‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن قیام یوم الدین.
رسیدیم به این عبارت: «الذی بطن من خفیات الامور و زهر فی العقول بما یرا فی خلقه من علامات تدبیر.»
بطون و ظهور به نسبت ادراکات خدای متعال است. اگر خدای متعال از جهت حس و خیال بخواهد پیدا شود، هیچ وقت یافت نمیشود. برای حس و خیال، خدا همیشه باطن است. نسبت به عقول، اگر عقل بخواهد به او توجه داشته باشد و حضور داشته باشد، به حسب آن ادراک عقلی خدای متعال ظاهر است. البته نسبت به عقل هم از حیث مفهوم، خدای متعال حاصل نیست و ظاهر نیست، از حیث مصداقی که خدای متعال ظاهر در مواجهه با او هستیم. ظاهر بودن و باطن بودن خدای سبحان در واقع به این نحو است.
روی مثال انفسی که حالا قبلاً بحث میکردیم، تعبیر حضرت «فی العقوله» است، در عقول ظاهره. قبلاً اشاراتی شد، شما الان خودتان با دیگران که مواجه میشوید، الان روح شما برای من باطن است، جسم شما برای من ظاهر است. من نمیبینم و ویژگیهای شما برای روح شماست؛ مثلاً من چون شما را انسان مؤمنی میدانم، چون طلبه میدانم، آدم معتقدی میدانم، آدم عرض کنم که مهربانی میدانم، مثلاً اینجا با شما نشستهام و صحبت میکنم، با شما رفیقم. رفاقت بنده با شما به حسب موقعیت ظاهرتان که نیستش. من با ظاهر شما که رفیق نشدم. مگر من توی خیابان راه میروم با هر ظاهری ارتباط میگیرم؟ وقتی میفهمم کیست، چیست، چهکاره است. گاهی برای ما پیش میآید طرف کلی صحبت میکند، ما اهمیت نمیدهیم. او بنده خداست. بعد مثلاً میگوید آقا من در مدرسه تعالی فلان بخش مسئول فلان بخش هستم و به صورت مجازی و ... دارند کمک میکنند، کار میکنند. بعد تازه ما احترام میگذاریم: "خدا خیرتان بدهد."
داشتیم توی همین اعتکاف مدرسهی صدر که چند تا مورد برایمان پیش آمد. شیرازیان بودند. آره... یکی دیگر بود. من اسماً ایشان را میشناختم، دیدم توی جلسه نشسته یادداشت میکند و خیلی با محبت با چهرهی... هی نگاه میکند. گفتم اینها اعتکاف آمدهاند. نشستیم تا صبح صحبت کردیم و مجموعه شما هم فعالاید. گفتم کی حال من عوض شد؟ برمیگردد به همین که ما از این مورد... مورد دیگر هم بود. یک بنده خدایی خیلی تعریفش را کرده بودند و خیلی دوست داشتیم ببینیمش. بعد افطاری جای دعوت بودیم. بنده خدا غریبه بود، روبوسی معمولی کردیم و نشستیم. بعد فلانی گفت: «ایشان که مهندس فلانیند.» گفتم: «مگر این مهندس فلانی این است؟» احترام کردم، روبوسی را به جا آوردم. آره، خیلی ضایع شد که مثلاً فلانی را به چهره نشناختم.
غیر از این است که توی ارتباطاتمان ما به ظاهر همدیگر که با هم ارتباط برقرار نمیکنیم؟ ما به حسب باطن، ارتباط برقرار میکنیم. آن ظاهر هم جنبهی باطنی دارد. آفرین! جنبهی باطنی یعنی بر اساس اینکه من میدانم که او همصنف با من است و ما گرایشها و اعتقادات مشترک داریم، مسائل مشترک داریم. آن زیبایی هم باز در واقع یک جنبهی معنوی و باطنی دارد. یعنی اگر یک جنازهای باشد که زیبا باشد، شما سمتش نمیروی. حیوان زیبا باشد، سمتش میروی؟ یک الاغی که چشمانش خیلی خوشگل است... یعنی آن جنبهی انسانیت شما انس با او پیدا میکند. با آن...
