی، مثلاً توی یک سیکل ۱۰ دقیقه‌ای مثلاً فروکش بکند. تابع زمان نیست. مسلط بر زمان است. "مسیطر" بر زمان. از حیطه زمان خارج است. شما یک دانه سیب اگر داشته باشید، این تحت قوانین فیزیکی و تحت جبر زمان تعریف می‌شود. زمان اعمال می‌کند روی او قوانین خودش را. فاسدش می‌کند، خرابش می‌کند، بوی او را عوض می‌کند؛ ولی عشق تحت قوانین زمان قرار نمی‌گیرد که اگر گذشت کمرنگ بشود، ضعیف بشود، فاسد بشود. زمان او را از تو متلاشی بکند. فوق زمان. آن اگر به خود به واسطه زمان نیست، به واسطه اتفاقاتی است که در ظرف زمان دارد رقم می‌خورد. خود زمان این کار را نمی‌کند. مثلاً به مرور شناخت پیدا می‌کند نسبت به طرف یا به مرور مشغولیت‌های دیگری پیدا می‌کند به چیزهای دیگری از این علاقه فارغ می‌شود. مشغولیت شرطی به زمان ندارد. آن مال زمان نیست، مال مشغولیت است. آن هم به توجه برمی‌گرداند. به علاقه برمی‌گرداند. آن هم فوق زمان. توجه هم فوق زمان است. مشغولیت هم فوق زمان است. فوق زمان، فوق مکان. اصلاً انسان و قوای انسان و ادراکات انسان فوق زمان است.
دو و دوتا چهارتا، فوق زمان. کی‌ها دو و دوتا چهارتا؟ تا کی دو و دوتا چهارتا؟ از کی دو و دوتا چهارتا؟ جواب بدهید. "کی‌بردار!" چرا "کی‌بردار"؟ معقول مجردی هستش این اعداد و این بحث ادراکات این مربوط به این‌ها خیلی بحث‌های مهم است. خیلی کمک. قشر دانشجو. این‌ها صحبت بکنیم. از اینجا اگر وارد بشویم، خیلی مسائل حل می‌شود. دو و دوتا چهارتا. بعد کجا دو و دوتا چهارتا؟ تو در و شی. زیرش چی؟ چرا کی گفته بود؟ دو و دوتا چهارتا فوق زمان است. دو و دوتا چهارتا فوق مکان است. عشق فوق زمان است. فوق مکان است.
فیلم «اینتر استلار». اهل کتاب، یهودی؛ ولی دقت‌های علمی فیزیک توش خیلی بالاست. مفهوم خیلی عشق. عشقی است چیزی که فراتر از زمان و مکان می‌تواند گذر کند. شما اگر می‌خواهید پیغام بدهید به گذشته یا به آینده. شما الان خود مفاهیمی که تو ذهنتان است، فرض بفرمایید که مفهوم آب. مفهوم سیمان. مفهوم معادله دو مجهولی. دیفرانسیل. "شبه مفهوم" این‌ها را از جهت یادگیریتان، زمان‌هایش کی بود؟ به همین ترتیب بود که عرض کردم. تقریباً اول با مفهوم آب آشنا شدید، بعد مثلاً یک سالگی این‌ها. مثلاً آب را می‌شناخت؛ ولی مثلاً سیمان از چند سالگی آشنا شدید؟ آب از همان بدو تولد که آب می‌خواست مامانش گفته سیمان. درست است؟ اصلاً ساکت شدی از آن هفته با آن جمله سنگین.
