توحید صدوق

جلسه هفدهم

توحید صدوق . 1402/03/24
01:02:38
36

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله. بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی‌القاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت‌الله علی الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
خب، با عرض ارادت به همه رفقا و قبولی طاعات و عرض عذرخواهی بابت عدم حضور در کلاس، خدمت شما عرض می‌کنم که نایب‌الزیاره شما هستیم، ان‌شاءالله مشهد مقدس، محضر امام رضا (علیه السلام). ان‌شاءالله که به‌زودی زود نصیب همه رفقا بشود و اینجا رفقا را زیارت کنیم و ان‌شاءالله نایب‌الزیاره همه رفقا هستیم.
عرض کنم خدمتتان که رسیدیم به این عبارت: «الْمُرْتَدِي بِالْجَلَالِ بِلَا تَمَثُّلٍ». ان‌شاءالله که در این دو هفته بتوانیم خطبه را تمام کنیم. الان سطح آمال و آرزوهایم به اینجا رسیده است که خطبه را تمام کنیم. از کتاب توحید شروع کردیم، به باب رسیدیم و رسیدیم الان به اینجا که خطبه را بتوانیم تمام کنیم. حمد مخصوص الهی است که لباس کبریا پوشیده است بدون اینکه جسد داشته باشد و رداء جلال پوشیده است بدون اینکه مثل داشته باشد.
خب، ردا تفاوت دارد با لباس. لباس تمام تن را می‌پوشاند؛ ردا که حالا همين عبای خودمان مثلاً باشد، این بخشی از تن را می‌پوشاند. برای کبریا، تعبیر به «لباس» کرد امیرالمؤمنین (علیه السلام)، برای جلال، تعبیر به «ردا» کرد. که اینجا برخی از شارحان فرمودند که کبریا، کمال ذات است و دو چیز است. در واقع یکی این است که دوام ازلی و ابدیِ خدای متعال است. مصدر همه اشیاء است؛ همه چیز از او نشئت گرفته. عرض کنم که جلال چیست آقا؟ فرقش با کبریا چیست؟ جلال، کمال صفات است، حالا از علم و قدرت و غنا و ملک و تقدیس و تنزیه و اینها. کبریا کمال ذات است، جلال کمال صفات است. و آنجا کبریا را به — چون مال ذات است — تعبیر «لباس» کرد. گویی کبریا بر تمام صفات سایه انداخته، ولی ردا، چون خودش از صفات است، تعبیر «ردا» آمده. جلال، جُزءِ صفات است، تعبیر «ردا» آمده. به‌خاطر همین ملاحظه ذات و صفات است که حالا برخی از شارحان اینها را فرموده‌اند.
نکته بعدی این است که تعبیر «تَمَثّل» در این عبارت به کار رفته: «المرتدي بالجلال بلا تمثل». تمثل اینجا حالا یا از همین معنای لغوی‌اش است که به معنای مِثل، یعنی خدای متعال ردا دارد، ولی این ردا داشتن او مثل ردای دیگری نیست، حتی ردای ملائکه؛ چون ملائکه تَمَثّل دارند و در عالم تَمسُّلی‌شان عمامه و عبا و اینها دارند. همین لباس روحانیت، لباس ملائکه است. همچین پوششی دارند تقریباً، در تَمَسُّلات این طور ظاهر می‌شود. خدای متعال رَدایش نه تَمَثّل دارد، به معنای اینکه در عالم مثال جلوه کند، وَنَه مِثل دارد. همان طور که خودش مِثل ندارد، صفاتش هم مِثل ندارد، جلالش هم مِثل ندارد، ردای جلالش هم مِثل ندارد، مثل و شبیهی ندارد. و اینها تمثل خدا نیست. این رداهای دیگری که ولو در عالم مثال جلوه بکند، اینها تمثل ردای الهی نیست. کمالات الهی در عالم مثال هم قابل لمس و قابل حس نیست. جلال الهی تَمَثُل به ردا پیدا نمی‌کند در عالم مثال. این یک معنایش است. یک معنایش هم این است که مثل ندارد. به هر صورت، مثل لباس کبریا داشتن او. لباس او مثل این جسد ماست که لباس داریم. ما چون ذهنمان آمیخته است با این مفاهیم، لباس را جسد می‌فهمیم، ردا را هم با مثل می‌فهمیم. نه خدای متعال لباس او جسدی دارد، نه ردایش مثلی. او تفرد دارد به کمال ذات و صفاتش و احدی نه ذاتی، نه هویتی و نه صفت موجوده‌ای دارد مگر از جانب خدای متعال.
خب، به بخش بعدی می‌رسیم که بخش بسیار مهمی است: «وَالْمُسْتَوِي عَلَى الْعَرْشِ بِلَا زَوَالٍ وَالْمُتَعَالِي عَنِ الْخَلْقِ بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ». خب، بخش بسیار مهمی است دوستان. خدای متعال کسی است که استوا دارد بر عرش بدون زوال. یک کلمه «عرش» اینجا داریم، یک کلمه «استوا» را داریم. اینها را چطور باید فهم کنیم؟ عرش کجاست؟ عرش آقا آن جایی است که مقام اجمالی خلایق است. یعنی چه مقام اجمالی خلایق؟ ما یک «مجمل و مفصل» در اصول داریم، یک «مجمل و مفصل» در فلسفه و معقول داریم. تفاوت اینها با همدیگر چیست؟ کی می‌تواند بگوید؟ موضوع همین هفته کلاس فلسفه‌تان است، پس بسم الله.
آقای حبیبی گفته است که: «مجمل اصول از جنس ابهام مرکب از علم و جهل است.» آره. «مجمل فلسفه بسیط است.» خب، یعنی چه بسیط؟ «جامع تمام کمالات.» آفرین. اجازه دهید برایتان بحث عرش علامه طباطبایی را بیاورم. علامه جاهای مختلفی بحث عرش را دارند، هم در *رسائل توحیدیه* و هم در *المیزان*. در *رسائل توحیدیه* صفحه ۱۷۹: «عرش جزو ضروریات دین است و روایات هم در حد تواتر برايش وارد شده است.»
