توحید صدوق

جلسه شانزدهم

توحید صدوق . 1402/03/17
01:15:35
33

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

«بسم الله الرحمن الرحیم»
«الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد اللهم صل علی محمد و آل محمد باله طیبین الطاهرین و لعنت الله علی الهام الظالمین من الان الی قیام.»
«ثم ان الله و له الحمد افتح الکلامه کتاب با الحمد لنفسه». خدای تبارک و تعالی، حمد فقط از آن اوست. «له الحم» کتاب را افتتاح کرد با حمد برای خود. خب، حمد و ستایش تفاوتش با شکر این است که شکر در برابر عطاست؛ حمد در برابر کمال است. یک وقت کسی برای شما یک تابلوی زیبایی هدیه می‌دهد، یک کتاب خوبی به شما هدیه می‌دهد که خودش نوشته (بر فرض محال)، مثلاً انگشتری را هدیه می‌دهد؛ شما بابت این هدیه از او تشکر می‌کنید.
یکی از دوستانمان می‌گفت که من یک بار (خاک آذری هم هست این رفیق) خواب دیدم. تو مسجد قدیم آیت‌الله جوادی بود که چهار نفر آدم بودیم تو مسجد. آقای جوادی دم در نشسته‌اند. وارد مسجد شدم و ایشان را بغل کردم، بلند کردم. گفتم: «اینو براتون بغل کردم، بلند کردم.» بردم گذاشتم روی منبر. آیت‌الله جوادی را بغل کردم، بردم گذاشتم روی منبر. لبخندی زد تو خواب به من گفت که: «شما بهترین شاگرد من هستید.» خودشان تعریف کردند، گفتم: «آقا من همچین خوابی دیدم از شما.» نگاهی کردید و فرمودید: «شما بهترین شاگرد من هستید.» جوادی لبخندی زد، فرمودند: «مگر اینکه خوابش را ... خوابش را ببینی.» و انگشتری مثلاً هدیه می‌دهد، کتابی هدیه می‌دهد، تابلویی هدیه می‌دهد. به طلبه‌های دماوند را گفت که: «آقا ما ادای شما را در می‌آوریم، ما را حلال کنید.» ایشان لبخند زد. گفتم: «که حالا چه می‌گویید؟» گفتم: «آقا همیشه می‌گیم: غفرالله لـکم، غفرالله لـکم!» خیلی آقای جوادی واقعاً لطیف‌اند. خیلی خدمت شما عرض کنم که بابت این هدیه‌ای که به شما داده تشکر نمی‌شود، شکرگزاری نمی‌شود؛ ولی می‌ستایی این هنر را که در این تابلو به کار رفته، می‌ستایی این علم را که با آن کتاب نوشته، می‌ستایی این ظرافت و دقت را که با آن انگشتر را تراش داده.
ستایش در برابر کمال، شکر در برابر عطا. و ستایش _الّا و لابد_ همه‌اش از آن خداست؛ چه بدانی چه نتوانی. «له الحم» حمد فقط از آن اوست. شما هر جایی، هر کسی، هر چیزی را که می‌ستایی، بدانی و ندانی خدا را ستودی؛ چون از آن اوست این کمال. اذا، خدا هم افتتاح کتاب خودش را به «حم» قرار داد، با حمد شروع کرده: «الحمد لله رب العالمین.»
خب، می‌دانی فاتحه الکتاب هم، حالا سوره اولی نیست که بر پیغمبر نازل شده؛ ولی فاتحه کتاب است دیگر. فاتحه است و کتاب با او آغاز می‌شود، و جامع تمام معارف قرآن هم هست که این را هم در روایات داریم: «و آتینا که سبعا من المثانی.» که قرآن هم فرمودند که گفتند منظور سوره حمد است. حالا این «سبعا من المثانی» معنایش چیست که بحث مفصلی است. هفت تا دوتایی یعنی چه؟ هفت تا از دوتایی‌ها؟ خب، هفت تا آیه دارد سوره حمد. حالا این مثانی‌اش چیست و این‌ها بحث مفصلی است. به هرحال، و سوره حمد هم عصاره‌اش و خلاصه‌اش در خود همین حمد است، همه‌اش از همین حمد الهی بیرون است و اصلاً عالم خلقت عالم از حمد خدای متعال است. و خدا خودش، خودش را حمد کرده و جلوه این حمدی که به خودش داشته، شده این عالم. برای همین اشرف کائنات نام شریفش از همین حمد گرفته می‌شود که در آسمان‌ها او را به نام احمد (در آسمان چی؟ در آسمان احمد در زمین)، اللهم صل علی، مقام او هم مقام محمود است. این حمد جلوه کرده در پیغمبر اکرم. خیلی چیز عجیبی است، جای تحلیل دارد که یعنی چه که تحمید شده است؟ مورد حمد واقع شد. اگر همه حمد از آن ۱ خداست، چطور می‌شود که پیغمبر مورد حمد واقع شده؟ چطور می‌شود یک مقامی مقام محمود باشد؟ اصلاً مگر می‌شود غیر خدا مورد حمد واقع شود؟ این‌ها بحث‌هایی است که جای کار جدی دارد.
به هرحال، خدا کتابش را با حمد شروع کرد و «ختم امر الدنیا و مجئ الآخرة بالحمد لنفسه.» پایان امر دنیا و آمدن آخرت را هم با حمد بیان کرده. یعنی: امر دنیا را با حمد ختم کرده و آمدن آخرت را هم با حمد بیان کرد. مبدأ و منتهای خلقت حمد الهی است و «آخر دعواهم عن الهم لله». این هم جای بحث جدی دارد. یعنی چه که آخر دعوای بهشتی‌ها، دعوا می‌کنند بعد برای کروکی وامیستند و این‌ها، آخرش مأمور می‌خواهد بیاید، می‌گویند: «آقا ولش کن، یک «هم» بگو بریم.» «آخر دعواهم ان الحمدلله رب العالم». با «هم» تمومش می‌کند. یا نه، این دعوا به معنای ادعاست؟ بهشتی‌ها ادعای گنده گنده می‌کنند، آخرش یک «هم» می‌اندازند تنگش، مسئله تمام می‌شود مثلاً؟ یا نه، هر بار که با هم گفتگو می‌کنند مثلاً می‌آید می‌گوید: «سلام همسایه، الحمدلله رب العالمین.» می‌گوید: «سلام.» هر جمله با یک حمدی تمام می‌شود مثلاً. می‌گوید: «گوجه داری؟ الحمدلله رب العالمین.» آن می‌گوید: «چند تا می‌خواهی؟» این شکلی هم نیست. یعنی چه که آخر دعوای این‌ها حمد الهی است؟ یعنی این همانا از جنس اول و آخری است که در «هو الاول و الاخر» عرض کردم. یعنی آنچه سایه انداخته بر این رابطه، بر این کلام، بر این گفتگو، بر این هویت، حمد الهی ۲ و جز حمد الهی نمی‌بینند بهشتیان، و همدیگر را هم در آن جلوه مقام حامدیت و محمودیت می‌بینند، کمال می‌بینند و این کمال را هم از آن او می‌بینند. این می‌شود مقام حمد. مقام حمد، مقامی است که حامدان را هم در قرآن داریم دیگر. مقام حمد مقامی است که کمال می‌بیند و همه کمال را هم از آن صاحب کمال حقیقی می‌بیند.
مثلاً بهشتی‌ها این چه کت خوشگلی پوشیده! مثلاً: «ممد! کتت را از کجا گرفتی؟» تو بهشت این شکلی است: «این اصلاً این کتی که در زید و بکر و عمر و این‌ها می‌بینی، جلوه کمال الهی می‌بینی.» هر گفتاری در بهشت جلوه کمالی است. این‌ها را دقت بکنید، خیلی این‌ها بحث‌های دقیق اند. خیلی جای بحث دارد.
