‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین. صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی القاسم المصطفی محمد. اللهم صلِّ علی محمد و آل محمد و عجِّل فرجهم و العَن اعداءَهم اجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.
«و لم یقه علیه الاوهام فتقدره شبحا مماثلا». بر او اوهام واقع نشد تا او را در یک شبح مماثل تقدیر کند.
جلسه قبل این عبارت را توضیح دادیم: «و لم تدرکه الابصار فیکون بعد انتقالها حائلا». چشم به او ادراک پیدا نکرد تا اینکه بعد از انتقالش بخواهد حائل باشد؛ یعنی خدای متعال هر چیزی وقتی به چشم میآید متحول میشود؛ دیگر از آن حالتی که در چشم است، وقتی چیزی واقع میشود، معکوس میشود. کلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) یا ناظر به فهم مردم بوده یا نبوده. عرض کنم که حضرت مطالب عمیقتری را مدّ نظر دارند. به هر حال، این قضیه جنبههای صوری دارد و جنبههای باطنی هم دارد؛ چون به هر حال در چشم هرچه که میآید، به یک معنا تحول پیدا میکند از آن چیزی که هست؛ چون در واقع این به معنای خطای در حس نیست. آدمی با امر محسوس وقتی مواجه میشود، امر محسوس را درست میبیند؛ ولی امر فوق حسی اگر بخواهد در حس ادراک بشود، باید تحول پیدا کند. امر مافوق حس به حس نمیآید. اگر مافوق به حس آمد، الا و لابد متحول میشود. این روشن است. مافوق حس اگر به حس آمد، الا و لابد متحول میشود. این یکی از معانیاش هم همین است که در چشم وقتی منعکس میشود، معکوس میشود، متحول میشود، به شکل تصویری در میآید.
حالا این «حائلا» را بعضی «خائنا» قرائت کردهاند که معنای متمثل در قوه خیال (خائن) پیدا میکند. «حائل» یعنی حاجب. حائل میشود؛ آن چیزی که خود آن تصویر باز حائل میشود از یک امر بالاتر؛ یعنی حائل برای مواجه شدن با جنبههای باطنی شما همین صورتی است که دارم میبینم. معانی مختلفی است که میشود توی این عبارت مدّ نظر قرار داد؛ چون تنزل پیدا میکند؛ یعنی هر مواجه شدن با صورت یک چیزی، چون تنزلش، جنبه حسیاش، این حائل میشود از آن لایههای باطنیتر برای مواجهه با لایهها. شما با خود امور معقول هم که مواجه میشوید، همین است دیگر: ببینید الان دو دوتا چهارتا. ما اول "دوتا" را چه شکلی یادمان دادند؟ بلد بودیم از عالم ازل؟ اول دو تا سیب به ما نشان دادند، دو تا گلابی نشان دادند. دو تا چوب مثلاً اول به ما نشان دادند. برای ما تصور "دو" سخت بود دیگر! ما "دو" را الا و لابد در قالب متمثل "دو" در قالب معدودش تصور میکردیم. خیلی گذشت توانستیم عدد را از معدود مجرد کنیم. یک سال، دو سال، پنج سال گذشت که توانستیم معادله چندمجهولی حل کنیم. بعد رسیدیم به معادله چند مجهولی. بعد "ایکس" میگفتیم که اصلاً عدد نبود، ولی ما با آن