‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
**«انسان چیزی جز توجه نیست.»**
انسان چیزی جز توجه نیست. همین اگر روی این نکته فکر کنید، بحثهای عرفانی و نفسشناسی که بیشتر مربوط به عرفان عملی و وجدانیات عرفاست (شهود عرفا شاید خیلی به زبان علمی و اینها نیامده)، ولی میشود در بیانات ملاصدرا و اینها این را پیدا کرد؛ بحثهای نفس او و اینها. بحث دیگری که رساله الولایه و جاهای دیگر مطرح میکند، این است که در عالم دنیا، اقتصاد وجودی و ارزشگذاری شما با "توجهات" سنجیده میشود؛ با "ویو" گرفتن و تعداد توجه.
بسم الله الرحمن الرحیم. «الذی لَیسَ لَهُ فی أَوَّلِیَّتِهِ نِهَایَةٌ». خدا کسی است که برای او در اولیتش نهایتی نیست. یعنی چه "در اولیتش نهایتی نیست"؟ اوّل، عددی نیست؛ اولی نیست که بعد داشته باشد. همان نکتهای که ساعت قبل به شما عرض میکردم: ذات خدا مقابل ندارد. ذات خدا مقابل ندارد. اوّل او بعد ندارد، قبل ندارد، همشأن ندارد، کُفو ندارد. اولی که از او صادر میشود و میرود؛ بعد از سخنرانی که میکنم، صوتش اولِ منم. این صوت منم، کجا میرود؟ دست من است که چه بگویم، ولی دست من دیگر نیست که کجاها برود؛ از دست من خارج میشود. اولش منم، ولی من نهایتش نیستم. من دیگر با این حاضر نیستم که در همه مراتبی که میرود همراه باشم. او یک جاهایی فَرَانْکِشْت (فرانکشتاین) است در فلان لحظه، مثلاً پلان صحبت تو که حاضر نیستی با این فعلت. تو از فعل جدایی. اول هستی برای فعلت، ولی با فعلت دیگر نیستی. با تو شروع میشود، ولی با تو تمام نمیشود. خدا اولین چیزی نیست که از او صادر شود، بعد دیگر برود، مخلوق دیگر جدا شود. همه جا با تو خلقت کرده و از تو قائم است؛ «عَلَى کُلِّ نَفْسٍ». با تو قائم است، بر تو محیط است. مُشْرِفْ بر همه وجود توست؛ مُستولی است؛ در چنگ قدرت اوست.
«نَفْسِي بِیَدِهِ». از قسمهایی که پیغمبر زیاد میخوردند: «وَالَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ»؛ قسم به کسی که جانم در چنگ اوست. «یَحُولُ بَینَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ». خدا بین تو و ادراکاتت حائل است. بین تو و قلبت حائل است؛ «یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ...». میگویی "من با نور او خودت را دیدی و تصور که میکنی انسان حاضربود". بین خودت و آن انسان، حالا میخواهم بگویم، میگویی "من در آن ادراک حضوری او بین تو و ادراک حضوری تو، حائل است". با نور او و با بود او، خودت خودت را مییابی. و شهود او همین است که میفهمی که تا به حال که خودت خودت را دیدی، با او میدیدی و او را میدیدی. چون تلویزیون که میبینی، چه میبینی؟ روشن است که در تلویزیون چیزی غیر از نور نمیبینی. ولی اگر به ما بگویند آقا! چیزی جز نور ندیدی، میگوییم: درخت دیدم، کوه دیدم، حیوان دیدم، بز دیدم، هزار تا چیز دیدم. پاسخ این است: بابا، نور را در هزار جلوه دیدی. میگوید: جز نور ندیدم. «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ». در صفحه تلویزیون چیزی جز نور نیست. تمام این صفحه را پر کرده و جلوات نور است. در صفحه این عالم چیزی جز نور نیست. تمام این عالم را پر کرده و همه جلوات اوست.
