متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.
روایت چهارم فرمود: «امام صادق علیه السلام: إن الله تبارک و تعالی ضمن للمؤمن». خداوند متعال برای مؤمن ضمانتی کرد. گفتم که: «و ما هو؟» (چه ضمانتی کرده؟) فرمود: «ومن له أن هو أقرَّ له بالربوبیه، و لمحمد صلی الله علیه و آله و سلم بالنبوه، و لعلی علیه السلام بالإمامه و أدی ما إفترض علیه، أن یسکنه فی جواره».
ضمانت کرده که اگر کسی نسبت به خدا اقرار به ربوبیت داشته باشد، نسبت به پیامبر اقرار به نبوت، نسبت به امیرالمؤمنین اقرار به امامت، و در مرتبه عمل هم واجبات مفروض علیه را انجام دهد، او را ساکن در جوار خودش میکند.
گفتم: «فهذه والله الکرامه التی لا یشبهها کرامه العالمین». به خدا قسم این اکرامی است که هیچ اکرام هیچ آدمی شبیه این نمیشود.
فرمود امام صادق علیه السلام: «اعملوا قلیلاً تتنعموا کثیراً». اندکی عمل کنید، خیلی متنعم میشوید.
*یک نکته در مورد «لا اله الا الله» را محمود قاضی سعید (ره) دارد. چرا کلمه «لا اله الا الله» شرافت دارد و کمال دارد؟ ۱۰ وجه عرض کردیم. ایشان گفته است. من خیلی سریع اینها را عرض میکنم؛ برخیش هم البته خیلی ذوقی است، شاید آنقدری نشکند.
یکی اینکه، آقا! صریح در حصر است؛ چون ادات حصر دارد. دلیل دوم این است که هم دلالت بر توحید معبود حق دارد و هم دلالت دارد بر هلاکت غیر او. سومینش این است که هر عبادتی از هر کسی رخ بدهد، حقیقتاً برای خداست. چه عابد بداند. برای اینکه او به تصور اینکه این معبود شایستگی خضوع و عبادت دارد، عبادتش میکند دیگر. تصور او غلط است. تصورش غلط است وگرنه معبودیت خدا که جابهجا نمیشود. که این معبودیت ندارد، خدا معبودیت دارد.
مثل اینکه من مثلاً فکر میکنم شما آقای اکبر تقیزاده نیستید و من هم به حسب اینکه شما اکبر تقیزادهاید، دارم اینقدر احترام میکنم. آقا! خدا خیر بدهد، بچه ما کلیه دادی، دستت را میبوسم، پایت را میبوسم. چیزی از این کم نمیکند که! آخر هرچه که من انجام دادم، اهلیت و صلاحیتش، اولاً و به ذات و تماماً، مال کیست؟ مال اکبر تقیزاده است. چه بدانم و بشناسم، چه نشناسم. اینها مهم نیست. در بحثهای توحید، همه حمد، همه عبادت، همه خضوع مال خدای متعال است. شما هر کسی را که حمد کنی، خدا را حمد کردی. هر که را بپرستی، خدا را پرستیدی. به هر که خضوع کنی، به خدا خضوع کردی. آقا! پس این حرفهای صوفی و اینها درست درمیآید؟ نه! نقطه تمایزش این است که چون نمیدانی، گرفتار ظلمت شدی و این عبادتت برای تو شکوفایی و رشد ندارد. این به این معنا نیست که معبود تغییر کرده، به این معنا نیست که تو حقیقتاً عبادت معبودی غیر خدا را کردی. اکبر تقیزاده عوض شده، تو حقیقتاً کسی غیر از اکبر تقیزاده را مدح کردی.
مثال من: حقیقتاً درست است مورد اشتباه گرفتم، ولی حقیقتاً برای اینکه این ویژگیهایی که من گفتم و تعریف کردند و متن کردم، الا و لابد مال اکبر تقیزاده است. کسی غیر از اکبر تقیزاده که بچه من کلیه نداده که من تشکر کنم. تو این قضیه امام، کسی غیر از خدا که امسال روزی نداده که من اصلاً نمیتوانم غیر خدا را شاکر باشم. توهم من این است که آقا! من از زید و بکر و عمر پول گرفتم، نان گرفتم، تشکر از او میکنم، مدح او میکنم، حمد او میکنم. توهم من این است که او رازق من است. وگرنه من حقیقتاً دارم رازق را شکر میکنم. رازق هم حقیقتاً کسی جز خدا نیست. «لا اله الا الله». پس هیچ عبادتی به هیچ کسی جز خدا تعلق نمیگیرد. ولی به این معنا نیست که هر عابدی لزوماً دارد به خدا تقرب پیدا میکند. این دو تا نباید با هم خلط بشود.
دوستان! مطالب دقیق است. هرجاش کمی جابهجا میشود، سریع بپرسید یا بحث را روشن کنید. این مطالب مرحوم قاضی سعید را دارم تو توضیحات شرح توحید صدوق. مرحوم قاضی سعید قمی.
چهارمین وجهش این است که آقا! همه حروف تهالیل همان حروف الله است که جلسه قبل عرض کردم. الله و تفصیل (پنجم دلیلش) این است که مشتمل بر الله است و نامی جز الله ندارد؛ یعنی اسمی از اسماء الله را برده که مستجمع تمام کمالات الهی است. نگفته: «لا اله الا الرازق»، «لا اله الا الخالق»، «لا اله الا المالک»، «لا اله الا الملک الحق المبین».
دومش این است که هم دلالت دارد بر اینکه معبود حق را توحید میکند و هم غیر او را دارد هلاک و باطل میکند. سومیاش هم این است که هر عبادتی از هر کسی رخ بدهد، حقیقتاً عبادت کیست؟ خداست. حقیقتاً در ظرف ادراک این توهم شکل گرفته وگرنه چیزی که واقعی است، عبادت خداست. شما به هر چیزی که خضوع کنی… این را اول تفسیر سوره حمد، امام مطالب قشنگ حمد خدا را کرد. از هر چیزی که ثنا بگویی، تعریف کنی، خوبی بگویی، همهاش مال خداست. مشکل فقط این است که تو حواست نیست، تو توجه نداری. برای همین تو بهرهمند نمیشوی. وگرنه این سبب نمیشود که عوض بشود، کسی غیر از خدا مدح بشود، کسی غیر از خدا ممدوح واقع بشود، محمود واقع بشود. «الحمدلله»، «لام» ملکیت مال خداست.
آن هم: «الحمد». الف و لام الف و لام جنس. «کل حمد لله» یعنی او محمود فی کل حمد. ولو تو داری شیطان را حمد میکنی، ولو داری فرعون را حمد میکنی، پای فرعون را میبوسی، ولو داری برای فرعون خضوع میکنی. بدانی و ندانی، ما خضوعات مال فرعونی نداریم. تو بهخاطر توهم کمالاتی که فکر کردی کمالات در فرعون است، داری بهش خضوع میکنی. تو هم خضوع کردی در برابر این کمالات. روشن است.
آقا! مثال اکبر تقیزاده را یادتان بماند. دیگر کلیه را اکبر تقیزاده داده است. هم ای خائن مبارک نمیآورد، فریب دارد میدهد. تو که میدانستی اینها مال تو نیست. «رضوا بحطب جهنم». اینها معبودهایی که غیر خدا. اگه نمیداند که هیچی.
میشه حضرت عیسی بحث کردند دیگر. یک آیه داریم در قرآن که «من دون الله». فکر میکنم حالا حطب و جهنمش شاید بهتر پیدا بشود. حطب با این وجود. یعنی اگر کسی مصداقاً هم اشتباه کند، دارد در اصل با وحدانیت به نام بحثهای خفن تو عرفاست دیگر که صداها را درآورده.
آه، یک مثال جالبی هست تو قرآن. یکی آیه ۲۸ سوره یونس: «یوم نحشرهم جمیعاً ثم نقول للذین أشرکوا مکانکم أنتم و شرکاؤکم حطب جهنم». حطبا عرض کنم که میفرماید که به مشرکین میگوییم: «سر جای خودتان بایستید با کسانی که شریک قائل بودید برایشان.» «فصلنا بینهم». اینجا بین اینها تزیل میکنیم، زائل میکنیم ارتباط عابد و معبود با چی؟ جلوهگری حقیقت. وقتی معلوم میشود که بابا! این آقای مثلاً تقیزاده است، این اکبر تقینژاد، تقیزاده نیستش که. بابا! آن مثلاً ترک است، این لر است. آن مثلاً قد بلند است، این کوتاه است. حق را وقتی نشان دادم، جدا میکنم تو را از این آدمی که بهاشتباه او را آره اکبر تقیزاده گرفتی. آنجا حق جلوه میکند. میبینی: «زینا بینا قال شرکاؤهم ما کنتم ایانا تعبدون». شما اصلاً ما را نمیپرستیدید. یکی از معانیاش این است.
یک وقت طرف میدانسته، مثل فرعون هم دعوت کرده. یا وقتی فهمیده که او را میپرستند، سکوت کرده، تصدیق کرده. مثلاً یک وقتی هم نمیدانسته: «الهین من دون الله». «اله» آقا! معناش آن چیزی است که استقلالاً مورد توجه واقع میشود. توجه استقلالی. نه توجه ضمنی. اشکال ندارد چیزی با توجه ضمنی. الی وقتی که او را مستقل میپندارد، صاحبکمال میپندارد، بهخود وابسته میپندارد، از خود میداند کمال او را. وگرنه ما همه آب میخوریم، آب را رافع تشنگی میدانیم. اشکالی ندارد. این احمقهای وهابی میگویند: از پیغمبر نخواه، از امام نخواه. خب احمق! از ابر هم نباید بخواهی، از آتش هم نباید غذایت را بخواهی. مایکروفر هم نباید استفاده کنیم. گذاشتی گرم میکند. تو گرما در مایکروفر میخواهی. آنی که گرم میکند، خداست. آنی هم که سرد میکند، خداست. آنی هم که میباراند: «أنزلنا مطرا». آن هم خداست. برای چه میگویی باران بارید؟ برای چه میگویی ابر بارید؟ تو غلط میکنی به ابر نسبت میدهی. اگه قراره آنجا نباشه، باید هیچ جایش نباشه. تو کل نظام اسباب را باید از بین ببری. توسل همش اسباب مراتب دارد. بعضی در سببیت تام ترند بهخاطر تقرب بیشتر، ناقصترند بهخاطر بُعد بیشتر. و جزئیاتشان هر چه به سمت تجرد مطلق و کلیت میرود. پس آقا! آن هم سبب است، این هم سبب است. توسل به همش است.
