توحید صدوق

جلسه چهاردهم

توحید صدوق . 1402/03/02
00:59:21
33

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
پس خدای متعال وطن «من خَفَیاتِ الأمور»، بله، همین است دیگر! مثل ما می‌ماند دیگر. خود من و شما هم برای همدیگر ظاهریم، هم باطنیم. اگر به حسب حقیقت شما را نظر کنم، شما را لحاظ کنم، خودِ خودت، ظاهرترین چیز برای منی. در این حال، باطن‌ترین چیز. من با خودِ خودت دارم ارتباط می‌گیرم، با خودِ خودی که واقعاً نمی‌بینمش و هیچ‌کسی خودِ خودِ هیچ‌کسی را نمی‌بیند؛ و در عین حال، هیچ چیزی جز خودِ خودِ او نمی‌بینم که با او ارتباط می‌گیرم. خدا هم در عین حالی که هیچ‌کس نمی‌فهمد او چیست و او کیست، همه‌جا را پُر کرده و همه دارند می‌بینند و جز او دیده نمی‌شود. "از رگ گردن نزدیکتر."
خوب، پس خدای متعال مخفی است. خفای او هم از احتجاب نیست، از استتارِ نقاب نیست. این‌جوری نیست که به حجاب رفته باشد، نقاب انداخته باشد. حس کردن خدای متعال با علم حضوری است. خیلی وقت‌ها شنیدید: «تو انقطاع». ما همه‌مان وقتی حس می‌کنیم و علم حضوریِ ناتوانی خودمان را، همان جایی که ناتوانی خودمان را با علم حضوری حس می‌کنیم، خدا را همان‌جا حس می‌کنیم. واقعاً چنین انقطاعاتی تا به حال شدید شده است؟ مثلاً فضایی که آدم، فرض بفرمایید، عزیزِ خودش را از دست بدهد. مثلاً بنده قضیه‌ی دوستم را داشتم، اتفاق خاصی بود. شبِ حادثه از مشهد داشتیم برمی‌گشتیم با ماشین، جمعه‌شب با هم تلفنی صحبت کردیم: «با این جهان‌وام مراقب باش، شب استراحت کن، فلان.» ساعت‌های سه و نیم، سه و ربع این‌ها بود که رسیدیم قم. بنده‌ی خدا پنج و نیم، شش صبح زدند تصادف کردند. اولین کسی که باخبر شد از جهت تماس و فلان این‌ها ما بودیم. به خانم ایشان، من خبر را به واسطه به یکی از رفقا گفتم: «به فلانی بگو، فلانی بگوید.» گفتم: «به پدرش بگویم، پدرش به خانمش بگوید.» تو بیمارستان، خانمش که آمد، من به بچه‌ها گفتم که: «چیزی نگویید که بترسد.» من باید خودم می‌ماندم به خانمش چه بگویم که دروغ نشود. چون واقعاً بنده باوری نداشتم به اینکه دوستم بماند. یعنی همه‌ی علائم و قرائن به نحوی بود که دیگر تقریباً مُحرز بود که دارد می‌رود. من هم دو سه ساعت بود رسیده بودم از مشهد. در فکرم بود که برویم کارهایش را بکنیم برای مراسم تشییع و این‌ها. دوباره برگردیم مشهد. برنامه این‌جوری داشتیم. می‌دانید دیگر، همین دعا و فلان و این اتفاق با یک حال انقطاع، انقطاع حضرت، انقطاع تام. رفتیم حرم حضرت معصومه سلام الله علیها. یک اتفاقی رخ داد، حالا تو حرم که نگفتم و نخواهم گفت. حالا آن عصرش که دیگر آن تماسی که عرض کردم خدمتتان، یکی از اساتید تماس گرفتند، دکتر گفتند و این‌ها. بله، سفت گفت که: «آقا برمی‌گردد؟» که: «کامل خوب می‌شود، مثل روز اول.» هیچ کدامش محتمل نبود. یعنی نه برگشتنش محتمل بود، نه خوب شدنش. داستانی برخورد… یک جایی که قشنگ مُحرز است کار هیچ‌کس نیست. من بیمارستان که رفتم، یکی ایستاد مثلاً کمی امید بدهد، گفت: «حالا ان‌شاءالله خوب می‌شود!» آن یکی که آن‌جا بود گفت: «چی چی ان‌شاءالله خوب می‌شود؟» مثل هرکی که می‌آمد با ما صحبت می‌کرد، تقریباً ما را آماده می‌کرد برای رفتن. این‌جاها، تو علامت تدبیر خداست دیگر. یعنی ما همه‌مان تجربه کردیم با علم حضوری که آقا همه اسباب از کار افتاده، هیچ سببی کارساز نیست، از هیچ سببی کاری برنمی‌آید. و دیدیم همه اسباب وقتی از کار افتاد، یکهو از یک جایی که هیچ‌کس نمی‌داند، ۲۵ واحد خون مختلف در لحظه به او زده بودند. خون نداشته. ۲۵ واحد خون! اصلاً هیچ بدنی این مقدار خون درجا قبول نمی‌کند. سه لیتر، فقط دو لیتر خون تو معده‌اش بوده. خونریزی داخلی داشته. بله، شبش به هوش آمد. عصر. خیلی اتفاق عجیب. بعد ضاربش مُرد. ضاربش که خودش خود را زده بود، مُرد. ضاربش که خود را زده، یک ضربه به خودش زده بود، او مُرد. اینی که نشسته بود، ببرندش؟ کامل. خیلی عجیب. یعنی این‌ها قدرت‌نمایی خداست دیگر. دو نفر را زده بود؛ یک خانم را زده و با ایشان، هر دو ماندند. حالا نمی‌دانم با آن خانم چه داستانی داشته. کمی دوستم تو تلفظش مشکل دارد، هنوز چون نای و مری‌اش جوش نخورده، غذا نمی‌تواند بخورد. از بینی به او غذا می‌دهند. غذای آب. آره، خلاصه تنفسش هم که ندارد. این‌جایش را سوراخ کرده‌اند یک حفره‌ای، تنفس، شلنگ تنفس. این‌ها آقا، نشانه‌های دیگر از این‌ها زیاد داریم تو زندگی. یک‌جاهایی که یک وقت‌هایی از یک چیزهایی، افرادی سالم بیرون می‌آیند با یک چیزهایی ناقص! عجایب!
