توحید صدوق

جلسه هجدهم

توحید صدوق . 1402/03/31
00:51:25
34

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین.
مجلس تمام گشت و به پایان رسید. عمر ما همچنان در اول وصف تو مانده‌ایم. ما همچنان در خطبه اول باب دوم توحید مانده‌ایم. ترم تمام گشت و کلاس به پایان رسید، و ان‌شاءالله ما فقط زور می‌زنیم امروز خطبه یک را در این ساعت باقی‌مانده تمام کنیم. ما نهایتاً می‌توانیم حدیث اول را تمام کنیم.
ما یک بحثی را که به آن نمی‌رسیم در این جلسه (حتی اگر وقت هم برسد) نمی‌گوییم. اولای حدیث دوم، حدیث دوم خیلی مهم است؛ یعنی اتفاقاً مهم‌ترین حدیث برای این «توحید صدوق» حدیث دوم بود. البته اشکالی ندارد، ما هم در حدیث اولی که خواندیم مطالب مهم زیاد داشتیم، مطالب خیلی خوبی بود، و سیر بحث یک جوری آمدیم. بعدها اگر زمینه‌ای باشد، وقتی باشد، فرصتی باشد، ان‌شاءالله بتوانیم ادامه معارف اصیل قرآن و عترت را پی بگیریم. این معارف، حدیث دوم مطلب زیاد دارد. این را فقط مقدمه عرض کنم و برویم سر مطلب.
به حدیث دوم که نمی‌رسیم. اگر هم برسیم، به آن بخش اصلی حدیث دوم نمی‌رسیم که کم توحیدِ نفیِ صفاتِ عنه است. مرحوم قاضی سعید قمی (که بنده بخش‌هایی از متن شرح توحید صدوق ایشان را سر کلاس شما می‌آوردم، همین متن سیمی که همراهم بود، جزوه سیمی که با آن بود، همین بخش باب دوم توحید صدوق) بر اساس شرح قاضی سعید بود. پولمان نمی‌رسید کتاب را بخریم؛ چون سه جلدش، نمی‌دانم، یک و خرده‌ای پولش بود. دیگر این بخش‌ها را پرینت گرفتیم و البته رفقا زحمت کشیدند، جلد گرفتند و سیمی کردند.
یک بخش مهمی که آنجا دارد، این است که درخواست می‌کنم حتماً این مقاله جزو مقاله‌های انتخابی باشد. یکی از مقالات، یا شاید دو تا از مقالات، در مورد نظر قاضی سعید قمی است. ایشان شاگرد رجبعلی تبریزی بوده و مبانی دارند. این‌ها در بحث رابطه صفات با ذات، که ملاصدرا و علامه طباطبایی نظرشان فرق می‌کند، همین بخش از حدیث دوم ایشان این مطالب را مطرح می‌کند. یکی دو تا از آن مقالات توی این موضوع است که ان‌شاءالله آن مقالات را هم رفقا کار می‌کنند. یکی از دو مقاله‌ای است که رفقا ضبط و ارائه می‌دهند و خدمت شما عرض کنم که به همه هم ان‌شاءالله نگاه می‌کنند و استفاده می‌کنند و آن مقاله را حتماً یکی از رفقا زحمت بکشد و مقاله را کار کند و ارائه بدهد. در مورد نظر قاضی سعید، فکر می‌کنم یکی از مقالات «تفاوت نظر قاضی سعید با علامه طباطبایی» باشد. مقالات بیشتر ناظر به آن حدیث دوم است؛ یعنی در آن فضا خیلی بحث صفات و ذات و بحث‌های این شکلی، مباحث خوبی است. یعنی واقعاً مقالات زحمت کشیده شده و کار شده و پرمغز و پرمطلبی است که ان‌شاءالله رفقا می‌خوانند و استفاده می‌کنند و ان‌شاءالله همه ما هم از مجموعه مقالات استفاده کنیم تا از نکاتش بهره‌مند بشویم.
ان‌شاءالله برویم سراغ ادامه مطلب: «ابتدعَ ما أراد ابتداعه، و أنشأ ما أراد إنشاءه، إلا ما أراد من الثقلین الجن و الإنس». آنچه را که اراده کرد، ابتدا کرد و آنچه را اراده کرد، انشا کرد. «ابتدا» و «انشا» خیلی به همدیگر معنی‌شان نزدیک است. یک چیزی را بدون سابقه وقتی اراده کنند و ایجاد کنند و قرار بدهند می‌شود ابتدا و انشا. مرحوم قاضی سعید می‌فرماید که شاید منظور از ابتدا اینجا اشاره باشد به وجود نفسی و عالم متوسط مثالی. و اراده هم اینجا همان مشیت است که در بعضی از روایات آمده: مشیت در مرتبه نفسیه تحقق پیدا می‌کند. و آنچه که اینجا آمده، شاید وجودِ «کن» باشد که انشا به معنای اظهار می‌شود. و خدای متعال نسبت به تمام موجودات جایگاهش این است، و همه چیز به نسبت او ابتدایی است. که در صحیفه سجادیه داریم: «کل نعم ابتدا». و همه چیز در تمام عوالم نسبتش با خدای متعال، نسبت ابتدایی است.
