متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. فرمود: «که اهل تقوا بودن با خدای متعال بین من و خود خدا میفرماید؛ من اهلم که نسبت به من تقوا ورزیده بشه.» عرض کردیم تقوا ورزیده بشه در مراتب اهل از تقوا ورزیده بشه، با امر او مخالفت نشه، تقوا ورزیده بشه حضور او درک بشه، در محضر او کار مخالف با خواست او انجام نشه، تقوا ورزیده بشه خل خلقیات منافی با عبودیت نباشه که اینها میشه رذائل، رذائل خلقیات منافی با عبودیت. و تقوا ورزیده بشه، چی بشه؟ توجه به غیر او نباشه. میشه باز تو همه مراحلهاش اهلم تقوا ورزیده بشه. تقوا ورزیدن نسبت به خدا یعنی شرک نورزیدن به او. پس تقوا مساوی است با خروج از شرک؛ تمام مراتب تقوا تمامش مراحل خروج از شرکه. همین مرحله اولش هم که انسان مقید میشه به اینکه امر الهی را رعایت کنه خب میدونین شرک توجه استقلالی به غیر خدا است در تمام مراتبش.
در دعای اول صحیفه عبارت «حد البهیمیه» رو سرچ بکنید. جام الاحادیث روی گوشی بهتره. من خیلی حالا دقیقشو نمیدونم ولی میدونم خیلی فاصله نیست. فقط حالا اونجا دستهبندیها نیست، اینجا میتونی دستهبندی کنی. تو یه صحیفه، اونجا حضرت میفرمایند که شکر چیزیست که نقطه تمایز انسان از حیوانه. شکر بحث شد که مراتب شکر با مراتب شرک تناسب دارد. خیلی نکته لطیفی است فرمایش حضرت. گاهی یک ضعیف احسنت میگوید، «عبدالبهیمیه» قرآن میگوید. میفرماید که: «لأسبغ علیهم من نعمه المتظاهره لیتصرفوا فی مننه فلم یحمدوا». کسانی که تصرف میکنند در منتهای الهی ولی حمد نمیکنن خدا رو. «و توسعوا فی رزقه فلم یشکروه»، توسعه در رزق الهی دارند ولی شکر نمیکنن. کیا؟ حیوانات. البته نه همون انسانها رو داره میگه. «الحمد لله عباده معرفه». حمد الله همون عباده. «و لو کانوا کذلک»، اگه اینجوری باشن اهل حمد و شکر نباشند، «لخرجوا من حدود الانسان الی حد البهیمه». منطق و فلسفه و اینا بحث بشه حدود انسانیت ما همه چی گرفتیم غیر از اینکه مثلاً حد انسانی و حیوانی چیه. همون حیوان ناطق همش این حد انسانی و حیوانی شکر است. نقطه تمایز انسان از حیوان شکر و حمد است. میفرماید که از حدود انسانیت خارج میشن، «الی حد البهیمه». این میشه همونی که قرآن میفرماید: «انهم الا کالانعام بل هم اضلّ سبیلا». استفاده از این عقله ادراک منعم و نعمت خوب باشه. مثلاً میگفتن در وجه تفاوت بالقوه است، بله. تمایز به اینه که در انسان بالقوه چیزی داده شده به اسم عقل ولی با قوه که حد نمیخوره که انسان متمایز نمیشه که. ناطقیت به معنای همون عقل میگیری و تعقل. آره، وگرنه همون منطق هم اگر بر اساس شهوات بهیمیت باشه، اونجا انسان نه تنها از حدود حیوانیت خارج نشده بلکه پستترین همون حیواناته. برای اینکه هیچ حیوانی نميتونه دغلکاری کنه با حرف زدن؛ با حرف زدن میتونه کسی رو فریب بده، با حرف زدن نمیتونه کسی رو ایذا کنه. این انسانِ انسانی است که با شهوات و غرایز و غضب و فلان و با حرف زدن و اینها ایذا میکنه؛ دروغ میگه، فریب میدهد. هیچ حیوان فریبکاری نداریم. همون روباه هم که فریبی که میده فریبش در گفتار نیست، در رفتاره. اونم حکمت الهی توی توحید مفضل دیدید که میفرمایند: چون پوزه قوی نداره که بتونه شکارش رو بگیره با پوزه، خدا مکرو در او قرار داده که شکار خودش باشد. خودشو ضعیف کنه در برابر مرغهای مادربزرگ ما رو میخورد یواشکی. خلاصه برگشت به ما نگاه کرد، جلوی ما گریه کرد، اشک از چشماش ریخت، موش مردگی میزنه مثلاً، خودش به خواب میزنه، از این کارها داره دیگه. روباه؟ از وسط صحرا منو برگردون شهرستان. بودم چطور این روباه دنبالش بره خارج کنه که، ولی فرقش با انگلیس اینه که انگلیسِ روباه که روباه پیر است با کلام و وعده و قانون و امضا و با اینها فریب میده. خلاصه اینطور میشه. این حد بهیمیت اینه.
حالا تقوا خودش باز شکر است. تمام این عناوین عبارت آخرای همدیگه است. تقوا، شکر، عبودیت، اخلاص، توجه، ذکر؛ همش یکی است. معالاً همش یکی است اینا. از حیث کارکرد و بروز تنوع داره. از حیث کارکرد و بروز یک حقیقت. کما اینکه همش کمالاته. کمالات انسانی است، کمالات توحیدی است. کمالات توحیدی و کمالات انسانی جفتش درسته. یه تشبیه: الان خود شما یک حقیقت واحدهای هستید با عناوین انتزاعی متکثره. شما انسانید، به یک اعتبار مردید، به یک اعتبار طلبهای، به یک اعتبار ایرانی هستید، به یک اعتبار تهرانی استید، به یک اعتبار مثلاً مجرد، یا به اعتبار مثلاً متأهل هم دارید دیگه اینجا یا متأهل، به اعتبار پدری، در کادرهای خیلی خوب، به یک اعتبار پسری، به یک اعتبار برادری، به یک اعتبار همسایه ای، به یک اعتبار شهروندی. واحد متکثر است. که همه اینا در شما درسته. این تکثرشم شما رو متکثر نمیکند. و همه این تکثرش هم هیچ کدوم بر شما بار نمیشه به نحوی که مثلاً این بشه سه تا، پنج تا، ده تا. خودت، خودتی مجرد از همه اینا. اینا انتزاع میشه از شما. دقت بکنید. حالا بحث اسماءالله بعداً باید به این مرحله برسیم، اینا رو بحث بکنیم. اینا انتزاع میشه از ما. «تو خودتی». انتزاع میشه از این زید بودن و بکر بودن. و کمالات انسانی هم همینه. به یک معنا همش نوره. کمالات همش نوره. «یخرجهم من الظلمات الی النور». اینم تعبیر قرآنیاش. انبیا اومدن ما رو از نقص کمال ببرند، از قوه به فعل برسونند. این قوه و فعل رو ازش تعبیر میکنه به ظلمت و نور. نقص و کمال ازش تعبیر میکنه به ظلمت و نور. تعبیر درستی هم است. کلمات نور. تقوا هم نوره، شکر هم نوره. مراتب پایینترش همینه. انسان یه حلال و حرامی را ادراک میکنه. اینم توحیده. ربط به اون حدیث قبلی هم داره، ربط به بقیه احادیث هم داره. اون حدیث قبلترش هم از حضرت علی(ع) بود یادتون است، چیزهایی که بهش واجبه ادا کنیم. اینها همش یه حقی یک حقیقت توحیدیه. همین قدر که انسان حواسش باشه به اینکه چی حلاله، چی حرامه، همین او را از حد بهیمیت خارج میکنه. همینم شکر به حساب میاد. ما شکر خیلی چیز عجیب غریبی است. بله، ما به اون مراتب عالی شکر نمیرسیم. اون که مال ما نیست. اون پیغمبرش هم اون همه عبادت کرد میگفتن آقا قدم شما ورم کرده پات ورم کرده انقدر به خودت فشار آوردی. میفرمود «افلا اکون عبداً شکورا؟» میخوام عبد شکور بشم. یعنی پیغمبرش هم تو اون ساعت از عبودیت احساس میکنه که هنوز به اون حقیقت شکر نرسیده. یا حضرت موسی، خدای متعال بهش میفرماید: «منو شکر کن.» عرض میکنه که: «مگه من میتوانم تو را شکر کنم؟» الان شکرترین اقرار به عدم شاکریت میشه. حقیقت شکر همینی که بدانی شاکر نمیشی با همه وجود اقرار کنی که تو شاکر نمیشی. و او بگوید: «من اینو ازت به عنوان شکر میپذیرم.» برای اینکه شاکر واقعی خود خداست. تنها خودشه که میتونه شاکر خودش باشه. یکی از اسامی خدا شکوره دیگه. شاکر شاکر علیم. خدا شاکره دیگه. چرا؟ چون علم حضوری داشته باشه. اجمالاً بداند میمیریم میمیریم ولی مگه حالمان با حال اونی که واقعاً میداند آره. اگه واقعاً بدونی میمیریم. پس اینم فرمود: «من اهلم تقوا هم به اینه که شرک به من ورزیده نشه.» یه مرتبهاش همینه. شرک در ربوبیت، در همین دستور گرفتن، در اطاعت، در امر و نهی. این دیگه کمترین مراتب تقواست. حلال و حرام. لااقل از کفر محض انسان خارج بشه. کفر محضش به اینه که هیچ کاری نداره به اینکه اصلاً امری هست، خدا دستوری داده، حلالی هست، حرامی هست. مثل حیوانات. حیوانات هیچ کاری ندارن به اینکه یه علفی رو که میخوره هیچ عنوان دیگری، عنوان ملکوتی برش حمل میشه. علف، علف. اون ترد تره، این فلانه. مثلاً اون تو اون علف تردا مثلاً مال صاحبش نیست، این ملک او نیست. هیچ درکی از اینها نداره. اشتهای او تأمین میشه. اشتهای او تأمین میشه. میخواد، دوست داره، کیف میده، لذت داره. بدن خودمه، فکّ خودمه، دوست دارم بخورم. خیلی رایجه دیگه. «بدن خودمه»، «حقش موهای خودمه»، «نمیدونم مثلاً تن خود، اندام خودمه، به تو چه؟» درد احساس مالکیت محض میکنه یکمی مگه برای خدای مالکیتی قائل باشه. همینم خدا به عنوان تقوا از او میپذیره. فیالجمله بپذیره که بالاخره یه ربی هم داره. بپذیره نه فقط یه تصدیق زبانی. البته همون تصدیق زبانی هم میپذیرهها، همونم اثر داره. تصدیقی که یکمی در حوزه پندار او یه تحولاتی ایجاد بکنه. لااقل یه حریمی برای حلال و حرام الهی قائل بشه. اینم میشه تقوا. از اینجاها تقوا شروع میشه تا اون مرتبهای که حتی یک آن ولو سهواً از خدای متعال غافل نمیشه. ولو سهو، که تعابیر عجیب غریب اینجا دیگه مال مراتب اهل بیت و اینهاست. پس فرمود: «من اهلم ان لم یشرک بی عبدی.» حالا هم اهل تقوا هستم، هم اهل مغفرت. اون تقوا با همه اون مراتبش. اینم مغفرت با همه مراتبش که همه مراتب مغفرت در بهشت جمع شده. کمترین مرتبه مغفرت، کمترین مرتبه بهشته. کمترین مرتبه مغفرت کمترین مرتبه بهشت یعنی کمترین مغفرتی که از جانب خدای متعال به کسی بخوره او را از جهنم خارج میکند. چرا؟ اونا مغفرتشون در حجاب است. حالا یا تخفیف عذابشونه، مغفرت اونجا به نحو دیگری است. چون جهنم دار لیس فیها رحم است. امیرالمؤمنین میفرماید: جایی است که هیچ رحمتی در اون دار نیست. مغفرت هم فرع و رحمت. جلوهی رحمت در جهنم مغفرت به این معنا نیست یعنی جنبهی جمالی به این شکل نداره. در همون مراتب جلالی تخفیفه. دقت بکنیدها. اینو جلسهی قبل جمالی جلالی فکر میکنم یکم بحث کردم. جهنم بروز جلال الهی است. مغفرت هم اونجا به همون تخفیف جلاله نه به بروز جمال. گرفتی چی شد؟ آقا یه وقت هست من به شما تخفیف میدم، میبخشمت. باید حذف درس میشدی. با یه جریمه نقدی حذف درس تو رو میبخشم، جریمه نقدی فقط ازت میگیرم. مشمول عفو من شدی، مشمول مغفرت من شدی ولی اینکه مغفرت نیستش که. مغفرت یعنی بغلت کنم، نازت کنم، بوست کنم، گرد و خاکت رو بگیرم، بشورم، از این عطرها بهت بزنم. اونجا چی؟ اونجا فقط تخفیف در عذاب دادم یعنی آخرش با جلال من مواجهیم، جمالی ندیدی. در جلال بهت تخفیف داد. توی جهنم برای اون کسانی که ملکاتی داشتند که خوب بوده، لذا حضرت فرزند حاتم طایی را فرمود: «پدرت در جهنم ولی تخفیف عذاب بهش داده شد.» یه کار خیره کسی کرده ولی مؤمن نیست چون شرط بهرهمندی از رحمت تامهی الهی خروج از شرک است. حاتم طایی معاصر پیامبر بوده، و با پیامبر فاصله دارد. برادرش معروفه دیگه او شهرتی نداره. مدل اینفلوئنسرهای امروزی. داداشش خیلی معروفه این شهرت نداره. رفت توام زمزم ادرار کرد که معروف بشه. مثل پدر و پسر بالاخره همه از جهنم خارج میشن وارد بهشت میشن بعد از اینکه کلی عذاب میشن ولی رو پیش میخوره. حالا جهنمی عاشق وقتی... که هیچ داریم یعنی هیچ، هیچ رحمتی توی جهنم راه نداره. پدر جلاله دیگه. تخفیف الجلال تا برسه آخر به روزنههایی از جمال. آخر همه جلوهی جمال. بالاخره رحمت خدا انقدر وسیعه. مگر اینکه کسی متوکل باشه در جهنم ذات اون دیگه هیچ نجاتی نداشت. حالا اینا باید بحثهای مفصلی میخواد. خلوت در جهنم، خلود چیه؟ خیلی بحثهای عجیب غریبی اینجا داریم. اختلاف نظرات سنگین داریم. آقای مسلطش توهم است. این به هم ریختن قواعد قیامت بر اساس اون چیزی که من میخوامی. اون چیزی که دوست دارم. رجا بر اساس آن چیزی که هست. انسان یه طرف قضیه رو بهش امید داره حالا یا امید بیشتری یا امید کمتر. بالاخره یه جمعی از واقعیت داره این زدن زیر زمین، زیر میز واقعیت اساساً داری نظام جدیدی از ملکوت و عالم غیب و آخرت و اینا ارائه میده بر اساس اون چیزی که خوشش میآد. این دور نیست. این نظام دنیا را از هم میپاشه. چه برسه به نظام آخرت. باید سر یه قراری گذاشتیم. قرار شد که بیاد و بشینیم. اولاً حالت مناظره نه، بشینیم حرف بزنیم. مناظره هم نکنیم، حرف بزنیم. حرفهای ما رو بشنوه. بدانه آقا خبر نداره دیگه. خیلی جدی نگرفتن متأسفانه. بعضیام که اصلاً اون ور سر خوردن سمت خودش. بعد از اون رفقای ما متأسفانه. بعدم که دیگه اون شد مناظره با آقای رفیعی و مناظره... آره. بعد دیگه یه صحبتهای ما کردیم و سریع مسئله بالا گرفت. خیلی من شاکی شدم. باعث تند و تشر که آقا این چه وضع است. نیاز داری کتک کاری باهاش بشه ولی تو خلوت البته. ما یه بار تو یه جلسه با هم بودیم با این آقا عامری در نجف. خاطره اش را بگویم. من با لباس شخصی بودم. نجف اربعینی که همه بسته بود. دو سال پیش است. خدمت شما عرض کنم که او آمده کربلا. عجیب! ما ناهار یکی از رفقا، یکی از عشایر عراقی را که بچههای اینجا دولت آباد بودند، گفتند که: «ما نجف بودیم، گفتند که آقا ما مهمونی داریم. عشیرهای دعوت کردن بریم.» رفتیم و بعد سر سفره بودیم. یکی گفت: «آقا مهمون ویژه داریم امروز آقای آقا میری هم در مورد موکب و فلان و اینها به ما چیکار بکنید.» و اینا. بعد دیگه جمعیت هم ریختم، باهاش سلفی میگرفتن و عراقی فارسی بودن دیگه یعنی دُورگه بودن. آره. بعد دیگه حالا اونجا صحبتی نکردیم ما. بعد سرلک همون پارسال بود یا امسال، توهینهایی که کرده بود ایشون. حضرت یوسف و انبیای دیگه حضرت موسی و... زنگ زدم. گفتم: «اگه شماها تحمل میکنید من دیگه نمیتونم آدم او با صفایی است.» خدا حفظش کنه. گفت: «من خیلی خوشم اومد از این غیرتی که شما به خرج دادید. تو نمیتونی تحمل کنی منم نمیتونم تحمل کنم.» خودم گفتم: «بگین بیاد بشین صحبت کنیم. مناظره هم نمیخواد، نمیخوایم رسانهای کنیم. لا یوم نه فقط صحبت کنیم، بشنوه این حرفا رو. لااقل ما یه نهی از منکری کرده باشیم.» دیگه بنا شد بیاد و هماهنگ کردن و اینا. بنا شد ما هم بیایم اینجا. ساکن مشهد. عرض کنم خدمتتون که بنده بیام تهران و اونم بیاد تهران و یا قم بیاد مثلاً قراری بذاریم. هماهنگ شده. بعد ایشون گفت که: «من احساس میکنم خیلی تمایلی نیست.» و دیگه کنسل شد عملاً. آره. خلاصه البته خیلی چون فضای علمی نداره که مثلاً فضاش رسانهای است. یعنی مطالبی که بالاخره ذوقی است و حالا تا حدی هم واسش بعضی افراد مطلب خیلی شاکله و مبنا و فضای ذهنی و علمی و اینا نداره. بالاخره آقای رفیع باهاش خیلی پدرانه برخورد کرد. صحبت سرلک میگفت که او میگفت: «من ۱۲ ساعت چقدر با اینا جدا جدا صحبت کردم قبل از مناظره!» مثلاً کینه و نفرت از شدت فضا بود. «من قبل مناظره گفتم من مونده بودم اینا مناظره چه سَری که این شکلی» در مجموع برای رفیعی بیشتر بد میشه. به هر حال حالا اونم خوب بود. ایشون هم زحمت کشید و اینم بالاخره دغدغهی ایشون بود. آره. ولی خب باز بعدش آقای سرلک میگفت که: «تقی به توقی میخوره آقای رفیعی موضع سفت و سخت علیه آقامیری میگیره. بالاخره باید ما کار رسانهای باید از این طرف داشته باشیم دیگه.» ولی نه این مدل ادبیات اینها. یعنی ادبیات منطقی و عقلی و ساده و عمومی و در این حال جذاب و شورانگیز و مهرانگیز. خیلی ضعیف است و کارمون بیشتر تقابلی است. یعنی یکی برجسته میشه اونو میزنیم. در کوبیدن او چیزی عاید ما میشه؟ در حالی که این نیست. کار سَلبیمون زیاده. کار سَلبی هم بیشتر وجهه میده به یه نفر که: اینا چرا به دست و پا افتادن؟ ترسیدن؟ اینا که وایسادن میزننش. کار ایجاد فضا محو میکنه.
فرمود: «منم اهلم اگه به من شرک ورزیده نشه او را وارد بهشت کنم.» پس مراتب بهشت، مراتب مغفرت دارد. اون ور تخفیف جلاله، جماله. مغفرت جمالی است نه مغفرت در تخفیف جلال در عذاب. حاتم طایی هم در آن جا اذان. اونم عرض کردم شرک، شرک عامل کلیدی است در رفتن به جهنم و نکتهای که هست اینه که وقتی که در جهنم بود تخفیف در عذابش درسته. برخی از عذابها از او برداشته میشه ولی اون سایهی سنگین قهر خدا، اون چیزی که بر جهنم سایه انداخته فراق خدا. لذا امیرالمومنین عرض میکنه که: «هبنی اصبر علی حر نارک فکیف اصبر علی فراقک.» بله. تحمل حر نار و تحمل میکند. فینال جهنم. «خالدین فیها» استثنا نمیزنی در جهنم. «الا ماشاءاللّه خالدین الا ماشاءاللّه.» خب بالاخره به صورت کلی خالدین الا ماشاءاللّه. البته یه چیزی مابینش هست. سوره چیه؟ از اولش بخونیم. خیلی مهمه: «خالدین فیها ما دامت السماوات و الارض.» تا وقتی آسمون آسمونه، زمین زمینه، اینا تو جهنم. اول انقدر محکم خاله، خلودشونو میزنن، تثبیت میکنه. بعد میگه: «الا ماشاءاللّه.» این خیلی مهمه. بعد فرمود: «ان الله تبارک و تعالی اقسم بعزته و جلاله.» خدا به عزت و جلالش قسم خورده که: «ان لا یعذب اهل توحیده باناره ابداً.» اهل توحیدش رو با آتش ابداً عذاب نمیکند. حالا یعنی چی؟ یعنی ابداً عذاب نمیکند یا ابداً عذاب نمیکند. ابداً عذاب نمیکند یعنی اصلاً هیچ عذابی به اینا نمیرسه به اهل توحید. این روایت دوتاشو داره میگه با مراتبش. اگه اهل توحیدن به معنای اهل توحید خاص، ابداً بهشون نار نمیرسه. اگه اهل توحیدن به معنای توحید عام، ابداً عذاب دارند ولی تا ابد نه. نه دیگه ابداً عذاب نمیکنه، ابداً به نحو ابدی عذاب نمیکنه. این ابداً رو باید ببینیم که اینجا بحثهای حالا ارتکازیش یه بحثه، بحثهای تناسبش با عمده معارف و اینها هم هست. دیگه اینا جنبههای تأویلی هم پیدا میکنه روایات، خصوصاً روایت معارفی.
روایت بعدی امام صادق فرمودند که: «ان الله تبارک و تعالی حرم.» اینم هست یک شاهد دیگه برای اونی که عرض کردم اینه. «حرم اجساد الموحدین علی النار.» جسد موحدین را بر نار حرام کرده. خب اینکه این همه موحدین میسوزن و هم تو دنیا میسوزن و هم تو آخرت میسوزن. موحدین به همون مراتب خودش، موحدین اصلی، موحدین خاص. جسد اینها رو بر نار حرام کرده. اینم حرام شد. چه ویژگی در اینها هست؟ چه ارتباطی داره با تحریم جسد بر نار؟ چه ربطی اصلاً نار چیه؟ بعد به جسد چرا تعلق میگیره؟ بعد چرا اگه موحد شد اون وقت دیگه برای اینکه اون موحد خاص با آتش توحید سوزانده شده. کد توحید هم آتشه. «توحید و نار نامه آقای حداد». هندزف سوخته. بله از توحید و نار. بدنم اثر میذاره. توحید حقیقی روی بدن عارف حقیقی هم اثر میذاره. و یکی از آقایون از شهیدان مرحوم انصاری همدانی گفت: «جذبه.» من اینو از بنده، از خود ایشون هم شنیدم در دوره حیاتش مشهد. خدا رحمتش کنه. کتاب زندگینامه چاپ شده. هم تو کتابش نوشته، هم اونجا میگفتشون. میگفت که خیلی هم تند تند صحبت میکرد. گفت: «که من اون جذبهها منو همدان که بودم خدمتهای انصاری جذبههای ها ک ما رو میگرفت.» گفت: «یه روز برف سنگین اومده بود، یه متر چقدر برف، همه.» گفت: «که من جذب منو گرفته بود داشتم میسوختم. برفی بود که رو سینه من میذاشتند و آب میشد. آتیش انقدر تو وجود من زیاد بود.» هرچی که بگه. چون عین توحیده، عین صدقه است. تو اینا از همه دیوونهتر کیه. میگفتم: «تویی.» «تو از همه اینا دیوونهتر. دیوونه خداست.» و خاطرات عجیب غریب میکرد. قضیه شیر فروشی و بگو اینجوری که او به من گفتش که: «باید خودت رو بشکنی. باید با همین قبا راه بیفته تو خیابونای همدان شیر بفروشی.» ایونیزاده و باکلاس. و خاطرات باز یکی دیگه از آقایون از شاگردان با واسطه ایشون که پدرش معروفه میشناسید از شهیدان آقای انصاری بود. پسر ایشان مشهد الان حالا تو این قضایا رو از کجا میاری. تو سوخته. با همین بحث سوخته بود. شاگردش که در تهران بود آقای کریم حقیقی میگفت که ما حمام که میرفتیم با آقای انصاری لنگی بود طرف چپ بدنش. وقتی بقیه بدنش که عریانه من دارم میبینم چه اصراری این تیکه رو میپوشونه. میگفت: «منم حالا دیگه اونجا دنگم گرفت که آقا بپرسم چیه.» گفت که: «دیگه خیلی اصرار کردم ایشون نشون داد. دیدم که این روی این بخش قلبش کبوده پوستش.» بعد فهمیدم که از حرارت قلبش آتش درون این پوست رو هم سوخته. استنتاج کرده بود. نه، خودشون گفته بود. دکتر آقای انصاری هم گفته بود که من وقتی که قلب ایشون رو باز کردم عمل کردم دست زدن به قلبش دستم سوخت. یه قضیه هم در جوانی داره که ایشون خب مجتهد بود. ایشون از چند تا از مراجع بزرگ نجف اجازه اجتهاد داشت. انصاری خیلی اهل درس بود و برمیگرده و به عنوان مرجع، مرجع عام میشه. خیلی از جهت علمی قوی. در جوانی مجتهد شده. میره همدان. بهش میگن یه درویش اینجا بساط پهن کرده. «جمع کنید بساطو.» تو چی میگی؟ تو خودت بعدها آتیش میگیری. یه جماعتی رو هم آتیش میزنی. تو اومدی به من میگی بساطمو جمع کنم. آتش. چون «از توحید و ناره». این عبارت آقای حداد هست. بخونید، بزنید فضای مجازی: «از توحید النار». ستایش مداد با دست خط ایشون هست. توحید خودش آتشه، میسوزونه. و این جمله معروف از علی آقای قاضی و علامه هم هست دیگه: «مکتب احراق». اینم سرچ بکنید. توحید مصطلح فاصله گرفت. میگم به توحید عرفانی نزدیک شد. کجا بودم که مطمئن باشی در سطح ایشون الان دیدید توی المیزان هم فکر میکنم به این مطلب اشاره شده. تو برخی آثار دیگه علامه هست. میگه که استاد حالا سوالی میپرسه علامه طباطبایی از آقای قاضی. آقای قاضی در جواب میفرماید که: «ما مکتب و مکتب احراقه.» مکتب عرفانی اون چیزی که شیعه رو به این سلوک، شیعه رو به این عنوان میشناسد که میسوزاند خدای متعال رذائل را از ریشه. توحید حقیقی این آتش است. بزرگان هم میگن که آقا اونایی که به اون مراتب عالی میرسن یه آتشی در وجودش به پا میشه. باز این تعبیر از یکی دیگه از اساتید و بزرگان هست. ایشون میفرمود که مثل مادر بچه مرده. تا حالا مادر بچه مرده دیدید؟ مادری که جوونش رو یا بچهاش رو از دنیا میره. مازندران رفته بودیم. مازندران حوزه آبی داره. جمع میشه بهش میگن آببندان. نمیدونم دیدید یا نه. شبیه استخر است. طبیعیه. خودش بارون که میاد ماهی توش میذارن یا آبش رو استفاده میکنن یا اصلاً به عنوان یه چیزی گردشگری. چیز قشنگیه. معمولاً هم فراوونه. خودشون میگن آببندان. یکی از این آببندونا رو رفته بودیم. یکی از رفقا گفتش که: «اینجا با قایق خودش ظاهر هم بود با یکی از دوستانش.» میگفت که: «چند سال پیش سوار بودیم و یهو یه تکونی میخوره یکی از این ماها از قایق افتاد تو آب چنان بلد نبود.» گفت که: «همونجا غرق شده.» به مادرش که خبر دادن بیاختیار بلند بلند قهقهه میزنه از شدت مصیبت. قرآنم میگه: «فظلتم تفکهون.» مزرعتون آتیش گرفته. یهو از شدت مصیبت میزنید زیر خنده متصل. میخندیم. تفکر واسه دیوونهها میخندند. حالا این آدم وقتی که به این حالت میرسه این از همه چی جز اون بچه منصرف میشه. دردم دیگه الان نمیفهم. اینی که در مورد چی فکر میکنن الان چی میگن؟ در مورد این مادره میگن: «قوله میگن دیوونه شده میگن فلانه.» لباسش این رنگیه، این کفشش با اون کفشش در نمیاد. از همه چی منصرف میشه. اینو عرفا میگن حالت فنای کلیه. یه همچین حالتی است از همه چی فارغه نه همینجوری ذهنی مثلاً. همه وجود آتش میگیره از همه چی فارغ میشه. کم کم به بقای بعد فنا که میرسه این آتشه در وجودش هست. به هرچی که نگاه میکنه در پرتو توجهش به این توجه قلبی به او نگاه میکنه بدون اینکه حواسش پرت شود. مادر اولین حال رو داره. بعد یکی دو روز که میگذره یکمی تثبیت میشه این حال درش. بعد دیگه به هرچی که نگاه میکنه مادر مانند مادر یکی از این شهدا چند سال که فرزندش شهید شده و شهدای بزرگوار مدافع حرم. ایشون به بنده میگفتش که: «من هر کدوم از شماها رو میبینم بچه مؤمن میبینم، ریشو میبینم، انقلابی میبینم، من بچه خودمو میبینم. پاسدار میبینم، نمیدونم شهید میبینم، نمازخون میبینم، هیئتی میبینم، بچه خودمو میبینم. من فقط بچه خودمو دارم میبینم.» به شما نگاه میکنم. اثر علاقه به او و اثر توجه به او شما را نگاه میکنم. اول به او توجه دارم در توجه به او به شما. مادر حالتی اینطوریه که واقعاً اینطوریه؟ یا اینکه مثلاً تمثیل میکنیم؟ نه واقعاً. در مورد کدومشون؟ در مورد مادره یا در مورد عارفه؟ بعضیهاشون که خیلی شدیده. یهو شوکه شدید وارد میشه. این غذا هم که داره میخوره او رو میبینه. آره. عجیب غریب. مادر شهید میگفت که بچهشون غواص بوده توی اروند شهید شده. ۳۰ سال لب به ماهی نزد. میگفت: «بچه منو خورده.» یه ادراکیست دیگه. مدرکم حضوریه، ذهنی نیست. بشینه فکر کنه. با قلبش عجینه. دریا رو این شکلی میبینه. حاضر میبینم اینجوری. این حالا از شدت عشق و تعلقه دیگه که همه توجه از جای دیگه فارغ شده. اینجا متمرکز شده. همه بساط دین برای همین اومده. ما توحید به توحید برسیم. به این توحید. همه توجهاتمون از غیر فارغ، فقط به او متوجه. این توجه به او میشه هی این روزنه آتش آتش آتش. هی میاد این آتش آتش توحید است. عراق انقدر میسوزونه که اون وقت دیگه از پس این سوختگی و این حس با بیرون ارتباط برقرار میکنه. هرچی رو میبینه در پس این توجهش بود. پیدا کردی. بشرکونار از توحیده. اولش میگه از توحید نورانیت. بعد نور میاد. بحث احراق مد نظرم بود. یه اشتباه دارم. حالا بحثی داره که نور و نار تفاوت دارند. خدمت شما عرض کنم که اونم احراق داره. «یحرق جمیع سیئات الموحدین.» میسوزونه آقا. سیئات مثل کارت سوختت میسوزه. مثلاً کارت سوخته هست، میسوزونه دیگه، کارایی نداره. بله. اونم هست. اونم یه درجه از مغفرته که از کارایی میندازه. ولی اون مرتبهی عالیش اینه که میسوزونه. اصلاً خودت رو با همه چیز به جمیع شئونک میسوزونه. به جمیع وجودک میسوزونه. این احراقش به اینه. اون توحید اصلی است. اون لا اله الا الله، اون آتش دیگه. با این آتش بر جسد جمع «علی اجساد الموحدین حرم النار.»