معامله عدد میکردیم. "ان" میگفتیم و هیچکس نمیدانست "ان" یعنی چه، چند سال دنبالش بودیم. وقتی جنبه تجردیاش قوی شد در معقول، ما میتوانستیم تصورش کنیم بدون هیچ کدام از جزئیاتی که دخیل در تصور در قوه وهم است. قوه وهم هی میخواهد جزئیاش کند. شما ریاضیات عقل را قوی میکند. به این دلیل، مرحوم نراقی هم در «معراج السعاده» خیلی تأکید میکند، میگوید آن کسانی که میخواهند از «لذایل عقلی» نجات پیدا کنند، باید ریاضی و هندسه (حساب) بخوانند. خیلی کمک میکند. بچههای ریاضی به امور معارفی هم شایقترند، هم مستعدترند برای فهمش. معمولاً هم بچهها و بچههای مهندسی و ریاضی و اینها که میآیند، طلایی میشوند. آمادگی درکشون قویتر است. طلبههایی هم که ریاضی خواندند، معمولاً موفقترند. ریاضی دانش بسیار شریفی است. مرحوم علامه طباطبایی ایشان تأکید کرده بودند که: «اگر میخواهی فلسفت قوی بشود، ریاضیات بخوان.» کتاب معرفی کرده بودند که این کتاب را بخوانید؛ چون ریاضیات قوه عقلانیت را قوی میکند. مفهوم را از چنگ وهم و خیال درمیآورد. نمیگذارد به چنگ قوه خیال بیفتد. فلسفه همین شکلی است دیگر! ما اولین باری که کلاس فلسفه (وجود و ماهیت) گفتند: «آقا هرچیزی دوتاست.» من تا مدتی کمپرس شده بودم که یعنی چه «هرچیزی دوتاست». یک وجود، یک ماهیت. تا مدتی هنگ بودم. وجودم کجاست؟ ماهیتم کجاست؟ بدن، ماهیتم، کجامه دقیقاً؟ بعد میگویند: «وجود بر ماهیت عارض شده یا ماهیت بر وجود؟» به افتخار فلانی دست بزن. جانم! خدا دارد باهاشون صحبت میکند.
بعد از انتقالش به آن مفهومی که دارد میبیند، آن از سنخ مفهوم نیست؛ آن چیزی که با آن مواجه میشود، یک عارض است؛ مثلاً در دیدن دریا که حالا در دریا مثلاً چه چیزی میبیند و اینها، اینها از سنخ مفهوم نیست. اینها وجدانیاتی است که او را با مصداق مواجه میکند و ابزار درکش هم فوق حس است. واقعاً میبیند ولی دیدنش با حس نیست. دیدن واقعاً دیدن است. اصلاً دیدن واقعی همان است. کسی که به آن دیدن میرسد، میفهمد که این دیدنهای حسی دروغ بود. با بستر ظاهری نیست. با قلب است. انتقالش هم با این واسط نیست. حتی اگر انتقال را ببندند باز میبیند. او به هرچه نگاه میکند میبیند. به هرچه هم نگاه نکند میبیند. برای اینکه در علم حضوریاش دارد میبیند. مثال سادهای که معمولاً آقایون میزنند و کمک میکند، مثال مادر جوانمرده. این مادر جوانمرده، نمیدانم دیدید تا حالا یا نه، پدیده عجیبی است. مادر یکی از شهدا به من میگفت: «من هر جوان ریشویی که میبینم، گریه میکنم. به یاد پسرم. لباس پاسداری میبینم، به یاد او گریه میکنم.» او را در همه میبیند. گفت: «من شماها را میبینم، یاد او را میبینم.» شما نیست. آن علم وجدانی حضوری شخص است که فائق و غالب است حتی بر ادراکات حسی. و