یک بحثی ملاصدرا (جلد ۷ اسفار) دارد در مورد اینکه آیا عشق به جمال زیبا هم عشق معنوی الهی است یا نه. خیلی بحث قشنگ آنجا بحث میکند، میگوید که: بله، عشق به وجوه الحسان، چهرههای خوشگل، این هم یک امر معنوی است، برای اینکه انسان لطافت انسان اقتضا میکند با اینها انس بگیرد. چهرههای زیبا معمولاً یک معصومیتی تویش هست، انس باهاش پیدا میکنی. مثلاً برای تعلیم و تربیتشان میگوید بچههای کوچک مثلاً معصومیتی دارند، خوشگلاند، لطیفاند. آن مربی شغل پیدا میکند که با لطافتی که او دارد، قیافهی قشنگش و اینها ارتباط بگیرد، تعلیمش بدهد، مثلاً فلان کند. یک جنبههای این شکلی توی بحث ارتباط با چهرهی زیبا... اگر مثلاً به زن، جنبههای غریزی و شهوانی و فلان و میخواهد تسخیر کند، بله، آن هم جنبهی باطنی میخواهد تسخیر کند او را برای خودش و به چنگ بیاورد مثلاً... به هر حال این هم ویژگی روحی اوست. حالا اینها بحثهای مفصلی است. یعنی به حسب روح است که ما کشش به هر کسی پیدا میکنیم. اگر حیات نداشته باشد، ولو زیبا باشد، آن حیات هم مال روحش است. کسی بهش انتزاع پیدا...
به هر حال ما دائماً با باطن همدیگر سروکار داریم، ولی غافلیم. شما عالم را به خاطر علمش احترام میکنی. شما رفیق را به خاطر سخاوتش، محبتش، معرفتش... رفیق با معرفتی. همه اینها اوصاف باطنی است دیگر. اوصاف ظاهری که نیستش که. خدمت شما عرض کنم که... مسائل فیک... فرو میروم مثلاً توی فرودگاه مثلاً چند شب پیش دور این تسمهنقاله... چیزها را بیاورد. دختر و پسر توی لاو بودند با همدیگر، در حد بوندسلیگا. دختره مالی هم نیست، نه قدی دارد نه هیکلی دارد هیچ، قیافه هیچی ندارد. پسر خیلی سر بود، خوشهیکل، خوشگل، خوشتیپ. یک معنویتی دارد که تو خبر نداری. یک چیز معنوی... غرض این است که همان دختری که به ظاهر هیچی ندارد، میبینی که مثلاً آن پسره علاقههایی که بهش دارد اینجوری نیست که جنبهی ظاهری و اصلاً ملاک نباشد براش. اوصاف باطنی دارد که... اوصاف باطنی باعث شده که این چهرهی او هم در نظر او عوض شده، دلربا شده، جذاب شده، شیرین شده. این نکتهی بسیار مهم (برای) ازدواج و اینها مطلبی است که بهش توجه... بهش خیلی کمک میکند. من زیاد میگویم توی مشاور: «زیباترین دختر عالم وقتی سرت داد بزند، فحشت بدهد، از هیولا زشتتر میشود توی تصور شما. و زشتترین دختر دنیا اگر یک بار ایثار کند برای تو، از عزیزترین چیزهایش برای تو بگذرد، زیباترین چهرهی دنیا را برایت پیدا میکند.» این خیلی نکته مهم و کلیدی است اگر بهش توجه بشود.
خلاصه ما آقا به واسطهی باطنمان به همدیگر ارتباط و انس داریم. در واقع ارتباطمان ظاهری است، به حسب ظاهر. ولی اگر خوب فکر کنیم، اگر عقل را به کار بندازیم، اگر عاقلانه فکر کنیم و بیندیشیم، لحاظ کنیم این قضیه را، میبینیم که ما ارتباطمان ارتباط باطنی است با هم. ظاهر اصلاً موضوعیت ندارد. ما با باطن هم در ارتباطیم. من شما را به حوزهی اندرون خودم راه میدهم، شما هم من را به حوزهی اندرون خودت راه میدهی. اصلاً گفتگو همین است. گفتگو یعنی شما مدرکات معقول را تنزل میدهی در سطح مخیلات و موهومات و الفاظ و معانی و اینها و بعد بیان میکنی و من میشنوم و باز معنا و... و ادراک عقلی. ما باطنمان با همدیگر در ارتباط است. شما از باطنت به من خبر میدهی، من از باطنم به شما خبر میدهم. شما من را به باطن خودت راه میدهی، من خودم را راه میدهم. همهی ارتباطات باطنی است، ما غافلیم از این ارتباطات باطنی. چطور با باطن همدیگر در ارتباطیم و غافلیم؟
در مورد همهی هستی، ما با هیچ چیزی از حیث ظاهرش مواجه نیستیم، ولی غافل میشویم. فکر میکنی با ظاهر مواجهیم و کار شیطان هم دقیقاً همین است؛ متوجه کردن ما به ظاهر. «یعلمون ظاهرا من الحیات دنیا و هم عن الآخرة هم غافلون.» همه چیز باطنش برای ما مهم است. جنبهی باطنیاش مهم است چون ویژگیها، خاصیتها، آثار مال باطن است. همانی که در فلسفهی صدرایی میگویند که اثر مال وجود است، نه مال ماهیت. ماهیت جنبهی ظاهری اشیاست، جنبهی فرضی اشیا. میگویند: «ماهیت فقط در ذهن ماست، اصلاً در خارج ماهیات نداریم.»
