‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. حدیث سوم به این مضمون بود که فرمود: «هیچچیزی از جهت ثواب، بزرگتر از شهادت لا اله الا الله نیست.» چرا؟ نکاتی در مورد ثواب و شهادت «لا اله الا الله» عرض شد. این نکات را مرحوم قاضی سعید (رحمه الله) اینگونه بیان میکند که آخر روایت فرمود: «ان الله، لعن الله عز و جل، لا یعدله شیء»؛ چون هیچچیزی معادل خدا نیست. تحلیل جالبی است: چون چیزی معادل خدا نیست، هیچچیزی هم معادل «لا اله الا الله» نیست؛ یعنی گویی از حیث رتبه وجود، چون چیزی معادل خدا نیست؛ از حیث ارتقاء وجودی عبد هم هیچچیزی معادل «لا اله الا الله» نیست. این ریشه «لا اله الا الله و لا یشرک هو الأمر» است؛ چون کسی و احدی در هیچچیزی شریک خدا نیست.
سعید میفرماید که چون خدا عدل ندارد، شریک ثواب شهادت به وحدانیت او و اقرار به وجود او هم معدل ندارد. به مناسبت، نکتهای را عرض کردیم در جلسه قبل که تمامش کنم، چون خیلی وارد بحثهای دیگر شدیم. نکته این بود که ما چون ظاهربین و منسکگرا هستیم، فکر میکنیم که نماز موضوعیت دارد، حج موضوعیت دارد، مثلاً این مسائل ظاهری را کثرتش را ملاک میدانیم، درحالیکه اینها یک پلی است، یک ابزاری است، یک جلوهای است برای آن توحید. آنکسی که به آن لب رسیده، نه اینکه اهل اینها نیست، نه اینکه برای اینها ارزش قائل نیست، نه؛ او دیگر این نگاه ما را ندارد که این کثرت برایش ملاک باشد.
لذا در بعضی از کاملان دیده میشود که ساعتها مینشستند و به درخت نگاه میکردند. علامه طباطبایی میفرمود که در نجف آقایی بود که اسم ایشان را نقل میکرد، اما الان خاطرم نیست. این پاسخ شاید باشد به آن نکاتی که ساعت قبل پرسید. در کتاب "ثمرات حیات" میفرمود که آقایی بود، مقایسه میکردیم، الان مقایسه میکردیم، ایشان به من ساعتها زل میزد. گفت: طلبهها تفسیرش میکردند این چه جور طلبهای است که شهریه میگیرد، درس نمیخواند، مطالعه کند، کتاب بنویسد، مسجد برود، تبلیغ کند، خدمت شما عرض کنم که حرم برود، ساعتها خدمت.
آنموقع عرض کردیم که آقا داستان ایشان چیست؟ آقا فرمود که او فانی در مبصریت حقتعالی است؛ یعنی دارد عالم را از منظر چشم خدا میبیند. چشمی برایش نمانده، بصری نمانده، فانی شده، بصر خودش. همهاش توحیدی است، همه عالم را دارد از چشم خدا میبیند. عبادت است دیگر؛ نه درس. درس مهم است، درس مقدمه است برای رسیدن به اینها، بخوانیم که عمل کنیم، که اخلاص داشته باشیم، که متصف بشویم به صفات الهی، که آن «خیرالعباد» بودن و اینها بشود اسباب ارب.
حالا آن یک بحث دیگری است که حالا اگر کاملتر باشد، بیاید برگردد دست اینها را بگیرد ببرد. اینها را؛ آن هم تازه هرکسی ظرفیت آن را ندارد. در مورد لقمان نبی فرمودند که مخیر شد بین حکمت و نبوت، «فاختارَ الحِکمةَ لِمَشقَّةِ النبوةِ». تفاوت حکیم با نبی همین است: حکیم به مرتبه فنا میرسد، ولی دیگر مشقت بردن عبادالله به مرتبه را ندارد. خیلیها اصلاً در توانشان نیست. لذا اصلاً خیلی از بزرگان شاگرد قبول نمیکنند. این که نقص لزوماً نیست، بودنشان هم لزوماً کمال نیست. بعضیها ساختار وجودیشان به این نحو است، بعضیها شرایطش را ندارند، مشکلاتی دارند، امکاناتش را ندارند.
خب، یکی علامه طباطبایی، یکی هم اخوی ایشان. علامه اینهمه شاگرد و بیا برو و فلان و با هانری کوربَن و اینور و آنور جلسات و فلان، مصاحبه؛ و تک و تنها در انزوا، در عزلت. این آنجا که نشسته نگاه میکند، مثل نگاه کردن من نیستش که در پارک میروم، یک پیرمرد نشسته، چند سال همه را دارد ذکر میگوید، یک «لا اله الا الله» لفظی بگوید، صلواتی بفرستد، یا همینطور خیره در مسجد بنشیند، قرآنی بخواند. مینشیند ساعتها به درخت نگاه میکند.
