توحید صدوق

جلسه اول

توحید صدوق . 1401/11/18
00:44:42
28

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، وصلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد، سیدین الطاهرین. و لعنت الله علی القوم الظالمین، الآن الی قیام یوم الدین.
کتاب توحید مرحوم صدوق را آغاز می‌کنیم. ان‌شاءالله این دوره و این بحث‌ها ثوابی در خود داشته باشد، هدیه به روح تمام موحدین، اهل توحید و همه کسانی که در رسیدن این معارف توحیدی به ما نقش داشتند و واسطه بوده‌اند؛ خصوصاً روح مرحوم صدوق که خیلی زحمت کشیده است. این اثر، اثری بسیار فاخر است و حقیقتاً در مباحث تدریسی جای آن در حوزه خالی است. از کتاب‌هایی است که حتماً باید به‌عنوان کتاب درسی به آن پرداخته شود، سرشار از معارف و نکات دقیق و ضروری و مهم.
خود مرحوم صدوق این کتاب را برای رفع اتهام شیعه نوشته است. در بحث جبر، شیعه را متهم می‌کردند به اینکه جبری‌مذهب است. ایشان برای دفاع از تشیع در یکی از فروع اعتقادی، دست به قلم می‌شود و مطالب را جمع‌آوری می‌کند. مرحوم صدوق بسیار خوش‌سلیقه است و آثارش هر کدام رنگ و بوی خاصی دارد، یک سلیقه خاصی که هنوز هم بعد از چندین قرن متمادی و طولانی، نگاه و رویکرد ایشان به روایات، رویکردی نوآورانه و منحصر‌به‌فرد است.
مثلاً یکی از آثار ایشان «کتاب ثواب الاعمال» است، البته دو تا کتاب «ثواب الاعمال» و «عقاب الاعمال» که معروف به «ثواب» هستند. ایشان اعمال را دسته‌بندی می‌کند، دسته‌بندی بسیار قشنگی هم است، با توحید و «قول لا اله الا الله» شروع می‌کند و روایاتی را در ثواب اعمال در بخش دوم کتابش می‌آورد. در مقابل، روایاتی نیز در عقاب اعمال می‌آورد، یعنی هر عملی چه عقوبتی و چه ثوابی دارد. «کتاب خصال» ایشان نیز بسیار جذاب است و رویکرد متفاوتی دارد؛ بر اساس عدد، ابواب را می‌آورد جلو، آن چیزهایی که در روایات با عدد یک از آن‌ها نام برده شده، بعد آن‌هایی که با عدد دو، سه، چهار، پنج، شش و همین‌طور تا چهارصد. این ارقام عصر یعنی باب آخر کتاب ایشان، همان روایت معروف «چهارصد کلمه امیرالمؤمنین» است.
«کتاب کمال الدین و تمام النعمه» ایشان مربوط به امام زمان (عج) است. «کتاب امالی» ایشان، البته خب، آن دیکته روایات بوده که ایشان املا می‌کرده و شاگردان ایشان می‌نوشته‌اند. همچنین «علل الشرائع» که کتاب بسیار جذابی است؛ در آنجایی که روایات جنبه فلسفه احکامی داشته، فلسفه این مسئله چیست، فلسفه این حکم چیست، پرداخته است. «کتاب معانی الاخبار» ایشان، در جاهایی که در روایات در مقام بیان یک واژه بودند، یک اصطلاحی را می‌خواستند تبیین بکنند، هر کدام از این آثار یک رویکرد متفاوت و منحصر‌به‌فرد دارد. دست ایشان هم باز بوده، روایات فراوان بوده و مثل الان گرفتار نبودیم که این همه آثارمان از بین رفته باشد.