بله، یکی از بچه‌های طلاب با من مشهد کلاس داشتیم. گفت: «بچه خواهرم نون‌پنیرگردو، گردو خورده. این گردو رفته تو حلق. سرفه کردیم، زدم پشتش، در نیومده. زدند، در نیومده. زدند، بچه سیاه شده. بردند دکتر، بچه خفه شده، مرگ مغزی. اعضایش را هدیه دادند.» همین حالا سؤال آیا پوست پرتقال؟ برای بچه‌های بنده پیش آمده، پوست پرتقال تو گلو گیر کرده. یک دانه انار با چند تا از بچه‌هایمان. تا حالا چند بار مرگ و بلبل زدن رقم خورده. در نمی‌آید. نقطه‌حفره اصلی گیر آن‌جا گیر کرده. تو آن مواقع یکی دو بار تا حالا شده که دیگر هر کاری کردیم و این‌ها، دیگر یک «یا زینب» خاص! دیگر یک «یا زینب» برای آن وقت‌ها کنار گذاشتیم ما، با انقطاع. خلاصه آقا، اسباب را همه دیدیم از کار می‌افتد و یک دست دیگری کار را پیش می‌برد. این تو زندگی خود من زیاد پیش آمده. من تو قضیه‌ی ازدواج خودم تجربیات عجیب و جالبی دارم. یک کسانی که شرایط فراهم بود، دختر یکی از اساتیدمان را می‌خواستیم. چهار سالم پایش ایستادیم. از ۱۶ سالگی پیگیرش بودیم و اصلاً عجیبش همین بود که من وقتی همین‌جور گفتم: «اگه فلانی دختر داشته باشد، می‌خواهم.» رفتیم دیدیم دختر عمو کوچکتر است، با خودمان. استاد که همه‌تان می‌شناسید و حتماً به ایشان ارادت دارید، صحبت کردیم. ایشان هم گفت: «من هم پایه‌ام و اصلاً همه‌جور جور است.» و دیگر مادرم رفت خانه‌یشان. خاله‌ام رفت خانه‌یشان. نشستند. دختر نیامد بنشیند و: «من نمی‌خواهم.» سفت و قُرص! این استاد بزرگوارمان فرمود که: «آقا، من همه‌جور پای تو هستم. من غصه از جان من نباشد. دخترم سر عقل می‌آید.» استاد خیلی دوست ما بود، از مجتهدین به نام. خیلی. آن جمله، آن وقت انقلاب عجیبی در ما ایجاد کرد. چهار سال ما این قضیه را. سال آخر به شدت. استاد من مشهد داشتم می‌رفتم، به من گفت که: «شما برو تفویض کن به خدا، به معنای واقعی! بسپار آن چیزی که خیر است، همان رقم بخورد.» تفویضمان به همین بود. یعنی: «خدایا، این که می‌دانم خیر است را درستش کن.» خیر بود. همان مشهدی که رفتیم و ماه رجب بود، زیارت رجبیه بود. حالا این‌ور همه اسباب را جفت و جور کردیم: «دم این را ببین، با آن صحبت کن، با این صحبت کن.» مقایسه قدیمی، استاد، صحبت کن، اینجا را درست کن، آن‌جا را فلان کن، این‌ور را ببر... هرچه بود هی به در بسته خوردیم. رفتیم مشهد. خلاصه می‌خواهم این علامت تدبیر را بگویم برایتان.
رفتیم مشهد و یکی از دوستانمان که آن موقع پیش ما صرف درس می‌خواند، طلبم نبود، کارمند بانک بود. سال ۸۸ بود این قضیه، اول بعد انتخابات بود و ما رفتیم مازندران. خانم این دوست ما شمالی بود. رفتیم بابلسر خانه‌ی آن‌ها. با تبر زدند شیشه‌ی پشت ماشین ما را شکستند و دیگر خاطره‌ای شد. خلاصه مشهد نه، از اینجا رفتیم شمال. از آنجا قرار شد برویم مشهد. یک دوست دیگرمان با مادر ما. حالا من اصلاً مشهدها که می‌رفتم تک و توکی با پدر مادرم می‌رفتم. دوست دیگری به مادر ما گفته بود که: «این یک خانواده‌ی خوب مشهد هستند، فامیل‌های فلانی، حسن آقا.» رفتیم مشهد و آن حسن آقا، دوستم گفت که: «آقا ناهار، گفت خواهر من خانه‌اش نزدیک حرم است. ناهار ما را دعوت کرده.» با استادمان بودیم که استاد آن‌جا تدریس می‌کردند. آن استاد را می‌شناختند و دعوت کردند. به ما گفتند شما هم بیا خانه‌شان دو طبقه بود و هست. عرض کنم که رفتیم و طبقه بالا. من و مادرم با خانم رفتند طبقه پایین. ناهار و مراسم تمام شده، آمدند بالا. مادرم گفتند که: «مورد خوبی است اینجا.» خلاصه استاد حوزه بود و چیزی که زیاد داشتیم مورد بود. و اصلاً آن‌قدر تعداد کاندیدا زیاد بود، ما قدرت انتخابمان کم شده بود. داشتیم کدامشان می‌شدند مثلاً. بله، زنگ زدیم، گرفتیم دیگر. صحبت چیست؟ آقا من بعد با پدر دختر صحبت کردم. پدر دختر به شدت «نه». با بقیه حالا مادرزنمان، که خوب، خیلی فاز معنوی بالایی دارد و ایشان گفته بود که: «من خوشم آمد، این بیاید صحبت.» حالا ما من اصلاً نمی‌خواهم! بعد حس تنفر، یعنی اصلاً از همه‌چیز، از محیط و خانه و خانواده و همه‌چیز بدم می‌آمد. داستان عجیب غریب. خلاصه‌شب میلاد امیرالمؤمنین مولودی بخوانند. مولودی. خانواده‌ی خانم باز خوششان آمد از ما. بیشتر اصلاً نفرتم تثبیت شده بود! گفتند: «صحبت کنیم.» گفتم با ما صحبت نداریم. و زورکی و من رفتم یک صحبتی بکنم که دک کنم، بنده‌ی خدا را پیدا کنم، قضیه تمام بشود. رفتیم یکی دو ساعت صحبت کردیم، چیزی پیدا نکردم من که بخواهم... آره. خلاصه آقا، ما رفتیم. من واقعاً به این نیت رفتم که یک سوژه‌ای پیدا کنم به هم بزنم. رفتم. آمدم. مادرم گفت: «چطور بود؟» گفتم: «چیزی پیدا نکردم بگویم بد است.» واقعاً همین تعبیرم بود. نمی‌توانم چیز عیبی بگذارم. بعد ایام اعتکاف بود. اعتکاف مسجد پشت خانه‌ی این‌ها. برادرخانم خیلی اهل کار فرهنگی و این‌هاست. صحبت کنیم و این‌ها. من هم دیگر آماده کرده بودم که آن اعتکاف که برادرخانم آمد، دیدم به او بگویم که: «قضیه را فیصله بدهید، تمام بشود، برود.» یک نوبت صحبت کرده بودیم. آمدم دم در مسجد برای اعتکاف، برادرخانم را آماده کردم گفتم: «صفر که بگویم آقا دیگر تمام است.» آمدم بگویم دیگر تمام است، دهنم قفل شد! واقعاً می‌گویم‌ها، به طرز عجیبی. شما تصور ندارید از آن چه من می‌گویم. «فردا ان‌شاءالله با هم صحبت کنیم.» اصلاً قفل شد دهن من! چه چیزی را صحبت کنی؟ صحبتی نداشتیم. یک موی تن من راضی نبود به این ازدواج و این مورد و اینجا و این شرایط. دلم از استاد، استادمان گفته: «آره، استادمان گفته: من اوکی می‌کنم، پای کارت هستم، فلان.» هیچی آقا، هی شرایط رفت جلو و هی دیدیم که آقا دیگر من گفتم به عقد نمی‌رسد دیگر. یعنی واقعاً باورم این بود که به عقد نمی‌رسد. دیگر تا پای عقد رفتیم و این‌ها. آقای علم الهدی عقدمان کرد. شاکی بودم. تا سه چهار ماه گذشت این قضیه. بعد اتفاقاتی رخ داد که دیگر گفتنی نیست، از جانب امام رضا علیه السلام. غرض اینکه همراهم بود. هیچی. وقتی برگشتم، ایشان گفت، تو حرم همدیگر را دیدیم. گفت: «چه خبر؟» گفتم: «حاج آقا، اینطور شد.» گفت: «کار تو امام رضا!» چه خوشحال شد. بعد گفت: «وضعیت شبیه قضیه‌ی آقا تهرانی شد.» آقا تهرانی همین شکلی بود که ایشان هم رفت مشهد و از امام رضا خواست و همان تو همان سفر موردش را گرفت و برگشت. حاج آقای تهرانی چهار سال قبلش هی ما رفتیم و آمدیم و این‌ها. غرض اینکه واقعاً من موردی بود که واقعاً نمی‌خواستم. بعد حالا قضایایی شد بعدها. آن مورد دختر ازدواج کرد. بعد ما که ازدواج کردیم، آن هم ازدواج کرد و با یک غیر طلبه‌ی شاسی‌بلنددار، با فردی چی چی ازدواج کرد: بازاری و فلان و این‌ها. خیلی من خدا را شکر کردم که آن مورد نشد. نمی‌خواسته طلبه باشد. استادم برای بنده می‌گفت. حالا تو آن بنده‌ی خدا را که مثلاً این فضای این‌جوری دارد، مثلاً خانه‌ی خوب می‌خواهد، زندگی این‌جوری می‌خواهد، به من همچین متلک‌هایی می‌اندازد. متلک می‌اندازد به این چیزها گیر می‌دهد. مثلاً آدم فوق‌العاده. آن آدمی که همه‌تان می‌شناسید. خلاصه، آره. ایشان هم خیلی واکنش خوب و خوشحالی شنید ایشان که مثلاً کارت را امام رضا دست گرفتند و این‌ها. این موارد را ما به عین دیدیم. یعنی البته خیلی امتحان سختی بود. یعنی و آن جمله‌ی ایشان خیلی به من کمک کرد که: «برو، واقعاً به خدا بسپار، پشت پنجره فولاد.» چند نوبت این اتفاق برای ما افتاد که هی می‌رفتیم. من واقعاً می‌خواستم بسپارم ولی زورم می‌آمد. چیزش نمی‌خورد. امتحان خدا این شکلی است که در یک امری که به درد تو نمی‌خورد و شر است، هی یک جوانب زیبایی قرار می‌دهد. و در یک امری که خیر است و برایت فایده دارد، یک جوانب زشتی قرار می‌دهد. این است که هی کششت به این می‌رود و هی از این‌ور زده می‌شوی. و این هم برایت شر است و آن هم برایت خیر است. بعد بهت می‌گوید که این خیر است، این شر است، این را ول کن برو سراغ آن. هیچ کششی هم به این نداری. هیچ فاصله‌ای از آن یکی نمی‌توانی بگیری. اگر انسان واقعاً، اگر واقعاً انسان آن‌جا عقلش را مجرد کند از هوا و علاقه‌ها و تعلقات و این‌ها می‌تواند تشخیص دهد. همان‌گونه که عرض کردم، یعنی بنده واقعاً تو آن حالت هرچه فکر می‌کردم، می‌دیدم عیب و ایرادی نیست. همه‌جور خوب است. هم از حیث خانواده خوب است، هم خوب. حالا ایمان و شخصیت خود آن فرد که در عالی‌ترین درجات. بعد آن قضایا، تعابیری شد چند ماه بعدش که یک ربطی به حضرت امام رحمت الله علیه داشت. دیشب حرم امام بودم، یاد این قضیه اتفاقاً افتادم. بیا، داستان مفصل.
خلاصه آقا جان، این نشان می‌دهد که کار دست یکی دیگر است. البته این تو زندگی همه‌مان هستا. فقط ماها یعنی در همه‌جای زندگی‌مان هم هست این. حالا یک قضیه بود برای یک آدم حقیر فقیر، ندار بی‌همه‌چیز، تو یک بعدی از زندگی‌اش. این تو همه‌ی ابعاد همه‌ی زندگی همه‌مان هست و ما یک‌جاهایی باید یک اعتمادهایی بکنیم، اما نمی‌کنیم. یک محاسباتی نکنیم، اما می‌کنیم. یک محاسباتی بکنیم، اما نمی‌کنیم. سپردن‌های یک معامله‌هایی با خدای متعال. از چند بعدی من مطمئن بودم که یک زندگی سوخته را دارم شروع می‌کنم و همه‌چیز را به باد می‌دهم. اما راه فرار رو نداشتم. بعداً همه آن نگرانی‌هایی که داشتیم، همه کامل مرتفع شده. همش سراب بود، همش خیالات بود، همش دروغ بود. اصلاً این‌ها نبود. توهم بود. این‌ها خیلی هست. یعنی یک چیزهایی آدم فکر می‌کند که آقا این‌ها... ولی تو معامله اگر جدی باشد، می‌گوید: «باشه، اینم این‌جوری می‌شود، باشه.» آمدم تو معامله، دیگر چکار کنم؟ اگر این‌ها را آدم مطمئن به خلافش باشد که دیگر معامله معنا ندارد که. مطمئنم این‌طور نمی‌شود، آن‌جور نمی‌شود. این‌جور می‌شود، آن‌جور می‌شود؟ اگر این‌ها باشد که دیگر معامله نیستش. برعکس، مطمئنم بدبخت می‌شوم، مطمئنم... اینش هم، بقیه‌اش رو بزنم. مطمئنم آن هم چیزی نصیبم نمی‌شود. همه‌ی این‌ها مطمئنم. مثل این که دیگر خوب اعتماد کنم، این را که ۱۰ برابر می‌دهد، آن هم که اصلاً نبود، آن را ۵۰ برابر می‌دهد، آن هم از ۱۰۰ جا درستش می‌کند! جهان دیگری را مواجه. آن تفویض، قواعد خودش را دارد دیگر. یعنی کفر نعمت عقل هم نباید بشود. ولی نه این عقلی که سر تا پایش محاسباتش غلط است، به چیزهایی تکیه دارد و حساب کتابی می‌کند که هیچ‌کدام سر و ته ندارد. دیگر واقعاً حق و درست است. خوب است، فلان این‌ها. نفس به آن تن نمی‌دهد. دقیقاً برعکس، برای آدم سنگین است. آن عقلی که می‌بینی خودت خوشت می‌آید، حکمش را خیلی بهش رغبت داری، آن عقل، عقل نیست. آن نفس عقل است. عقل آنی است که یک چیزهایی دارد می‌گوید که بهت فشار می‌آورد. خلاصه آقا جان، اینجا می‌شود عرصه‌ی ظهور خدای متعال. آدم اینجا بالعیان خدا را می‌بیند. و اینکه کار دست یکی دیگر است، می‌بیند. صد جای دیگر کار به بن‌بست می‌خورد. یک جایی که می‌خواهی به بن‌بست بخوری، به بن‌بست نمی‌خورد. همه هم در مسیر ربوبیت خدای متعال است: «طلا قدر یا موسی مستنعتک لنفسی محبة ألقیت علیک.» آن محبته، به قول استاد ما می‌فرمود که: «یک کسی از من پرسید که "الخیر فی ما وقع" در مورد کیست؟ برای کیست؟ "الخیر فی ما..."» آره، ایشان فرمود که: «بهش گفتم که مال همه هست. خودش مال همه است ولی فهمش مال همین چند نفر است.» «الخیر فی ما» مال همه است، مال همه. هرکی هرچی برایش رقم بخورد، خیر است. ولی آن فهمش را هرکسی ندارد. یک فهمی می‌خواهد که آدم بفهمد که این خیر من بود، این ما وقع. آدم خود را بسپارد به دست خدای متعال. تفویض کند. این تدبیرات خلاصه، به تعبیر حضرت علی علیه السلام: «خیرٌ فی ما وقع.» انسان خود را به خدا سپرد، تدبیرهای خدا را می‌بینی که یک چیزهایی دارد یک‌جوری رقم می‌خورد، همه هم جمع بشوند نمی‌توانند. این کار یکی دیگر است. این کار خدای متعال است. خدا هرچقدر باطن به نسبت حس و خیال ما. ظاهر در آن عرصه‌ای که ما هیچ قدرتی نداریم. نه برای جلب منفعت‌مان، نه برای دفع ضرر. هیچ کاری از ما برنمی‌آید. البته حالا یک بخشی از اطلاعات داستانی بود از داستان‌های مختلف، هزار تا دیگر هست تو ابعاد دیگر. گاهی توی یک اطلاع‌رسانی یادم می‌افتد. همه عالم جمع بشوند نمی‌توانند از او دفع ضرر کنند. تجربه کردم بنده به کرات. موارد مختلف از بیماری‌های روحی روانی بوده تا مشکلات خانوادگی و قس علی هذا. تو یک چیزهایی می‌افتی، احدی نمی‌تواند هیچ کاری بکند. اطلاع بعدها رخ داد. همان استادی که با هم رفتیم. ایشان هم خوب حق به گردن ما داشت. یک جمله‌ی خوبی هم گفت تو آن ایام. تو مشاوره‌ی ما. اولین صحبتی که کردیم. آمدیم با ایشان. خوب با هم یک جا بودیم همه. گفتم، گفت: «چطور بود؟» گفتم: «آقا هیچ مهری به دلم ننشست تو این گفتگو.» ایشان گفت: «علاقه قبل ازدواج به درد نمی‌خورد، علاقه بعد ازدواج خوب است.» از جملات کلیدی بود که خیلی به درد ما خورد. علاقه بعد سه چهار ماه آمد. سه چهار مورد نفرتم نبود. یعنی آن حالت پرهیزه خوب برطرف شد. تمام مبانی روانشناسی. ولی، ولی کششم نبود. کشش به مرور دیگر کششی آمده که دیگر اصلاً دیگر... بیا ببین، شرمنده‌ی سیدرضا که دیگر نبود. حالا همین استاد که اینجا این را گفت تو یک ابتلای دیگری ایشان خیلی دلداری می‌داد این‌ها. گفت: «آقا این ابتلایی که گزارش نرسیده که هیچ پیغمبری. داستانی بود چند سال پیش.» به هر حال، این‌ها همه هست تو زندگی. و خیر و برکت آن را هم آدم می‌بیند. ما همین مشهد رفتنمان به برکت همان ابتلا بود. یک‌جوری بود که ما دیگر اصلاً کنده بودیم و همان سال از کانادا خوب ما سه بار درخواست دادند که آقا بیا اینجا ساکن شو. داستان‌های این شکلی و این‌ها. سال ۹۵، ۹۶. ۹۵ مرکز اسلامی بود. تو کَلگری کانادا با بچه‌هایش مجلات داشتیم هفتگی. خوششان آمده بود و گفتند: «بیا اینجا ساکن شو.» ما دو تا بچه داشتیم آن موقع. عمده‌ی دلیل نرفتنمان بچه‌هایمان بود. اینکه از پس تربیت این‌ها آن‌جا برنمی‌آییم. خیلی مشاوره کردیم از خیلی اساتید و رفقا و دوستان و این‌ها. یک‌بار ساکن آنجا بودم. یک روحانی پاکستانی بود. به آن هم زنگ زدم. چند دقیقه واتساپ صحبت کردیم. تشویق کرد من را. بیا. باعث شد که من زده بشوم. یعنی چیزهایی که او گفت به عنوان المان‌های خوب آن‌جا، این بود که مالی‌اش را گفت. اما چیزهای دیگر را نگفت. افتادم توی کورانی از مشکلات خانوادگی. از فقر و فلاکت و این‌ها گرفته. فقر و فلاکت شدید! تا کسالت نمک طلبگی. طلبگی بدون این‌ها معنا تا مشکلات دیگری تو فضای خانوادگی که دیگر من روزی نبود که جدی طلب مرگ از خدا نکنم. واقعاً دیگر قضایایی. ایام شب‌های قدر آن سال بود. مدیر کنده بودیم. یعنی آماده حتی برای کانادایش هم به یک نحو بودیم. با یکی از بزرگان صحبت شد. ایشان فرمودند: «برو مشهد.» حالا من مشهد واقعاً همیشه پرهیز داشتم. از ازدواجش هم، از ساکن شدن. همه‌جور، آره. و واقعاً شهری بود که حالا ما که جانمان برای امام رضا در می‌آید ولی واقعاً از شهر مشهد فراری بودم و هیچ‌وقت دوست نداشتم. الان هم همین‌طور. ذره‌ای علاقه به شهر مشهد ندارم. ولی همیشه هم سخنرانی‌هایمان مشهد است. جلساتمان مشهد است. همه‌ی داستان مشهد است. همه‌ی فحش خوری‌هایمان و داستان‌هایمان هم مشهد است. حکایت جالبی. بعد خدمت شما عرض کنم که: «برو مشهد.» و من هم اصلاً یک موی تنم راضی نبود به مشهد. چون یک مدتی هم قبلش بودیم و به هر حال می‌دانستم که اصلاً فضایش و ساختارش و این‌ها هیچ‌چیزش به ما نمی‌خورد. هیچی. یورو. این رزق. این داستان‌های این شکلی و این‌ها. دیگر رفتیم مشهد. یک قضیه‌ی دانشگاه و چه و چه و اتفاقاتی که بعدش افتاد که همش اثر برکت این اطلاعاتی بود که اینجا رخ داد که پر و بال ما را باز کرد. بعد دیگر این اواخر مشهد بیماری