شرط دیده شدن نور حسی نیست، چون غیر از ماست. وجوداً دوتاییم دیگر؛ یک نور است، یک ماییم. و ما جدای از او، جدایی هم معنا ندارد. ما خودمان جلوه همان نوریم. «نور غیر از ماست و من که خودم دیگر آن نور نیستم که من نوری را میبینم». آنجا شرط رؤیت، توی نور فوق حسی است که وجود و هستی است. خودم، اصلاً این خودم را یافتن و اینها همه با همان نور است. همه جلوه همان نور است. آن نور مطلق و این مراتب همین است. «اَلحِقنِي بِنُورِ عِزِّكَ الْأبْهَجِ». و ولایت ما را به آن نور میبرد. «یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ». همهاش تو نور است، همهاش نور است. این مشاهده خدای متعال هم، مشاهده نور مطلق به واسطه توجه به این ظلمت مطلق است. هرچه هست ظلمت است، هرچه هست عدم است. اگر این را توانستم ادراک کنم... (حالا نبودید، این را عرض کردم؛ خیلیهاتان نبودید.) ملاصدرا میفرماید: «اگر شب نبود، ما اگر میخواستیم به کسی بگوییم که این دیوار که میبینی به واسطه نور داری میبینی، قبول نمیکرد. اگر تاریکی نبود، کسی قبول نمیکرد. همه فکر میکردند روشنی یکی از اجزای خود این دیوار است.» و محال میشد، خیلی دشوار بود به کسی فهماندن اینکه این یک چیز دیگری است غیر از این دیوار و تو و او است که بین تو و اوست و حائل است و به واسطه او میبینی. روشنی تو هستی، همین است.
خیلی سخت است به کسی بگوییم: آقا، همه اینها خداست. به واسطه خدا، هرچیزی که درک میکنی به واسطه اوست. همه را پر کرده. الان نور جای خالی دارد؟ همهاش نور است. الان من و شما، تمام این کلاس نور بود دیگر، اما با چه دیدیم؟ جز نور. ولی التفات بهش نداشتیم. من فلانی را دیدم که مثلاً در اوائل بالا سیر میکرد، آمد پایین. من فلانی را ندیدم، من نور دیدم. درست است. ولی غافل بودم از اینکه نور دیدم. توجه نداشتم به آنچه دارم میبینم و «بَصَرُکَ الْیَومَ حَدِیدٌ». آنجا که رفتی، چشمت تیز شد، این پردهها را شکافت، میفهمی چه دیده بودی. میگوییم: «من میخورم، من دوست دارم، من بدم میآید». نسبت هستی میدهم به خودم. آن نور که آمد، منِی دیده نمیشود که بخواهی بهش نسبتی بدهی. توی تلویزیون میبینی، آدم کارشناس خبره میخندد، میگوید: «مگر کسی را توی تلویزیون میبینم؟ تلویزیون فقط نور است.» چقدر ساده است. چقدر فلانی را توی تلویزیون میبینم!
ابر بارانزا میگیرد، آتش گرما میگیرد. «بُورِکَ مَنْ فِی النَّارِ وَمَنْ حَوْلَهَا». قرآن: «بُورِکَ مَنْ فِی النَّارِ». مبارک از کسی که در آتش است. خدا در آتش یعنی چه؟ آتش جلوه درخت طوبی است. «بُورِکَ مَنْ فِی النَّارِ وَمَنْ حَوْلَهَا». آنی که توی آتش بود و دور آتش بود. ما کثرتگرا و کثرت فهمیم. موجودات متکثر میفهمیم: آتش داریم، چوب داریم، هیزم داریم. رابطه هیزم و آتش چیست؟ آتش توی هیزم است، هیزم توی آتش است؟ یا خود هیزم آتش است؟ آتش تمام این هیزم را پر کرده. تمام وجود این هیزم، این زغال را پر کرده تا جایی که این زغال بهش آتش گفته میشود، ولی آتش نیست. آتش، آتش است.
رابطه هستی روح خدای متعال با ما این است. تمام وجود ما را پر کرده، ولی ما خدا نشدیم، خدا هم ما نشدیم. حلول کرده؟ نه. من با او متحد شدم؟ جنبه جنبه مقرّبی دارد. بله، درست است. اینها همهاش ترکیب عین تناقض هم هستم، هم نیستم. همه دلیل میشود که هم هستم، هم نیستم. او متمثلش، مرکب و مادی است. این از برای نشان دادن این پرتو، این ذوق و زوعی که از آنجا تابیده و این بهرهمند شده است. این تعلق... ببینید، اساس قضیه توی این واژه "تعلق" است؛ عین ربط است. این مثالها از جهت عین الربطی کمک میکند. عین الربط آن تصویر با نور، عین الربط آن موج با دریا. ببین، موج، موج همان دریاست در یک جلوهای، در یک کنشی، در یک بروزی. و این عینِ ربط است. هیچ جدایی از آب و دریا نیست. این هیزم، این زغال با آتش، عین ربط است. هیچ استقلالی در برابر آتش ندارد. دوتایی نیست، یکی است. یک آتش است که در زغال جلوه کرده و زغال عین ربط و اتصال به این آتش شده.