اول یک معنای ارتکازی عرش می‌گویند که پادشاه، یک کسی که زمام امور کشور به دست اوست و از طرفی عقلاً در لوازم زندگانی‌شان صاحب آن زندگی را در نظر می‌گيرند. نگهداری امور کشور است از ویژگی خاصی برخوردار است، لذا برخی از لوازم زندگانی برای خصوص او اعتبار شده و از این رو عرش و سریر که محل صدور فرمان‌ها و احکام اوست اختصاص یافت. و حقیقت هر چیزی نیست، و کرسی یعنی تخت از عمومیت بیشتری برخوردار است و برای غیر سلطان همانند سلطان یافت می‌شود اما کرسی نیست. به هر حال جایگاهی است که ویژه افراد خاصی از این جا دانسته می‌شود که مفهوم لفظ عرش بیانگر آن است که عرش موجودی است که نسبتش با همه موجودات یا عالم اجسام به مثابه نسبت سریر پادشاه به کشور و همین طور نسبتش با خدای سبحان مثل نسبت سریر سلطان به سلطان است. پس عرش، مرتبه‌ای از وجود است که تمام صفات خدای سبحان که موجودات بهش نیاز دارند، در آنجا تجلی کرده، مثل جایگاه پادشاه. و آن همان مقام صدور احکام تفصیل یافته است. موجودات از آنجا، مقام تفصیل یافته موجودات صادر می‌شود. پس عرش، ظاهر وجود منبسط است. یک وجود بسیط آقا ظهور می‌کند. مجرد و مثال و ماده را در بر می‌گیرد، بسیط است. آنجا همه چیز تفصیل پیدا می‌کند. از عرش و آیاتش را می‌آورد. حالا اول استقرار خدا بر عرش است. می‌گوید استقرار خدا به عرش هم به تعبیر «استوا» می‌آید. نهایت استحکام و استقرار. استوا یک جوری است که هیچ طرفی از دستت خارج نمی‌شود و تعادلش از بین نمی‌رود. یک جوری همه طرف کار در مشتت است که تعادل همه طرف را حفظ کردی. این می‌شود استوا. خدای متعال این نیست که فقط نسبت به عرش قدرت دارد یا حاکمیت دارد. استوا دارد یعنی تمام این اطراف عرش، در قبضه و چنگ قدرت اوست.
عرض کنم که «مجمل فلسفه علم قبل از توجه به حیثیات مختلف است». بله. «استوا علی العرش» یعنی چه؟ یعنی مستقر بر عرش. وقتی مستقر بر عرش شد: «یدبر الامر من السماء الی الارض». از آنجا امر را تدبیر می‌کند. از آسمان به زمین تدبیر امر می‌کند. از آسمان به زمین. همه چیز شفیع می‌شود. همه این نظام هستی مرتبط با چیست آقا؟ با عرش. از یک طرف هم که می‌فهمانند: «کان عرشه علی الماء». آب. عرش را می‌گویند روی آب است. آب را می‌گویند روی هواست. هوا هم محدود نیست. و می‌گوید که آن روز هم خلقی غیر از این دوتا نبودند. و آن آب از کجاست؟ در دو تا چیز هم نیاز به عرش داریم، یکی صدور احکام، یکی هم علم به آن چیزی است که صادر می‌شود. باز مرحوم علامه از مجموعه آیات مطرح می‌کند و این نظام از عرش آمده. آنجا معلوم و حاضر است. آنجا ثابت و برقرار است. آنجا وجه الهی است که در مورد وجه الهی در جاهای دیگر بحثش را مطرح کرده‌اند: «الا عندنا خزائنه». خزاین در عرش است. مقام اجمال همه چیز آنجا هست.
خب، مقام اجمال و تفصیل مثل چیست آقا؟ اجمال و تفصیل مثل حیوان و انسان. حیوان مقام اجمال است، انسان تفصیل یافته آن است. یکی از مفصلات این مقام یا انسان یا اسب یا گرگ است. اینها هر کدام مفصلاتند. این حیوان تفصیل داده شد، یکی‌اش شد انسان، یکی شد گرگ، یکی شد ببر. ولی کدامش اشرف از کدام است؟ بگویید رفقا؛ حیوان اشرف از انسان است یا انسان اشرف از حیوان؟ چرا؟ مرتبه وجودی‌اش کدامش بالاتر است؟ چهار تا پیام داده آقا سید. اولیش نوشته: «انسان»، بعد نوشته: «هیچ‌کدام»، بعد نوشته: «خدا و رسولش آگاه‌ترند»، آخرش نوشته: «حیوان اشرف». البته بعد هم می‌گویند چرا امام زمان ظهور نمی‌کند. «انسان نسبت به سایر حیوانات...» تا آخرش هم توضیح داده که: «انسان نسبت به سایر حیوانات، اثر رفاقت و صمیمیت». آقا سید، من از شما عذرخواهی می‌کنم، بله. رفاقت و محبت است که ما واسه شوخی می‌کنیم؛ چون دوستش داریم. عرض کنم خدمت شما که «خدا و رسولش آگاه‌تر» از ایشان نبود این جواب. ایشان همان «انسان»، «هیچ‌کدام»، «حیوان اشرف» گفت. البته که وضعش به بدتر می‌شود اگر «خدا و رسولش آگاه‌تر» بود مال ایشان بود. اوضاع بهتری پیدا می‌کرد نسبت به این سه تا.
آقا جان! مقام حیوان، مقام اجمال است. هر آن چیزی که در انسان و گرگ و ببر و گاو و پلنگ و اینها هست، حیوان دارد. جامع همه اینهاست. اینها مفصل شدند. فَصل پیدا کردند و محدود شدند در واقع که شدند حیوان مثلاً، که شدند مثلاً گرگ و ببر و انسان و اینها. آیات الهی هم همین است. آیات، مفصلاتند. یک مقام اجمال دارد در مقام علم الهی است. اینها تفصیل پیدا کرده.
دوستان دارند تایپ می‌کنند با کیبورد. «سید، تفصیل پیدا کرده، رفقا، شده آیات مفصلات. فُصِّلَت آیاتُه.» این آیات تفصیل پیدا کرده. این از مقام اجمال درآمد، تنزل کرده. عرش الهی آنجایی است که مقام اجمال همه حقایق آنجا حاضر است به‌نحو اجمالی، به‌نحو بسیط. انبساط از آنجا تفصیل پیدا می‌کند. حد وجودی هر کدام معلوم می‌شود و تنزل پیدا می‌کند در موقعیت خودش. مستقر. و آن کسی که استوا بر عرش دارد و از آن نقطه موجودات را تنزل می‌دهد به مقام تفصیلی‌شان، حضرت حق سبحانه و تعالی است. و این استقرار و استوای او بر عرش زوال ندارد، ولو آنی. نه تنها به نحو کلی زوال ندارد که او استعفا بدهد یا به دیگری واگذار کند، بلکه آنی هم زوال ندارد. علی‌الدّوام دارد از عرش موجودات را برقرار می‌کند. از مقام اجمال، مفصلّات را دارد مدیریت می‌کند و ربوبیت می‌کند و تدبیر می‌کند. «یدبر الامر من السماء الی الارض». از آنجا تدبیر می‌کند. تدبیر او نسبت به ما از عرش خداست. ولی این فاصله از عرش تا فرش را هم خدا پُر کرده و از چنگ او خارج نمی‌شود. این بُعدی که عرش تا فرش دارد هم باعث زوال حکومت او نمی‌شود و هم در خود آنجا مستقر است و هم از آن مرحله زوالی ندارد، ولو یک آنی. استقرار و استوای او هم از آنجا تا اینجا، استقرار و استقلال او یک آن و یک لحظه و یک مرحله زوال ندارد. استقرار و استوای او تا ...