سنگینی خوردیم. و یک مدتی رفتیم تو روستاهای اطراف مشهد و این‌ها. دیدیم افاقه نکرد و خوب نشده این هم باز قضایایی دارد. چیزهایی رخ داد و و دیگر باز صحبتی شد با اساتید که این‌ها همه پشتوانه‌ای دارد از یک سری مطالبی، از خبرهای خاص، از اتفاقاتی. بحث قم آمدنمان. بابا با آن بیماری آمدیم قم و الحمدلله به واسطه‌ی قم درمان شدیم و اتفاقات بهتری افتاد. این هم یک پا گذاشتن بود. یعنی این مدرسه‌ی تعالی تو مشهد پا گرفت، شکل گرفت، جان گرفت. این نهال به ثمر نشست. به ما گفتند: «ول کن برو.» این بچه‌ها! کارت می‌زدی خونشان در نمی‌آمد. یک روالی دارد به هر حال. یعنی آن‌جوری نیست که همش تعهد باشد. عرض کنم خدمتتان که دیگر توجیه بچه‌ها هم سخت بود و این‌ها. از ما واقعاً دلخور شدند شدید. دیگر حالا با گفتگو و صحبت و اینطور شده و اینجور است و اینجور لازم است و اینطور می‌شود و ان‌شاءالله آنجور نمی‌شود. شوخی می‌کردم، می‌گفتم که: «من از مشهد بروم، شما من را مشهد بیشتر می‌بینید، بیشتر دعوت می‌کنید.» از مشهد هم شده، الحمدلله مشهدی‌ام. خلاصه، علت دلخوری آدم برگردد روی همچین دلایلی که گفتنش احتمالاً سخت است. اما آن‌ها بچه‌های واقعاً فداکاری.
بعد نه تنها حالا داستان‌ها داریم. ما آمدیم قم. این بچه‌ها خب خیلی سخت بود برایشان آن‌جا بودن و کار آن‌جا، جدای از ما و دور از ما و فلان و این‌ها. سال بعدش دوباره اتفاقات به نحو دیگری رقم خورد به طرز عجیب و غریبی. داستان مفصل. همان استادی که به ما فرمود که: «بیا قم و فلان و این‌ها.» به یک مناسبتی این بچه‌ها بودن. یک قضایایی شد. اتفاقات. این چهار تای اصلی که مال مجموعه بودند، به تک تک این چهار تا. تازه شماها باید باشیم. جهانگیری بود که اینطور شد. بنده‌ی خدا یکی دیگرشان که نیامد، آن هم الان خیلی تازگی آمد قم. با هم از اینجا رفتیم مشهد در حالی که من تهرانی‌ام ولی خب از اول طلبگی ما قم بودیم. یک سال کرج خواندیم. آن یک دانه‌مان هم که نیامده، آن سری که آمد قم، دیگر بی‌تاب شد. آن هم دیگر می‌خواهد برگردد بیاید. غرض اینکه یک دستی، آقا آدم تو این مسیر که قرار می‌گیرد خصوصاً تو فضای طلبگی. حالا وادی‌های معنوی و فضای این شکلی و این‌ها. این دست را بالعیان می‌بیند. مال همه هستا، تو زندگی همه‌مان هست. ولی اینجا خاص‌تر است. چون یک ربوبیت خاصه‌ای، یک رسالت خاصه‌ای طلبه دارد. یک ربوبیت خاصه‌ای هم دارد. یک تربیت خاصی هم دارد. و یک ابتلائات خاصی هم دارد. ابتلائاتش هم پدر آدم را در می‌آورد. یعنی جان به لب آدم. آن بیماری که بنده پیدا کردم مشهد، اصلاً نمی‌توانم توصیف کنم برایتان چی بود و چه وضعی داشتم از جهت روحی و روانی و جسمی و مشکلاتی که پیش آمد و اتفاقاتی که رقم خورد و این‌ها. دیگران متوجه نمی‌شوند، بقیه هم که اصلاً چیزهای دیگر می‌فهمند از این قضیه. اینجور اتفاقاتی برایم رقم خورد. یعنی جانم به لب رسید. و سودای مغز بود. سودا بود. یک بخشش زخم و این‌ها بود. یک بخشش سودا. الان یکی از بچه‌های دیگر مجموعه‌مان گرفتار همچین مشکلی شده متاسفانه. سودا آن‌جا زیاد است کلاً. بله، خلاصه همین قضیه. والا ما دیگر مشهد تثبیت شدیم. اوضاعمان روبه‌راه شد. قضیه عوض شد. بعد سال‌ها غربت و مظلومیت و فحش خوری. تنها شدن و این‌ها. روال برعکس شد. تو یک روال خوبی افتادیم. یکهو افتادیم به این بیماریه. که قرار بود به سلطنتی داشتیم می‌رسیم تو مشهد. همه‌چیز دیگر اوکی بود. یعنی این‌جوری این بزرگانی که شما می‌شناسید، طرف می‌خواست نماینده مجلس بشود تو مشهد، می‌آمد با ما ببندد. الان بعضی‌هاشان گنده‌گنده‌های مملکت هستند. این‌طور وجهه‌ای پیدا شد تو مشهد. یکهو خوردیم به این بیماریه و چندیم ؟ و رفتیم تو روستا که کمی از اینجا فاصله بگیریم. آن‌جا هم بدتر شد و راه‌حل شد فقط برگشتن به قم. با این او وضعیت بدون پول. بعد قمی که نه درآمد دارد، نه کاسبی دارد، هیچی ندارد. بعد با چقدر پول؟ با ۲۹ میلیون تومان پول با چهار تا بچه آمدیم. کل دارایی ما ۲۹ میلیون، ۳۰ تومان بود که دست پدرخانم یک تومانی سر یک قضیه‌ای خرج شده و ۲۹ تومان مانده. به ما گفتند: «برو قم.» با ۲۹ میلیون پول رفتیم. حالا خانه‌ها را می‌رویم نگاه می‌کنیم. همه پول پیش ۱۰۰، ۱۵۰ میلیون. این‌ها. هی می‌رویم جاهای پایین‌تر. هی جاهای دورتر. یک جایی هم پیدا بشود که دیگر زیر قیمت و این‌ها. سر چهار تا بچه قبول نمی‌کنند. یک هفته چرخیدیم و چرخیدیم و چرخیدیم. دیگر یادم است تو یکی از این خیابان‌های قم رو زمین نشستم، مستأصل شدم. یک هفته تو گرما تابستان با چهار تا بچه. دو سال پیش همین ایام دهه اول ذی‌القعده بود. یک کتابخانه‌ای از مال رفقات. یک طبقه. ترکیه. وضع افتضاحی هم بود. تو کتابخانه بودیم با بچه‌ها. دیگر راه می‌افتیم. چهار تا بچه را هرکی نگاه می‌کرد، این‌ها رو هی می‌رفتی مناطق پرت‌تر. هی می‌رفتیم از قم آن‌ورای قم. هیچی پیدا نمی‌شد. دیگر نشستیم رو خاک قم، توسل کردیم. حالا به یک نحوی یک‌جوری شد که دیگر اینو بعد از مرگم ان‌شاءالله. قضیه مفصل. ببین، بعضی‌ها گفتند: «نه، الحمدلله قضیه‌ای شد.» یعنی مربوط به حضرت معصومه سلام الله علیها. دیگر آره، داستان زیاد است، حرف زیاد است. اگر می‌شد حرف زد. خیلی هیچی.
