توحید صدوق

جلسه هفتم

توحید صدوق . 1401/12/03
00:44:25
26

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی القاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و آلهم الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
حدیث پنجم، حالا کمی سرعت بحث را بیشتر کنیم، ان‌شاءالله بتوانیم باب اول را تمام کنیم که از جلسه بعد وارد مباحث بعدی بشویم. روایت سنگینی است و روایت شاید یکی دو جلسه وقت از ما بگیرد. در ادامه از حضرت می‌فرمایند، در روایت بعدی، «عن ابی بصیر قال رسول الله: مَن ماتَ وَلا یُشرِک بِاللهِ شَیئًا أَحسَنَ أَو عَصا دَخَلَ الجَنَّةَ». کسی که بمیرد در حالی که شریکی برای خدا نگرفته است، چه احسان کند چه اسائه کند وارد بهشت می‌شود. «شیئًا» مفید عموم است؛ نه در ذات الهی، نه در صفات الهی، نه در افعال الهی شریکی برای خدای متعال نگیرد. معتقد باشد که ذاتی جز او و وجود حقیقی جز او نیست و هیچ‌کسی مالک ضرر و نفع نیست.
این می‌شود موجب دخول به بهشت. بهشت همیشه «کن مع الله»، در جایی که انسان احساس می‌کند حضور الهی ... این هم مراتب دارد. نعمت الهی را احساس می‌کند، رحمت الهی را احساس می‌کند، کمالات الهی را احساس می‌کند. به چه حدی است این احساس؟ به چه نحوی است این احساس؟ این احساس مقابلش چقدر است؟ یعنی چقدر این احساس او را فارغ می‌کند از غیر، که آن شراب بهشتی همین است؛ دیگر سکرآور است. از غیر او را فارغ می‌کند.
در خود بهشت هم یک وقت‌هایی اینها شراب دارند. حالا بعضی‌ها شراب‌هایشان خیلی خالص است. «مقربین» که از «تسنیم» از آن بالا بالاها ... ابری قاطی دارد برای افراد «مزاجهم من تسنیم» قاطی دارد، از آن هم تازه بعضی وقت‌ها کافور، یک وقت‌هایی هم سلسبیل، زنجبیل. مرحوم مصلفوی در تحقیق کتاب لغت، این کتاب سنگ تمام گذاشته است. در بحث‌های عرفانی در مورد این‌ها، در ذیل کلمه «نهر» نگاه کنید ایشان چکار کرده است. انهار مختلف را آورده و تحلیل اینکه هر کدام از این‌ها که «من خمر لذة للشاربین» و چرا؟ هر کدامش به چه نحوی است.
اولش خدمتتان عرض کنم که شیر می‌دهند، مثلاً بعدها کمی عسل قاطیش می‌شود. اینها مراتب چشمه‌های بهشتی و تنعمات مبتدئین، در سلوک مثل بچه‌کوچولو، یکمی قوی‌تر می‌شود، عسل هم قاطیش می‌کنند تا برسد به آن دیگر، آن شراب خالص صد درصدی که دیگر خود همین هم که اهل شراب و اینها، بالاخره مراتب دارد. دیگر، اول شراب‌هایی که قاطی دارد، بعدش شراب خالص. مست می‌کند دیگر. مستی‌اش از جنس مستی دنیایی بیخودی و بی‌جهتی است. آن هم بیخود، بیخود اینجا از این خودی که مباشر با این امور دنیایی و امور عقلانی و اینهاست، از این خود فارغ می‌شود، تنزل می‌کند از این. بهشتی صعود می‌کند از این. دو جور فراغت از خود و دو جور فارغ شدن از ادراکات جزئی و وهمی و شخصی و این‌ها داریم.
آره، هست دیگر. آنجا هم بالاخره خودش است و خانه‌اش است و رفیقاش و اهل و عیال و همسر. وهم به این معنا، به معنای دنیایی و به معنای عرفانی. چون عرفان وهمی به معنای توهم، وهم به معنای فلسفی با تجرد وهمی داریم دیگر. حیوانات هم تجرد وهمی دارند. حیوانات هم برزخ دارند، حیوانات هم در بهشت هستند، در جهنم هستند. آن‌ها هم ادراکات دارند. همین‌جا هم ادراکات دارند. می‌فهمند شما محبت می‌کنی، گربه می‌فهمد محبت، می‌ترسانی می‌فهمد. ادراکات وهمی، تجرد وهمی. چرا اختلاف البته بین مشایی‌ها و صدرایی‌ها. عرض کنم خدمت شما که آنجا هم دارد، ادراکاتش را. باغ من و خانه من و میوه‌های باغ من و فلان. حالا بستگی دارد به مرتبه‌اش، از این چشمه که بهش رسیده چقدر خالص باشد. از همان چشمه می‌خورد. «ففجرناها تفجیرا» که در سوره انسان است. از همان چشمه‌ای که در باغش است، چشمه‌ای که متفرع بر وجودش است، تفجیر. خودش چشمه را تفجیر می‌کند. اراده می‌کند، چشمه می‌جوشد. ولی خب اراده باید در مرتبه وجودی او باشد.