الان شما با چشم مادی که نگاه میکنی، هرچیزی که میبینی رنگ و اندازه است. برای چشمت از جهت حسی. چشم شما چیزی جز رنگ و اندازه نمیبیند. الان واقعاً ما اینجا آدم داریم یا رنگ داریم؟ آدمش را کی تشخیص میدهد؟ آدمش را از کجا داری میگویی؟ الان که ما آدم نمیبینیم که. آدم کو؟ الان من یک سری رنگ دارم. کی گفته اینها آدماند؟ از کجا من میگویی این آدم؟ من الان دارم رنگ میبینم. آن پیراهن شماست، چهرهی شماست، ریشهای شماست، چشم شماست. تازه چشم هم باز دوباره عنوانی است که داریم فرض میکنیم. من چیزی جز گردی را... حالا مگر تازه آن هم باز فرض است. من فقط رنگ میبینم. رنگ خودش یک اعتبار است. رنگ را به عنوان یک اعتبار. رنگ و تفاوت رنگ، اسم رنگها را به عنوان اعتبار. خود رنگ که دیگر اعتباری نیست که. شیشه اعتباری. نه، چشم عنوان چشم بودن و اینکه یک عضو... آن چیزی که میبینم آره اسم گذاشته است. اسم ترکیببندی رنگی در این چهره. شما همش رنگ است. یعنی طیف رنگی است. اینجا سفید است، آنجا سیاه است. یک سیاهی بین دو تا سفیدی فاصله شده. بعد این سفیده باز پایینش. یعنی پلک شما دوباره باز یک برشی خورده. اسم گذاشتیم اینها را: این پلک، این چشم، این ابروست. همش رنگ است به حسب چشم. همش رنگ. حالا این عالم را همش وجود پر کرده.
از اینور مثال میخواهم بگویم. این مثال جنبهی نقصی چشمها معمولاً باهاش میشود بهش پرداخت که چشم ناقص است. یعنی چشم کارش تشخیص نیست. از بحث معرفتشناسی. چشم که تشخیص نمیدهد که. این کار قوهی خیال است و بلکه بالاتر کار قوهی عقل است. عقل که میگوید این آدم است. آدم... حالا من به این بعدش کار دارم. برای چشم همش رنگ است، یعنی آن چیزی که محسوس است فقط رنگ است. ما آمدهایم اسم این رنگبندیها را گذاشتهایم: آقا این تکه رنگبندی ابرو، این تکه رنگبندی چشم، آن تکه رنگبندی بینی. همش رنگ است. رنگبندیهایی است که در یک تنوع و تنوع و تعیناتی ظاهر شده که میشود اینها را از هم منفک لحاظ کرد. میشود اینها را کثیر دانست. در حالی که اگر به حیثیت رنگ بودنش نگاه کنیم، کثرتی نیست، یکی است. همش رنگ است. فقط رنگ. همه اینجا را رنگ پر کرده.
مثال دیگری که معمولاً میزنند... مثال... آه، مثال قشنگتری که مثال خوبی است، مثال خمیر. وحدت وجود دیگر. شما یک بسته خمیر را برمیداری، اشکال ازش میسازی. با یکی زرافه درست میکنی، خرس درست میکنی، ماشین درست میکنی. این ماشین، آن زرافه است، این خرس است. ولی در واقع همش چیست؟ خمیر. و این خمیر را میتوانی به هزاران صورت درآوری. اینها صورت وجود است. آن چیزی که باهاش مواجهیم، بهش میگوید ماهیت. صورت وجود همش چیست؟ وجود. ما با وجود سروکار داریم. آثار هم مال وجود است. این وجود همانی است که به حسب ظاهر ما ازش غافلیم، از ما غایب است. غافلیم از وجود. این نوشابهای که شما میخوری، آن آبی که میخوری، این کولری که نمیدانم روشن است و هرچی و هرچی و هرچی... آثارش مال وجودش است، نه مال ماهیتش. این چون یک موجود است، اثر دارد و باد دارد و بادش خنک میکند، نه به خاطر اینکه کولر است. وجودی است که کولر، وجودی است که در کولر بودن ظهور پیدا کرده. وجود. ماهیت اثر ندارد. و من با وجودش سروکار دارم، ولی غافلم. فکر میکنم من با کولر سروکار دارم.