شما پس تو تابستان هم از کولر استفاده نکن. لباس؟ «أنزلنا علیکم لباساً». لباس هم نپوش. بگو به خدا: خودش مستقیماً yuvari. «بدون اسباب مولی». مولی کیست؟ خداست. این که تو میگویی لباس شرک است، چقدر آدم بد تخلخل کرده باشد در ذاتش. تخلخل کرده در وجودش؛ یعنی در خلال ابعاد فکر و ذهن ذاتش. برو این هم همین! یا بوسیدن نمیدانم ضریح شرک است. خب بوسیدن قرآن چیست؟ بوسیدن بچه چیست؟ به هر چیزی ابراز علاقه کنی، باید شرک بشود دیگر. فقط با خدا. خلط بین مسائل. بعدش از فعل درنمیآید، از انگیزه و نیت و پندار و ادراک طرف درمیآید. فعل که نه.
بله، یک وقتی هست یک فعلی است که هیچ وجهی ندارد در بخش انگیزشیاش، مثل سجده برای بت. تازه همان سجده هم میشود برای آدم. سجده کردن برای یوسف هم سجده کردند. آنجا چه میشود؟ اینها عمدهاش تو بحث شرک تو آن بحث پندار طرف است. توحید و شرک در حوزه عقاید و ادراک و پندار و علم طرف رقم میخورد. بله، حوزه رفتار بالاخره حوزه بیرونی است، آن هم مهم است. برخی رفتارها مشرکانه است. ولی با اینها که نمیشود فهمید که طرف انگیزهاش چیست؟ ممکنه کسی صدقه هم بدهد، برود جهنم. ممکنه کسی فحش بدهد، برود بهشت. این برای خدا فحش داده، او برای شیطان، برای نفس. فی سبیل طاغوت. پس اینها میگویند: آقا! اصلاً «ما کنتم ایانا تعبدون». ما را نمیپرستیدید. شما به تو تعلق دارم. این تصور صرفاً یک اشتباه ادراکی نبود که الان آنجا معبود حقیقی را دید. دیگر بگو سجده کند. این حوزه تعلقاتش اینجا شکل گرفته بهخاطر توهم غلط، تعلق غلط شکل گرفته است. بهش میگوید: آقا! من خدا نبودم، من رب نبودم، من اله نبودم. اشتباه من را پرستیدید. این مسئله را حل نمیکند. تعلق دارم، من تو را رازق میدانم.
گفته بود که خادم یکی از مراجع بود. آقای ما خیلی خوب است، امام زمان در ارتباط. جفت میشود. یک زمانی شما یادتان نمیآید، مثلاً بیست سی سال پیش بیشتر که خیلی هم رایج بود، «به تو قرآن اگه با امام زمان در ارتباط راه نداره». قسم خورده بود. گفتم: آقا! والله، بالله، تالله من به امام زمان در ارتباط نیستم. به خادمه گفته بودم. میخواهم این را. تصور غلط. به خادمه گفته بودم این آقا، این مراد تو، پیر تو، قسم خورد به پیر و پیغمبر، به خدا. اینجوری گفت: من در ارتباط نیستم. گفت: چی؟ گفته: امام زمان در ارتباط نیستم. دروغ میگوید. از حرامزادگیاش است. از حرامزادگیاش است که دروغ میگوید در ارتباط با امام. خلاصه آنجا که حقیقت بروز پیدا میکند، این نیست که خب آقا! در ارتباط.
برای همین وقتی معبودش را به جهنم بیندازند یا امامش را به جهنم بیندازند، بهخاطر علقهای که دارد، دنبالش میرود. چرا دنبال فرعون میرود؟ «یوم القیامة النار». جلوتر میرود تو آتش. خب برای چه بقیه دنبالش میروند؟ اولاً که جلوه ملکوتی آن حقیقت دنیایی است. در دنیا اینجور بوده، حقیقت ملکوتیش این است، میرود دنبالش. فرعون است. الان برای من مکشوف شد که این فرعون است. تو همین فضای سیاسی مگر نمیبینید؟ هر چقدر آقا! یک جریان سیاسی هر چقدر رسوا بشود، مفتضح بشود، آن مرید واقعبین هر چقدر هر کاری هم بکند، آخر این از یک جایی این باور شکل گرفته. نمیتواند اصلاً نمیبیند عیب (را). کُور میکند، کَر میکند این عبادت، این عبودیت، عشق. این شکلی است.
«خب شهد بینا و بینکم ان کنا عبادتکم لغافلین». بعد قسم میخورد. خدا را شاهد میگیرم که آقا! ما غافل بودیم که اینها ما را میپرستند. تبرئه کند. وگرنه اگر میدانسته که او دارد این را میپرستد، به چیزی نگفته که اینجا جایش جهنم است. لذا اینجا تو این آیه سوره یونس دیگر نمیگوید که معبودشان آتش است. برای اینکه کأنُّه دارد تصدیق میکند که اینها خبر نداشتند، معبودی بوده که غافل بوده از عبادت عابد. ولی اگر میدانسته که این عابد او را عبادت کرده، اینجا معبود هم به جهنم میرود، «رضوا». در مورد حضرت عیسی درست است که ایشان را معبود قرار دادند، ولی معبودی است که نمیخواسته، غافل بوده از این عبادتی که نسبت به او دارند. لذا این مربوط نیست که با آتش جهنم بیفتد.
حالا آن آیه هم که گفتند: «حصب و جهنم» سوره انبیاء: «انکم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم» همهتان هیزم جهنم هستید. هم خودتان هم آن معبود: «من دون الله انتم لها واردون لو کان هؤلاء الهة ما وردوها». البته اینجا یک جنبه دیگر هم دارد. خدای متعال الوهیت اینها را هم اینجور رسوا میکند که اگه اینها اله باشند که نباید برند تو جهنم، نباید بسوزند. بابا! الهه، اله که اراده روش واقع نمیشود، تابع اراده دیگری نمیشود. اله از خودش اراده دارد، از خودش قدرت دارد. «و کلاً فیها خالدین و لهم فیها زفیر و هم فیها لا یسمعون». تعابیر این شکلی، آیات خیلی زیبایی است.
وجه پنجم اینکه الله را گفته، اسم دیگر نگفته است. وجه ششم اینکه ۱۵ تا حرف دارد که میشود مجموعه درهای بهشت و جهنم. ۸ در بهشت، ۷ در جهنم. انگار با «لا اله» ۷ در جهنم را میبندی و با «الا الله» ۸ تا در بهشت را باز میکنی. حروفش هم همه از جوف دهان است. جهر ندارد. همان استتار و نزدیکیش به اخلاص، مثل روزه که به اخلاص نزدیکتر است.
هشت را مینشیند که نفی اغیار را مقدم کرد. ۸ این است که نفی اغیار مقدم شده بر اثبات واحد قهار. اول تخلیه است، بعد تحلیه است دیگر. تخلیه، تحلیه، تجلیه. «جاروب کنید خانه و پس میهمان بجویید». «تخلیه تحلیه»، مقدمه «تحلیه» بر «تجلیه» مقدم است. اینجام اول «لا اله» آورده، بعد «الا الله». ماه رجب، شعبان، رمضان هم. نهمش این است که حرف اولش لام، این دیگر خیلی ذوقی است. حرف اول لام، حرف آخرش ها. «لَهُ» همه عالم. این «لا اله» انگار یک بسته از یک لام به ه، یک «لهو» که باز شده. همانجور که عالم هم یک «لَهُ». دهمیاش هم این است که آقا! این ترکیب آثار خاصی دارد. باعث تصفیه باطن میشود، تنویر قلب میشود، تکمیل نفوس میشود، باعث میشود که انسان به ملکوت اعلا نزدیک شود، به ملائکه مقدسه نزدیک شود، مشاهده انوار، به ابرار ملحق میشود، از صفات ذمیمه خلاص میشود، از اخلاق پاک میشود که اینها در روایات ما آمده است.
*حدیث چهارم را میخواندیم. فرمود که اگر اقرار کند به اینها و فرایضش را انجام بدهد، خدا او را عهدهدار شده که ساکن کند در جوار خودش. درست شده این. چرا اینجوری گفته شده؟ اول چرا این چهار تا را گفت و نتیجه شد سکونت در جوار الهی؟ اولاً تعبیر «رب» آورد. اقرار به ربوبیت. رب، آن کسی است که مربوب خودش را در جهت کمال پرورش میدهد، بهسمت کمال. عهدهدار امور اوست، مالک اوست، برایش قدرت دارد و از این مالکیت و قدرتش استفاده میکند برای پرورش بهسمت کمال. این «پروردگار» که ما میگوییم، کمی شاید ترجمه دقیقی نباشد. برای اینکه صرفاً خدا کارش پروراندن نیست. خدا پرورش میدهد، ولی پرورشش بهسمت کمال است. ممکنه پرورش یک چیزی «مرباد» دیگر. رب و مربا و اینها. آن هم پرورش پیدا کرده، ولی بهسمت کمالش لزوماً نرفته. یعنی کمال گوجه که رب شدن نیست. کمال هویج که مثلاً مربای هویج شدن. پرورشش دادند، ولی لزوماً کمال پیدا نکرده. به یک درجه عالیتر از آنی که قبلا بود که نرسیده. که بالاتری رسیده هویج، مگر اینکه بالاتر است. مربا بالاتر است؟ از لحاظِ گرونتر بودن که بهتر است. هویج مثلاً داشته فاسد میشود، خراب بوده. فلان. مربایش کردند. نقطه بالاتری که میشود، چه نقطه بالاتری؟ اینجا باید خود کمال او را اول در نظر گرفت که کمالش به چی بود؟ کمالش به خورده شدن مثلاً بوده. تو از غیر خوردنیها مربا درست میکنند. پوست پرتقال، پوست هندوانه. خود بالنگ هم فکر میکنم خوردنی نیست. ریشه بالنگ کجا خوردنی است؟ کمالش به اینکه خورده میشود.