«وَالْمُتَعَالِي عَنِ الْخَلْقِ بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ». پس یعنی استاد، گفتید حیوان اشرف چون جامع همه افراد تحت مجموعه است از جمله انسان. بله. (در ادامه متن اصلی) متعالی از خلق است بدون تباعد از مخلوقات. خدای متعال تعالی دارد از خلق. این تعالی از علو می‌آید و زیادت مبالغه در علو می‌شود تعالی. خیلی خیلی علو پیدا کردن می‌شود تعالی. والعلوّ در برابر سِفْلِه است. این «سفال» هم که گفته می‌شود همین است. یعنی دیگر خیلی پست‌ترین چیز. اسفل سافلین که گفته می‌شود اینها همین است. و در اصل این سفل به معنای همین پستی و پایینی و انحطاط است. و این هم آقا جان یک معنای اضافی است. یعنی بالا و پایین، علو و سفل، اضافی نسبت به همدیگرند. یعنی نفسی نیست. ممکن است یک چیزی بالا باشد ولی در قیاس با یک چیز دیگر پایین باشد. الان بنده طبقه ۲ ساختمان هستم ولی در قیاس با پشت بام پایینم، در قیاس با پایینی‌ها بالا. این علو همین است. این نسبت به این علو مادی و محسوس. نسبت به علوم حقیقی که فوق حس و ادراک بصری است. در واقع آنجا علو حقیقی به آن مرتبه وجودی است. و علی حقیقی فقط حضرت حق است و هیچ موجودی راه به آن مرتبه وجودی او ندارد. موجودات یا سبب یا مسببند. و سبب از مسبب بالاتر است. و خدای متعال مسبب الاسباب است. یعنی سبب‌ها را سبب کرد. بالاترین درجه موجودات یا می‌میرند یا حیات دارند. خدای متعال ممیت الاحیاء و محیی الاموات است. او می‌میراند و زنده می‌کند. نه تنها حی و حی به ذات و حیّ قیوم است، بلکه محیط بر آنهاست. این می‌شود مرتبه وجودی متعالی.
او با همه خلایق هست. تباعدی از اینها ندارد. ولی بودن با آن مخلوقات باعث نشده که در آن مرتبه تنزل کند. خدا در تمام مراتب وجود حضور دارد بدون اینکه آمیخته بشود با آن مرتبه و تنزل کند به آن مرتبه. بودن ما در مرتبه‌ای به این شکل است که ما در مرتبه ای وقتی آمدیم حلول در آن مرتبه می‌کنیم، از مراتب دیگر خارج می‌شویم. خدای متعال از مراتب دیگر خارج نمی‌شود. مثال مادی مخصوصش نور است که این را بارها عرض کردیم. نور در این ظرف آب هست. با تمام این سلول‌های این آب، در تمام این قطرات مولکول‌های این آب هست بدون اینکه جز آب شده باشد. بدون اینکه ترکیب با آب شده باشد. H2O تغییر نکرده، نه با نور نه بی نور. نور تمام این دو تا هیدروژن و آن یک اکسیژن را پر کرده، گرفته بدون اینکه جزئی در کنار اینها باشد. پس تباعد از اینها ندارد ولی متعالی از اینهاست. نور جدای از این آب و لیوان نیست ولی آمیخته با اینها هم نیست. متعالی از اینهاست بدون اینکه تنزل کند مرتبه وجودی آب. آب با اینکه خیلی لطیف است ولی نور از آب لطیف‌تر است. نور تنزل نمی‌کند مرتبه وجودی آب را. متعالی از آب است ولی دوری و جدایی از آب هم ندارد. حضرت حق سبحانه و تعالی متعالی از خلق است ولی تباعدی از اینها ندارد. علو ذاتیه خدای متعال است و همه مستهلک اندر قیاس هستند. یعنی وقتی که انسان نفسش در مرتبه حیوانی باشد فقط در همین مرتبه است. بله، اجت ادراکی فقط در همین مرتبه است دیگر. دیگر درکی از عالم بالاتر از عالم حیوانی ندارد. خدای متعال درک از عالم حیوانی دارد. درک از عالم جماد دارد. درک از عالم نبات دارد. درک از عالم ملائکه دارد. درک از عالم فوق ملائکه دارد. درک از عالم مادون جمادات دارد. بدون اینکه در هیچ مرتبه‌ای تنزل کند و آمیخته به آن مرحله بشود.
عبارت بعدی: «اَلْقَرِيبُ مِنْهُمْ بِلَا مُلَامَسَةٍ مِنْهُ لَهُمْ». خدای متعال قریب به خلق است بدون اینکه ملامسه‌ای از جانب او برای آنها باشد. خب، قرب‌های مادی و حسی یادتان هست؟ اولی که می‌خواستیم این خطبه را شروع کنیم چی عرض کردیم؟ گفتیم این خطبه در مقام تنزیح کمالات و صفات خدای متعال را می‌خواهد مطرح کند و می‌خواهد خدا را منزه کند از آن ادراکی که ما نسبت به این صفات داریم. هر کدام از این کلمات را وقتی ما می‌شنویم، ذهنمان آمیخته است به آن مفهوم متنزل مادی. اگر قرب و بُعد هم که می‌شنویم، لباس که می‌شنویم، ردا که می‌شنویم، لباس و ردا را می‌شنویم. بُعد را می‌شنویم. همه اینها را چون در بستر ماده یاد گرفتیم، در بستر ماده فهمیدیم، ذهنمان آمیخته با ماده است. وهم آلود است تصور ما. لذا باید این تصورمان را مجرد کنیم از این ادراکات وهمی، از این ادراکات مادی و دنیایی. اگر خدا را عالی می‌دانی، ما در ذهنمان هرچیزی که بالاست، دور است. برای همین می‌گوید: «المتعالی، و لکن بلا بُعد». بالا است ولی دور نیست.