در دنیا روابط ما بر محور نیاز ماست. کلاس آمدیم شرکت کردیم زیر سقف رفتیم، باران نیاید. تو کلاس شرکت کردیم چیزی یاد بگیریم. البته بیشتر قدیم این‌ها بود، الان بیشتر بحث شهریه و بیمه و این‌هاست که قطع می‌شود سر کلاس. کلاس رفتیم امتحان‌های پایان ترم را بتوانیم بدهیم چه شهریه‌مان قطع نشود. یک نیازی است به هرحال ما را وادار به کلاس می‌کند. نانوایی می‌ریم برای دیدن روی گل نانوا، حاج اکبر شاطر مثلاً: «دلم برات تنگ شده بود، یک چند وقت بود ندیده بودمت.» ممکن است حتی اگر این حاج اکبر هم نباشد، این حاج اکبر را به خاطر حاج اکبر بودنش دوست ندارد، این درواقع نان حاج اکبر را دوست دارد. درست است؟ اسنپ شما اصلاً کار نداری عکسی که می‌اندازد اصلاً کی هست بنده خدا؟ کیه؟ چیه؟ سابقه‌اش چیه؟ کجا نماز شبش ترک می‌شود، نمی‌شود؟ ماشینش می‌رود یا نه؟ ماشین سالم است؟ اصلاً هویت وجودی خارجی دارد؟ همین ماشینه را کار داریم، بیاید بنشیند، ببرد، برساند. سوار هواپیما می‌شوی، خلبان مثلاً چاق، لاغر، مسلمان، کافر... به هیچ چیزش کار نداری. این آقا می‌پرد، می‌نشیند، همین مهم است. تو دنیا روابط ما بر محور نیاز ماست. تو آخرت این شکلی نیست. تو بهشت روابط بر محور نیاز نیست. کسی نمی‌رود در خانه بغلی چون نان می‌خواهد، گوجه می‌خواهد. «پارتی داریم مثلاً جامان کم است؛ امشب انبیا و اولیا منزل‌مان دعوت‌اند، جا نداریم مثلاً. خانه شما ماشاءالله بزرگ است.» آره، گفت: «گفتم که: "آقا ما چیزی نداریم این‌ها، من استفاده‌ای ندارم." گفت: "حاج آقا غصه نخور، من از هر چه استفاده کنم..."» ۳ بعد، خلاصه بهشتی‌ها از همدیگر این شکلی استفاده نمی‌کنند که بعداً برگردند سر جایشان. درست شد؟ آنجا نقصی نیست، نیازی نیست. یا اگر هم نیاز و نقصی هست، ادراک می‌کند که این خیلی بحث مهمی است. علامه در برخی آثارش به آن اشاره می‌کند، در الولایه دارد، جاهای دیگر هم یک اشاراتی دارد که اساساً بستر زندگی اجتماعی فقط دنیاست. خیلی بحث فوق‌العاده ای است. یکی از مباحث بسیار کلیدی معارفی ما زندگی اجتماعی در غیر این نشئه دنیاست.
«آقا پس برزخ و بهشت و این‌ها چیست؟» آنجا هیچ‌کدامش زندگی اجتماعی نیست. روی این موضوع باید کار کنیم. آیه قرآن چی فرمود؟ «ولقد جئتمونا فرادا کما خلقناکم اول مره.» «همه‌تان فرادا می‌آیید، همان‌جور که اولم فرادا بودید.» بعد آن حیثیت جمعی را «لیوم الجمع» باید تفسیر کرد. یعنی چه؟ معاد «یوم الجمع» است. بعد جوامع محشور می‌شوند: «یوم نحشر کل امة ترا فیها جاسیه تدعا الی کتاب.» «فضای اجتماعی دیگر.» بعدش حیثیت اجتماعیشان بروز پیدا می‌کند در حسابرسی؛ وگرنه زندگی، زندگی اجتماعی نیست. تفاعل و رفت و برگشتی بین این افراد نیست. این را روی آن کار کنید. یکی از مباحث بسیار تابستان مطالعه ما می‌خواستیم یک وقتی، یک فصلی از یک مباحثمان همین بود که به آن بپردازیم که حالا فرصت نشد. بحث اینکه اصلاً در معاد ما زندگی اجتماعی نداریم. یک بخشیش همین است که خدای متعال رفع نیاز را در عوالم دیگر بر محور روابط قرار نداده است. فقط نشئه دنیاست که رفع نیاز بر محور روابط است. از واژگان باید بحث شود که آنجا «ازواجش» ۴ آیه قرآن: «و اذ النفوس زوجت.» «موعوده سو» و از آن نفوس. خیلی تعبیر زیباست. «در آن وقتی که نفوس تزویج می‌شود، زوج می‌شوند.» آن ازواج با این ازواج اعتباری دنیا فرق می‌کند. آنجا اعتبار هیچ جایگاهی ندارد، همه‌اش حقیقیست و زوجیت آنجا حقیقی است. خواستگاری البته تو روایت داریم ما. امام هادی علیه السلام خواستگاری می‌کنند برای مؤمن. امام جواد مثلاً «مزوجهم الحور العین.» امام هادی «خطیبا مزوجشون امام جواد علیه السلام.» این روایتی که دور تا دور در ورودی به سمت ضریح امام رضا علیه السلام، آن دور نوشته شده است. فوق‌العاده است: «قائده ساعقها مزوجها فلان.» امام حسن «قائداً»، امام حسین «صائقاً.» این‌ها را هم داریم. این امام خواستگاری می‌کند، آن امام تزویج می‌کند.
رضاشاه را دیده بودند تو عالم برزخ. گفته بود که: «چه خبر؟» تو بهشت بوده رضاشاه. گفتند: «چه خبر؟» گفت: «هیچی. اینجا می‌خواهم یک حوری را صیغه کنم، دربه‌در دنبال یک آخوند می‌گردم تو بهشت پیدا نمی‌کنم.» صیغه و خواستگاری و خطبه. این «خطیب» از «خطبه» می‌آید. نه از خطبه خاطراتی در این زمینه هم داریم. پیدا کردیم، به مناسبت گاهی این‌ها یادمان می‌آید. آقا شما چرا با سرفه این‌طور شدید؟ ببخشید. «احسنتی».
صد منقبت. می‌دانی که این صد منقبت اگر همان کتابی باشد که ابن شاذان... این از منابع اهل سنت. این کتاب را البته محمد بن احمد شاذ. این کتاب خوبی است. بنده یک دور کامل این را ترجمه کردم. بعد خواستیم چاپ کنیم، بعد دیدیم یکی دیگر ترجمه کرده. عن علی بن ابیطالب قال رسول الله: «انا واردکم علی الحوض و انت یا علی الساقی.» «من شما را بر حوض وارد می‌کنم و انت یا علی الساقی.» «والحسن الزائد والحسین العامل.» حسن پیش می‌برد، حسین امر می‌کند. علی بن الحسین الفارق. فکر کنی خیلی مطلب دارد این روایت، این «فارق» یعنی چه؟ «فارق» هر کدامش ناظر به این موقعیت نسبت به این حوض. محمد بن علی ناشر، جعفر بن محمد صائق، موسی بن جعفر محسن محبین والمبغضین، و قامع المنافقین. علی بن موسی مزین المؤمنین. آنجا آرایشگر مؤمنین است. سر و وضعشان را می‌رسند که این‌ها را بفرستند به سمت حوض. امام رضا علیه السلام. و محمد بن علی منزل اهل الجنه فی درجاتهم. این‌ها از مقامات تکمیلی است. حکایت خیلی دقیق است.