«لیُعرفَ به ذلک ربوبیته و یُمکنَ فیهم طواعیته». خدا این طور انشا کرد و اراده کرد و ابتدا کرد تا چه کند؟ تا ربوبیتش را به این واسطه تعریف کند، نشان دهد، نشان داده شود ربوبیت او. ربوبیت خدای متعال را ببینیم و بشناسیم. با چه آقا؟ با همین اراده و انشای او که در ثقلین، در جن و انس، رخ می‌دهد. خدای متعال اراده‌اش را رقم می‌زند. خیلی چیزها را ما می‌خواهیم و نمی‌شود، خیلی چیزها را نمی‌خواهیم و می‌شود. اینجا معلوم می‌شود قدرت دست کیست.
آره، باران آمد و یادم داد تو زورت بیشتر است. در مورد خدا صادق است؛ چون وقت‌هایی که باران نمی‌آید، می‌فهمیم چقدر خدا زور دارد که باران نمی‌آید. عرض کنم که این جملات وقتی گفته می‌شود – به قول مشهدی‌ها – کوخ‌دارها کلاس معلوم می‌شود. کیا کوخ‌دارند؟ خدای متعال اراده‌اش را حاکم می‌کند و این قدرت خدای متعال را نشان می‌دهد. خیلی چیزها را می‌خواهیم، نمی‌شود. مثل چه آقا شفیع؟ مثل خواستگاری می‌رویم، زن می‌خواهیم، جور نمی‌شود. درست است؟ این جوری است. بعضی‌ها هم نمی‌خواهند، می‌شود. دیگر اشاره نمی‌کنم به مورد خاصی. بعضی‌ها هم زن نمی‌خواهند و یکهو در چنگالش می‌افتند.
غرض این که آقا، نشان می‌دهد آن جوری که ما می‌خواهیم، نیست. خیلی‌ها بچه می‌خواهند، بچه‌دار نمی‌شوند. بیست سال است دارد بنده خدا دوا و درمان و دکتر می‌رود. از آن ور، خیلی‌ها بچه نمی‌خواهند، می‌شود. فیلم «دعوت» حاتمی‌کیا. بچه نمی‌خواهند، بچه‌دار می‌شوند. در شصت سالگی یکی بچه می‌خواهد، بچه‌دار نمی‌شود. یکهو در صد سالگی بچه‌دار می‌شود. می‌شود؛ حضرت ابراهیم. یکی هم مثل برخی از اساتید و بزرگانی که ما دیدیم، پنجاه و خورده‌ای سالگی، بچه نمی‌خواهند، بچه‌دار می‌شوند. پدر! حالا مثلاً چند تا نوه دارند، نوه‌های بزرگ بزرگ دارد، یکهو بچه‌دار می‌شوند. این‌ها نشان می‌دهد که کار دست یکی دیگر است؛ اراده کس دیگری سوار است.
ربوبیت او اینجا آقا آشکار می‌شود، همان «عرف الله بفسخ العزائم». قدرت خدا این جور جاها بروز پیدا می‌کند.
«و یُمکنَ فیهم طواعیته». تمکین می‌کند در جن و انس، به این نحو طواعیت خودش را. «طواعیت» از «اطاعت» می‌آید. همان طور که «کراهیت» از «کراهت» می‌آید. معنایشان دقیقاً ضد هم است. اطاعت ضد کراهت، طواعیت ضد کراهیت. اطاعت را در خلایق خدای متعال این شکلی ایجاد می‌کند، متمکن می‌کند، زمینه‌سازی می‌کند. ما وقتی می‌بینیم قدرت نداریم، یک کراهیت داریم. آفرین «حب الدنیا و کراهیت الموت». آفرین، این کراهیت که در روایت است. در قرآن یک چیزی در ذهنم بود، ولی ظاهراً در قرآن کراهیت ندارد. خدای متعال این اطاعت را این شکلی ایجاد می‌کند. هر چه می‌خواهد اراده می‌کند و انجام می‌دهد. معلوم می‌شود من و شما کاره‌ای نیستیم. از من و شما هم نظر نمی‌خواهد. این شکلی ربوبیتش را به ما نشان می‌دهد و این شکلی قدرت‌نمایی می‌کند تا من و شما اطاعت کنیم از او.