ادراکات حسی وقتی میخواهد بیاید، انتقال پیدا کند به این قوای درونی او، در تمام این قدمها آن علم حضوری او دست این را گرفته. پیام و محتوا را بهش میگوید. ولایت دارد. میگوید: «تو اینی و اینگونه منتقل شد.» آن انتظامی که در قلب حاصل شده برای ولیّ خدا که قلب او متوجه خداست، (مَنْ سواک منحرف الحقنی بنور عزک الازهج فاکون لک عارفا)، اینها همه مال ادعیه است. بافتههای عرفا... (الحقنی بنور)، یا قبلش میگوید: (حبّ لی کمال الانقطاع إلیک حتی تخرق ابصار القلوب). هجوم ابصارالقلوب. بعد تازه تخرق (فایلش ابصار القلوب است). ابصارالقلوب خلق میکند هجوم نور. نه اینکه حجاب کنار میرود و میبیند. دقیقاً برعکس آن چیزی که ما تو عالم حس داریم. چشم بصر فاعل نیست، منفعل است. بهش نشان میدهند میبیند. در عالم ماوراء حس چشم بصر فاعل است. چشم بصیرت فاعل است. این خلق میکند حُجب نور «فتّصل إلی معدن عظمتک و تُصبّح ارواحنا». و خود از نورانیت خودش است که این پردهها را کنار میزند. «و تصبح ارواحنا معلّقة بقدسِک». بعد میگوید: «الحقنی بنور عزک». به آن نور منتقل شد که دیگر شهود ذات است. «فاکون لک عارفاً و انسواک منحَرفاً». دیگر غیر او نمیبیند. هیچ در و دیوار و درخت و... حالا یک وقت در مرتبه فعل (توحید افعالی است) که مطلب ضعیفترش است. یک وقت اسم و صفات و کمالات است. یک وقت توحید ذاتی است. نمیماند غیر از او. نه اینکه درختی هست ولی مثلاً حیاتش از خودش نیست. تا قبلش درختی میبیند. درختی هست حیاتش از او نیست. درخت هست ولی هی او... این توحید اسمایی است. توحید ذاتی این است که درختی نیست جز او نیست. این وحدت وجودی است که صداها را درمیآورد. حالا این وحدت یا وحدت حسی است. وحدت حسیه به معنای اینکه از جنس عشقی که او دارد، مثل مجنون که جز لیلی نمیبیند. یا وحدت مشهود یا وحدت شهودیه. وحدت شهود که اینها وحدت شهود است. وحدت مشهود: آیا وحدت مشهود عشقی حسی با وحدت مشهود عقلی یکی نیست؟ این یکی شاید میبیند بابا! همه زنها که لیلی نیستند! مجنون همه را لیلی نمیبیند. وحدت مشهود، وحدت شهود یکی است. «به کل شیء شهیداً» آیه قرآن است. معنای شهید یا معنای شاهد یا معنای مشهود. مثلاً یک جا علامه تو المیزان به معنای شاهد میگیرد. بعد شهید میشود وحدت مشهود.
«و لم تدرکه الابصار فیکون بعد انتقالها حائلاً». «فیکون» آن به «الله» میخورد. «الله» میخورد. «فیکون الله بعد از انتقال الابصار». «ابصار» وقتی منتقل میشود به صورت، بعد از انتقالش اوضاع متحول میشود. منتقل میشود به صورت. «ابصار» منتقل میشود به صورت. یک تحولی شکل میگیرد یا آن صورت تحولی پیدا میکند در این «ابصار». آنی که آنجاست با آنی که اینجاست تو چشمش یکی نیست که! یا به این معنا انتقال است یا بصر انتقال پیدا میکند.