امام جواد علیه السلام مؤمنین را در منزلشان قرار می‌دهد. و علی بن محمد خطیب شیعته. یکی از اساتید خطیب بهشتی امام هادی علیه السلام. این «خطیب» از «خطبه» می‌آید. تو کانالتان منتشر شده. یک مدتی این «خطیب» از «خطبه» می‌آید. خواستگار، خواستگار نه، یعنی سخنران تو بهشت امام هادی! کل روایت را نخوانده: «خطیب شیعته و مزوجهم الحور.» خواستگاری می‌کند و تزویج می‌کند. «والحسن بن علی سراج اهل الجنه.» امام عسگری چراغ بهشتی است. «یستضئون به.» استضاعه می‌کنند از نور او. «والقائم شفیعهم یوم القیامه.» حالا این کلمه اسم فاعل «قیام» هم تو برخی روایات دارد که امام رضا علیه السلام دست به سر گذاشتن؛ ولی عمدتاً چون خود اهل بیت واکنش نشان ندادند وقتی این تعابیر گفته شده معلوم می‌شود که حالا واجب که قطعاً نیست، آن جنبه استحبابیش هم شاید مال همیشه و به هر نحوی و این‌ها نباشد. «شفیعهم یوم القیامه حیث لا یعزن الله الا لمن یشاء و یرضا.» امام زمان را به عنوان شفیع معرفی می‌کند تو این روایت. شفیع این‌هاست روز قیامت وقتی که هیچ احدی اذن برای شفاعت ندارد. روایت بعدیش، که منقبت ششم از عبدالله بن عمر بن خطاب هم هست. پیغمبر به علی بن ابیطالب فرمود: «یا علی انا ندیر امتی و انت هادی.» روی این‌ها فکر کنید، خیلی مطلب دارد. «علی منظر این قومم تو هادی هستی. والحسن قائدها والحسین صاعقه.» قائد از جلو می‌برد، صائق از پشت می‌سوق می‌دهد. به راننده چی می‌گویند؟ قائد می‌گویند. البته الان تو عراق صائق می‌گویند راننده‌ها. علی بن حسین جامعها، محمد بن علی عارفها، جعفر بن محمد کاتبها، موسی بن جعفر محسی‌ها، علی بن موسی «معبرها و منجی‌ها.» امام رضا عبور می‌دهند و نجات می‌دهند. «و طارد مبغضیها و مدنی مؤمنها.» مبغضین را طرد می‌کند، مؤمنین را نزدیک می‌کند. امام جواد علیه السلام قائمها و ساعقها. امام هادی ساترها و عالمها. امام عسکری منادی‌ها و معتی‌ها. امام زمان ساقی‌ها و مناشدها. یکم بیشتر از یکم عجیب است.
آقای خدمت شما، ببخشید دست شما درد نکند. اینکه خواستگاری می‌کنند و تزویج می‌کنند، ظاهر روایت می‌خورد به اینکه انگار ازدواج برداشت می‌شود؛ ولی اونی که اصل قضیه است اینه که این تزویج به نحو اعتباری نیست. این تصویر حقیقی این نیست که اونی یکی چشمش حوریه این یکی را می‌گیرد مثلاً، می‌آید مخ حوریه را مثلاً می‌زند. این جوری نداردکه این هر کسی تزویج شده است تکویناً با حورالعینش. بلکه آن حورالعین جلوه عمل خودش است. ملکیت آنجا ملکیت حقیقی است نه ملکیت اعتباری. ازواجش هم همین است. ازواج آنجا ملک، ملک او به حساب می‌آید. «ما ملکت».
چالش و سوال ایجاد بشود. آن روایت تکوین هم باید روش بحث بشود. اینکه زن را از گل مرد آفریده یا «از اضافه خلق منها زوجها». آیه قرآن هم داریم. اصل مطلب این است که آنجا زوجیت، زوجیت حقیقی است. زندگی، زندگی حقیقی است. نسبت‌ها، نسبت‌های حقیقی. و نیاز ما در اثر روابط برطرف نمی‌شود و آنجا ادراک از این هست که رافع نیاز خدای متعال است. این حجاب از اذهان بهشتی‌ها برداشته شده. چون آنجا عالم نور می‌بینند و می‌فهمند: «لمن الملک الیوم؟ لله الواحد القهار.» چون می‌بیند: «لله الواحد القهار.» آن وقت این روابط اجتماعی، بر فرض اگر حالا تسامحاً عنوان روابط اجتماعی به آن بدهید، روی این روابطی که بهشتی‌ها با همدیگر دارند: «یتساءلون علی العرائک متکی. متکی، متکین، متک.» «المتکئین علی الأرائک.» متکین خدمت شما عرض کنم که نشسته‌اند با هم حرف می‌زنند، خوش و بش می‌کنند، خاطره می‌گویند. تو سوره صافات دارد که خاطره می‌گویند. می‌گوید: «کان علی قرین.» خیلی آیات فوق‌العاده‌ای است.
مدرسه مثلاً تیزهوشان شادآباد که می‌رفتی همکلاسی شادابی داشتیم و چی شد؟ «کان علی قرین.» از آن چه خبر؟ بهشت برزخی عکس حاج قاسم هست. می‌رود امام. این‌ها همچین مدل‌هایی مثلاً. بعد خدمت شما عرض کنم که رفقایش می‌آیند و عشیره. نزدیک به مرگم که دیگر به کرات اثبات شده، چیز عجیبی هم هست. آنجا اصلاً دارد که این‌ها با خانواده‌شان محشور می‌شوند. «بهشتی کیست؟ ادخل الجنه انتم و ازواجکم.» یکی اینه: «انتم فیها تحبرون.» «الحقنا بهم ذریتهم.» ذریه‌شان را بهشان ملحق می‌کنیم. معلوم می‌شود که این روابط خانوادگی تو بهشت هست. خانوادگی دور هم جمع می‌شوند. خیلی بحث جالب و مهمی است.
ولی رابطه‌های اینجایی آنجا نیست. فرمود هر نسب و حسبی آنور منقطع است. غیر از حسب و نسب من. و خدمت شما عرض کنم که بحث مفصل جان. زیان. آره، این هم باز یک بحث دیگر. خدمت شما عرض کنم که یک نکته می‌خواستم بگویم، یادم بیاد. دوباره یادم آمد. «کان علی قرین.» می‌گوید: «ما رفیق داشتیم.» بعد بهش نشان می‌دهند، گفتگو می‌کند. یادشان است این نسبت‌ها، این قومیت‌ها، این خویشاوندی‌ها یادشان است؛ ولی نسبتی آنجا نیست و روابط اجتماعی کنشی روی آنها ندارد. وابستگی به این روابط ندارند. همه‌اش جلوه کمالات الهی است و جلوه خدای متعال است. لذا مبنای رابطه‌شان حمد است و در این رابطه‌ها و گفتگوها هر چه که هست بروز کمال خداست از این ور و از آن ور. در که بروز کمال خداست، این درک بروز کمال خدا می‌شود حمد. «آخر دعواهم عن الحمدلله رب العالمین».
یعنی این هر چه می‌گویند «الحمدالله» می‌گویند. یعنی هر آنچه آنجا بروز دارد، ادراکشان حاضر است اینکه این‌ها همه جلوه کمالات خداست در جان او. همه این‌ها حمد است. همه چیز را جلوه حمد یار می‌بیند. وضعیت پدرش آمده به عیادت، به استقبالش. مادرش، برادر شهیدش آمده. مادربزرگش را می‌بیند. گاهی پنج جد عقب‌ترش را می‌بیند و می‌شناسد. این تعلقات هست. البته این‌ها تعلقاتی است که تکویناً هم جلوه واقعی دارد. لطفاً اعتباری نیست. اعتبار چه چیزهایی در چهارچوب اختیارات ماست؟ مال این اختراعات. نه اعتبار به معنای فرض برای خدا که فرض... فرض خدا عین واقعیت است. مال ما فرضمان واقعی نیست. اعتباری نیست، حقیقی است. آن اعتبار خدا به یک معنا که حالا شما تعبیر اعتبار به کار می‌برید، آن یک قواعدی دارد متفاوت از قواعد دنیا. می‌گوید: «اینجا روزی است که لا بیع فیه و لا خله.» این‌ها دیگر تمام می‌شود. این خرید و فروش و بیع و تجارت و این‌جور داستان‌ها تمام می‌شود. دیگر این‌ها را، این‌جور روابط، این‌جور ضوابط، این‌ها تمام می‌شود.
