توحید صدوق

جلسه پنجم

توحید صدوق . 1401/11/26
00:47:32
31

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. خب، پس معنای «رب» را اول در این روایت ببینیم که خدا به هر نحوی که بخواهد مشیتش را تنفیذ می‌کند؛ «کیف شاء کما شاء». چه در ایجاد، چه در اعدام، چه در اظهار، چه در اعاده. لذا از او تعبیر کرده به «رب المشارق والمغارب». از آن آیات خیلی لطیف قرآن است؛ این مشارق و مغارب، مغارب ظاهری است؛ چون متعدد و متنوع است. به همین جهت "کثیر" آورده است. در هرجایی برای خودش مشرق و مغربی دارد. به حسب اینجا خدا «رب المشارق والمغارب» است. عده‌ای لطیف‌تر دیده‌اند و گفته‌اند نه، مشرق و مغرب فرع بر نور است. آنجایی که نوری می‌تابد، می‌شود مشرق؛ آنجایی که نوری خاموش شده، می‌شود مغرب. و این نور هم کنایه از وجود است. پس مشارق می‌شود آن محل بروز، آن جلوه‌گاه‌ها، آن مجالی، آن تجلیات وجودی؛ می‌شود ایجاد. مغارب می‌شود تجلیات اعدام و از بین بردن. و تمام این رفت‌وآمدها، ایجاد و اعدام‌ها، رب‌شان خدای متعال است؛ رب مشارق و مغارب. ربوبیتش در مشارق و مغارب جلوه می‌کند؛ همان گونه که «رب الفلق». «قل اعوذ برب الفلق»، شکفتن و از کتم استعداد بیرون درآوردن؛ این هم کار خداست. رب الفلق می‌شکافد، شیار می‌زند، در یک چیزی که استعدادهایی در باطنش مکتوم است، خدای متعال با شکاف این را بیرون می‌آورد. این هم «فلق» است. این‌ها همه‌اش آقا هم حیثیّت ظاهری دارد، هم حیثیّت باطنی دارد. تمام کلمات قرآن تأویل دارد دیگر. تأویلش هم می‌رود تا مراتب عالی. مشارق هم از این جهت، فلق هم از این جهت. «ناس» باز «رب الناس» است و همین‌طور جاهایی که «رب» را نسبت داده. جاهایی هم فرموده است که به ربوبیت استعاذه کن: «رب اعوذ بک من همزات الشیاطین و اعوذ بک رب ان یحضرون». قشنگ یک جا رب را مقدم کرده به «اعوذ»، یک جا بعد «اعوذ» آورده؛ نکته‌ای دارد.
بله، مستند شنود عینک کاری شد. و آن عزیزی که بحث شنود و این‌ها را داشتیم، خبرش به رهبر انقلاب رسیده بود و حضرت آقا پیگیر شده بودند. کتاب شنود و این‌ها را دوست ما را خواسته بودند. بیت رفته بود و این‌ها؛ خلاصه خیلی پیگیر شده بودند. آخر حالا ماجرایش مفصل است. می‌خواهم افشا نشود. حضرت آقا محبت کرده بودند به این دوست ما (البته با واسطه) و دستور بهش داده بودند، گفته بودند که این ذکر را زیاد بگوید. همین آیه را گفته بودند. گفته بودند این را: «اعوذ بک من همزات الشیاطین و اعوذ بک رب ان یحضرون». کرامتی از حضرت آقا در این قضیه دیده شد، خیلی جالب بود. آن بزرگوار عرض کردم، ایشان هم برایش جالب بود این دوست ما که این قضیه شنود شد و کتاب شنودها. نه، (تا جایی که یادم می‌آید) نه توی کتاب گفته بود، نه توی مستند، نه توی صوت‌ها؛ که آن چیزی که در مورد مداحی دیده بود نگفت که آقا بعد آن قضیه مداحی را گذاشت کنار. توی صوت‌ها نگفته، توی کتاب هم که نبود. حضرت آقا کتاب را خوانده بودند. عرض کنم خدمتتان که این فقط به بنده گفته بود. به بعضی‌های دیگر هم گفته بود بعد آن قضیه دیگر مداحی نکردم. خودمانی بهش می‌گفتیم، می‌گفت نه که مداحی‌ها، هیچ‌کدام از هیئت‌ها قبول نکرده بود؛ می‌گفتند اخلاص نداشتی، دیگر نمی‌توانم.
جالب بود که حضرت آقا چندتا نکته گفته بودند با آقای محمدیان. گفته بودند به ایشان بگوید. و نکات جالبی هم بود. یکی‌اش این بود؛ گفته بودند که به این آقا بگویید مداحی‌اش را ادامه بدهد و هرجایی هم که صحبت می‌کند آخرش روضه حضرت زهرا (س) بخواند. من از کرامات حضرت آقا هیچ خبری نداشتم. این دوستمان می‌گفت من اصلاً فکم افتاد وقتی این را شنیدم. گفت اصلاً حالم عوض شد. وقتی که از کجا ایشان می‌دانست. نشر عمومی پیدا نکرده بود. خلاصه جالب بود؛ خیلی جالب. پس «رب المشارق والمغارب» می‌شود هم رب ایجاد و هم رب اعدام.