هشتم میفرماید: «الموجبتان.» دو تا موجبه داریم. دو چیز را واجب میکنه. «من مات یشهد الا اله الا الله وحده لا شریک له دخل الجنه.» موجب دخول بهشت شهادت لا اله الا الله و «من ماته یشرک بالله دخل النار.» موجب دخول در نار چیه؟ شرک. هر مرتبه از اینها هم بهشتی داره و ناری داره. بهشتیان مراتبی داره. هر ناری از شرک هم مراتب داره.
توحید حدیث نهم فرمود: «کل جبار عنید ممن أبی ان یقول لا اله الا الله.» جبار که ابا میگویند مراتبی عالی است که به جهنم ذات منجر میشه. اصلاً ابا از گفتنش داره به جهنم ذات دیگه بحثش بحث دیگری است و به سمت خلود میره دیگه. اینا خلود به اون معنا که این شرک آخه ما شرک بستگی داره به کدوم ساحت وجودیمون رسیده باشه. گاهی شرک فقط در حوزه افعال ماست. گاهی سرایت کرده، شرک رسوخ پیدا کرده به صفات ما. گاهی رسوخ پیدا کرده به ذات. میگه رضا شاه. گفتن آقا تو ظل اللهی. «خود خدا نیستم؟» محمدرضا. بعضی از این اصحابش اعتقاد به نفس داشتند. اینا دیگه اعتماد نمیدونه مستی است دیگه آقا. مستی، مستی قدرت. وقتی فعال ما یشاء شدی با یه چشم برگرداندن اونو زنده میکنه. همون چیزی که نمرود گفت دیگه. «و انا الذی احی» آزاد میکند. این میشه جبار عنید مرتبه جباریت و عناد در برابر خدای متعال.
حدیث بعدی از امام باقر علیه السلام: «قال جبرئیل لرسول الله یا محمد طوبی لمن قال من امتک لا اله الا الله وحده وحده وحده.» جبرئیل به پیامبر عرض کرد که: «خوش به حالت.» حالا طوبا رو هم خوش به حال کردن هم خود طوبا. طوبا درخت در بهشت. روایت دهه: «طوبی به کسی که از امت توست بگه لا اله الا الله وحده وحده وحده.» این سه تا وحده هم برمیگرده به سه مرتبه توحید دیگه. توحید افعالی و صفاتی و ذاتی. به هر مرتبه طوبایی است. توحید در زبان، توحید در عمل، توحید در قلب. «وحده وحده وحده.» هر مرتبه از توحید یک مرتبه از خوبیها را دارد. بحث کردیم فکر کنم تو اون یکی کلاس.
فرمود: «بله، من خاف مقام ربه جنتان.» کسی که از مقام ربش خوف داشته باشه دو تا بهشت داره. خب این دو تا بهشت داره یعنی چی؟ یعنی دو تا باغ بغل هم داره. اون که برای همونی که یه دونه بهشت داره تعبیر جنّات به کار برده. خوف از خدا نداره فقط گناه نکرده. دو تا بهشت داره، دو تا باغ داره. پس منظورش بهشتهای ارزی نیست، بهشت طولی است. درسته؟ خب بهشت طولی. چرا؟ برای اینکه این در بهشت صفاته، «لمن خاف مقام ربه.» چون این خوف در روایت فرمود که اون کسی که خائف من الله است حب جاه و حب ذکر از وجودش منتفی میشه. همین خب به جایی که فرمود: «آخر من یخرج من قلوب صدیق.» فرمود: «کسی خوف از خدا داشته باشه این قلبش این شکلی دیگه.» میل به جلوهگری و عنانیت، تبرج و اینا از او نیست. از این حب ذکر همه ما خوشمان میآید. آوازه داشته باشیم. حالا گاهی تعبیر به حب ذکر شده، گاهی حب الف سییت. با ص، سیت برای آواز، آوازهی من. «سیت دریچه معراج.» فرمود: «اگه کسی ذرهای محبت به سیت در وجودش باشه حرام کردن محبت من در دل او راه پیدا میکند.» آوازه، شهرت، اسم و رسم، فالوور، تیت روزنامهها، روزنامهی چیزا، سینماها. ولو به اینکه مثلاً شهید بشم به آوازه برسم. تشییع جنازهام شلوغ، قبرم مثلاً یک نام چیز. بوس. اگر خوف متمکن بشه در قلب همه اینا رو میسوزونه. خوف خودش باز ساز و کار خودش رو دارد. نهی از همچون تو آیه فرمود که یکیش داره «نهی النفس عن الهوی.» سوره نازعات، آخر راهش همین خروج از هواس. دهن انسان را صاف میکند. خروج از هوا. مگه میشه خارج نشود.
«وحده وحده وحده.» سه مرتبه برای ماها و امثال بنده همین اگه باشه همین توحید لسانی کدام با فصل اگه بدی است. فقط تو وضعمان خراب است.
روایت بعدی پیغمبر فرمود: «اتانی جبرائیل بین الصفا و المروه.» اینا همش آتش نکته است. چرا بین صفا و مروه است. اینو گفت چی؟ «یا محمد طوبی لمن قال من امتک لا اله الا الله وحده مخلصا..» اینجا عنوان قید «مخلصا» رو هم داره در حالی که اخلاص داره لا اله الا در ادامه میاد.
روایت بعدی فرمود: «عبد مسلمی نیست، وحده صرفاً به گفتنش نیست دیگه، به اخلاصش.» اگه بگیم طوبا با اون صفا و مروه چون شعائر الله به نحوی هم بین صفا و مروه حوزه انقطاعیهها است. هاجر بود. انقدر این انقطاع ارزشمنده از انقطاع یک منقطعی در یک مکانی. خدا به اون مکان عرضه شده. کربلا همین قضیه که اونجا هروله رو جزو استحبابش کرده. خدای متعال مهتابی سبزی داره. انشاالله خدا روزیتون کنه برید. ما بریم ایشالا حج مهتابی سبزی داره. بدایه و نهایه زده که آغاز منطقه هروله و پایانش اون همون تیکهایه که هاجر هروله میکرده در طلب آب برای اسماعیل. اون حال انقطاع از اسباب رهیده. بعد یهو میبینه از زیر پای بچه اون سنگ سخت با اون پای نازک با اون حرکت پا آب جوشیده. آبی که هنوز داره میجوشه. خیلی عجیبه کارا خدا واقعاً عجیب غریب. این همه این در اون در زده با این هروله از بین این کوه اون کوه هفت بار رفته اومده. با پای نازک آب در میاره زمزم. نه یه قطره دو قطره آب چاه میجوشه. آره. باب عجیبی است. آب زمزم چیز مهمی است. میگن پیغمبر میفرمود: «برام سوغاتی بیارید مکه میرید برام آب زمزم سوغاتی.» خیلی چیز عجیبی است. حالا اینم یکی از وجوه بین صفا و مروه اینه چون لا اله الا الله وحده هست اون انقطاع و اینها در هاجر بروز پیدا میکند.
خب ما «من عبد مسلم» اینجایی تعبیر مسلم داره. «یقول لا اله الا الله الا صعدت تخترق کل سقف لا اله الا الله.» هر سقفی رو که بالا سر است خراب میکنه. قاضی سعید قمی میگه که این همون سقف حجابهای گناهان و حجاب اعمال و اینهاست. من این سقف ظاهری مثل لا اله الا الله خراب میکنه. اونی که سقف خراب کنه لا اله الا الله. نظام. امیرالمومنین فرمود: «از این جایی که من ایستادم تا عرش الهی یه لا اله الا الله فاصله.» یعنی اونی که همین حجابها رو از بین میبره، لا اله الا الله. این فاصلهها رو از بین میبری. لا اله الا الله حقیقت حقیقتی که با همه قلب ادراک میشود. قیمت توحید هر سقفی رو خراب میکنه. بالا میره. «لا تمر بشیء من سئیاته الا طمس به هیچ چیزی از سیئات نمیرسد مگر آن را محو کند.» نابودش میکنه. حتی تنتهی «الی مثل من الحسنات فتقف.» میره تا به حوزهای برسه که حسنات او اونجاست. اونجا متوقف میشه. مرتبهای است که خیلی تو اینا لطیفه. بزرگان خیلی چیزهای عمیقی گفتن اینجا. یعنی چی؟ این صعود تا کجا میره؟ حسناتش مگه کجاست؟ یعنی چه حسناتش اونجاست؟ نه. همه آقا جلوههای بیرونی نفس است. تمسلات نفس است. یه چیز جدا از اون نیستش که. من اینجا نیستم و حسن آدم اونجا که حسنات هم با من یکی است. اون مراتبی که حسنات من درش وجود داره به میزانی که روح من صعود پیدا کرده. که صعود روح من به میزان اخلاص منه. حسنزاده تو برخی آثارش خیلی قشنگ بحث کرد. صعود روح من به میزان صعود انگیزه من، تصعید نیت من، اخلاص منه. اینی که اعمال و حسنات اونجاست و این لا اله الا الله میبره همه رو میسوزونه. همینه. لا اله الا الله به میزان انگیزهای که پشتشه میره بالا، به حسنات میرسه. حسناتی که به چه درجهای رفته بالا؟ به درجه اخلاصش. «الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه.» صعود مال کلمه طیبه که علامه در المیزان و توحید اخلاص. عمل صالح کلمه مفصل. رفقا بحث کردن و شواهد آوردن برای اینکه این «العمل الصالح یرفع»، «کلمه طیب» عمل صالحو بالا میبره. فاعل یرفعه میخوره به و کل و هش میخوره به عمل صالح. المیزان گفته که این عمل صالح بالا میبره. حالا به هر حال ممکنه جفتش هم باشه. رو مبنای استعمال لفظ مشتری در اکثر از معنا، هر دوش میشه. پذیرفته میشه. به هر حال این صعود مال کلمه طیبه. «من اسعد الی الله خالص عب» صدیقه کبری فرمود سلام الله. «من اسعد الی الله خالص عبادته اهبل الله الیه افضل مصلحته.» خیلی روایت عجیب غریب. از یکی از بزرگترین حقایق عالم پردهبرداری میکند. خالص عبادت تو صعود بدی افضل مصلحت تو هبوط میده. رابطه ایست به میزان خلوص این و میزان خلوص مصلحت، میزان فضیلت مصلحت. هر چقدر خلوص عمل بالاتر باشه اون فضیلت مصلحت هم بالاتر. دو طرفه است. اون بالا میره، اون پایین میاد.