خانم! کمال بهتر نیست؟ کمالش بیشتر به این است که آقا! محصول بدهد. کمال وجودیاش به این است که یک چیزی که محصولی ندارد، امتداد وجودی ندارد. یک درخت گل بدهد، یک درخت میوه بدهد. این میشود کمال. یا امتداد پیدا کند، بذری باشد برای شکوفایی درخت دیگری. بیشتر این است. یا امتدادی پیدا بکند که در بدن یک موجود بالاتری اتحاد پیدا کند، در وجود بالاتر. شما مربا کردی، اصلاً خورده نشد. کمال این هویج که اگر بخواهد به کمالش برسد چیست؟ برای خودش، به خودی خودش کپک میزند. خرگوش پرسید وگرنه. آره، خوشگلی لیلی را باید از مجنون پرسید. تشخیص بدهیم.
غرض این است که اگر فرض کرد هر پرورشی لزوماً پرورش بهسمت کمال است. لذا به هر پرورشی نمیشود گفت «رب». آن پرورشی ربوبیت است که بهسمت کمال باشد. دارو را سیر میدهد. مربی اونیست که دارد پرورش میدهد، دارد سیر میدهد بهسمت یک نقطه عالی. رب این است. البته بین تربیت و ربوبیت تفاوتهاست. یکیش از «ربّی» است، یکی از «ربّبَ». تربیت از «ربّی» است. ربا هم از همین «ربّا». پرورش پیدا میکند، ولی کمال پیدا نمیکند. در ربا پرورش پیدا میکند، ولی کمال پیدا نمیکند. در تربیت هم ممکنه این شکلی، یک چیزی پرورش پیدا بکند ولی لزوماً کمال پیدا نکند. مثلاً بعضی از گیاهها را آن گیاه نباید مثلاً اینقدر شاخ و برگ پیدا کند. مثلاً پیوندش بزنی به درخت دیگر. یا با غرض وجودیاش منافات دارد. این اصلاً ظرفیت این همه شاخ و برگ و اینها را ندارد. تراریخته و اینها. مثلاً پرورش بهخاطر اهداف صنعتی. مثلاً مرغ. مرغ مثلاً سهماهه را نه چهارماهه مثلاً به محصول میرسانند. خب این هم میشود تربیت. کمال ناقصش کردن این مرغ. روال طبیعی خودش رشد بکند.
به هر حال ربوبیت این است. اقرار به ربوبیت بکند؛ یعنی خدا را رب بداند. ربوبیت همین شکلی است که او چون مالک است و قادر است و بهسمت کمال میبرد، اختیار تام دارد دیگر، کیف یشاء. هر کاری بخواهد انجام اقرار به ربوبیت این بخشش است. اقرار به ربوبیت. وگرنه خدا که رب هست، من و شما اقرار بکنیم، نکنیم که خدا رب است و کارش را انجام میدهد.
ساکن در جوار الهی. در بحثهای توحید خیلی مهم است این جمله که دارم عرض میکنم. جزء محکمات این بحثیست که در مباحث توحیدی داریم مطرح میکنیم. خدا که علیالایّ حال رب است. خدا اله، رب، مالک. چه من و شما قبول کنیم، چه من و شما قبول نکنیم. خب چه دخلی دارد که اگر ما اقرار کردیم، ما را ساکن در جوارش بکند؟ آه! به این ربوبیت تن بدهیم تاکه رشد بکنیم. وگرنه پرسید که این خودش یک مبنایی را این بنا فکر بکنی. این بحثهای توحیدی ریشه تمام علوم انسانی باید بشود. ریشه تمام بحثها باید ربط. این بحثهایی که در موفقیت و اینها مطرح میکنند با بحث توحیدی چی؟ منافات و متضاد با توحید.
عرض کنم خدمت شما که یکی آمده به طلبه ای. بحث موفقیت و اینها را داشت، مشاوره میگرفت. گفت آقا! مثلاً رمز موفقیت چیست؟ چه کارها بکنیم به موفقیت میرسیم؟ گفتم: رمز موفقیت بر اساس مبانی توحیدی این است که تو کار خدا دخالت نکنی؛ چون آن کسی که تو را به موفقیت میرساند خداست. رب است و عهدهدار رساندن تو به موفقیت است. و کاری که ما میکنیم این است که اختلال ایجاد میکنیم در آن روندی که خدا میخواهد ما را به موفقیت برساند. رمز موفقیت این است که در کار خدا اختلال ایجاد نکنید. چشمانش اینجوری شد. اصلاً پاییزی شد در وجودش. برگهایی بود که میریخت. عجب! چقدر. حالا چه کار باید بکنیم؟ یک بحثی است. این بحث مفصلی است که چه کار باید کرد. حکومت اسلامی روی کسی هیچ تربیت ویژهای هم انجام نشود، ولی خود جامعه مردم را بهسمت حق میکشاند. هیچ تربیت ویژهای هم صورت نگیرد و خود جامعه اسلامی موانع حرکت بهسمت حق را برطرف میکند. این عمده کار این است. اینها بهش توجه داشته باشید.
بله، جبر نمیخواهد کسی را بهشت ببرد. بنده بهکرات گفتم، خیلی هم معمولاً واکنشها جالب است به این حرف دانشگاهی و مثلاً اساتید دانشگاه و اینها. انقلاب نکردیم که کسی را زورکی به بهشت ببریم. ما انقلاب کردیم که نگذاریم کسی، کسی را زورکی جهنم ببرد. جهنم! ما داریم مخالفت میکنیم با مانع، مانعیت همینهاست. مانعیت شر، مانعیت نگاه استقلالی به دیگران است. مانعیت عدم اطاعت، مانعیت عدم پذیرش، عدم صبر. اینها مانع است. این نیستش که شما بخواهی فعالیت داشته باشی، خودت برای خودت کمالی ایجاد بکنی. که اصلاً خلاف تمام مبانی است. او دارد به تو اعطای کمال میکند. خب من چه کار باید بکنم؟ باید این کمال را بپذیرم، اعطای کمال او را بپذیرم، در روند اعطای کمال او اختلال ایجاد نکنم، خراب نکنم، کار او را. قابلیت خودم را از بین نبرم. وگرنه فعالیتی که از اوست، فعالیت من. بند به این نیست که من میخواهم کاری بکنم. او فعالیتش تام است. معلق نیست به چیزی.
تو تعابیر مثلاً میآید این کار را بکن، آن کار را میکند. بهنحوی تعبیر تسامحی است. وگرنه این نیست که خدا فعالیتش معلق بشود به یک کاری از جانب ما. به این معناست که فاعلیت خدا تام است. اثر این فعالیت را نمیبینیم، مگر اینکه این کار را انجام بدهی که قابلیت را ایجاد کنی. خدا در عمل به عهدش، در وفای به عهدش که بند به این نیست که من و شما به عهدمان وفا کنیم. چون این بند بودن فرع بر نیاز است. اینها را دقت داشته باشید. خیلی دارم میگویم بحث مهمی است. نه چون بنده دارم میگویم مهم است، چون مبانی ریشهای دین است. خدا در فاعلیتش به هیچ احدی فاعلیت او معلق و وابسته نیست. فعالیت او منجّز است. خب پس چرا میگوید این کار را بکنی، آن کار را میکنم؟ چرااینقدر تعلیق دارد؟ جمله شرطیه داریم در قرآن: «فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ». اگر تقوا داشته باشی، این کار را باهات میکنم. «وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُو حَسْبُهُ». خدا را قبول نداشته باشد یا «من لم یُعَلِّمْهُ و من لم یسأله». و «من لم یعرفه». دعا میکنیم. میگوید کسی که اصلاً خدا را نمیشناسد، از خدا درخواست ندارد، خدا دارد بهش عطا میکند از سر تحمل و رحمتش.
ما که نخوایم هم خدا میدهد. «استجب لکم» (اجابت میکنم برایتان). چرا معلق کرده استجابت را به دعای ما؟ یعنی ما اگر نخوانیم، اجابت نمیکند؟ به زبان استعداد داریم درخواست میکنیم از خدا. بحث زبان، بحث مفصل است. به امکان وجودیمان، به فقر وجودیمان از خدا طلب میکنیم. حالا نکته اصلی این است که من کارم فقط در حوزه قابلیت است، در حوزه دریافت. اینی که فرموده این کار را بکن، من آن کار را باهات میکنم. نه؛ یعنی دو تا فاعل دارد. یک فاعلیاش منم، یک فاعلش خداست. برای اینکه آن کمال به من اعطا بشود، دو نفر باید کار کنند. یکی من با دعا، یکی خدا با استجابت. یکی من با وفای به عهد، یکی خدا با وفای به عهد. یکی من با ذکر، یکی خدا با ذکر. دو تا فاعل؟ نخیر، یک فاعل است. خب پس چرا به من معلق کردی؟ تعلیقش به من تعلیق از حیث قابل است، نه از حیث فاعل. میگوید من یک مقدار که به تو ابتداً تحنناً، رحمتناً توجه دارم، ذکر دارم، وفای به عهد دارم، استجابت دارم. بیشتر از این میخواهی باید در حوزه قابلیت خودت مانع را برطرف کنی. ذکر تو که فاعلیت ندارد. ذکر تو رفع مانع وفای عهد تو رفع مانع دعای تو رفع مانع. از جان ما فقط قابلیت. «لا اله الا الله». یکی از معانی «لا الهه» همین در بحث فعالیت است.
حالا از آن ور فرمود اگر اقرار کند به ربوبیت من. خب این اقرار برای چی؟ برای اینکه با این اقرار ربوبیت خودش را تسلیم کند، بسپارد. در حوزه قابلیت خودش، آن جاهایی که دارد خرابکاری میکند با اعمال نظر خودش، با دلبخواهی خودش، با تسلیم بودن به عوامل نفس خودش. اینجا دارد خراب میکند دیگر. اینجا دارد حوزه نفوذ ربوبیت خدا را از بین میبرد. وگرنه خدا که تام است. در دریافت ربوبیت خدا، این دارد محروم میشود بهخاطر اعمال نظر خودش، بهخاطر اعمال نظر دیگران. دارد یکی دیگر را اتخاذ رب میکند.