ببینید تو زندگی طلبگی یک دستی هست آن وقتی که به همه بن‌بست‌ها می‌خوری. منفجر می‌شوی. آره، آفرین، «جر خوردن» را. بعد لذتی که شمای طلبه از زندگی می‌برید، احدی نمی‌تواند ببرد. برای اینکه یک چیزهایی تو زندگی طلبگی‌ات را می‌بینی، سر انگشت اهل بیت داری زندگی می‌کنی. ولی خب سختی‌هایی هم که شما دارید، احدی ثابت شده این است که ما دیر می‌فهمیم. اگه زودتر بفهمیم، زودتر نجات پیدا می‌کنیم. نکته درست. خیلی عجیب است. یعنی نکته مهم. البته خدا هم یک‌جوری می‌چرخاند که مثل حضرت مریم. یعنی قشنگ: «یا لَیْتَنی مِتُّ قَبْلَ هذا» را بگویی، جانت به لب برسی، بعد بچه زبان وا کند به حرف زدن. وگرنه مریم تو انقطاع بود از اول. ولی خدا مدلش این‌جوری است. قشنگ می‌تاباند. یعنی عصاره بنده‌اش را می‌گیرد. خُردش می‌کند. لِهَش می‌کند. تا قشنگ بفهمد داستان چیست. کارهایی دست یکی دیگر است. قشنگ خاطرش جمع بشود. یک زمینه ایجاد می‌شود برای کارهای مهم‌تری. کارهای بزرگ‌تری. یک باوری‌هایی در آدم شکل می‌گیرد. می‌تواند برای کارهای گنده‌تری ریسک بکند. قدم به قدم‌ها. یکهو آن آخریه نیست. یک دو تا کوچولو بهت می‌دهد ببیند باهاش چکار می‌کنی. باورت می‌شود؟ نمی‌شود؟ می‌گیری؟ نمی‌گیری؟ سختی دارد. ابتلا دارد. می‌گیری. تو فشارش قرار می‌گیری. بعد مدت‌ها اثرش را می‌بینی. می‌فهمی داستان چی بود. فهمیدی؟ بعدی‌اش هم همین است. آقا، آن سخت‌تر است. باشد. روال دست توست. قاعده دستت است. بعدی‌اش هم همین است. بعدی‌اش هم همین است. دیگر از یک جایی به بعد دیگر اصلاً منتظری بدی چیست؟ بیاید دیگر. آقا بیاید. «کمرت را می‌شکنم.» «الَّذی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ». آره، ولی خب می‌دانم دست من نیست. خوبی‌اش به این است. یکی دیگر باید بچرخاند و اداره کند. ما تو این مجموعه‌ی مدرسه‌ی تعالی‌ام. همین دوستی که آن شب آمدند اینجا. با همدیگر رفتیم. مسئول امور مالی گفت: «اولی که مدرسه‌ی تعالی راه انداخته بودیم هیچی درآمد و بودجه و این‌ها که نداشتیم. یک سری دوره مثلاً می‌فروختیم و این‌ها. مثلاً فرض بفرمایید مثلاً شش میلیون درآمد مدرسه بود. ماهی ۱۲ میلیون هزینه‌هاش. خرج تدوین و استاد و فلان. چکار کنی؟» خرج را گفتم: «به من چه؟ برو. وایمیستی روبه‌قبله به امام زمان می‌گویی که مدرسه‌ی تعالی یا مورد تأیید شما هست یا نیست؟ اگر نیست جمعش کنید. اگر هست اداره‌اش کنید.» واقعاً فکرش را .... غرض این است که تا وقتی که آدم بفهمد کار دست یکی دیگر است، کار پیش می‌آید. همین که فکر می‌کنیم کار ماست، می‌گوید که: «کار تو پس جمعش کن!» خلاصه، دیگر حالا امروز شقشقت الحدرت. ماه ذی‌القعده بود و این‌ها. این نکته‌ی بسیار مهمی است تو این وادی. «هرچه در این راه نشانت دهند، گر نستانی به از آنت دهند.» هی انسان با چیزهایی مواجه می‌شود. اگر متوقف نشود تو این‌ها. و فکر نکند خبری شده و چیزی شده و این‌ها، یک گنده‌ترش می‌آید. گنده‌ترش که ملازم است با یک ابتلائات و سنگینی‌ها و مشکلات و فشارهای بیشتری. ولی در پیشگاه الطاف و رحمت و عنایت شدیدترین خدایی که هم ظاهر است هم باطن. همه‌ی کار اوست ولی نمی‌بینی. خودش دارد اداره می‌کند. خودش می‌برد، خودش می‌آورد. نظرخواهی هم ندارد. به من و شما هم کار ندارد. به خوش آمدن و بد آمدن هم کاری ندارد. کار خودش را می‌کند. احدی هم باج نمی‌دهد. به کسی هم کاری ندارد. آن‌قدر هم می‌زند تو سرمان تا حالیمان بشود که با او همه‌ی کارها است. از این مسئله کوتاه نمی‌آید. چیزهای شگفت‌انگیز در اخلاق خدا. که آدم دیوانه‌ی خودش می‌کند. خدا از ربوبیت خودش نسبت به تو کوتاه نمی‌آید. استعفا نمی‌دهد! خدا خیلی چیز عجیب غریبی است. خیلی آدم را دیوانه می‌کند. ته جهنم هم ببردت، می‌گوید: «من رَبَّتَم، آدمت می‌کنم.» گریزی از دست من نیست. نمی‌گذارم. درستت می‌کنم. الکی ولت نمی‌کنم. این خیلی شیرین است‌ها. این را اگر توی برهه‌هایی از زندگی یک وقت آدمی را احساس می‌کند، همه‌ی وجودش لذت می‌شود. این خیلی شیرین است که خدا ول نمی‌کند. خیلی شیرین. البته به پیغمبرش فرموده: «من یک در را رها کردم.» و یک چیز دیگری است. آن رو رها کردنه، در واقع طرف را دارد تو یک موقعیتی قرار می‌دهد بفهمد عدم لطف و محبت خدا را