علامه طباطبایی آنقدر وقت نداشت که برای کتابهایش نقطه بگذارد؛ یعنی در نظر گرفته بود که هر صفحه نقطهگذاشتنش مثلاً ۵۰ ثانیه تفاوت دارد، بخوانم، برای نقطه را آنجا میگذارم. هر صفحه ۵۰ ثانیه وقت صرفهجویی. نصف روز به درخت نگاه کردن، اتلاف وقت نیست. پشت این آدم نماز بخوانید شما! کسی که طلبه است، صبح بنشیند به درخت نگاه کند، شما نمیگویید فاسق است. هیچچیزی اعظم و ثوابش از «قول لا اله الا الله» نیست. کسی که کنار سیدالشهدا باشد، هیچ فرقی ندارد. ممکن است، چرا، حالا ممکن است که قطعاً، نه برای بعضیها هم فرقی ندارد.
حالا عرض میکنم اینها بحثهایی است دیگر، حالا سر جای خودش باید بحث شود. برای اینکه موضوعیت مکان شما برمیدارید. آره؛ برای اینکه آنکسی که موضوع است، در سطح خودش نمیشود مسائل را خلط کرد. شما دارید حکم نسبت به یک مکانی را میدهید در مورد یک فردی که اساساً مجرد شده از کل مکان، فارغ شده از مکانیت، تجرد محض، تجرد عالی. این تمایزات بین این امکنه نمانده برایش که اینجا و آنجا بخواهد فرقی بکند. آن نوری که آنجا هست – دارم عرض میکنم – با نور...
آن نوری که آنجا است و به حسب مکانیت شما عالم کثرات دارید میگویید. اینجاست که کربلا، کربلاست. آنجا قم است، آنجا مشهد است. آن عالم بالا از همه اینها وقتی عبور کرد، آنجا دیگر کربلا و قم و مشهد و اینجا و آنجا ندارد. اولاً آنها محمد و ابوالفضل و حسین و علی و حسن هم ندارد. این در مرتبهای دارد امام را زیارت میکند که آنجا امام باقر و امام سجاد و امام سجاد و سیدالشهداست. اصلاً این فوق اینجاست، فوق مراتبی که این امیرالمومنین باشد یا امام حسن باشد یا امام حسین. اگر اینطور بود، دیگر آنوقت کربلا و بقیع و اینجا و آنجا ندارد.
درعینحال، آنکسی که البته اکمل از اینهاست، این مراعاتها را دارد. آن کاملان عالی، چرا اینجا و آنجای حرم برایش فرق میکند؟ میآید فقط بالا سر آداب بحث جنس این بحثهای فنا، دیگر حالا برای امثال بنده که خودم عرض میکنم اصلاً قابل فهم نیست که اینها چیست. ولی میخواهم بگویم خیلی از این مسائل با همدیگر گاهی خلط میشود. امام خمینی، مثلاً از فلان آقا بالاتر بود. بابا، اینها... یک آقایی به خود بنده میگفت شما میشناسید خیلی از مشاه بهجت بالاتر از این حضرت امام. او فرایندی را طی کرد، جریان اجتماعی درست کرد، انقلاب. عرض میکنم به حسب اینجایی مراتب را باید در نظر گرفت.
شهید مطهری! شهید مطهری از آقای بهجت بالاتر بود؟ اینهمه آثار، کتاب فلان. آقای بهجت یک گوشهای عبادت خودش بود. بعد آن آقا استناد میکرد به اینکه عالم از عابد بالاتر. این هم عالم است. تفاوت اینها در چیست؟ ما مسائل را خلط میکنیم گاهی، مراتب را با همدیگر خلط. دقیقی هم هست، خیلیها به آن توجه نمیشود. حالا توحید ثمره دارد. دارم عرض میکنم چون به درد... ببینید، الان شما میگویید که مبدأ فیوضات. همهمان قبول داریم، صادر اول، مبدأ فیوضات، منشأ فیض به کل هستی کیست؟ نه خدا که عالم کثرات. پیغمبر اکرم، اهلبیت. «رزق الور»؛ همه بهواسطه او روزی میخورند، بهواسطه او زندهاند، بهواسطه او حیات دارند.
هرچه الان این پیغمبر اکرم، جبرئیل که برایش وحی میآورد، این الان جبرئیل کیست، چیکاره است، کجاست، جایگاهش نسبت به پیغمبر چیست؟ این را بر اساس آنچه که میدانیم، در بحثهای علمی و اینها داریم میگوییم. اتکازات اولیهمان این را نمیگوییم. جبرئیل معلم پیغمبر، پیغمبر چشمبهراه بوده، نمیدانسته، بر اثر ظاهر. حالا آن مسلمانی که در این دستگاه آنچیزی که ما شنیدیم و گفتیم بزرگ شده، پای منبرها و اینها. او که میداند پیغمبر این آیه را نمیدانسته، خبر نداشته، حکم را نمیدانسته. نگفته چشمبهراه بوده، چشمبهراه بوده، وحی آمده، گفته. شب معراج رفته، سؤال کرده. جبرئیل گفته.