امیرالمومنین چه میخواهند بگویند؟ این کلماتی که از امیرالمومنین در خطبه «البیان» یا جاهای دیگر: «من مکلمم در مهد عیسی، من فلانم، من کسیام که دریا را برای موسی شکافت، من فلانم، من فلانم، من فلان...» یا در زیارت جامعه، برخی تعابیری که هست: «مقام نورانیت امام... مَنْ عَرَّفَنِي بِنُورَانِيَّتِي فَقَدْ عَرَفَ اللَّهَ». کسی که من را در مقام نورانیت بشناسد، خدا را شناخته. «اَرَادَ اللَّهَ بَدَأَ بِكُمْ وَ مَنْ وَحَّدَهُ قَبِلَ عَنْكُمْ... مَنْ اَحَبَّكُمْ فَقَدْ اَحَبَّ اللَّهَ». من چه بگویم؟ الان این چطور میشود محبت به کسی، عین محبت خدا باشد؟ محبت فرزند؟ این اعتباری است. مجموعه معارف را با هم ببینیم دیگر. «وَ اَنفُسُكُم فِي النُّفُوسِ وَ ءَاثَارُكُم فِي الءَاثَارِ وَ اَجْسَادُكُم فِي الءَجْسَادِ». بدنتان بین مردم نیست. من بالاتر از این هم قبول میکنم. تمام آثاری که خداوند متعال خلق کرده در عالم، همه اینها به ید قدرت و تحت قدرت امام قرار گرفته. وجود یکی است دیگر. دو تا اگر باشد، الان تفویض یعنی چه؟ تفویض شده که خب آنجا در طول دو تا وجود مجزا را ما داریم در طول میگیریم. خب آن صحبت کردیم. همین که ذات مقابل ندارد. مقابل تعریف کردن برای ذات، محدود کردن ذات است. ذات یکپارچه و همه است. «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ». همه است: یکی است که همه است. صمد، همه دار وجود را پر کرده. برش نخورد.
ماده قوه است. ماده فیزیکی. ماده فیزیکی بازگشتش به دو تا چیز است: یا به قوه است یا به فعل. ماده فیزیکی ربطش با ماده فلسفی، اینها در واقع صورتی دارد. یک ماده، ماده فیزیکی، صورت و ماده تحلیل فلسفیش، لحاظ باش. به هر حال، خدا قوه ندارد. خدا فعلیت محض است. این عالم هم که ماده بازگشتش از ریشه به همان قوه است، ولی در خدای متعال راه ندارد. حالا اینها بحثهای مفصلی است که واردش بشویم. بحث هم کردیم البته، مفصل. چندین جلسه بحث رابطه خدا با عالم ماده. چی؟ پس خدا اولی است که نهایت ندارد. ما باید این کلمات را هم بفهمیم. یعنی چه «اولیه که نهایت ندارد»؟ این در طول بودن، اگر به این معنا بگیریم که از او به امیرالمومنین رسیده، این که نهایت پیدا کرد. خدا فاعل بود تا امیرالمومنین. (از امیرالمومنین به بعد دیگر امیرالمومنین فاعل نیست). امیرالمومنین دارد اثر میکند در این عالم به قدرت خدا. باید بگوید «به قدرت خدا». یعنی این دارد خدا میریزد به حسابشان و خرج میکند. تجلی، باریکالله. والله! خدا در بستر جان امیرالمومنین بروز و ظهور میکند. این میشود همان رابطه «موج دریا»، فعل خدا. دو تا تنزلی است. (نه، دو تایی سنی آزاد دینی و دین و آوایی را بخوانیم!) «وَلَا فِی آخِرِیَّتِهِ حَدٌّ وَلَا غَايَةٌ». اولیتش نهایت ندارد.