تونلهایی که تو این تجربیات نزدیک به مرگ میدن ما مفصل بحث کردیم اینکه تونل از روایات آیات و اینها برمیاد. همین باشه. این تونلیست که از یه طرف اعمال ازش بالا میره، از طرف رزق پایین میاد. تونل به شکل تونل تمثل پیدا میکنه. اینجوریست. سقفش تا کجاست؟ این لا اله الا الله که میگه میزنه میره جلو. هر جایش که تو این تونله حجابی گیری خرابی رد میکنه تا اونجایی که حسناتت اونجا وقوف داره که میشه مرتبه سعودی روح تو میره به اونجا ملحق. البته خود این لا اله الا الله باز اینا رو هم صعود میده ها. اگه این خود لا اله الا الله میفرسته بالا چون «یسعد الکلم الطیب.» بر مبنای اینکه اینا عمل صالحو بالا بفرسته. بر مبنای که عمل صالح اینا رو باید بالا بفرسته باز اینا که بالا میره این لا اله الا الله میاد تو اون مرتبه بالاتر. جفتش هم هم لا اله الا الله حسناتشو میبره بالاتر هم حسناتش لا اله الا الله رو بالاتر. رابطهی جسم و روحه دیگه. کلاس بغل. شاید دو سه جلسه در مورد رابطهی نفس و بدن بحث کردیم. فایلش هست. نسبت اینا با همدیگه چیه. نسبت ایمان و عمل صالح رابطهی نفس، رابطهی روح و جسم. مفصل اینا رو هم حاجی سبزواری گفته هم آقای حسن حسنزاده کدوم اثرشونه. مفصل بحث خیلی قشنگیه.
هم «قول لا اله الا الله ثمن الجنه.» بابا هر چیزی، هر چیز ارزشمندی ثمن میخواد. هر مثمنی، هر چیزی که اعطایی است ثمن و هزینه میخواد. حالا اینکه گفته میشه بهشت را به بها دهند، به بهانه دهند نه به بها، که خواجه عبدالله انصاری میگه: «به بهانه دهند نه به بها.» بهشت را به بهانه دهند، نه به بها. جفتش درسته. چرا؟ بهایی هم که قائل میشه خدای متعال در بها قائل شدنش دنبال بهونه میگرده ولی بها میخوام. بها یا بهانه. آدم اونجا میفهمه که اینیم که خدا به عنوان بها پذیرفته از سر بهانه است. اینو بها کرده وگرنه مثل اینکه شما میخوای مثلاً یه نفری رو سر چهارراه بهش پول بدی نمیخوایم گدا بشه. اگه پول خالی بدی دیگه جنس نمیاره، به همون گدایی اکتفا میکنه. میخوای عزتش حفظ بشه و احساس کنه کاری کرده که بهش چیزی دادی. خدا خیلی با عبدش این شکلی برخورد میکنه. «ان الله اشتری من المؤمنین اموالهم بانفسهم.» وقتی که ملک کله لله که در بستنی فرمود: «یرا مال الله.» وقتی مال مال خداست. «لله ملک السماوات و الارض.» دیگه اموالهم یعنی چی؟ بعد میگه من میخرم ازت. باید تقابل باشد دیگه. در مقابلش میشه بها. بعد هی میگه عبد من زحمت کشیدا. عبد من سحر نخوابیدا. عبد من جون دادا. عبد من خون دادا. عبد من پول دادا. قربون عبدم بشم. از پولش گذشت. پول کی؟ پول داد پول چیه؟ داد به کی اون انگیزه رو در او ایجاد کرد که این توجه ایجاد کرد که این پولو به او داده بود. کی این شوق در او ایجاد کرد؟ چین. شوق به ثمر رسوند و عمل رو ختم کرد. چین عمل رو حفظ کرد. عبد من این کار ها را کرد. بعد میگه به زحمت تو. البته در قرآن از اون ور هم داری که اگه اومدی رحمت منه ولی از این ور هم میگه: «سلام علیکم بما صبرتم.» صبر کرده و «ما صبرک الا بالله.» «فاصبر و ما صبرک الا باالله.» میگه تو صبرت رو بکن ولی صبر من بهت میدم. نمازتو بخون ولی نماز میدم به نمازت میبرم بهشت به کدوم نماز؟ به نمازی که من خوندم یا نمازی که تو توفیقشو دادی. بحث شکر هم امام سجاد در دعا عرض میکنند که: «من آخه چه جور نمازی رو شکر تو رو شکر کنم که همین شکری که بکنم خودش موجب شکر دیگری است.» تسلسل داره در شکر. نمیشه رسید به شکر. توفیق عنایت. حالا این ثمن الجنه این شکلی میشه. بهشت بها میخواد ولی در اون بها خدا در اینکه یه چیزی رو به عنوان بها بپذیره دنبال بهانه رضا است. داره تو روایت طرف هیچی نداره در محاسبات سفت و سخت. میگه: «یه روزی عبد مؤمن من رد میشد برای وضو آب میخواست و بهش آب دادی.» هیچ دخالتم تو وضوم نداشتی. وضو نگرفتی. نمازم نخوندی. آب دادی و «ادخلوا عبدی الجنه.» یه شقه خرما کردی. یه نصف خرما دادی به در خونه مؤمن یا در خونه عالم با محبت نگاه کردی. اسم اونم هست. اسم تو اسم حبیب منه. هم اسم حبیب من هم اونایی که هم نام پیامبر حیا میکنم هم نام حبیبم را عذاب کنم. رضا ولی اصلش مصطفی شرمندگی زیاده. میگه که: «خجالت نکشیدی از نام حبیب من هم نام حبیب من بودی گناه کردی.» «لا حبیبک الا ارحم اهل البیت.» پس «قول لا اله الا الله ثمن الجنه.» بها داره و بهاش هم لا اله الا الله است. ولی لا اله الا الله شعب فراوانی داره. در همون شق تمری که نصف خرما دادن مؤمن، اینم یه بروز از لا اله الا الله. اکرام مؤمن تکرار مؤمن معاً به توحید برمیگرده. معمولاً به خدا نسبت داده میشه. امیر حسنات به خدا نسبت «ان الحسنات یذهبن السیئات.» چون نور و حقیقت نور کیه؟ «الله نور السّموات.» نکات مهم توجه نداشته. این شقه تمر هم نور. نور کیه؟ خداست. اینم توحیده. این شقه طعم هم جلوه توحید است. حالا کاری که خدا کردهها.
غذای عجیب. آقا، یکی از نقاط، یکی از منازل شگفتانگیز قیامت اون صحنهای است که این پرده از حجاب کنار میره. تا تو بهشت، بهشت برزخی. به خودمون استناد میدیم. نماز شب خوندم، صدقه دادم، اینطور کردم. در صحنه قیامت که فنا اونجا وقتی پرده کنار میره و میبینی که انتساب. «لمن الملك اليوم لله الواحد القهار.» تو اون منزل وقتی این حقیقت جلوه میکنه. اون وقت آدم در این شرمندگی میمونه که باید چیکار بکنه که تمام این چیزهایی که به عنوان ثواب به من داده شده. عنایت و بهشت و اینها خودش در من ایجاد کرد. خودش هم از من پذیرفت. جزا داد. خیلی شورانگیز از اون طرفش هم عذابش خیلی. چه با همچین کسی که با من اینطور کرد. نه. نکرد دیگه. آخرش که حساب کتاب تموم شد حس شرمندگی، شرمندگی را ازم بگیرم. اون با کرم خودش آخر از شرمندگی در میاره. بنده به این حالتم نرسه. کشور خواه ناخواه شکل میگیره برای اینکه برهم میخورد. یه جوری. بله. اونا به نحو دیگری تو مرتبه دیگری. مرتبهی دیگر. وگرنه این حالتی که انسان با همچین با معدن رحمت وقتی مواجه میشه. خود خود رحمت او چه کرده. من چه کردم. مثل اینکه مثلاً فیلم منو منتشر کن. من یه وقتی یه مثال به ذهنم میرسید. تازه مثال خیلی دوری. بچههای کوچیک تا وقتی کوچیکن ریش بابا رو میگیره میزنه، لگد میزنه، فحش میده. مادره میخواد پوشکش رو عوض کنه ادرار میکنه رو مادره. بعد وسط کثافت کاری پا میشه میدوئه خونه رو به لجن میکشه. بعد مادر باز محبت میگیره. بوسش میکنه، میخنده تو صورتش. که یه پوشک میخواد پاش بکنه. شما اگه اینو فیلم بگیری مثلاً ۱۰ سال بعد به این بچه نشون بدی، این میگه آقا منو بکش ولی این فیلمو پاک کن. همچین کسی من با همچین کسی همچین کارایی کردم. وقتی اون حد از عقل. آره، اونجا وقتی ادراک انسان فعال میشه. «یوم یجعل الوداء نشیا.» بچهها اونجا پیرمرد. میفهمه چی به چقدر الان آدم به همچین کسی که انقدر بهت محبت کرده مادره اینجوری لگد زدی، مشت کوبیدی سر. اصلاً آدم به حال ما هرچه بکنیم این عقبان که پاک نمیشه که. ما بالاخره این بودیم در برابر خدا. من ندیدم مولای کریمی که اصبر علی عبد لعین انقدر تا کنه با یه عبد لعیم. بعد میگه تو منو صدا میزنی. «انی توهم صدا میزنی تو دنبالم راه میافتی. من بیمحلی میکنم. بعد میرم یه جایی سرم به سنگ میخوره. باز قبل اینکه صدات بزنم میخرم، بغلم میکنی.» میگه تو میدونی من جز من کسیو ندار ی؟ چی اون تعبیر خیلی تعبیر عجیب آیتالله سردار. افتتاح ابوحمزه است. انگار تو به من بدهکاری. بدهکاریم من به تو محتاجم. بدهکاری. خیلی عجیب. اون یکی هست که انگار تو از من خجالت میکشی. اینم خیلی تعبیر مشتاق بیت حافظه. میگه: «سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه سود؟ یا چه سود یا چه شد؟ ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق.» اثر اشتیاق فلسفه خلقت تو این بیت فهمیده میشود. بعد حالا تو فلسفه بحث داریم که آقا وجود عالی مستغنی است از وجود دانیه و اصلاً توجه نداره بدانیه وقتی یه چیزی عالی شد. اصلا قاعدش به اینه که عالی به دانی توجه نداره. مستقیم توجه فرع نیاز خب این چه جوره که خلق کرده. اینجورم خلق کرده همچین موجود ضعیفی که از همه موجودات ضعیفتره انسان. دایره فقرش از همه بیشتر قشنگه. جمادات حوزه نیازشون خیلی کمه. نباتات به جمادات نیاز. حیوانات به نباتات و جمادات نیاز. انسان به همه اینا نیاز. وجودی ما بالاتر مادی استقلال داشته باشه از غیر. چون مادیه هی فرقش به دیگران. بعد به همچین موجود فقیری انقدر ناز اینو کشیده کرم و یارم ثمن بها میخره. اینم ژتونی که تو به من دادی. یه جوری حرف از عقوبات گناه با من نزدی انگار دیگه روت نشد به من بگی من گناه کردم.
«ما من الکلام کلمه احب الی الله عزوجل من قول لا اله الا الله.» هیچ کلامی برای خدا محبوبتر از کلمه لا اله الا الله. کلمه محبوب خداست. اونجا بحث حبش اشاره میکنیم. باز خودش یک بحث دیگه است که چرا لا اله الا الله محبوب خداست. توحید محبوب. تمام این چیزا رو که آدم میخونه با اون صحبتهای مثلاً امثال عامری این ایجاد میشه که ما هم داریم همون حرفو میزنیم. فقط اون حرفاش جهتگیری چه جوریه که جسارت تست شرمندگی نداره. قضیه همه اونایی که اون میگه درسته بلکه بالاتر از اون بنر. به کرات گفتم. گفتم: «بنده این رحمتی که آقا میری میگه به بیش از این قائلم.» تفاوت در اینه که او برای انسان شأن و حق قائل میشه در مغفرت. باید بدیم. آدمم مخلوقتم. اینجا حق و شأنی قائل نیست. رحمت او رو بیش از اینها میدونه که به غیر اهل با فضل میبخشه. امید مغفرت او تابع فضل نیست. به خودش نگاه میکنه در بخشش. این خیلی مهمه. این شأنیت برای کیست؟ شأنیت برای اوست در تفضل یا برای منه. استقلالی برای ما داره قائل میشه. یه وجودی برای ما داره به صورت منحاز در برابر خدا. این شرکه. اگرنه رحمت خیلی بیشتر از اون چیزیه که او میگوید. یه جوریه که گفتن ابلیس طمع میکنه در جنت الهی در قیامت خیلی ویژه باشه. ابلیس. رضا فرمود که: «و رحمت.» آقای وحید در درس میفرمود: «این رحمت مال مصدر نیست.» تای وحدته. در تفسیر یاسین ایشون رسم میکرد تای رحمت، تای وحدت. یک جلوه رحم. او به همه ما یجمعون خلایق میکرد. بعد گفته: «ارحم تورهم.» تو یک سر سوزن جای رحمت نشون داده باشی. مادر رحمت. جنت تحت اقدام امهات. ربطش اینه. از مادر رحمت میجوشه. لذا مادرا که فرض اولیه و دیفالت بهشتی هستند مگر دیگه چی باشه که خارج بشه از این جایگاه. به مادر بودنش. به اینکه مظهر رحمته. مزار رحمت. بهشت. بهشت مفت!
فرمود: «که هیچ عبدی نیست که بگه لا اله الا الله یمد بها صوته، صداشو بکشه. فیفرق وقتی تمام میشه الا تناثرت ذنوب کلها متلاشا.» تمام گناههاش میپاشه. بکش: «لا اله الا الله.» حالا چه سروری در این کشیدنه و اون فروریختن گناهان. میریزه زیر پاش. «کما یتساقط ورق الشجر تحتها.» همونجور که برگ درخت، برگ درخت میریزه زیر درخت. برگ درخت وقتی ضربه به ریشه وارد میشه، به بدنه وارد میشه، برگا میریزه. برگهای سست خفاییه دیگه. نگفتم اینجا براتون. میگه هیچ شدتی نداره توی حروفش. مثل خود اوست دیگه. «لطیف الخبیر.» و صلی الله علی سیدنا محمد.
