متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
**نمیشه دو تا دید: "اغناهم الله و رسوله"، "الله من فضله و رسوله".**
ابوحنیفه نشسته بود کنار امام صادق (علیه السلام). حضرت غذا را خوردند. حالا حضرت میخواهند همان "هم" را بزنند اشاره به کنایه رایج که دریاچه را هم میزنند. همین قضیه است. این میل را انداختم کف استخر. حالا کاری که با هیچکدام از اصحاب درجه یک نمیکرد، یکهو جلوی ابوحنیفه غذا را خوردند و گفتند: «الّلهُمّ هذا منکَ و مِن رسولکَ»؛ خدایا این غذا از تو بوده و از پیغمبرت.
ابوحنیفه گفت: «لَقَد اشرکتَ یا ابا عبدالله»؛ شریک گرفتی برای خدا، یا ابا عبدالله!
حضرت فرمودند: «مگه تو نخوندی این آیه رو که میفرماید: "اغناهم الله و رسوله"؛ خدا بینیازشون کرد و به واسطه رسولش؟ مگر نخواندی: "سیؤتیهم الله من فضله و رسوله"؛ خدا از فضلش به ما داد و رسولش؟»
آیا "قَد بَلا قَرائَتَ مَراراً" را بارها خواندی؟ آیا تو زیاد خوندی و به فهم رسیدی ولی این آیه در مورد تو نازل شده که: "وَلکِن قالَ الله فِیکَ وَ فِی اَشباحِ کَلَابٍ رَانَ عَلَیهِم مَا کَانُوا..." یعنی دلها بابت اعمال، چرک گرفته. دل وقتی چرک گرفت، دیگر حقیقت حالیش نمیشود. زیاد خواندی، تو مشرکی که اینجا وحدت را نمیبینی! من که آنی که وحدت میبیند، مشرک بشود؟! آنجا این است که تو وحدت نمیبینی.
چون در مرتبه فعل، اینها همه در مرتبه فعل است. "اغناهم الله". "اغناء" خدا، اسم "مُغنی" جزو اسمای فعلیه است. "ما" جزو اسمای فعلیه است. بفرمایید که اسم "معطی فضل" جزو اسمای فعلیه است. هر چیزی که از اسمای فعلیه باشد، تازه در مورد اسمای عرض کنم ذات هم بحث هم بر پیغمبر صادق است هم بر خدا صادق است. دوگانگی ندارد.
اینجا که میگویند «من عطاء الرسول» یعنی «فقط عطاء الله». «من احبکم» یعنی «فقط احب الله». «من ابغضکم» یعنی «فقط ابغض الله». یعنی چه «من احبکم»؛ مشکل دارد برای چه میگوید «ابغض الله»؟! این همان ذهنیت مادی و تبایننگرانه به هستی است که نمیتواند آن وحدت را درک کند. چون اساساً ماده ذاتش تباین است. درکش از علی یا علی مادی، ضعف معرفتی است. دیگر این مشکل در آن ساحت فکر این آدم است. علی یا علی مادی میفهمد. بعد بهش بگویی: «مخالفت با علی، مخالفت با خداست.» علی مادی است، خدا مادی نیست. نمیشود بغض علی، بغض خدا باشد؛ حب علی، حب خدا باشد. "خدا" را فرض بگیریم. علی که خدا نیستش که! بابا، آن ساحت نوری امیرالمؤمنین، آن ساحت، ساحتی است که آنجا نه علی است، نه پیامبر است، نه هیچی. آن ساحت نور، ساحت وحدت محض است. این از آن ساحت دارد اینجا اعمال ولایت میکند. مخالفت با او هم چون همچون عقبهای دارد، به آن ساحت یعنی مخالفت با خود خداست. سجود بر او هم رواست. قبله حقیقی هم این است. برای اینکه ماها میدانستند که آقا، ماها بالاخره ذهنمان آلوده به ماده است، فشار میآید بهمان. فشار میخوریم اگر این حرفها را بشنویم.
گفتم: «به منزلت الکعبه، علی به منزلت الکعبه». تشبیه. تو فکر کن: «تشبیه علی مثلاً شبیه کعبه است، مثلاً.» بابا، علی روح کعبه، حقیقت کعبه است، قبله حقیقی است. کعبه به منزله علی است، نه علی به منزله کعبه. این نازل منزله او است، نه او نازل منزله این. امام که مثلش مثل کعبه نمیشود که! مگر امام میشود ناظل منزله کعبه؟ کعبه نازل منزله امام است. مشکل پیدا میکند اینجا.