شما الان رابطه این (اصلاً برای فهم رابطه خدا با خودمان) رابطه نفس و بدن است. غوغا! تمام مدتی که داری حرف میزنی، اول در این تکلم کیست؟ جانت، نفست. در طول قرار دارد، ولی اولیهای که از دستش در میرود. یعنی وقتی تنزل داد به بدن، دیگر از این به بعد با بدن است. یا از همان وقتی که بدن دارد ارائه میدهد، همهاش از نفس قاهر مطلق سوار مطلق. چیزی جز اراده نفس نیست. هرچیزی که میآید، نفس است که دارد میدهد. این نیست که به گنج ذهن بدهد، بعد دیگر بدن از ذهن میگیرد، تخلیه میکند، دیگر نفس دیگر همه کاره نفس است. اولیهای است که آخر ندارد. آخری هم هستش که اول بوده. هم اول، هم آخر. در نمیرود از دستش، منفک نمیشود ازش. توی ارزش قرار نمیگیرد. «بکشش، من تو را آفریدم، منم تو را میکُشم.» ولی تو رابطه نفس و بدن که این شکلی نیستش که کلمه از دست شما در نمیرود.
جان چقدر ممکن است؟ اولیه جسمانی ویروس بودن روح اسپانته الحدوث. روح نیست، جسمانیهالحدوث. مال انسان از جسم حادث شده. علی قاهر مثلث از جسم حادث نشده. اینها را ما ترم قبل بحثهای رابطه نفس و بدن را گفتیم. اگر حوصله داشتید (در بیست ساعت چقدر حوصله کردید گوش بدهید)، عنوان «مرگشناسی» آنجا از بدن حدوثش به چه معناست؟ بحث مفصل میگذرد. میگوید: «جان هم ندارم. سهشنبهها و چهارشنبهها دو روز با همدیگر دوازده تا کلاس دارم، سه تاش که فقه است، همهاش توحید است. وقتی برمیگردم خانه، بچهها گریه میکنند، یاد خدا میافتند.»
«وَ لَا فِي آخِرِيَّتِهِ حَدٌّ وَ لَا غَايَةٌ». آخری است که آخرش به معنای حد و غایت نیست. آخر شد؟ آخری که حد دارد و غایت دارد، به معنای قبلیها نیست. نفر آخر، یعنی آخر بودنش به اینکه قبلیها نباشد. آخر دنیایی. ببین، ما همه کار امیرالمومنین در خطبه این است که ذهن ما را با این مفاهیم، از این مفاهیم (با انسی که انس مادی که داشتیم و ذهنمان آلوده شده به جنبههای مادی مفاهیم ذهنمان) از این آلودگیها دربیاورد. تمام این مفاهیمی که در مورد خدای متعال ما تصور میکنیم، باید خالی بشود از آن چیزی که تو بستر این چیزی که درک میکنی. رازق، ولی ما درکمان در مورد رزق آلوده است به آن چیزی که اینجا میبینیم. محبت، درک ما آلوده است. ما محبت پدر دیدیم، محبت مادر دیدیم، محبتهای نیازمندانه دیدیم، محبتهای منفک دیدیم. هست و غیر من است و غیر من به من محبت دارد. نه چیزی که حقیقت چیزی باشد، ارتباط محبتیاش ارتباط اصل و فرع باشد.
ما الان رابطهمان با پدرمان، رابطه اصل و فرعی نیست. پدرت میرود. شما هستی در عرض پدرت، مبدأ ماده خلقت شما هست، ولی در عرض شماست. دست بابات هم بلند میکنی. مثل فیلم «برادران لیلا». میخواهم تو گوشش او را بزنم. بابات هم باباش را میزدی! این کارها چیست؟ آخرالزمان چرا آدم دیگر باباش را هم نمیتواند بزند؟ مبدأ شما هست، ولی در عرضی هستید. اصل و فرع نیستید با هم. ولی رابطه بدنت با روحت، رابطه اصل و فرعی است. ذهن شما، گنجینه عقل شما و آن چیزی که در ذخایر عقلی شماست، اینها همه فرع است. آن اصل است. و هرچیزی که میآید، از آن مست در میآید. این آیه را که ساعت قبل برای شما خواندم: «إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ». عرض کردم اگر قرآن پنج تای ازش بماند، این جزء آن پنج تای قرآنی است. «إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ». هیچ چیزی نیست جز اینکه نازل شده. همه به قدر رفته و خزائن دارد پیش خدا. همه اینها «تنزلات خزائن» است. همهاش تنزل. همهی اینهایی که اینجا میبینی، تنزل است. این درخت، تنزل درخت است. تنزل است. خیلی مهم است این. همین بحث تجلی. نه اینکه اینجا درخت داریم، آنجا هم درخت داریم. درخت اینجا تنزل درخت آنجایی است. همه اینها با قدر نازل شده. «أَنْزَلْنَا إِلَيْكُمْ لِبَاسًا». این لباس شما نازل شده. لباس این نیست: با پنبه بوده، برداشتیم. کتان بوده، اینطور بوده، آنطور بوده، ترکیب شده پیرهن. این تنزل لباس است. نازل کرد. ترجمه نمیکنی که نزول. چون از جایگاه بالایی است. چون «مِنْ عِنْدِ اللَّهِ». چون از قدرت خدا دارد میآید. حقیقت عالی، آن بالا نیست. منتها کسی که دارد اعطا میکند، در جایگاه بالایی است.