به هر حال، ایشان انسانِ مُـصْقَلی (صیقل‌یافته‌ای) هم بوده است، هرچند روی مبانی نقد، مناقشه کرده و در مورد ثقه و افراد موثق نظراتی دارد. در مقدمه «کتاب من لایحضره الفقیه» گفته است: «خود کتاب منحصر‌به‌فرد است. کسی که رساله خودش را، رساله عملی خود را به روایات قرار داد، تقلید کند. نظر من این روایت است.» در ادامه می‌گوید: «افرادی که اهل غلو بودند را مثلاً تو این اسامی وارد نکردم. اگر دیدم روایتی از این‌ها هست، نقل نکردم.» و تضعیف می‌کند این‌ها را و بیان می‌کند چه کسانی را اهل غلو می‌داند. می‌گوید: «آن‌هایی که قائل به سهو النبی هستند، اهل غلو هستند و عملکرد غلوآمیز دارند و در شأن اهل بیت، پیامبران و امامان این کار را غلو می‌کنند.» به هر حال، این‌جور زاویه دیدی هم در ایشان هست. مثلاً همین‌جا در همین «توحید»، در بخش رؤیت الهی، خیلی نظر مثبتی نسبت به این روایات ندارد و در عین حال چون نقل شده، ایشان می‌آورد که باز باید از ایشان تجلیل کرد که این روایت را حذف نکرده است.
به هر حال، این کتاب، کتاب بسیار بسیار بسیار مهم و فاخری است. ما از موضوع توحید، موضوع مهم‌تر و ریشه‌ای‌تر و غریب‌تر، البته فلسفی و اخباری، به این معنا نداریم. البته خب، تو آن دوران خیلی اخباری به این عنوان معنا نداشته؛ اخباری بیشتر از زمان مرحوم آقا محمدباقر وحید بهبهانی و آن دوران بیشتر مطرح شده است. به یک معنا، اساساً تو آن دوران همه اخباری بودند برای اینکه دسترسیشان به روایات بوده و به هر حال، ایشان محدث است.
ایشان در بحث‌های کلامی هم که ورود کرده، در «کتاب اعتقادات» اثری فاخر است؛ ولی مرحوم مفید، به قول استاد آیت‌الله جوادی، زیر هر گزاره‌ای از مرحوم صدوق، ایشان می‌فرمود که «زیر هر کدامش را آب بسته». به قول خودمان «زیرآبش را زده»، به عنوان عقاید شیعه مطرح کرده، مرحوم مفید رد کرده. فضای مفید، فضای عقلی‌تر و به یک معنا در ادبیات امروزی، فیلسوف‌تر به حساب می‌آید. لذا مفید و بحث‌های کلامی در آن دوران جایگاه شایان متفاوتی دارد. به هر حال، صدوق شخصیت بسیار مهمی است. خدای متعال روح ایشان را شاد کند که فاصله چندانی هم با مزار ایشان نداریم دیگر؛ اینجا کمتر با مزار این بزرگوار مفید ... چرا روحشان شاد باشد و طریقه جاریه اشان ادامه یابد.
به هر حال، در ابواب همین کتاب «توحید» هم، همان سلیقه مرحوم صدوق محسوس است. ایشان اهل شلخته‌کاری نیست. حتی شما وقتی در «کتاب من لا یحضره الفقیه» ببینید ایشان چه‌کار می‌کند؟ برای اینکه شلوغ پلوغ نشود، اسناد را حذف می‌کند؛ بعد می‌برد آخر، در مشیخه‌ای که در انتها ذکر می‌کند، اسنادش را آنجا می‌آورد. می‌گوید: «اگر مثلاً من گفتم 'قال زرارة، قال ابوعبدالله علیه السلام'، مستقیم از زراره روایت کردم، شما بدانید طریق من تا زراره کیست. من مثلاً ممکن است چهار تا طریق داشته باشم بگذارم. اگر مثلاً فلانی مثلاً علی ابن ابراهیم نقل می‌کند، بدانید طریق من کیه. اگر از هشام نقل می‌کنم، بدانید.» بحث‌های رجالی هست دیگر که اگر واضح باشد کدوم طریق، خب همان عمل می‌کند؛ اگر مردد شود که نتیجه تابع اخص مقدمات است، همان یک مجهول آسیب است.
به هر حال، این هم با سلیقه ایشان است دیگر که روایات را شلوغ پلوغ نکرده و در سند، بلکه سند را جدا کرده و در انتها ذکر کرده است. البته اینجا نه، تو این کتاب‌های دیگرشان مثل همین توحید و این‌ها سند را همان‌جا ذکر کرده است. غرضم این است که این سلیقه ایشان خیلی بارز است. مرحوم صدوق انسان با سلیقه‌ای است توی دسته‌بندی روایاتش.