بسم الله الرحمن الرحیم. فرمود: «که اهل تقوا بودن با خدای متعال بین من و خود خدا میفرماید؛ من اهلم که نسبت به من تقوا ورزیده بشه.» عرض کردیم تقوا ورزیده بشه در مراتب اهل از تقوا ورزیده بشه، با امر او مخالفت نشه، تقوا ورزیده بشه حضور او درک بشه، در محضر او کار مخالف با خواست او انجام نشه، تقوا ورزیده بشه خل خلقیات منافی با عبودیت نباشه که اینها میشه رذائل، رذائل خلقیات منافی با عبودیت. و تقوا ورزیده بشه، چی بشه؟ توجه به غیر او نباشه. میشه باز تو همه مراحلهاش اهلم تقوا ورزیده بشه. تقوا ورزیدن نسبت به خدا یعنی شرک نورزیدن به او. پس تقوا مساوی است با خروج از شرک؛ تمام مراتب تقوا تمامش مراحل خروج از شرکه. همین مرحله اولش هم که انسان مقید میشه به اینکه امر الهی را رعایت کنه خب میدونین شرک توجه استقلالی به غیر خدا است در تمام مراتبش.
در دعای اول صحیفه عبارت «حد البهیمیه» رو سرچ بکنید. جام الاحادیث روی گوشی بهتره. من خیلی حالا دقیقشو نمیدونم ولی میدونم خیلی فاصله نیست. فقط حالا اونجا دستهبندیها نیست، اینجا میتونی دستهبندی کنی. تو یه صحیفه، اونجا حضرت میفرمایند که شکر چیزیست که نقطه تمایز انسان از حیوانه. شکر بحث شد که مراتب شکر با مراتب شرک تناسب دارد. خیلی نکته لطیفی است فرمایش حضرت. گاهی یک ضعیف احسنت میگوید، «عبدالبهیمیه» قرآن میگوید. میفرماید که: «لأسبغ علیهم من نعمه المتظاهره لیتصرفوا فی مننه فلم یحمدوا». کسانی که تصرف میکنند در منتهای الهی ولی حمد نمیکنن خدا رو. «و توسعوا فی رزقه فلم یشکروه»، توسعه در رزق الهی دارند ولی شکر نمیکنن. کیا؟ حیوانات. البته نه همون انسانها رو داره میگه. «الحمد لله عباده معرفه». حمد الله همون عباده. «و لو کانوا کذلک»، اگه اینجوری باشن اهل حمد و شکر نباشند، «لخرجوا من حدود الانسان الی حد البهیمه». منطق و فلسفه و اینا بحث بشه حدود انسانیت ما همه چی گرفتیم غیر از اینکه مثلاً حد انسانی و حیوانی چیه. همون حیوان ناطق همش این حد انسانی و حیوانی شکر است. نقطه تمایز انسان از حیوان شکر و حمد است. میفرماید که از حدود انسانیت خارج میشن، «الی حد البهیمه». این میشه همونی که قرآن میفرماید: «انهم الا کالانعام بل هم اضلّ سبیلا». استفاده از این عقله ادراک منعم و نعمت خوب باشه. مثلاً میگفتن در وجه تفاوت بالقوه است، بله. تمایز به اینه که در انسان بالقوه چیزی داده شده به اسم عقل ولی با قوه که حد نمیخوره که انسان متمایز نمیشه که. ناطقیت به معنای همون عقل میگیری و تعقل. آره، وگرنه همون منطق هم اگر بر اساس شهوات بهیمیت باشه، اونجا انسان نه تنها از حدود حیوانیت خارج نشده بلکه پستترین همون حیواناته. برای اینکه هیچ حیوانی نميتونه دغلکاری کنه با حرف زدن؛ با حرف زدن میتونه کسی رو فریب بده، با حرف زدن نمیتونه کسی رو ایذا کنه. این انسانِ انسانی است که با شهوات و غرایز و غضب و فلان و با حرف زدن و اینها ایذا میکنه؛ دروغ میگه، فریب میدهد. هیچ حیوان فریبکاری نداریم. همون روباه هم که فریبی که میده فریبش در گفتار نیست، در رفتاره. اونم حکمت الهی توی توحید مفضل دیدید که میفرمایند: چون پوزه قوی نداره که بتونه شکارش رو بگیره با پوزه، خدا مکرو در او قرار داده که شکار خودش باشد. خودشو ضعیف کنه در برابر مرغهای مادربزرگ ما رو میخورد یواشکی. خلاصه برگشت به ما نگاه کرد، جلوی ما گریه کرد، اشک از چشماش ریخت، موش مردگی میزنه مثلاً، خودش به خواب میزنه، از این کارها داره دیگه. روباه؟ از وسط صحرا منو برگردون شهرستان. بودم چطور این روباه دنبالش بره خارج کنه که، ولی فرقش با انگلیس اینه که انگلیسِ روباه که روباه پیر است با کلام و وعده و قانون و امضا و با اینها فریب میده. خلاصه اینطور میشه. این حد بهیمیت اینه.
حالا تقوا خودش باز شکر است. تمام این عناوین عبارت آخرای همدیگه است. تقوا، شکر، عبودیت، اخلاص، توجه، ذکر؛ همش یکی است. معالاً همش یکی است اینا. از حیث کارکرد و بروز تنوع داره. از حیث کارکرد و بروز یک حقیقت. کما اینکه همش کمالاته. کمالات انسانی است، کمالات توحیدی است. کمالات توحیدی و کمالات انسانی جفتش درسته. یه تشبیه: الان خود شما یک حقیقت واحدهای هستید با عناوین انتزاعی متکثره. شما انسانید، به یک اعتبار مردید، به یک اعتبار طلبهای، به یک اعتبار ایرانی هستید، به یک اعتبار تهرانی استید، به یک اعتبار مثلاً مجرد، یا به اعتبار مثلاً متأهل هم دارید دیگه اینجا یا متأهل، به اعتبار پدری، در کادرهای خیلی خوب، به یک اعتبار پسری، به یک اعتبار برادری، به یک اعتبار همسایه ای، به یک اعتبار شهروندی. واحد متکثر است. که همه اینا در شما درسته. این تکثرشم شما رو متکثر نمیکند. و همه این تکثرش هم هیچ کدوم بر شما بار نمیشه به نحوی که مثلاً این بشه سه تا، پنج تا، ده تا. خودت، خودتی مجرد از همه اینا. اینا انتزاع میشه از شما. دقت بکنید. حالا بحث اسماءالله بعداً باید به این مرحله برسیم، اینا رو بحث بکنیم. اینا انتزاع میشه از ما. «تو خودتی». انتزاع میشه از این زید بودن و بکر بودن. و کمالات انسانی هم همینه. به یک معنا همش نوره. کمالات همش نوره. «یخرجهم من الظلمات الی النور». اینم تعبیر قرآنیاش. انبیا اومدن ما رو از نقص کمال ببرند، از قوه به فعل برسونند. این قوه و فعل رو ازش تعبیر میکنه به ظلمت و نور. نقص و کمال ازش تعبیر میکنه به ظلمت و نور. تعبیر درستی هم است. کلمات نور. تقوا هم نوره، شکر هم نوره. مراتب پایینترش همینه. انسان یه حلال و حرامی را ادراک میکنه. اینم توحیده. ربط به اون حدیث قبلی هم داره، ربط به بقیه احادیث هم داره. اون حدیث قبلترش هم از حضرت علی(ع) بود یادتون است، چیزهایی که بهش واجبه ادا کنیم. اینها همش یه حقی یک حقیقت توحیدیه. همین قدر که انسان حواسش باشه به اینکه چی حلاله، چی حرامه، همین او را از حد بهیمیت خارج میکنه. همینم شکر به حساب میاد. ما شکر خیلی چیز عجیب غریبی است. بله، ما به اون مراتب عالی شکر نمیرسیم. اون که مال ما نیست. اون پیغمبرش هم اون همه عبادت کرد میگفتن آقا قدم شما ورم کرده پات ورم کرده انقدر به خودت فشار آوردی. میفرمود «افلا اکون عبداً شکورا؟» میخوام عبد شکور بشم. یعنی پیغمبرش هم تو اون ساعت از عبودیت احساس میکنه که هنوز به اون حقیقت شکر نرسیده. یا حضرت موسی، خدای متعال بهش میفرماید: «منو شکر کن.» عرض میکنه که: «مگه من میتوانم تو را شکر کنم؟» الان شکرترین اقرار به عدم شاکریت میشه. حقیقت شکر همینی که بدانی شاکر نمیشی با همه وجود اقرار کنی که تو شاکر نمیشی. و او بگوید: «من اینو ازت به عنوان شکر میپذیرم.» برای اینکه شاکر واقعی خود خداست. تنها خودشه که میتونه شاکر خودش باشه. یکی از اسامی خدا شکوره دیگه. شاکر شاکر علیم. خدا شاکره دیگه. چرا؟ چون علم حضوری داشته باشه. اجمالاً بداند میمیریم میمیریم ولی مگه حالمان با حال اونی که واقعاً میداند آره. اگه واقعاً بدونی میمیریم. پس اینم فرمود: «من اهلم تقوا هم به اینه که شرک به من ورزیده نشه.» یه مرتبهاش همینه. شرک در ربوبیت، در همین دستور گرفتن، در اطاعت، در امر و نهی. این دیگه کمترین مراتب تقواست. حلال و حرام. لااقل از کفر محض انسان خارج بشه. کفر محضش به اینه که هیچ کاری نداره به اینکه اصلاً امری هست، خدا دستوری داده، حلالی هست، حرامی هست. مثل حیوانات. حیوانات هیچ کاری ندارن به اینکه یه علفی رو که میخوره هیچ عنوان دیگری، عنوان ملکوتی برش حمل میشه. علف، علف. اون ترد تره، این فلانه. مثلاً اون تو اون علف تردا مثلاً مال صاحبش نیست، این ملک او نیست. هیچ درکی از اینها نداره. اشتهای او تأمین میشه. اشتهای او تأمین میشه. میخواد، دوست داره، کیف میده، لذت داره. بدن خودمه، فکّ خودمه، دوست دارم بخورم. خیلی رایجه دیگه. «بدن خودمه»، «حقش موهای خودمه»، «نمیدونم مثلاً تن خود، اندام خودمه، به تو چه؟» درد احساس مالکیت محض میکنه یکمی مگه برای خدای مالکیتی قائل باشه. همینم خدا به عنوان تقوا از او میپذیره. فیالجمله بپذیره که بالاخره یه ربی هم داره. بپذیره نه فقط یه تصدیق زبانی. البته همون تصدیق زبانی هم میپذیرهها، همونم اثر داره. تصدیقی که یکمی در حوزه پندار او یه تحولاتی ایجاد بکنه. لااقل یه حریمی برای حلال و حرام الهی قائل بشه. اینم میشه تقوا. از اینجاها تقوا شروع میشه تا اون مرتبهای که حتی یک آن ولو سهواً از خدای متعال غافل نمیشه. ولو سهو، که تعابیر عجیب غریب اینجا دیگه مال مراتب اهل بیت و اینهاست. پس فرمود: «من اهلم ان لم یشرک بی عبدی.» حالا هم اهل تقوا هستم، هم اهل مغفرت. اون تقوا با همه اون مراتبش. اینم مغفرت با همه مراتبش که همه مراتب مغفرت در بهشت جمع شده. کمترین مرتبه مغفرت، کمترین مرتبه بهشته. کمترین مرتبه مغفرت کمترین مرتبه بهشت یعنی کمترین مغفرتی که از جانب خدای متعال به کسی بخوره او را از جهنم خارج میکند. چرا؟ اونا مغفرتشون در حجاب است. حالا یا تخفیف عذابشونه، مغفرت اونجا به نحو دیگری است. چون جهنم دار لیس فیها رحم است. امیرالمؤمنین میفرماید: جایی است که هیچ رحمتی در اون دار نیست. مغفرت هم فرع و رحمت. جلوهی رحمت در جهنم مغفرت به این معنا نیست یعنی جنبهی جمالی به این شکل نداره. در همون مراتب جلالی تخفیفه. دقت بکنیدها. اینو جلسهی قبل جمالی جلالی فکر میکنم یکم بحث کردم. جهنم بروز جلال الهی است. مغفرت هم اونجا به همون تخفیف جلاله نه به بروز جمال. گرفتی چی شد؟ آقا یه وقت هست من به شما تخفیف میدم، میبخشمت. باید حذف درس میشدی. با یه جریمه نقدی حذف درس تو رو میبخشم، جریمه نقدی فقط ازت میگیرم. مشمول عفو من شدی، مشمول مغفرت من شدی ولی اینکه مغفرت نیستش که. مغفرت یعنی بغلت کنم، نازت کنم، بوست کنم، گرد و خاکت رو بگیرم، بشورم، از این عطرها بهت بزنم. اونجا چی؟ اونجا فقط تخفیف در عذاب دادم یعنی آخرش با جلال من مواجهیم، جمالی ندیدی. در جلال بهت تخفیف داد. توی جهنم برای اون کسانی که ملکاتی داشتند که خوب بوده، لذا حضرت فرزند حاتم طایی را فرمود: «پدرت در جهنم ولی تخفیف عذاب بهش داده شد.» یه کار خیره کسی کرده ولی مؤمن نیست چون شرط بهرهمندی از رحمت تامهی الهی خروج از شرک است. حاتم طایی معاصر پیامبر بوده، و با پیامبر فاصله دارد. برادرش معروفه دیگه او شهرتی نداره. مدل اینفلوئنسرهای امروزی. داداشش خیلی معروفه این شهرت نداره. رفت توام زمزم ادرار کرد که معروف بشه. مثل پدر و پسر بالاخره همه از جهنم خارج میشن وارد بهشت میشن بعد از اینکه کلی عذاب میشن ولی رو پیش میخوره. حالا جهنمی عاشق وقتی... که هیچ داریم یعنی هیچ، هیچ رحمتی توی جهنم راه نداره. پدر جلاله دیگه. تخفیف الجلال تا برسه آخر به روزنههایی از جمال. آخر همه جلوهی جمال. بالاخره رحمت خدا انقدر وسیعه. مگر اینکه کسی متوکل باشه در جهنم ذات اون دیگه هیچ نجاتی نداشت. حالا اینا باید بحثهای مفصلی میخواد. خلوت در جهنم، خلود چیه؟ خیلی بحثهای عجیب غریبی اینجا داریم. اختلاف نظرات سنگین داریم. آقای مسلطش توهم است. این به هم ریختن قواعد قیامت بر اساس اون چیزی که من میخوامی. اون چیزی که دوست دارم. رجا بر اساس آن چیزی که هست. انسان یه طرف قضیه رو بهش امید داره حالا یا امید بیشتری یا امید کمتر. بالاخره یه جمعی از واقعیت داره این زدن زیر زمین، زیر میز واقعیت اساساً داری نظام جدیدی از ملکوت و عالم غیب و آخرت و اینا ارائه میده بر اساس اون چیزی که خوشش میآد. این دور نیست. این نظام دنیا را از هم میپاشه. چه برسه به نظام آخرت. باید سر یه قراری گذاشتیم. قرار شد که بیاد و بشینیم. اولاً حالت مناظره نه، بشینیم حرف بزنیم. مناظره هم نکنیم، حرف بزنیم. حرفهای ما رو بشنوه. بدانه آقا خبر نداره دیگه. خیلی جدی نگرفتن متأسفانه. بعضیام که اصلاً اون ور سر خوردن سمت خودش. بعد از اون رفقای ما متأسفانه. بعدم که دیگه اون شد مناظره با آقای رفیعی و مناظره... آره. بعد دیگه یه صحبتهای ما کردیم و سریع مسئله بالا گرفت. خیلی من شاکی شدم. باعث تند و تشر که آقا این چه وضع است. نیاز داری کتک کاری باهاش بشه ولی تو خلوت البته. ما یه بار تو یه جلسه با هم بودیم با این آقا عامری در نجف. خاطره اش را بگویم. من با لباس شخصی بودم. نجف اربعینی که همه بسته بود. دو سال پیش است. خدمت شما عرض کنم که او آمده کربلا. عجیب! ما ناهار یکی از رفقا، یکی از عشایر عراقی را که بچههای اینجا دولت آباد بودند، گفتند که: «ما نجف بودیم، گفتند که آقا ما مهمونی داریم. عشیرهای دعوت کردن بریم.» رفتیم و بعد سر سفره بودیم. یکی گفت: «آقا مهمون ویژه داریم امروز آقای آقا میری هم در مورد موکب و فلان و اینها به ما چیکار بکنید.» و اینا. بعد دیگه جمعیت هم ریختم، باهاش سلفی میگرفتن و عراقی فارسی بودن دیگه یعنی دُورگه بودن. آره. بعد دیگه حالا اونجا صحبتی نکردیم ما. بعد سرلک همون پارسال بود یا امسال، توهینهایی که کرده بود ایشون. حضرت یوسف و انبیای دیگه حضرت موسی و... زنگ زدم. گفتم: «اگه شماها تحمل میکنید من دیگه نمیتونم آدم او با صفایی است.» خدا حفظش کنه. گفت: «من خیلی خوشم اومد از این غیرتی که شما به خرج دادید. تو نمیتونی تحمل کنی منم نمیتونم تحمل کنم.» خودم گفتم: «بگین بیاد بشین صحبت کنیم. مناظره هم نمیخواد، نمیخوایم رسانهای کنیم. لا یوم نه فقط صحبت کنیم، بشنوه این حرفا رو. لااقل ما یه نهی از منکری کرده باشیم.» دیگه بنا شد بیاد و هماهنگ کردن و اینا. بنا شد ما هم بیایم اینجا. ساکن مشهد. عرض کنم خدمتتون که بنده بیام تهران و اونم بیاد تهران و یا قم بیاد مثلاً قراری بذاریم. هماهنگ شده. بعد ایشون گفت که: «من احساس میکنم خیلی تمایلی نیست.» و دیگه کنسل شد عملاً. آره. خلاصه البته خیلی چون فضای علمی نداره که مثلاً فضاش رسانهای است. یعنی مطالبی که بالاخره ذوقی است و حالا تا حدی هم واسش بعضی افراد مطلب خیلی شاکله و مبنا و فضای ذهنی و علمی و اینا نداره. بالاخره آقای رفیع باهاش خیلی پدرانه برخورد کرد. صحبت سرلک میگفت که او میگفت: «من ۱۲ ساعت چقدر با اینا جدا جدا صحبت کردم قبل از مناظره!» مثلاً کینه و نفرت از شدت فضا بود. «من قبل مناظره گفتم من مونده بودم اینا مناظره چه سَری که این شکلی» در مجموع برای رفیعی بیشتر بد میشه. به هر حال حالا اونم خوب بود. ایشون هم زحمت کشید و اینم بالاخره دغدغهی ایشون بود. آره. ولی خب باز بعدش آقای سرلک میگفت که: «تقی به توقی میخوره آقای رفیعی موضع سفت و سخت علیه آقامیری میگیره. بالاخره باید ما کار رسانهای باید از این طرف داشته باشیم دیگه.» ولی نه این مدل ادبیات اینها. یعنی ادبیات منطقی و عقلی و ساده و عمومی و در این حال جذاب و شورانگیز و مهرانگیز. خیلی ضعیف است و کارمون بیشتر تقابلی است. یعنی یکی برجسته میشه اونو میزنیم. در کوبیدن او چیزی عاید ما میشه؟ در حالی که این نیست. کار سَلبیمون زیاده. کار سَلبی هم بیشتر وجهه میده به یه نفر که: اینا چرا به دست و پا افتادن؟ ترسیدن؟ اینا که وایسادن میزننش. کار ایجاد فضا محو میکنه.
فرمود: «منم اهلم اگه به من شرک ورزیده نشه او را وارد بهشت کنم.» پس مراتب بهشت، مراتب مغفرت دارد. اون ور تخفیف جلاله، جماله. مغفرت جمالی است نه مغفرت در تخفیف جلال در عذاب. حاتم طایی هم در آن جا اذان. اونم عرض کردم شرک، شرک عامل کلیدی است در رفتن به جهنم و نکتهای که هست اینه که وقتی که در جهنم بود تخفیف در عذابش درسته. برخی از عذابها از او برداشته میشه ولی اون سایهی سنگین قهر خدا، اون چیزی که بر جهنم سایه انداخته فراق خدا. لذا امیرالمومنین عرض میکنه که: «هبنی اصبر علی حر نارک فکیف اصبر علی فراقک.» بله. تحمل حر نار و تحمل میکند. فینال جهنم. «خالدین فیها» استثنا نمیزنی در جهنم. «الا ماشاءاللّه خالدین الا ماشاءاللّه.» خب بالاخره به صورت کلی خالدین الا ماشاءاللّه. البته یه چیزی مابینش هست. سوره چیه؟ از اولش بخونیم. خیلی مهمه: «خالدین فیها ما دامت السماوات و الارض.» تا وقتی آسمون آسمونه، زمین زمینه، اینا تو جهنم. اول انقدر محکم خاله، خلودشونو میزنن، تثبیت میکنه. بعد میگه: «الا ماشاءاللّه.» این خیلی مهمه. بعد فرمود: «ان الله تبارک و تعالی اقسم بعزته و جلاله.» خدا به عزت و جلالش قسم خورده که: «ان لا یعذب اهل توحیده باناره ابداً.» اهل توحیدش رو با آتش ابداً عذاب نمیکند. حالا یعنی چی؟ یعنی ابداً عذاب نمیکند یا ابداً عذاب نمیکند. ابداً عذاب نمیکند یعنی اصلاً هیچ عذابی به اینا نمیرسه به اهل توحید. این روایت دوتاشو داره میگه با مراتبش. اگه اهل توحیدن به معنای اهل توحید خاص، ابداً بهشون نار نمیرسه. اگه اهل توحیدن به معنای توحید عام، ابداً عذاب دارند ولی تا ابد نه. نه دیگه ابداً عذاب نمیکنه، ابداً به نحو ابدی عذاب نمیکنه. این ابداً رو باید ببینیم که اینجا بحثهای حالا ارتکازیش یه بحثه، بحثهای تناسبش با عمده معارف و اینها هم هست. دیگه اینا جنبههای تأویلی هم پیدا میکنه روایات، خصوصاً روایت معارفی.
روایت بعدی امام صادق فرمودند که: «ان الله تبارک و تعالی حرم.» اینم هست یک شاهد دیگه برای اونی که عرض کردم اینه. «حرم اجساد الموحدین علی النار.» جسد موحدین را بر نار حرام کرده. خب اینکه این همه موحدین میسوزن و هم تو دنیا میسوزن و هم تو آخرت میسوزن. موحدین به همون مراتب خودش، موحدین اصلی، موحدین خاص. جسد اینها رو بر نار حرام کرده. اینم حرام شد. چه ویژگی در اینها هست؟ چه ارتباطی داره با تحریم جسد بر نار؟ چه ربطی اصلاً نار چیه؟ بعد به جسد چرا تعلق میگیره؟ بعد چرا اگه موحد شد اون وقت دیگه برای اینکه اون موحد خاص با آتش توحید سوزانده شده. کد توحید هم آتشه. «توحید و نار نامه آقای حداد». هندزف سوخته. بله از توحید و نار. بدنم اثر میذاره. توحید حقیقی روی بدن عارف حقیقی هم اثر میذاره. و یکی از آقایون از شهیدان مرحوم انصاری همدانی گفت: «جذبه.» من اینو از بنده، از خود ایشون هم شنیدم در دوره حیاتش مشهد. خدا رحمتش کنه. کتاب زندگینامه چاپ شده. هم تو کتابش نوشته، هم اونجا میگفتشون. میگفت که خیلی هم تند تند صحبت میکرد. گفت: «که من اون جذبهها منو همدان که بودم خدمتهای انصاری جذبههای ها ک ما رو میگرفت.» گفت: «یه روز برف سنگین اومده بود، یه متر چقدر برف، همه.» گفت: «که من جذب منو گرفته بود داشتم میسوختم. برفی بود که رو سینه من میذاشتند و آب میشد. آتیش انقدر تو وجود من زیاد بود.» هرچی که بگه. چون عین توحیده، عین صدقه است. تو اینا از همه دیوونهتر کیه. میگفتم: «تویی.» «تو از همه اینا دیوونهتر. دیوونه خداست.» و خاطرات عجیب غریب میکرد. قضیه شیر فروشی و بگو اینجوری که او به من گفتش که: «باید خودت رو بشکنی. باید با همین قبا راه بیفته تو خیابونای همدان شیر بفروشی.» ایونیزاده و باکلاس. و خاطرات باز یکی دیگه از آقایون از شاگردان با واسطه ایشون که پدرش معروفه میشناسید از شهیدان آقای انصاری بود. پسر ایشان مشهد الان حالا تو این قضایا رو از کجا میاری. تو سوخته. با همین بحث سوخته بود. شاگردش که در تهران بود آقای کریم حقیقی میگفت که ما حمام که میرفتیم با آقای انصاری لنگی بود طرف چپ بدنش. وقتی بقیه بدنش که عریانه من دارم میبینم چه اصراری این تیکه رو میپوشونه. میگفت: «منم حالا دیگه اونجا دنگم گرفت که آقا بپرسم چیه.» گفت که: «دیگه خیلی اصرار کردم ایشون نشون داد. دیدم که این روی این بخش قلبش کبوده پوستش.» بعد فهمیدم که از حرارت قلبش آتش درون این پوست رو هم سوخته. استنتاج کرده بود. نه، خودشون گفته بود. دکتر آقای انصاری هم گفته بود که من وقتی که قلب ایشون رو باز کردم عمل کردم دست زدن به قلبش دستم سوخت. یه قضیه هم در جوانی داره که ایشون خب مجتهد بود. ایشون از چند تا از مراجع بزرگ نجف اجازه اجتهاد داشت. انصاری خیلی اهل درس بود و برمیگرده و به عنوان مرجع، مرجع عام میشه. خیلی از جهت علمی قوی. در جوانی مجتهد شده. میره همدان. بهش میگن یه درویش اینجا بساط پهن کرده. «جمع کنید بساطو.» تو چی میگی؟ تو خودت بعدها آتیش میگیری. یه جماعتی رو هم آتیش میزنی. تو اومدی به من میگی بساطمو جمع کنم. آتش. چون «از توحید و ناره». این عبارت آقای حداد هست. بخونید، بزنید فضای مجازی: «از توحید النار». ستایش مداد با دست خط ایشون هست. توحید خودش آتشه، میسوزونه. و این جمله معروف از علی آقای قاضی و علامه هم هست دیگه: «مکتب احراق». اینم سرچ بکنید. توحید مصطلح فاصله گرفت. میگم به توحید عرفانی نزدیک شد. کجا بودم که مطمئن باشی در سطح ایشون الان دیدید توی المیزان هم فکر میکنم به این مطلب اشاره شده. تو برخی آثار دیگه علامه هست. میگه که استاد حالا سوالی میپرسه علامه طباطبایی از آقای قاضی. آقای قاضی در جواب میفرماید که: «ما مکتب و مکتب احراقه.» مکتب عرفانی اون چیزی که شیعه رو به این سلوک، شیعه رو به این عنوان میشناسد که میسوزاند خدای متعال رذائل را از ریشه. توحید حقیقی این آتش است. بزرگان هم میگن که آقا اونایی که به اون مراتب عالی میرسن یه آتشی در وجودش به پا میشه. باز این تعبیر از یکی دیگه از اساتید و بزرگان هست. ایشون میفرمود که مثل مادر بچه مرده. تا حالا مادر بچه مرده دیدید؟ مادری که جوونش رو یا بچهاش رو از دنیا میره. مازندران رفته بودیم. مازندران حوزه آبی داره. جمع میشه بهش میگن آببندان. نمیدونم دیدید یا نه. شبیه استخر است. طبیعیه. خودش بارون که میاد ماهی توش میذارن یا آبش رو استفاده میکنن یا اصلاً به عنوان یه چیزی گردشگری. چیز قشنگیه. معمولاً هم فراوونه. خودشون میگن آببندان. یکی از این آببندونا رو رفته بودیم. یکی از رفقا گفتش که: «اینجا با قایق خودش ظاهر هم بود با یکی از دوستانش.» میگفت که: «چند سال پیش سوار بودیم و یهو یه تکونی میخوره یکی از این ماها از قایق افتاد تو آب چنان بلد نبود.» گفت که: «همونجا غرق شده.» به مادرش که خبر دادن بیاختیار بلند بلند قهقهه میزنه از شدت مصیبت. قرآنم میگه: «فظلتم تفکهون.» مزرعتون آتیش گرفته. یهو از شدت مصیبت میزنید زیر خنده متصل. میخندیم. تفکر واسه دیوونهها میخندند. حالا این آدم وقتی که به این حالت میرسه این از همه چی جز اون بچه منصرف میشه. دردم دیگه الان نمیفهم. اینی که در مورد چی فکر میکنن الان چی میگن؟ در مورد این مادره میگن: «قوله میگن دیوونه شده میگن فلانه.» لباسش این رنگیه، این کفشش با اون کفشش در نمیاد. از همه چی منصرف میشه. اینو عرفا میگن حالت فنای کلیه. یه همچین حالتی است از همه چی فارغه نه همینجوری ذهنی مثلاً. همه وجود آتش میگیره از همه چی فارغ میشه. کم کم به بقای بعد فنا که میرسه این آتشه در وجودش هست. به هرچی که نگاه میکنه در پرتو توجهش به این توجه قلبی به او نگاه میکنه بدون اینکه حواسش پرت شود. مادر اولین حال رو داره. بعد یکی دو روز که میگذره یکمی تثبیت میشه این حال درش. بعد دیگه به هرچی که نگاه میکنه مادر مانند مادر یکی از این شهدا چند سال که فرزندش شهید شده و شهدای بزرگوار مدافع حرم. ایشون به بنده میگفتش که: «من هر کدوم از شماها رو میبینم بچه مؤمن میبینم، ریشو میبینم، انقلابی میبینم، من بچه خودمو میبینم. پاسدار میبینم، نمیدونم شهید میبینم، نمازخون میبینم، هیئتی میبینم، بچه خودمو میبینم. من فقط بچه خودمو دارم میبینم.» به شما نگاه میکنم. اثر علاقه به او و اثر توجه به او شما را نگاه میکنم. اول به او توجه دارم در توجه به او به شما. مادر حالتی اینطوریه که واقعاً اینطوریه؟ یا اینکه مثلاً تمثیل میکنیم؟ نه واقعاً. در مورد کدومشون؟ در مورد مادره یا در مورد عارفه؟ بعضیهاشون که خیلی شدیده. یهو شوکه شدید وارد میشه. این غذا هم که داره میخوره او رو میبینه. آره. عجیب غریب. مادر شهید میگفت که بچهشون غواص بوده توی اروند شهید شده. ۳۰ سال لب به ماهی نزد. میگفت: «بچه منو خورده.» یه ادراکیست دیگه. مدرکم حضوریه، ذهنی نیست. بشینه فکر کنه. با قلبش عجینه. دریا رو این شکلی میبینه. حاضر میبینم اینجوری. این حالا از شدت عشق و تعلقه دیگه که همه توجه از جای دیگه فارغ شده. اینجا متمرکز شده. همه بساط دین برای همین اومده. ما توحید به توحید برسیم. به این توحید. همه توجهاتمون از غیر فارغ، فقط به او متوجه. این توجه به او میشه هی این روزنه آتش آتش آتش. هی میاد این آتش آتش توحید است. عراق انقدر میسوزونه که اون وقت دیگه از پس این سوختگی و این حس با بیرون ارتباط برقرار میکنه. هرچی رو میبینه در پس این توجهش بود. پیدا کردی. بشرکونار از توحیده. اولش میگه از توحید نورانیت. بعد نور میاد. بحث احراق مد نظرم بود. یه اشتباه دارم. حالا بحثی داره که نور و نار تفاوت دارند. خدمت شما عرض کنم که اونم احراق داره. «یحرق جمیع سیئات الموحدین.» میسوزونه آقا. سیئات مثل کارت سوختت میسوزه. مثلاً کارت سوخته هست، میسوزونه دیگه، کارایی نداره. بله. اونم هست. اونم یه درجه از مغفرته که از کارایی میندازه. ولی اون مرتبهی عالیش اینه که میسوزونه. اصلاً خودت رو با همه چیز به جمیع شئونک میسوزونه. به جمیع وجودک میسوزونه. این احراقش به اینه. اون توحید اصلی است. اون لا اله الا الله، اون آتش دیگه. با این آتش بر جسد جمع «علی اجساد الموحدین حرم النار.»