همین را در یک جلسه، تازگی در این بحث مرگ و اینها که داشتیم، جلسه اخیرشان مفصل توضیح داد که هم مرگشناسی. آخرین جلسهاش که مطرح شد، همین بحث بود که هم جبرئیل، پیغمبر، هم عزرائیل. جمعی از شؤون پیغمبر. او هم اگر قبض روح میکند، قبض روحش را از خودش ندارد، که قابضالأرواح علیالاطلاق در مرتبه تجلی پیامبر اکرم. یکی از شؤون این قابضالأرواح بودنش، شأن تام، جلوه تامه شده عزرائیل به ملائکه تحت امر. وگرنه خود او بدونِ... میتواند قبض روح کند، کما اینکه خضر این کار را کرد. یَل الخالقِ یک نوع گل رَبی، خودش از آن مرتبه که فوق جبرئیل، فوق عزرائیل. از آنجا قبض روح میکند آدم میکشم.
پیغمبر میشود. خب، پیغمبر مراتب دارد. اینی که عرض کردم برای این جمع بشود، مراتب را باید لحاظ کرد. پیغمبر دنیا، پیغمبر برزخ، پیغمبر قیامت. پیامبر «کُنتُم اَنواراً» چیست؟ در جهت جامع. «فَمَنَّ اللهُ عَلَینَا فَجَعَلَکُم فِی بُیوتٍ أَذِنَ اللهُ أَن خَلَقَکُم اللهُ أَنواراً فَجَعَلَکُم بِعَرشِهِ مُحدِقینَ.» آقا، پیغمبر این است. تازه به یک نحوی اینجا هم تنزیل است. تازه اینجا هم یکم پایینتر از آنچیزی که اصطلاحاً میگویند حقیقت محمدیه. باز هم از او هم پایینتر. نور بودید شما. شما را خلق کرد.
چند تا پیغمبر داریم؟ چند تا امام داریم؟ یک پیغمبر اینجایی داریم؟ یا امام آنجایی داریم؟ یک امام برزخ داریم؟ مشکلاتی هم حل میکند. میگوید: آقا، این روایت گفته که شاید این، حالا بعضی دوستان از بنده شنیده باشند، برخی سخنرانیها، عرض. لحظه شهادت اباعبدالله، امام حسین به عبدالله بن حسن فرمودند که: «آزاده، جدی آمده تو را میخواهد ببرد با جامی از شراب بهشتی. خوشحال است. به من هم دارد میگوید تو هم بشتاب. اینجا همه چشمبهراه عبدالله بن حسن که در آغوش امام حسین، احمد، علیاکبر اینطور گفت که جدمان میگوید زودتر به ما ملحق شو. همه اینجا مشتاق تواند. بهشت را آذین بستند برای تو. همه خوشحالاند که تو داری ملحق میشوی.»
پیغمبر اکرم غرق سرور بود از آمدن امام حسین، شهادت امام حسین. همه اهلبیت جمع شدند، پایکوبی بود، رقص بود، شادی بود. آن روایت میگوید که ام سلمه پیغمبر را دید ظهر عاشورا، با چشمهای پُف کرده، کاسهای از خون. «فرزندمون را در کربلا کشتند.» آخه الان کدامش؟ پیغمبر خوشحال بودند، ناراحت بودند؟ امام حسین ملحق شده. اگر تو از «نفس مطمئنه»ای، «فی عبادی» الان حضرت زهرا در اوج سرورند که امام حسین وارد بهشت شدند با همچین وضعیتی.
آقا، حضرت زهرا گریه، ناله، شب جمعه، اینها چیست؟ اینها همش درست است. همش هم شأنی است. همش هم مرتبهای. و امام تمام مراتب را دارد و حفظ تمام مراتب میکند. این نکتهاش در این است. حالا آن سؤالی که میپرسند: آقای بهجت بالاتر است یا مثلاً شهید مطهری؟ اگر ملاکت این است که آقا این آقا مثلاً کتابهایش بیشتر است، اینکه ملاک نیست برای اینکه آنکسی که به مرتبه عالی درجات قرب میرسد، او بهنسبت مادون، منشأ فیض میشود.
یعنی شهید مطهری، برفرض بر این فرض که پایینتر باشد از آقای بهجت، مثلاً حالا جواب بدهم. عرضکردم، بر فرض که این یکی پایینتر، آن یکی بالاتر است. آنکسی که بالاتر است، مثلاً سخنرانی نمیکند. میخواهم بحث اعظم و ثوابش را بگویم. ثواب «لا اله الا الله» که آنجا دارد و توحیدی که او دارد، از تمام این کتابی که مینویسد، بالاتر است. بهواسطه فیض کتابنویسی این آقا، اوست، ولو این خبر ندارد. همیشه دانی بهنسبت عالی اینشکلی است. عالی واسطه فیض دانی.