این نکته مهم، البته خب روایت بیش از این است. تو همین باب اول که وارد می‌شویم، ایشان روایت مربوط به «قول لا اله الا الله» را آورده است. سی و پنج تا روایت را توی «ثواب الاعمال» آورده و این تعداد بیشتر است و ابواب بیشتری متعلق به این مبحث آورده، روایت بیشتری آورده. «کسی که صد بار لا اله الا الله بگوید»، «کسی هزار بار بگوید». یعنی او که ایشان مد نظرش بوده، حالا شاید باب اول را استطراداً (به اقتضای حال) ایشان مطرح کرده برای اینکه زمینه‌ای باشد برای طرح مباحث توحید.
البته باب مهمی است و نکات ارزشمندی دارد. امروز اگر برسیم کل این باب را بخوانیم، می‌بینید که چقدر نکات خوبی در این روایات است، در عین ساده بودن و به حسب ظاهر مفهوم بودن این روایات که خب همه می‌فهمند. ولی نکات عمیقی دارد. از شرح مرحوم قاضی سعید قمی، ان‌شاءالله استفاده خواهیم کرد و بیشتر مطالبی که، نکاتی که عرض می‌کنیم، ناظر بر نکاتی است که قاضی سعید قمی در «شرح توحید صدوق» دارد. ما خیلی شرح توحید صدوق نداریم، با اینکه حالا درسش به حمدالله چند سالی است که یکمی رونق گرفته در حوزه. رونق گرفته یعنی مثلاً بنده در کل حوزه علمیه قم مثلاً در حد چهار پنج تا درس سراغ دارم که این کتاب تدریس می‌شود. دیگر به همین هم راضیم دیگر تو همین اوضاع و احوال، در قبال این همه کفایه، حالا یک دوتا بالاخره غنیمت است.
عرض کنم خدمت شما که، شرح زیادی بر این اثر متاسفانه نوشته نشده است. خب، مرحوم قاضی سعید قمی از شاگردان مرحوم فیض کاشانی است. فیض هم که خب، می‌دانید دیگر داماد ملاصدراست و یکی از بارزترین شاگردان ملاصدرا و این مکتب حدیثی جناب ملاصدرا و حالا شاگرد ایشان مرحوم فیض و شاگرد مرحوم قاضی سعید خیلی جای مطالعه و پیگیری دارد. اینکه دیگر واقعاً غریب است، اصلاً تو فضای علمی شما زاویه دید ملاصدرا را تو همین شرح «اصول کافی» مثلاً ببینید، مطالبی که مطرح می‌شود، نکاتی که واقعاً بی‌نظیر است، واقعاً فوق‌العاده است.
مرحوم فیض باز از جهاتی بهتر است، چون دایره وسیع‌تری از روایات را، همراهان محدث، نقل کرده. آثار روایی فوق‌العاده‌ای دارد، در حدی که ایشان را جز «مُحَمّدون ثلاث متأخرون» می‌دانند. می‌دانید دیگر، ما سه تا محمد متقدم داریم و سه تا محمد متأخر. «متقدمون»: یکی مرحوم صدوق است، یکی مرحوم کلینی است و یکی هم مرحوم شیخ طوسی. «متأخرون» کیانند؟ مرحوم فیض، مرحوم شیخ حر عاملی و مرحوم مجلسی.
خب، مرحوم فیض انقدر در جنبه روایی و حدیثی قَدَر است که جز «محمدون ثلاث متأخرون» دسته بندی شده. با اینکه فیلسوف است، با اینکه عارف است، ولی خب تحت شعاع قرار گرفته. بحث غنا دارد که به مذاق خیلی‌ها خوش نمی‌آید. درس خارجشان تو بحث غنا، فرمودند که این را به عنوان فتوای شاذ شیعه مطرح کرده‌اند، فتوای مرحوم فیض. و بعد آقا تو درس خارج فرمودند که این برمی‌گردد به اینکه نفهمیدند چی گفته. و اتفاقاً آقا از آن فتوا دفاع کرده و همان خود فتوای حضرت آقا شد نزدیک‌ترین فتوا به فتوای فیض. فضا را به سمت حلیت برده. اصل بر حرمت را که همه از واضحات دانستند، ایشان شکسته است. آقا می‌فرمایند مثلاً همین است، برای اینکه غنا به مطلق ترجیع و صوت گفته می‌شود، که هر جا شما صدایی را جابه‌جا کنید، لحنتو آهنگین کنی، تو درس دادنم آهنگ می‌کنی، هم غناست. بنده دیده بودم طلبه هم‌بحثمان بود، درس خارج مقایسه می‌کردیم. فاضلی بود، با تقوایی بود، مرحوم فیض را لعن می‌کرد به خاطر فتوای غنا. و شنیده بودیم از بعضی اساتید دیگر می‌فرمودند که ما هم در حجره می‌شنیدیم بعضی‌ها مرحوم فیض را لعن می‌کردند. خب این‌ها خسارت محض است برای خلاصه ی شرح ی از این داستان شده. یکمی بعد این همه سال، فتواهای ملاصدرا این است که حق تألیف را قائل، اگه بخواهد بیاید تو فضای مطلقاً قائل به حق تألیف نیستند.