یک روایتی را یک وقتی تو مدرسه معصومی، تو دفتر زده بود بالا سر کار. داشتم دفتر میرفتم. وقتی دیدم زانوهایم سست شد. شاید اولین بار. خیلی عجیبوغریب است. و توی جلسه خواندم. بعضی از اهل دل هم بودن. یکی از اهل دل پیام داده بود که میرویم نابود کرده ما را. اصلاً چی بوده؟ کجا بود؟ از قول خدای متعال حدیث قدسی میفرماید که، حالا غریب به این مضمون: «من لم یرض بقضایی، فلیلتمس إلهاً غیری». اگر کسی به قضای من راضی نیست (تقدیر کردم)، راضی نباشد. آنهایی که خدای متعال قضاوت میکنند. بحث داریم، قضا داریم، قدر داریم. تو کدومش انسان نقش دارد، تو کدومش نقش ندارد؟ اگر کسی به قضای من راضی نیست، «فلیلتمس إلهاً غیری». به غیر از من یک اله برای خودش پیدا کن. من اینم، من اینجوری قضا دارم، من اینجوری تقدیر میکنم، من اینجور حکم میکنم. تو کجاست؟ «ارشاد القلوب». «و لم یشکر نعمایی». ادامه همون است ها. «من لم یرض بقضایی و لم یشکر بنعمایی». یا «ارای نعمایی» «فلیتبع رباً غیری». به غیر از من یک رب برای خودش پیدا کند. به غیر از من یک اله برای خودش پیدا کند. اینها میشود معنای «لا الهه»، «لا اله الا الله». که آن چیزی که در عالم ثبوت و واقع و نفسالامر هست را که نمیخواهیم عوض بکنیم که اگر من و شما قبول کردیم، الله میشود اله. قبول نکردیم، دیگر الله یکی دیگر میشود. کمرشکن است. یعنی اصلاً باید با جلال خدای متعال. بعضی از این روایات قسم جلالیه دارد. اولش میفرماید که: «و عزتی و جلالی و ارتفاع مکانی و علوی». به همه اینها قسم میخورد که اگر کاری را انجام دادی بهخاطر غیر من، واگذارت میکنم به همان. تعابیر عجیبوغریب است. یعنی خدا با همه اسمهای جلالیاش آمده وسط. این در «لا اله الا الله» همین جمال و جلال بهنحوی با همدیگر جمع است دیگر. هم دارد میکشد، هم دارد پس میدهد. اصلاً کشیدنش هم وابسته به پس زدن است. «لا الهه» نباشد، الله جاذبهاش انسان نمیگیرد. این جذبه او و جاذبه او و سهمی از این جاذبه ندارد.
استغفار کنیم. بله. استغفار. «حُبُّ الدنیا» که کمرشکن است. کمرشکن است. فرمود همه قسمها قسم میخورم اگه به اندازه مثقال ذرهای حب دنیا در دل او باشد، حرام کردم محبت من را. محبت دنیا داریم. خب محبت، یک محبت ذهنی، یک کششی است. حالا البته اینها مراتب دارد ها. توجه داشته باشید. همین قدیم که اگر یک محبتی داریم اجمالاً محبت در آن حد جاذبهای که انسان را به فنا برساند نیست.
ترم قبلی شوخی میکردیم با این آقای کرمعلی، کلاس بغلی. عرض کنم که آنجا بنا بود روایت بحار را بخوانیم «الموت بحار». کلاً مجموعه بود. شاید ما تو کل ترم مثلاً شاید ۱۰، ۱۵، شاید کمتر، ۱۰ تا روایت از کتاب «موت بحار» خواندیم. «معاون الاخبار» را خواندیم. «علل الشرایع» را خواندیم. از همه جا میخوانیم، غیر از بحار. بعد مثلاً یکهو یک روایتی از «علل الشرایع» که میخواندیم، بحار هم نقل کرده. هی باهاش شوخی میکردم. میگفتم آقای، غصه نخور. چون ایشان ناراحت بود. حالا ما که قطعاً نمیرسیم کل تولید اینترنت را بخوانیم. اجمالاً یک سری بحثهای توحیدی داریم که خب مجموعه از این روایت جاهای مختلف توحید آمده. بله. حالا آن هم که محبت دنیا. آن هم مراتب دارد. ما الان علاقه داریم به مسجد و هیئت و اعتکاف و ماه رمضون و سحر ماه رمضون و آره آن حب شدید منظور است. آن حب شدیدی که ذره. یعنی حب شدید نسبت به دنیا. اگه ذرهای «حبّه» نسبت به دنیا باشد، از آن حب شدیدی که نسبت به خدای متعال که محب در محبوب فانی بشود، هیچ بهرهای ذره محبت کشیدن ندارد. آره کشیدنش به آن فنا، به آن علم حضوریست. علم حضوری همان فناست. مجموعه ادله. چون در مورد محبت، چون محب و محبوب نسبتشان با همدیگر همچین نسبتی است. به همچین رابطهای گفته میشود رابطه محبت؛ که محب، غیر از محبوب نبیند.
محب و فرمود: «لَیس کُلُّ حبیبٍ یحب خلوة حبیبه». این هم جزء حدیث قدسی. «کَذَبَ مَن زَعَمَ أَنَّهُ یُحِبُّنِی، فَجَنَّ اللَّیلُ فَنَامَ عَنّی». فرمود دروغ میگوید کسی که میگوید من خدا را دوست دارم، شب که میشود «نام عنی»، میخوابد. از من میگیرد میخوابد. از خلوت من خواب است دیگر. آدم خوابش میبرد. عاشق که خوابش نمیبرد. عاشق حقیقی که خواب ندارد. که خواب ندارد، خوراک ندارد. عاشق این شکلی است. بله، یک محبتی دارد دیگر. حالا نماز صبح بالاخره دم تیغ آفتاب پا میشود. خدا هم دیگر هیچی هم با این نیستش که خودم بالاخره یک توجه به این دارد. به هر مرتبه که فرض کنی، به همان مرتبه از بهرهمندی میرسد. تو همان سطح، تو همان شدت. «أَبْصَرُ الذِّكْرِ» بعضی از آیات قرآن ذکر الله را با عنوان «اشد» آورده است. «اشد ذکراً». ذکر شدتبردار است. مثلاً ذکر لسانی که شدت ندارد که. خیلی شدید بگو: «لا اله الا الله». «لا اله» شدت ذکرش این شکلی است. شدت ذکر و عمق ذکر قلبی و باطنی است. آن ذکر قلبی و باطنی مراتب دارد. وقتی که حب دنیا بود، ولو یک لحظه توجه به دنیا بود، محروم میشود.
مریم خلوتگاه تو عبادتگاه. خدا میفرماید: «فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَأَنبَتَهَا نَبَاتًا حَسَنًا». زکریا میآید میگوید: «أَنَّیٰ لَکِ هَٰذَا»؟ یا حالا «مِنْ عِندِ اللَّهِ». خدا روزیاش را در محراب میدهد. ملائکه میآیند بهش بشارت میدهند. به او سلام میدهند. «اصطَفَاکِ» میگویند: «عَلَیٰ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ». خدا با او تکلم میکند در محراب. این روایت است دیگر. فکر میکنم تو معراج سعادت، جای دیگر هم هست که وقتی عیسی به دنیا آمد، از مسجد که بیرونش کرد، جزء نخل، این مخالفان او را کشید به پای درخت. قرآن هست. تو محراب که بود، غذا میآمد. اینجا که آمد پای درخت نخل. زایمان هم کرده. گفت: «هُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَبًا جَنیًّا». دست دراز کن. خیلی لطیف است. دست دراز کن به درخت خرما. این درخت خرما، خرما بیندازد. آن لطیف میفهمید. لطیف، آن عبد، آن محب فهمید اینجا رفتار خدا باهاش عوض شد. آنجا میذاشتم جلو ما، ملائکه کلی سلام و صلوات. اینجا ما میگویند دست دراز کن بردار. خدایا! عوض شد. داستان چی شد؟ دیگر آنجور با اکرام و احترام و محبت روزی ندادی. گفتی دست دراز کن. خطاب رسید که: آن موقع بچه نداشتم. الان کمی حواست به عیسی پرت است. آنجا همه دلت مال من بود. مشغولیت پیدا کرد. «فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ». آن اشد ذکری. چه سطحی؟ دنیا نیست که مگر مریم به عیسی دنیایی محبت دارد؟ نه، الهی است. ولی آن «اشد حبا» نیست. آن «اشد ذکرا» نیست. کمی تنزل کردی، کمی تنزل میکند. برای اینکه قابلیت آن مرحله عالیتر را از دست دادی. قابلیت را از دست دادی. وگرنه آن که فعالیتش تام است. که رحمت محض است.
فرمود: «لو علم المدبرون انی کیف اشتیاق لهم». اگر پشتکنندگان میدانستند من چه شکلی اینها را شوق دارم. «لما». فرمود: حال من بعد از توبه عبدم شبیه حال آن مسافری است که با شترش در بیابان بوده. تشنه است. آبش در خورجین شتر بوده. شترش را گم کرد. که اگر ناگهان صدای شتر را شنید و شتر را پیدا کرد در اوج تشنگی و گرمازدگی وسط بیابان، چه فرحی پیدا میکند؟ فرمود: «فرح من رب بتوبة عبدی» یا مثل این است یا شدیدتر از این است. در فاعلیتش تام است. تو دیگر بیشتر از این ظرفیت نداری. تو مانع ایجاد کردی. تو دریافت نداری. تو این لیوانت را برگردانی، من را باران که دارد میبارد. تو اگر یک دریاچه خزر هم باشی به همان دریاچه خزر. اینجا پر از آب میشوی. باران که دریغ ندارد. باران که برایش دریاچه خزر یک شیشه دو سیسی آب جا بگیرد، تفاوتی برایش ندارد با یک لیوان، با یک استکان، با یک نعلبکی. برایش تفاوت نمیکند. میگوید نه آن دریای خزر است، خیلی دیگر گنده است. باران تازه باران خودش محدود است. «میراحمتی» است که نامحدود. «رحمتی وسعت کل سعه». رحمت خدا به سعه خود خداست. «ان الله واسع علیم». چون خود خدا را «واسع» دانم. آن با وسعت خداست رحمت خدا. خب پس چیست؟ اینجا من محروم میشوم. اقرار به ربوبیت برای رفع محرومیت من است، نه برای فعالیت خدا. حالا این بخش اول را باید بخشهای بعدیش هم بررسی کنیم.
بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.