وقتی معلوم می‌شود من و شما کاره‌ای نیستیم و در امور عالم هم نقش و دخالتی به این معنا نداریم، هر چه خودش بخواهد انجام می‌دهد، هر چه خودش بخواهد اراده می‌کند. البته نه به معنای غلطش که از تویش جبر دربیاید. وقتی که اینطور است، رب اوست، کار دست اوست، ربوبیت با اوست. ربوبیت، آقا جان، آن حالتی است که رب کسی است که او را از نقص به کمال سیر می‌دهد. وقتی یک کسی رابطه‌اش با یک موجودی به این نحو است که او را از نقص به کمال منتقل می‌کند، می‌شود رب او. «اذکرنی عند ربک». حالا البته این در مورد «عند ربک» بحث است که منظور خدا بوده یا منظور این بوده که پیش همان پادشاهی که می‌روی، ساقیش می‌شوی، آنجا من را یاد رب خودت بینداز. یا «أشرقت الأرض بنور ربها». یا فرمود: «رب الأرض، امام الأرض». امام رب زمین. تعبیر رب برای غیر خدا هم به کار رفته. «أأربابٌ متفرقون خیرٌ أم الله الواحد القهار». البته رب دوم، فکر کنم اختلافی است. رب دوم کدام است؟ می‌فرماید: «فأنساها الشیطان ذکر ربه». آن رب دوم، فکر کنم آره، رب دوم. تازه آن رب دوم اختلافی نیست، ضمیرش اختلافی است که «فأنساها الشیطان ذکر ربه». این «ربه» رب کی؟ ذکر رب یوسف را، یا ذکر رب آن ساقی را که داشت آزاد می‌شد. اگر ذکر یوسف را شیطان موجب نسیانش شد، یعنی ترک اولی شد از یوسف که یاد خدا کند. اینجا اگر دومی باشد، شیطان باعث شد که فراموش کند. البته روی مبانی اصولی که خب این‌ها را مهم است بدانید و مهم است که از الان این مبانی را اتخاذ کنید؛ چون به دردتان می‌خورد. «استعمال لفظ مشترک در اکثر از معنا» را که خواندید در اصول، هم در «حلقه اولی»، هم «حلقه ثالثه» هم که فکر می‌کنم خواندید همه‌تان، آنجا هم خواندید. این مبنای بسیار کلیدی و مهم، یکی از ثمراتش همین جاست که روی مبانی‌ای که قائل باشید و باشیم و هستیم و این‌ها، ان‌شاءالله این جفتش درست است. «ذکر ربه» می‌تواند درست باشد. مگر اینکه بنا به محکمات آیات قرآن که شیطان در مخلصین راه ندارد، «انساء شیطان» به این معنا به یوسف نسبت داده نمی‌شود. البته این هم جای بحث دارد؛ چون «هذا من عمل الشیطان» را هم از حضرت موسی داریم که خب این خودش یک بحث مفصلی است. باید در مورد مخلصین، و شیطان، و «انساء شیطان»، و نفوذ شیطان در مخلصین، و توجهات مخلصین، و ترک اولی، و نسیان این‌ها، و در مورد تک‌تک این‌ها باید صحبت بشود.
پس، آقا جان من، خدای متعال ربوبیتش را این شکلی نشان می‌دهد. چه شکلی؟ اراده‌ای که دارد و تحقق اراده.
در ادامه چه می‌فرماید: «نحمده بجمیع محامده کلها علی جمیع نعمه کلها». او را حمد می‌کنیم بر همه محامدش. خب، در مورد لطف خدا صحبت کردیم جلسات قبل، بابت تمام نعماتش. پس حمد در برابر نعمت. البته در برابر نعمت هم شکر گفته می‌شود، هم حمد گفته می‌شود. از آن جهت که عنایت به فقیر می‌کند، به محتاج می‌کند، می‌شود شکر. از آن جهت که بروز کمال اوست، می‌شود حمد. در تمام نعمات او که همه عالم نعمات اوست، کمالات او جلوه دارد. برای همین در هر نعمتی او کمالش دیده می‌شود و به واسطه هر نعمتی حمد می‌شود. و «بجمیع محامده» هم او را حمد می‌کنیم. با همه صفات کمال و نعوت جلالش.
و «نستهدیه لمراشد امورنا». از او طلب هدایت می‌کنیم که ما را به مرشد امرمان هدایت کند، به محل رشدمان در امورمان. آن اموری که ما را رشد می‌دهد، یا در امورمان آن ابعاد و زوایا و کیفیاتی که ما را رشد می‌دهد. رشد خودش اخص از هدایت است. هدایت یافتن، راه رشد، قرار گرفتن در راه است. از او می‌خواهیم ما را هدایت کند به مرشد امرمان، به مراشد امورمان.
«و نعوذ به من سیئات أعمالنا». به او پناه می‌بریم. او پناهگاه است. او جایی است که ما را از تیررس نگه می‌دارد. از تیررس آسیب‌ها و مشکلات و نقائص و گرفتاری‌ها و ابتلائات و خطرات و مشکلات و این‌ها. در پناه واقع می‌شوی. خب، از کی به ما آسیب می‌رسد؟ از عدو. در برابر عدو باید پناه گرفت. عدو کیست؟ دنیا، شیطان، کفار، شیاطین ظاهری، شیاطین باطنی. و اعدا کیست؟ آقا، «نفسک التی بین جنبیک». خب این عدو ما، آسیبش چیست برای ما؟ کس؟ این آسیب سیئات اعمال است. زدن به معصیت. تیری که ما از این دشمن درونمان دریافت می‌کنیم، این است که ما را در مقابل خدا قرار می‌دهد، در معصیت خدا قرار می‌دهد، ما را با خدا رودررو می‌کند. ما را در برابر خدا تیغ به دست می‌کند. معاذ الله. می‌دهیم، حداد می‌کشیم، تیغی می‌کشیم روی خدا. «یحادون الله و رسوله»، «یشاقون الله و رسوله» می‌شویم. مشاقّه می‌کنیم، شقاق می‌کنیم. خودمان را در یک شقه دیگری می‌بینیم و تعریف می‌کنیم. فکر می‌کنیم مستقل هستیم، مجزا هستیم، به خودمان بندیم، جداییم. که این ما را به معصیت می‌کشاند، در برابر قرار می‌دهد. که هرچه سقوط و گرفتاری و مصیبت و آسیب در همین معصیت است. پس در برابر این دشمن درون که آسیبش عمل سیئه است، باید پناه برد به خدایی که از من به من نزدیک‌تر است و برای شر من به خودم. برای این که حفظ شوم، باید به او پناه ببرم که بین من و خودم حائل است. «و اعلم أن الله یحول بین المرء و قلبه». بین من و قلبم حائل است. او اگر من به قلبم ادراک دارم، به واسطه او ادراک دارم. چقدر این لطیف است. علم حضوری من به خودم، به قلبم، به احوالات درونی‌ام، که قلب منبع و معدن علم حضوری است، همان جا را هم که دارم می‌بینم، همین قلب خودم را که دارم می‌یابم، با نور می‌یابم، به واسطه او می‌یابم. او بین من و قلبم حائل است. لذا می‌فرماید: «اعلم و ما تو وسوس به نفسه». ما می‌دانیم نفسش چه وسوسه‌ای می‌کند برایش. این چطوری مال کجا؟ بوسه به کجا می‌خورد؟ سؤال از کجا بود؟ چطوری حائل؟ برای این که خودم و ادراکاتم، همه در فرع نور و وجود او هستیم. مستقل از او نیستی، این نیست که یک منم، یک قلبمم، یک چیزی آن وسط به نام خدا. نخیر. من از نور اویم، قلبم هم از نور اوست. اتصال من به قلبم از نور اوست. آن وقت او بین این دو تا حائل است. روشن شد؟ خب.