در ذهن ما هرچیزی که نزدیک است، ملموس است. قابل لمس با حواس خمسه درک می‌شود. خدای متعال نزدیک است ولی با حواس و لامسه درک نمی‌شود. با حواس خمسه درک نمی‌شود. خصوصاً اوج قرابت برای ما یعنی غریب‌ترین چیز برای ما در محسوسات، لمس است. یعنی یک وقت یک چیزی را می‌بینیم ولی یک وقت یک چیزی را لمس می‌کنیم. لمس از دیدن بالاتر است، جهت ادراک حضوری ما در ادراکات مادی و حسی. حتی اگر ببینیم هم می‌توانیم انکار بکنیم تا وقتی که حسش و لمسش نکردیم. ولی وقتی دست بهش زدیم، یک وقت می‌بینیم اما فکر می‌کنیم خیال کردیم. دست که زدیم مثل وقتی که می‌گوید: «بزن تو گوشم.» دیدید؟ می‌گوید: «بزن تو گوشم مطمئن بشم که مثلاً تویی.» یا: «دستت را بده مثلاً لمس کنم.» برای ما اوج قرابت در لمس است. نزدیک‌ترین چیز را چیزی می‌دانیم که بتوانیم لمسش بکنیم. لذا خود کلمه مقاربت و فلان و اینها هم در همان ادراکات حسی به کار می‌رود دیگر. ادراکات چون ملامسه آنجا صورت می‌گیرد، آن دیگر اوج قرابت است. تعبیر مقاربت آنجا به کار می‌رود. ما قرب را تو این فضا ادراک می‌کنیم، در فضای لمس. برای همین ذهنمان آمیخته است.
اگر گفتند چیزی نزدیک است، یعنی ملموس است. خدای متعال نزدیک است بدون اینکه قابل لمس باشد، بدون اینکه قابل حس باشد. نه دیدنی است، نه بوییدنی است، نه لمس‌کردنی است، نه چشیدنی است. می‌شود یک چیزی نزدیک به تو باشد، از هر چیزی به تو نزدیک‌تر باشد، ولی نه دیدنی باشد، نه لمس‌کردنی باشد، نه شنیدنی باشد، نه چه می‌دانم چشیدنی باشد و اینها. کما اینکه شما خودت به خودت نزدیکی بدون اینکه لمس کنی خودت را، نفست را، وجودت را، روحت را. روح تو نزدیک‌ترین چیز به جسم توست بدون اینکه قابل حس و لمس باشد. با این ابزار و ادوات نمی‌توانی با روح ارتباط برقرار کنی و روح را درک کنی. یک ادراک قلبی حضوری فقط بهش داری. لمس نمی‌توانی بکنی. روحت را لمس کن. روحت کجاست؟ عزیزم! شما که به روح اعتقاد داری روحت کجاست؟ روحت را لمس کردی تا حالا؟ بگو ما نفهمیدیم. مثل جایی که می‌گویند: «این فِلانی اسم گذاشتند.» یعنی دقیقاً رو کجایش اسم گذاشتند؟ اینجاست. اشاره کرده ایشان به اینجا. خب، دیگر من چون می‌خواهم حرمت کلاس حفظ بشود بحث را ادامه نمی‌دهم. دوستان تأیید می‌کنند که در گفتگوهای قبلی درست شد. برادر. پس رفقا! خدای متعال قریب است به ما بدون اینکه قابل لمس باشد. همان طور که روح شما به شما نزدیک است بدون اینکه بتوانی با این ابزارهای تن، روحت را لمس کنی، بدون اینکه حس کنی.
خوب. «لَيْسَ لَهُ حَدٌّ يَنْتَهِي إِلَى حَدِّهِ». خدای متعال حدی ندارد که منتهی به آن حد باشد. حد آقا جان می‌آید یک چیزی را برش می‌زند، محدود می‌کند، دورچینی می‌کند، محدودیت تعیین می‌کند، تا برایش تعیین می‌کند، غایت تعیین می‌کند، نهایت تعیین می‌کند. حالا چه نهایت مقداری باشد، چه اجزای خارجی و عقلی باشد، چه عوارض و قائمه باشد، چه اسباب و علل مقوّمه باشد. هر کدام یک تایی دارند، یک نهایتی دارند. خدای متعال نهایت ندارد. تا بر ندارند نیست. از چیزی بر ندارند نیست. حد ندارد. لذا به حدی منتهی نمی‌شود. ما هر چیزی را که نسبت بهش ادراکی داریم، اگر یک چیزی را چیزی می‌دانیم، در قیاس با چیز دیگری این چیز را به‌واسطه حدش تعریف می‌کنیم. هر چیزی را به‌واسطه حدش تعریف می‌کنیم. الان روبروی بنده سماور است. این طرفش کتری است. این طرفش قوری است. عرض کنم خدمتتان که آن طرفش بشقاب است. آشپزخانه نشسته. تعجب نکنید. خدمت شما عرض کنم که این سماور را شما ادراکی که ازش داری به‌واسطه حدودش است. سماور یک چیزی است داخل آشپزخانه. یکی از ابزار و ادوات داخل آشپزخانه است. ولی این ابزار و ادوات داخل آشپزخانه به چه چیزی از هم ممتاز شدند؟ به حدود. به اینکه سماور کتری نیست. کتری قوری نیست. قوری کتری نیست. کتری بشقاب نیست. بشقاب س... هر کدام حدودی دارند. به‌واسطه حدودشان است که ادراک می‌شوند.
خدای متعال البته بحث است که آیا ما اصلاً تصوری نسبت به خدا می‌توانیم داشته باشیم یا نه؟ اصلاً خدا قابل عقلی فهم یا نه؟ کتاب هم نوشته‌ام، کتاب ۲۰۰ و سی صفحه‌ای براش نوشته‌ام. جایگاه اصلاً خدا قابل تصور هست یا نه؟ به همین تصور عقلی‌ها. تصور مادی و مثالی و اینها که نه. به تصور عقلی آیا می‌شود ما درکی نسبت به خدا داشته باشیم یا فقط درک نسبت به خدا شهودی است؟ حالا به آن کار ندارم. به هر حال اگر ما یک ادراکی داریم: خدایی قائلیم. خدا، انسان، بهشت، جهنم. خدا غیر از بهشت و جهنم و انسان است. بهشت غیر از جهنم است. جهنم غیر از انسان است. این صدا غیر از خداست. خب، با چه چیزی خدا را از این سه تا ممتاز کردیم؟ تفاوتش این است که ما در مورد غیر خدا در عالم خودمان، هر چیزی را از چیز دیگری ممتاز می‌کنیم به‌واسطه حد. ولی خدا را اگر ممتاز دانستیم از بهشت و جهنم و انسان، به‌واسطه حدّ نیست. او اصلاً حدی ندارد که منتهی به آن حد بشود.