تکلیفری از پس مثلاً خواندن یک خط غیر از خطبه دنیاست. آن، این جنبه‌های دنیایی ما. آن طرف غالباً مسائل به همین جنبه بروز پیدا می‌کند. روایات هم تو این زمینه فوق‌العاده اند. یک جایی در بهشت داریم به اسم «سوق» و «صور». سوق (قیافه‌هاشان عوض می‌شود) بازاری در بهشت. بازار، بازار. حالا قرآن به صراحت دارد می‌گوید. روایت می‌گوید بازار دارد. می‌روند آنجا قیافه می‌خرند. خب، این‌ها زبان، زبان تمثیلی عرفی؛ ولی بعدی هم ندارد که همین‌هایی که ما با آن انس داریم، آنجا به همان نحو تکوینی حقیقی‌اش ظاهر می‌شود. تو این بستر مأنوس در عالم ذهن و خیال تو بهشت سوار هواپیما می‌شوند. نمی‌دانم آنهایی که آرزو داشتند سوار هواپیما بشوند مثلاً، سوار نشده بودند، آنجا سوار هواپیما می‌شود. بازار هم دارند تو بهشت. آنجا می‌گفتم آموزشگاه دارم. آره، سوخو، تق می‌زند می‌رود. صبح طلوع می‌کند. درست است. این‌ها به حسب آن عالم. چون ببینید خیال متصل و خیال منفصل به شدت به هم وابسته است. در ظرف خیال متصلش تلقی و دریافت می‌کند. نکته بسیار کلیدی است که جای بحث مفصلی هم دارد.
برخی بزرگان تو آثارشان دارند این بحث را که مثلاً حضرت موسی علیه السلام چرا آتش دید؟ تمثّل بود برایش دیگر. مکاشفه بود. چرا آتش دید؟ آتش ظاهری هم بوده؛ ولی آن جلوه آتش برای او بر این بود که بیاوردش، بکُشش که یک حقیقتی برایش جلوه کند. چرا آتش دید؟ گفتند که به خاطر اینکه خب مثلاً آتش می‌خواست. این خدای متعال در ظرف طلب او حقیقت را بر آن متمثل کرد. روشنایی می‌خواست. درخت گلابی می‌دید، نمی‌رفت مثلاً آب ببیند: «خب، من برم یک تنی بزنم، می‌آیم خانوم تا شما.» او زن. تو آن ظرف تمثّل پیدا می‌کند. آتش می‌خواهد، هوا هم تاریک بوده، شب بوده، سرد بوده. گفتم बर्फ برف می‌آمدم و تاریک بوده. تو آن ظرف آتش است که او را جذب می‌کند. لذا ممکن است که آن حقایق تو این ظرف‌هایی که زمینه‌های ادراکی طرف هست مثلاً من و شما خواب شما می‌بینید گاهی بعضی از این رؤیاهای صادقه فوق‌العاده اند. رؤیاهای صادقه‌ای که اصلاً بی‌بروبرگرد خیلی شفاف و دقیق و یک اخباراتی توش است. اخبارات کاملاً دقیق. حتماً برای شما به کرات پیش آمده. یک چیزی می‌گوید دقیقاً هست. یعنی یک گزارشی می‌دهد، یک اطلاعی می‌دهد، یک کدی می‌دهد، به یک جایی حواله می‌دهد. قضیه خواب پدر علامه مجلسی برای صحیفه سجادیه‌ای که معروف تو بحار هم نقل کرد: «فلان کتاب و فلانی در فلان جا» که صحیفه بود، خاک بوده. مثلاً ویژگی‌هایش را گفت. صادقی می‌بینی یک عبارتی برای شما به فارسی نوشته شده. خب، تو عالم برزخ مگر ما مثلاً دیوان‌نویسی و زبان فارسی و این‌ها مگر داریم؟ اعتباریه همه‌اش. زبان خودش اعتباری است. چه برسد به فارسی. گفتگو با ادبیات و لغت اعتبار. همه‌اش تابع قرارداد من و شماست. زبان فارسی تو خواب مثلاً می‌بینی یک عبارت فارسی نوشته. حالا اونی که تُرک است، اونی که انگلیسی‌زبان است، اونی که اسپانیایی‌زبان است، اونی که چه می‌دانم دیگر چی داریم؟ چینی مثلاً. اونی که چینی است خب مثلاً آن هم وارد بهشت که می‌شود مثلاً یا رؤیای صادقه می‌بیند، یا بگوید از اساتید شوخی می‌کردم توی اربعین کربلا می‌رفتیم: «پاکستانی الان مثلاً شب خواب امام حسین ببیند، هندی‌ها مثلاً چی می‌بینند؟» گفتم: «قبول کردیم تو را به مادرت بخشیدی مثلاً از تو پذیرفتیم. قبول کرده مثلاً.» خواب که می‌بیند به زبان چینی، بهشتی چینی مثلاً. وارد چین بهشت که می‌شود چینی نوشتن مثلاً. خط چینی و فلان. نکات مهمی اند این‌ها. این‌ها ظرف ادراکی او توی مواجهه‌اش با همان عالم تکوین دخالت دارد. حالا یک بحثی است که باید مفصل به آن پرداخت. این‌ها آن وقت نقش دارد. آن همسر دنیایی‌اش هم گفتند اگر با همدیگر کُفو بوده باشند آن ور زوجند. باغ. اگر یک زنی بوده باشد خیلی روایت خیلی خوشم می‌آید. خیلی شیرین است ولی خیلی ملس است. مزه خاصی دارد. که سوال می‌کنند، نه بعضی از این‌ها که سوال می‌کنند معلوم است ما آدم فکر کرده است این سوالاتی که سائل گره‌گشا ست. سوال می‌کند که آقا اگر یک خانمی رفت تو بهشت یک مدتی همسر یک آقایی بود، بعد یک همسر آقای دیگر بود، این تو بهشت زن کدامش است؟ فرمود: «احسنهما خُلُقا.» هر کدام که اخلاقش بهتر بوده این زن همان است. بشارت خاصی توش نبود، بیشتر انذار بود. وگرنه آنجا می‌آیند دوتایی از جلوت رد می‌شوند، بوق می‌زنند. خودت می‌روی جهنم. آنجا خلاصه آقا جان یک حیثیت‌های اعتباری هست ولی تکیه به جنبه‌های تکوینی دارد.