خواب چیزی دیده بود. بحث‌های توحیدی. این‌ها چیز جالبی بود. حالا چه ربطی به توحید هم دارد. خدمتتان عرض کنم که حالا نمی‌دانم راضی است شما گوش بدهید یا نه. نکته‌ای دارد. لطیف بود چیزی که دیده بود. (سلام، حالتان خوب است؟ الحمدلله، دورت بگردم). خیلی متنبّه شدم، خیلی عجیب‌وغریب. بنده را دعوت کرده بود سخنرانی. من رفته بودم سخنرانی کرده بودم و در راه مشهد، برگشتن از مشهد (زیارت کردم)، برگشتن دوباره همان هیئت. من در مسیر رسیدم به همان هیئت. وارد مجلس شدم. دیدم یک روحانی است، سر گردانِ مجلس نشسته با این نیت که (صاحب هیئت خودش فروتن و مخلص). صورتم در ظاهر که مثلاً کسی من را نبیند ولی صورت خود را گرفته بودم که کسی چقدر آدم مخلصی‌ام. و همین‌جوری صاحب مجلس من را ببیند و تعریف کند که آقا گرفته بودم که به قول معروف من منتظر بودم. خیلی خوشحال شدم فهمیدند من آمدم. خیلی فهمیدم که خیلی از این فروتنی‌های ما، خودش اصل ریا است. خودش در ظاهر ته ریا است. بیدار شدم بعد شروع کردم برای خانمم تعریف کردم. این بود که خانمم بگوید چقدر خودستایی می‌کنی. عجیب شده با گوشت و پوست و خون و فکر و ذکر و همه‌چیز. در تو ظاهر خوب جلوه می‌کند؛ چقدر فروتنی است. ریا شکنی مرحوم بحرالعلوم. یک روزی سر اذان دیدند چپق آتش کرد و نشسته بود. مردم حالا مثلاً یا معطل ایشان بودند یا مشغول نماز بودند. دیدند نشسته با یک عشقی دارد چپق می‌کشد و کیف می‌کند. گفتند که آقا چی، امروز خیلی سرحالی. حالا ظاهراً همان موقع اذان و این‌ها که مثلاً از ایشان توقع می‌رفته باشد نماز بخواند و این‌ها. ایشان گفته بود که بعد از ۴۰ سال به خودم مراجعه کردم، دیگر چیزی از شرک نمانده، چیزی از ریا نمانده. بعد ۴۰ سال بحرالعلوم با آن درجات که از ریا. ۴۰ سال طول کشیده که واقعاً دیگر کاری به هیچ‌کس ندارد. دیگر هیچی برایم مهم نیست که این‌ها چی می‌گویند و چی نگاه می‌کنند و توجهشان و حرفشان و خوششان می‌آید، بدشان می‌آید، هیچی از این‌ها نمانده. شوخی نیست این‌ها. یعنی یک چیزی اینجا ما از توحید و این‌ها می‌خوانیم و می‌گوییم و این‌ها الفاظ است؛ خوب است، قشنگ است. بالاخره آدم واژه جدید یاد می‌گیرد، بالاخره مقام هویت، نمی‌دانم وحدت حقه، نمی‌دانم چی‌چی فلان، کمر آدم را می‌شکند. مگر می‌شود از این رذائل شرک‌آمیز آدم به این سادگی دربیاید؟ در کدام سال‌ها زحمت کشیده؟ بعد تازه فکر می‌کنی درآمده‌ای؛ با کوچک‌ترین امتحان می‌بینی چی می‌افتی توش که از آن ۲۰ سالی که زحمت کشیدی از روز اولش عقب‌تر می‌افتی. به هر حال این‌ها دشواری‌های این کار توحید و این مسیر توحید است و خدا نشان می‌دهد. این‌ها مهم است. از این تجربیات نزدیک به مرگ و این قضا و قدر و این‌هاش مهم است. همان بخش اخلاصش که اول بود توی شنود، این بخش مسائل این شکلی‌اش، این‌هاش خیلی مهم است که در این قضایا حقیقت به این نحو برایمان جلوه بکند و نه اینکه حالا کجا جنگ می‌شود و چه کسی با چه کسی ازدواج می‌کند و نمی‌دانم چند سال عمر می‌کند. آن چه کسی می‌میرد و این‌ها که ارزش ندارد. بعضی از این چیزها خوششان می‌آید؛ رهبر بعدی کیست مثلاً؟ چه کسی است مثلاً؟ وظیفه امام زمانت را چه کار داری؟ زود است، دیر است، عقب جلو. وظیفه‌ات را انجام بده. این بخش جدی قضیه است و سختی‌اش هم همین باشد.