برای همین پناه می‌بریم به او از سیئات اعمالمان.
«و نستغفره لذنوب التی سلفت منا». اینجا باید از او استغفار کنیم بابت گناهان بعدی. او لطف می‌کند، آسیب زدم به خودم. هم برای دفع گناهان بعدی به او پناه می‌برم که نجات پیدا کنم و دیگر از من گناهی سر نزند. هم برای رفع گناهان قبلی به او پناه می‌برم که گناهانی که تا به حال سر زده، آثارش برداشته بشود. که می‌شود استغفار بابت گناهانی که از من رخ داده، «سلفت».
«و أشهد أن لا إله إلا الله». بخش پایانی خطبه از صفات و کمالات الهی. می‌خواهیم برگردیم به عالم کثرات. امیرالمؤمنین از عالم وحدت دارند سیر می‌کنند به عالم کثرت در این خطبه، و یک جامعه ایمانی و توحیدی را دارند ترسیم می‌کنند. خیلی فرازهای زیبایی است در این خطبه. شهادت می‌دهیم که الهی جز الله نیست.
«و أن محمداً عبده و رسوله بعثه بالحق». شهادت می‌دهیم که محمد صلی الله علیه و آله و سلم، عبده و رسول اوست. او را به حق برانگیخت، مبعوث کرد. عبودیت تامه دارد. او افتخار کلی دارد و از همه چیز جز خدا رهیده است و هیچ حجابی در این عالم حائل بین او و خدای متعال نیست. محو و غرق در انوار اسماء و صفات ذات خدای سبحان. عبدٌ علی الاطلاق، و رسولٌ علی الاطلاق. خدای متعال او را به این عالم طبیعت پیوند داد. از آن عوالم علمی تا حامل این نور باشد. از آن اوج به این موج، از آن فراز به این فرود. این نور خدا را «السلام علیک یا نور الله فی ظلمات الأرض». «سراجاً منیراً» به تعبیر قرآن. سراج منیر است پیغمبر اکرم. پیغمبر می‌فرماید: «فرستادم لیخرجکم من الظلمات الی النور». شما را از ظلمات خارج کنم به نور. این می‌شود «عبده و رسوله بالحق». بعثت او با حق است. حالا این «با» یا بای سببیت است یا بای الصاق که بیشتر به الصاق می‌خورد. او ملصق حق در تمام مراتب وجود، متصل به حق. همان طور که در مورد امیرالمؤمنین چند روز بعد در غدیر می‌فرماید: «علی مع الحق و الحق مع علی». «اللهم أجر الحق حیث ما دار». و حق بر حول و مدار علی می‌چرخد. چون نفس خود اوست. علی، این عنوان بر خود او اولاً و به ذات صادق است. او مباشر حق است در تمام عوالم و همه وجود او را حق پر کرده. لذا فرمود: «من رآنی فقد رأی الحق». هر کس من را ببیند، حق را دیده. حق محض در او به نحو کامل جلوه کرده و عیان است. حق مطلق. کلام او حق، رفتار او حق، سکوت او حق، نطق او حق، غضب او حق، محبت او حق. حق محض.
«بعثه بالحق». و جامعه‌ای که می‌خواهد متصل به حق باشد، باید تابع نبی اکرم باشد. «قل إن کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله». اگر می‌خواهید محبوب خدا بشوید – که محبوب خدا شدن به واسطه ظهور حقانیت در ماست، به واسطه اتصال به حق است – اگر می‌خواهید محبوب خدا بشوید، اگر خدا را هم واقعاً دوست دارید – که یعنی حق را دوست دارید – در این نقطه معلوم می‌شود محبت شما و محبوبیت شما صادقانه است یا نه. در نقطه تبعیت از حق. که عیارش و نمادش منم. «فاتبعونی یحببکم الله». پس باید از من تبعیت کنی. تبعیت از حق. می‌شود آن وقت محبوب حق می‌شوید، آن وقت متصل به حق می‌شوید و معلوم می‌شود محبتتان هم به خدا، محبت واقعی است، محبت حق است. محبت به حق، نه به خدای زاییده ذهنتان. «بعثه بالحق». نکات خوبی دارد. در آن یکی کلاس توحید بنده این نکات را عرض کردم. اینجا دیگر عرض نمی‌کنم.