آن وجود یکی هم بیشتر نیست. چون در برابرش نقیض... خواندید اینها را توی بحث فلسفه. نقیضش چون عدم است و عدم یکی بیشتر نیست. وجود هم یکی بیشتر نیست. یکی از دلیلش بر وحدت وجود، وحدت وجود فلسفی و وجود عرفانی است که فرق است. ما پس با هر چیزی که سروکار داریم، با جنبهی وجودی سروکار داریم. جنبهی وجودیاش میشود جنبهی باطنیاش. با همه هستی و از حیث باطن ارتباط داریم، ولی غافلیم از این. اگر انسان خوب تعقل کند، آن جنبههای ظاهری انسان را فریب ندهد. ببینید الان آبی که آوردند، من آب میبینم. اگر خوب عقلم را به کار بیندازم، میفهمم این آب مرتبهی نازلهای است از یک حقیقتی که آن حقیقت نعمت است. این نعمت، این فراتر از اینکه آب باشد، نعمت است. نعمتی از جانب خداست.
شیطان کاری که میکند، ما را هی میآورد توی ظاهر. من با این نعمت مواجه میشوم به جای اینکه متوجه بشوم، عقلم را به کار بیندازم، متوجه بشوم که این نعمت است. غافل میشوم، آب بودنش را میبینم. بعد شروع میشود نق زدن و غر زدن و سروصدا و ایراد گرفتن و چرا این آبش سرد است؟ این چرا آبش گرم است؟ این چرا آبش اینطور است؟ این چرا آبش کدر است؟ این چرا کلر دارد؟ این چرا فلان؟ اتفاقی که توی ازدواج برای نوع ماها رخ میدهد. غافل میشویم از اینکه این نعمت است. به ساختار وجودی خودت نگاه کن. به ساختار وجودی نگاه کن. خدای متعال چه نیازهایی را از تو به واسطهی همسر برطرف میکند که ابداً کسی قادر به رفع نیاز در تو نیست؟ فقر انسان واقعاً بالعیان با همه وجود حس میشود توی همین قضیهی ازدواج. یعنی آدم خورد میشود واقعاً. یک نیازی است که هیچ، خودت را بکشی هم تأمین نمیشود. فقط هم آن جنبههای جنسیتی قضیه نیستا! ابعاد عاطفیاش و خیلی ابعاد دیگرش. خدای متعال تو را محتاج آفریده به این جنسهی جنس مقابلت. او را هم محتاج آفریده به این ترکیب مردانه، ترکیب زنانه. این جنسیت تو، مرد. خدا چه ویژگیهایی قرار داده توی زن، چه ویژگیهایی قرار داده. ارتباطی که بین اینها برقرار میکند، اصلاً عجایب خلقت است. خود این آرامش و انس و رفاقتی که به واسطهی عقد یا ازدواج حاصل میشود. دو تا آدم غریبه که ۲۰ سال، ۳۰ سال تک و تنها زندگی کردهاند، خیلی اینها... فکر کنید واقعاً جای تدبر دارد. خیلی عجیب است. شما یک دانه میکروفون را بردار، بیا بغل یک دانه لیوان بگذار. ۵۰ سال هم اینها کنار همدیگر باشند، هیچ ارتباطی بین این دو تا برقرار نمیشود. نه میکروفون به سمت لیوان کشیده میشود، نه لیوان به سمت میکروفون. هیچ انجذابی به سمت همدیگر ندارند. هیچ کششی ندارند. هیچ انسی با هم پیدا نمیکنند. تعلقی به هم پیدا نمیکند.