روایت چهارم فرمود: «امام صادق علیه السلام: إن الله تبارک و تعالی ضمن للمؤمن». خداوند متعال برای مؤمن ضمانتی کرد. گفتم که: «و ما هو؟» (چه ضمانتی کرده؟) فرمود: «ومن له أن هو أقرَّ له بالربوبیه، و لمحمد صلی الله علیه و آله و سلم بالنبوه، و لعلی علیه السلام بالإمامه و أدی ما إفترض علیه، أن یسکنه فی جواره».
ضمانت کرده که اگر کسی نسبت به خدا اقرار به ربوبیت داشته باشد، نسبت به پیامبر اقرار به نبوت، نسبت به امیرالمؤمنین اقرار به امامت، و در مرتبه عمل هم واجبات مفروض علیه را انجام دهد، او را ساکن در جوار خودش میکند.
گفتم: «فهذه والله الکرامه التی لا یشبهها کرامه العالمین». به خدا قسم این اکرامی است که هیچ اکرام هیچ آدمی شبیه این نمیشود.
فرمود امام صادق علیه السلام: «اعملوا قلیلاً تتنعموا کثیراً». اندکی عمل کنید، خیلی متنعم میشوید.
*یک نکته در مورد «لا اله الا الله» را محمود قاضی سعید (ره) دارد. چرا کلمه «لا اله الا الله» شرافت دارد و کمال دارد؟ ۱۰ وجه عرض کردیم. ایشان گفته است. من خیلی سریع اینها را عرض میکنم؛ برخیش هم البته خیلی ذوقی است، شاید آنقدری نشکند.
یکی اینکه، آقا! صریح در حصر است؛ چون ادات حصر دارد. دلیل دوم این است که هم دلالت بر توحید معبود حق دارد و هم دلالت دارد بر هلاکت غیر او. سومینش این است که هر عبادتی از هر کسی رخ بدهد، حقیقتاً برای خداست. چه عابد بداند. برای اینکه او به تصور اینکه این معبود شایستگی خضوع و عبادت دارد، عبادتش میکند دیگر. تصور او غلط است. تصورش غلط است وگرنه معبودیت خدا که جابهجا نمیشود. که این معبودیت ندارد، خدا معبودیت دارد.
مثل اینکه من مثلاً فکر میکنم شما آقای اکبر تقیزاده نیستید و من هم به حسب اینکه شما اکبر تقیزادهاید، دارم اینقدر احترام میکنم. آقا! خدا خیر بدهد، بچه ما کلیه دادی، دستت را میبوسم، پایت را میبوسم. چیزی از این کم نمیکند که! آخر هرچه که من انجام دادم، اهلیت و صلاحیتش، اولاً و به ذات و تماماً، مال کیست؟ مال اکبر تقیزاده است. چه بدانم و بشناسم، چه نشناسم. اینها مهم نیست. در بحثهای توحید، همه حمد، همه عبادت، همه خضوع مال خدای متعال است. شما هر کسی را که حمد کنی، خدا را حمد کردی. هر که را بپرستی، خدا را پرستیدی. به هر که خضوع کنی، به خدا خضوع کردی. آقا! پس این حرفهای صوفی و اینها درست درمیآید؟ نه! نقطه تمایزش این است که چون نمیدانی، گرفتار ظلمت شدی و این عبادتت برای تو شکوفایی و رشد ندارد. این به این معنا نیست که معبود تغییر کرده، به این معنا نیست که تو حقیقتاً عبادت معبودی غیر خدا را کردی. اکبر تقیزاده عوض شده، تو حقیقتاً کسی غیر از اکبر تقیزاده را مدح کردی.
مثال من: حقیقتاً درست است مورد اشتباه گرفتم، ولی حقیقتاً برای اینکه این ویژگیهایی که من گفتم و تعریف کردند و متن کردم، الا و لابد مال اکبر تقیزاده است. کسی غیر از اکبر تقیزاده که بچه من کلیه نداده که من تشکر کنم. تو این قضیه امام، کسی غیر از خدا که امسال روزی نداده که من اصلاً نمیتوانم غیر خدا را شاکر باشم. توهم من این است که آقا! من از زید و بکر و عمر پول گرفتم، نان گرفتم، تشکر از او میکنم، مدح او میکنم، حمد او میکنم. توهم من این است که او رازق من است. وگرنه من حقیقتاً دارم رازق را شکر میکنم. رازق هم حقیقتاً کسی جز خدا نیست. «لا اله الا الله». پس هیچ عبادتی به هیچ کسی جز خدا تعلق نمیگیرد. ولی به این معنا نیست که هر عابدی لزوماً دارد به خدا تقرب پیدا میکند. این دو تا نباید با هم خلط بشود.
دوستان! مطالب دقیق است. هرجاش کمی جابهجا میشود، سریع بپرسید یا بحث را روشن کنید. این مطالب مرحوم قاضی سعید را دارم تو توضیحات شرح توحید صدوق. مرحوم قاضی سعید قمی.
چهارمین وجهش این است که آقا! همه حروف تهالیل همان حروف الله است که جلسه قبل عرض کردم. الله و تفصیل (پنجم دلیلش) این است که مشتمل بر الله است و نامی جز الله ندارد؛ یعنی اسمی از اسماء الله را برده که مستجمع تمام کمالات الهی است. نگفته: «لا اله الا الرازق»، «لا اله الا الخالق»، «لا اله الا المالک»، «لا اله الا الملک الحق المبین».
دومش این است که هم دلالت دارد بر اینکه معبود حق را توحید میکند و هم غیر او را دارد هلاک و باطل میکند. سومیاش هم این است که هر عبادتی از هر کسی رخ بدهد، حقیقتاً عبادت کیست؟ خداست. حقیقتاً در ظرف ادراک این توهم شکل گرفته وگرنه چیزی که واقعی است، عبادت خداست. شما به هر چیزی که خضوع کنی… این را اول تفسیر سوره حمد، امام مطالب قشنگ حمد خدا را کرد. از هر چیزی که ثنا بگویی، تعریف کنی، خوبی بگویی، همهاش مال خداست. مشکل فقط این است که تو حواست نیست، تو توجه نداری. برای همین تو بهرهمند نمیشوی. وگرنه این سبب نمیشود که عوض بشود، کسی غیر از خدا مدح بشود، کسی غیر از خدا ممدوح واقع بشود، محمود واقع بشود. «الحمدلله»، «لام» ملکیت مال خداست.
آن هم: «الحمد». الف و لام الف و لام جنس. «کل حمد لله» یعنی او محمود فی کل حمد. ولو تو داری شیطان را حمد میکنی، ولو داری فرعون را حمد میکنی، پای فرعون را میبوسی، ولو داری برای فرعون خضوع میکنی. بدانی و ندانی، ما خضوعات مال فرعونی نداریم. تو بهخاطر توهم کمالاتی که فکر کردی کمالات در فرعون است، داری بهش خضوع میکنی. تو هم خضوع کردی در برابر این کمالات. روشن است.
آقا! مثال اکبر تقیزاده را یادتان بماند. دیگر کلیه را اکبر تقیزاده داده است. هم ای خائن مبارک نمیآورد، فریب دارد میدهد. تو که میدانستی اینها مال تو نیست. «رضوا بحطب جهنم». اینها معبودهایی که غیر خدا. اگه نمیداند که هیچی.
میشه حضرت عیسی بحث کردند دیگر. یک آیه داریم در قرآن که «من دون الله». فکر میکنم حالا حطب و جهنمش شاید بهتر پیدا بشود. حطب با این وجود. یعنی اگر کسی مصداقاً هم اشتباه کند، دارد در اصل با وحدانیت به نام بحثهای خفن تو عرفاست دیگر که صداها را درآورده.
آه، یک مثال جالبی هست تو قرآن. یکی آیه ۲۸ سوره یونس: «یوم نحشرهم جمیعاً ثم نقول للذین أشرکوا مکانکم أنتم و شرکاؤکم حطب جهنم». حطبا عرض کنم که میفرماید که به مشرکین میگوییم: «سر جای خودتان بایستید با کسانی که شریک قائل بودید برایشان.» «فصلنا بینهم». اینجا بین اینها تزیل میکنیم، زائل میکنیم ارتباط عابد و معبود با چی؟ جلوهگری حقیقت. وقتی معلوم میشود که بابا! این آقای مثلاً تقیزاده است، این اکبر تقینژاد، تقیزاده نیستش که. بابا! آن مثلاً ترک است، این لر است. آن مثلاً قد بلند است، این کوتاه است. حق را وقتی نشان دادم، جدا میکنم تو را از این آدمی که بهاشتباه او را آره اکبر تقیزاده گرفتی. آنجا حق جلوه میکند. میبینی: «زینا بینا قال شرکاؤهم ما کنتم ایانا تعبدون». شما اصلاً ما را نمیپرستیدید. یکی از معانیاش این است.
یک وقت طرف میدانسته، مثل فرعون هم دعوت کرده. یا وقتی فهمیده که او را میپرستند، سکوت کرده، تصدیق کرده. مثلاً یک وقتی هم نمیدانسته: «الهین من دون الله». «اله» آقا! معناش آن چیزی است که استقلالاً مورد توجه واقع میشود. توجه استقلالی. نه توجه ضمنی. اشکال ندارد چیزی با توجه ضمنی. الی وقتی که او را مستقل میپندارد، صاحبکمال میپندارد، بهخود وابسته میپندارد، از خود میداند کمال او را. وگرنه ما همه آب میخوریم، آب را رافع تشنگی میدانیم. اشکالی ندارد. این احمقهای وهابی میگویند: از پیغمبر نخواه، از امام نخواه. خب احمق! از ابر هم نباید بخواهی، از آتش هم نباید غذایت را بخواهی. مایکروفر هم نباید استفاده کنیم. گذاشتی گرم میکند. تو گرما در مایکروفر میخواهی. آنی که گرم میکند، خداست. آنی هم که سرد میکند، خداست. آنی هم که میباراند: «أنزلنا مطرا». آن هم خداست. برای چه میگویی باران بارید؟ برای چه میگویی ابر بارید؟ تو غلط میکنی به ابر نسبت میدهی. اگه قراره آنجا نباشه، باید هیچ جایش نباشه. تو کل نظام اسباب را باید از بین ببری. توسل همش اسباب مراتب دارد. بعضی در سببیت تام ترند بهخاطر تقرب بیشتر، ناقصترند بهخاطر بُعد بیشتر. و جزئیاتشان هر چه به سمت تجرد مطلق و کلیت میرود. پس آقا! آن هم سبب است، این هم سبب است. توسل به همش است.