چون در مقام تنزیه خدای متعال است. آن مبصری که هست با مبصری که تو چشم است، دو تاست. آهنگی نه خدا... «بعد از انتقالها حائلاً» یعنی خدا بعد از انتقال ابصار، حائل است. چشمش میخورد. چشمش میافتد. انتقال به صورت. «الّذی لیست له فی اولیته نهایة و لا فی آخریته حدّ». جانم! نشان نمیدهد که پس هر آن چیزی که به وهم میآید، شبه و مناسب است. بحث نظریه ذهنی. «اوهمنا» یعنی اوهام ما جز به ذهن. و اگر به معنای قوه وهم بگیریم، چون ذهن، ذهن، اعم از همین ذهن. اعم از معقول و متخیل و موهوم و اینهاست. اگر «ذهنی» را به معنای موهوم بگیریم بله، موهوم هم واقعیتش این نیست دیگر. در یک شبح مماثلی قرار داده. تازه معقولش هم نیست. مفهوم. اگر بخواهیم واردش بشویم شاید طولانی بشود. خدمت شما عرض کنم که اینکه فضای ادراک آیا چیزی که ما میپنداریم با آن چیزی که هست، مساوی و یکی است، این یک بحث است که باید بحث بشود. مفصل. یک بحث دیگر این است که در همان فضای ادراک ما، این مراتب دارد. یک وقت به صورت معقول است. یک وقت به صورت محسوس است. چون خود امر مُدرَک ما هم مراتب دارد. یک وقت بنده با حس امری را دارم مییابم که جنبه حسی دارد. این یک بحث. یک وقت یک چیز فوق حس است من با حس میخواهم بیابم که نمیشود. یک وقت فوق حس و فوق وهم و خیال و عقل است من میخواهم با عقل و خیال و وهم او را بیابم. این چکیده چیزی است که دارم عرض میکنم که به درد این جلسهمان بخورد. خب، قطعاً آن چیزی که وهم شکار کرده و ادراک کرده نسبت به امری که فوق وهم و خیال و عقل است، آن چیست؟ یار. موهوم. مخلوق ذهن است. این است. لذا فرمود: «کُلُّ ما مَیزتُموه بِأدقِّ اوهامِکُم فهو مخلوقٌ لکُم و مردودٌ الیٰ کُم». هرچه بشینید با دقت تمام در عالم وهمتان در مورد خدای متعال تصور کنید، آن تولید وهم شماست. این مخلوق شماست. این خالق نیست. مخلوق خودتی. انشای نفسهاست. مواجه با حقیقت نیست. انشای قوه وهم شماست. این مخلوقت است. مردود هم است به خودت. اساساً شهود فوق وهم و خیال و عقل است. فوق فوق خیال است. فوق عقل است. شهود امر عقلانی هم نیست. مفهوم نیست. شما الان خودت را... الان شما خودت ادراک حضوری که نسبت به خودت داری چه شکلی است؟ عقلانی است؟ فعالیت عقلی خودت را توصیف میکنی؟ خودت میگویی من انتقالی که پیدا میکنی به اینکه میگویی این حس را به خودت نسبت میدهی. این واسطه چیست؟ از کجا آمده است؟ دست و پای خودت. شما قبل از آن میگویی من اول این را میبینم. من دست و پایم را میبینم. از این دست و پا میگویم. میگویم خوب میبینم. خودت واقعیت داری. در واقعیت من اثر مؤثری میخواهم دیدن را تجربی کنم. تجربههای متعدد. تجربههای متعدد کجا ذخیره شده؟ تجربهها کجا ذخیره شده؟ بعداً میفهمیم که تجربههای حسی به حسب مخصوصشان باید از بین بروند. کجا مانده؟ ماندگار شده؟ ذهن! ذهن و حافظه. کیست؟ چیست؟ سلولهای مغز آسیب میبیند. حافظه میپرد. ادراکی که شما داری نسبت به سلولهای مغز الان احساس میکنی که یک آگاهی، احاطهای داری نسبت به سلولهای مغز. الان شما توصیف کردی سلولهای مغز این توصیف از پایین بودی یا از بالا بود؟ سلولهای مغز انجام داد؟ پزشکان؟ یعنی کی؟ آنها، آنها در مقام پایینتر از سلولها در مقام پایینتر از سلولها در نظر میگیرند یا بالاتر از سلولها؟ در مقام محیط دارم نظر میدهم در مقابل محاط. میخواهم ببینم که آن حکم آخر از کی صادر شده؟ از آن سلولها یا از آن پزشکها؟ پزشکها توصیف کردند سلولها را. یعنی پزشکها بر سلولها احاطه و اشراف دارند یا سلولها بر پزشکان اشراف دارند؟ پزشکان و سلولهای دیگران. آفرین! پس آخر به یک امر مجرد با احاطهای رسیدیم. فوق آن برای اینکه تعمیم دادن به همه دیگر. آفرین! پس یک نقطهای بود که فوق این. یعنی در یک نقطه اجتماع کرد، این علم، این تصور و این ادراک در مرتبه بالاتر از سلولها. سلولها تحت حکم واقع شدند. محکوم واقع شدند. یک کسی حکم کرد در مورد سلولها. خودش نمیتواند خودش باشد. تمام شد. آن حاکم نسبت به این سلولها کیست؟ تا آخر آخر باید به یک امر مجرد محیط مشرف منجر بشود. از این کثرات و سلول و جزئی و اینها باید بیاییم بیرون. اینها نمیتوانند به آن حکم کلی برسند. حکم کلی نمیتواند موجود جزئی باشد.