دو تا آدم غریبه... من شاگردی داشتم مشهد. این افسردگی گرفته بود. سر کلاس که میآمد، مشکلاتی داشت. مدتها بعد، مدتی، یکی دو سال شاید بعد فهمیدم. یکی از بچهها گفت: «گفتش که این قضیهاش اینطور بوده که با یک دختری به توافق رسیده بودند و خیلی به هم علاقه داشتند و اینها. رفته بودند برای خرید عروسی و ظاهراً همان روزی که رفته بودند خرید را انجام بدهند، ماشین میزد به آن دختر و آن دختر از دنیا میرود و این پسر الان مدتهاست که دچار افسردگی است.» خب، یک آدم ۲۰ سال، ۳۰ سال زندگی کرده. یک دختر هم ۲۰ سال، ۳۰ سال یک جای دیگر زندگی کرده. اینها یک هفته، ۱۰ روز، یک ماهه با هم آشنا شدند. میخواهند ازدواج کنند. بعد این از نبود آن یکی یک شکستی میخورد که تا دو سه سال اصلاً نمیتواند دو سه سال با کسی حرف بزند. چه اتفاقی؟ خیلی چیز عجیبی است ها! رویش فکر کنید. چطور میشود همچین چیزی؟ چی انجذاب، این کشش را کی قرار میدهد در وجود انسان؟ حالا منطقی بودنش به کنار. آن بحث منطقی بودنش یک بحث دیگر است، ولی این ایجاد شدنش...
یک مورد دیگر داشتیم. مادر آقایی باز به ما میگفت که: «پسرم دختری را میخواست و دوست این پسر... نمیدانم سر چه قضیهای میرود فریب میدهد و دختره را... و دوست این پسر و دختر را...» و میگفت که: «پسرم نمیدانم سه ساله چقدر است، از توی اتاق درنیامده، ضربهی روحی خورده.» هستی... همسر شهید چمران... قضیهای که غاده جابر، همسر شهید چمران. جوان هم بوده. شهید چمران سه تا بچه داشت و همسرش و بچههایش را آمریکا ول میکند، میآید لبنان. دختر جوانی که ظاهراً عیونی هم بوده، بیحجاب هم بوده، مسیحی بوده، بیحجاب بوده، آشنا میشود و مسلمانش میکند و بعد محجبهاش میکند و... آره، گفتند که یک روز از در وارد... غاده جابر زد زیر خنده، گفت: «مصطفی تو کچل بودی؟» گفت: «مگر نمیدانستی؟» گفت: «نه.» گفت: «مگر میشود؟» گفتش که: «آره، من فلانی، دوستم امروز آمده بود اینجا، گفت توام آخه آدم... بود، رفتی زن پیرمرد کچل شدی؟» گفتم: «کچل نیست.» گفت: «عه بابا، مصطفی چمران کچل است.» گفت: «کچل نیست.» ویژگیهای قشنگت بودم. داستانی هم دارد که بعد مرگش هم گفته بود که: «تو با فلانی آشنا میشوی، با پیری...» کجا و شهید چمران! به همسرش گفته بوده «و من با یکی از آقایون در مشهد متوجه میشوم بعضی وقتها من منتظرت بودم.» از مصطفی به من گفته بود که تو در با فلان کس فلان جا آشنا میشوی. سلام علیکم و رحمه الله.
بله، اینها میشود توجهات به باطن. و حالا همین عرض میکردم، این الان نعمت است، ما غافلیم. همین قضیهی ازدواج، ما غافل میشویم از اینکه این چه اتفاق بزرگی است و خدا نعمت به ما داده. بعد مشغول ظواهر میشویم. توی اون ظواهر ناشکری میکنیم. بعد هی مقایسه میکنیم، گیر میدهیم، هی غر میزنیم، هی فلان میکنیم. به این جنبه توجه کنیم که این نعمت خداست. خدا باهاش دارد رفع نیاز از ما میکند. نه فقط نیازهای حیوانی و سطح پایین، تمام ابعاد نیازهای انسان را خدای متعال دارد پوشش میدهد. نمیشود توجه به باطن.
حالا خدای متعال خودش باطن هستی است. در عین حال ظاهر هم هست. «هو الأول و الآخر والظاهر والباطن.» خدا هم اول است، هم آخر است، هم ظاهر است، هم باطن است. خدا از هر ظاهری ظاهرتر است. همانجوری که من و شما که با هم صحبت میکنیم، روح شما برای من از هر ظاهری ظاهرتر است. زندهبودنت برای من مهم است. زندهبودنت وصف روحت است، اصلاً خود روحت است. حیات روح. من با روح شما ارتباط میگیرم. قیمت این... حس و خیال نگاه کنی باطن است. محسوس نیست، مشموم نه، مسموع نه، مبصر نه، درسته؟ نه در قوهی خیال میآید صورت دارد. از این جهت باطن است. ولی از جهت ارتباطی و حضوری، حضور ادراک حضوری من به سید رضا چیست؟ کیست؟ من اصلاً سید رضای استخوان و پوست و مو و اینها را کار ندارم. ریشههایت را بزنی، ریشههایت را بلند کنی، قدت ۱ و ۷۰ باشد، ۳ و ۷۰ باشد، چه فرقی میکند؟ من مگر با سید رضا ۱ و ۷۰ ارتباط گرفتم که اگر شد مثلاً ۱ و ۸۰ به هم بریزد؟ این مقیاس من نسبت به این سید رضا. من با روح تو ارتباط دارم و همان را میبینم. با همان گفتگو میکنم. او برای من ظاهر است. توصیف کن، اگر یک وقت دیگر بگویم دوستت دارم، فکر کنم که این موهایش چه شکلی بود؟ ریشهایش چه شکلی بود؟ اینجا را داشت؟ نداشت؟ سبیل داشت؟ نداشت؟ آقا، تو فقط صورتمان را دیدی. من اصلاً با صورت سید رضا کار نداشتم. من با سیرتش کار داشتم. آن سیرتش برای من از هر چیزی ظاهرتر بوده. حالا خدای متعال از هر ظاهری ظاهرتر است.