حالا آن بحث زاویه‌های هستی‌شناسانه، چون تو بحثش دارد می‌گوید که شما اگر حرفی از یک کسی شنیدی، فهمیدی، لزومی ندارد که وقتی خواستی نقل بکنی، بگویی این حرف فلانی است، «تو خودت فهمیدی، با نفست ارتباط پیدا کردی!» به هر حال، مرحوم فیض بیشتر آسیب دیده و آثار فیض واقعاً آثار فوق‌العاده‌ای است. ما از این مدرسه حدیثی متاسفانه محرومیم، مدرسه حدیثی ملاصدرا، فیض و قاضی سعید. تو بحث‌های فلسفی اش دارد، تو بحث فلسفی که به هر حال محل نقد است، حالا فعلاً کاری نداریم با مباحثش، خیلی ناظر نیست. ولی خب، مطالب بسیار قابل استفاده و دقیق و لطیفی دارد. گاهی مطالب البته ذوقی است ولی گره‌گشاست برای فهم روایات، خصوصاً این روایات توحید.
باب اول، «باب ثواب الموحدین». «توحید کافی» خیر، حالا الان که نه دسترسی به آن دارم، صحبتی بکنم. فعلاً که دیگر چاره‌ای نداریم دیگر، همین روایات را برای بنده بهتر است برای اینکه آنجا مستقیم نکات خود ملاصدرا را بگویم. اگر «توحید کافی»، بله، «شرح اصول کافی» عرض کنم خدمت شما که معلومات چون یک درس دیگر هم «توحید صدوق» داریم با یک دوره دیگر «توحید کافی». یک جایی پیدا شده که خب حالا به هر حال این‌هایش را می‌خوانیم.
این باب موحدین، هر جایش مشترک است با توحید. مباحث به آنجا حالا بیشتر مطالب قاضی سعید مد نظرم بود که چون نکات خیلی خوبی دارد توی توضیح روایات.
روایت اول: «از ابی سعید خدری قال قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: ما قلت» (کتابی که اینجا مکتوبی که داریم مثلاً نقطه‌گذاری کرده، همان نقطه‌گذاری اول نوشته «ما قلت» از همان اول غلط است، درستش «ما قلت») «ولا قال القائلون قبلی مثل لا اله الا الله.» «نه خودم گفته‌ام، نه هیچ قائلی قبل از من گفته است مثل لا اله الا الله.» «لا اله الا الله» را پس «قول» گرفتند در این کلام. این قول هم اعم از «قول ملفوظ» و «قول غیر ملفوظ» است. یک وقت قول به تلفظ می‌آید و تفوّه می‌شود و گفته می‌شود، یک وقت هست که قولی ملفوظ نیست. شما در درونت هم اگر چیزی را بگویی، این هم قول به حساب می‌آید. در برخی از آیات قرآن هم تعبیر «قول» اینجا به کار رفته است. مثل قضیه حضرت یوسف علیه السلام که عموماً مفسرین این را «قول درون جان حضرت یوسف الان نبینا و آله و علیه السلام» گرفتند که «قال انتم شر مکانا». آن‌ها شروع کردند از یوسف بدگویی کردند، گفتند که: «نگاه کن سرقت کرده! یسرق، فقد سرق اخٌ له من» آره، «این بنیامین دزدی کرده، یک داداش دیگر هم داشت که اونم دزد بود.» اینجا حضرت یوسف، قرآن تصریح کرده که «لم یبدها له». این را آشکار نکرد، در درونش گفتش که «انتم شر مکانا». این را به عنوان «قول یوسف» قرآن نقل کرده است.