«بعثه بالحق، دال علیه و هادٍ إلیه». در حالی او را مبعوث کرد که او دلالت می‌کند بر او و هدایت می‌دهد به او.
حالا فایده بعثت و نتیجه رسالت. حالا نتیجه این رسالت چیست؟ «فقد هدانا به من الضلاله». وقتی او را مبعوث به حق کرد تا دلالت بر او کند و هدایت بر او کند، خدا به واسطه او ما را از ضلالت نجات داد. «هدانا به من الضلاله». خدا هدایتش در پیغمبر جلوه کرده. «به» را مقدم کرده؛ انحصار از آن فهمیده می‌شود. فقط به واسطه اوست که ما را از ضلالت به هدایت می‌رساند. هیچ راه دیگری نیست برای رسیدن به هدایت، غیر از بعثت، غیر از نبی اکرم.
«و استنقذنا به من الجهاله». فقط به واسطه اوست که ما را از جهالت نجات داده است. استنقاذ کرده، از این دریای جهالت ما را نجات داده، بیرون آورده.
«و من یطع الله و رسوله فقد فاز فوزاً عظیماً». هر کس هم که مطیع خدا و رسولش بشود، به فوز عظیم می‌رسد. نتیجه این اطاعت می‌شود فوز عظیم.
«و نال ثواباً کریماً». به ثواب کریم می‌رسد. ثواب آن چیزی است که اصطلاح انگلیسی‌اش «فیتِ» خودت است. «فیتِ وجودیت» است. مثل لباس. آن چیزی که قواره توست، قواره وجودی و ماهوی تو، این می‌شود ثواب. به واسطه پیغمبر، به واسطه اطاعت از خدا و رسول، به ما ثواب کریم می‌دهد. این «فیتِ وجودیمان» را کریم قرار می‌دهد، با کرامت قرار می‌دهد. ولی اگر عصیان کنیم، خدایی ناکرده: «و من یعص الله و رسوله خسر خسراناً مبیناً». دچار خسران مبین می‌شود.
«و استحق عذاباً ألیماً». مستحق عذاب الیم می‌شود. پس راه سعادت و نجات، اطاعت، و مسیر سقوط به هلاکت، عصیان از خدا و رسول است.
«بما یحق علیکم من السمع و الطاعه». پس آقا، «بَخُّوا» داشته باشید. مال شما شاید «فَنَجَعُو» داشته باشد. این نسخه مُجَعَّه، همان به نجات و این‌ها می‌خورد دیگر. «فَبَخُّوا» از «بَخّ» می‌آید. «بَخُّوا» الک دارد. در «لعلک باخع نفسک». یکی این است. در صلوات شعبانیه داریم: «بخورند، بخون سید جان». بنویس. آره، در صلوات شعبانیه. آن حالت رنج و وقوع، «لَکَ فی اعزامه و اکرام احسنت». به رنج انداختن، به سختی انداختن، درب و داغون کردن، درب و داغون شدن. «لعلک باخع نفسک». خودت را داغون می‌کنی. «بَخُّوا» داشته باشید. در مقابل آن چیزی که حق است بر شما، از «سمع» و «طاعت». خودتان را بشکنید، خودتان را خرد کنید. آنجایی که باید حرف گوش بدهید، آنجایی که باید طاعت کنید، خودتان را خرد کنید. آنجایی که حق است بر شما، «سمع» و «طاعت». خودتان را رها کنید، خودتان را ول کنید، بشکنید خودتان را. اقرار کنید، تسلیم کنید، بسپارید.
«و إخلاص النصیحه و حسن المعاذره». پس آقا، ما در برابر پیامبر این وظایف را داریم. یکی «حسن سمع و طاعت». باید گوش بدهیم، باید طاعت کنیم. یکی «اخلاص النصیحه». نصیحتمان را با او خالص کنیم. مَسح، آن حالت یک‌رنگی است. کاملاً باید با او یک‌رنگ بشویم. دودوزه بازی با او نداشته باشیم. دو رنگی نداشته باشیم. یک‌رنگ باشیم. ظاهر و باطنمان با او یکی باشد. فیلم بازی نکنیم، ادا درنیاوریم، نیرنگ نزنیم، منافقانه برخورد نکنیم. این می‌شود «اخلاص النصیحه».
«و حسن المعاذره». معاذرت خوب با او داشته باشیم. «معاذرت» از «وزر» می‌آید. «وزر» و «وبال». وزیر را بهش می‌گویند وزیر؛ چون وزیر باری را روی دوش می‌کشد. «أنت وزیری فی الدنیا و الآخره». پیغمبر به امیرالمؤمنین فرمود: «تو وزیر منی». از من و شما خواسته‌اند ما هم «معاذرت» داشته باشیم. بار پیغمبر را روی دوش بکشیم. بار پیغمبر نباشیم. بار پیغمبر را سبک کنیم. در این تکلیف سنگینی که آن قدر «وزر» روی دوش پیغمبر است – و می‌فرماید: ما این «وزر» را از تو برداشتیم که کمرت را می‌شکست – در این برداشته شدن «وزر»، کمک کنیم به پیغمبر. این می‌شود «معاذرت». بار سنگین رسالت، بار سنگین دعوت، بار سنگین هدایت، بار سنگین تربیت امت، بار سنگین حاکمیت. در این‌ها «معاذرت» کنیم با پیغمبر. کمک پیغمبر باشیم. این می‌شود «حسن معاذره».