شما پس تو تابستان هم از کولر استفاده نکن. لباس؟ «أنزلنا علیکم لباساً». لباس هم نپوش. بگو به خدا: خودش مستقیماً yuvari. «بدون اسباب مولی». مولی کیست؟ خداست. این که تو میگویی لباس شرک است، چقدر آدم بد تخلخل کرده باشد در ذاتش. تخلخل کرده در وجودش؛ یعنی در خلال ابعاد فکر و ذهن ذاتش. برو این هم همین! یا بوسیدن نمیدانم ضریح شرک است. خب بوسیدن قرآن چیست؟ بوسیدن بچه چیست؟ به هر چیزی ابراز علاقه کنی، باید شرک بشود دیگر. فقط با خدا. خلط بین مسائل. بعدش از فعل درنمیآید، از انگیزه و نیت و پندار و ادراک طرف درمیآید. فعل که نه.
بله، یک وقتی هست یک فعلی است که هیچ وجهی ندارد در بخش انگیزشیاش، مثل سجده برای بت. تازه همان سجده هم میشود برای آدم. سجده کردن برای یوسف هم سجده کردند. آنجا چه میشود؟ اینها عمدهاش تو بحث شرک تو آن بحث پندار طرف است. توحید و شرک در حوزه عقاید و ادراک و پندار و علم طرف رقم میخورد. بله، حوزه رفتار بالاخره حوزه بیرونی است، آن هم مهم است. برخی رفتارها مشرکانه است. ولی با اینها که نمیشود فهمید که طرف انگیزهاش چیست؟ ممکنه کسی صدقه هم بدهد، برود جهنم. ممکنه کسی فحش بدهد، برود بهشت. این برای خدا فحش داده، او برای شیطان، برای نفس. فی سبیل طاغوت. پس اینها میگویند: آقا! اصلاً «ما کنتم ایانا تعبدون». ما را نمیپرستیدید. شما به تو تعلق دارم. این تصور صرفاً یک اشتباه ادراکی نبود که الان آنجا معبود حقیقی را دید. دیگر بگو سجده کند. این حوزه تعلقاتش اینجا شکل گرفته بهخاطر توهم غلط، تعلق غلط شکل گرفته است. بهش میگوید: آقا! من خدا نبودم، من رب نبودم، من اله نبودم. اشتباه من را پرستیدید. این مسئله را حل نمیکند. تعلق دارم، من تو را رازق میدانم.
گفته بود که خادم یکی از مراجع بود. آقای ما خیلی خوب است، امام زمان در ارتباط. جفت میشود. یک زمانی شما یادتان نمیآید، مثلاً بیست سی سال پیش بیشتر که خیلی هم رایج بود، «به تو قرآن اگه با امام زمان در ارتباط راه نداره». قسم خورده بود. گفتم: آقا! والله، بالله، تالله من به امام زمان در ارتباط نیستم. به خادمه گفته بودم. میخواهم این را. تصور غلط. به خادمه گفته بودم این آقا، این مراد تو، پیر تو، قسم خورد به پیر و پیغمبر، به خدا. اینجوری گفت: من در ارتباط نیستم. گفت: چی؟ گفته: امام زمان در ارتباط نیستم. دروغ میگوید. از حرامزادگیاش است. از حرامزادگیاش است که دروغ میگوید در ارتباط با امام. خلاصه آنجا که حقیقت بروز پیدا میکند، این نیست که خب آقا! در ارتباط.
برای همین وقتی معبودش را به جهنم بیندازند یا امامش را به جهنم بیندازند، بهخاطر علقهای که دارد، دنبالش میرود. چرا دنبال فرعون میرود؟ «یوم القیامة النار». جلوتر میرود تو آتش. خب برای چه بقیه دنبالش میروند؟ اولاً که جلوه ملکوتی آن حقیقت دنیایی است. در دنیا اینجور بوده، حقیقت ملکوتیش این است، میرود دنبالش. فرعون است. الان برای من مکشوف شد که این فرعون است. تو همین فضای سیاسی مگر نمیبینید؟ هر چقدر آقا! یک جریان سیاسی هر چقدر رسوا بشود، مفتضح بشود، آن مرید واقعبین هر چقدر هر کاری هم بکند، آخر این از یک جایی این باور شکل گرفته. نمیتواند اصلاً نمیبیند عیب (را). کُور میکند، کَر میکند این عبادت، این عبودیت، عشق. این شکلی است.
«خب شهد بینا و بینکم ان کنا عبادتکم لغافلین». بعد قسم میخورد. خدا را شاهد میگیرم که آقا! ما غافل بودیم که اینها ما را میپرستند. تبرئه کند. وگرنه اگر میدانسته که او دارد این را میپرستد، به چیزی نگفته که اینجا جایش جهنم است. لذا اینجا تو این آیه سوره یونس دیگر نمیگوید که معبودشان آتش است. برای اینکه کأنُّه دارد تصدیق میکند که اینها خبر نداشتند، معبودی بوده که غافل بوده از عبادت عابد. ولی اگر میدانسته که این عابد او را عبادت کرده، اینجا معبود هم به جهنم میرود، «رضوا». در مورد حضرت عیسی درست است که ایشان را معبود قرار دادند، ولی معبودی است که نمیخواسته، غافل بوده از این عبادتی که نسبت به او دارند. لذا این مربوط نیست که با آتش جهنم بیفتد.
حالا آن آیه هم که گفتند: «حصب و جهنم» سوره انبیاء: «انکم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم» همهتان هیزم جهنم هستید. هم خودتان هم آن معبود: «من دون الله انتم لها واردون لو کان هؤلاء الهة ما وردوها». البته اینجا یک جنبه دیگر هم دارد. خدای متعال الوهیت اینها را هم اینجور رسوا میکند که اگه اینها اله باشند که نباید برند تو جهنم، نباید بسوزند. بابا! الهه، اله که اراده روش واقع نمیشود، تابع اراده دیگری نمیشود. اله از خودش اراده دارد، از خودش قدرت دارد. «و کلاً فیها خالدین و لهم فیها زفیر و هم فیها لا یسمعون». تعابیر این شکلی، آیات خیلی زیبایی است.
وجه پنجم اینکه الله را گفته، اسم دیگر نگفته است. وجه ششم اینکه ۱۵ تا حرف دارد که میشود مجموعه درهای بهشت و جهنم. ۸ در بهشت، ۷ در جهنم. انگار با «لا اله» ۷ در جهنم را میبندی و با «الا الله» ۸ تا در بهشت را باز میکنی. حروفش هم همه از جوف دهان است. جهر ندارد. همان استتار و نزدیکیش به اخلاص، مثل روزه که به اخلاص نزدیکتر است.
هشت را مینشیند که نفی اغیار را مقدم کرد. ۸ این است که نفی اغیار مقدم شده بر اثبات واحد قهار. اول تخلیه است، بعد تحلیه است دیگر. تخلیه، تحلیه، تجلیه. «جاروب کنید خانه و پس میهمان بجویید». «تخلیه تحلیه»، مقدمه «تحلیه» بر «تجلیه» مقدم است. اینجام اول «لا اله» آورده، بعد «الا الله». ماه رجب، شعبان، رمضان هم. نهمش این است که حرف اولش لام، این دیگر خیلی ذوقی است. حرف اول لام، حرف آخرش ها. «لَهُ» همه عالم. این «لا اله» انگار یک بسته از یک لام به ه، یک «لهو» که باز شده. همانجور که عالم هم یک «لَهُ». دهمیاش هم این است که آقا! این ترکیب آثار خاصی دارد. باعث تصفیه باطن میشود، تنویر قلب میشود، تکمیل نفوس میشود، باعث میشود که انسان به ملکوت اعلا نزدیک شود، به ملائکه مقدسه نزدیک شود، مشاهده انوار، به ابرار ملحق میشود، از صفات ذمیمه خلاص میشود، از اخلاق پاک میشود که اینها در روایات ما آمده است.
*حدیث چهارم را میخواندیم. فرمود که اگر اقرار کند به اینها و فرایضش را انجام بدهد، خدا او را عهدهدار شده که ساکن کند در جوار خودش. درست شده این. چرا اینجوری گفته شده؟ اول چرا این چهار تا را گفت و نتیجه شد سکونت در جوار الهی؟ اولاً تعبیر «رب» آورد. اقرار به ربوبیت. رب، آن کسی است که مربوب خودش را در جهت کمال پرورش میدهد، بهسمت کمال. عهدهدار امور اوست، مالک اوست، برایش قدرت دارد و از این مالکیت و قدرتش استفاده میکند برای پرورش بهسمت کمال. این «پروردگار» که ما میگوییم، کمی شاید ترجمه دقیقی نباشد. برای اینکه صرفاً خدا کارش پروراندن نیست. خدا پرورش میدهد، ولی پرورشش بهسمت کمال است. ممکنه پرورش یک چیزی «مرباد» دیگر. رب و مربا و اینها. آن هم پرورش پیدا کرده، ولی بهسمت کمالش لزوماً نرفته. یعنی کمال گوجه که رب شدن نیست. کمال هویج که مثلاً مربای هویج شدن. پرورشش دادند، ولی لزوماً کمال پیدا نکرده. به یک درجه عالیتر از آنی که قبلا بود که نرسیده. که بالاتری رسیده هویج، مگر اینکه بالاتر است. مربا بالاتر است؟ از لحاظِ گرونتر بودن که بهتر است. هویج مثلاً داشته فاسد میشود، خراب بوده. فلان. مربایش کردند. نقطه بالاتری که میشود، چه نقطه بالاتری؟ اینجا باید خود کمال او را اول در نظر گرفت که کمالش به چی بود؟ کمالش به خورده شدن مثلاً بوده. تو از غیر خوردنیها مربا درست میکنند. پوست پرتقال، پوست هندوانه. خود بالنگ هم فکر میکنم خوردنی نیست. ریشه بالنگ کجا خوردنی است؟ کمالش به اینکه خورده میشود.