میگوید: آقا! من این... همین تنزل معنای «اعطایی از جای بالا» میشود تجلی. تنزل آب، تنزل از جای بالا نیست. برای اینکه از مرتبه بالاتر وجودی نیست. منطقه رفعت «وَالْدَیْنی» نیست. وجود تنزل. هرجایی که از یک بالایی به پایین باشد، میشود این تنزل بالا به پایین. یک وقت بالا به پایین نیست که هر دو از حیث مرتبه و نشئه مساوی است. میشود تنزل آب که این را اصطلاحاً بهش میگویند تجافی. که آن وقت اگر نازل شد، دیگر بالا نیست. این نکته را دقت کنید. تفاوت تجلی با تجافی این است: در تجافی، وقتی از بالا میآید پایین، پایین که باشد، دیگر بالا نیست. باران که میآید، باران یا بالا یا پایین است. از بالا میآید، ولی وقتی از بالا آمد، دیگر بالا نیست. این میشود تنزل حسی و مادی. آن تنزلی که از حیث مبدئیت دارد میآید، او دیگر تجافی نیست، او تجلی است. تنزل قرآن این شکلی نیست، تنزل امر این شکلی نیست. پایین که هست، بالا هم هست. مثل تنزل مفهوم از ذهن شما به دهان شما. الان این صحبتهایی که من دارم میکنم، توی ذهن من هست یا نیست؟ وقتی میگویم، ذهنم خالی میشود؟ این تنزل و تجلی آن «إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ» است.
همین است. برای اینکه اگر قرار باشد خالی بشود که دیگر خزائن نمیشود. تفاوتش با باران این است. حد و معنایی دارد. چرا این استعاره؟ نه، چرا آن استعاره؟ بیایید از فضای تحلیل نرویم، در فضای تحلیل بمانیم. اگر قرار است ببینیم الفاظ میرساند معنا یا نه؟ «إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ». باغ، پس این خزائنی است که بقا دارد. خزائنی است که وقتی ازش نازل میشود، بالا هم هست و پایین. علم خداست. فقط میدانیم نسبت این بالا یا با این پایین. نسبت باید کشف بشود دیگر. نسبت ما با نفسالامر همچین نسبتی است. نسبت تجلی. نسبتی است که ما اگر اینجا هستیم، نازل شده یک حقیقت باقی «عِندَاللَّهِ»یم. او هم آنجا هست، اون تنزلش به معنای خالی شدن و خزائن نیست.
رابطه خدای متعال و موجوداتش هم همین است. رابطه تنزلی رابطه تجلی است. این است که همه جا حاضر است، این است که با همه چیز هست. این است که اول است و آخر، ظاهر و باطن. از آیات سخت قرآن: «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ و َ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ و َهوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ». دشوار است این. خیلی عظمت میخواهد. خدا همانقدر که در عرش هست، در ماده هست. خیلی مطلب دشواری است فهمش. همانقدر که خدا ادراک حضوری احاطی در عرش دارد به موجودات، در فرش هم همان احاطه را دارد. مغز آدم میترکد. تضعیف بشود، وجود ضعیف میشود در تجلی، ولی متجلی ضعیف نمیشود. این به نحوی همین را شما توی ساختار ادراک خودتان هم دارید دیگر. که معقولت میآید متخیّل میشود، متخیّلت موهوم میشود، موهومت میآید به بیان محسوس میشود. آن معنا ضعیف میشود، ولی این معنا که زائیده و فعل شماست، قدرت شما توی تمام مراتب چه تغییری نکرده؟ احاطه و حضور هیچ تفاوتی ندارد. همانقدر با آن مفهوم معقول هستی که با مفهوم متخیّل هستی. با اینکه متخیّل از معقول ضعیفتر است، متخیّل از معقول ضعیفتر است، ولی شما ضعیف نشدی وقتی از معقول به متخیّل آمد. قدرتت یکی است، احاطت، حضورت یکی است.