هشتم میفرماید: «الموجبتان.» دو تا موجبه داریم. دو چیز را واجب میکنه. «من مات یشهد الا اله الا الله وحده لا شریک له دخل الجنه.» موجب دخول بهشت شهادت لا اله الا الله و «من ماته یشرک بالله دخل النار.» موجب دخول در نار چیه؟ شرک. هر مرتبه از اینها هم بهشتی داره و ناری داره. بهشتیان مراتبی داره. هر ناری از شرک هم مراتب داره.
توحید حدیث نهم فرمود: «کل جبار عنید ممن أبی ان یقول لا اله الا الله.» جبار که ابا میگویند مراتبی عالی است که به جهنم ذات منجر میشه. اصلاً ابا از گفتنش داره به جهنم ذات دیگه بحثش بحث دیگری است و به سمت خلود میره دیگه. اینا خلود به اون معنا که این شرک آخه ما شرک بستگی داره به کدوم ساحت وجودیمون رسیده باشه. گاهی شرک فقط در حوزه افعال ماست. گاهی سرایت کرده، شرک رسوخ پیدا کرده به صفات ما. گاهی رسوخ پیدا کرده به ذات. میگه رضا شاه. گفتن آقا تو ظل اللهی. «خود خدا نیستم؟» محمدرضا. بعضی از این اصحابش اعتقاد به نفس داشتند. اینا دیگه اعتماد نمیدونه مستی است دیگه آقا. مستی، مستی قدرت. وقتی فعال ما یشاء شدی با یه چشم برگرداندن اونو زنده میکنه. همون چیزی که نمرود گفت دیگه. «و انا الذی احی» آزاد میکند. این میشه جبار عنید مرتبه جباریت و عناد در برابر خدای متعال.
حدیث بعدی از امام باقر علیه السلام: «قال جبرئیل لرسول الله یا محمد طوبی لمن قال من امتک لا اله الا الله وحده وحده وحده.» جبرئیل به پیامبر عرض کرد که: «خوش به حالت.» حالا طوبا رو هم خوش به حال کردن هم خود طوبا. طوبا درخت در بهشت. روایت دهه: «طوبی به کسی که از امت توست بگه لا اله الا الله وحده وحده وحده.» این سه تا وحده هم برمیگرده به سه مرتبه توحید دیگه. توحید افعالی و صفاتی و ذاتی. به هر مرتبه طوبایی است. توحید در زبان، توحید در عمل، توحید در قلب. «وحده وحده وحده.» هر مرتبه از توحید یک مرتبه از خوبیها را دارد. بحث کردیم فکر کنم تو اون یکی کلاس.
فرمود: «بله، من خاف مقام ربه جنتان.» کسی که از مقام ربش خوف داشته باشه دو تا بهشت داره. خب این دو تا بهشت داره یعنی چی؟ یعنی دو تا باغ بغل هم داره. اون که برای همونی که یه دونه بهشت داره تعبیر جنّات به کار برده. خوف از خدا نداره فقط گناه نکرده. دو تا بهشت داره، دو تا باغ داره. پس منظورش بهشتهای ارزی نیست، بهشت طولی است. درسته؟ خب بهشت طولی. چرا؟ برای اینکه این در بهشت صفاته، «لمن خاف مقام ربه.» چون این خوف در روایت فرمود که اون کسی که خائف من الله است حب جاه و حب ذکر از وجودش منتفی میشه. همین خب به جایی که فرمود: «آخر من یخرج من قلوب صدیق.» فرمود: «کسی خوف از خدا داشته باشه این قلبش این شکلی دیگه.» میل به جلوهگری و عنانیت، تبرج و اینا از او نیست. از این حب ذکر همه ما خوشمان میآید. آوازه داشته باشیم. حالا گاهی تعبیر به حب ذکر شده، گاهی حب الف سییت. با ص، سیت برای آواز، آوازهی من. «سیت دریچه معراج.» فرمود: «اگه کسی ذرهای محبت به سیت در وجودش باشه حرام کردن محبت من در دل او راه پیدا میکند.» آوازه، شهرت، اسم و رسم، فالوور، تیت روزنامهها، روزنامهی چیزا، سینماها. ولو به اینکه مثلاً شهید بشم به آوازه برسم. تشییع جنازهام شلوغ، قبرم مثلاً یک نام چیز. بوس. اگر خوف متمکن بشه در قلب همه اینا رو میسوزونه. خوف خودش باز ساز و کار خودش رو دارد. نهی از همچون تو آیه فرمود که یکیش داره «نهی النفس عن الهوی.» سوره نازعات، آخر راهش همین خروج از هواس. دهن انسان را صاف میکند. خروج از هوا. مگه میشه خارج نشود.
«وحده وحده وحده.» سه مرتبه برای ماها و امثال بنده همین اگه باشه همین توحید لسانی کدام با فصل اگه بدی است. فقط تو وضعمان خراب است.
روایت بعدی پیغمبر فرمود: «اتانی جبرائیل بین الصفا و المروه.» اینا همش آتش نکته است. چرا بین صفا و مروه است. اینو گفت چی؟ «یا محمد طوبی لمن قال من امتک لا اله الا الله وحده مخلصا..» اینجا عنوان قید «مخلصا» رو هم داره در حالی که اخلاص داره لا اله الا در ادامه میاد.
روایت بعدی فرمود: «عبد مسلمی نیست، وحده صرفاً به گفتنش نیست دیگه، به اخلاصش.» اگه بگیم طوبا با اون صفا و مروه چون شعائر الله به نحوی هم بین صفا و مروه حوزه انقطاعیهها است. هاجر بود. انقدر این انقطاع ارزشمنده از انقطاع یک منقطعی در یک مکانی. خدا به اون مکان عرضه شده. کربلا همین قضیه که اونجا هروله رو جزو استحبابش کرده. خدای متعال مهتابی سبزی داره. انشاالله خدا روزیتون کنه برید. ما بریم ایشالا حج مهتابی سبزی داره. بدایه و نهایه زده که آغاز منطقه هروله و پایانش اون همون تیکهایه که هاجر هروله میکرده در طلب آب برای اسماعیل. اون حال انقطاع از اسباب رهیده. بعد یهو میبینه از زیر پای بچه اون سنگ سخت با اون پای نازک با اون حرکت پا آب جوشیده. آبی که هنوز داره میجوشه. خیلی عجیبه کارا خدا واقعاً عجیب غریب. این همه این در اون در زده با این هروله از بین این کوه اون کوه هفت بار رفته اومده. با پای نازک آب در میاره زمزم. نه یه قطره دو قطره آب چاه میجوشه. آره. باب عجیبی است. آب زمزم چیز مهمی است. میگن پیغمبر میفرمود: «برام سوغاتی بیارید مکه میرید برام آب زمزم سوغاتی.» خیلی چیز عجیبی است. حالا اینم یکی از وجوه بین صفا و مروه اینه چون لا اله الا الله وحده هست اون انقطاع و اینها در هاجر بروز پیدا میکند.
خب ما «من عبد مسلم» اینجایی تعبیر مسلم داره. «یقول لا اله الا الله الا صعدت تخترق کل سقف لا اله الا الله.» هر سقفی رو که بالا سر است خراب میکنه. قاضی سعید قمی میگه که این همون سقف حجابهای گناهان و حجاب اعمال و اینهاست. من این سقف ظاهری مثل لا اله الا الله خراب میکنه. اونی که سقف خراب کنه لا اله الا الله. نظام. امیرالمومنین فرمود: «از این جایی که من ایستادم تا عرش الهی یه لا اله الا الله فاصله.» یعنی اونی که همین حجابها رو از بین میبره، لا اله الا الله. این فاصلهها رو از بین میبری. لا اله الا الله حقیقت حقیقتی که با همه قلب ادراک میشود. قیمت توحید هر سقفی رو خراب میکنه. بالا میره. «لا تمر بشیء من سئیاته الا طمس به هیچ چیزی از سیئات نمیرسد مگر آن را محو کند.» نابودش میکنه. حتی تنتهی «الی مثل من الحسنات فتقف.» میره تا به حوزهای برسه که حسنات او اونجاست. اونجا متوقف میشه. مرتبهای است که خیلی تو اینا لطیفه. بزرگان خیلی چیزهای عمیقی گفتن اینجا. یعنی چی؟ این صعود تا کجا میره؟ حسناتش مگه کجاست؟ یعنی چه حسناتش اونجاست؟ نه. همه آقا جلوههای بیرونی نفس است. تمسلات نفس است. یه چیز جدا از اون نیستش که. من اینجا نیستم و حسن آدم اونجا که حسنات هم با من یکی است. اون مراتبی که حسنات من درش وجود داره به میزانی که روح من صعود پیدا کرده. که صعود روح من به میزان اخلاص منه. حسنزاده تو برخی آثارش خیلی قشنگ بحث کرد. صعود روح من به میزان صعود انگیزه من، تصعید نیت من، اخلاص منه. اینی که اعمال و حسنات اونجاست و این لا اله الا الله میبره همه رو میسوزونه. همینه. لا اله الا الله به میزان انگیزهای که پشتشه میره بالا، به حسنات میرسه. حسناتی که به چه درجهای رفته بالا؟ به درجه اخلاصش. «الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه.» صعود مال کلمه طیبه که علامه در المیزان و توحید اخلاص. عمل صالح کلمه مفصل. رفقا بحث کردن و شواهد آوردن برای اینکه این «العمل الصالح یرفع»، «کلمه طیب» عمل صالحو بالا میبره. فاعل یرفعه میخوره به و کل و هش میخوره به عمل صالح. المیزان گفته که این عمل صالح بالا میبره. حالا به هر حال ممکنه جفتش هم باشه. رو مبنای استعمال لفظ مشتری در اکثر از معنا، هر دوش میشه. پذیرفته میشه. به هر حال این صعود مال کلمه طیبه. «من اسعد الی الله خالص عب» صدیقه کبری فرمود سلام الله. «من اسعد الی الله خالص عبادته اهبل الله الیه افضل مصلحته.» خیلی روایت عجیب غریب. از یکی از بزرگترین حقایق عالم پردهبرداری میکند. خالص عبادت تو صعود بدی افضل مصلحت تو هبوط میده. رابطه ایست به میزان خلوص این و میزان خلوص مصلحت، میزان فضیلت مصلحت. هر چقدر خلوص عمل بالاتر باشه اون فضیلت مصلحت هم بالاتر. دو طرفه است. اون بالا میره، اون پایین میاد.