به هر حال این بحث توحید و اقرار به ربوبیت این است. یعنی انسان این اقرار که من بگویم خدا، الله جل جلاله، به زبانم می‌آید که همان نیست که در شب اول وقتی بپرسند من جواب بدهم. آنجا ملکات من جواب می‌دهد. آن ربوبیت باید ملکه شده باشد. توی این کلاس بود خواندم یا توی آن یکی کلاس بود، آیت‌الله جوادی می‌فرمودند از امام شنیدیم، بعدها در بحار روایتش را دیدیم که روایت دارد که یک کسی احقابی را، سال‌هایی را، سال‌های طولانی در جهنم، یکهو بعد از یک عذاب طولانی فریادش بلند می‌شود، می‌گوید یادم آمد من به او ایمان داشتم. یک پیغمبری بود، «انزل علیه القرآن»، قرآن برایش نازل شده بود. ایمان آن پیغمبر یادم آمد. ایمانم بهش یادم آمد. بعد از مثلاً هزاران سال که در جهنم سوخته. اینکه این‌جوری نیستش که ابلیس گفت آقا ابلیس گفته که من پنج تا اسم دارم در قیامت خدا را به این پنج اسم قسم می‌دهم مشکلم حل می‌شود. به نظرم از امام باقر (ع) سؤال شده بود. گاهی درست است؟ این اسمای جلاله خمسه طیبه را که می‌گوید دارد همچین کاری می‌کند. ابلیس هم اگر بگوید این شکلی می‌شود. بله. یعنی ابلیس قسم سکرات موت جوری است برای ابلیس که همه این‌ها را یادش می‌رود. مگر این‌ها یادش می‌ماند؟ مگر اینکه الان در ذهن من است. آدم یک مصیبتی مبتلا می‌شود، همه این محفوظاتش یادش می‌رود، همه همین‌هایی که از دین و قرآن و روایت و هرچه بلد است یادش می‌رود. آیا گرفتار شدید یا نه؟ کفر می‌گوید. آدم این همه از امام حسین (ع) ۸۰ تا دهه منبر رفته، یکهو توی فتنه گرفته می‌شود. امام حسین چی شد پس؟ لایه بسیار عمقی پیدا نکرده. آن ریشه‌ها را نتوانسته بگیرد. آن ریشه‌ها هنوز در اختیار نفس است.
برنامه آقای قاضی (علامه) نقل می‌کردند شاگردانشان. رسیده مثال خیلی عجیبی است و خیلی هم تویش هوش دارد. فرمود: حوض گاهی لجنش ته نشین می‌شود، مدت‌ها می‌گذرد، این حوض می‌شود خیلی آبش می‌شود شفاف و صاف. صاف نگاه می‌کنی می‌بینی همچین آب زلال. این زلالی‌اش به‌خاطر این نیست که این حوض تمیز شده، به‌خاطر این است که تهش هنوز هم نخورده. این با یک ادنا بلایی هم بخورد می‌بینی این حوض چی می‌شود. می‌فرمود که این تطهیر نفس و تزکیه نفس تا کسی به فنای کلیه نرسد از این رذائل خلاص نمی‌شود. آنجا حوض زیر خالی می‌کند، حوض وصل به دریا می‌شود. تا حوض وصل دریا نشود که نشود
گفتیم خب شیطانی که این همه عبادت کرد چی شد؟ ابلیسش این‌جوری شد. گفتش که شما فکر کن شیطان یک ظرف بود ۱۰۰ متر. خدا همیشه با میله ۹۹ متری امتحان می کرد. آن کثافاتش آن یک سانت آخر بود، یک متر آخر بوده. حضرت آدم را که خلق کرد، گفت سجده کامل فرو کرده بودم، زد کل آب گل شد. کثافات زد بالا. بله، حق، آقا حق. معنای رب این است و اقرار به ربوبیت این شکلی.
حالا چرا پیامبر، نوبت پیامبر و امامت امیرالمؤمنین (ع) را آورد نام ذیل ربوبیت دیگر؟ این‌ها در مکانیزم ربوبیت و پروردگی خدای متعال است. خدا با این سازوکار پرورش می‌دهد. با دستگاه و دستگاه ولایت. از طریق معصوم امر و نهی خودش را در قلب معصوم، «المظهرین لأمر الله» آنجا اظهار می‌کند. در ظرف نفس معصوم و قلب معصوم امر و نهی الهی اظهار می‌شود. اتفاقاً توی همین توحید صدوق هم روایت مفصلی دارد که اساساً خدای متعال ما ظرف مشیت خداییم. ما ظرف امر خداییم. ما ظرف رضای خداییم. ما ظرف غضب خداییم. اصلاً این‌ها چون حوزه فعل خدای متعال است. فعل بیرون از ذات خداست و افعال الهی به یک معنا به خدا نباید اسناد داده بشود؛ برای اینکه ذات خدای متعال از این افعال برتر است. چون این افعال به نحوی حاکی از نقص است؛ مثلاً حتی خلقت به نحوی حاکی از نقص است. چرا؟ برای اینکه خلقت وقتی گفته می‌شود چون فعل است، همیشه ملازمه با یک زمانی و مسبوق به یک نبودنی دارد. فعل است دیگر. اگر قرار باشد همیشه باشد، که دیگر فعل نمی‌شود. که فعل، فعل بودنش به این است که همیشگی نیست؛ گاهی بر مدار است. به قول مرحوم کلینی «قد» برمی‌دارد. «قد» تقلیلیه است؛ گاهی هست، گاهی نیست. خب این استنادش به خدای متعال چیزی که گاهی هست، گاهی نیست. گاهی می‌بخشد، گاهی نمی‌بخشد. مغفرتی که گاهی هست، گاهی نیست. استنادش به خدای متعال نقص است. آن غفاریت ذاتی خدای متعال که البته به رحمت برمی‌گردد. چون غفاریت اسمی است که اضافه است، همیشه مضاف می‌خواهد، مضاف‌الیه می‌خواهد. به تعبیر «مغفورٌ له» باشد که غفاریتی باشد. صادق باشیم. نگذریم خیلی تو این‌ها مطلب است.