معارف ناب اهل بیت اینها توحید ناب است. حوزه باید اینها اصل حرفش، مقدمات بحث. هرچه بروید جلو، اینها را توش با آیات و روایات پر کنید. بعد انسان اینها را در درون عالم ربانی میبیند. یعنی اینها را از «مِنَ اللَّهِ». «شهدالله انه لا اله الا هو و الملائکه و اولواالعلم». که شهادت بدهد به اینکه لا اله الا او، لا اله الا او. در تمام این شاهد است که چیزی جز او نیست، جز او نمیبیند. غایت طلبگی ماها باشیم به این سمت حرکت کنیم، انشاءالله.
«الذی لم یسبقه وقت». وقت بر او سبقت نمیگیرد. خیلی دوست دارم که خب تک تک این عبارت را بخوانیم، هم حالم دیگر واقعاً جواب نمیدهد و جون ندارم، و هم وقت کلاسمان جواب نمیدهد. یعنی تمام ترممان میشود همین خطبه. هرچند که کلمات تمام عمرمان هم بشود این خطبه کم است و کفاف نمیدهد. آنقدر که این خطبه معارف دارد. ولی بیشتر انس داشته باشیم با معارف اهل بیت و این روایات. مطلب نصفه و نجویده بماند.
«الذی لم یسبقه وقت و لم یتقدمه زمان». خب، زمان وصف فعل اوست. وقت در برشی که در فعل او رقم میخورد معنا پیدا میکند. برای همین چون ذات او سابق است بر فعل او، فعل او هیچ وقت سابق بر ذات او نمیشود. و زمان در مرتبه فعل خدا معنا دارد. وقت در مرتبه فعل خدا معنا دارد. هیچ وقت فعل خدا بر ذات خدا حاکم نمیشود. امام خمینی شد. امام خمینی را فهمید. همین.
اگر انسان بفهمد «از آمریکا به آمریکا». کشک. در آمریکا یک ظهوری است از مظاهر فعلیه خدای متعال. به چی غلبه دارد؟ شیطان مظهر افعال الهی است دیگر. اثر اسم هو المُذلَّ است دیگر. در بستر وجودی کی؟ بستر وجودی ابلیس، بستر وجودی شمر. نه، تو کجا اسماءالله ببینی دیگر. اسم المذل دارد دیگر؟ ندارد؟ این یکی هم مطلب ایشان این است که مثل کلمه یستَهْزِئُونَ میماند دیگر. «اللهُ یَسْتَهْزِئُ». یستَهْزِئُ داریم ولی جز اسماءالله که نداریم. یا مستحضر. مثلاً یکم این را استحضار کن، بخندیم در استندآپ به مراتبی میرسیم. حالا الان اسم مزِل را پیدا نکردم. جز اینکه برای زدم توی نور، چهارصد و خردهای خروجی داد. حالا باید نگاه کنیم چیست. یا مُذلّ، یا مُضحک، و یا مُبکی، یا مُضِل، و یا مهدی. دعای اسما میمیه محمود کفعمی در مصباح آورده. تو اسماءالحسنی دیگر. خدای متعال در مرتبه افعال به اقتضا عمل میکند دیگر. جایی که اقتضای ضلالت است خدا اعطای ضلالت میکند. اقتضائش معلول خلق اوست. نسبت داده نمیشود بگو. نسبت داده نمیشود اقتضا به آن قابل است. او دریافت نمیکند هدایت را.