«و أعینوا أنفسکم بلزوم الطریقه المستقیمه». خودتان را کمک کنید. اعانه کنید جانتان را. یعنی شاید منظور باشد که با جانتان اعانه کنید. شاید هم منظور این است که خودتان را واقعاً یاری کنید. خیرش به خودتان می‌رسد. «بلزوم الطریقه المستقیمه». ملازم باشید با مسیر مستقیم که همان صراط مستقیم عبودیت است. «إن اعبدونی هذا صراط مستقیم». ملازم باشید با صراط مستقیم که کمکتان به خودتان همین است. خودتان را رشد می‌دهید. «لا تلقوا بأنفسکم إلی التهلکه». خودتان را به هلاکت نیندازید. هدایتتان، عاقبت‌خیریتان، فلاحتان در همین است. خودتان را کمک کنید.
«و هجر الأمور المکروهه». از امور ناپسند مهاجرت کنید. حرکت کنید، جدا بشوید.
«و الحق بینکم و تعاونوا علیه». و آقا، حق را بین خودتان «معاطات» کنید. «معاطات» یادتان هست در فقه می‌خواندیم؟ عطای دو طرفه، بده بستان. آن چیزی که بده بستان می‌کنید بین خودتان، حق باشد. حق بدهید، حق بگیرید. تواصی به حق کنید. یکی از معانی تواصی به حق همین است. این حق می‌دهد، حق می‌گیرد. آن هم حق می‌دهد، حق می‌گیرد. یعنی محوریت بر محور حق، روابط بر محور حق. ضابطه را حق تعیین می‌کند. این می‌شود تواصی به حق. دقیقاً یعنی چه که حق بدهند و حق بگیرند؟ یعنی در هر دادوستدی، در هر رفت و آمدی، در هر برخوردی، در هر رابطه‌ای، من ملازم حق باشم که آن جوری که با تو تا می‌کنم، در واقع به نحو حق باشد. و آن توقعی هم که از تو دارم و چیزی که می‌خواهم ازت بگیرم، حق باشد. یعنی مثلاً در یک ازدواج، آقا و خانم رابطه‌شان را بر محور قرار دادن این نگاه می‌کند. ببین آقاجان، تکلیف حق چیست؟ آیا من این درخواست را می‌کنم، حق است؟ این مدل حرف زدنم حق است؟ مدل صدا زدنم حق است؟ این مدل پول دادنم حق است؟ از آن سو، این درخواستی که ازش دارم، توقعی که دارم، چقدرش حق است؟ چقدرش ناحق است؟ حق بدهم، حق بگیرم. وگرنه می‌شویم جزو «المطففین»: «إذا کالوا أو وزنوا یخسرون». وقتی خودشان می‌خواهند بگیرند، «یستوفون»، وقتی می‌خواهند بدهند، «یخسرون». حق را کامل، تا جرینگی آخر، می‌گیرد. وقتی باید بدهد، نصفه نیمه می‌دهد. این می‌شود تطفیف. بر محور حق عمل کنیم. معاطات به حق کنیم. حق بدهیم، حق بگیریم. معاطات حق کنیم. این می‌شود جامعه ایمانی، جامعه اسلامی.
«و تعاونوا علیه». همدیگر را کمک کنید در این حق. به هم کمک کنید که حق را بتوانید ادا کنید. اگر حق را از طرف مقابلت می‌خواهی، کمکش هم کن که بتواند انجام بدهد. دیروز فاطمه زهرا چه فرمود در توصیف امیرالمؤمنین؟ امیرالمؤمنین چه فرمود در توصیف فاطمه زهرا؟ «نعم العون علی طاعه الله». کمک خوبی است برای طاعت الهی. البته امروز فرمودید دیروز ازدواج بود. امروز روز اولی بود که امیرالمؤمنین آمد، پیغمبر آمد منزل امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا. «چگونه یافتید همدیگر را؟» امیرالمؤمنین در وصف فاطمه زهرا این طور فرمود: «نعم العون علی طاعه الله». کمک خوبی است بر طاعت. اولاً بیش از حد از او چیزی نمی‌خواهم. ثانیاً همان حقی را هم که می‌خواهم، کمکش می‌کنم که بتواند ادا کند. بهش فشار نمی‌آورم، زور نمی‌گویم. کمکش می‌کنم. به همدیگر کمک کنید در حق. هر وقت کسی حرف حقی می‌زند، موضع حقی دارد، کار حقی دارد، کمکش کنیم. «تعاونوا».
«و خذوا علی ید الظالم السفیه». وقتی یک ظالم سفیهی دارد ظلم می‌کند، دست‌هایش را ببندید. دست‌هایش را بگیرید. مزاحمش بشوید. مانعش بشوید از ظلم کردن.