یک گریز بزنم. توی اینترنت به اینجایش که رسید، گفت که آقا «انا نخاف علینا نفاق». اگه پیدا کنم روایتش را. به پیامبر اکرم عرض کرد که: «نخاف علینا نفاق». فرمود چرا؟ اول روایت یک بزرگوار این را بخواند تا آنجا که می‌فرماید: «ذلک من خطوات الشیطان». قالوا: یا رسول‌الله. خب، بیاییم پایین، بند بعدی. «ان هذه خطات ادامه اش علی الحالت ملائکه». «فلولا انکم تذنبون»؛ خیلی تعبیر جالبی است. اگر نبود گناه می‌کنید و استغفار می‌کنید، «لخلق الله خلقا حتی یذنبوا». اگر شما هم گناه نکنید از یک درجه عالی غفاریت به یک درجه دانی غفاریت می‌رسد. این می‌گوید آقا ما از پیش شما که می‌رویم خانه، حالمون عوض می‌شود. همین سؤالی که آقا اعتکاف که هستیم حالمون خوب است تا برمی‌گردیم خانه و زندگی و درس و بحث و این‌ها، حال ما این نفاق نیست؟ دورویی است؟ این‌که پیش شما خوبیم، توی خانه بدیم. همین که می‌رویم، یا «نشام اولادنا»، تا بچه‌هایمان را بو می‌کنیم، خانه و زندگی، کار و کسب و چک و سفته و پول و بانک و... همه حالات می‌رود از آدم. آقای من! نفاق نیست؟ فرمود: نه، این نفاق نیست. این «خطوات شیطان» است. این بالاخره یکم می‌آوردتان پایین، مشغول دنیا می‌کند. نفاق نیست. اگر تو آن حال می‌ماندید، اگر تداوم داشتید تو آن حال، رو آب راه می‌رفتید. آن‌قدر لطیف می‌شدید از قوا، مجرد از ماده می‌شدیم. با قواعد فرامادی تو عالم ماده زندگی می‌کردیم. با ملائکه مصافحه می‌کردید، رو آب راه می‌رفتید. خب آقا ما که نمی‌توانیم تو آن حال تداوم داشته باشیم، پس ما بدبختیم. «مبشراً و نذیراً» است دیگر پیامبر. جفتش را فیکس عالی‌ترین رتبه تعادل به خورد آدم بده. می‌فرماید: غصه نخور، اینجایی که هستی. اگر از این هم پایین‌تر برو. الان گناه می‌کنی، استغفار می‌کنی. اگر همه مخلوقات یک جوری بشوند که خوب بشوند، ملائکه مصافحه کنید، رو آب راه بروید. حالا اگر همه خوب بشوند، دیگر گناه‌کار تو عالم نباشد، می‌گوید این تجلی غفاریت خدا برای این‌ها از بین می‌رود. خدا آدم‌ها را خلق می‌کند که فقط گناه کنند که خدا غفاریت را تو آن سطح به آن‌ها نشان بدهد؟ استغفار کند؟ کسانی را خلق می‌کند که گناه کنند، استغفار کنند که خدا غفاریت نسبت به گناه را نشان بدهد. ولی بالاتر از این هم دارد. چون «ان الله یغفر الذنوب جمیعاً الا ان یشرک به». فقط شرک را نمی‌بخشد. مادون شرک را می‌بخشد. این مادون شرک هم می‌دانید؟ این غیر از استغفارها، این نیستش که آقا شرک نداشته باشی، هر گناهی داشته باشی استغفار کنی می‌بخشد. آن‌که دلیل دیگری دارد؛ «استغفروا ربکم و کان غفارا». دلیل دیگری؛ تجلی غفاریت خدا در برابر استغفار یک چیز دیگری است. اینی که اینجا دارد می‌گوید چیز دیگری است. می‌گوید: شرک نداشته باشی، هر گناهی مادون شرک داشته باشی، بدون استغفار می‌بخشم. شرک را هم نمی‌خواهد، بگوید شرک را هم با استغفار می‌بخشد. اینی که دارد می‌گوید مادون شرک می‌بخشم بدون استغفار، معنایش چیست؟ اگر همه مخلوقات فقط مشرک نباشند. یک مشت زانیه جانی قاتل مضر در این سطح، آیا بدون استغفار می‌بخشد؟ اگر تازه این‌ها نباشند، خدا خلق می‌کند که این‌ها این کار را بکنند که غفاریتش را نشان بدهد. خب حالا این فعل خداست دیگر. ظرف تجلی فعل خدا امامت است. ولی در ظرف چون این یک موجود ذوساعتی می‌خواهد. این‌ها بعدها باید بهش برسند. امام را اصطلاحاً می‌گویند در برزخ بین ممکن و واجب است. «لا فرق بینک و بینها الا انهم» بخوانید روزهایی که قنوت در ادعیه ماه رجب. «لا فرق بین» این دعا خیلی دعای مهمی است. «لا فرق بینک و بینها الا انهم عبادک و خلقک». در توقیع مقدسه حضرت صاحب ارواحنا فداه در مورد اهل بیت این تعبیر آمده است. این تعبیری که فرقی بین تو و این اهل بیت عصمت نیست. هیچ فرقی بین خدا و این‌ها نیست. این است که امام می‌شود در برزخ بین ممکن و