خدمت شما عرض کنم که ادامه روایت: «سبقت داره زمان نداره». زمان وصف فعل خداست. لذا وقت در مورد ذات خدا زمان قابل فرض است. زمان سبقت یعنی اینکه میگوییم «از کی خدا خدا بوده؟» شما میخواهید یک نقطه زمانی را به عنوان مبدأ لحاظ کنید و ذات را ببرید توی آن بگنجانید و آن زمان را متقدم بگیرید بر ذات. در حالی که شما هرچه از زمان میفهمید، به واسطه افعال الهی است. وصف افعال الهی است. قرین افعال الهی است. از کی؟ «کی» مال فعل است. «خدا کی سازه». خدا فوق «کی» است. کی با او «کی» شده؟ این العَینُونِیَّه و کَیفُ الکَیفِیَّه. عینونیه کیفیت و کیفوفیت کرده. کیفیت مال فعل اوست. کیفساز است. ما چون نمیتوانیم تصور کنیم چیزی را خالی از کیف، محدودیت فهم ماست. مجرد از کیف چیزی نمیفهمیم. مجرد از زمان چیزی نمیفهمیم. یک چیزی که فوق زمان است، نمیفهمیم. اگر خوب تحلیل کنیم، میفهمیم. ما دو دو تا چهارده تا را میفهمیم. فوق زمان است. از کی دو دو تا چهارده تا؟ از کی تا کی دو دو تا چهارده تا؟ قشنگ میفهمی که فوق «کی» است. از آن وقتی که «کی» نبود که «کی» باشد، دو دو تا چهارتا. وقتی که «کی» نباشد که «کی» باشد.
ثمرات بهش توجه نمیشود. مثلاً عالم مثال، عالم مجرد از زمان است. خدا به ملائکه امر کرد: «سجده کنید». به کی؟ خب، خدا امر کرد به ملائکه. به کی؟ دوتایی؟ اینها سجده کردند یا نکردند؟ چه عالمی سجده کردند؟ عالم مثال. آن عالم زمان دارد یا ندارد؟ عالم فوق ماده. در عالم فوق ماده سجده کردند. ما الان این را به شکل فعل ماضی میفهمیم. تلقی غلط است. سجده کردن ندارد. جان. ظهوریام دیگر. «کنتم نبینا و آدم بین الطین و الماء». پیغمبرم بعد آدم یا بعد که آدم نیست. آفرین. آهنگ خلقت نور. سجده کردند و سجدهای نبود که تمام بشود. لذا پرسید که: آقا، چطور میگویید؟ چطور آن حدیث فوقالعاده و حدیث محشری که در «احتجاج طبرسی» نقل میکند، حدود هجده صفحه بیست یهودی آمد از امیرالمومنین پرسید: «چرا فضیلت قائلی برای پیغمبرتان؟ تک تک انبیا را، آدم را، نوح را، عیسی و موسی را. تک تک امیرالمومنین فضایل رسول الله را بین انبیا گفت. گفت برای چی برای پیغمبرتان ارزش قائلید در قیاس با آدم؟ مگر آدم کسی نبود، ملائکه برایش سجده کردند؟» فرمود: «اگر ملائکه بر آدم سجده کردند، پیغمبر ما کسی است که «إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ». دوام سجده کردن. این را دوام صلوات میفرستند. و فرق است صلوات و سجده. تازه آنجا هم به ملائکه امر کرد، اینجا خودش با ملائکه صلوات میفرستد. امیرالمومنین توی «نهجالبلاغه» این عبارت را دارند که هنوز که هنوز است در سجودند ملائکه، هنوز هم در سجودند. و هنوز که هنوز است شیطان در سجده نیست. شیطان و اعوان و احزاب و جنودش. آفرین. این تنزل لامصب کارایی میکندها. عرض کردم بحثهای علامه، باید جنبههای تمثلیاش فهمیده بشود. این است که باید از زمان این را عاری کرد. این یک حقیقتی است در حق انسان. یک چیزی نبوده، رخ داده، تمام شده. این انسان علی الدوام به این شجره منهیر رو کرده. لذا تو روایت دارد فلسفه وضو همین است: صورت را میشورند، دستها را... اینها را بخوانید. چرا در قرص نزول به یک معنا هست، علی الدوام این قرص نزول برای غسل صعودی همراه «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا». به هر حال، بالاخره یک زمانی میرسد که دیگر «إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ». سیرورتش به سمت خداست. آن سیرورت هست. به یک معنا زمان هست. به یک تنها زمان چون وصف حرکت. و حرکت بعد از این هم در عالم بعد هم هست. حرکت از قوه به فعل. و ما حتی در قیامت هم ممکن است این حرکت را داشته باشیم. بحث حرکت جوهری باید سر جای خودش بحث بشود. به حسب هر... ولی زمان آنجا با زمان اینجا فرق میکند. آنجا به حسب اینجا بیزمان، لذا امری که آنجا شده امر مقید به زمان نیست. همیشه امر به ملائکه برای سجود آدم همیشه است. تا ملک، ملک است و تا آدم، آدم است، باید سجده کند. آفرین.