خدمت شما عرض کنم که پس ما چون ذهنمان آغشته است با متضمن و متمکن. همه سیکلی می‌بینیم که باید یک عمری داشته باشد. در حالی که با همین مفاهیم که اتفاقاً باهاش انسم داریم، ولی به صورت انس اولیه نیست. مفاهیم عقلی. معقولات ثانیه. "ثانیه منطقی." معقولات ثانیه فلسفی. زمان و مکان آنجا به چه نحوی است؟ آثار زمانمندی الان آثار زمان تو این است که به شما عرض کنم، خود زمان نبود. آثار زمان خاطره‌ای است که از کودکی شما با مفهوم آب نهفته است و تقدم دارد مفهوم آب به نسبت مفهوم سیمان. خود آب و سیمان در فضای ادراکی شما تقدم و تأخری ندارد؛ ولی به حسب آن انسی که برای آشنایی با این مفهوم داشتید، که اثر زمانمندی است نه خود زمانمندی. مفهوم آب یک حال دیگری در شما ایجاد می‌کند در قیاس مثلاً با مفهوم دیفرانسیل. مفهوم دیفرانسیل وقتی می‌شنوی، یاد دانشگاه می‌افتی، خاطرات جزوه‌هایی که می‌دادی، گرفتی این‌ها. با کی‌ها بوده؟ کی بوده و این‌ها. درست شد؟ دیفرانسیل ماشین. بچه‌های خوبی. درست شد. با اینکه این مفاهیم در ذهن شما موجود است، ولی آن آثار زمانمندی باهاش، آثار آن کلی مفصل‌تر است که حالا اساساً خود صبح شب هم جدای از جنبه زمانی‌شان، یک حیثیت وجودی دارند در عالم بالا. خود زمان یک حقیقت وجودی دارد. اینجا فقط ظرف است. روز یک حقیقتش را ببینیم. ایام، "اذا سبتو رسول الله، الاحد امیرالمؤمنین، الاثنین الحسن و الحسین." یعنی چی؟ شنبه و یکشنبه؟ آقا خورشید را می‌چرخاندیم. ما اعتباراً به این گردش تو این ساعت از این ساعت به این ساعت شنبه بله، این وجود مادی دنیای اعتباریش این است. روز فراتر از این هم حقیقت دارد. حقیقت نفس الامریش یک چیز دیگر است. لذا تو خود برزخ هم ایام با همدیگر تفاوت دارند.
بعد خاطراتی در ظرف این ایام به واسطه این حقیقت شکل می‌گیرد. لذا روایت داریم که ابولهب روزهای دوشنبه عذاب ازش برداشته می‌شود. چرا؟ چون روزی که پیغمبر اکرم متولد شد و روز دوشنبه بود، یک لحظه خوشحال شد ابولهب. گفتش که خدا را شکر. حالا خدا را کنار قبول نداشت. خوشحال شد. گفتش که این برادر ما اجاقش کور است. این بچه به دنیا آمد. این بچه چون عبدالله از دنیا رفته بود، لااقل این بچه یاد این برادر ما را زنده می‌کند. مثلاً این برادر اگر رفته، بچه‌ای ندارد. این به جای آن خوشحال شد. نوبت تولد پیغمبر به پیغمبر هم که نور محض است. ذره نورانیش و اثر دارد چون در ظرف دوشنبه بود. اثر ملکوتی دوشنبه‌ها، در برزخ عذاب از آن دوشنبه‌ها برداشته می‌شود. دوشنبه‌ها، دوشنبه باز مثلاً ظرف زمان، ظرف صبح، ظرف غروب. چون فرعون صبح‌ها یک نوع گرفتاری‌هایی برای مردم درست می‌کرد، شب‌ها یک نوع دیگر گرفتاری برای مردم درست می‌کرد. لذا در ظرف صبحگاهی و عصرگاهی، عذاب‌های متفاوت. عندالله ماه رجب دارد، ولی نه حقیقت ماه رجب. نه در مورد ماه رمضان گفتند که نگویید: جاء رمضان، ذهب رمضان. چون از رمضان اسم من "اسماء الله رمضان" پیدا نکردیم. از بابم آن است. "اسماء الله" باشد. توجهات توحیدی. لذا گفتند اگر خواستیم رمضان آمد بگویید: ماه رمضان آمد. ماه رمضان رفتیم. رمضان اسمی از اسماء الهی است. حقیقت اسمیه دارد. حقیقت اسمیه شان اتحاد پیدا می‌کند با حقیقت اسمیه دوازده امام که تطبیق هم داده شده: "اِثنی عَشَر" به ائمه و "سنه رسول الله." سال پیغمبر، دوازده ماه، دوازده امام. "فاطمه و القدر." "الله نه لیلة القدر فاطمه است." لیلة القدر دو بخش: لیله، فاطمه است. قدر، الله. تأویلی همیشه فاطمه، خدا. بعد حالا خود اسماء این ذوات مقدسه اگر رویش کار شود. رودهای بهشتی چیست؟ انهار. نهر رجب، "نهر من انهار الجنه." همچین تعبیری.