این هم قول به حساب می‌آید. آنی که انسان در جان خودش هم می‌گوید، این هم قول است. و این هم اثر دارد، همان آثاری که برای قول است. بله، می‌فرماید که: «قولوا قولاً سدیدا یصلح لکم اعمالکم.» آیات عجیبی است. «قول سدید بگویید، جزای آن شرطش این است که اعمالتان صالح می‌شود.» تو روایت هم داریم: «انسان قلبش به استقامت نمی‌رسد مگر اینکه زبانش، «حتی یستقیم لسان»، مگر اینکه زبانش به استقامت برسد.» تا انسان تک‌زبانی نباشد، تک‌دل نمی‌شود. این تک‌زبانی هم لزوماً در ملفوظات نیست. زبان حدیث نفس می‌کند، خودش به خودش می‌گوید. تا این‌ها یکی نشود، نیت همین گفتار انسان با خودش است. خودش به خودش تلقین می‌کند، خودش به خودش می‌گوید، خودش با خودش این‌طور می‌گوید: «این کار را می‌کنم به این جهت، به این انگیزه، به این غرض.» خودش به خودش این «گفتن» مهم است. یک چیزی که ما در انبار ذهنمون هست، این نیت به حساب نمی‌آید که بله اجمالاً می‌دانیم که باید نماز برای خدا باشد. نه هنگام ورود به نماز انسان این قول را با خودش تجدید بکند: «چرا دارم نماز می‌خوانم؟ با چه غرضی؟ با چه انگیزه‌ای؟ به جانش بگوید.» گفتار با نفس، حدیث نفس بکند. تا این استقامت پیدا نکند، دل هم استقامت پیدا نمی‌کند. «لا یستقیم قلبه حتی یستقیم لسانه.» در آن آیه هم که در سوره احزاب، اگر اشتباه نکنم، فرمود که: «قول سدید داشته باشید تا اعمالتان صالح بشه.» پس راه صالح شدن اعمال، اول اصلاح لسان است.
همه بحث‌هایی که اینجا هست در مورد «قول لا اله الا الله»، لا اله الا الله بدوا و هم ختماً، هم قول ابتدایی که انسان با خودش حدیث نفس بکند، توجه به نفس بدهد؛ هم آواز با لا اله الا الله، هم پایان همراه با لا اله الا الله. حرکت انسانی با لا اله الا الله شروع می‌شود، با لا اله الا الله ختم می‌شود. این گفتار اول تلفظ می‌شود، بر لسان جاری می‌شود، انسان تطهیر می‌شود از نجاست، خارج می‌شود از نجاست شرک (کلی که دیگر عالی‌ترین مرتبه نجاست است). به میزانی که فرو برود در این قول لا اله الا الله، و مستقیم به لا اله الا الله در گفتار او، در پندار او، در رفتار او، به میزانی که این مستقیم بشود، ملکه بشود، این به نور به عوالم نوری راه پیدا می‌کند. و عالی‌ترین درجه هم رسیدن به خود حقیقت لا اله الا الله است که عالی‌ترین درجه توحید است. پس با لا اله الا الله زبانی شروع می‌شود، با لا اله الا الله شهودی تمام می‌شود. این مسیر انسانی این شکلی است.
این «قول لا اله الا الله» تمام مراتب را در بر می‌گیرد؛ هم این قول ملفوظی که به زبان می‌آید، ولو توجهی هم به ظاهر توجه عمیقی نداشته باشد و فقط نفی آلهه متعدده را دارد می‌کند، از بین بت‌های فراوان مادی ظاهر محسوس دارد تبری می‌کند، نفی می‌کند، به توحید دارد رو می‌آورد، ولو در دل غوغایی است. «وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِكُونَ.» در سوره مبارکه یوسف قرآن «الا و هم مشرکون» فرمود. «اکثر کسانی که ایمان به الله دارند، مشرکند.» «ایمان به الله دارند»، تعبیر «ایمان» را هم آورد. تعبیر «ایمان» را آورد که تمام مراتب را در بر بگیرد. «اسلام» نگفته. شما بگید: بله خب، بسیاری از مسلمین مشرک اند، یعنی به حسب اینکه مؤمن نشدند، در اسلام مانده. نه، «مؤمنین» را گفت.