واجب. یعنی نه واجب الوجود است، نه ممکن به یک معنا ممکن الوجود؛ برای اینکه واجب نیست. برزخیت این‌ها توی بحث‌های تشکیک وجود صدرایی با آن‌ها فهمیده می‌شود. ممکن است، ولی آن‌قدر از قواعد امکان دور است که محکومش می‌کنند به قواعد واجب الوجوب. ولی واجب الوجود هم نمی‌شود گفت، برای اینکه واجب الوجود اصلاً تعدد برنمی‌دارد. نه بشر توانمش گفت نه خدا توان. این همین ابیات بود که همان لحظه که سرود مورد عنایت امیرالمؤمنین (ع) واقع شد دیگر. شهریار مرعشی تو همان لحظه دیده بود که امیرالمؤمنین صدایش کردند: شهریار ما را بیاورید. شهریار ما را.
«نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی»
این خوب فهم «متحیرم» است. این اقرار است. این اقرار به امامت، اقرار به ولایت. این اگر به این سطح رسید، می‌شود سکونت در جوار خدای متعال. حالا سکونت در جوار خدای متعال یعنی چه؟ مرحوم قاضی می‌گوید که یعنی با ملائکه الله محشور بشود. خود مراتب دارد، درجات دارد. همان‌گونه که تمام این‌ها درجات دارد. اقرار به ربوبیت درجات دارد. اقرار به امامت درجات دارد. اقرار به نبوت درجات دارد. سکونت در جوار الهی هم درجات دارد. جوار الهی یعنی چه؟ مگر خدا یک جایی است که بعد مثلاً آن حوزه پیرامونی او، جاهای خیلی نزدیک به او می‌شود جوار او؟ بعد مثلاً یکم دور می‌شوند، یکم نزدیک. «ان الله یحول بین المرء و قلبه». «نحن اقرب الیه من حبل الورید». درست. قرب خدای متعال به ما خیلی لطیف است. قرب خدا به ما از ادراکمان به خودمان نزدیک‌تر است. یعنی شما خودت را می‌بینی با نور خدا. خودت را می‌بینی با ادراک از خدا. و در فرع دیدن خدا، خودت را می‌بینی. فقط غافلی. غافلی که اصلاً نمی‌شود وجود ربطی را به نحو استقلالی دید. ما به نحو استقلال می‌بینیم به‌خاطر وهم. قرب خدای متعال به ما این است. این سکونت در جوار خدا چیست؟ خدا که مجاور ما است. «یا جاری النفع» دایی جوشن می‌خواندم. به اینجایش که رسیدم، برقش من را تا صبح دیگر. داد می‌زدم گریه می‌کردم. خودم را به در و دیوار می‌زدم. تکرار یکی از اسماء الله این است: «یا جاری النفع». ای همسایه دیواربه‌دیوار من. ای مجاور به من چسبیده. «یا جاری النفع». دیگر همسایه، همسایه‌ای که تازه این همسایه بودنشم تسامحی است و عبارتش هم تویش است. از هر همسایه ای از خودت به خودت نزدیک‌تر است. «قائم علی کل قائم» است بر من. به نور او خودم خودم را می‌بینم. شما الان این گوشی را که نگاه می‌کنی، شما این گوشی این‌ها همه این‌ها فرع بر نور است. شما حتی ادراکت اینجا از خودت و خود مادیت ات. همین بدنت مهدکودک است. نماز عصر بخوانم خدمتتان عرض کنم که اولش ظلمات محض بود. یعنی آنجا همه‌چیز گم است. اینجا همان را قرآن فرمود که «لم یکد یرها». دستش را هم نمی‌تواند ببیند. واقعاً همین‌جوری است. شما توی این تاریکی محض که می‌روی دستت را هم نمی‌بینی. بین دست تو و دیوار و فرش و هیچ تفاوتی نیست از جهت ابصار و ادراک، مگر به نحو علم حضوری شما می‌دانی بدنی داری. بدنت غیر از دیوار است. مگر نه؟ از حیث دیدن، دیدن، ملاقات، لقاء، مشاهده هیچ فرقی نیست توی ظلمت بین تن شما و دیگری. توی ظلمت همین را گم می‌کنی. خودت خودت را اگر می‌خواهی ببینی، تمایز قائل بشو که این دست من است، دیوار نیست. دیدن اگر می‌خواهی ببینی، این دیدن چی می‌خواهد؟ با نور است که می‌بیند. شما قبل از اینکه دستت را ببینی چی دیدی؟ نور دیدی. قبل از اینکه دستت را ببینی نور دیدی. الان هم که دستت را می‌بینی نور می‌بینی. بعد از این هم که دستت را دیدی، باز هم نور است که می‌بینی. «ما رأیت شیئاً الا رأیت‌الله قبله و بعده و معه». با نور او هستی را می‌بیند. از آنجا می‌بیند پایین را. این مقام قرب این است و مقام نورانیت هم این است که حالا بحث مقام نورانیت بحث مفصلی است. این ادراکش این شکلی است.