اگر وارد بحث‌های سخت بخواهیم بشویم، من یک آیه باید بخوانم که کلاً اینجا همه یک هو بکشیم برویم. در سوره مبارکه نبا فرمود: "و سیرت الجبال فکانت سراباً." "فکانت" یعنی ای سارت. سراب می‌شود. سیرت. سیر می‌کند این جبال. "فکانت سراباً." اثر این سیر این است که در ظرف ادراک او، مخاطب و بیننده، این درک شکل می‌گیرد که این‌ها سراب بود. این‌ها قرآن است. به باطنش وقتی توجه شود، این است که این، اینی که تا به حال من تلقی داشتم نسبت به جبل، تلقی من تا به حال غلط بود. اینکه با آقا عرض کردم غلط بودی، چون می‌گفت نگویم غلط است. این از این بابت. تلقی من نسبت به این غلط بود. این سراب بود. من توهم می‌کردم این جبل است. من توهم می‌کردم این اثری دارد. من توهم می‌کردم این قدرت، مال این جبل است. این سنگریزه و این ریزش و این چیست؟ کوه می‌گویند وقتی می‌ریزد، رانش. این رانش مال کوه است. مال زمین لرزه، مال زمین است. این باران، مال آسمان است. این حیات این درخت، مال باران است. رئالیسم. مشکل رئالیسم حرفش این است که آقا، حرفی که در برابر سوفیست‌ها دارند می‌گوید: ما اصلاً واقعیتی نداریم. رئالیسم که نمی‌گوید. یعنی این حرف‌ها با رئالیست تناقضی ندارد. که ما که نمی‌گوییم واقعیتی نیست. ما می‌گوییم واقعیت این‌ها، اینی که تو می‌پنداشتی نیست. اتفاقاً با واقعیتش مواجه می‌شویم. نه، نه. ایده، ایده‌آلیس در ظرف ذهن من. همه حقایق موتنش ظرف ذهن من است.
خودش واقعیتی دارد. واقعیت دنیا چرا می‌گوید: یوم القیامة روز می‌شود؟ روشن می‌شود؟ فراوان است. "یومهم بارزون لله." بعد آنجا می‌گوید: "لمن الملک الیوم؟ لله الواحد القهار." آنجا بارز می‌شود، بروز می‌کند که مالکیت از آن خداست. همه مالکیت‌ها رنگ می‌بازد. الان مالکیت اینجا. من و شما می‌گوییم واقعیت دارد یا ندارد؟ مالکیت من. خود این اعتباراتی که ما اینجا داریم، در طول خود این اعتباراتی که ما اینجا داریم و واقعی می‌دانیم، این‌ها اصلاً به چه نحو واقعیت برایش درست می‌شود؟ بعد اثر ملکوتیش برایش بار می‌شود. آقا، من چهار تا آجر کنار هم می‌گذارم. صیغه مسجد می‌خوانم. همه‌اش اعتبار است. موسیقی مسجد من هم اعتبار است؛ ولی این الان می‌شود عندالله مسجد. شما حق نداری جنوب وارد این بشی. این آثار تکوینی که خدا بر همین اعتبارات ما مترتب می‌کند. در عین حال، اعتباری هم هست. ظرفش هم ظرف واقعیتش. ظرف واقعیتش ظرف ادراک شماست. آنی که تو می‌پنداری نیست. نه اینکه واقعیت ندارد. آن مالکیتی که تو تلقی می‌کنی، آن واقعیت ندارد. مالکیتی نیست. مالکیت واقعیت ندارد. مالکیت از آن خداست. الان تو این حجاب دنیا و تو این تاریکی دنیا هستیم، مالکیت‌ها را به خودمان نسبت می‌دهیم. نور "کتابی" معلوم می‌شود. این آن نیست.