تا به آن نقطه نهایی برسد، که «الحقنی بنور عزّک الابحج». نقطه نهایی اینجاست به نظر برخی از عرفا در این فقره از مناجات شعبانیه. نقطه نهایی سیر انسانی را بیان کرد: «الحقنی بنور عزک فاکون لک عارفاً، و من سواک منحرفاً، و منکه خاشعاً.» بقیه تعبیر «مراقبه‌ها» نگاه کنید. حالا اگر لپ‌تاپ «به نور عزک الابحج» را بزنید، می‌آید. «و منک خاشعاً»، بله، «منک خائفاً» درست است، این ادامه اش است.
آن «نور عز ابهج» آنجا دیگر مطلقاً تمام کثرات منتفی می‌شود. حتی کثرات حقیقی، نه فقط کثرات وهمی. کثرات اینجایی کثرات وهمیست. «فی عالم الظلمات تکثر الهاکم التکاثر.» کثرات عوالم بالا که در عالم نور، غفور و رحیم و ستار و کریم و خدای متعال و حقیقت دارد همش، همش حقیقت دارد. کثرت و کثرت حقیقی است. آن نور عزک الابحج که رسید، حتی از کثرت حقیقی هم انقدر غرق در نور می‌شود که حتی جلوات کثیره این نور را هم دیگر نمی‌بیند.
الان این خورشید شعاع بی‌نهایت دارد، بی‌نهایت شعاع. شما به هر زاویه‌ای که نظر بکنیم، از این شعاع‌های شمس یک زاویه اسمی می‌شود گذاشت. به هر زاویه، ولی اگر انقدر غرق بشی در خود خود خورشید که حتی فارغ بشی از شعاع خورشید، بهش می‌گویند «فناء در ذات». که حالا بحث بین آقایون که آیا فناء در ذات امکان دارد یا ندارد. مثل قاضی سعید قمی که بیشتر مطالبشان ناظر به مطالب محی‌الدین است، قائلند که ما فنا در ذات نداریم. مثل مرحوم علامه طباطبایی قائلند که ما فناء در ذات داریم. اگر لازم بود سر جای خودش بحث می‌کنیم.
فرمود: «نه من گفتم نه هیچ قائلی قبل از من مثل لا اله الا الله.» تمام مؤمنین تو هر مرتبه از ایمان که باشند، مگر اینکه به آن نور عزک الابحج، حقیقت ایمان و ایمان محض رسیده باشند. تو دامنه‌های مراتب ایمان، آن‌ها مشرکند، به حسب اینکه هنوز دو بینی دارند. هنوز به آن وحدت حقیقی و وحدت محض نرسیده‌اند که وحدت محض همین بود که عرض شد، مشاهده ذات خدای متعال.
حالا این‌ها برای بنده که اصلاً مفهوم نیست چی چیه. یک سری اصطلاحات است. رفتن حقایق را فهمیدن، با زبان کودکانه و امثال بنده گفتن که با کودکان عالم هم یک چیزی بتوانیم تصور بکنیم. به هر حال، آیه قرآن است دیگر که: «اکثر کسایی که مؤمنند، مشرکند.» یعنی «ایمان مراتب دارد، شرک هم مراتب دارد.» تا به آن مرتبه نهایی ایمان نرسد، هنوز شرک معنا دارد. ابوذر هم که باشد، در قیاس با مرتبه سلمان، مشرک است، در چشم سلمان مشرک است. حالا فقط این وریش را همیشه گفتن که: «اگه ابوذر می‌دونست که سلمان در دلش چه می‌گذره، علم ابوذر ما فی قلب سلمان لقتله.» یا «لقال رحم الله قاتل سلمان.» یا می‌کشتش یا می‌گفت خدا رحمت کنه هر کی سلمان را بکشه. به حسب سلمانش هم این شکلی است که سلمان به ابوذر نگاه می‌کند، مشرک می‌داند. اینجا ابوذر مثلاً اگر با خبر بشود که سلمان چی می‌داند، خب، چون ضعیف‌تر است، پایین‌تر است، مرتبه پایین‌تر است. فقط از این طرفش نیست، از آن طرفش هم هست. در نگاه سلمان، البته آن‌ها نگاهشان متکبرانه و تحقیرآمیز و اینها نیستش که مثلاً من سلمان از آن ابوذر بهترم. نه، آنجا سلمان دیگر سلمانیتش منتفی شده، تعین از آن دیواره‌هایی که قرار است حد و حدود تعیین بکند و او را بکند سلمان، در آمده، فانی شده در حقیقت. سلمان از ابوذر بهتر است با نگاه تحقیر نگاه کند. ولی به حسب آن مرتبه، چون ابوذر در حجاب است، چون ابوذر در پرده است، بلو حجاب‌های نورانی، «انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق ابصار القلوب». روایت بقیه را می‌گویند که: آقا این‌ها اصطلاحات قلمبه سلمبه عرفاست، بافتن، از خودشان در آوردن. این‌ها که دیگر دعا است، شعبانیه است. کی در مناجات شعبانیه خدشه می‌تواند بکند؟ این‌ها که دیگر اصطلاحات مناجات شعبانیه است: «حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور.» گفتن: «حجاب‌های نورانی را کنار بزند.»