گفتم یا تو آن یکی جلسه –آنقدر ماشاءالله کلاسها متعدّد است که چهار تا درس ما داریم، هرکدامش هم سه ساعت، دو ساعت است- گفت که امام صادق فرمودند توی کتاب کافی، در باب «فضل القرآن» فرمود: «که این روز قیامت قرآن باهاش حرف میزنه، نماز باهاش حرف میزنه.» راوی، بدبخت، غش کرد. گفت: «هَلِ الصَلاتُ تَتَکَلَّمُ؟ هَلِ الکِتابُ یَتَکَلَّمُ؟» قرآن با آدم حرف میزند؟ نماز با آدم حرف میزند؟
حالا قرآن کتاب است. «رحم الله ضعفا شیعتَنا»؛ خدا به شیعیان ضعیف به ما رحم کند، رحمت جاری کند. هرچه ما بگوییم، گوش میدهند. نمیفهمند. امام گفته امام گفته تو قیامت باهات حرف میزند، نمازت باهات حرف میزند. این ظرف ذهن مادی، این نماز آنکه وایستادم رو به قبله و خواندم. آن هم کار من بود، کار خودم. یعنی حرف میزند؟ کاری که انجام دادم، تمام شد و رفت. شفاعتم میکند؟ بدن مثالی نمیفهمد. این اصلاً درکی نسبت به عالم مجردات ندارد. حقیقت تجردی دارد. آن حقیقت تجردی زنده است. مثالیش، افق بدن مثالی است. در ظرف مثال تمثل پیدا میکند. وایمیستد در صورت یک انسانی و باهاش حرف میزند. قرآن به شکل جوان زیبایی وایمیستد. به شکل "دریا" مثلاً جلوه میکند. به شکل "دختر زیبا" جلوه میکند. به شکل "ریسمان" جلوه میکند. به شکل همه اینها هست؛ دیگر تو روایت تمثل است، فوق هر صورتی حقیقت امیرالمؤمنین این است.
خب، حالا اگر این کار را کرد، سکونت پیدا میکند در جوار خدا. حالا جوار خدا چیست؟ جوار الهی. جوار الهی یک قرب مکانی نیست که دو نفر به هم نزدیک بشوند. باز ما چون به عنوان اصول موضوعه، این بحث باید مطرح شود. یکی از اصول موضوعه در کتاب توحید، این است که ما باید ذهنمان را از هر آنچه از ادراکات مادی که داریم، عاری کنیم. هیچکدام از این روایات فهمیده نمیشود تا ذهنمان را از این مختصّات مادی که باهاش آمیختهایم، خالی نکنیم. ما الان قربمان به یک کس و یک چیز چیست؟ این است که دو طرف فاصله و دو طرف باید کم شود. درست است، آقا؟ ما هیچ درکی نداریم که من نسبت به این دور باشم، نسبت به من نزدیک. ما هر چیزی که در عالم ماده بهش نزدیکیم، قرب دوطرفه است. هرچه هم که ازش دوریم، دوری دوطرفه است. و اگر فاصلهای باید برطرف شود، دو طرف باید فاصله برطرف شود. یعنی اگر من به سمتش میروم، به همان میزانی که باید سمتش میروم، به همان فاصله کم شود. روشن است چه دارم میگویم؟ در بعد مکانی، بعد مادی، ما ذهنمان آمیخته است با این ادراک از قرب. و برای همین، بگوییم به کسی نزدیک شد، همچین درکی داریم که دو طرف از هم دور بودن، به هم نزدیک شدن. روشن است؟
در مورد خدای متعال اینجوری نیست. سکونت در جوار خدا معناش این نیست. وگرنه جهنمی هم ساکن در جوارالله است. جهنم کجاست؟ جهنم جوارالله است. البته الله، اسم جامع برای تمام اسماست، هم جمالی، هم جلالی. در جهنم، الله مشاهده نمیشود. برای اینکه الله جمال دارد و در جهنم جلوهای از جمال نیست. جهنمی ادراک از اسمای جمالی را به نحو علم حضوری و با عقل فنّا ؟ درک نمیکند. "شدید الغضب" را میفهمیم، "شدید الانتقام" را میفهمیم؟ آره. جوارالله نیست، جوار "منتقم" است، جوار "ذوالانتقام" است، جوار "قهار" اسما جلالی خدای متعال. ولی هیچ کرشمه و ناز و احساس نزدیکی و اینها نیست. بلکه برعکس، احساس "بعد" با همه این قربی که در این اسم "منتقم" در خودش میبیند ولی احساس بعد از حق تعالی میکند. برای اینکه احساس قرب به حق تعالی، احساس قرب به اسمای جمالیه حق است. نسبت به جلالی، البته اگه کسی به اسمای جمالی مقرب شد، او ادراک حضوری از اسمای جلالیه هم دارد. همانجور که فرض بفرمایید مثلاً شما به حضرت آقا خیلی علاقه دارید؛ بر فرض. خیلی هم مثلاً دوست دارید که بهشون نزدیک بشید و مثلاً ایشون از نزدیک ببینید و مثلاً آقا لپتان را بکشد و انگشترشان را بگیرید. آقا هفت هشت تا پشت سر هم بوس میکند.