الان شما اینجا داری بنده را میبینی. منی نیست. من دارم شما را میبینم. شما نیستی. آن کسی که عارف است، به این درک میرسد. ظاهرتر از این کسی که اینجا نشسته پای این سخنرانی و گوش دادن این سمیع است. چرا باهاش حرف میزنی؟ چرا سمیع؟ میدانید از هر سمیعی سمیعتر. «یا اسمع السامعین و یا ابصر الناظرین و یا احکم الحاکمین.» دارم با شما حرف میزنم چون میشنوی. چون میبینی. چون حکم میکنی، قضاوت میکنی، میسنجی، گزاره صادر میکنی. او از هر شنوندهای شنوندهتر است. از هر بینندهای بینندهتر است. از هر حاکمی حکمکننده. و پیش از شما او میبیند و میشنود. و بیش از شما او میبیند و میشنود. و به یک معنا فقط اوست که میبیند و میشنود. و به دیدن و شنیدن اوست که شما میبینی و میشنوی که آن سمیع و بصیرش در شما جلوه کرد. ولی ما از این امر غافلیم. و میشود: «احون الناظرین.» معاذ الله. برای ما مگر اینجا دارم یک چیزی میگویم؟ اگر بدانم بگویم شاید کربلایی میرسد، جمله عوض میشود. بدانم مثلاً دارم ضبط میکنم، یا خوب است یا بد است، یا حق است یا باطل است. اگر باطل... مراعات آن کسی که در اثر این باطل برای تو حکم صادر خواهد کرد و مؤاخذه خواهد کرد، آن حاکم جزء را مراعات میکنی، ملاحظه میکنی. او حاکم کل... برو، کار بهش نداری که با هم دارد میبیند، دارد میشنود.
میدانی، میفرماید که: «ما من نجوا دین الله ثالث و ثلاثه کفره.» خدا سومی سه تاست. این همان تثلیث مسیحیت است. سومی، ولی خدا چهارمی هر سه تا است. این عین ایمان است که این آیه است، آیهی ۷ مجادله: «الم تر انا الله یعلم ما فی السماوات و ما فی الا ما یکون من نجوا ثلاث...» هیچ نجوای سه نفره نیست، الله ورا چهارمین خداست. عددی خدا را در عرض آورده. خدا یکی نیست که دو بردارد. این هم «هو رابعه» است. رابع در عرض اینها نیست. رابعه در طول اینهاست. خود الفاظ نشان میدهند، هم الفاظ است، هم محکمات است، هم سورهی توحید. خدا احد و صمد است. وقتی کسی وجودش صمدی شد، آن وقت دیگر یک و دویی برنمیدارد، قبل از خودش، بعد از خودش. درست شد؟ رابع بودن خدای متعال هم «و لا خمسه الا هو سادسهم.» پنجتایی نیست مگر اینکه خدا نفر ششمشان است. «و لا ادنا من ذالک کمتر از اینها و لا اکثر بیشتر از اینها الله و معه.» خدا باهاشان است. وجود اطلاقیه دیگر. اطلاق مطلق در مقیدات خودش هست. کلمه بر سه نوع است: اسم و فعل و حرف. ما من اسم مگر اینکه کلمه توش هست. ما من حرف مگر اینکه کلمه توش هست، بلکه اصلاً خودش کلمه است. ما من فعل الا اینکه کلمه است. کلمهی مطلق، اینها مقیدند، مطلق در مقیدات خودش حق است. وجود اطلاقی وجود سید در تمام مادون حضور دارد. نه فقط از او هست. ببینید رابطه علت و معلول این شکلی نیست که فقط معلول از علت... این اضافه اشراقیه است. معلول عین علت است در مرتبهی جزئیه. «بسیط الحقیقه کل الاشیا.» قاعده فوقالعاده ملاصدرا بسیار کاربرد دارد. بسیط الحقیقه همه چیز هست، ولی هیچی هم نیست. چرا هیچی نیست؟ چون وقتی میگویی: «چیز» داری به تعین نگاه میکنی. تعین که نگاه میکنی، داری در قیاس داری مرز میبندی، حد میبندی، برش میزنی که این این باشد و آن نباشد. این وجود اطلاقی آن نباشد، دیگر معنا ندارد. چیز بودن یک چیز به این است که چه چیزهایی باشد و چه چیزهایی نباشد. به واسطهی آن چیزهایی که نیست، آن وقت دیگر خدا نمیتواند آن چیز باشد. بسیط الحقیقه نمیتواند آن ها باشد. بسیط الحقیقه همه چیز هست و هیچی نیست. وجود همه چیز هست، ماهیت هیچی نیست. روشن است. چون اطلاق است.