ابوذر در مراتب عالی از ایمان است ولی هنوز در حجاب است. نور حجاب است برایش. همین نور غفار و ستار و کریم و ودود و این‌ها حجاب است که از آن مرتبه اصلی محروم مانده. کریم می‌بیند، فانی است در کریم، فانی در ستار، فانی در رازق. سلمان از این مرتبه هم گذر کرده به آن وحدت حقیقی رسیده که آنجا دیگر آن حقیقت فوق کریم و ستار و غفار و ودود و رازق و این‌هاست. بیشتر ناظر به فعل خدای متعال است. این‌ها صفات فعلی است. از حی و قیوم هم عبور کرد. نزدیک‌ترین مرتبه اسامی به ذات، عمده بحث‌های توحیدی، بحث‌های اسماء الله و فاطمه.
پس اینجا هیچ قائلی، هیچ کلامی مثل لا اله الا الله نگفته است. این فقط هم تلفظش نیست. بله، به حسب تلفظش هم تو این عالم، در این کلمات ملفوظ ما هیچ کلمه‌ای موازن و معادل لا اله الا الله نداریم. دارم از یک روایت می‌گویم. طول کشید. نکاتی که دارم می‌گویم مجموعه روایاتی است که حالا اگر قرار شد این روایت را بخوانیم، پانزده تا روایت هستش که نکاتش را عرض کردیم. پس تلفظش هم در بین تمام کلماتی که در این عالم تلفظ می‌شود، هیچ کلمه‌ای معادل لا اله الا الله نداریم. در همین ملفوظات، در آن چیزهایی هم که حدیث نفس می‌شود، با دل گفته می‌شود، ذکر قلبی، در آنجا هم هیچ کلمه‌ای معادل لا اله الا الله نیست. در آن چیزی هم که مشاهده می‌شود به نحو علم حضوری وجدانی، آنجا هم هیچ کلمه‌ای ...، کلمه لا اله الا الله نیست. مرحوم قاضی سعید اینجا ده تا دلیل می‌آورد چرا لا اله الا الله افضل الاقوال است.
که دیگر فرصت نیست و بنا هم دیگر به «توحید صدوق» نیست و «توحید کافی» را بخواهد ادامه دهد، وگرنه این ده تا نکته را اگر دوست داشتید مراجعه بفرمایید. خدمت شما عرض کنم که تو همین باب جلوتر داریم «شروطهاست» که چرا امام رضا فرمود شرط «حسن» بودن لا اله الا الله، آن «حسن» بودنش به خودی خود حس نیست، به شرط ولایت. روایت بعدی حالا تو «توحید کافی» باب اولش چیست؟ همان صاف از خود توحید شروع کرده، نفی و صفات. بعید می‌دانم مرحوم کلینی از همین روایت این شکلی شروع کرده باشد. صاف ایشان رفته تو بحث اثبات خدای متعال و ادله و براهین و «قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: خیر العباده قول لا اله الا الله». چرا بهترین عبادت حالا قول لا اله الا الله است وقتی ما گفتیم مطلقاً بهترین قول است؟ دیگر وقتی مطلق بهترین بود، اینکه دیگر عبادت است. که دیگر در ذیل همان مطلقش «خیر العباده» بودنش چیست؟ چون عبادت یعنی خضوع، یعنی خشوع، یعنی انکسار. بالاترین خضوع، فنا است. بالاترین خضوعی که یک نفر می‌تواند به نسبت کسی از خودش نشان بدهد، فانی شدن در اراده اوست، درخواست اوست، در توجه به او جوری که اصلاً خودش را نبیند و او را ببیند.