شما که این درک را دارید، اتفاقاً درکتان از غضب خدا نه غضب آقا -ما خادممان آقا، نماینده ولی فقیه در عرش- الو؟ شما که همچین درکی دارید از این شخص، اینقدر چشمتان بزرگ است. و علقهتان، علقه به جمال اوست. اتفاقاً ترستان از جلال او هم بیش از همه است. از یک سر سوزنی رو برگرداندن و اخم کردنش میترسید. حاج قاسم قضیهاش که واسش پیش آمده بود. دستگیر کرده بودن. وقتی که ایشان سپاه کرمان، سیستان و اینها بود، یکی از این خلافکارها را دعوت میکنند مهمانی. تو مهمانی دستگیرش میکنند. شنیدی داستان معروفیه؟ بعد به عنوان گزارش با خیلی شوق و رغبت میآید پیش آقا. با خیلی شوق و ذوق میگوید: «آقا فلان خلافکار را گرفتیم. آقا دعوتش کردیم مهمانی. آمد، همانجا دستگیر شد.» آره. مهمانی در امان شما بوده. برای چی مهمان را دستگیر کردید؟ بعد دستگیرش میکنیم. خدمتتان عرض کنم که به آن بخشش کار ندارم. به این بخشش کار دارم. میگفتند حاج قاسم تا چند روز حالت –توی ذهنمه، به مریضی پیدا کرد- از اینکه آقا ناراحت شده از این کار. شدت عشق که میخواسته با یک کاری مقرب بشود. دیده با این کار، حالا دور نشده از آقا. نمیدانسته. همین که میبیند این کار مورد رضایت واقع نشده، او خوشش نیامده، لبخند رضایت نزده، همین دیوانهاش میکند. بگذار این درکی هم که از اسمای جلالیه دارد، فوق همه است.
برای همین جهنم این، فوق همه جهنمهاست. میگوید: «منو ببر تو جهنم، بسوزون. فحشم بده.» نگاه کن داره تو برخی از ادعیه و حالا تو اشعار عرفا که زیاده. این مضمون، مضمون برخی از ادعیه است: «جواب سکوت نکن. بیمحلی نکن. این بیمحلی که میزنی، لااقل میدانم توجه به من داری که داری میزنی ولی اینکه بیمحلی کنی و از همه سختتره.» لذا آن ادراکش از اسمای جلالیه، فوق همه آنهایی که تو جهنم احساس این از شدت قرب البته فانی در اسمای جمالی است ولی درکی هم که از اسمای جلالیه دارد، از همه بیشتر است. لذا ناله چی؟ اسمای جمالی حالت رضا و کشش دارد. آن حالت جذب دارد، با این میکشد، با آن پس میزند. خشیت دارد؟ بیشتر جفتش هست. جفتش خشیتآور است ولی جلال.
حالا نکتهای که میخواستم بگویم عظمت خدای متعال دو بُعدی است. هم جمال است، هم جلال. آره ولی همان حالت، همان شدت محبتش چقدر مهربان بوده. چقدر بهت توجه داشته. آدم میشود مادرش، شدت محبت و مثلاً زحمتی که مادر برای آدم کشیده، آدم را خرد میکند. هی بگویند جلویت پیش مادرت نشستی، هی بگویند: «این مادر برات تو دوران بارداری شبا تا صبح گریه میکرده، ناله میکرده، خواب نداشته.» اینطور. اینها همهاش جمال است به یاد آلا ؟ میاندازد. در جهنم به نحوی جلال است دیگر، از این جهت که دارد میکوبونتش جلال است ولی با جمالش دارد ابراز جلال میکند. به این معنا نیست که خدا به او جمالی نداشته که چون به همه جمال داشته، محبت داشته، رحمت داشته. تمام میشود جهنم؟ آره. جمالی ندارد؟ آنجا دیگر روی خوشی که از خدا، فضای محبت صمیمانه، محبت کردن؟ این فضا انجذابی، این ذاتش جمال است و محبت است. ولو دارد طرف را میکوبونه ولی با محبت ولی آن یکی برعکس، آن دارد میکوبونه آلا الهی رو. به یاد او میآورد. خدا با تو این کار را کرد. «ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الکَرِیم؟» جذب نیست البته. به یک معنا رحمت چه سبقت میگیرد بر غضب؟ سبقت نسبت به غضب و این را هم گفتم. حالا بحث اسمای الله باید برسیم بهش. خیلی بحث مفصلی است. عمده ؟ روزتان نبود.