غذای سحر است دیگر. سحر چیست؟ یک چهار تا طناب بود. این را برده بودند. طناب که واقعیت داشت. ماری که در ظرف ادراک مخاطبین بود، واقعیت نداشت. طنابش که واقعیت داشت. اشکال کار کجا بود؟ اشکال این بود که طناب را طناب نمی‌دیدند. طناب را مار می‌دیدند. معجزه آمد چکار کرد؟ بین کرد که این طناب است. ظهور نور است. آن نور خداست. می‌تابد بر این سحر که اساساً این عالم، عالم سحر است. عالم تاریکی. عالم القائات شیطان. خیالات. پیغمبر فرمود: زیباترین شعری که در عرب سروده شده، این است: "الا کل شیء ما خلا الله باطل." وحدت وجود. هر چیزی جز خدا باطل است. آخر هست یا نیست؟ باطل. باطل است یعنی آنی که تو تصور می‌کنی نیست. یعنی آن سولایی که ادراک می‌کنی نیست. همه‌اش وجه الله. "کل شیء هالك الا وجهه." آن جنبه‌ای که به تو استناد داده می‌شود، جنبه هالکش است. آن جنبه‌ای که وجه الله است، او می‌ماند. "کل من علیها فان و یبقی وجه ربک." و دو تا که نیستش که. یک "من علیها" داریم، یک وجه الله. همین که "من علیها"ست، تو حیثیت دارد. یک حیثیت "من علیها." یک حیثیت "شیئیت." یک حیثیت "ماهیت." یک حیثیت "وجود." یک حیثیت "وجه اللهی." قرآن است. وجه اللهش می‌ماند. حیثیت ماهویش می‌افتد. جبل نابود شد، فانی شد. فانی بود، "فانٌ". نه "یفنی". "فانن" همین الانش هم فانی است. تاریکی.
نور کتابی. بر عقل من، بر ادراک من، از این حجاب‌های ادراکی درآمدم. وجه الله را که دیدم، می‌گویم: بابا، این که جبل نبود. این که جبل نیست. "فکانت سرابا." این مظهر اسم "غدیر" بود. این مظهر اسم "عظیم" بود. این مظهر اسم خود "اسم" بود. این اسمی از اسماء الهی بود. با ایام ماه هم همین برخورد صورت می‌گیرد. آب را می‌بینی، تلقی سراب. همین: "اعمالهم کسراب بقیعه یحسبه الظمان ماء." سوره نور و جالب است. همان جا هم به همین بحث نور می‌پردازد. آن‌قدر تو تاریکی که دست خودش را نمی‌بیند. یعنی تلقی‌اش نسبت به خودش این است. "فانساهم انفسهم." یعنی چی؟ کدام ما نسبت به خودمان دچار نسیان می‌شویم؟ الان ترامپ خودش را فراموش کرده؟ قرآن می‌گوید خودش را فراموش کرده. کدام خود؟ خود وجه اللهی. نه خود "من علیها." خود وجه اللهی را فراموش. آنجا خودش را می‌بیند. بعد می‌بیند که این خود "من علیهاش" "کانت سرابا." ترامپی نبوده. روشن. عرض بنده مسئله جا می‌افتد. وجه اللهی جلوه می‌کند که این از او غافلی. معتاد است معتاد. جنبه وجه اللهیش اولاً که لم نجعل. "جعل الله الجبل بت."
جنبه حقیقی و وجه اللهی او، همین جعل الهیش است. بعدش هم هم جبل مراتب دارد، هم وطن مراتب دارد. این اوتاد رفت به وجه الله او که رسید، وسط به باطن. این باطن که رفت، جعل الله را می‌بیند. به باطن این باطن که رفت، اسم الله را می‌بیند. به باطن این باطن که رفت، الله است. بر الله و لا غیر. نفی الصفات را می‌بیند که می‌شود کمال التوحید فعال. یعنی خدا، خداست. فراتر از اعتبار اسماء او. فراتر از ادراک اسماء او و صفات او. او از همین ادراک همین اوصاف و برش زدن او در قالب این اوصاف و متصف کردن به این اوصاف هم بالاتر است. نور وقتی با خود نور مواجه می‌شوی، می‌بینی آقا نور، نور. بالاتر از حتی اسم نور. بالاتر از عنوان نور. خود نور را وقتی می‌بینی، می‌بینی بالاتر از این است که حتی بخواهم بهش بگویم درخشنده. درخشنده هم اگر به این بخواهد هم بشود، باز تنزل این است. نور، نور است. هیچی دیگر نمی‌شود برایش استفاده کرد. روشن است یا سخت است؟ نمی‌دانم. وقتش را بیشتر کنیم.
پس آقا، در این خطبه امیرالمومنین، خطبه امیرالمومنین علی بن ابی‌طالب علیه السلام، "یوم خطب بعد العصر." آقای بهرامپور، ابوالفضل بهرامپور، یک بار خاطره تعریف می‌کرد. جوان می‌گفتند که در جوانی، حالا جوانی یادم نیست چه سالی است. "ترجمه نهج البلاغه" می‌نوشت. خواب دیدم امیرالمومنین علیه السلام را. حضرت دست‌های من را این شکلی گرفته‌اند. مطالبی فرمودند امیرالمومنین. یکی از سؤالاتی که کردم، از امیرالمومنین پرسیدم که گفت: آن خطبه‌ها را داشتم ترجمه می‌کردم. پدرم درمی‌آمد. خطبه امیرالمومنین سنگین. گفتم: یا امیرالمومنین فدایتان بشوم. این‌هایی که می‌گفتید برای مردم تو سخنرانی عمومی، کسی هم حالی‌اش کلمات سخت بود؟ کسی هم می‌فهمید؟ حضرت فرمودند که کسی واکنشی که مثلاً نشان بدهد که نمی‌فهمد، نشان نمی‌داد. سؤال و جواب جالبی از امیرالمومنین علیه السلام.