که: «برگرد.» «نُذیقُهم بَعْضَ الَّذی عَمِلوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ.» به او می‌چشانم که برگرد. این تلخیِ این بی‌محبتیِ جواب ندادنه را بچشد، برگردد. آن دور شدن هم برای اینکه بفهمد بیشتر می‌دهد. حالیش بشود دور شدنِ او. گاهی آدم غرق می‌شود. آره، یعنی بله، جالبیش تو همین است دیگر. هم تنبیه خدا است. این استدراج هم همان تنبیهش هم ذیل رحمتش است: «سَبَقَتْ رَحْمَتي غَضَبي». تو همان هم لطف توست. یعنی آن بنده‌ایم که الان غرق نعمت است. اگر یک لحظه فکر کند، حواسش را جمع کند، می‌فهمد این سرما، دوری از خدا تو همه‌ی این نعمت‌ها. گاهی بعضی‌ها که خیلی یکهو تواتر نعمت برایشان می‌شود، اولاش کیف می‌کنند حالش را می‌برند و غرق می‌شوند و این‌ها. بعد یک مدتی یکهو حالیشان می‌شود. یکهو احساس می‌کنند خیلی غرق شدم. خیلی دور شدم. خیلی فاصله گرفتم. چوب خدا بود. یعنی آن هم آخرش خودش یک سبب هوشیاری است. بعضی‌ها را با تلخی هوشیار می‌کند. بعضی‌ها را با شیرینی هوشیار می‌کند. «بعضُ بندگانم لا یُصلِحُهم اِلا الفقر.» بعضی دیگر: «لا یُصلِحُهم اِلا الغِنا.» این را تو فقر می‌گذارم، او را سیر می‌کنم من که حالیش بشود، بفهمد. بفهمد دور شده. بفهمد فاصله گرفته. برگرد. خلاصه خدا از این قضیه کوتاه نمی‌آید. از ربوبیت خودش کوتاه نمی‌آید. این خیلی شیرین است. اگر هم بسپاری خودت را به او، بسپاری دستش که دیگر اصلاً غوغا می‌کند. از یک جایی، یک‌جوری، یک کارهایی برایت می‌کند. بعد خدا اینجور وقت‌ها مدل عیسی برای مریم. خدا می‌توانست یک آدمی بردارد بیاورد به عنوان شاهد صدق. یک ملکی به این‌ها نشان بدهد. مثلاً یک کار این شکلی. یکهو یوسف وسط معرکه در حال دویدن، نفس‌نفس زدن، تو موقعیتی که همه‌ی شواهد علیه اوست. اینجور تو عرصه قرار می‌دهد. اینجور متهم می‌شود. یک بچه یکهو می‌آید شهادت می‌دهد. این شهادت دادن بچه‌ها هم داستانی است خودش. اصلاً خدا این کار را می‌کند. تو آن قضیه‌ی حضرت عیسی در گهواره. بعد شما آرامشی که برای مریم حاصل می‌شود را ببین. مریم می‌خواست در همین حد یکی فقط بگوید که آقا من زنا نکردم. بچه برگشت: "عبدالله آتانی الکتاب." این چه آرامشی به مریم داد! عیسی به دنیا آمد. با مریم صحبت کرده‌ها. آن آیه در سوره‌ی مبارکه‌ی مریم می‌فرماید که: «جعلَ تحتَکِ سَریّا.» نشان می‌دهد که همان لحظه‌ی اول که به دنیا آمده، باعث مریم گفتگو کرده. خیلی سوره‌ی فوق‌العاده ای است. سوره‌ی مریم. خیلی به این سوره علاقه دارم. می‌فرماید که: «فَنَادَاهَا مِن تَحْتِهَا» همان اول که به دنیا آمد، از همان جایی که به دنیا آمد، گفت: «أَلَّا تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیًّا.» فاعلش کیست؟ حضرت عیسی بوده یا ملک بوده؟ خدا بوده؟ چی بوده؟ به هر حال، این تو این گرفتاری یک حدی از عنایت را می‌خواست. به یک انقطاعی رسید. دید هیچی از آن حاصل نمی‌شود. ولی برد کامل. یکهو خدا هزار پله بالاتر از آن. حضرت موسی تو یک انقطاعی قرار گرفت. تازگی حساب کردیم با رُفَقا. مسیری که حضرت موسی رفت از قاهره تا مدین قوم شعیب، نزدیک ۷۰۰ کیلومتر بوده. ۷۰۰ کیلومتر آن موقع رفقا که مپ نشان می‌دهند. ۷۰۰ کیلومتر اتوبان نیست، ۷۰۰ کیلومتر آن راه‌ها، بیابان‌ها پیاده. ۷۰۰ کیلومتر پیاده رفته. دوباره این مسیر را ۷۰۰ کیلومتر برگشته با زنش. خانم او هم باردار بود. شب برفی هم بوده. زنش درد زایمان می‌گیرد. کجا؟ وسط بیابان! تو برف! باید با ... تصادف کند خدا برساند دیگر. آن طلبه، بابا حضرت موسی بابا چی می‌خواست؟ حضرت موسی تو آن لحظه فقط یک تکه آتش می‌خواست که این بنده‌ی خدا گرم بشود. دستش را بگیرد. فقط جاده را پیدا کند. «آنستُ ناراً.» با یک ناری انس گرفتم. بروم کنارش. یا از آن‌جا راه پیدا کنم، یک قبسی بردارم بیاورم، تو گرم بشوی. تو آن انقطاع، ته توقع حضرت موسی یک تکه آتش بود برای گرم کردن زنش و پیدا کردن راهش. آتشی از دور دید. رفت به چی رسید؟ «إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَٱخْلَعْ نَعْلَیْكَ ... فَاذْهَبْ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَىٰ» چی می‌خواست؟ چی فکر می‌کرد؟ چی بهش دادند؟ تو این مسیر اگر انسان قرار بگیرد، خیلی مهم است.