به هرحال، این روابط آنجا به این نحو تو این ظرف واقع می‌شود و آنچه که تمام این‌ها را پر کرده حمد است و آن چیزی که ختم امر دنیا هم با همین است: «فحکَمَ بینهم بالحقّ و قیلَ الحمدُ للهِ ربِّ العالمینَ.» این «قیل الحمدلله رب العالمین»، «الحمدلله رب العالمین» قیلاً گفته می‌شود، گفته می‌شود «الحمدالله». این قول اصلاً از جنس این قول و مقاله من و شما اینجایی نیست. این همان قول فعلی خدای متعال است. این قولی است که در ظرف اراده خدای متعال تحقق پیدا می‌کند و تمام این فعل متصل به این عنوان است: «الحمدلله رب العالمین.» معاد ظهور حمد الهی است، چون ظهور کمالات خداست. ظهور حق محضه. «یومهم بارزون علی ربه» که می‌گوید اینجا حق جلوه می‌کند: «کشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید.» «چشمت امروز تیز است.» یعنی این تیزی که پرده‌ها را می‌درد، حجاب‌ها را پاره می‌کند، واقع را داری می‌بینی. واقع هم آقا آنجا قیامت حق. «المیزان یومئذ الحق.» در سوره اعراف. خود «حق» یعنی آن چیزی که واقعی است. حقیقت توی اصطلاحاتاتی که گفته می‌شود، اصطلاحات فلسفی و عرفانی و این‌ها، با این حقی که تو شاید تفاوت داشته. کلمه حق از حیث لغوی به معنای امر ثابت است. این لنگه درو که در را رویش می‌گذارند آن لنگه ثابت. پیچ‌هایی که ثابت در تکون می‌خورد. به پیچ، به لولا می‌گویند حق که ثابت است. این تکون به امر ثابت می‌گویند امر حق. آن چیزی است که به تعبیر بهترش، واقع. خود کلمه حق عربی معرب است. فارسی است و انگلیسی right. این‌ها معادل همدیگرند. قتل امام حسین به یک معنا، به یک معنا نه حق است. به یک معنا به معنای اینکه آن چیزی که واقع شده، به معنای اراده الهی. آن اراده با همه متعلقاتش، با همه ابعادش. فرمود: «ما آیت‌الله جمیل.» آره، باطل. آره، بله. یک حقی داریم که اعم از حق و باطل. «و ذالک بان الله هو الحق و انما یدعون من دونه هو الباطل.» اگه آنجا حق را خود خدا دانسته، آن حق البته بازم اینجا آن را درباره باطل آورده. ولی باز حقی داریم که: «علی مع الحق و الحق معه.» این کتاب حق و تکلیف آیت‌الله جوادی. آنجا بحث حق را مفصل اشاره کرده‌اند. اقسام حق: مخلوق به، نمی‌دانم حق در برابر باطل و یک چند تا دسته‌بندی دارد. غرضم این است که به یک معنا حق است. بله، این فعل در از حیث استنادش به شمر، باطل است؛ ولی از حیث آن اراده تکوینی حضرت حق، مشیت ازلی او، این عین حق بوده و واقع شد و می‌شود. کلمة حقیقت آخر خیلی تو روایات نداریم. حقیقت را خیلی تو روایت نداریم. تو ذهنم «حقیقت العبودیه» این‌ها تو ذهنم. خیلی تو ذهنم. کلمه حقیق علیه ان لا اقول الا الحق. از قول حضرت موسی است. «حقیق علیه». خیلی جالب است. «عقیق است بر من که نگویم الا الحق.» درست خواندم؟ دو تا استعمال دارد که خیلی کنار هم واقع شده‌اند. این‌ها جالب اند. «الو» یک قرائت الان. «أن اقول علی الله حقا» «علی الله اقول علی الله الا الحق.» خیلی مطلب در این آیه است اگر روی آن فکر کنیم.
به هرحال، چون هر آن چیزی که هست حق است، هر مواجهه‌ای هم که آنجا با این هست حمد است. درست شد؟ آنجا فقط حق جلوه دارد. حق در ظهور زید و بکر و عمر و حسن و حسین جلوه دارد. برای همین بهشتی‌ها پیش از آنکه زید و بکر و حسن را ببینند، حق را می‌بینند. اول درکی که دارند نسبت به او چون درک نسبت به حق است، آخرش می‌شود حمد. آخر خدای متعال این هستی را بساطش را جمع می‌کند، می‌شود عالم جزا، عالم کیفر. خود همین می‌شود «الحمد». نه اینکه یک قولی بعدش می‌آید، یک حمدی خدا می‌گوید. اشکالی ندارد که این حمد الهی توی یک قولی هم حالا بروز پیدا کند، یک لفظی هم بیاید؛ ولی مسئله، مسئله لفظ نیست. لفظی نیست. فوق لفظ. اساساً آن عالم، آن ساعت، ساعت عبارات لفظی نیست. چون لفظ همین جنبه‌های اعتباری است. لفظ می‌شود از معنا خالی باشد. یک کسی یک چیزی را بگوید. خود همین فاصله انداختن را خوب دقت کنید به این عبارت. خود همین فاصله انداختن بین لفظ و معنا می‌شود یک امر باطل. می‌شود نفاق. می‌شود دروغ. دروغ همین است دیگر. من یک چیزی می‌گویم که نیست. آنجا عالمی است که ظرف حقیقت، ظرف صدق. مباحثی تو ذهنم می‌آید. البته حیفم می‌آید این‌ها را نگویم، چون می‌دانم که این‌ها نیست توی... نه چون من دارم می‌گویم نیست ها. چون این‌ها اصلاً فضای حوزه و درسی ما و این‌ها. این مباحث علامه و بحث‌های این شکلی هست ولی خب متأسفانه تو درس و بحث‌های ما نیست.
یک بحثی در سوره مجادله دارد علامه، از مباحث بی‌نظیر ایشان است که چطور این‌ها: «یحلفون علی الکذب» در قیامت قسم دروغ می‌خورند برای خدا؟ مگر می‌شود در قیامت دروغ جلوه کند؟ مگر دروغ داریم ما تو قیامت؟ شاهکار بودن المیزان اینجاها فهمیده می‌شود. معضلات بزرگ مباحث معارفی را حل می‌کند. مگر می‌شود کسی دروغ بگوید در قیامت؟ می‌گوید آنجا کسی دروغ نمی‌گوید. آنجا عالم واقع است. عالم حق است. عالم حقیقت است. ملکه دروغ، این دروغگو جلوه می‌کند. به حسب ملکه دروغش دروغ می‌گوید و همه می‌بینند دروغ می‌گوید. تفاوتش با دنیا اینه که اینجا دروغ می‌گوید و دروغش کارگر واقع می‌شود. آنجا دروغ می‌گوید و دروغش اثری ندارد ولی نمی‌تواند دروغ نگوید. چرا؟ برای اینکه حقیقت جلوه کرده. حقیقت او اینه که این با دروغش ادعا دارد. آن مطلبی که یادم رفت الان یادم آمد که گفت: «فرزند منه.» «لَیْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ.» خیلی آیه فوق‌العاده‌ای است. نگو پسر من است. این عمل غیر صالح است. آنجا عالم حقیقت است. آنجا خود واقعی زوج می‌شوی با خود واقعی دیگران. و خود واقعی تو علم است و عمل. زوجیت آنجا واقعی است. آنجا عمل صالحت تو را تعیین می‌کند زوجت کی باشد. هر چقدر عمل تو صالح‌تر و خالص‌تر، زوج تو بالاتر. دنیا نیستش که فرعون برود آسیه را بگیرد. آن همسر آن چنانی را بگیرد. آنجا عالم واقع است. آنجا زوجه و اندازه خودش است. آنجا عالم واقع است. آنجا زوجیتش واقعی است. عمل‌ها غیر صالح است. اینجا همچون در روز عذاب امر خدا ظهور کرده و حقیقت جلوه کرده. جلوه‌ای از معاد و قیامت شده روز طوفان نوح. این نسبت‌ها هم دیگر واقعی است دیگر. نسبت‌های ظاهری. اگر بهت گفته بودم اهلت را بردار ببر، تو تلقی کردی که منظورم همین اهل ظاهری است. حالا معلوم شد که اهل ظاهری نیست، اهل باطنی است. آره، می‌گفتش که: «هوا غم عجیبی داره.» گفتش که: «خیلی زور دارد. تو آب داری غرق می‌شوی، دست و پا می‌زنی، می‌بینی از توی کشتی بابات الاغ است، دست تکان می‌دهد برات.» برای اینکه واقعش اینه که آن الاغ بیشتر انتصاب دارد به نوح تا این. الاغه خیلی آیه کلیدی و فوق‌العاده ای است. حقیقت است. یکی از این حقایق همین است که این عمل غیر صالح است. دیگر عینیت دارد با عملش. عملش چی بود تو دنیا؟ کِذب بود. الان اینجا چی دیده می‌شود؟ کِذب دیده می‌شود. جلوه کِذب بودنش عین صدق است. عین حق است. و این دیدن این عین حمد است که خدا این را در جلوه حقیقی‌اش بروز داد. تمام روابط و گفتگوها و ارتباطات آنجا ظهور حمد الهی، ظهور کمال الهی است و ادراک کمال الهی.