خطبه خواندن امیرالمومنین روزی بعد از عصر، یعنی بعد از نماز عصر. "فأعجَب الناس من حسن صفته و ما ذکر من تعظیم الله جل و جلاله." مردم تعجب کردند از اوصاف نیکویی که در این خطبه به کار برد و آن چیزی که امیرالمومنین در تعظیم خدا بیان کرد. "قال ابواسحاق." ابواسحاق صدیقی می‌شود. "فقلت للحارث که حارث اعور." می‌گوید بهش گفتم که او "اما حفظها؟ حفظش کردی یا نه؟ فاملا علیها من کتابه." املا کرد به ما آنی که نوشته بود از خطبه امیرالمومنین. چه خطبه‌ای! دو صفحه است، ولی یک عمری باید آدم برود به این‌ها برسد.
"الحمدلله الذی لایموت." حمد مخصوص خدایی است که نمی‌میرد. چون تنها حقیقتی که موت ندارد در عالم، خدای متعال است. روایتش هم فراوان است، ادله‌اش هم فراوان است که حتی جبرئیل و عزرائیل و این‌ها را هم خدا قبض روح می‌کند. به عزرائیل می‌فرماید که کی مانده؟ می‌گوید: خدایا، جز من و تو دیگر کسی نمانده. چی؟ "مُتْ یا ملک الموت." یا ملک الموت، خودت را قبض روح کن. یا بمیر. یک همچین تعبیری. قبض روح و این موت. "کل نفس ذائقة الموت." مرگ برای آدم مجردات هم مرگ دارد. آن انتقال نشئه است دیگر. آن‌ها چون بدن دارند، بدن مثالی دارند، مرگشان به همین انتقالشان از قواعد بدن مثالی به عالم بالاتر، از دست دادن این تشعن خودشان در عالم مثال، تنزل در عالم مثال هم آن دیگر تجسمش بحثش جداست؛ ولی حضورشان بام عالم مثال بدن مثالی دارد. از این قواعد مجرد می‌شود. از این تنزل خارج. نه، از عقل که خارج نمی‌شود. الان امام که از دنیا می‌رود، یعنی چی می‌شود؟ امام که تو همین عوالم هست. امام انسش با قوانین عالم ماده را از دست می‌دهد. آن ملک هم انسش را با قوانین عالم مثال از دست می‌دهد. می‌شود مرگ ملک. آن بحث "صعق" بحث مَوْت نیست. آن "فَزَع" از مرگ و انتقال از نشئه است. مرگ هست، ولی برای برخی با فَزَع، برای برخی بدون فَزَع، برای برخی با "صعق" است، برای برخی بدون صعق است.