یکی از ادله تجرد نفس ما صدها دلیل داریم در تجرد نفس یکیاش این است برای اینکه این محکوم آخر تحت حکم واقع میشود. یک موجودی است که اشراف دارد. حاکم و محیط که احاطه دارد. آن موجود دارد حکم میکند. با احاطه میگوید: «من سلول را شناختم.» من میگویم: «سلول این است». محیط باشد به سلول و باید بری باشد از ویژگیهای جزئی که سلول چی و چی و چی است. برمیدارد. او میشود نفس و ادراک کار نفس. و آن نفس قبل از تمام این فعالیتهای ادراکی حاضر است و اینی که شما میگویی من دیدم اتفاقاً درست است. این به خاطر کاستی زبانی نیست. این همان است که بهش التفات نداریم. من دیدم. راست میگوید. «من میاندیشم پس هستم». او قبل از اینکه اندیشه خودش را ببیند، (من)ش را دارد میبیند یا التفات ندارد یا لجاجت دارد. مگر میشود انسان به اندیشه خودش ملتفت بشود بدون حضور خودش؟ از کجا اندیشه را در درون خودت مییابی؟ از کجا منتقل شدی که این اندیشه توست؟ چرا من اندیشه خودم را اندیشه «حبیبی» نمیدانم؟ در ساختار جسم من اندیشه میکنی. باشد. ادراک حضوری طرف را عوض میکند. تصویر میآید تو ذهن من. الان من بدنم خارش بگیرد. این سلولهای مغزی را با شما عوض کنم. فقط عصبها نیست. آن قوه خیال است. آن فوق این عصب و اعصاب است. این مکانیزمی که قوه خیال با این ابزارهای موجود دارد کار میکند. شما هزار بار این سلول را عوض کنی، مشکل ندارد. تحت ولایت قوه. بله. حالا روی سلولها یک سری چیزهای سواره وجود دارد. یک سری دادههایی دارد، اطلاعاتی. شما این هارد این دستگاه را برمیداری و هارد آن یکی را به آن دستگاه متصل میکنی. اطلاعات دارد. مشکلی با این نداریم. ولی اینی که این دستگاه یک فرمان واحدی بر آن حاکم است. یک نظام واحدی است. او است که دستور میدهد به این پاور، به آن مادربرد، به این هارد. اینکه این هارد را بخواند، اینکه این هارد ران بشود. اینها مال آن دستگاه است. مال هارد نیستش. آن دستگاه دارد از این هارد ران میکند. یک نظم است. یک قوه قاهر است که بر این دستگاه حاکم است. یک مکانیزم همهاش به چنگ اوست. او دیگر تعدد و تکثر پیدا نمیکند. او تحت تأثیر این دستگاه و آن دستگاه نیست. او مال خود این دستگاه است. حالا آن البته محصول ترکیب این دستگاه. آن مال ترکیب واحد خدایی باشد که یک مثلاً مثل روح مدیر. اشکال ندارد. به هر حال به یک وحدتی باید برگردد. واژه روح هم ترم قبل تو کلاس قبلی که با بچههای دوره هفت داشتیم که این روح به تسامحاً نسبت داده میشود. میگوییم روح من. یک روح بیشتر نیست. «روح الله نفخت فیه من روح» یعنی روح او. «تنزل الملائکه و الروح». الف لام و یعنی روح هم همان روح الله است ولی حالا از حیث تعین و تشعنی که پیدا میکند و انتصابی که پیدا میکند، به اینها ادراک هم همین است. علم هم همین است. یک علم است. «انم العلم و عند الله». یک علم هم بیشتر