اینجا می‌گوییم آقا مشتقی چه انارایی دارد. حاج اکبر چقدر باسواد است. آن نمی‌دانم مثلاً چه دست فرمانی دارد. مثلاً زید چه دست فرمانی دارد. آنجا دیگر انتصاب به این داده نمی‌شود. خدا در ظرف زید این گونه جلوه کرد. این باغ «لله ملک السماوات». و این جلوه می‌کند. مالکیت مطلقه او جلوه حقیقت مطلقه جلوه می‌کند. معلوم می‌شود که فقط او بوده و همه هم او بوده و این‌ها همه مظاهری بودند در ظهور این حق. البته خدا به همین حساب به این‌ها جزا می‌دهد ولی آنچه دیده می‌شود این دیگر نیست. آن حقی است که در این ظرف جلوه کرد. «ما یفعلون» که یک مقداری ادبیات‌های مثلاً قرآن این حاکی از قرب است دیگر. از شدت اتصال است دیگر. شدت ولایت. در شدت ولایت انقدر این رابطه نزدیک می‌شود و موانع برداشته می‌شود که فعل این به او انتصاب داده می‌شود. فعل او به این انتصاب. ولایت این ادراک نسبت به اولاً که ممکن است که ما که همه‌مان ظرف بروز اراده الهی هستیم. اولین اراده الهی مراتب دارد. اینکه این فعل خدا بودن یک وقت هستش که من اراده‌ام را در اراده او مندک کردم و تماماً خودم را به او سپردم. باختم خودم را در برابر او. ولایت به معنای خودم، خودم را در برابر او باختم. شدم ظرف تحقق اراده و افعال. یک وقت این است. یک وقت هم به هرحال خدای متعال: «ان الله بالغ امره.» چیست؟ موهای دیگر هم دارد که «الا امرهی» دارد. چیست؟ «بالغ علی امره و لو کرهه الک.» علی ای حال خدا اونی که می‌خواهد رقم می‌زند. ولی در فعل من و شما اگر امری از جانب او بوده و خودباختگی نسبت به او بوده، این با قُربی همراه است. اگر کمالی هست به او نسبت داده می‌شود. یک وقت هم از ما به عنوان ابزار و آلات استفاده می‌کند برای ایجاد ترقی اولی و معالم نقص عیب حساب عیب و ایراد و نقص عصیان ما سر جای خودش است ولی آن مکانیزم کلی‌اش همین است که اراده محقق شد و به معنای کلانش فعل «الحمدلله لا بث الکبریا».
بلا تجسد هم مخصوص خداست. جان. جلوه ملکات خفیات اوست. این آنجا پاچه‌خواری و این‌ها نیست. آخه ما فکر می‌کنیم یاد تو این انقطاعاتی بروز پیدا می‌کند. آن تو آن بستر عالم آخرت انقطاع و بروز را ما داریم به حسب تا قبل انقلاب کِذب گفته است از حیث اینکه نه کِذب گفته از حیث اینکه در مرتبه عمل تصدیق نکرد هیچ وقت این حرف را ولی من تصدیق می‌کنم چون اگر بازم کِذب محض باشد که خدا نباید تصدیقش کند. خدا کِذب که آفرین. خب یعنی چی؟ یعنی اینکه این از حیث نسبتش با افعالش خودش این را. یکی از معانی صدق همین است که آن چیزی که باور دارد را در مرحله عمل اجرا می‌کند. موارد فراوانی در قرآن به همین‌ها گفتند کاذبون. یعنی کسانی که یک چیزی گفتند ولی در مرحله عمل باور نمی‌شود. این هم خودش این در مرحله عملش این حرف را تصدیق نکرده. کِذب والله. ولی این توی ابعاد وجودی او این باور ولو خفیف و ضعیفش بود. تصدیق قلبیش را داشت ولو این تصدیق منجر به عمل ظاهری نشد. ولی قلباً تصدیق کرده بود. بعد از این انقطاعات فراوانی که تو عالم برزخ گرفتار شد، رفت تو صحنه قیامت. ارصاد قیامت محشر. تمام این مراحل و این عقبات و این داستان‌ها. دیگر رسیده به اینجا که می‌خواهم بفرستندش جهنم. امر کاملاً جدی. اینجا یکهو بعد همه این انقطاعات یکهوئی بروز پیدا می‌کند. آن تصدیق قلبی ظهور پیدا می‌کند. واقعاً دارد ظرف دروغ و بافتن و سر کار گذاشتن و این‌ها نیست. الی ماشاءالله آیات و روایات در قیامت هم به خاطر اینکه آنجا ظرف بروز حق دیگر. «برزو لله الواحد القهار.» یکی این است. جان. «یحلفون علی الکذب.» متشابهات دیگر باید ارجاع به محکمات داد. محکمات محکمات در فضای قیامت همین است که قیامت ظرف بروز حق. «الوزم یومئذ الحق.» یکی این آیه است و از آنجا حق است نه به معنای وزن آنجا به معنای وزن اعتباری دنیایی نیست. یعنی آنچه که اینجا وزن دارد. نه میزان نمی‌گوید. میزان حق است. «الوزم یومئذ الحق.» اینجا بودن وزن داشتن. ثقل به حق. اینجا عالم اینجا «تحق خفت موازینو» تفسیرش کرد. اینی که کِذب دارد نه، یعنی یک چیزی دارد. یک وزنی دارد. ولی وزن کاذب نه. این کِذبش ظاهر است در نبود آن حق. یعنی آنجا حق است که جلوه دارد و نبود حق هم بارز است. ظرف بروز است. ظرف کِتمان و فریب و دسیسه و این‌ها نیست. هر چه هست بارز است. درست. کِذب که می‌گوید یعنی چی؟ کِذب که می‌گوید یعنی آن چیزی که مکنون باطنی اوست ظهور می‌کند. عبارت‌پردازی می‌کند. عبارت‌پردازی یعنی اینکه یک چیزی ندارد و یک چیز دیگر بروز می‌دهد. آنجا ظرف اینکه یک چیزی نباشد یک چیز دیگر بروز بدهد نیست. هر کی هر چی هست همین است. آیات فراوانی در قرآن. آیه چیست که جان. کجاست؟ قیامت است. چی می‌گوید؟ «الله جمیع.» درست تو قیامت دارند این کار را. بریم جلو مخصوص است برای اللهی که «لابس الکبریا» است. خیلی مباحث دقیقی است تو آیات و روایات. کبریا الهی را با عنوان «ل» ازش یاد. یا «لابس». حالا رمان، لباس. یاد کردم. کبریا الهی لباس. یعنی آن چیزی که تمام این اسماء و صفات را پوشانده. بر همه سیطره دارد. همه را زیر چتر خودش دارد. کبریا الهی آخر سوره جاثیه است اگر اشتباه نکنم. «وله الکبریا فی السماوات والارض و هو العزیز الحکیم.» اینجا «له الکبریا» دارد. فقط از آن اوست که توی خطبه قاصعه دارد که ابلیس تنازع بر سر لباس کبریا خدا کرد. اصلاً تکبر یعنی همین. مستکبرین یعنی همین. آفرین. این همدم که رفت با همین کبریا معلوم.