برای آقایون آن قضیه «هبنقه» را شاهد می‌آوردند برای فنا. هبنق صمدیا خواندید؟ یا یک ضرب‌المثلی هست تو صمدی هم نقل کرده. می‌گوید: «احمق من هبنقه.» معروف بود به حماقت، مربوط به حماقت. یک کدویی به صورت گردنبند درست کرده بود گردنش انداخته بود که گم نشود. خودش را با کدو پیدا می‌کرد. یک روز یکی وقتی خواب بوده گردنبند او را برمی‌دارد و خودش به گردن می‌اندازد. این که بیدار می‌شود، به آن کدو نگاه می‌کند، می‌گوید: «أنا اَنْتَ أو أنتَ أنا؟» من توام یا تو منی؟ «اگر من منم، چرا کدو گردنم نیست؟ گردن تو است. من باید تو باشم.» این «أنتَ» یعنی «غیر خودم است، من خودم نیستم.» اگر هم تو تویی، چرا آن چیزی که من خودم را باهاش می‌شناسم گردن تو است؟ دو شاخصه‌ی پیدا کردن من است. من گردن هر کی باشه، من آنم. فیلم نماد حماقت، می‌دانم در عرب کسی خیلی دیگر احمق است، می‌گویند «أحمق من هبنقه.»
این را نماد فنا می‌دانند که اساساً از خودش درکی و تعریفی ندارد جز این کدو. می‌گویند فانی کدو بوده، با کدو خودش را می‌دیده، با کدو خودش را. آن فانی. فلاح این شکلی می‌شود. هیچ درکی خودش از جانب خودش به خودش ندارد. اگر هم خودی را بیابد در شعاع نور او به عنوان یک غریبه که این خود دیگر با شما ای او و او هیچ فرقی نمی‌کند. حالا بحث‌های خیلی دقیق است. نمی‌دانم چقدر می‌رسیم تو این جلسات بخوانیم. وقت این بحث‌ها کم است. واقعاً هر روز و روز سه ساعت مباحثه‌ی معارف حاشیه است که سنگ استنجا فلان بکند. دستورات الهیه، دستورات برای این است که ما عمل بکنیم. اراده ما در تشریعیات و در عمل فانی بشود در اراده خدای متعال، حوزه افعال. بعد این باعث می‌شود که ملکات و صفات شکل بگیرد. صفاتمان فانی بشود که ان‌شاءالله بریم به سمت اینکه ذاتمان که به این حقایق شهود و وجداناً برسد. همه‌اش مقدم است دیگر. بهجت بهترین مقدم، مقدماتی مقدم است که عربی بفهمیم. عربی بفهمیم که لمعه بفهمیم. لمعه بفهمیم که بعد بتوانیم فقه نیمه است. بعد بریم فقه استدلالی بفهمیم که بعد حکم شریعت و خدا را بفهمیم که اخلاص داشته باشیم، نیست حذف درس.
«خیر العباده قول لا اله الا الله.» بالاترین عبادت قول لا اله الا الله است. عرض کردم، این قول لزوماً قول ملفوظ نیست. که همین که بالاترین عبادت لسانی این تلفظ قول لا اله الا الله است. بالاترین عبادت قلبی قولی است که دل لا اله الا الله بگوید. بله، آن می‌شود بهترین عبادت، چون بالاترین خضوع است. چون دارد همه آلهه را نفی می‌کند. یکی از این آلهه خود اوست، هوای اوست. حقیقت لا اله الا الله وقتی کسی رسید، دیگر «خودی» نمی‌بیند، «خودی» نمی‌یابد. این می‌شود بهترین عبادت. عبادتی که هنوز توش خود هست، گفت: «در زد و گفت کی پشت دره؟ گفت أنا.» آخر یا آن مدتی کارگر برگشت و در زد و گفت: «کیه پشت در؟ من.» بعد گفت: «انت ادخل یا انت؟» کیه؟ گفت: «تویی.» حالا که تو شدی اهل بیت دیگر «أنا»یی نمانده، دیگر تعینی نمانده، دوگانگی نمانده. خب، بالاترین عبادت می‌شود همین. آنجایی که دیگر دوگانگی نیست، حقیقت لا اله الا الله.
وصلی الله علی سیدنا محمد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید صدوق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00