تونلهایی که تو این تجربیات نزدیک به مرگ میدن ما مفصل بحث کردیم اینکه تونل از روایات آیات و اینها برمیاد. همین باشه. این تونلیست که از یه طرف اعمال ازش بالا میره، از طرف رزق پایین میاد. تونل به شکل تونل تمثل پیدا میکنه. اینجوریست. سقفش تا کجاست؟ این لا اله الا الله که میگه میزنه میره جلو. هر جایش که تو این تونله حجابی گیری خرابی رد میکنه تا اونجایی که حسناتت اونجا وقوف داره که میشه مرتبه سعودی روح تو میره به اونجا ملحق. البته خود این لا اله الا الله باز اینا رو هم صعود میده ها. اگه این خود لا اله الا الله میفرسته بالا چون «یسعد الکلم الطیب.» بر مبنای اینکه اینا عمل صالحو بالا بفرسته. بر مبنای که عمل صالح اینا رو باید بالا بفرسته باز اینا که بالا میره این لا اله الا الله میاد تو اون مرتبه بالاتر. جفتش هم هم لا اله الا الله حسناتشو میبره بالاتر هم حسناتش لا اله الا الله رو بالاتر. رابطهی جسم و روحه دیگه. کلاس بغل. شاید دو سه جلسه در مورد رابطهی نفس و بدن بحث کردیم. فایلش هست. نسبت اینا با همدیگه چیه. نسبت ایمان و عمل صالح رابطهی نفس، رابطهی روح و جسم. مفصل اینا رو هم حاجی سبزواری گفته هم آقای حسن حسنزاده کدوم اثرشونه. مفصل بحث خیلی قشنگیه.
هم «قول لا اله الا الله ثمن الجنه.» بابا هر چیزی، هر چیز ارزشمندی ثمن میخواد. هر مثمنی، هر چیزی که اعطایی است ثمن و هزینه میخواد. حالا اینکه گفته میشه بهشت را به بها دهند، به بهانه دهند نه به بها، که خواجه عبدالله انصاری میگه: «به بهانه دهند نه به بها.» بهشت را به بهانه دهند، نه به بها. جفتش درسته. چرا؟ بهایی هم که قائل میشه خدای متعال در بها قائل شدنش دنبال بهونه میگرده ولی بها میخوام. بها یا بهانه. آدم اونجا میفهمه که اینیم که خدا به عنوان بها پذیرفته از سر بهانه است. اینو بها کرده وگرنه مثل اینکه شما میخوای مثلاً یه نفری رو سر چهارراه بهش پول بدی نمیخوایم گدا بشه. اگه پول خالی بدی دیگه جنس نمیاره، به همون گدایی اکتفا میکنه. میخوای عزتش حفظ بشه و احساس کنه کاری کرده که بهش چیزی دادی. خدا خیلی با عبدش این شکلی برخورد میکنه. «ان الله اشتری من المؤمنین اموالهم بانفسهم.» وقتی که ملک کله لله که در بستنی فرمود: «یرا مال الله.» وقتی مال مال خداست. «لله ملک السماوات و الارض.» دیگه اموالهم یعنی چی؟ بعد میگه من میخرم ازت. باید تقابل باشد دیگه. در مقابلش میشه بها. بعد هی میگه عبد من زحمت کشیدا. عبد من سحر نخوابیدا. عبد من جون دادا. عبد من خون دادا. عبد من پول دادا. قربون عبدم بشم. از پولش گذشت. پول کی؟ پول داد پول چیه؟ داد به کی اون انگیزه رو در او ایجاد کرد که این توجه ایجاد کرد که این پولو به او داده بود. کی این شوق در او ایجاد کرد؟ چین. شوق به ثمر رسوند و عمل رو ختم کرد. چین عمل رو حفظ کرد. عبد من این کار ها را کرد. بعد میگه به زحمت تو. البته در قرآن از اون ور هم داری که اگه اومدی رحمت منه ولی از این ور هم میگه: «سلام علیکم بما صبرتم.» صبر کرده و «ما صبرک الا بالله.» «فاصبر و ما صبرک الا باالله.» میگه تو صبرت رو بکن ولی صبر من بهت میدم. نمازتو بخون ولی نماز میدم به نمازت میبرم بهشت به کدوم نماز؟ به نمازی که من خوندم یا نمازی که تو توفیقشو دادی. بحث شکر هم امام سجاد در دعا عرض میکنند که: «من آخه چه جور نمازی رو شکر تو رو شکر کنم که همین شکری که بکنم خودش موجب شکر دیگری است.» تسلسل داره در شکر. نمیشه رسید به شکر. توفیق عنایت. حالا این ثمن الجنه این شکلی میشه. بهشت بها میخواد ولی در اون بها خدا در اینکه یه چیزی رو به عنوان بها بپذیره دنبال بهانه رضا است. داره تو روایت طرف هیچی نداره در محاسبات سفت و سخت. میگه: «یه روزی عبد مؤمن من رد میشد برای وضو آب میخواست و بهش آب دادی.» هیچ دخالتم تو وضوم نداشتی. وضو نگرفتی. نمازم نخوندی. آب دادی و «ادخلوا عبدی الجنه.» یه شقه خرما کردی. یه نصف خرما دادی به در خونه مؤمن یا در خونه عالم با محبت نگاه کردی. اسم اونم هست. اسم تو اسم حبیب منه. هم اسم حبیب من هم اونایی که هم نام پیامبر حیا میکنم هم نام حبیبم را عذاب کنم. رضا ولی اصلش مصطفی شرمندگی زیاده. میگه که: «خجالت نکشیدی از نام حبیب من هم نام حبیب من بودی گناه کردی.» «لا حبیبک الا ارحم اهل البیت.» پس «قول لا اله الا الله ثمن الجنه.» بها داره و بهاش هم لا اله الا الله است. ولی لا اله الا الله شعب فراوانی داره. در همون شق تمری که نصف خرما دادن مؤمن، اینم یه بروز از لا اله الا الله. اکرام مؤمن تکرار مؤمن معاً به توحید برمیگرده. معمولاً به خدا نسبت داده میشه. امیر حسنات به خدا نسبت «ان الحسنات یذهبن السیئات.» چون نور و حقیقت نور کیه؟ «الله نور السّموات.» نکات مهم توجه نداشته. این شقه تمر هم نور. نور کیه؟ خداست. اینم توحیده. این شقه طعم هم جلوه توحید است. حالا کاری که خدا کردهها.
غذای عجیب. آقا، یکی از نقاط، یکی از منازل شگفتانگیز قیامت اون صحنهای است که این پرده از حجاب کنار میره. تا تو بهشت، بهشت برزخی. به خودمون استناد میدیم. نماز شب خوندم، صدقه دادم، اینطور کردم. در صحنه قیامت که فنا اونجا وقتی پرده کنار میره و میبینی که انتساب. «لمن الملك اليوم لله الواحد القهار.» تو اون منزل وقتی این حقیقت جلوه میکنه. اون وقت آدم در این شرمندگی میمونه که باید چیکار بکنه که تمام این چیزهایی که به عنوان ثواب به من داده شده. عنایت و بهشت و اینها خودش در من ایجاد کرد. خودش هم از من پذیرفت. جزا داد. خیلی شورانگیز از اون طرفش هم عذابش خیلی. چه با همچین کسی که با من اینطور کرد. نه. نکرد دیگه. آخرش که حساب کتاب تموم شد حس شرمندگی، شرمندگی را ازم بگیرم. اون با کرم خودش آخر از شرمندگی در میاره. بنده به این حالتم نرسه. کشور خواه ناخواه شکل میگیره برای اینکه برهم میخورد. یه جوری. بله. اونا به نحو دیگری تو مرتبه دیگری. مرتبهی دیگر. وگرنه این حالتی که انسان با همچین با معدن رحمت وقتی مواجه میشه. خود خود رحمت او چه کرده. من چه کردم. مثل اینکه مثلاً فیلم منو منتشر کن. من یه وقتی یه مثال به ذهنم میرسید. تازه مثال خیلی دوری. بچههای کوچیک تا وقتی کوچیکن ریش بابا رو میگیره میزنه، لگد میزنه، فحش میده. مادره میخواد پوشکش رو عوض کنه ادرار میکنه رو مادره. بعد وسط کثافت کاری پا میشه میدوئه خونه رو به لجن میکشه. بعد مادر باز محبت میگیره. بوسش میکنه، میخنده تو صورتش. که یه پوشک میخواد پاش بکنه. شما اگه اینو فیلم بگیری مثلاً ۱۰ سال بعد به این بچه نشون بدی، این میگه آقا منو بکش ولی این فیلمو پاک کن. همچین کسی من با همچین کسی همچین کارایی کردم. وقتی اون حد از عقل. آره، اونجا وقتی ادراک انسان فعال میشه. «یوم یجعل الوداء نشیا.» بچهها اونجا پیرمرد. میفهمه چی به چقدر الان آدم به همچین کسی که انقدر بهت محبت کرده مادره اینجوری لگد زدی، مشت کوبیدی سر. اصلاً آدم به حال ما هرچه بکنیم این عقبان که پاک نمیشه که. ما بالاخره این بودیم در برابر خدا. من ندیدم مولای کریمی که اصبر علی عبد لعین انقدر تا کنه با یه عبد لعیم. بعد میگه تو منو صدا میزنی. «انی توهم صدا میزنی تو دنبالم راه میافتی. من بیمحلی میکنم. بعد میرم یه جایی سرم به سنگ میخوره. باز قبل اینکه صدات بزنم میخرم، بغلم میکنی.» میگه تو میدونی من جز من کسیو ندار ی؟ چی اون تعبیر خیلی تعبیر عجیب آیتالله سردار. افتتاح ابوحمزه است. انگار تو به من بدهکاری. بدهکاریم من به تو محتاجم. بدهکاری. خیلی عجیب. اون یکی هست که انگار تو از من خجالت میکشی. اینم خیلی تعبیر مشتاق بیت حافظه. میگه: «سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه سود؟ یا چه سود یا چه شد؟ ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق.» اثر اشتیاق فلسفه خلقت تو این بیت فهمیده میشود. بعد حالا تو فلسفه بحث داریم که آقا وجود عالی مستغنی است از وجود دانیه و اصلاً توجه نداره بدانیه وقتی یه چیزی عالی شد. اصلا قاعدش به اینه که عالی به دانی توجه نداره. مستقیم توجه فرع نیاز خب این چه جوره که خلق کرده. اینجورم خلق کرده همچین موجود ضعیفی که از همه موجودات ضعیفتره انسان. دایره فقرش از همه بیشتر قشنگه. جمادات حوزه نیازشون خیلی کمه. نباتات به جمادات نیاز. حیوانات به نباتات و جمادات نیاز. انسان به همه اینا نیاز. وجودی ما بالاتر مادی استقلال داشته باشه از غیر. چون مادیه هی فرقش به دیگران. بعد به همچین موجود فقیری انقدر ناز اینو کشیده کرم و یارم ثمن بها میخره. اینم ژتونی که تو به من دادی. یه جوری حرف از عقوبات گناه با من نزدی انگار دیگه روت نشد به من بگی من گناه کردم.
«ما من الکلام کلمه احب الی الله عزوجل من قول لا اله الا الله.» هیچ کلامی برای خدا محبوبتر از کلمه لا اله الا الله. کلمه محبوب خداست. اونجا بحث حبش اشاره میکنیم. باز خودش یک بحث دیگه است که چرا لا اله الا الله محبوب خداست. توحید محبوب. تمام این چیزا رو که آدم میخونه با اون صحبتهای مثلاً امثال عامری این ایجاد میشه که ما هم داریم همون حرفو میزنیم. فقط اون حرفاش جهتگیری چه جوریه که جسارت تست شرمندگی نداره. قضیه همه اونایی که اون میگه درسته بلکه بالاتر از اون بنر. به کرات گفتم. گفتم: «بنده این رحمتی که آقا میری میگه به بیش از این قائلم.» تفاوت در اینه که او برای انسان شأن و حق قائل میشه در مغفرت. باید بدیم. آدمم مخلوقتم. اینجا حق و شأنی قائل نیست. رحمت او رو بیش از اینها میدونه که به غیر اهل با فضل میبخشه. امید مغفرت او تابع فضل نیست. به خودش نگاه میکنه در بخشش. این خیلی مهمه. این شأنیت برای کیست؟ شأنیت برای اوست در تفضل یا برای منه. استقلالی برای ما داره قائل میشه. یه وجودی برای ما داره به صورت منحاز در برابر خدا. این شرکه. اگرنه رحمت خیلی بیشتر از اون چیزیه که او میگوید. یه جوریه که گفتن ابلیس طمع میکنه در جنت الهی در قیامت خیلی ویژه باشه. ابلیس. رضا فرمود که: «و رحمت.» آقای وحید در درس میفرمود: «این رحمت مال مصدر نیست.» تای وحدته. در تفسیر یاسین ایشون رسم میکرد تای رحمت، تای وحدت. یک جلوه رحم. او به همه ما یجمعون خلایق میکرد. بعد گفته: «ارحم تورهم.» تو یک سر سوزن جای رحمت نشون داده باشی. مادر رحمت. جنت تحت اقدام امهات. ربطش اینه. از مادر رحمت میجوشه. لذا مادرا که فرض اولیه و دیفالت بهشتی هستند مگر دیگه چی باشه که خارج بشه از این جایگاه. به مادر بودنش. به اینکه مظهر رحمته. مزار رحمت. بهشت. بهشت مفت!
فرمود: «که هیچ عبدی نیست که بگه لا اله الا الله یمد بها صوته، صداشو بکشه. فیفرق وقتی تمام میشه الا تناثرت ذنوب کلها متلاشا.» تمام گناههاش میپاشه. بکش: «لا اله الا الله.» حالا چه سروری در این کشیدنه و اون فروریختن گناهان. میریزه زیر پاش. «کما یتساقط ورق الشجر تحتها.» همونجور که برگ درخت، برگ درخت میریزه زیر درخت. برگ درخت وقتی ضربه به ریشه وارد میشه، به بدنه وارد میشه، برگا میریزه. برگهای سست خفاییه دیگه. نگفتم اینجا براتون. میگه هیچ شدتی نداره توی حروفش. مثل خود اوست دیگه. «لطیف الخبیر.» و صلی الله علی سیدنا محمد.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سوم
توحید صدوق
جلسه چهارم
توحید صدوق
جلسه پنجم
توحید صدوق
جلسه ششم
توحید صدوق
جلسه هفتم
توحید صدوق
جلسه نهم
توحید صدوق
جلسه دهم
توحید صدوق
جلسه یازدهم
توحید صدوق
جلسه دوازدهم
توحید صدوق
جلسه سیزدهم
توحید صدوق
در حال بارگذاری نظرات...