خانم! کمال بهتر نیست؟ کمالش بیشتر به این است که آقا! محصول بدهد. کمال وجودیاش به این است که یک چیزی که محصولی ندارد، امتداد وجودی ندارد. یک درخت گل بدهد، یک درخت میوه بدهد. این میشود کمال. یا امتداد پیدا کند، بذری باشد برای شکوفایی درخت دیگری. بیشتر این است. یا امتدادی پیدا بکند که در بدن یک موجود بالاتری اتحاد پیدا کند، در وجود بالاتر. شما مربا کردی، اصلاً خورده نشد. کمال این هویج که اگر بخواهد به کمالش برسد چیست؟ برای خودش، به خودی خودش کپک میزند. خرگوش پرسید وگرنه. آره، خوشگلی لیلی را باید از مجنون پرسید. تشخیص بدهیم.
غرض این است که اگر فرض کرد هر پرورشی لزوماً پرورش بهسمت کمال است. لذا به هر پرورشی نمیشود گفت «رب». آن پرورشی ربوبیت است که بهسمت کمال باشد. دارو را سیر میدهد. مربی اونیست که دارد پرورش میدهد، دارد سیر میدهد بهسمت یک نقطه عالی. رب این است. البته بین تربیت و ربوبیت تفاوتهاست. یکیش از «ربّی» است، یکی از «ربّبَ». تربیت از «ربّی» است. ربا هم از همین «ربّا». پرورش پیدا میکند، ولی کمال پیدا نمیکند. در ربا پرورش پیدا میکند، ولی کمال پیدا نمیکند. در تربیت هم ممکنه این شکلی، یک چیزی پرورش پیدا بکند ولی لزوماً کمال پیدا نکند. مثلاً بعضی از گیاهها را آن گیاه نباید مثلاً اینقدر شاخ و برگ پیدا کند. مثلاً پیوندش بزنی به درخت دیگر. یا با غرض وجودیاش منافات دارد. این اصلاً ظرفیت این همه شاخ و برگ و اینها را ندارد. تراریخته و اینها. مثلاً پرورش بهخاطر اهداف صنعتی. مثلاً مرغ. مرغ مثلاً سهماهه را نه چهارماهه مثلاً به محصول میرسانند. خب این هم میشود تربیت. کمال ناقصش کردن این مرغ. روال طبیعی خودش رشد بکند.
به هر حال ربوبیت این است. اقرار به ربوبیت بکند؛ یعنی خدا را رب بداند. ربوبیت همین شکلی است که او چون مالک است و قادر است و بهسمت کمال میبرد، اختیار تام دارد دیگر، کیف یشاء. هر کاری بخواهد انجام اقرار به ربوبیت این بخشش است. اقرار به ربوبیت. وگرنه خدا که رب هست، من و شما اقرار بکنیم، نکنیم که خدا رب است و کارش را انجام میدهد.
ساکن در جوار الهی. در بحثهای توحید خیلی مهم است این جمله که دارم عرض میکنم. جزء محکمات این بحثیست که در مباحث توحیدی داریم مطرح میکنیم. خدا که علیالایّ حال رب است. خدا اله، رب، مالک. چه من و شما قبول کنیم، چه من و شما قبول نکنیم. خب چه دخلی دارد که اگر ما اقرار کردیم، ما را ساکن در جوارش بکند؟ آه! به این ربوبیت تن بدهیم تاکه رشد بکنیم. وگرنه پرسید که این خودش یک مبنایی را این بنا فکر بکنی. این بحثهای توحیدی ریشه تمام علوم انسانی باید بشود. ریشه تمام بحثها باید ربط. این بحثهایی که در موفقیت و اینها مطرح میکنند با بحث توحیدی چی؟ منافات و متضاد با توحید.
عرض کنم خدمت شما که یکی آمده به طلبه ای. بحث موفقیت و اینها را داشت، مشاوره میگرفت. گفت آقا! مثلاً رمز موفقیت چیست؟ چه کارها بکنیم به موفقیت میرسیم؟ گفتم: رمز موفقیت بر اساس مبانی توحیدی این است که تو کار خدا دخالت نکنی؛ چون آن کسی که تو را به موفقیت میرساند خداست. رب است و عهدهدار رساندن تو به موفقیت است. و کاری که ما میکنیم این است که اختلال ایجاد میکنیم در آن روندی که خدا میخواهد ما را به موفقیت برساند. رمز موفقیت این است که در کار خدا اختلال ایجاد نکنید. چشمانش اینجوری شد. اصلاً پاییزی شد در وجودش. برگهایی بود که میریخت. عجب! چقدر. حالا چه کار باید بکنیم؟ یک بحثی است. این بحث مفصلی است که چه کار باید کرد. حکومت اسلامی روی کسی هیچ تربیت ویژهای هم انجام نشود، ولی خود جامعه مردم را بهسمت حق میکشاند. هیچ تربیت ویژهای هم صورت نگیرد و خود جامعه اسلامی موانع حرکت بهسمت حق را برطرف میکند. این عمده کار این است. اینها بهش توجه داشته باشید.
بله، جبر نمیخواهد کسی را بهشت ببرد. بنده بهکرات گفتم، خیلی هم معمولاً واکنشها جالب است به این حرف دانشگاهی و مثلاً اساتید دانشگاه و اینها. انقلاب نکردیم که کسی را زورکی به بهشت ببریم. ما انقلاب کردیم که نگذاریم کسی، کسی را زورکی جهنم ببرد. جهنم! ما داریم مخالفت میکنیم با مانع، مانعیت همینهاست. مانعیت شر، مانعیت نگاه استقلالی به دیگران است. مانعیت عدم اطاعت، مانعیت عدم پذیرش، عدم صبر. اینها مانع است. این نیستش که شما بخواهی فعالیت داشته باشی، خودت برای خودت کمالی ایجاد بکنی. که اصلاً خلاف تمام مبانی است. او دارد به تو اعطای کمال میکند. خب من چه کار باید بکنم؟ باید این کمال را بپذیرم، اعطای کمال او را بپذیرم، در روند اعطای کمال او اختلال ایجاد نکنم، خراب نکنم، کار او را. قابلیت خودم را از بین نبرم. وگرنه فعالیتی که از اوست، فعالیت من. بند به این نیست که من میخواهم کاری بکنم. او فعالیتش تام است. معلق نیست به چیزی.
تو تعابیر مثلاً میآید این کار را بکن، آن کار را میکند. بهنحوی تعبیر تسامحی است. وگرنه این نیست که خدا فعالیتش معلق بشود به یک کاری از جانب ما. به این معناست که فاعلیت خدا تام است. اثر این فعالیت را نمیبینیم، مگر اینکه این کار را انجام بدهی که قابلیت را ایجاد کنی. خدا در عمل به عهدش، در وفای به عهدش که بند به این نیست که من و شما به عهدمان وفا کنیم. چون این بند بودن فرع بر نیاز است. اینها را دقت داشته باشید. خیلی دارم میگویم بحث مهمی است. نه چون بنده دارم میگویم مهم است، چون مبانی ریشهای دین است. خدا در فاعلیتش به هیچ احدی فاعلیت او معلق و وابسته نیست. فعالیت او منجّز است. خب پس چرا میگوید این کار را بکنی، آن کار را میکنم؟ چرااینقدر تعلیق دارد؟ جمله شرطیه داریم در قرآن: «فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ». اگر تقوا داشته باشی، این کار را باهات میکنم. «وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُو حَسْبُهُ». خدا را قبول نداشته باشد یا «من لم یُعَلِّمْهُ و من لم یسأله». و «من لم یعرفه». دعا میکنیم. میگوید کسی که اصلاً خدا را نمیشناسد، از خدا درخواست ندارد، خدا دارد بهش عطا میکند از سر تحمل و رحمتش.
ما که نخوایم هم خدا میدهد. «استجب لکم» (اجابت میکنم برایتان). چرا معلق کرده استجابت را به دعای ما؟ یعنی ما اگر نخوانیم، اجابت نمیکند؟ به زبان استعداد داریم درخواست میکنیم از خدا. بحث زبان، بحث مفصل است. به امکان وجودیمان، به فقر وجودیمان از خدا طلب میکنیم. حالا نکته اصلی این است که من کارم فقط در حوزه قابلیت است، در حوزه دریافت. اینی که فرموده این کار را بکن، من آن کار را باهات میکنم. نه؛ یعنی دو تا فاعل دارد. یک فاعلیاش منم، یک فاعلش خداست. برای اینکه آن کمال به من اعطا بشود، دو نفر باید کار کنند. یکی من با دعا، یکی خدا با استجابت. یکی من با وفای به عهد، یکی خدا با وفای به عهد. یکی من با ذکر، یکی خدا با ذکر. دو تا فاعل؟ نخیر، یک فاعل است. خب پس چرا به من معلق کردی؟ تعلیقش به من تعلیق از حیث قابل است، نه از حیث فاعل. میگوید من یک مقدار که به تو ابتداً تحنناً، رحمتناً توجه دارم، ذکر دارم، وفای به عهد دارم، استجابت دارم. بیشتر از این میخواهی باید در حوزه قابلیت خودت مانع را برطرف کنی. ذکر تو که فاعلیت ندارد. ذکر تو رفع مانع وفای عهد تو رفع مانع دعای تو رفع مانع. از جان ما فقط قابلیت. «لا اله الا الله». یکی از معانی «لا الهه» همین در بحث فعالیت است.
حالا از آن ور فرمود اگر اقرار کند به ربوبیت من. خب این اقرار برای چی؟ برای اینکه با این اقرار ربوبیت خودش را تسلیم کند، بسپارد. در حوزه قابلیت خودش، آن جاهایی که دارد خرابکاری میکند با اعمال نظر خودش، با دلبخواهی خودش، با تسلیم بودن به عوامل نفس خودش. اینجا دارد خراب میکند دیگر. اینجا دارد حوزه نفوذ ربوبیت خدا را از بین میبرد. وگرنه خدا که تام است. در دریافت ربوبیت خدا، این دارد محروم میشود بهخاطر اعمال نظر خودش، بهخاطر اعمال نظر دیگران. دارد یکی دیگر را اتخاذ رب میکند.