اگر به درجات عالی خلوص رسیده، مراتب عالی لا اله الا الله، آن شرابش «شراباً طهوراً، فسقاهم ربهم شراباً طهوراً» که فرمود، «یُنَزِّهُهُم عَن غَیرِ اللهِ». از مدیر فنای مطلق است، از همه‌چیز فارغ. ولی مبتدئین و اینها، «مومن پاک» همین است که تو حرم امام رضا مثلاً یک آدم یک حالی، کربلا و تو حرم اعتکاف بزند، یا در ماه رمضان، شب‌های قدر، یک حال خوشی پیدا می‌کند، منبر مثلاً چیزی می‌خواند، می‌شنود، حالت خوبی پیدا می‌کند، سبک شده، اصلاً جنسش عوض شده، مثلاً لطافت پیدا کرده. اینها شراب است دیگر. حالا میزان خلوصش فرق می‌کند. آن افراد هم خود مراتبشان با همدیگر فرق می‌کند. پس این فرمود که، «أَحسَنَ أَو عَصا دَخَلَ الجَنَّةَ». آنجا به این «کُن مَعَ اللهِ» می‌رسد.
حالا آیا می‌رسد به آن فنای کلیه یا نه؟ بالاتر از این پایین‌ترها، بالاخره قاطی‌پاتی بوده دیگر. «خَلَطُوا عَمَلاً صالِحًا و آخرَ سَیِّئًا». قاطی‌پاتی. بالاخره نوعاً مومنین این‌جوری‌اند دیگر. بهشتی‌ها قالبشون همین است دیگر. حالا طاعاتی هم دارد، زیارت امام رضا هم دارد، کربلا هم می‌رود، این ور هم چشم‌چرانی هم دارد. تو بعضی از این پیج‌ها نگاه می‌کنی جالب است دیگر. مثلاً طرف موسم اربعین که می‌شود، عکس‌هاش با این شال‌های عراقی و فلان و با چایی عراقی و قهوه و اینها، دارد می‌رود. موسم عید نوروز که می‌شود، با شلوارک پاتایا و لب ساحل. بنا به فصل خلاصه سیار دور. ماه رمضان می‌شود شب‌های قدر و عکس با قرآن و فلان و هی دوره به دوره شرایط. «کُلَّ یَومٍ هُوَ فِی شَأنٍ».
پس اینجا هم آقا ممکن است افعال قبیحه انجام داده باشد یا صفات ذمیمه. مثلاً خدایی نکرده. روایت حضرت فرمودند که، کار خوب کرده باشی یا بد کرده باشی، مشرک نباشی، می‌رود بهشت. توحید حقیقی که اصلاً جمع نمی‌شود با این عصا، این توحید مراتب پایین‌تر. بالاخره خدا را قبول دارد، تا یک حدی هم شئون ربوبیت در زندگی او راه پیدا کرده است. نماز هم می‌خواند، امام حسین هم قبول دارد، کربلا می‌رود ولی بالاخره اسائه هم دارد دیگر. آنقدر چیزهای ناجور هم هست در ماها بالاخره. با اینها بخواهند یقه ما را بگیرند، هیچ‌کس بهشت نمی‌رود. ولی با فضلش خدا بالاخره با همه صفات. حالا این هم تطهیرش به چه نحوی است؟ در بهشت تطهیرش می‌کنند؟ در جهنم تطهیر می‌کنند؟ اینها دیگر بحث خودش را دارد.
به هر حال که حالا اینجا مرحوم قاضی سعید گفته که محتمل است که او را عقوبت کنند به حرارت نار، اولاً که این سیئاتش پاک بشود بعد وارد بهشت بشود، یا محتمل عدم عقوبت به سبب مغفرت. چون فرموده «انَّ اللهَ لایَغفِرُ اَن یُشرَکَ بِهِ وَ یَغفِرُ ما دُونَ ذَلِکَ لِمَن یَشاءُ». خیلی این آیه، آیه بسیار بشارت‌دهنده‌ای است. درجه رجا این آیه بسیار بالاست. فرمود تو مشرک نباشی، همه را می‌بخشم. مادون شرک را می‌بخشد. مادون شرک را به استغفار می‌بخشد. اگر بحث استغفار باشد که خود شرک هم... استغفار نباشد، مادون شرک را. به تناسب حکم و موضوع، آن شرک خاص است دیگر، نه «شرک لظلم عظیم». و گرنه بشارات این هم از حدیث ششم از ابی بصیر از امام صادق علیه السلام.