آره، مثلاً «ربی که ندیدم و که نمی‌پرستم». نگفت: نپرستیدم. نگفت: «لم اعبد». گفت: «ما ایّاک کنت». شأن من این نیست که بخواهم رب نادیدنی را بپرستم. من این‌کاره نیستم. این‌کاره نیستم. شأن من این است که بپرستیم که ببینیمش، گفتگو کنیم. یک آیه لطیفی دارد در سوره اعراف می‌فرماید که این‌ها برای چی گوساله را پرستیدند؟ «لا یکلمهم و لا یهدیهم طریقاً». آیا صراط؟ گوساله که باهات حرف نمی‌زند. معنای ظاهری‌اش این است که آقا گوساله که حرف نمی‌زد، برای چی پرستیدیدش؟ علامه تو المیزان می‌گوید این خیلی عمیق است. معنایش این است که ربی رب است، معبودی معبود است، الهی اله است که علی‌الدوام با عبد خود تکلم و هدایت این شکلی وجدانی حضوری در ظرف قلب او دارد. برای اینکه از جانب او که این فعلیت تامه تکلم می آید. خدا به ما که تامه است. خدا دائماً دارد با ما حرف می‌زند. آیات بیرون از ماها اشتباه نکنیدها، که خدا مثلاً برف می‌بارد دارد حرف می‌زند، خورشید می‌آید خورشید می‌رود. بله. «عقولهم» به تعبیر امیرالمؤمنین (ع) در نهج‌البلاغه در آن حوزه علم حضوری وجدانی یکپارچه ساحت یکپارچه وجودیت که خودت با خودت حدیث نفس می‌کنی، آنجا اشتباه گرفتی! اونی که باهاش حدیث نفس می‌کنی را اشتباه گرفتی که آن خودت هستی. فکر می‌کنی خودت با خودت داری حدیث نفس می‌کنی، و خودت از خودت داری حدیث نفس می‌شنوی. اشتباه کردی. حجاب شده. آن خود، آن ادراک اشتباه تو که آنجا آن ساحت را خود پنداشتی، اشتباه شده. همان حجاب شده. اگر آن حجاب برداشته بشود، می‌بینی آن ساحت، ساحتی است که خدا علی‌الدوام دارد با تکلم می‌کنه، در حال تکلم است. ولی اشتباه می‌کنی، فکر می‌کنی با خودت داری تکلم می‌کنی. این «معرفه النفس»ی که «مقدمه معرفت رب» است، همینه. به آن نقطه می‌رسد که می‌بیند آنجا خودی نیست. توهم «خود» بود. نور در آن مرتبه آن‌قدر شدید است، دیگر هیچ تعیّنی نگذاشته. شما همین ظلمتی که الان بنده مثال زدم که آنجا گم است همه‌چیز، حالا تصور کن تو یک مرتبه‌ای از نور واقع بشود که از شدت نور همه‌چیز گم شود. از شدت نور دیگر فرقی بین دست خودت را و دیوار را نتوانید تشخیص بدهید. سخت نیست تصور. همان‌جوری که تو ظلمت خودت را پیدا نمی‌کنی، دستم کجاست؟ با این یکی دستت، با آن یکی دست را پیدا کنی، کجای این فرش است؟ کجا تا کجایش دست من است؟ ظلمت گم است. «نصر الله فانسهم انفسهم». وقتی نسیان خدا را داشت، می‌رود تو تار یکی. تو این تاریکی گم می‌کند هم خودش را گم می‌کند، هم خودش را فراموش می‌کند. یک نسیان نفس این شکلی داریم در ظلمات. یک نسیان نفس هم در نور دارد.