اینی که بلا نمیآید، اینی که این شهر در عذاب نمیرود، اینی که از خود این آقا بلا دفع میشود، از شیعه دفع میشود، از امت دفع میشود، از تکتک این، تمام اعمال تکتک امت مال این است. آقا، او رفته جبهه، این کلی داعشی کشته، این هم کلی زخم برداشته، فلان شده، این کلی نماز سالی ۵۰ بار کربلا رفته. کنج خانهاش نشسته، معلوم است که سالی ۵۰ بار کربلا رفته بالاتر است؟ خب، معلوم است که توحید از همه اینها بالاتر است. هیچچیزی ثوابش از شهادت «لا اله الا الله» بالاتر نیست.
آنکسی که به «لا اله الا الله» رسیده، به آن مطلقی رسیده که تمام این تجلیات و اطوار و انواع با کیفیت و همه اینها آنجا هست. در نماز همه شریکاند، در روزه همه شریکاند. روزه نگیرد؟ نه، روزه نگیرد. طغیان، پیر، بیمار، فلان، مسافر. حالا چطور شما میگویید آقا رهبر انقلاب که اینجا نشسته، ۵۰ ساله کربلا نرفته؟ تو همه این زیارتهایی که شما اربعین رفتید، تکتک زیارت شما، تکتک اقدام شما اول مال اوست. بعد امنیتی که داری، این راهی که باز است، میروی.
از همه قضایا بالاخره شعبهای از شعبههای وجودی ایشان: حشد شعبی، سپاه، سپاه قدس، فلان. نابودی. به چشم کثرتگرا بخواهی نگاه کنی که کنج خانهاش نشسته، بهتر نیست ایشان هم پاشد برود کربلا؟ نه، حالا شاید اقتضائاتی، ضرورتی است. میتواند، نمیتواند، آنها بحث دیگری است. ملاک این است که آقا ما با چشم ظاهربین و کثرتگرا گاهی غرق این مسائل میشویم. این نکته اصلی است که خیلی مهم است. کتاب بیشتر؟ کتاب چی نوشته؟ کتاب جان خودش را نوشت. «اِقْرَأْ كِتَابَكَ كَفَى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا.» بله، خب، بهترینش این است که آن کتاب را بهتر، بهترین مدل نوشته. به فرع آن کتابتی که بر جان خودش کرده، رشحاتی هم ریخته بر این عالم بیرون.
دست مرجع تقلیدم بود. آن فرق عالم و عابد دقیقاً اینجاست. مرجع تقلید بود، آقای بهجت. خیلی جایگاه مهمی است؛ دارد حلال و حرام خدا را به شما میرساند و با این حلال و حرام دارد شما را بهشتی میکند. خب، ممکن است عارفی هم باشد، مرجع تقلید هم نشود اصلاً در تمام عمرش گمنام. ما با این چشم اینچیزیها گاهی دیدیم طلبه با اینچیزیها مثلاً ترازوهایشان این شکلی است: «انقلابیه، او نمیدانم فلان. عرفان اینها مثلاً خیلی عزلتگرا.» «عرفان انقلابی خوب است.» این «خوب است» را از کجا داری در میآوری؟ نمیخواهم بگویم همه بروند عزلتگرا بشوند. اصلاً بحث سر اینها نیست. میخواهم بگویم که او یک کسی ممکن است در خودش وظیفه را ببیند، این شأن را ببیند، این امکان را ببیند، این استعداد را ببیند. با همه که استعدادشان که برابر نیستش که!
بابا، حضرت موسی داریم، حضرت هارون داریم. این کلیمالله سخنگو تعیین میکند. با خدا میخواهد صحبت کند. هیچکسی مثل این کلیمالله نیست. «بهتر از من است؟» «عرفان انقلابیاش خوب است؟ آدم باید بتواند خطبه هم بخواند، سخنرانی هم بکند.» «این چه عارفی است که دوتا سخنرانی نمیتواند بکند؟» مراتب خلط میشود. در مرتبه تکلم با خدا، موسی بالاتر است. در این تکلم با خلق، هارون بهتر است. جفتش هم مناط و ملاک و ضابطه شهادت «لا اله الا الله» است. جفتشان هم عارف فانی در توحیدند که حالا ظاهراً حضرت موسی بالاتر است، ولی انقلابی و غیرانقلابی ظرفها و فرصتها و استعدادها و امکانهایی برای عمل به تکلیف است. ضد انقلاب نیست. آره، ضد انقلاب نیست.