دانه دانه مراتب افراد فرق می‌کند. آنجا هم کمترین کاری را که اصلاً به حساب نمی‌آورد، مثل پهن کردن رختخواب و اینها، یک جوری ازم خریدند که تمام هستی انگار مال من است. این‌جوری هم هست دیگر. آن هم گفت، گفتش که من چون فکر می‌کردم اوضاعم خیلی خوب است، خدا خواست حالم را بگیرد. اصل طرح این بحث بر این بود که آمد گفت آقا صدیقه در قیامت مردم را ترسانده است. من آمدم بگویم حسابرسی این شکلی نیست که این‌جور مو را از ماست می‌کشند. مراتب دیگری است. وگرنه در مورد خود انبیا هم ما روایت عجیب و غریبی داریم. غفرانی که بخواهد کسی را بهشتی کند. مراتب بهشت، کجای بهشت؟ همین الان داشتیم کلاس قبلی تو فقه، روایت را می‌خواندیم که فرمود «الْمَوتورُ أَهْلَهُ و مالَهُ مَن أَضاعَ صَلَاةَ العَصرِ». فرمود بی‌کس و کار آنی است که نماز عصر را تضییع می‌کند. راوی می‌گوید پرسیدم که آقا چه ربطی به بی‌کس و کاری دارد تضییع نماز؟ فرمود در بهشت نه اهل دارد نه مال دارد. آنی که نماز عصرش را آنقدر عقب انداخته که دیگر آفتاب داشته غروب می‌کرده. تو بهشت اهل و مال ندارد. موتور در بهشت است، بی‌کس و کار بهشتی. بعد نماز عصرش را دم تیغ خوانده است. پس در خود بهشت هم فرق می‌کند. شما در بهشت هم ممکن است کسی در بهشت بشود توی کهریزک بهشت. بیست سالی یک بار یکی باید بهش سر بزند. آنجا هم مراتب رحمت.
شهید را دیده بودند. اوضاع شما چطور است؟ گفت که بعضی از شهدا مثلاً حالا یا مومنین اموات، بعضی‌ها سال به سال مشرف می‌شوند خدمت امام حسین علیه السلام، بعضی‌ها ماه به ماه، بعضی‌ها هفته به هفته. در مورد امام خمینی گفته، ایشان که دائم در محضر است. پس بهشت هم خودش آقا مراتب دارد، فضائل و درجات و اینها. یک تجربه نزدیک به مرگ نمی‌شود، یک رویایی است. یک کتاب خوبی دارد مرحوم آقای ری‌شهری، «بر بال خاطرات» اگر اشتباه نکنم. کتاب آخر عمر ایشان چند ماه پیش به دستم رسید. خیلی به وجد آمدم. کتاب را خواندم. چهار پنج تجربه نزدیک به مرگ توش دارد، و بقیه‌اش هم دیگر همین رویاهای صادقه و یا عنایات و کرامات اهل بیت و چیزهای خیلی جالبی. سیصد صفحه در آن کتاب، خیلی مطالب زیبایی. نشان می‌دهد آدم دقیقی بوده، خیلی مستندنگار بوده. یک چیزی که آنجا نقل می‌کند که البته این فیلمش هم هست در اینترنت. فرزند یک شهیدی خواستگاری می‌رود و بعد دختر بهش نمی‌دهند و می‌فهمد. دختره می‌فهمد که این بابا ندارد و آن می‌گوید من خودم چون با یتیمی بزرگ شدم و اینها، این‌جوری یادم هست چی بوده داستان. می‌خواستم پدرشوهری داشته باشم که جای خالی بابام را پر کند و تو بابا نداری و خلاصه من با تو ازدواج نمی‌کنم. یک همچین داستانی. خیلی معروف است، ایشان هم حالا مستند آورده است.
آنجا می‌آید خانه و این پسر شهید خیلی عصبانی می‌شود. عکس شهید را پرت می‌کند، چکار می‌کند. به باباش خیلی می‌توپد. دلش، خلاصه می‌گوید که خیلی به عکس باباش. تو برای چی من را تنها گذاشتی رفتی فلان اینها. ببین من این‌جوریم، یک زن به من نمی‌دهند، با یتیمی بزرگ شدم از بچگی شیرخواره بودم. هی بد، بد، بد. خیلی داد و بیداد می‌کند، عکس، خوابش می‌برد – فیلمش هست خود این گفته این بنده‌خدا جلوی دوربین هم هست که خاطرات تعریف می‌کند در اینترنت – یادم رفت، سردار... سردار سُل. او یک غذای دیگری. پدرش می‌رود به خواب اینجا واست می‌فرستم و اینها. آن چیزه می‌گوید من حضور پیدا می‌کنم. سردار سلیمانی یک قصه دیگری. اینجا خواب می‌بیند شهدا همان لحظه که چیز می‌شود، می‌گوید دیدم که این شهدا جمع‌اند و امام خمینی تشریف آورد. شهدا انگار محو شدند در امام خمینی. وقتی امام خمینی را دید، «انقدر داد و بیداد می‌کردی؟». خودش گفت که این‌جور وقت‌ها کار داری من را صدا بزن. متکفل امور فرزندان شهدا منم. چون اینها به امر من رفتند. رئیس بنیاد شهید آن طرف امام و شما فرزندان منید. کار دارید به من بگو. شهید می‌گوید این‌جور مات امام بود. این تعبیرش مهم بود. می‌گوید شهید به من گفتش که ایشان هم‌رتبه ما نیست‌ها، به خاطر تو آمده. ایشان ساکن عرش است، تنزل داده خود را به خاطر تو. آمده هم‌رتبه شهدا شده اینجا که این با تو گفتگو کند. می‌گوید امام یک نگاهی کرد به شهید فلانی، گفت دخترت را بده به این. آنجا اسم آن شهید هم می‌گوید. حالا یادم رفت. نشان داد دم حرم حضرت عبدالعظیم، کوچه فلان، خانه فلان. گفت همه را دیدم. دیدم دخترش هم فلانی است. بیدار شدم به مادرم گفتم، آدرس تو ذهنمه. پاشو بریم.