گفت که آن روایت معروف که از پیغمبر سؤال می‌کند. کلمه هجران النفس را بزنید: «هجران النفس». رضای خدا چیست؟ می‌فرماید غضب الله. هجرت به خدا چیست؟ «هجران الدنیا». نمی‌دانم مثلاً هرچه سؤال می‌کند در مورد خدا، پیامبر به نسبت نفس بیان می‌کند: حجر النفس، عصیان نفس. چرا «ذکر الحق» «نسیان النفس»؟ گفت چه شکلی می‌شود به ذکر الله رسید؟ حضرت فرمودند: به «نسیان النفس». آقا مگر قرآن نگفت: «نسوا الله فانساهم انفسهم». آنجا که گفت اگر خدا را فراموش می‌کنید خودت را فراموش می‌کنی. اینجا می‌فرماید اگر خودت را فراموش کنی، خدا را یاد می‌کنی. دوتا شد. نفس در شدت ظلمات داریم، یک نسیان النفس در شدت نور داریم. «نسوا الله فانساهم انفسهم» از خدا دور می‌شوی، تو ظلمات می‌روی. آن‌قدر این ظلمات شدید می‌شود که دیگر خودت را هم پیدا نمی‌کنی. یک نسیان نفس هم توی نور داریم. آن‌قدر در این نور فرومی‌روی که دیگر اصلاً الان فرض کنید این شدت نور این پروژکتورها آن‌قدر شدید باشد (گاهی می‌شود این‌جوری به چشم می‌خورد) دیگر اصلاً شما غیر از نور هیچی نمی‌بینی. همه اینجا را نور می‌بینی. دیگر اینجا لپ‌تاپ نداریم، الا نور. آقا لپ‌تاپ داریم، آدم داریم، میز داریم. من نمی‌بینم. نمی‌گویم نیست. حالا اینجا بحث وحدت. یک وحدت شهود داریم یا وحدت وجود. وحدت شهودش وحدت شهود احساسی و قلبی است. در ظرف ادراک شاهد یا حقیقتاً این است. بحث توی بحث‌های فلسفی و عرفانی. یک عده می‌گویند آقا این آدم که به این حالت وحدت رسیده، مثل قضیه لیلی و مجنون. اینکه مجنون همه را لیلی می‌بیند. گربه را هم می‌بیند می‌گوید این گربه لیلی من است. من در آن لیلی می‌بینم. دیوار را هم می‌بیند می‌گوید این دیوار در خانه لیلی، دیوار محله لیلی. لیلی از اینجا رد شده، من سایه لیلی روی این دیوار می‌بینم. من بوی لیلی از این دیوار احساس می‌کنم. هرچه می‌بیند لیلی است. دیوار نمی‌بیند، لیلی می‌بیند.
«به دریا بنگرم دریا تو بینم
به صحرا بنگرم صحرا تو بینم
به هرجا بنگرم کوه و در و دشت
نشان از قامت رعنا تو بینم»
یک عده می‌گویند آقا این از جنس قضیه لیلی مجنون است. آن وحدت شخصی و وحدت وجود و این‌ها می‌گویند که آن وحدت به نحو حقیقی نیست. حالا بحث مفصلی است. اینجا نظراتی است. حال این آدمه. این از شدت انجذاب و ذوب شدنش در محبوب و معشوق دیگر اصلاً نمی‌بیند. روشن است. این حال خودش است نه اینکه نیست. این نمی‌بیند. حالا بحث همین است. از شدت نور. یک وقت شما می‌گویید نیست. یک وقت می‌گویید نمی‌بینم. حالا ما فعلاً روی «نمی‌بینم»‌ش کار داریم. روی «نیست»‌ش کار نداریم که جز او نیست. فعلاً رویش کار نداریم. «جز او نمی‌بینم» کار داریم. «جز او نمی‌بینم» یعنی خودش را هم دیگر نمی‌بیند. این می‌شود «نسیان النفس، ذکر الرب». واقعی‌اش این است. نه این تلفظی که چهار تا کلمه را پشت هم سوار می‌کنیم. ذکر الله این است. ذکر الله این است که توش نسیان نفس باشد. همه این‌ها یک سرش به نفس بنده. تا وقتی نفس هست، تا وقتی خود هست، او نیست. گفت برو. انایی. گفت کیست؟ گفت تویی؟ نه! یعنی من خودم را تو فرض کردم. استکبار قاطی نکنیم‌ها. من خودم را خدا پنداشتم. استکبار نه. اصلاً نمی‌بینم. جز تو نمی‌بینم. منی نمی‌بینم. این با آن قضیه ابلیس فرق می‌کند. وگرنه آدم هم مورد سجود واقع شد. این سجده‌ای که به آدم شد که از آن سجده نکردن ابلیس که بدتر بود، که بالاتر بود. که آقا یک نفر دارد محل سجده واقع می‌شود. یکی سجده نکرده می‌رود جهنم، استکبار کرده. این محل کدامشان حق‌بینی است که طرد بشوند؟ شما بگویید اونی که سجده نکرده یا اونی که بهش سجده شده در برابر خدا؟ روشن است. چرا؟ آفرین. می‌گوید: جرمش این بود. خیلی قشنگ است.
«ابلیس جرمش این بود که در آینه روی تو ندید
ور نه بر بهر بشری ترک سجود این همه نیست.»