نیست. انتصابی که پیدا میکند به این جنبه پایینیاش به او نسبت داده میشود. اشکال ندارد. نفس هم نامش است. درست است. به هر حال ما باید بازگشت کنیم به آن امر واحد بسیط فوق ماده در مرتبه شهود. آنجا اتفاق رقم میخورد. الان شما در مرتبه شهودی نسبت به خودت فوق حس هستی. فوق خیال هستی. فوق عقل هستی. شما خودت را تصور نمیکنی. شما برای خودت مفهوم عقلی نداری. با مفهوم با خودت ارتباط برقرار نمیکنی. تنزل پیدا میکنی. از خودت دور میشوی. هر توصیفی تو فضای عقلی از خودت بخواهی بگویی، از خودت دور شدی. من منم. فقط من. همانیام که خودم از خودم درک میکنم. هرچه بخواهم ساخت و پاخت بکنم تو قوه عقلم، تو معقولات مفهومپردازی بکنم، دور شدم از خودم. باید بیایم پایین چون خودم برای خودم حاضرم. بالاتر. من آن وقتیم که میخواهم بیایم خودم خودم را توصیف کنم، باز همهاش خودم مدرک و مدرک و متصور و متصور است. صورتسازی همهاش منم. قبلش هم باهاشم. توشم و بیرونشم. لب بسته سخنان توحیدی این است که از معرفت نفس معرفت رب منتقل میکند. همهاش منم. من خودم خودم را. من حتی اگر بخواهم خودم را انسان بدانم، ارتباطی که خودم با خودم به واسطه مفهوم انسان میخواهم برقرار بکنم، این ارتباط هم خودم هستم. آن هم تنزل من است. من در مرتبه بالاتر از معقول با خودم ارتباط دارم. من دارم خودم خودم را شهود میکنم. «اشهدهم علی انفسهم». حالا اگر این توانست با حقیقت خودش مواجه بشود که وجود او وجود عین الربطی است. این را اگر توانست درک بکند به حق وجودش به نحو شهودی و حضوری، حضرت حق حاصل میشود. با همان علم حضوری خدا را مییابد. دیگر اینجا این انتصابی که تا به حال میداد، میگفت من منم که میبینم. منم میآورم. منم میبرم. آن «من» دیگر مندک میشود. «من» مندم میشود. نه یعنی یک منی هست، بعد از بین میرود. ولی خدایی میآید میفهمد که این «من» یک پندار توهمی بود. منی نبود. یکی با خدا میشود. یکی شدن فرع بر این است که دوتایی باشد که یکی بشود. یکی است. یکی است که در مرتبه تنزل دوتا میپنداشتیم. الان شما خودت با افکار دوتایی مواجه هستی. ببینید ذات خدای متعال که اصلاً مقابل ندارد. «الله احد». چه میخواهید شما بگویید؟ هست بودن یعنی مخفی بودن. خدا آن حیطهای که خدا است. آنجایی که شما هستی یعنی چه؟ این نکته تو همین است که شما مسائل عوالم بالاتر و بعد قواعدی را از عالم پایینتر بر آن حکم میکنی. تفکیک دوتاییاش مال کجاست؟ یکیش مال در مرتبه دوگانگی معنا ندارد. اصلاً دوتایی فرض ندارد. ذات خدای متعال واحد بسیط است. صرف وجود است. «صرف الوجود لا یتکرر، لا یتفنا». تکراری نیست. اینکه او هست و من هم هستم. این، اگر این هست و او را در مرتبه ذاتش داری لحاظ میکنی و هستِ خودت را دارید به آن مرتبه قیاس میکنید، این عین شرک میشود. برای اینکه بودن شما باید محدود بکند وجود او را. بودن او را که تو هستی چون میگویی من هم هستم. دوتایی قیاس میکنیم. بودن شما در مرتبه فعل است. در مرتبه فعل خدا. شما هستید نه در مرتبه ذات خدا. ما مخلوق خداییم در مرتبه فعل. بعد آنجا باید ببینیم که رابطه ذات خدا با فعل خدا چیست. به یک اعتبار این را دوگانگی در آن تصور میکنیم. به یک اعتبار کما اینکه خود شما با فعلت به یک اعتبار دوتایی هستید. به یک اعتبار یکی هستید. به یک اعتبار دیگر. این اعتبارش مهم است. همان یک اعتبار است که موحد و مشرک را از هم جدا میکند. مرز شرک و ایمان از حرکت مورچه در شب تاریک روی سنگ سیاه باریکتر است. همین تیکه که خیلی باریک است که آخر او که هست، من هم هستم. من به چه نحوی هستم؟ من به فعل او هستم. من فعل او هستم. آثار او هستم. آفرین. یک وقت هستی را هستی مطلق میدانیم. هستی من. این هستی من که آمد، آن ادراکات جزئی در آن دخیل شد. هستی من دارم خودم یعنی آنچه که دارم حس میکنم، با وهمم با خیالم جزءیش کردم. اگر هستی من تنزل آن هستی است. یک چیز است. یک جور لحاظ میطلبد. اگر هستی به نحو هستی مطلق بودن است در مرتبه عقل و فوق عقل. یعنی حتی نمیگذارند این هستی را هم در مرتبه عقلم ادراک کنم. از مرتبه عقلم مجردش میکنم. میگویم بودنی که حتی به عقل من نمیآید. آن بودنی که از تو به عقل من نمیآید، ذات خدای متعال است و او همه بودن قابل تصور نیست. قابل شهود هست. قابل تصور نیست. از درک ذات خودم. هرچه که باشد. ببینید این هرچه که شما دارید در مرتبه تصور است. این را میفهمند. آن چیزی که عارف است، آن آن چیزی که آن چیزی که عارف در مرتبه شهود میفهمد یک چیز یافتنی نیست. یک چیز از دست دادنی است. نکته بسیار دقیق است.
نمییابد. نمیگوید من ای خدا. «من»ی نیست. «نیستی» را با همه وجود درک میکند. در پس نیستی مطلق هستی را درک میکند. در واقع آن هستی نیست که در ظرف ادراک او واقع میشود درک کردن حضوری. درک حضوری. الان شما خودت خودت را یعنی چه؟ میگویی من من یعنی چه؟ منظورم این است که این «من» را اگر اثر در نظر بگیریم، آن درک است. آن یک مرتبه است. این مراتب درک میکند به عنوان اثر او –فاعل و مخلوق- و خودش را مخلوقی میپندارد که مالک هیچی نیست. حضرت فرمود: «مرتبه اول است دیگر». عنوان بصری فهم حقیقت عبودیت میخواهی برسی. قدم اول درست است. مراحل بالاترش را دارد. آن ذکر امیرالمؤمنین که از حضرت خضر در جنگ بدر نقل شده است: «یا من لا هو الا هو». اذکار امیرالمؤمنین دیگر. آفرین! ای کسی که او چیز دیگری نیست جز خودش. قابل توصیف نیست. فوق وصف است. شناخت او شهودش به همین است. به شهود او عاجز است. شهود نیستی من. وقتی نیستی من و هستی او یکی است، دو تا نیست. آن شهود نیستی من عین شهود هستی او است.
یادگاری داشته باشیم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آل محمد.
در حال بارگذاری نظرات...