اینها همه مصداق انقطاع است. خلاصه می‌گوید آقا رفتیم و خانه را تا دیدم گفتم همان خانه است و درباز. بعد در زدیم. دیدیم که آب و جارو کرده‌اند، منتظرم. خود شهید، پدر دختر، همان لحظه که امام گفته، آن هم آمده تو خواب همسرش. گفتی یک پسری با این مشخصات فردا می‌آید. دکترای نمی‌دانم فلان جاست. دانشجوی آنجاست. آن هم فرزند شهید فلانی است. تا آمد، نه نمی‌گویم. حال شخصی شنیدیم که آدم منقطع بشود، بهش چیز می‌دهند. می‌گوید می‌دهد دیگر. منقطع شدم. انقطاع واقعی است، واقعاً می‌برد از همه. فقط باید صبر کرد. تجربیات عجیب و غریبی دارم از حالات این شکلی که شاید یکی دو بار همین سال‌های اخیر می‌خواستم ول کنم حوزه را، بروم. آنقدر توی مصیبت‌ها... می‌خواستم همین سال نود و هشت، عرض کنم خدمت شما که آنقدر توی ابتلائات و مصائب و اینها که گفتم اصلاً لباس در می‌آورم از طلبگی هم در می‌آیم، می‌روم یک جای کارمند. آنقدر که حجم مصائب و مشکلات از زمین و زمان می‌بارد. دیگر آدم فراوان از مشکلات اقتصادی و خانوادگی و همه‌چیز. همه دیگر کامل کندی. نه با آن هوس و طمع و ادا و اینها. واقعاً دیگر کندی. دیگر واقعاً هیچی نمانده دیگر. گفت «راه آنجا آغاز می‌شود که تو تمام می‌شوی». گفت که حضرت فرمود که «عِندَهُ عِندَ فَناءِ صَبرٍ یَتْلُ فَرَجُ». امام صادق فرمود. فرمود صبر وقتی تمام می‌شود، آنجا آستانه فرج الهی است. دیگر صبرم تموم شد. نه، واقعاً تموم می‌شود. واقعاً دوست نداری که کنده بشوی، ولی دیگر نمی‌توانی. دیگر جانی نمانده از تو که بخواهی بمانی. دیگر پایی نمانده که بخواهی بایستی. قاعده الهی چون لطف اوست. برای اینکه همه، اگر بخواهد بالاتر بدهد، این چون خدای متعال جوری بهت می‌دهد که او تو را مشرک نکند. همه فرع بر توحید است. عطیه او جوری است که این عنایت تو را موحد کند، نه اینکه مشرک. شکلاتی هم بهش می‌دهند که نرود. اگر دیگر خیلی طرف دیگر بیرونی است. ولی اگر اندرون بیاید. آره. فرمود که اگر در بزنی... امیرالمومنین در نهج‌البلاغه چیست؟ تعبیر حضرت فرمود که «مَنْ دَقَّ الْبَابَ». از پیغمبر گفت:
«پیغمبر که چون کوبیدی عاقبت زان در برون آید سری
مَنْ طَلَبَ شَیئًا وَجَدَهُ اَوْ بَعْضَهُ»
(هر کسی چیزی را طلب کند، یا آن را می‌یابد یا جزئی از آن را.)