"آمنین" به بیان نسبت مقام وجه اللهیش که فنا ندارد که. به "الحمدلله الذی لایموت." تمام حمد از آن کسی است که موتی ندارد. یک جور هم مُشعِر به علیت هم هست. علت اینکه همه حمد از آن اوست، همین است که موت ندارد. کمال محض. حمد از آن کامل. ما بدانیم و ندانیم، هر چیزی را که حمد می‌کنیم، کمال او را حمد می‌کنیم. کمال او را حمد می‌کنیم، اولاً و به ذات، کمال از آن کامل محض است. تجلی آن کامل در این منظر را داریم حمد می‌کنیم. شما یک عکس زیبا را وقتی رو کارت پستال، چه عکس قشنگی! عکس که متن نمی‌کنی که. صاحب آن صورت را متن. صاحب آن صورت هم که تو این عکس نیستش که. عکس خوبی گرفته. این تجلی کار عکاس است. آن هم تجلی صورت چهره زیباست. تجلی، تمثل، تنزل. شما هر چیزی را تو عالم حمد بکنی، بدانی و ندانی، بخواهی و نخواهی، خدا را حمد. هیچ حمدی به هیچ کس دیگری. شأن کمالی خدای متعال چیست؟ که تمام حمدها از آن اوست؟ این است که "لایموت." چون انقضا ندارد. در چون به ذات است. چون از خودش است. چون مال خودش است. چون مالک این کمالات، خدا مالک کمالات خودش است. هم کامل، هم مالک کمال است. عاریه دست او نیست که تحویل بدهد. موت یعنی تحویل دادن. یعنی عاریه بودن. یعنی کمالی هست بالعرض و عاری است. باید تحویلش بدهد. مرتبه مادون و رفتن به فوق آفرین. که بخواهد مادون را رها کند به مافوق. البته خدا مادون مافوق دارد ها. در عین هم دارد. آره. چیست آن تعبیر در دعا که: "عالیًا فی دُنُوِّه و دانیًا فی عُلُوِّه." که می‌شود همان باز از ظاهر و الباطن. باز الاول و الآخر، در عین اینکه ظاهر باطن. در اینکه باطن ظاهر. از یک جهت شبیه خود شما. نفس شما. نفس شما هم ظاهر هم باطن. هم اول هم آخر. باطن بحث‌های مفصل. از یک لحاظ اگر نگاه کنی، عیان نیستش که. من بدن شما را می‌بینم. نفست مخفی است در قیاس با بدنت. از یک لحاظ دیگر نگاه کنیم، من اصلاً جز نفس تو نمی‌بینم. برای اینکه آنی که باعث شده من به تو رو کنم، با تو ارتباط برقرار کنم، که این چیزی که در بدنت است، نیستش که. این استخوان و رگ و چربی و غضروف نیستش که. من به تو رو می‌کنم باهات حرف می‌زنم. شالم بخورم با مرده که رفاقت نمی‌کنم. رفت و آمد نمی‌کنم. حرف نمی‌زنم. نفسش است که من را وادار می‌کند به ارتباط. رفاقت. این می‌شود ظاهر بودن نفس. هم باطن. هم خدای متعال از هر ظاهری ظاهرتر. از هر باطنی هم باطن است. اول و الآخر و الظاهر. تجلیات یکی و "لا تنقضی عجائبه." که دیگر ان‌شاءالله نمونه برای سال جدید.
خب دوستان، پوینتر بالاخره یکی دو ماهی که خدمتتان بودیم، زحمت بودیم، اذیت کردیم. خصوصاً شوخی‌هایی که برای فعال کردیم که البته از سر رفاقت و صمیمیت قابل رفاقت با دوستان نیستیم، ولی بالاخره حُسن همجواری. رفقا جوری با رفقا شوخی کنیم و از حوصله و تحمل و خلاصه سعه صدر رفقا تشکر می‌کنیم. بله، خلاصه آقا ما را حلال کنید. اگر سال جدید توفیقی بود و حیاتی بود، ان‌شاءالله خدمتتان هستیم در محضر این کتاب شریف. اگر هم نبود و خلاصه پایان کار ما بود و "یبقی وجه ربک." رفتیم آنجا، با هم ادامه می‌دهیم.
ما که چیزی حالیمان نمی‌شود. چرا از فرصت ماه مبارک استفاده کنیم و حالا لااقلش این است دیگر که از سحر ایشالا بهره‌مند بشویم. سحرمان به صرف سحری و خوراک و این‌ها نگذرد. ولو به نحو "موجبه جزئیه قلیله." دیگر بالاخره ولو به یک تسبیح، استغفار یا کمتر. خدا توفیق بدهد ان‌شاءالله بتوانیم بالاخره سحر را دریابیم. ولو به دعای سمات، دو خط از ابوحمزه. بالاخره این ادعیه‌ای که از خصوصاً ادعیه شب و سحر. خدا توفیق بدهد بتوانیم انس داشته باشیم. یک خلوت اجمالی هم اگر بالاخره داشته باشیم، نگذرد به اینکه فقط شب بخوابیم با این کثرات و شلوغی‌ها و دوباره پاشویم و سحر نماز دوباره بخوابیم و شب‌ها را از دست بدهیم. یک خلوت اجمالی اگر بتوانیم محاسبه اجمالی هم نسبت به حال و روزمان، وضعیتمان داشته باشیم که کجاییم و چکار می‌کنیم. خدا اگر توفیق بدهد، به هر حال این‌ها موجب توفیقات می‌شود. ما را هم از دعای خیر محروم...
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید صدوق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00