الان بلا تشبیه، برق همهی این محصولات برقی هست. هم این نور است، هم این باد است، همان لپتاپ رویش برق است دیگر. برق توی همهی اینها هست. بلکه خود اینهاست. ظهور برق است، ظهور الکتریسیته است. درسته؟ ولی هیچ کدام از اینها نیست. نه لپتاپ لامپ، نه کولر. بروز همهی اینها یعنی برق در همهی اینها ظهور یافته، ولی هیچ کدام از اینها نشده. خدا در تمام مظاهر بروز یافته و هیچ کدام از اینها نشده. و ظاهر است و از هر... همه چیز است. این نکته کلیدی است.
تمام کنم. فرمود: «الذی بطن من خفیات الامور.» در خفیات امور، یعنی نسبت به امور مخفی، او اخفایی از همهی خفیات است، برای اینکه هیچ امر ظاهری به او دسترسی ندارد، نه حس، نه خیال، نه توی عقل. او برای حس در باطن است. برای خیال در باطن است. حتی برای عقل به نحو حصولی و مفهومی در باطن است. از این جهت خدا باطن است. «بطن من خفیات الامور.» از اینور «زهر فی العقول بما یرا من خلقه من علامات تدبیر.» که این خیلی جای بحث دارد. ما ماه مبارک رمضان ۳۰ ساعت این را بحث کردیم با رفقا «عبدالله بفسخ العزائم.» فرمایش امیرالمؤمنین را نجف ۲۰ ساعتش نجف بود، ۱۰ ساعتش هم ایران. که یعنی چی من خدا را با فسخ عزائم شناختم؟ برهان فسخ عزائم، جان! اصلاً یک چیز متفاوتی است کلاً. این چیزی که امیرالمؤمنین... کلاً یک نظام، یک هندسهی جدید علم کلام، یک خدای دیگر است کلاً. حالا آنجا مفصل بحث کردیم که ثمرات شیراز معنایش چیست؟ چه نوع برهانی هستند؟ این تفاوتش با بقیهی برهانها چیست؟ برهان حدوث، برهان حرکت، برهان علیت چیست؟ و ثمراتش چیست؟ فایدهاش چیست؟ به کجا میرسد؟ تمام مراتب عرفان، مراتب فهم همین حقیقت فسخ عزائم و فهم اینکه ما کارهای نیستیم و خدا همهکاره است.
میفرماید: «خدا ظاهر شد برای بندهها در عقولشان به آنچه میبینند خلق از علامات تدبیر.» این علامت تدبیر را اگر شما نگاه کنید، خدا از هر ظاهری ظاهرتر است. مثالش را توی همین زوجیت زن و شوهر گفتم بهتان که این کار، این نمیتواند باشد. کار هیچکس دیگر هم نمیتواند باشد. این نه کار نر است، نه کار ماده است، نه کار هیچکس بیرون از این است. این فقط کار خداست. این تجربه ایست که یک پسربچه الان گاهی موقع پسربچهمان ۱۰، ۱۲ سالش است، شوخی میکنم، باشد. ۵ سال دیگر میبینم هیچ ادراکی ندارد. پسر ۱۰ ساله، بگویم مثلاً برو با دختر ۱۰ ساله بازی کن، چه جذابیتی برای من دارد؟ این هم شوت میتواند بزند، نه پاس میتواند بدهد، نه میتواند بدود. چه جذابیتی برای من دارد؟ حالا شما برو بچه ۲۰ ساله را توی دانشگاه. کششی که اینها نسبت به همدیگر دارند. خرس وسط هم میخواهم بازی کنم. دوست دارم با دخترها، پسرها و دخترها با هم قرابتهایی. چرا این اتفاق، چطور رقم میخورد؟ این بلوغ دقیقاً چهکار میکند در آدم؟ چی میشود دقیقاً؟ پسربچه قوی، محکم، رشید، فلان و اینها یکهو از درون احساس میکند همهی وجودش نیاز به این جنس مخالف دارد. این علامت تدبیر. حالا یکیاش است. هزاران هزار هزاران هزار مدل علامت تدبیر. خدای متعال اونی که لحاظ کنیم خدا از هر ظاهری ظاهرتر است. دارد نشان میدهد این کار تو مثلاً.