ناله ناله او بعضه. نیل به طلب و جدیت و آنجا هم خدا می‌خواهد جدیت. آره خلاصه یک جا، یکهو ورق برمی‌گردد. یکهو از صفر می‌بینی صد. عوض نشد. همه‌چیز همین‌جا بود. «اِستَلِّم قَرَعَ البَابِ». آره حالا خاطرات زیاد است در این زمینه. اگر بخواهم از مسائل شخصی عرض بکنم، یکهو ورق چطور برمی‌گردد. غرض اینکه حالا خیلی چیز نیست. حالا ممکن است شما فکر بکنید که مثلاً من چون آدم خوبی بودم، به فضیلت و عنایت خداست. از باب اینکه توهم ایجاد نشود، نگویم بهتر است. قاعده‌اش همین است دیگر. حالا اصلش این است که خدای متعال آره. ما هيچ جلد کتاب نوشتیم. خیلی سال پیش چاپ که یعنی یکی از علما بانی شد. گفت آقا این را بردارید کتاب بکنید، من پولش را می‌دهم. کتاب همانی که انتشاراتش حاضر نشد این را در خود فروشگاهش بیاورد، کتاب را بفروشد. گفتند خودت کتاب بخر، برو هر کس می‌توانی بفروش. تعدادی خریدیم و آمدیم بفروشیم و حالا خیلی خاطرات تو این زمینه‌ها. این یک نمونه‌اش است، فقط کوچکش. بحث‌های تبلیغی و اینها بود. دوره بوی سه‌جلدی بود. بعد باز یک جلدیه‌اش بود. دو جلد اولش را انتشارات قبول کرد چاپ کند. جلد سومش را حتی دیگر قبول نکرد چاپ کند. دو جلد اولش را حاضر نشد بفروشد. خدمت شما عرض کنم که ما یک تعدادی خریدیم. یک خاطره یادم نمی‌رود. همین مشکات. یکی از خاطراتی که به دلم مانده، هنوز همین است. سال نود و پنج یادم نیست بچه‌های کدام دوره بودند. عرض کنم خدمت شما که در یکی از این دوره‌ها یکی از اساتید با هم آمده بودیم مشکات. گفتش که آقا این کتاب را بیاور. حالا من به طلبه معرفی کنم، به دردشان می‌خورد، می‌خرند. تو کلاس کسی نخرید. یک نفر هم از سر ترحم مثلاً که دلش نسوزد از ما خرید. کتاب، کتاب دست طلب‌ها برگشت. گفت کسب و کار چطور بود؟ فروش داشتی؟ اصلاً یک جوری من دلم در آن لحظه شکست، از این همه حقارتی که مثلاً کتابی که چقدر وقت گذاشتی نوشتی، کسی در فروشگاهش نرفتی دستت با چه بدبختی آوردی به طلبه‌ای که مثلاً... گذشت و گذشت رسید به یک کتاب دیگر که خیلی برایش زحمت کشیدیم. چهار تا انتشارات ما را سرکار گذاشت. گفتند که اول گفتند بده ما چاپ می‌کنیم و ما جمع کردیم و دادیم و گفتند چاپ نمی‌کنیم و دادیم بعدی و آن هم خواند و یادم نمی‌رود این صحنه. حالا مفصل بخواهم برایتان. انتشارات حرم امام رضا بهش گفتند بدهید بهش. تماس گرفتیم. گفتم خوب خوشحال شدم. گفت که آدرس را می‌شود لطف کنید؟ گفتم برای چی؟ گفت کتاب می‌خواهی مرجوع کنیم بهتان و همین‌جور سه چهار تا این‌جوری شد و دیگر خلاصه بنده کلاً کنده شدم. بعد این چنتا کتابی که نوشتم عهد کردم که دیگر تا آخر عمرم نمی‌نویسم. بیا حالا. بگذریم. قضایا پیش آمد و اینها. همان انتشارات اول. نمی‌توانم بگویم کجا بودی چی بوده. خیلی آمدند با محبت و اینها. آقا بده و این‌جوری‌اش می‌کنیم. چاپ هم شدند. آره. چنتا چاپ. حالا یک کتاب الان این‌جوری شده که حالا بامزگی‌اش این است که آن حالا اتفاقاتی افتاد یعنی حالا مفصل بود. این انقطاع، امتداد داشت. خیلی ماجراها داشت. یک جوری شده که همان انتشارات مهم هی هر از گاهی زنگ می‌زند. می‌گوید آقا ما هر کدام از آثار به هر نحوی که بگیم از سخنرانیات می‌دهیم پیاده می‌کنند. خودمان پیاده. یک جوری کنده شدم دیگر. واقعاً کنده شدم. بدم آمد از کتاب نوشتن و کتاب چاپ کردن. همه‌چیز. به یک حسی رسیدم. از آن موقع درش باز شد. حالا هرجایی بخواهیم. التماس یکی از انتشارات فراوان ابراهیم هادی گیر داده. آقا بیا فلان را چاپ کنیم. آن یکی زنگ می‌زند آقا بده فلانی چاپ کن. آقا این یکی را نمی‌خواهی. کتاب از افرادی که زنگ می‌زنند ما اینها را خودمان پیاده می‌کنیم، خودمان می‌بریم چاپ می‌کنیم. پولش را می‌دهیم. آقا ما ترجمه می‌کنیم. نمی‌دانم انگلیسی ترجمه می‌کنیم، روسی ترجمه می‌کنیم. کلاً کنده شدم. یعنی بوسیدم گذاشتم کنار. برای همیشه درش باز شد. آیا عمادی می‌گفتش که ما این کتاب سلام بر ابراهیم! ایشان گفتش که هجده تا انتشارات بردم. هجده. آن خیلی همت. مال آن است. مال ما بچه‌سوسول بودیم. ایشان گفت که هجده تا انتشارات بردم. می‌گفت که با تحقیر می‌گفتند این چیست؟ برای چی آوردی؟ این کتاب اصلاً ارزش ندارد که رو شد این را برداری چاپ کنی. با آن چیزی که ما دیده بودیم فرق می‌کند. ایشان گفتش که من با خودم (پسرش، پسر ایشان) گفت که بابام گفتش که آقا من نمی‌خواهم کتاب جایی چاپ بشود. من می‌خواهم که همین محله آهنگ هفده شهریور بدانند یک ابراهیم هادی تو این محل بوده. بچه‌ها محله‌اش بشناسندش. خانم آقای عمادی می‌رود طلا می‌فروشد. در همین حد چاپ بشود که بچه‌های محل بشناسند ابراهیم هادی را که هیچ‌کس نمی‌شناخته. ابراهیم هادی که وقتی شهید شد برایش مجلس ختم نگرفتند. الان نمی‌دانم پنجاه نقطه کشور فقط برای جشن تولد می‌گیرند و این کتاب، کتابی است که PDFاش تو فضای مجازی. از کتاب صوتی‌اش هم هست. باز هنوز که هنوز است پرفروش‌ترین کتاب است. یک داستان دیگری. یک نمونه است. یک نمونه از آن انقطاع که آدم وقتی که کنده می‌شود، واقعاً انگیزه‌ات چیست؟ دنبال چی می‌گردی؟ انگیزه‌ات واقعاً شهید است؟ به دنبال اسم و رسم و دفتر و دستک و پول و فلان. الان دیگر پولی است که دارد. پسر ایشان گفت هر وقت بابای حمایت اقتصادی از یک مجموعه... خدا رحمتش کند یکی دو سالی از دنیا... مادربزرگم یک کاری می‌کرد، می‌گفت من می‌دانستم که بعدش اینجا ما دردسر داریم. می‌گفتش که پدر من در می‌آمد برای اینکه یکهو از صد جا زنگ می‌زدند. آقا هزار تا فلان کتاب بده. دو هزار تا فلان. بسته‌بندی می‌کردم. گفتم باز بابای خلاصه این‌جوری آدم می‌بیند که اینهایی که فکر می‌کند با این محاسبات می‌خواهد بهش برسد، خدای متعال بهش می‌فهماند که خدا ابا دارد که «من حیث لا یحتسب» به بنده‌اش روزی بدهد. کسب و کار تو این زمینه‌ها اگر بخواهم برایتان بگویم. خاطرات شخصی بخواهم بگویم قدیم از همین چیزهایی که مثلاً در دو هفته پیش رقم خورده، چیزهای عجیب و غریبی است. یعنی یک چیزهایی بنده خودم در زندگی خودم دیدم که گاهی به شوخی مثلاً می‌گویم اگر هر کسی در وجود امام زمان شک داشته باشد من نمی‌توانم شک کنم. نه اینکه بدم می‌آید. نمی‌توانم شک کنم. برای اینکه خودم دیدم از این اداره امور طلبه. از عجایبی که در این نمی‌شود شک کرد یک بخشش همین است. حالا می‌گویم ممکن است یک سر سوزن تو ذهنتان بیاید که این شاید مثلاً فضیلتی در این شخص بشود. نه، این اصلاً می‌خواهم بگویم با فضیلتی که در این شخص هست، عظمت عنایت دارد به شما که از بنده بهترید که قطعاً عنایت بیشتر است. غرض اینکه گاهی آدم نگاهش به این پنجره است. هی هر دو ساعت یک بار می‌آید از اینجا نان برمی‌دارد. خدا می‌بیند که این مثل که باورش شده پنجره بهش نان می‌دهد. پنجره‌ات را می‌بندد. پنجره را می‌بندد. می‌گوید من ساعت دو نانت را می‌دهم. آخه این پنجره که بسته است. آن در هم که قفل است. این کانال کولر هم که از توش نان نمی‌افتد. از کجا می‌خواهد بدهد؟ هر سری یک جايی از زمین را دست می‌زنی می‌بینی یک پولی، یک نانی از زیر موکت دارد می‌آید. قضیه حضرت مریم است دیگر. در محراب نشسته، پا نشده برود غذا. می‌فرماید که خدای متعال «أهلُ التَقوی و أهلُ المَغفِرَةِ». فرمود «أنا أهلٌ مَن أن أُتَّقى». خدای متعال فرموده من اهلم که به من تقوا ورزیده شده و «لا يُشرِك بي عبدي شيئاً». عرض کردم مبنای رابطه خدا با این‌جوری تربیت خدای متعال به این است که او را این‌جور بار بیاورد که به اسباب دل نبندد. حالیش می‌کند که اسباب کارایی ندارد. گاهی که همه اسباب جور می‌شود، یکمی خیالت دارد جمع می‌شود که همه اسباب جور است. این هم باز در این زمینه خاطرات عجیب و غریب. وقتی هیچی نداری تامینت می‌کند. وقتی که همه‌چیز داری و دارد باورت می‌آید که همه‌چیزت اوکی است، همچین به یک گرفتاری‌هایی می‌اندازد که در خواب شب هم نمی‌بینی. وقتی که همه‌چیز اوکی است. بدبخت! حالیت می‌کند اسباب کارایی ندارد. دلت را به اسباب خشک نکن. آره. فکر می‌کنی مثلاً بابای پولدار، تامینت. به پشتیبانی او می‌روی جلو. می‌بینی که تامینت که نمی‌کند هیچ. آن عامل اصلی بدبختی زندگی‌ات می‌شود. آن فلانی که مثلاً ازش فرار می‌کردی که مثلاً یک وقتی پاپیچت نشود و نانی ازت ندزدد و فلان. خدا با همان می‌آید، تامینت. عجایب زندگی‌ها، چیزهایی دیده می‌شود که اصلاً باورنکردنی است. عمدتاً همان چیزهایی که آدم حساب نمی‌کند. در دستگاه الهی این شکلی قاعده بردار. قاعده‌اش به همین است که خدای متعال از بنده‌اش آنی که دوست دارد، آن حالت خضوع و خشوع و انکسار و شکستگی. هرجایی که چیزی را به حساب نمی‌آورد. می‌گوید این که ارزشی ندارد. همچین پررنگ خریده می‌شود و ثبت می‌شود و یک جوری می‌ماند که قابل فهم نیست.