بعد «الحمدلله الله بصل کبری». حمد از آن چرا؟ حمد مخصوص خداست چون اوست که لابس کبریاست. فقط او لباس کبریا را پوشیده. فقط او ستودنی است. فقط او دارای کمال. جان. بله. چرا؟ به خاطر اینکه برازندگی و دارندگی و برازندگی برای اینکه به چیزی می‌نازد که داراست. دیگری عین دروغ است. عین حقیقت تکبر. او المتکبر الجبار. خدا هم متکبر هم جبار. تکبر الهی به این معناست. یعنی کبرش را به نمایش می‌گذارد. در مورد ما استکبار ابا و تکبر. یعنی طلب کبری. البته بعضی جاها هم متکبرین هم در قرآن یعنی کلمه تکبر هم استعمال شده. حالا هم استکبار هم تکبر. این‌ها باید بحث شود. خود کلمه کِبر را هم داریم: «ان فی صدورهم الا کبرا ما هم به بالغین.» بعد جالب است که تعبیر «ما هم به بالغین» دارد. این‌ها در سینه‌هاشان چیزی جز کِبر نیست که به آن نمی‌رسند. خیلی لطیف است. قاعدتاً بر اساس تعریفی که ما از کِبر داریم چی باید بگوید؟ آیه باید بگوید که یک کِبر را دارند که دروغ است. کبر الکی دارم. نمی‌گوید کِبری دارند که دروغ است. می‌گوید کِبری دارند که بهش نمی‌رسند. معلوم می‌شود که کِبر رسیدنی است و این هم باز تناسب با همین لباس دارد. یک لباسی است که می‌پوشاند همه اوصاف تو را. همه ما در طلب کِبر هستیم ولی آن کِبر از آن من و شما نیست. راه رسیدنمان به آن کِبر که از آن خداست، تَذَلُّل و خضوع و خشوع در برابر اوست تا او سایه کِبریایش را بر ما بیندازد. لذا این کبریا را هم گاهی به خود معصومین هم نسبت داده‌اند. در عین حال که آنور دارد که این لباس عزت و کبریا از آن خداست و احدی حق تنازع ندارد و هرکس اینجا «فمن تنازع رداعه» در خطبه قاسمه بیارید «البسه الله الذل» اگر اشتباه نکنم تعبیر امیرالمؤمنین در نهج البلاغه است. هر کی دست بیندازد سمت این لباس بخواهد این لباس را به تن کند خدا لباس ذلت به او می‌پوشاند. تعبیر باز لباس دارد. نمی‌گوید عریانش می‌گذارد. لباس مذلت، لباس ذلّ. آنجایی که می‌گوید برای تو نیست که در این جایگاه.
سوره چی بود؟ پیدا کردید آقا امارات همان الکبریا را بزنیم ردا الکبریا ردا را با الکبریا بزنید. جدا جدا: «الحمدلله الذی». دوباره با همدم آورده. لب مضمون خیلی از این سجده‌ها و این‌ها هم هست دیگر. سجده چیزه دیگر. نماز جعفر چی می‌گوید تو سجده نماز جعفر که یادم نمی‌آید. خوبی‌ها این است که محفوظاتم را هیچ وقت نمی‌توانم حفظ دارم به صورت کامل حفظ داشته باشم، نمی‌توانم تک کلمه حفظ باشم. می‌توانم بگویم: «سبحان الذی لبعث العز و الکبریا. سبحان الذی.» «سبحان الذی». خب، «بختارهما لنفسه دون». این‌ها را برای خلقش اختیار نکرده. فقط برای خودش است کبریا و عزت. ادامه این‌ها را آقا حما قرار داد. یک منطقه ممنوعه قرار داد و حرم قرار داد. «هما منطقه تحت حمایت.» مناطق نظامی را چی می‌گویند؟ منطقه حفاظت شده. «هما» همین است. منطقه حفاظت شده. منطقه حفاظت شده قرار داد و حریم قرار داد برای کی؟ «له من الا غیرهی نسبت به دیگران.» این را حما و حرم قرار داد. هیچ کس به اینجا راه ندارد. هیچ کس حق نزدیک شدن به کبریا را ندارد و «استصفاهما لجلاله». بحث جلال مطرح است. خب، و «جعل لعنه علی من نازع هم نازعه فیهما». لعنت را قرار داده بر کسی که با او تو این دوتا مناظره کند. چقدر این خطبه فوق‌العاده است. زیاد بخوانید. البته من خودم مدت زیادی است. خیلی این خطبه زیباست. فلسفه امتحانات الهی همین است. از ملائکه شروع می‌کند. می‌آید به همین ایام حج و این‌ها هم که هستیم. فلسفه تشریع تو احکام مختلف. همه می‌داند که متواضعین و متکبرین از هم معلوم است. تو ملائکه هم معلوم می‌شود. حتی در ملائکه هم استکبار فرض دارد. ملائکه را هم امتحان کرده. اختبار کرده. ملائکه را حالا اختبار در ملائکه یعنی چی؟ پشت بحث و استکبار در ملائک یعنی چی؟ بعد بعضی جاها هم نفی کرده‌اند: «وهم لا یستکبرون.» آیه آخر سوره اعراف اگر اشتباه نکنم. بخوانید: «ان الذین عند ربهم عند ربک لا یستکبرون عن عبادته.» من که مورد افتادم تو خیابان دختر دید، خوشش آمد، گفت: «با من ازدواج می‌کنی؟» «برو گمشو.» گفت من که زن دارم. برای همین: «ان الذین عند ربک لا یستکبرون عن عبادة.» اوهوم. همین دیگر. کلاس قبلی رفقا می‌گفتند: «آقا چرا طرح سوال می‌کنی؟ این‌ها برای ما چالش ایجاد می‌کند.» گفتم: «این سوالات کمکتان می‌کند.» سوال‌ها، آن‌ها پایه دون. عرض کنم خدمتتان که این سوالات می‌ماند تو ذهن. بعد بعضی وقت‌ها زخم. نه واقعش این است که من خودم تجربه کردم این را. بعضی از این سوالات تو ذهن وقتی می‌ماند، این توی مطالعات آدم یکهو یک جاهایی یک مطلبی که اصلاً ربطی هم ندارد ها. این بحث معصیت الملائکه از بحث‌های دشوار است. خلاصه از بحث‌های جدی و روش فکر. تو روایات که داریم بحث فطرس را داریم. عرض کنم خدمتتان که ببینید اگر رو خود شواهد قرآنی زلال، شواهد زلال و واضح قرآن بخواهیم پیش برویم که خب خود قضیه ابلیس و ملائکه حالا بر اساس اینکه استثنا منقطع باشد یا متصل باشد و این‌ها. جان. حالا همین چون می‌گوید که امر به ملائکه کردیم این امر به ملائکه. بعد می‌گوید: «تو چرا ابا کردی از امرتک؟» یک چیز جدایی نیاورده که من امر به ملائکه و تو کردم. امر ملائکه و ابلیس کردم. یا امر ملائکه و جن کردم. همه سجده کردند «الا ابلیس.» کل ولی این جنیانی که آنجا بودند را عنوان ملائکه را بر آن‌ها بار می‌کند. مباحث بشوند. این‌هایی که اهل فن و بخیه و این داستان‌ها خدمت شما عرض کنم که یک بابی از ارتباط با ملائکه، ارتباط با جن. ملائکه آسمانی یک جفتی دارند. نباید پرداخت بشود. شما خیلی جدی نگیر ۵. عوالم هستند و تو این فضاها هستند و این‌ها می‌گویند این‌ها یک معاشرینی دارند از جنیان و این‌ها ملائکه سفلا به حساب می‌آیند و ملائکه الارض به حساب خود این جنیان احکام ملائکه گاهی برایشان بار می‌شود. حالا یک بحثی است اینکه خب آخر این‌ها جن‌اند یا مَلَکند؟ «ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون.» این بالاخره جن هم که بحث تکلیفش جداست از ملائکه، جداست. اینجا چطور جن و ملک یکی شدند؟ عنوان ملائکه اعم شد برای جن و ملک؟ این آیات که ظهورش این است که اینجا ملائکه عنوانی بود که شامل جن هم شد و یک امر بر همه این‌ها و همه این مأموران و جنس جن ما جنس را کار داریم جنس ملک. حالا این وارد این بحث نمی‌خواهم بشوم. این امر آقا باز بر اساس برخی از منابع و آیات و روایات خیلی از ملائکه هم مشمول این امر نشده بودند. روایات ملائکه عالین بودند. فرمود ملائکه عالین اصلاً مورد امر واقع نشدند. آن آیه هم که می‌گوید که: «استکبرتم کنتم من العالین.» منظورش همین است. استکبار کردی یا جزو عالین بودی؟ استکبار کردی یا علو ورزیدی؟ خیلی بامزه است ولی روایت فرمودند عالین پس معلوم می‌شود که همه ملائکه هم مورد امر نبودند همانطور که همه بودند.