غیر انقلابیاش هم باز به معنای شانه خالی کردن از تکالیف نیست. آنجایی که، لذا شما خود عالم عارفی داریم که تو اینها جای بحث مفصل بشود. دانشگاه؟ خیلی، بله، بله. اینها هم ممکن است. طرف دادههایی دارد، اطلاعاتی بهش رسیده. بر اساس آن اطلاعات. یکی از آقایان میگفت که خدا رحمت کند. یکی از آقایون که اهل معنا بودند، معنای انصاری بود، فرمود که معاویه علیه امیرالمومنین سخنرانی کرد، خیلی بد گفت. یکی پاشد گفت اینهایی که تو میگویی اگر درست باشد، قتل این آدم واجب است. گفت: «خب، من همه هزینههایش را میپذیرم. به عهده میگیرم، میروم او را میکشم.»
راه افتاد رفت کوفه با اخلاص تام، با بغض علی رفت. با اخلاص تام. اخلاص تام داشت. رفت به امیرالمومنین که رسید، تا دید امیرالمومنین را گفت: «معاویه تو را گفته قتلَت واجب است.» گفت: «تو که مودتَت واجب است.» و شد شهید پای رکاب امیرالمومنین. اگر اخلاص لله باشد، با بغض علی هم فنا نیست. نکته این است: خلف نباید بشود که این بغض را دارد. با توجه به اینکه میداند او غاصب ولایت و غاصب خلافت و ظالم است و این است و آن است و او. با علم به همه اینها محبت نمیآورد. او تصورش این نیست که من و شما داریم. اشتباه کرده. میخواهم بگویم اشتباه تا اینجا راه دارد. شما میگویید مثلاً هاشمی رفسنجانی. تا اینجایش میشود اشتباه کرد. عارف شد که همه اطلاعات ذهنیاش عوض بشود که عارف کامل داریم. اینهمه با هم تضاد فتوا دارند؟ دارم یا ندارم؟
آقای بهجت فتاوایی دارد. فلان آقا که مثلاً عارف کامل است، طباطبایی. آنقدر اختلاف آیتالکرسی، اختلاف نظر. اختلافات فقهی دارند، اختلافات عرفانی دارند. آقای بهجت وحدت وجود قبول نداشت. وحدت حکمیه وجود قبول. هیچکدام اینها را قبول ندارد. اتومات همه اینها درست بشود؟ نه، عارف یعنی کسی که آنچه که میداند خدا دوست دارد، تابعش است. و خودش را فانی کرده. از خودش چیزی نمیخواهد، از خودش چیزی دوست ندارد، از خودش حرفی ندارد. ممکن است آنی که فکر کرده غلط باشد، ولی خدا چون میداند او تابع علمش است، خدا این را دوست دارد. خدا اراده نکرده که اینجا با باشد، اینها باشد. اطلاعاتی بوده، زوایایی را مد نظر دارند. دو تا خوبیهایی را این آقا دیده که خیلی از ماها ندیدیم. یک چیزهایی ممکن است فلانجا، انفاقهایِ آدم این حد است. مثال دارم میگویم، مثلاً همین خلفا، طلحه، فلان، بعضاً که وارد میشوی، هنوز ماها بهش نرسیدیم. بر اساس آنچیزی که به ما رسیده، لزوماً همینها بودند.
حاجآقا، کلامی که این میگوید تو اجتماعی بر اساس دادهها و اطلاعات شما: «بر اساس این اطلاعاتی که داری اگر به ایشون ذره محبت داشته باشی، میروی جهنم.» اگر این دومی معاویه، این دو نفر اگر نبودند، خباثت در دنیا باقی نمیماند. با این اطلاعات، شما ذره محبت به اینها از تمام مراتب ساقط. با این اطلاعات عالم مطلق نسبت به همه مسائل. آن قضیه شعری که میخواند: «چادر از دوزم کنم شانه سرت» فلان اینها، حالا یا سند دارد یا ندارد، ولی اصلش را بر اساس این مبانی که این آمار میگویند درست است. چیزی که او از خدا میداند، صادقانه رفتار کرده، خالصانه رفتار کرده، عاشقانه رفتار کرده.
باز آن بزرگوار که ازش نقل کردند، میفرمود که یک کسی یک عمر تار میزد. یک روز گفت که: «خدایا، یک عمر برای دیگران تار زدم، میخواهم یک بار برای تو تار بزنم.» خلوت بالا یک کوه، تار را برد. خالص، مخلص لله، شروع کرد تار زدن. خدا اشک میریخت. گفت به پیغمبر زمانه وحی شد که: «ولی مرا دریاب.» پاتریک مهدی کریمی بر اساس اطلاعات خودش است. بر اساس آنچیزی که میداند. بله. کدام عرقخور؟ تو که ندانی بابا، این قرآن، خدا و پیغمبر. روایت همون عرق میخورند، هیئت میروند حالت مستی، وضعیت. خاطره امام حسین که عرق نمیکند که. آنها بازی است که حالا یکچیزی خدا مسخره بازی است. این را بازی درآوردن است. آن اصل قضیه یکچیز دیگری است. او اخلاص به آن نحو اگر باشد، عرض کردم برای کشتن امیرالمومنین برای اینکه شهادت «لا اله الا الله» از هر عملی بالاتر است، هدایت میکند خدای متعال. آن اخلاص اگر باشد، هدایت میکند. یا اینجا هدایت میکند یا دم مرگ هدایت میکند یا تو برزخ هدایت میکند.