«و مروا بالمعروف و نهوا عن المنکر». امر به معروف کنید و نهی از منکر کنید.
«و عرفوا لذِی الفضل فضله». در جامعه خدای متعال برای افرادی فضیلت‌هایی قائل شده است. برای مجاهدین نسبت به قاعدین فضیلت قائل شده است. برای عالم به نسبت جاهل فضیلت قائل شده است. برای نبی به نسبت امت فضیلت قائل شده است. برای مرد به نسبت زن فضیلت قائل شده است. «بما فضل الله بعضهم علی بعض». فضیلتی که قائل شده، فضیلت ذاتی نیست که. در هیچ کدام از این‌ها فضیلت ذاتی نیست. مگر مجاهدینی که به نسبت قاعدین فضیلت دارند. یعنی مراتبشان پیش خدا بالاتر است. نخیر. این پیرمردی که نتوانسته برود جنگ، بله به حسب اینکه قائد بوده، آن امتیاز و فضیلت مجاهدین را ندارد. ولی به این معنا نیستش که عندالله هم پایین‌تر است. چه بسا پیرزن‌ها و پیرمردهایی که جنگ نمی‌روند، جهاد برداشته شد از بسیاری از مجاهدین عندالله بالاتر. فضیلت ظاهری را انکار کنیم. فضیلت ظاهری هم فضیلت ذاتی نمی‌آورد. این فضیلت یعنی خدای متعال تفاوت‌هایی قائل شده و امتیازات ظاهری قائل شده. برای مرد در قیاس با زن: «الرجال قوامون علی النساء». مرد قوام بر زن است، به خاطر فضیلتی که خدا به او داده. ادامه آیه همین را می‌گوید. فضیلت ظاهری است. خدای متعال جهاد را هم به مرد داده. قوت و زور بازو، مسائل این شکلی را به مرد داده. زن را ریحانه قرار داد. حالا در آن کلاس چون گفتم اینجا می‌گویم. تفاوت مرد و زن، تفاوت درخت و گل. درخت بهتر است یا گل؟ درخت؟ آفرین. خوشم می‌آید سید اهل دلی، با تو می‌شود خوب گفتگو. نه درخت بهتر است، نه گل. نه درخت بهتر است، نه گل. به حسب اینکه میوه می‌خواهی بگیری، درخت خوب است. سایه می‌خواهی بگیری، درخت خوب است. چوب می‌خواهی بگیری، درخت خوب است. تاب‌بازی می‌خواهی بکنی، درخت خوب است. بچه‌ها نیستند. دیروز که بچه‌ها بودند، این‌ها که عرض می‌کردم، می‌گفتند در مورد فضیلت گل می‌گفتم. امروز که بچه‌ها نیستند، در مقام درخت دارم صحبت می‌کنم. آمدند اینجا، عوض شد. عرض کنم خدمتتان که نیاز دیگر هم که نداریم. هر چه می‌خواستیم در درخت. ولی اگر شما گلاب می‌خواهی، این کار گل است. عطر خوب می‌خواهی، لطافت می‌خواهی، این کار گل است. گل درخت گل‌دار بهتر است. درخت گل‌دار که ندیده‌ام حقیقتش تا حالا. آن شکوفه است. منظورش شکوفه است دیگر. گل ندارد. درخت شکوفه می‌دهد، بعد شکوفه‌ها میوه می‌شود. عرض کنم خدمتتان که در فصل بهار من درخت گل‌دار حقیقتش الان تصوری نسبت بهش ندارم. اگر یک لینکی بگذاری بزنم ببینم درخت گل‌دار چیست، خوب است. البته این چیزها را دیده‌ام، دم این خانه‌ها می‌زنند و این‌ها. شاید آن‌ها منظورت باشد.ها! عنوان درخت گفته می‌شود یا نه؟ بوته گل است دیگر. بوته گل است. ولی بزرگ است. خیلی درخت، نمی‌دانم. خیلی خب.
عرض کنم خدمتتان که تفاوت این‌ها... ولی شما به آن درخت تاب می‌بندی، تاب‌بازی می‌کنی. به این گل اگر یک سنجاق سر ببندی، پرش می‌کند. فرمود زن – امیرالمؤمنین فرمود – زن را مشغول غیر خودش نکن. «فإن المرأه ریحانه و لیست بقهرمانه». فضیلت به نوعی معنای برتری درش هست دیگر. صرفاً معنای تفاوت نمی‌دهد. بله، برتری هست دیگر. الان برتری است. الان در همین که عرض کردم، برتری است. برتری ذاتی نیست. فرق فضیلت و تمایز. نه، این تمایزی که واقعاً فضیلت است، ولی فضیلت هر چیزی به حسب یک چیزی است. ابتدائاً که نمی‌گوییم درخت بهتر است. عرض کنم نیسان بهتر است، زانتیا. برای چه کاری؟ اگر می‌خواهی اسباب‌کشی کنی، معلوم است که نیسان می‌خواهی. شمال بروی، باز هم معلوم است که نیسان جاده را می‌بندد، می‌رود بالا. ولی در ترافیک تهران اگر گیر کردی، زانتیا. فضیلت یک جنبه تفاضلی هم دارد دیگر. آن حیثیتش هم باید لحاظ بشود. مرد را بهش فضیلت داده، گفته که تو سهم الإرث انقدر، دیه انقدر، حق طلاق با تو. از آن سو نفقه را هم بهش سپرده، جهاد را هم بهش سپرده. فضیلت داده. ولی از آن سو هم تکالیف بیشتری را بهش داده. درختچه گل توری، «درخت چسب درخته». خوب بود. درخت گل هم دیدیم، نمردیم و درخت گل هم دیدیم. خوب است. نه، قشنگ بود. راضی‌ام ازتان. پسندیدم. ان‌شاءالله یک دانه از این‌ها می‌خرید، می‌آورید.