آقا، یک نفر خوشنام است یا بدنام؟ اصلاً داستان حضرت مریم خیلی داستان عجیبی است. خیلی شیر خوشنام است. یک نفر بدنام است. مثلاً یکی عزیز است، یکی ذلیل است. «بیدک الخیر.» خب، یک دختر پاکیزه، پاکدامن، سراسر طهارت خواسته درگیر این ارتباطات اجتماعی نشود، عزلت گزیده. البته مادرش هم نذر معبد کرده. او را میبرندش توی معبد. پیامبر خدا «کفلها زکریا»، کفیل او میشود. پیامبر خدا خادم او میشود. برایش غذا میآورد. ملائکه برایش غذا میآورند که از محراب تکان نخورد، حواسش متوجه و منصرف به جای دیگر نشود. ناهار درست کنم، پاشم برم شام بیاورم. غذاش را میآورند که اصلاً حواسش به جایی پرت نشود. توی محراب نشسته، جبرئیل میآید، باردارش میکند. مردم حالا برو بگو این بچه از جبرئیل است. او چهکار میکند؟ «یا لیتنی توفیت قبل هذا و کنت نسیا منسیا.» چه امتحان سخت واقعاً. خیلی. بعد آنها چی میگویند: «یا اخت هارون ما کان ابوک امرا سوء و ما کانت امک بغیا.» خواهر هارون، برادر خوب، پدر خوب، مادر خوب، تو چرا خراب شدی؟ حالا بدنامی را ببین در چه حدی. یک دختر در خلوتترین جا و مقدسترین جا. خدا یکهو بدنامش میکند در عموم. اسمش یکهو میافتد به بدنامی. هیچ سببی هم نمیتواند اینجا کمکش بکند برای اینکه او را از بدنامی دربیارد. میخواهد نشان بدهد علامت تدبیر را که هیچ سببی کارهای نیست در بدنام کردن تو و خوشنام کردن... بخواهم از فوق همه اسباب یک جوری بدنامت میکنم که تا ابد کسی جرئت نکند اسمت را بیاورد. بخواهم از فوق همه اسباب یک جور خوشنامت میکنم که بدرخشی بر تارک عالم. حالا همه اسباب علیه... هیچ شاهدی هم برای صدق کلامش ندارد. بچه از توی گهواره. بچه یک روزه. «فاشارت، کلموه فی المهد.» ساکت هم بودی. موظف بودی هیچی نگویی. بچه شروع میکند صحبت کردن: «انی عبد الله!» من حرامزادهام؟ من عبداللهم! «آتانی الکتاب و جعلنی نبیا و اوصانی بالصلاة و الزکاة ما دمت حیا و جعلنی مبارکا اینما کنت.» چی بود؟ چی شد؟ متهم به فحشا آمده توی جامعه با یک بچه توی بغل. لجن از سر و رویش با این وضعیت میبارد از اتهام. یکهو بچه دهان باز میکند. نه آن مدلی تا حالا خدا کسی را زده بود. نه این مدلی کسی را آورده بود بالا. خب کی حالا ظاهرتر از همهی ظاهرات و مظاهر؟ کی خوشنامی میدهد؟ کی بدنامی میدهد؟ کی عزت میدهد؟ کی ذلت میدهد؟ این، یک استراحتی بکن جان!
بله، اصلاً تثبیت شد که این بچه خدای متعال. دیگر آنهایی که متهم میکردند که این زنا کرده، حالا باید بیاید دفاع کند، بگوید من بچهی خدا نیستم. چون میگویند پسر خداست، در واقع نه پسر، در مورد مسیحیت این تعبیر به کار میرود من عبداللهم. نیستم؟ حالا تمام اتهام در طول تاریخ به عیسی این بوده که من بچهی خدا نیستم. من ابن الله نیستم. چرا فضا عوض شد؟
در حال بارگذاری نظرات...