بله، با این اطلاعات رفته، ولی الان دیگر محیالدین تو برزخ علاقهمند به اینها نیست. حالا بماند که حرفم آنجا زیاد است که تو آثارش دست بردند، نبردند، تحریف شده، نشده، توریه بوده، تقیه بوده. همه آنها سر جای خودش. بر فرض اینکه اصلاً علاقهمند یک نفر فقیه بشود، دیگر اشتباه نکند. عارف میشود، دیگر اشتباه نکند. آنقدر این چیزها دیده میشود از این آقا تو عالیترین درجات عرفان. مرحوم آقای خوشبخت تعابیری داشت نسبت به بعضی از آقایون که اسم نمیبرم برایتان که اگر شما بشنوید، خودتان را میکشید. همین الان اگر بهتان بگویم فلان آقا فاسق است، هم نماز او، آخوند و سهبار گُمنان علی خیر، هم نماز او را خواندن. خیر هم برای این پیام داد. گفت نماز. حاضر نبود این آقا پشت آقا بخواند، ولی آقا به جفت ایشان گفته آره.
بر اساس اطلاعاتی که این دارد نسبت به او. در بهشت کینههای اینها را نسبت به همدیگر پاک میکنی. «مَنْ غَلَّنُ»، چیست؟ آن آیه. کینههایی که اینها تو بهشت. خیلی عجیب است. معلوم میشود. میشود یک مؤمن با کینه. آقا، کینه خیلی چیز سنگینی است. میگوید از مسلمانی خارجت. این کینهاش تکلیفگرایانه است. این بر اساس آنچیزی که میداند از آن آقا و اطلاعاتی که از شریعت دارد، این کارهای این آقا را فسق میداند. اینجا یک نکته الان ایجاد میشود. پلورالیسم دینی تو اصل واقعی است. آنجا را دارد تکثیر میکند. موتور اصل واقعیت تکثیر نمیکند. واقعیت یکچیز است. یا این درست است یا آن درست. حقیقت، آنی که ملاک است برای ما تو فقه، رسیدن به حجت است. اصلاً ما به واقع که دسترسی نداریم. واقع نیست معلوم است سر آنچه من میدانم، سر واقعی که در ظرف درون من جلوه کرده. منکش. مگر همه اطلاعات سیاسیشان مثلاً یک قضیه یکجور است؟ یک میزان و ملاک ما اینجا الان چی میشود؟ اینها یک مبادی، اینها یک مبادی دارد. این مبادیاش باید متکی به برهان یقینی باشد.
یعنی آنکسی را که عادل میداند، آنکسی را که ظالم میداند، تعریفش از عادل، تعریفش از عالم، مشخص، مشخصاتش، پارامترهایش. اینها، اینها را از وحی باید صحابه است. بعد بعضی چیزها یقینی و واضح است. بعضی چیزها هم نه، ظواهر قرآن است. این با همین ظواهر میگوید آقا، من به این نتیجه رسیدم که دور پیغمبر بودن، صحابه پیغمبر دارد، متن میکند. قرآن انگار دارد همه اینها را شامل. «ترحم را که عن سجداً یفقهون فضل الله رضوان و فلان.» انقلاب، انقلابیا، شهدای انقلاب. این ذهنیت را ندارید؟ این نگاه خوب را ندارید؟ همهشان واقعاً آنقدر خوبند؟ ما نداریم تو این آدم شارلاتان؟ ما شهید داریم جهنمی؟ قطعاً داریم. این را آره. شهید داریم با حقالناس رفته. شهید داریم آدم کشته رفته، آنجا کشته شده. زیاد داریم. بعضی از اینها که جبهه رفتند، حالا نمیشود اینها را خیلی مطرح کرد. حکم اعدامشان خورده بوده. جبهه شهدا عوض کنیم. شهید الان برای من و شما با اطلاعاتی که من و شما داریم هرکس از جبهه جنازهاش را آوردند شهید است. شما باید احترام. اصل اولی شما باید احترام کنید. حالا فلان شهیدی که شما احترام میگذاری، من میدانم این از اینها بوده. شما با احترامت میروی بهشت. من هم با بیاحترامی میروم. موضع که عوض نشد که واقع منکشفه برای من ملاک است. موضع که این آدم یا شهید شهید نیست. رفتی، کلی هم بهش علاقه داشتی. یا آنجا باهاش مواجه میشوی؟ «خدا لعنتت کند. تا حال هرچی صلوات و درود برایش فرستادی، ابراز علاقه کردی، رفته تو حصن من.» اگر درود بفرستم از میروم جهنم. معونه ظالمین. او این شهیدی که تو ذهن شماست با آنکسی که تو ذهن من فرق میکند.