این را برای ما درس‌ها، خیلی این‌ها درس مسیر طلبگی است. مسیر زندگی و گذاشتن پشت قدم‌های انبیاء و باور. خیلی اتفاق بزرگی است این چیزی که برای بنده و شما رقم خورده به اسم طلبگی. قدرش را نمی‌دانی. باهاش خیلی سطحی و ساده برخورد می‌شود. دانشگاه می‌توانستیم برویم، سپاه می‌توانستیم برویم، آره آمدیم حوزه دیگر. حالا آن‌جا مثلاً مدرکش هم که به آنجا نمی‌رسد. درآمدش هم که به آن یکی نمی‌رسد. آینده‌ام که خیلی ندارد. حالا دیگر می‌آییم، می‌رویم دیگر. حالا ان‌شاءالله یک چیزی. بابا کجایی تو عمو؟ خدا از خزانه‌ی غیبش گشته. در آن اصناف و کسوت‌ها و مشاغلی که به أقرب عبادش نصیب کرده بود، تو را انتخاب کرد که آن لباس را تن تو کند. می‌فهمی یعنی چی؟ خیلی حرف است، خیلی حرف. لباسی که تن موسی کرد. تن ابراهیم کرد. تن شعیب کرد. آن را تن تو کرده. تو را برای آن مسیر انتخاب. تو آن مسیر راهت داده. و آن مدل ربوبیتی که برای آن‌ها داشت، از تو هم: «لا تُدْرِکُهُ الأَبْصَار.» علما ورثه‌ی انبیاء. خیلی حروف می‌خواهی. مدل یوسف تربیتت کنم؟ بیا بسم الله. کمر می‌شکند بابا. مگر شوخی است داداشش ببرند، بفروشندش، تو چاه بیندازندش. بعد ببرند بردگی. بعد چند سال بردگی کند. کمی سر حال پیدا کند. خوشگل بشود. بهش پیشنهاد گناه بدهند. بعد تن ندهد. بعد بیندازند زندان. چیزی که از یوسف خواستم، هم از من این همه داستان خواستند. آخه یک زندگی معمولی. من شنیدم این حرف را. یک کسی از اقوام دچار گرفتاری شده بود و یکی دیگر از اقوام داشت به او مشاوره می‌داد: «این اطلاعات تو خیلی خاص است. تو از خدا طلب رشد کرده بودی.» گفت: «آره.» گفت: «همین دیگر. خیلی گرفتاری دارد می‌آید.» گفتم: «خدایا، من یک زندگی معمولی می‌خواهم. نمی‌خواهم.» اگر از همین دهات برگردی حل می‌شود. خاص نمی‌خواهم باشم. «دنیا من قلبی و ادر بری.» آن‌جایی که سوخته .... اسمش آشناست. یک دو خط دیگر بخوانیم و تمام کنیم. این بلد نبودن، در واقع به این است که آن‌قدر شهامت نداریم. در واقع تعبیر قشنگش این است، خودم را عرض می‌کنم. یعنی آدم می‌خواهد بسپارد. بعد می‌بیند که نمی‌تواند. اگر آن‌وری شد، آنش را هم قبول کند. می‌گوییم آقا هرچی شد. ولی خب معلوم است که هرچی شد، اگر یک ورش آن است که خب معلوم است آن را نمی‌خواهم. حرم امیرالمؤمنین بود. دعا کرد. به جای اینکه بگویم به من زن بدهید، جلوترش را گفت. گفت: «یا امیرالمؤمنین، بچه می‌خواهم.» بعد زن گرفت. زنش سر زا از دنیا رفت. با بچه رفت حرم امیرالمؤمنین. گفت: «آقا مگر کنایه و بلاغت و این‌ها بلد نیستی؟» البته تو واقعاً بعضی وقت‌ها این جزئیات و الفاظ موضوعیت دارد. تو روایت دارد. اگر حضرت یوسف «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ» نمی‌گفت، به زندان نمی‌افتاد. دعا کرد. گفت: «خدایا زندان حاضرم بروم ولی حرف این‌ها نه.» یعنی زندان روحانی! مادر برگشتم، مادر خوب شد. دختره همان سرطان را گرفت. ناشی‌گری‌های ماست دیگر. یعنی معلق سنتش به این است که امور را به دعای ما معلق کرده و خواست ما معلق کرده. خیلی از امور رحمت و این‌ها. اینکه خدا برنامه‌ریزی کرده یک ماه همه‌ی پولدارها بفهمند فقرا چی می‌کشند تو ماه رمضان. ای کاش یک‌جور هم برنامه‌ریزی می‌کرد تو یک ماه همه‌ی فقرا حال پولدارها را بفهمند. ولی واقعاً با مشکلات پولدارها شما مواجه نشدیدها. من به لطف خدا رفیق پولدار زیاد داریم. یعنی بین پولدارها ما غوطه‌وریم. نمی‌خواهیم از آن‌ها برسیم. یک مشکلاتی دارند این‌ها. این بعضی رفقا هم از جهت حالا بیماری‌های اولاد و فلان و این‌ها، یک ابتلائاتی بندگان خدا گیرند که مطرح می‌کنند. یعنی فقط آدم خدا را شکر می‌کند که چیزی ندارد که کسی به خاطرش بیاید به سمت ابتلا. هر کسی به هر دارایی تو این عالم زکاتی دارد. حتی بدن شما. شما بدن سالم هم که باشد، توقعاتی به حساب سلامت جسم سالم داری. شدی پس فردا جنگی بود جهادی بود این‌ها، تو باید بروی. نه اینکه آقا نرو، به خودت نرسان. به هر حال هر چیزی، آنی دارد. هر غنیمتی یک غنیمتی دارد. دقت می‌کنی؟ غرامتی دارد. هرجایی که یک چیزی نصیب آدم می‌شود، این ذات حیات دنیاست. ما از این غافلیم. یعنی پول را دوست داریم. زیبایی را دوست داریم. خیلی چیزهای دیگر را دوست داریم. اشکال ندارد. اصلاً قرآن تعبیر به خیر می‌کند. ولی بدان که این مسئولیت را افزایش می‌دهد. مشکلات را افزایش می‌دهد. اطلاعات را افزایش می‌دهد. بهشت رفتن با یک پول به مراتب سخت‌تر است تا بهشت رفتن با یا ندار. حساب کتابی که دارد. حقوقی که به گردن اوست. بعد توقعاتی که از او هست، کدامش به حق است؟ کدامش ناحق است؟ تشخیص تکلیف، تشخیص وظیفه خیلی سخت است. شهرت هم همین است. شهرت از بعضی جهات نعمت به حساب می‌آید. از بعضی جهات نقمت به حساب می‌آید. تو روایت هم جفتش هم هست. به بعضی‌ها خدای متعال عنایت می‌کند. نامش را، آوازش را، مثلاً فلان. و عذابش هم به این است که صیت این‌ها را منتشر می‌کند. آوازه به این عذاب الهی. جفتش را داریم. اصلاً دارایی‌ها و موقعیت‌های دنیایی، اصلاً قرآن تعبیرش هم همین است دیگر: «اَمّا اِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَاَکْرَمَهُ و نَعَّمَهُ». جفتش را گفته «ابتلا». بعضی‌ها را مبتلا می‌کنم به نعمت به پول. بعضی‌ها را مبتلا می‌کنم به نداری، دلتنگی، رنج. جفتش ابتلاست ولی ما این را درک نمی‌کنیم.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید صدوق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00