جرمش این بود که در آینه روی تو را داستان ندارد. بنا بر بهر بشری ترک سجود این‌همه نیست. او هم که از خود ندید که او هم خودش را ندید. او دید دارن به اسم الله سجده می‌کنند. علامه آدم الاسما. آدم ندید آنجا مغایرت داشت. مگر آدم مغایرت داشت؟ سجود می‌کرد. او آدم ندید. مسجود واقع شد اشکالی نداشت! این آدم دید سجده نکرد، طرد شد. با اینکه سجده نکردن در برابر مسجود واقع شدن که اصلاً قابل قیاس نیست. اگر مسجود واقع شدی و ندیدی هم اشکال ندارد. که می‌شود حتی شما مسجود هم واقع بشوید. شرک به آن حوزه ادراکی طرف است. او شریک گرفت. آدم را یک دوگانگی دید. آدمی فرض کرد، خدایی فرض کرد. گفت: برای تو سجده می‌کنم. معنی سجده حالا سجده هم لزوماً به این هیئت ظاهری‌اش که نیستش که. مگر نه؟ همه‌مان مأموریم که سجده کنیم. «اسجدوا لآدم». امیرالمؤمنین فرمود همین الانم هست. داشتیم. همین الانم ملائکه در سجودند. به همین الانم همه موظفیم که نسبت به ولی‌الله سجده کنیم، نه حالا با این هیئت ظاهری. سجود باطنی. سجود یعنی او را ابزار قرب دیدن. واسطه قرب دیدن. از کانال او مقرب شدن. همه حقیقت در او جلوه کرده. به او بر رو کنم. قبله اوست. قبله یعنی مورد اقبال واقع می‌شود. شما به قبله باید سجده کنید دیگر. مگر آیه نگفته به قبله سجده کن؟ قبله کیست؟ قبله چیست؟ قبله واقعی چیست؟ کربلا. قبله حقیقی امام. «فاینما تولوا فثم وجه الله الذی الیه یتوجه الاولیاء». اولیاء که به کعبه رو نمی‌کنند که. اولیاء به وجه‌الله رو می‌کنند. «انا وجه‌الله، انا عین‌الله، انا جنب‌الله». امیرالمؤمنین، امام زمان، امامت، امام او در برزخ بین ممکن و واجب است. لذا اقرار به ربوبیت بدون سجده بر امام معنا ندارد. توحید بدون ولایت نداریم. اساساً اونی که ولی را و ولایت را از توحید جدا می‌کند مشرک است. و شرک دوگانگی می‌بیند. او همه هستی را دارد دوتا می‌بیند. کلاً مشرک است. اونی که می‌گوید به امام توسل نکن، ضریح را نبوس، این‌ها شرک است. یا علی شرک است. یا حسین شرک است. او کلاً هستی را دوپاره دیده. یک خدای کنار دیده، یک مخلوق.
«و من الناس من یعبد الله علی حرف». این معنایش چیست؟ حرف آقا واقعاً استادیم که آیات را به استحجان می‌کشیم، پدر آیات را درمی‌آوریم در ترجمه. یعنی بعضی از مردم هستند که خدا را به حرف می‌پرستند. همه‌اش حرف. بابا حرف. آن حرف با این حرف فارسی شما اشتراک لفظی است. کلمات فارسی ترجمه نمی‌شود. بابا حرف به معنای کنار. هم در بیان قرآن. «متحرفاً لقتال یحرفون الکلم عن مواضعه». «متحیضا» آن چیست؟ «متحرفاً و متحیضاً». تو انفال اگر اشتباه نکنم. دوباره «الا متحرکاً ل». کسی پشت کند تو قتال مگر اینکه متحرک باشد. یعنی عقب‌نشینی دارد می‌کند، نمی‌خواهد برگردد به کنار دیگر حمله کند. متحرک قتال است. حرف یعنی این. یعنی از یک گوشه دیگر آمده‌اند. از کنار آمده‌اند. از این وسط معرکه، از این روبرو، از این ساحت تقابل گوشه‌ای توی کناری. «و من الناس من یعبد الله علی حرف» یعنی چه؟ یعنی خدا را گذاشته کنار، از کنار دارد خدا را می‌پرستد. خدایی که روبرو است. خدایی که «وجه وجهک للدین حنیفاً لله». همه وجه تو در برابر خداست. و خدا حاضر است و روبرو است و همه‌ حقیقت، همه‌ واقعیتی است که در مقابل قلب تو است، گوشه‌ای گذاشتی. اصلاً اینی که می‌گویی یا علی نگو یا الله بگو، دوگانه دیدن علی و الله است. دوگانه دیدن ولی خدا. حالا امیرالمؤمنین را ولی خدا ندانی، پیغمبر خدا می‌دانی. این دوگانه دیدن پیغمبر و خدا، این خودش شرک است. همه هستی را دوپاره داری می‌بینی، این شرک است. خیلی آیات قرآن لطیف است. خیلی لطیف است. می‌گوید که: «استجیبوا لله» بعد از همان: «و اعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه». می‌فرماید که: «فلنستجیب لله و للرسول اذا دعاکم لما». استجابت کنید خدا. دقت. استجابت کنید خدا و رسول را. چرا دعا میکند؟ مگر دوتا نگفته؟ آقا مگر نگفت: «لله و للرسول»؟ دعا کن. دعا کن. اوج لطافت. نه آنچه مشخص «الله یا رسوله». اینجا «الله و رسول» دوگانگی ندارد. نمی‌شود دوتا دید. جای دیگر می‌گوید: «اغناهم الله و رسوله الله من فضله و رسوله». ابوحنیفه نشسته بود کنار امام صادق (ع).
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید صدوق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00