هاشمی رفسنجانی که تو ذهن آقای جوادی آملی یکچیز دیگر است با آنچیزی که تو ذهن شما. حرف را گفته و تو اجتماع آنقدر بر اساس اطلاعات شماست. خدا که کار دارد. قطعاً خدا با انبیا شوخی ندارد. خدا از پیغمبر اکرمش سؤال میکند: «برای چی این را گفتی؟» به عیسی میگوید که: «اَأَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِی وَأُمِّیَ إِلَهَیْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ؟» نگفته. میگوید: «تو این را گفتی؟» سؤال میکند ازش: «برای چی گفتی؟» برای عرض بنده این است که جوادی نمیتواند آنجا جواب بدهد. ممکن است با همین براهینی که دارد جواب بدهد در پیشگاه الهی: «این اطلاعات من است. هاشمی که من میرسم این بود. من نمیدانستم اینها بود.» این است که حجت ملاک است. آنچیزی که ما را میرساند به قرب الی الله، حجت علم است. یقینیات تابع.
خیلی بحثها با هم خلط میشود. اینجا این چه جور عارفی است که از فلانی تعریف کرد؟ این چه جور عارفی است که آنجا این کار را نکرد؟ بابا، آقای بهجت شناسنامهاش بعد از رحلتش مهرهای انتخاباتی سفید بود. در تاریخ جمهوری اسلامی رأی نداده بود. دو تا بیانیه انتخاباتی نسبت به انقلاب دارد، به امام دارد، به رهبری، تعابیر، برید نگاه کنید، نسبت به حاکمیت دارد، نسبت به پهلوی دارد. خواب امام خمینی را دیده. آخرین چیزی بوده، آخرین دیدار اواخر شهری پاییز ۸۷. میگوید: «خواب دیدم آقای خمینی یکهو سکته کرد، افتاد. فهمیدم انقلابش دچار مشکل است. من خودم کلی کار کردم. شما هم به آقای خامنهای بگویید که این کارها را بکند. من هم خیلی کار کردم برای دفع بلا نظام.» فلان کار فلان کار را بکن. زمزمه عرفانه. احساس میکنم منظور ایشان همین قضای فتنه ۸۸ است. «من در رأی به حجت نرسیدم. در اصل رأی دادن، نظرش این است: من به این نرسیدم که پشتیبانی از این نظام به رأی دادن من است.» «من به این نرسیدم.» نظر آقای خمینی محترم. نباید تضعیف بشود. یکی از اساتید ما سال ۸۶ را میخواست برود مجلس، پرسیده بود آقا بروم یا نه؟ «بهجت که به مجلس بروید و منویات قائد را پیگیری کنید، مالیات رهبری.» مسائل خلط میشود با هم.
ما هیچچیزی بالاتر از «لا اله الا الله» نداریم. «لا اله الا الله» یعنی توحید، یعنی عمل به وظیفه، یعنی حجت، یعنی آنچه او میخواهد، یعنی آنچه او گفته در ظرفی که در درون من انکشاف پیدا کرده. ما با اینچیزهای ظاهری و با این ملاکات و ضوابطی که در حد فهم خودمان است، با اینها میخواهیم آنها را با این ترازوهای کوچولو میخواهیم بسنجیم که آن آقا رسیده، آن آقا نرسیده. آن بالاتر است، این پایینتر است. در عرصه اجتماع و سیاست مواضع اینها کاملاً متضاد با همدیگر. دو تا عارف کامل در سر یک قضیهها، در یک قضیه واحد. دقیقاً مثلاً خیلی آقایون، خیلی آقایون آنقدر من تو ذهنم دارم. تو یک مکتب، شاگردان یک نفر. زمان امام صادق بوده که دو تا از فقها از شاگردان امام صادق تو یک بحثی همدیگر را تکفیر میکردند. بله. هشام و چیز بودند دیگر، فشار. نه، حکم بود و فکر کنم هشام ابن سالم بود. جفتشان هم تکفیر میکردند، همدیگر را لعن میکردند: «خدا لعنت کند فلانی که اینطور...»