کتاب اثبات مراحل اخبات. اخبات یکی از این مراحل است. اخبات آن مرحله شدیدش است. بله، در لغت‌نامه گفتند که اینها علامه طباطبایی خیلی بحث‌های قشنگی در موردش گفته. گفته که آن حیوانی که صاف می‌نشیند، پرنده می‌آید روی سرش می‌نشیند، ذره‌ای تکان نمی‌خورد. مثل چوب درخت می‌شود که پرنده آنجا آشیانه می‌کند. یک جوری سرش ثابت است و غرق توجه به چیزی. یک حیوان به یک چیزی تمرکز کرده است. یک جوری که سرش تکان نمی‌خورد، پرنده آمده روی سرش آشیانه. این را گفتند حالت مخبت. کی این را به نحوی همان فنا می‌شود. غرق توجه. یک جوری که چیزی را اصلاً به حساب نمی‌آورد. آن قضیه معروف مرحوم علی‌آقا قاضی که در مورد توحید افعالی داشت صحبت می‌کرد. در حجره نشسته بودند طلبه‌ها. یکهو دیدند صدای انفجاری آمد که همه گفتند این دیوار منفجر شد روی سرم. وسط بحث توحید افعالی. همه فرار کردند. کل اتاق خاک شد. آقای قاضی نشسته بود. رفتند و بعد چند دقیقه از باب نگرانی که نکند استاد مرده که لااقل جنازه ایشان زیر آوار نمانَد. آمدند. یکم گرد و خاک نشست. دیدند علی آقا نشسته. دیوار هم سالم است. خانه پشتی بوده که مثلاً ریخته. دوباره جمع شدند نشستند. آقای قاضی لبخندی زد. فرمود «مرحباً به موحدین افعالی». در رفتن. مرتبه خودشه دیگر. می‌گوید که خلاصه این عقلش حکم می‌کند این درست است. آره. این مال همان مرحله است که عقلی دارد و حکم می‌کند. موحدین دیگر عقلی ندارد که بخواهد حکم بکند. قابل فهم نیست. اگر قابل فهم بود که ابوذر سلمان را تکفیر نمی‌کرد که. ابوذر وقتی مواجه می‌شود می‌گوید عقل حکم می‌کند فلان. مگر تو آن مرتبه قرار بگیرد. می‌فهمد که این عقل است و این تدبیر است و این حکم کردن است و اینها اصلاً داستانش چیست. اصلاً یک چیز دیگری است. شناختش نسبت به خدا، باورش نسبت به خدا. بعضی از اینها آنقدر غرق توجه... اگر خدای متعال در قرآن نفرموده بود «کُلوا وَاشرَبوا وَلا تُسرِفوا». خدا عبادی دارد در موحدین که اگر آیه «کُلوا وَاشرَبوا» نبود، از شدت غرق بودن در توجه به خدای متعال تا آخر عمر. خدا فرمود بخور. امر ارشادی است دیگر. بابا برای ما ارشادی. برای او مولوی. توجهاتی است. اگر نبود خدا فرموده بخور نمی‌خورد. مثل موسی که چهل روز در کوه طور نه غذایی خورد و نه آبی نوشید و نه خوابید. و چون بیست سال بود بیسکویت چایی فقط می‌خوردم. من یک دفعه دکتر. صبحانه که آبگوشت اینها می‌خورد. گوشت بخورید فلان بخورید اینها هر کار کرد تعریف نشد. باز هم فقط بیسکویت چای می‌خوردم. گفته نه، این برای من کافی است. شما شنیدم حکم کردند که با شهریه‌ای که من می‌دهم فقط همین‌ها کباب بخورند. «کن». پسرشون آمد. گفتند که با شهریه‌ای که شما می‌دهید یک روز یک نصف کباب. شاید ایشان وقتی که مثلاً آقا پانزده هزار تومان شهریه می‌داد پانصد تومان. یعنی حضرت... معنویات، احتیاطات عجیب و غریبی داشت. خیلی عجیب و غریب بودند در این مسائل. احتیاطات عجیب و غریب. به هر حال بعضی دفاتر رساله چاپ می‌کردند به خلاصه مردمی که می‌آمدند عیادت، سالمندان. عکس می‌دادند. چون رساله هم گفته بود که اگر می‌خواهید چاپ کنیم شما به تشخیص رسیدید که رساله چاپ کنم، شما به تشخیص رسیدید آیت الله العظمی. رو دیگر راه نمی‌دهم. آیت الله از طرف خودتان. من اجازه ندادم. من می‌گویم الع. به هر حال اینها عجایبی است در این شخصیت. دیگر