خب. «وَ لَا لَهُ مِثْلٌ فَيُعْرَفُ بِمِثْلِهِ». خدا مثلی ندارد تا با مثلش شناخته شود. باز یکی دیگر از چیزهایی که ما برای ادراک استفاده می‌کنیم، مثل است. از مثل استفاده می‌کنیم. می‌گوییم آقا مثلاً شما گلدان را نمی‌دانی چیست. می‌گوییم گلدان یک چیزی شبیه کاسه است. کاسه یک چیزی شبیه بشقاب است. بشقاب یک چیزی شبیه نلبکی است با یک تفاوت‌هایی. شباهت‌هایی دارند. از آن نقاط شباهت‌شان استفاده می‌کنیم برای اینکه ادراک را تقریب کنیم. نزدیک کنیم ادراک را بهش. مشارکتی دارند در اموری، در امری، در اموری. از آن مشارکت‌ها استفاده می‌کنیم، از آن شریک استفاده می‌کنیم. الان گلدان و کاسه مشارکت دارند با هم. هر دو از سفال. هر دو حفره دارند. هر دو توشان خالی است. عظیم حفره و از این... از این مشارکت‌ها استفاده می‌کنیم برای تقریب معنا در یک امر یا در چند امر مشارکت دارند. پس آقا جان این مشارکت یا حقیقیه است در یک حقیقتی با هم مشارکت دارند، مثل اینکه مثلاً زید و عمرو در انسانیت با هم مشارکت دارند، یا در صورت و شبح، مثل اینکه در صُوَر عقلیه یا اشباح خیالیه با هم شباهت دارد. حالا آن امری هم که مشترک فیه گاهی ذاتی است، گاهی عرضی است. و این مماثل‌ها باعث می‌شود که ما بتوانیم با مثل بشناسیم، معرفت با مثل پیدا کنیم. پس ما معرفتمان نسبت به خدا نه به‌واسطه حد است نه به‌واسطه مثل، در حالی که در دنیا معرفتمان به چیزها به واسطه حد و مثل است. ما الان اگر می‌خواهیم مثلاً بشقاب را درک کنیم، می‌گوییم آقا بشقاب شبیه نعلبکی است. این مثل نعلبکی که می‌دانی چیست؟ بشقاب شبیه نعلبکی است ولی آن قَدَر کوچک نیست، بزرگ‌تر از نعلبکی است. و آن قَدَر گرد نیست، مثلاً یک کمی مثلاً چهارضلعی است. مثلاً می‌شود حدش. از مثل و حد استفاده می‌کنیم. ولی در مورد خدای متعال معرفت این شکلی نمی‌توانیم پیدا کنیم. برای اینکه خدا نه حد، نه مثل دارد. با امثال می‌شناسیم ما امور را. خدای متعال مثلی ندارد که بخواهیم بشناسیم. نه ذاتی، نه عرضی. شریکی ندارد نه در صفاتش نه در حیثیّت از حیثیّاتش. پس با امثال خدای متعال شناخته نمی‌شود.
یک تعبیر خوبی که برخی به کار برده‌اند این است: گفتند آقا ما در امور مختلف مبادی امور مختلفه یا حس کرده است. سینا گفته است که: «من فقط حس. فقط علما اگر کسی حس نداشته باشد، فاقد علم می‌شود.» خب، این آن علوم است که مبدأش حسی است. امور حسی خودش ظلّ و مثالی از امور عقلی است. یک تعبیری هم در روایت داریم، روایت بسیار زیبایی است در *علل الشرایع* که: «لکل مثال» هر مثلی مثالی دارد. تعبیر بسیار قشنگ. ما برای شناخت اموری که با هم فرق دارند، از همین امور محسوسه استفاده می‌کنیم. از آنهایی که می‌شناسیم استفاده می‌کنیم و می‌آییم آن مبادی را می‌گیریم. می‌رسیم به آن مفارقات. و همه چیز با همدیگر یک اتصالی دارد. همه امور در یک چیزی با هم مشترک‌اند. جانم؟ ماده. اگر ماده نداشته باشم تو مثال با هم مشترک‌اند. اگه مثال نداشته باشم تو عالم عقل با هم مشترکند. خلاصه همه با همدیگر اشتراکاتی دارند. خدای متعال در مرتبه‌ای از وجود در عالم احدیت که آنجا هیچ مثل و شریک و مانندی نیست: «وَلَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ». لذا مشارکی ندارد. لذا مشابهی ندارد. لذا از طریق مشابه به او معرفت حاصل نمی‌شود.
عبارت بعدی: «ذَلَّ مَنْ تَجَبَّرَ دُونَهُ». گفتم دیگر. موادی حسی. گفتم امور محسوس خودش ظل و مثالی است از امور عقلی. این مراتب را گفتیم. گفتیم محسوسات، بعد مثال، بعد عالم عقل. اینها هر کدام مماثل دارند، مشابه و مشارک دارند. فقط خدای سبحانه که اینها را ... حالا که خدای متعال این شکلی است. «ذلّ من تجبّر دونه». آن خدایی که لابس کبریا است، مرتدی جلال است و به این دلیل نابِس کبریا است، چون هیچ نقص و عیبی به او راه ندارد. هیچ حدی در او راه ندارد. هیچ مثلی برای او معنا ندارد. اگر دور است، اگر نزدیک است لمس نمی‌شود. اگر بالا است دور نمی‌شود و بر عرش مستقر است زوال ندارد. این خدا با این کبریا، با این تجبر، با این جبروت، هر که بخواهد نسبت به او جبروت بورزد، ذلیل می‌شود. متجبر آن کسی است که از اتباع خویش را خارج می‌کند و بالاتر می‌داند. بالاتر از این می‌داند که دنبال کسی راه بیفتد. بالاتر از این می‌داند که در حد کسی باشد. در اندازه کسی. خودش را در اندازه کسی نمی‌بیند. خودش را در رتبه کسی نمی‌بیند. زیر بلیط کسی نمی‌رود اصطلاحاً. متجبر این است. و در درجه تبعیت نیست. در درجه استتباع است. می‌گوید بقیه باید دنبال من راه بیفتند. زیر بلیط کسی نمی‌رود. و آنجایی که اراده‌اش باشد، اراده‌اش را نافذ می‌داند و به کار می‌بندد و خودش را صاحب اختیار می‌داند. این متجبر است.