تقرُّب زبان بر اثر بالاترش است. ما الان به زبان پایین کار داریم. این زمان وقتی که حضرت آن «شالش» جای تعبیر به «خرید» دارد. جای تعبیر به «سال» دارد. تعبیر «یوم» دارد. «خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ». این همان است که تنزل دارد. «إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ». این زمان نازل شده. آن زمان، این روز نازل شده. آن روز. خورشید و ماه هست به معنای اسم الله. تمثّلات برزخ. خدمت شما عرض کنم که همه چیز هست. آقا، آن طرف اینها همه اسماءالله است. این گوشی اسماءالله است. اینها اسم است. چیزی خارج از همه عالم رسمالله پر کرد. «بِأَسْمَائِكَ الَّتِي مَلَأَتْ بِهَا أَرْكَانَ كُلِّ شَيْءٍ». ادعیه ماست. اینها عرفا نگفته.
«بِأَسْمَائِكَ الَّتِي مَلَأَتْ بِهَا أَرْكَانَ كُلِّ شَيْءٍ». همه هستی اسماء الهی است. این گوشی چیزی جز اسماءالله نیست. یاسمین بصیر، ضابط، کاتب، فلان فلان. «أَرْكَانَ كُلِّ شَيْءٍ». اگر باشد، اسم ظهور کرده. آن چیزی برای خودش نداشته. ارک، ارکان پر کرد. این شدیدتر است. از ریخت انداخته شئ از شیئیت انداخته. شیء، ارکان شیء که آن ارکانش را هم خدا با اسمایش پر کرده. بحث بکنیم یک تنزّه لطیفی تو این عبارت تنزیه کرده. خدا را از نقایص شیءِ ارکانِ این گوشی هم همین است. لذا آقا ما تو عالم برزخ گوشیها داریم. با تشدید روی خوبیش این است که هر جلسه تقریباً یک خط میخوانیم. الحمدلله حرکت میکند این بحث. چی میخوانیم ما دقیقاً؟ خیلی دوست دارم بدانم از این کلاس چیست؟
و صلی الله علی سیدنا محمد.
به حسب این زمان همیشه عالم ماده را طی کن. به این معنی نیست که اگر بحثهای آن سوی مرگ ما را عزیزان ریاضیدان بود، بردار فرستاده بود بخواند. این نسبت زمانی یک به پنجاه هزار که آنجا میگفتیم، بردار فرستاده بود که این بردار میآید بالا، هی زاویه مثلاً سی درجه باز میشود. بعد این دو طرف خط و پایین کشیده بود. دو طرف خط بالا کشیده بود، میگفتش که این همان زاویه سی درجه است. تو پایینش اگر بخواهد از اینجا برود آنجا، مثلاً پنج سانت است. اگر بخواهد بیاید بالا از آنجا برود آن بالا میشود پانزده سانت. گفت: «بگو این را تو نسبت سنجی که مثلاً تو دنیا تو سه ثانیه میتواند مراتبی از قرب برسد که خیلی قشنگ حواله میرود بالا.» قوس صعود انسان است دیگر. این عالم ماده است. قیامت ضعیفتر است. تحول و حرکت توی حق ماده است. تبدل توی حق این عالم تبدل است. آنجا عالم ثوابت است. آنجا هرچه هست، ثابت است. اینجا همه چیز در تغییر و اصل حرکت اینجاست. تحولش راحتتر است. اینجا لا اله الا الله یک استغفار از جهنم میبرد تو بهشت. آنجا همه چیز ثابت است. این تبدل، این حرکت است. ده هزار سال طول میکشد تازه بروی تو جهنم. این چقدر طول میکشد که یک لا اله الا الله دارد ظهور کند؟ هزاران سال میگذرد که این به مدرسه ظهور برسد.
در حال بارگذاری نظرات...