در ظرف فهم خود این واضحاتی که از دین است که ظلم نکن، امانتدار باش، فلان کن، فلان کن، فلان کن. در کشف مصادیقش برای این آقا با این اطلاعاتی که دارد، شده الف بر اساس تجربه او. دادههای ذهنی تجربیات این شکلی ندارد. یکی از اساتید بزرگوار ما در وصف استادش میفهمم: «معاشرت اجتماعی نداشت. خیلی از این مسائلی که ما تو فضای حوزه درک میکنیم، ایشان این ادراکات را نداشت. اگر میدانست تو کتابش اینجوری نمینوشت.» مخالف بودم که این کتاب چاپ بشود. عارف کامل هم عارف کامل. بر اثر حالا ما ترازو نداریم که بفهمیم بر اساس آنچیزی که حالا از آن عوالمی که سیر کردند، مثلاً حالات باطنیشان و فلان و گزارشهایی که حالا خودشان میدهند، دیگران میدهند، فلان و اینها. این متعبد و فانی در استادش هم است. جان بدهد. نقد سلوکی دارد، نقد روشی دارد، نقد مبنایی دارد. شخصیت بچه جمعش بهتر است. خیلی کاملتر از هر دو طرف. رأس مکتب خودش، علامه تهرانی. آنها میگویند آقای پهلوانی همدانی، شاگردان اینها که میآید، او میگوید قاضی. او میگوید فلانی. میگوید فلانی. قاضی که میآید میگوید علامه طباطبایی. حالا بالاخره این مکتبی که علامه طباطبایی. آدم از علامه طباطبایی میبیند بالاخره خیلی دلگرمکننده است از جهت اِتقان استحکامش روی مبانی آیات، روایات، روش تربیتی. حالا خود علامه طباطبایی شاگردان متعددی دارد. بعضی از اینها با همدیگر چالش جدی دارند. همهشان هم حجت دارند. اینش خیلی قشنگ است. حجت دارد.
چالش شده بود، خیلی سنگین است. یک طلبه معمولی اگر بگوید: «دو هفته نماز صبح میخوابم.» این آقا میگوید بعد ناله میزند. پل علمتان همش با هم اختلاف. طبیعی احکام را بگذار کنار. تو حقایق وقتی با هم اختلاف کنند، این میگوید این حقیقت درست است، او میگوید. کسی خواب دیده بود امیرالمومنین، خیلی جالب بود. ساعت اول دو تا روایت، ساعت دوم نصف روایت، ساعت سوم هیچی. خواب دیده بودم امیرالمومنین را این سؤال تو ذهنش بود که چرا آنقدر علما با هم اختلاف دارند؟ بگو. حضرت فرمودند که: «پروانهها وقتی دور شمع میچرخند، پر و بالشان به هم میگیرد.» فرمود: «همه اینها دور شمع وجود من دارند میچرخند. این پر و بالشان به همدیگر گاهی میگیرد.» امیرالمومنین فرموده بودند که: «اینها پروانههایی که دور این شمع دارند میچرخند، پر و بالشان به همدیگر میخورد.»
شاسی رضا. خیلی اینها طبیعی است. شما نگاه کنید. دو تا عالم معروف تو زمان معاصر ما. بعد چندین سال نبش قبر شده. یکی شهید صدر بود، بعد ۱۷ سال. کاظم قزوینی بعد ۲۰. ایشان وصیت کرده بود: «هر شرایط مهیا شد برای اینکه من کربلا دفن کنیم، فعلاً قم دفن کنیم.» «مرا نبش قبر کنید، کربلا دفن کنیم، ولی فعلاً چون نمیشود هرجا شد دفن کنیم. بعد که آنجا شد.» خلاصه سید کاظم قزوینی با انقلاب و اینها که گفتم مخالف بود. هر دو بزرگوار بعد از حدود ۲۰ سال قبرها را شکافتند. جسد سالم. اماره برای قرب عندالله. سید کاظم قزوینی صاحب «مِنَ الْمَهْدِ إِلَى اللَّحْدِ». این چند. ولایت فقیه. یکی ولایت فقیه را قبول کند با حجت، یکی زیر آبش را بزند. درحالیکه خب مثلاً برنامه اجتماعی اسلامی تو بالاخره یا باید با ولایت فقیه باشد. این انعطاف فضای خشک بسته استبدادی که فرصت نمیدهد به تفکر، فرصت نمیدهد به تعقل. آن میشود تک گزاره و تک تک نتیجه. هرچی ما گفتیم. این فضا آنقدر وسیع است که روی مبانی، روی ادله ممکن است که این میرود به یک سمتی و میرود به سمت دیگری.
جمعبندی بکنم تا آخرش هست. نه، اینها را شهادت «لا اله الا الله» که با هم اختلاف. به همه متعبدن. به فروع «لا اله الا الله» بر اساس آنچیزی که منکشف شده است. و نکته اصلی این است که هیچچیزی ثوابش بالاتر از شهادت «لا اله الا الله» نیست. این ملا حاشیه است. مهم این عبودیت و این تسلیم بودن، این حجیت داشتن، این تابع امر او بودن است. وصلی الله علی سیدنا محمد و
در حال بارگذاری نظرات...