یک متجبر حقیقی ما در این عالم بیشتر نداریم، آن هم حضرت حق سبحانه و تعالی است: «المتکبّر الجبّار». یا اینکه خدا به کسی اذن بدهد جبروت قائل بشود، جباریت قائل بشود برای کسی. وگرنه همه دروغ است و همه ادعاست و همه افترا علی الله است. هیچ کسی جباریت و جبروتی در این عالم غیر از خدای متعال ندارد. و چون دروغ است و چون ادعاست و چون افترا است، حقیقت دروغ و افترا ذلت است. چون نیستی، نبود. ادعا افشای واقعیت ادعا می‌شود ذلت. ذلت وقتی است که کسی ادعایی دارد و آن ادعا افشا می‌شود. کسی دروغی دارد آن دروغ افشا می‌شود. هر کسی که تجبر دارد، چون ادعای دروغ دارد و ادعای دروغش در باطن این عالم، در ناموس این عالم افشا خواهد شد. و آن افشای ادعای دروغ این می‌شود ذلت او: «ذلّ من تجبّر دونه». این هم از این. حالا این ذلت هم ذلت دنیایی است هم ذلت اخروی. ذلت دنیا همین است که ما در دنیا عاجزیم از خیلی از مسائل. این ظهور ذلت ماست. ما عاجزیم از اینکه قلب کسی را به سمت خودمان جلب کنیم. قلب کسی را برای خودمان نگه داریم. کینه و نفرت کسی را از خودمان دفع کنیم. دشمنی دشمن را از خودمان دفع کنیم. دوستی دوست را به خودمان جذب کنیم. این همان «لَا يَمْلِكُ لِنَفْسِهِ نَفْعًا وَلَا ضَرًّا» است. ما مالک نفع و ضرر نیستیم. ما نه نفعی را می‌توانیم سمت خودمان بیاوریم، نه ضرری می‌توانیم دفع کنیم. این ظهور ذلت ماست در این دنیا. و هر که تجبر کند، ادعای جباریت داشته باشد، همین جا علتش بروز پیدا می‌کند با همین مسائل.
منصور دوانقی از امام صادق (علیه السلام) پرسید: «خدا برای چی مگس را خلق کرده است؟» حضرت فرمود: «لِیُذِلَّ بِهِ الْجَبَابِرَة». خدا خواسته با این مگس، جباران را ذلیل کند. عکس‌شان را نشان بدهد که از پس این بر نمی‌آیند. هیچ کس نمی‌تواند مگر نادراً با مشتش مگس را بگیرد. نمی‌تواند مگس را دور کند. هر کار کنی برمی‌گردد. «ذِبَاب» دیگر، «ذَبَّ آبَه»، دفعش می‌کنی برمی‌گردد. می‌گویی برمی‌گردد. می‌دهی بیرون، می‌آید. عاجزت می‌کند. ذلت می‌کند. دیدید می‌گوییم خودمان می‌گوییم: «خوب ذله کرده من را.» «ذله کرده من را» یعنی من در برابرش عاجزم. یعنی ذلتم بروز پیدا کرده. خدای متعال بروز می‌دهد این ذلت را در کسی که درک ندارد از این ذلت و درکش می‌رسد به توهمش، توهم تجبر است. این را بروز می‌دهد. می‌شود نمرود. بروز پیدا می‌کند می‌شود فیروز نادری. ذلیلش کرد. بدبخت! نه، نَمُرد. می‌گفت خدا که نیست. ان‌شاءالله نمی‌گوییم، ان‌شاءالله نمی‌گوییم خدا را که قبول نداریم. می‌گویم به کمک مردم افتاد و فلک شد و با حقارت و ذلت مرد. آخوندها را می‌خواست بفرستد زحل. اردو بردنش. یکم یاد بگیرد. تور بردن ببینند اصلاً زحل کجاست. خواست بیاید بداند که کجا می‌رود. آخوند سوئیت دادند آنجا در زحل. بدبخت بیچاره را. این کسی است که تجبر می‌کند. «ذلّ من تجبّر دونه». خدا ذلیل می‌کند. قبلی‌هاشان هم ذلیل شدند. بدی‌هاشان هم ذلیل می‌شوند. این قاعده است و بوده و هست. رضا شاه گفته بود: «من خود خدا». دیدی چه جور خدا ذلیل کرد؟ محمدرضا همچین جمله‌ای ازش نقل شده. خدایی هم داشتند اینها! خب، این تجبر این طور اینها را ذلیل کرد. که در شهر خودشان، خانه خودشان، در اون ملک‌هایی که داشتند هم جا نداشتند. راه در همه دنیا بر رویشان بسته بود. سر نخواستن‌شان دعوا بود. این پدر و پسر ذلیل واقعی. این خاندان پهلوی نماد ضلالت الهی است. یعنی خدای متعال اسم مضرّش را روی این خاندان جلوه داده و هر که هم به اینها نزدیک می‌شود ذلیل می‌شود. هرکه به اینها نزدیک می‌شود پادویی می‌کند، نوکری می‌کند، ابراز علاقه می‌کند، ذلیل. از آن ور اسم عزیزش را در این دو امام بزرگ این انقلاب جلوه داده. امام خمینی و رهبر معظم انقلاب هم خودشان عزیز هستند هم هر که به اینها نزدیک می‌شود و حرف این‌ها را گوش می‌دهد عزیز می‌شود. می‌شود حاج قاسم، می‌شود صیاد شیرازی عزیز می‌شود. این مظهر اسم موعظه است، مظهر اسم عزیز. اگر تجبر کنی، ذلیل می‌شوی. اگر انقیاد نشان دهی عزیز.
در ادامه چی می‌فرماید؟ «وَالْوَثِيقُ ثَغَرَ مَنْ تَكَبَّرَ دُونَهُ». هر متکبری جز او، صغیر است. متکبر کسی است که دیگران را حقیر و صغیر می‌داند در قیاس با خودش. به عظمت و کبریایی برای دیگری قائل نیست. به دیگران که نگاه می‌کند به چشم مملوک و زیردستی می‌بیند. اینها را. یک نفر که این تکبر بر او صادق است، آن هم حضرت حق است. بقیه همه ادعاست، دروغ است و باطل است. و همه می‌شویم عبد خدای متعال. او متکبر حقیقی. همه مملوکیم. مملوک مالک چیزی نیست. قدرت بر چیزی هم حقیقتاً ندارد. چون همه چیز نعمت و آلای الهی اختصاص به او دارد و او به هر که بخواهد می‌دهد. پس آقا جان! ما همه در برابر او صغیریم، کوچک. و هرکه هم که بخواهد بزرگ خودش را جلوه بدهد، خدا صَغر وجودی او را بهش نشان می‌دهد: «لِيَكُونَ مِنَ الصَّاغِرِينَ». هر وقت این تعبیر آمده تو قرآن، زلیخا این حرف را زد، گفت: «لِیَکونَنَّ مِنَ الصَّاغِرینَ». «من کوچکش می‌کنم یوسف را.» خدا کاری کرد که گفت: «الآن حصحص الحق». کوچک شد این تکبر است. چون در مقام کوچک کردن دیگران می‌آید، خدای متعال هم با او به همین نحو رفتار می‌کند و او را کوچک می‌کند. کوچکی‌اش را بروز می‌دهد. «صَغِرَ مَنْ تَكبّرَ».