آقا اینها این لطافت‌ها و این دقت... خدا رحمتشان کند. خوب این می‌شود آقا «لایشرک بي عبدی شیئا». این تقوا هم پس مرتبه اصلی‌اش توحید محض. همه این فضائلی که گفته شده. مرتبه عالی و تأویل می‌شود مرتبه توحید محض. تا به آن توحید محض نرسد، هیچ‌کدام از این عبارات در محل خودش واقع نمی‌شود. نه عبادت عبادت است. نه تقوا تقواست. نه صدق صدق است. نه نماز نماز است. نماز موحدین است. در آن مرتبه عالی توحید می‌شود نماز امیرالمومنین. صیام می‌شود صیام. حج می‌شود حج امیرالمومنین. مادونه‌اش همه مجاز است. همه مجاز. به این نماز ما مجازاً می‌گویند نماز. به این روزه مجازاً می‌گویند روزه. نماز موحدین. نماز، نمازی که در آن ذره‌ای توجه به غیر خدا نباشد. آن نماز که مگر می‌شود غیر از نماز امام کسی پیدا کند همچین نماز. آن می‌شود تقوای حقیقی. «أهلَ التَّقوی» یعنی من اهل تقواام. «لَعلَکُم تَتَّقونَ». آیه جالبی. خدا را بپرستید شاید با تقوا باشید! مگر تقوا مقدمه پرستش خدا نیست؟ تقوا داشته باشی خداپرست بشوی؟ باید این جوری بگویم. می‌گوید خداپرست باشد با تقوا. این همین. هر مرتبه‌ای از عبادت نتیجه‌اش می‌شود یک مرتبه بالاتری از تقوا. تقوای عالی چه تقوایی؟ تقوای موحدین محض است که در وقایت از یک آن توجه به غیر. حالا یا از جانب خدا در وقایتند. از جانب خودشان. هر دوش هم. برای اینکه تا مرتبه اخلاص به خود بنده نسبت داده می‌شود که مُخلِص. این دیگر... دیگر در واقع از جای دیگری چیزی به حوزه قلب او وارد نمی‌شود. این دل دیگر حصار بسته است. هیچ خطوری غیر از یاد محبوب و جمال محبوب در این نیست. ولو یک لحظه، ولو سهواً. پرواز و تقوای حقیقی همین است. ما را دعوت به این متقی. این است. تقوای حقیقی این حالتی است که یک آن توجه به غیر خدا در محفوظ. مُخلَصین به خودشان نسبت داده می‌شود. مُخْلِص و مُخْلَص تفاوتش این است. مُخْلِص فاعل او خود مُخْلِص است. دیگر فاعل مُخْلَص مفعول. خالصش کردند. یک وقت خودش خود را خالص می‌کند که «الَّذینَ أَخلَصُوا دینَهُم». این خودش دارد زحمت می‌کشد، دست و پا می‌زند. آن مُخلَصین آقا می‌شود این‌طور. او را دیگر خالصش از جای دیگر. حالا تعابیر آره. چون آنجا گفته که «ثُمَّ لا تَجِدُ أَکثَرَهُم شاکِرینَ». خود شکر هم مراتب دارد. یک جاهایی در قرآن شاکرین را در برابر مشرکین قرار می‌دهد. در سوره انعام می‌فرماید که اینها به من می‌گویند که اگر ما بچه بدی «لَنَکُونَنَّ مِنَ الشاکِرینَ». ولی حالا چه از این مصیبت خلاصشان می‌کنم چه مصیبت‌های دیگر و «مِنْ کُلِّ کَرْبٍ». از هر کربی که اینها را نجات می‌دهم، «ثُمَّ أَنتُم مُشرِکونَ». شاکر که نمی‌شوند هیچ، مشرک می‌شوند. ضبط قشنگی است بین شکر و شرک. حروف اسرار و رموز عجیب و غریبی دارد ها. ستی نگیرید ها. خیلی حالا تو بحث صمد ان‌شاءالله اگر فرصت بشود برسیم. تو آن پنج حرف حضرت فرمود همه حقایق هستی را تو این پنج حرف می‌توانم: الف و لام و صاد و میم و تو حروف اسرار عجیب و غریب. این‌جا هم تو همین جابجایی کاف‌ها کلی داستان است که شکر یا شرک. انسان در مدار این دوتاست. یا در شرک است یا در شکر. از این دوتا خارج نیست.
«مَا شَاکِرًا وَ أَمَّا کَفُورًا» و صلی الله علی سیدنا محمد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید صدوق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00