حالا عرض کنم که ترازی بوده. بر چه میزانی این کسانی که امر بهشان شده چی باعث شده که همه این‌ها با هم جمع بشوند توی این امر و مأمور واقع بشوند؟ آن یک بحثی است. به هرحال مخاطب این امر طایفه‌ای از ملائکه و طایفه‌ای از جن بوده به نحو جنس و عنوان ملائکه بر جن هم حمل شده. اگر این‌طور بشود و ملائکه بر جن، این خیلی بحث عوض می‌شود. عصیان و استکبار و فلان و این‌ها. همه این‌ها به هرحال از اصل محصول نشود. غیر از این از بعضی روایات هم برداشت می‌شود. حالا یکی‌اش بحث فطرس بود. تو خود بحث فطرس هم خب بحث مفصلی است. یعنی اختلافات جدی است. آقای جوادی نظریاتی دارند، علامه نظریاتی دارند. آقای جوادی هم می‌پذیرفتند نظر به نظرم علام. فکر می‌کنم علامه قائل بودند که ملائکه الارض معصیت می‌کنند. اصلاً علامه که بحث ملائکه را معصیت ملائکه آقای شجاعی را بخوانید. کتاب خیلی خوبی است. مبانی علامه است. یک کتاب مفصلی دارد ۱۵۰ صفحه. این‌ها بحث‌های خیلی قشنگ ملائکه. آنجا یادم نیست این بحث ارتباط با اجنه هست یا نه ولی همین مبانی علامه را ایشان آنجا مطرح می‌کند. همین را به آن می‌پردازد. بحث معصیت ملائکه را به آن می‌پردازیم. قابل فرض می‌داند که ملائکه معصیت می‌کنند.
عرض کنم خدمتتان که پس استکبار هم برای ملائکه فرض دارد و حضرت فرمودند که این امر از باب اختبار بود برای اینکه متکبرین و متواضعین این‌ها کشف بشود و همین هم شد دیگر. یعنی شیطان جز متکبرین ملائکه بود. درست شد؟ و این استکبار چنگ انداختن به ردای کبریاست. عرض کنم خدمتتان که می‌فرماید که خدا لباس کبریا را پوشیده، «بلا تجسدن». بدون اینکه جسد داشته باشد لباس پوشیده. یک چیزی هفته پیش عرض کردم. نکته طلایی بود. چی گفتم؟ آفرین. کدام؟ کدام که هر چه که هست ما فکر می‌کنیم ما چون با عالم حِسیم فکر می‌کنیم این اصل است. آن‌ها را تشبیه به این می‌کنی. «یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ.» این بحث حمد هم. آره. آره. خدا اصلش آنجاست. لباس هم ما فکر می‌کنیم این لباس بعد آنجا مجازاً دارند می‌گویند. نخیر. لباس اتفاقاً اصلش همان لباس خداست. لباس همان لباس تقواست. لباس خیر، اصلاً لباس اتفاقاً بر تقوا حقیقتاً حمل می‌شود. بر اینکه من و شما اصل لباس تقوا هستیم. درست شد؟ اصل لباس کبریا و همه عریانند. این عریان بودن بشر در قیامت که همه عریان محشور می‌شوند به خاطر اینکه همه فاقد لباس کبریا و آنجا ظهور پیدا می‌کند که همه فاقد لباس کبریایی. این عریانی جلوه می‌کند. این عریانی، لطفاً عریانی اینجایی نیست که می‌فهمیم آقا همه لخت اند. حرم، بدحرمی و نامحرم قروقاطی می‌شود. خیلی هم گرم است. همه عرق می‌کنند و این‌ها.
خوب. پس خدا لابس کبریا است ولی «بلا تجسد». پس این اصل لباس. آ، لباس و برازنده اوست و حمد از آن اوست چون لباس کبریا برای او و او لابس کبریاست. کسی شایسته حمد است که لباس کبریا بر او باشد. ولی این «برو باشد» تجسدی ندارد که بگوییم بر تن او باشد. جسد ندارد. تن ندارد. این جسدی که تو فکر می‌کنی ندارد. این بر تن اسماء و صفات او این لباس پوشیده شده. لباس کبریایی او که به جلال او هم برمی‌گردد.
«و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.» اللهم صل علی محمد و آل.
**توضیحات و نکات ویرایشی:**
* **پارگراف‌بندی:** متن به پاراگراف‌های منطقی تقسیم شده تا خوانایی بهبود یابد.
* **علامت‌گذاری:** نقطه، ویرگول، علامت نقل‌قول، و علامت سوال در جایگاه خود قرار گرفته‌اند.
* **املا و نگارش:** غلط‌های املایی مانند «باله» به «بآله»، «الهام» به «ابلیس»، «موجی» به «منجی»، «ترا» به «تری» و «فکر کنی» به «فکر کنید» اصلاح شده‌اند.
* **حفظ لحن:** تلاش شده تا لحن خطابه و مذهبی متن کاملاً حفظ شود.
* **اصطلاحات مذهبی و عرفانی:** برخی اصطلاحات مانند «له الحم»، «فاتحه الکتاب»، «سبعا من المثانی»، «یوم الجمع»، «یحلفون علی الکذب»، «لابس الکبریا» و... بدون تغییر باقی مانده‌اند، چراکه جزء بافت اصلی محتوا و تخصصی هستند.
* **تصحیح عبارتی و گرامری:**
* «الهام الظالمین» به «ابلیس الظالمین» اصلاح شده (با توجه به محتوای بعدی).
* «افتتاح الکلامه کتاب» به «افتتح الکلام الکتاب» (یا «افتتح الکلامَ کتابَ») تغییر یافته است.
* «غفر الله لـکم» اضافه شده برای تکمیل معنی.
* «له الحم» به معنای «حمد فقط از آن اوست» نگه‌داشته شده است.
* پاراگراف‌بندی برای جدا کردن مباحث مختلف (مانند تفاوت حمد و شکر، خواب دوست و روایت‌های ائمه) انجام شده است.
* عبارات نامفهوم یا ناقص، با در نظر گرفتن زمینه سخنرانی و لزوم حفظ محتوای اصلی، تنها در حد علائم نگارشی و اتصال بهتر جملات ویرایش شده‌اند.
* **پاورقی‌ها (توضیحات تکمیلی):**
* ۱ "از آن" به جای «از آنِ» برای روان‌تر شدن.
* ۲ در برخی موارد که جمله نیمه‌کاره به نظر می‌رسید، با احتساب لحن شفاهی و سخنرانی، بدون تغییر معنی و با حداقل دستکاری باقی مانده‌اند.
* ۳ جملات ناقص یا گفتاری که در متن اصلی آمده‌اند (مثل نقل‌قول‌ها) حفظ شده و تنها با حداقل تغییرات ویرایشی بهبود یافته‌اند.
* ۴ عبارت «ازواجش» احتمالاً اشاره به واژه «ازواج» در زبان عربی دارد، که در ترجمه یا تبین آن می‌توان به «همسران» یا «زوج‌ها» اشاره کرد. در اینجا صرفاً همان واژه متن اصلی حفظ شده است.
* ۵ عبارات گفتاری یا کنایه‌آمیز مانند «شما خیلی جدی نگیر» حفظ شده‌اند.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید صدوق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00