یک روایتی را یک وقتی تو مدرسه معصومی، تو دفتر زده بود بالا سر کار. داشتم دفتر میرفتم. وقتی دیدم زانوهایم سست شد. شاید اولین بار. خیلی عجیبوغریب است. و توی جلسه خواندم. بعضی از اهل دل هم بودن. یکی از اهل دل پیام داده بود که میرویم نابود کرده ما را. اصلاً چی بوده؟ کجا بود؟ از قول خدای متعال حدیث قدسی میفرماید که، حالا غریب به این مضمون: «من لم یرض بقضایی، فلیلتمس إلهاً غیری». اگر کسی به قضای من راضی نیست (تقدیر کردم)، راضی نباشد. آنهایی که خدای متعال قضاوت میکنند. بحث داریم، قضا داریم، قدر داریم. تو کدومش انسان نقش دارد، تو کدومش نقش ندارد؟ اگر کسی به قضای من راضی نیست، «فلیلتمس إلهاً غیری». به غیر از من یک اله برای خودش پیدا کن. من اینم، من اینجوری قضا دارم، من اینجوری تقدیر میکنم، من اینجور حکم میکنم. تو کجاست؟ «ارشاد القلوب». «و لم یشکر نعمایی». ادامه همون است ها. «من لم یرض بقضایی و لم یشکر بنعمایی». یا «ارای نعمایی» «فلیتبع رباً غیری». به غیر از من یک رب برای خودش پیدا کند. به غیر از من یک اله برای خودش پیدا کند. اینها میشود معنای «لا الهه»، «لا اله الا الله». که آن چیزی که در عالم ثبوت و واقع و نفسالامر هست را که نمیخواهیم عوض بکنیم که اگر من و شما قبول کردیم، الله میشود اله. قبول نکردیم، دیگر الله یکی دیگر میشود. کمرشکن است. یعنی اصلاً باید با جلال خدای متعال. بعضی از این روایات قسم جلالیه دارد. اولش میفرماید که: «و عزتی و جلالی و ارتفاع مکانی و علوی». به همه اینها قسم میخورد که اگر کاری را انجام دادی بهخاطر غیر من، واگذارت میکنم به همان. تعابیر عجیبوغریب است. یعنی خدا با همه اسمهای جلالیاش آمده وسط. این در «لا اله الا الله» همین جمال و جلال بهنحوی با همدیگر جمع است دیگر. هم دارد میکشد، هم دارد پس میدهد. اصلاً کشیدنش هم وابسته به پس زدن است. «لا الهه» نباشد، الله جاذبهاش انسان نمیگیرد. این جذبه او و جاذبه او و سهمی از این جاذبه ندارد.
استغفار کنیم. بله. استغفار. «حُبُّ الدنیا» که کمرشکن است. کمرشکن است. فرمود همه قسمها قسم میخورم اگه به اندازه مثقال ذرهای حب دنیا در دل او باشد، حرام کردم محبت من را. محبت دنیا داریم. خب محبت، یک محبت ذهنی، یک کششی است. حالا البته اینها مراتب دارد ها. توجه داشته باشید. همین قدیم که اگر یک محبتی داریم اجمالاً محبت در آن حد جاذبهای که انسان را به فنا برساند نیست.
ترم قبلی شوخی میکردیم با این آقای کرمعلی، کلاس بغلی. عرض کنم که آنجا بنا بود روایت بحار را بخوانیم «الموت بحار». کلاً مجموعه بود. شاید ما تو کل ترم مثلاً شاید ۱۰، ۱۵، شاید کمتر، ۱۰ تا روایت از کتاب «موت بحار» خواندیم. «معاون الاخبار» را خواندیم. «علل الشرایع» را خواندیم. از همه جا میخوانیم، غیر از بحار. بعد مثلاً یکهو یک روایتی از «علل الشرایع» که میخواندیم، بحار هم نقل کرده. هی باهاش شوخی میکردم. میگفتم آقای، غصه نخور. چون ایشان ناراحت بود. حالا ما که قطعاً نمیرسیم کل تولید اینترنت را بخوانیم. اجمالاً یک سری بحثهای توحیدی داریم که خب مجموعه از این روایت جاهای مختلف توحید آمده. بله. حالا آن هم که محبت دنیا. آن هم مراتب دارد. ما الان علاقه داریم به مسجد و هیئت و اعتکاف و ماه رمضون و سحر ماه رمضون و آره آن حب شدید منظور است. آن حب شدیدی که ذره. یعنی حب شدید نسبت به دنیا. اگه ذرهای «حبّه» نسبت به دنیا باشد، از آن حب شدیدی که نسبت به خدای متعال که محب در محبوب فانی بشود، هیچ بهرهای ذره محبت کشیدن ندارد. آره کشیدنش به آن فنا، به آن علم حضوریست. علم حضوری همان فناست. مجموعه ادله. چون در مورد محبت، چون محب و محبوب نسبتشان با همدیگر همچین نسبتی است. به همچین رابطهای گفته میشود رابطه محبت؛ که محب، غیر از محبوب نبیند.
محب و فرمود: «لَیس کُلُّ حبیبٍ یحب خلوة حبیبه». این هم جزء حدیث قدسی. «کَذَبَ مَن زَعَمَ أَنَّهُ یُحِبُّنِی، فَجَنَّ اللَّیلُ فَنَامَ عَنّی». فرمود دروغ میگوید کسی که میگوید من خدا را دوست دارم، شب که میشود «نام عنی»، میخوابد. از من میگیرد میخوابد. از خلوت من خواب است دیگر. آدم خوابش میبرد. عاشق که خوابش نمیبرد. عاشق حقیقی که خواب ندارد. که خواب ندارد، خوراک ندارد. عاشق این شکلی است. بله، یک محبتی دارد دیگر. حالا نماز صبح بالاخره دم تیغ آفتاب پا میشود. خدا هم دیگر هیچی هم با این نیستش که خودم بالاخره یک توجه به این دارد. به هر مرتبه که فرض کنی، به همان مرتبه از بهرهمندی میرسد. تو همان سطح، تو همان شدت. «أَبْصَرُ الذِّكْرِ» بعضی از آیات قرآن ذکر الله را با عنوان «اشد» آورده است. «اشد ذکراً». ذکر شدتبردار است. مثلاً ذکر لسانی که شدت ندارد که. خیلی شدید بگو: «لا اله الا الله». «لا اله» شدت ذکرش این شکلی است. شدت ذکر و عمق ذکر قلبی و باطنی است. آن ذکر قلبی و باطنی مراتب دارد. وقتی که حب دنیا بود، ولو یک لحظه توجه به دنیا بود، محروم میشود.
مریم خلوتگاه تو عبادتگاه. خدا میفرماید: «فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَأَنبَتَهَا نَبَاتًا حَسَنًا». زکریا میآید میگوید: «أَنَّیٰ لَکِ هَٰذَا»؟ یا حالا «مِنْ عِندِ اللَّهِ». خدا روزیاش را در محراب میدهد. ملائکه میآیند بهش بشارت میدهند. به او سلام میدهند. «اصطَفَاکِ» میگویند: «عَلَیٰ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ». خدا با او تکلم میکند در محراب. این روایت است دیگر. فکر میکنم تو معراج سعادت، جای دیگر هم هست که وقتی عیسی به دنیا آمد، از مسجد که بیرونش کرد، جزء نخل، این مخالفان او را کشید به پای درخت. قرآن هست. تو محراب که بود، غذا میآمد. اینجا که آمد پای درخت نخل. زایمان هم کرده. گفت: «هُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَبًا جَنیًّا». دست دراز کن. خیلی لطیف است. دست دراز کن به درخت خرما. این درخت خرما، خرما بیندازد. آن لطیف میفهمید. لطیف، آن عبد، آن محب فهمید اینجا رفتار خدا باهاش عوض شد. آنجا میذاشتم جلو ما، ملائکه کلی سلام و صلوات. اینجا ما میگویند دست دراز کن بردار. خدایا! عوض شد. داستان چی شد؟ دیگر آنجور با اکرام و احترام و محبت روزی ندادی. گفتی دست دراز کن. خطاب رسید که: آن موقع بچه نداشتم. الان کمی حواست به عیسی پرت است. آنجا همه دلت مال من بود. مشغولیت پیدا کرد. «فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ». آن اشد ذکری. چه سطحی؟ دنیا نیست که مگر مریم به عیسی دنیایی محبت دارد؟ نه، الهی است. ولی آن «اشد حبا» نیست. آن «اشد ذکرا» نیست. کمی تنزل کردی، کمی تنزل میکند. برای اینکه قابلیت آن مرحله عالیتر را از دست دادی. قابلیت را از دست دادی. وگرنه آن که فعالیتش تام است. که رحمت محض است.
فرمود: «لو علم المدبرون انی کیف اشتیاق لهم». اگر پشتکنندگان میدانستند من چه شکلی اینها را شوق دارم. «لما». فرمود: حال من بعد از توبه عبدم شبیه حال آن مسافری است که با شترش در بیابان بوده. تشنه است. آبش در خورجین شتر بوده. شترش را گم کرد. که اگر ناگهان صدای شتر را شنید و شتر را پیدا کرد در اوج تشنگی و گرمازدگی وسط بیابان، چه فرحی پیدا میکند؟ فرمود: «فرح من رب بتوبة عبدی» یا مثل این است یا شدیدتر از این است. در فاعلیتش تام است. تو دیگر بیشتر از این ظرفیت نداری. تو مانع ایجاد کردی. تو دریافت نداری. تو این لیوانت را برگردانی، من را باران که دارد میبارد. تو اگر یک دریاچه خزر هم باشی به همان دریاچه خزر. اینجا پر از آب میشوی. باران که دریغ ندارد. باران که برایش دریاچه خزر یک شیشه دو سیسی آب جا بگیرد، تفاوتی برایش ندارد با یک لیوان، با یک استکان، با یک نعلبکی. برایش تفاوت نمیکند. میگوید نه آن دریای خزر است، خیلی دیگر گنده است. باران تازه باران خودش محدود است. «میراحمتی» است که نامحدود. «رحمتی وسعت کل سعه». رحمت خدا به سعه خود خداست. «ان الله واسع علیم». چون خود خدا را «واسع» دانم. آن با وسعت خداست رحمت خدا. خب پس چیست؟ اینجا من محروم میشوم. اقرار به ربوبیت برای رفع محرومیت من است، نه برای فعالیت خدا. حالا این بخش اول را باید بخشهای بعدیش هم بررسی کنیم.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه هفدهم
توحید صدوق
جلسه هجدهم
توحید صدوق
جلسه اول
توحید صدوق
جلسه دوم
توحید صدوق
جلسه سوم
توحید صدوق
جلسه پنجم
توحید صدوق
جلسه ششم
توحید صدوق
جلسه هفتم
توحید صدوق
جلسه هشتم
توحید صدوق
جلسه نهم
توحید صدوق
در حال بارگذاری نظرات...