خوب. خوب بود. خوشم آمد. «إنی فضلتکم علی العالمین» که بنی‌اسرائیل گفته شده، به چه معناست؟ آن هم فضیلت‌هایی برایشان قائل شده دیگر. امتیازاتی بهشان داده بود که نداده بود به امت‌های قبلی. عرض کنم که منّ و سلوی بهشان داده بود. از دریا آن شکلی عبورشان داد و خیلی مسائل دیگر. خیلی از معجزات، عنایات. عنایت جمعی ها به امتشان، به جامعه‌شان که به امت قبلی نداده بود. این می‌شود فضیلت. ولی به هر حال، فضیلت ذاتی نداشتند. رفتند جهنم و امت ملعونه هم شده‌اند.
خوب. پس برای صاحبان فضل، فضلشان را بشناسید که اولاً فضیلت مال انبیا است و بعد مال اوصیاست و دیگر همین جور می‌آید پایین. مخلصین، علما، سادات و این‌ها هر کدام فضائلی دارند در سطح خودشان در جامعه. که کبرا... و اینجا مرحوم قاضی سعید خیلی قشنگ دسته‌بندی را گفته. از انبیا شروع کرده، آمده پایین. مرتبه مرتبه این «ذا الفضل» را گفته. فضیلت نبی بر امت هم ذاتی نیست، به یک معنا ذاتی است، به یک معنا ذاتی نیست. چون این دیگر حکایت از مقامات عنداللهی می‌کند. در آن یکی فضیلت‌ها خیلی جنبه‌های مقامات عنداللهی لحاظ نشده. پدر بر فرزند فضیلت دارد. برای همین ولایت دارد. برای همین باید اطاعتش بشود. خیلی هم مقامات عنداللهی لحاظ نشده. ممکن است پسری عندالله از پدرش بالاتر باشد. ولی نبی از امت بالاتر است. حالا البته می‌شود روی این بحث کرد که آیا می‌شود در امت کسی از نبی آن امت سبقت بگیرد یا نه؟ که محل بحث، محل یک سؤالی است و جای بحث جداگانه‌ای دارد که باید رویش بحث بشود.
«و عصمنا الله و إیاکم بالهدی». خدا ما و شما را عصمت دهد به واسطه هدایت. هدایت آقا عصمت می‌آورد. هدایت ملازم عصمت، عصمت ملازم هدایت. به هر میزان که هدایت بشوی، در امان می‌مانی از آسیب‌ها. و به هر میزان که در از آسیب‌ها در امان بمانی، هدایت می‌شوی.
«و ثبتنا و إیاکم علی التقوی». خدا ما و شما را ثابت بدارد بر تقوا. گنج تقوا هم سه نوع است.
«تقوای بالله فلاح»، که ترک حلال است، چه برسد به شبهه، که تقوای خاص است.
«تقوای من الله»، که ترک شبهات است.
«و تقوای از خوف نار و عقاب»، که ترک حرام است، که تقوای عامه است.
«و أستغفر الله لی و لکم». از خدا برای خودم و شما طلب مغفرت. امیرالمؤمنین فرمود، سعید می‌فرماید که در این استغفاری که برای خودش کرده، تمام شیعیان شامل می‌شود. چرا؟ چون که ما همه، همه شیعیان، فروع وجودی او هستیم دیگر. وقتی «لیّ»، همه متفرعات خودش را لحاظ کرده. «برای خودم و شما استغفار می‌کنم». این هم بخش پایانی این خطبه.
خوب رفقا، یک ترم نفس‌گیر را زحمت دادیم بهتان. چند هفته‌ای هم که نبودیم و اینترنت ازتان گرفتیم و کلاس‌ها مجازی بود و البته در زیارت ما – که اسمش را زیارت نمی‌شود گذاشت – در این شبه زیارتی که انجام می‌دادیم، ان‌شاءالله همه‌تان شریک بوده‌اید و هستید و نایب همه‌تان بوده‌ایم، ما هستیم و خواهیم بود. ان‌شاءالله عکس یادگاری را هم می‌گیریم. ان‌شاءالله با همدیگر. غصه نخورید. می‌آییم ان‌شاءالله سر می‌زنیم بهتان، می‌بینیمتان ان‌شاءالله. و ما را حلال کنید بابت شوخی‌هایی که سر کلاس کردیم. وقت‌هایی که گرفتیم. اگر تأخیری کردیم، اگر غیبتی بود که مجبور شدیم کلاس به این نحو برگزار کنیم. و همه و همه و همه. خلاصه ما را حلال کنید. ان‌شاءالله که همگی موفق باشید و ان‌شاءالله که قلبمان منور باشد به نور توحید. صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید صدوق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00