«وَ تَوَاضَعَتِ الْأَشْيَاءُ لِعَظَمَتِهِ». ما غریبیم به این عبارات. اینها را هم تو زیارت جامعه هم داریم دیگر. آنها باید با اینها فهمیده بشوند. چون آنها جلوه تامه اسماء و صفات الهی است. یعنی حضرات اهل بیت و آنجا داریم که همه چیز تعظیم شما را کرده است. در برابر شما کوچک بوده است: «ذّلّ کُلُّ شَیْءٍ لَکُم وَ تَحْتَ کُلِّ شَریفٍ لِشَرَفِکُمْ وَ بَخَعَ کُلُّ مُتَکَبِّرٍ لِطَاعَتِکُمْ وَ خَضَعَ کُلُّ جَبَّارٍ لِفَضْلِکُمْ وَ ذَلَّ کُلُّ شَیءٍ لَکُم». اینها در زیارت جامعه کبیره است که جای دقت هم دارد رفقا. ان‌شاءالله روی این عبارت فکر کنند خصوصاً توضیحاتی که داده شد. و آن هم تکوینی است. این ذلت و خضوع و اینهایی که تو این عبارات می‌فرماید تکوینی است. همه موجودات تکویناً خاضع‌اند، تابع‌اند، مطیع‌اند. به‌خاطر مرتبه وجودی در واقع این ذوات مقدسه در قیاس همه موجودات. زیارت امین‌الله: «اَنْتَ اِلهى وَ سَیِّدى وَ مَوْلاىَ».
«و تواضع الاشیاء لعظمته». همه اشیاء تواضع کرده‌اند در برابر عظمت او. عظمت. کمال ذات و صفات. تواضع اظهار ذلت است. خفض جناح. هر چیزی برای خدای متعال خاضع و ذلیل است در برابر خدا و عظمت خدا. اما به اعتبار ذات خدا که خب این تواضع را همه نیستند در برابر ذات خدا. به اعتبار صفات خدا هم که همه مظاهر صفات خدا و احکام صفات خدا و هر جور که خدا بخواهد اینها را جابجا و دگرگون می‌کند. این می‌شود تواضع وجودی ما در برابر عظمت خدای متعال. ما در چنگ قدرت او و در مشت اراده اوییم و مظهر اسماء و صفات اوییم.
«وَانْقَادَتْ لِسُلْطَانِهِ وَ عِزَّتِهِ». همه منقادند در برابر سلطان و عزت او. سلطان مصدر مثل غفران است به معنای قهر. عزت همان قلم است. خدای متعال قاهر بر همه چیز است و سلطان دارد بر همه چیز و همه چیز مسخّر تحت قدرت او و عاجز است در قبضه به نحوی که مشیتش را نافذ می‌کند. خدای متعال نفوذ می‌دهد در هرچی که بخواهد، به هر طور که بخواهد تصرف می‌کند. این می‌شود انقیاد موجودات در برابر سلطان و عزت خدای متعال.
«وَ كَلَّتْ عَنْ إِدْرَاكِهِ طُرُوفُ الْعُيُونِ وَ قَصُرَتْ دُونَ بُلُوغِ صِفَتِهِ أَوْهَامُ الْخَلْقِ أَجْمَعِينَ». همه طروف العیون کِلّ دارد. کِلّ آقا ناتوانی است. طُرُوف جمع طَرْف است. این جابجا کردن چشم در نگاه اینور و آنور نگاه انداختن. این را می‌گویند طرفه العین هم که می‌گویند همین لحظه یک چشم جابجا کردن. چشم به هم زدن. چشم جابجا کردن. طروف العیون یعنی همین جابجایی چشم‌ها. هر چقدر این چشم‌ها جابجا بشود، این عیون حتی عیون قلبی یک معنا ناتوان از ادراک اوست. ادراک مادی‌اش که مشخص است. خدا جهت ندارد که بخواهد با چشم دیده بشود و هی چشم بگردانی. خدا جهتی ندارد که بگوید اینور اینور را ببینی پیداش می‌کنی آنور را ببینی پیداش می‌کنی. اوهام قلوب هم به او نمی‌رسد چه برسد به ابزار عیون.
«وَ قَصُرَتْ دُونَ بُلُوغِ صِفَتِهِ أَوْهَامُ الْخَلْقِ أَجْمَعِينَ». قاصر است از اینکه این اوهام خلایق قاصر از اینکه برسد به کُنه صفت او. صفات او با وهم قابل درک نیست. چون وهم کارش ادراک جزئیات است. صفات خدای متعال کلی و کلّی است. هستش که اولاً عقلاً اقرار می‌شود بهش کرد. اقرار می‌شود کرد، ادراک نمی‌شود کرد. فقط به نحو شهودی می‌شود ادراک کرد. به نحو حضوری می‌شود ادراک کرد. با عقل اقرار می‌شود، وهم که دیگر هیچی. اوهام خلایق راه ندارد. کوتاه، کوچک. برای اینکه به صفات خدای متعال برسد، راه برای فهم صفات خدا.
«الْأَوَّلُ قَبْلَ كُلِّ شَيْ‌ءٍ». خدا قبل از اینکه هر چیزی باشد بوده و اول بوده است. که خب این را در مثال قیاس نفس با بدن قبلاً چون گفتیم دیگر تکرار نمی‌کنیم. «وَ الْآخِرُ بَعْدَ كُلِّ شَيْ‌ءٍ». بعد همه چیز هم هست و آخر. «وَ لَا يُعَدِّلُهُ شَيْ‌ءٌ». هیچی هم معادل او نیست.
«الظَّاهِرُ عَلَى كُلِّ شَيْ‌ءٍ». خدا بر هر چیزی ظهور دارد، که این هم قبلاً چون توضیح دادیم دیگر عرض نمی‌کنیم. «بِالقَهْرِ لَهُ». ظهورش هم به همین است که قاهر است بر همه چیز. در چنگ اوست. مظهر او. او مظهر است. او ظاهر است. اصلاً خود کلمه ظهور به معنای غلبه است: «فَسُبُّوحٌ مُتَظَاهِرُونَ» تفسیر آیه از روایت. آنی که الان غالب است او بود، اوست. نمود اوست. او اینجا بود دارد و نمود دارد. پس این ظهور اوست. چون غالب است بود او بر بود من. چون غالب است نمود او بر نمود من. پس ظاهر اوست. معنای ظاهر بودن خدای متعال این است. به یک معنا باطن است. چون از این ادراکات ما دور است. به یک معنا ظاهر برای اینکه غالب است بر این بود و نمود من. هرچه که هست ظهور اوست، غلبه اوست، قدرت اوست. «اَلظَّاهِرُ عَلَى کُلِّ شَيْ‌ءٍ بِالقَهْرِ لَهُ». به‌واسطه قاهریتی که دارد بر هر چیزی ظهور.
«وَ الْمُشَاهِدُ لِجَمِيعِ الْأَمَاكِنِ بِلَا انْتِقَالٍ إِلَيْهَا». خدا مشاهد است به نسبت همه مکان‌ها بدون اینکه انتقال پیدا کند به آن مکان‌ها. الان شما روحتان شاهد بر تمام جسمتان و تمام قطعات و اعضای جسمتان هست بدون اینکه بخواهد منتقل بشود از جایی به جای دیگر. ما شاهد شدنمان به‌واسطه انتقالمان است. الان من کلاس شما را نمی‌بینم. شما این آشپزخانه را نمی‌بینید. کی می‌تونیم ببینیم؟ کی شاهد می‌شویم؟ وقتی انتقال پیدا کنیم. من باید بیایم تو کلاس شما. انتقال می‌خواهد. شما باید بیایید اینجا. شاهد شدن‌تان به‌واسطه انتقال‌تان است. خدای متعال شاهد است، مشاهد است بدون انتقال. گفتم: «چرا چشم قلبی هم اگه باشه نمی‌تونه؟» چشم قلبی حالا تو چند بحث قبل‌تر بود دیگر. چشم قلبی ادراک دهاتی پیدا نمی‌کند. ادراک اقراری پیدا می‌کند. هیچ کسی احاطه به خدای متعال پیدا نمی‌کند. ادراکی که به نحو احاطه باشد عقل پیدا نمی‌کند. و ادراک ما هم همه از جنس فناست. پس خدا شاهد است بر همه مکان‌ها بدون اینکه انتقال پیدا کند به جایی.
«وَ لَا تَلْمِسُهُ لَامِسَةٌ وَ لَا تُحِسُّهُ حَاسَّةٌ». نه لامسه او را لمس می‌کند و نه حاسه او را حس می‌کند. نه در لمس می‌آید نه در حس می‌آید. که خب در مورد این اشاره کردیم.
«وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّمَاءِ إِلَهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلَهٌ وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ». او هم در آسمان اله است هم در زمین اله است و حکیم و علیم. یعنی نسبت او به بالا و پایین مساوی است. همان قدر که در عالم بالا قدرت‌نمایی دارد و حضور دارد و ارتباط دارد و اشراف و احاطه دارد، همان قدر در عالم پایین دارد. همان الوهیت عالم بالایش را در عالم پایین دارد. همان قدر که در عوالم بالا الله است، در عوالم پایین الله است. این بعد عوالم باعث بُعد از خود او نمی‌شود. باعث ضعف نسبت به او نمی‌شود. ما وقتی نسبت به یک چیزی از ما بُعد پیدا می‌کند، فاعلیت‌مان هم نسبت به او ضعف پیدا می‌کند. ولی خدای متعال درست است که عوالم وجود از او دور شده. عالم ماده در نهایت بُعد از خدای متعال است. ولی او از عالم ماده دور نشده. جلوه الوهیت او هم همان قدر توان مند است در عالم ماده که توان مند است در اوایل انقلاب ! نسبت او در همه اینها حفظ شده. نسبت وجودی‌اش حفظ و حکیم علیم.
«أَتْقَنَ مَا أَرَادَ خَلْقَهُ مِنَ الْأَشْيَاءِ كُلِّهَا بِلَا مِثَالٍ سَبَقَ إِلَيْهِ». هر چیزی از اشیاء را که اراده کرده، بدون مثالی که سبقت به او گرفته باشد، همه را متقن کرد. همانجا اراده کرده و شده. بدون نمونه، بدون شبیه. «وَ لَا لَقَبَ عَلَيْهِ فِي خَلْقِ الْخَلْقِ». لَقَبَ لإقوام یعنی خستگی. خدا بابت کارهایی که کرده خستگی بهش وارد نشده از جانب خلق. و در این خلقت و در این فاعلیت خستگی بر نداشته. ما فعالیت‌مان همراه با انرژی بردن است. ازمان چیزی کم می‌شود در فعالیت. لذا خسته می‌شویم. و فعالیت‌مان وابسته به این است که باید یک بار مواجه شویم با این فعل تا بتوانیم آن فعل را در خودمان بیابیم و انجام بدهیم. ما نوشتنی را باید ببینیم که بنویسیم. هیچ کسی ابتدا به ساکن بدون دیدن نوشتن دیگری ملتفت به نوشتن خودش نمی‌شود و از آن نوشتن متمشی نمی‌شود. از آن نوشتن صادر نمی‌شود. ما همیشه با یک مثالی که سابقه بر این به ما رسیده پی می‌بریم به یک فعلی و بعد فعل را انجام می‌دهیم. خدای متعال این شکلی نیست. «ابتدأ ما أراد ابتداءه و انشأ ما أراد إنشاءه».
فکر می‌کنم دیگر خیلی خواندم. اینکه فرمودید روح شاهد است بدون انتقال را بیشتر توضیح می‌دهید؟ ببینید، روح اشراف به همه اینها دارد. از اینجا به آنجا که نمی‌رود. از دست نمی‌رود تو پا. از پا نمی‌آید تو سر. جابجا نمی‌شود. آگاه نسبت به همین‌هاست و اشراف دارد از اوضاع و احوال اینها بدون انتقال از اینجا به آنجا. منتقل نمی‌شود برای اینکه بداند اوضاع پا چگونه است. از جایی به پا منتقل نمی‌شود. صرف توجه او کفایت می‌کند. یک اشرافی دارد همین قدر که توجه می‌کند حاضر است. بلکه قبل از توجه هم حاضر بود. حالا اینجا انتقالی نیست در مورد خدای متعال، در مورد نسبتش با مخلوقات. «شدت درد یک عضو از دیگر اعضا غافل می‌شویم چی؟» آن یک بحث دیگری است. در واقع غفلت یعنی حاضر هستین ! توجه به چیزی ما را غافل از چیز دیگر می‌کند. به این مثال، به این گفتار ما ربطی ندارد. آن بحث توجه، بحث خود ارتباط روح نیست. بحث ادراک، بحث توجه است.
رفقا، به اینجا رسیدیم. خوب بود برای اولین بار در طول تاریخ اسلام، فکر کنم پنج شش خط بلکه بیشتر من از متن کتاب خواندم. البته قبلاً خب زیاد می‌خواندیم. تو فصل اول کتاب توحید زیاد می‌خواندیم، این جاها را کمتر می‌خواندیم. این هم روی برکت اینکه متکلم وحده بودیم امروز زیاد خواندیم. شما فقط گوش کردید. خدا به همه‌تان خیر بدهد. ان‌شاءالله نایب‌الزیاره همگی هستیم. ان‌شاءالله محتاج دعای خیر دوستان هم هستیم. اینجا را علامت بزن، یادتان باشد هفته بعد ادامه متن را با همدیگر بخوانیم. اگر توفیق باشد حضوری، اگر هم نه مجازی، ان‌شاءالله. و صلی‌الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید صدوق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00