نکته جالبی بود در مورد این جهنم و جلال خدا بود. جای دیگری رفت بحث. حالا خیر. حالا یادم آمد عرض میکنم. لذا این را میخواستم بگویم: این حالی که امام در دعا دارد، هیچ جهنمی با هیچ عذابی از جهنمی حال حالی که امام در دعا دارد، اینکه غش میکند امیرالمؤمنین و تعابیری که آره «یرتعد فرائصه» بدن میلرزد. هیچ جهنمی این حالت را ندارد. آن ترسی که او دارد از خدا هیچ جهنمی همچین درسی از خدا، هیچ جهنمی همچین درکی از جلال خدا. این یک علامت قرب است به خدا. این را بعضیها نمیفهمند. طرف میگوید که آقا این دعای کمیل مثلاً تعابیری که حضرت به کار بردند یا تو ادعیه دیگر امام سجاد «انک از ذَرَّهٍ» ؟ او «اقل من» ؟ از همه گنهکارها جرمم بیشتر است. هیچ موجودی به اندازه من گناه نکرده. میگویند اینها را امام از زبان ما گفته، تعلیم به ما داده، مقام گفتگو با خدا تعلیم... آنجا حالت فناست. اصلاً مخلوقی نمیبیند غیر از خدا. فکر کن تو اتاق با خداست.
از امام هادی (علیه السلام) پرسیدند که تو آن قضیه معروف که وقتی مؤدب داشت درس میداد به دستور متوکل ملعون، معلم آوردند برای امام هادی. احمق متوکل! معلم آوردند که مثلاً نظام تعلیم تربیت، مدرسه نمیرود، باید معلم داشته باشد. حضرت مینوشتند. اینها را میگوید که یک لحظه نشسته بودند. یادم از روایت کاغذ از دست امام هادی (علیه السلام) افتاد. برق رفت. تو مدّ سراسیمگی حضرت وقتی زد به اندرونی منزل، رفت. صدای ناله از درون منزل بلند شد، فریاد و شیون. دیدم با چشم پف کرده برگشت. گفتم: «چی شد؟» فرمود: «الان پدرم در بغداد از دنیا رفت.» امام جواد. گفتم: «که شما از کجا میفهمی؟» وقتی امام قبلی از دنیا میرود، ظاهراً آدم اهل دلی بوده این مؤدب. شاید تو "توحید صدوق" هم باشد. نمیدانم. فرمود: «یه حالی است بر ما عرضه میشود. عارض میشود که به بیان بنده به نحو وجدانی و حضوری احساس میکنیم در تمام هستی مخلوق، از ما ذلیلتر از ما برای خدای متعال نیست.» این حال امام است. ما به ادراک امامت میرسیم. یعنی در یک نقطهای از قرب به خدای متعال واقع میشود که تو آن نقطه از "قرب"، همانقدر که در جمال الهی علم میگیرد، معرفت میگیرد، اشراف به خلایق اعمال را میبیند، همانقدر هم جلال الهی را درک میکند. به امامت میرسد.
آره، چون عالیترین درجه قرب است. امیرالمؤمنین مثلاً نشستند، پیغمبر از دنیا میروند. یهو احساس میکنم: «الان دیگه من امام شدم؟ جمع کن اینها رو! کی اینها را اینجا گذاشته؟ از اینجا به بعد دیگه من دستور میدهم، امر امر منه.» نه برعکس. یک ادراکی دارد از خشوع و خشیت و ذلت در برابر خدای متعال پیدا میکند که حالا نمیشود تعبیری اصلاً برایش آورد. همهاش وجدانی و حضوری است. اصلاً در تعبیر نمیگنجد. اصلاً انگار علی بودنش مندک شد. انگار هر آن چیزی که تراشهای که شکل گرفته بود، یک حوزه وجودی که آنجا امیرالمؤمنین تعریف شده بود، انگار دیوارهایش همه ریخت. خب، این دو سویه است. از یک جهت احاطه اوست بر همه خلایق. این دیوار ریخت. دیگر همان اشرافی که خدای متعال به ولایتی که خدای متعال دارد، امام دارد. از این طرف هم دیگر ریخت، دیگر هیچی نمانده در برابر. دوسویه است: هم از بالا به پایین، هم از پایین به بالا است. منهدم شد؟ این سازمان وجودی امیرالمؤمنین بود. این حاله را قبلاً هم داشته دیگر. این حاله را. این حاله را آره. حالا باید روی این بحث بشود: «خَلْقِی وَ لَا رَبِّی».
یه بخش دیگرش هم خدمت شما عرض کنم که آن درکی که امام داشته، حالا یا در عباداتش بوده و اینها، یک بخشیش این است. یه بخشیش این است که اصلاً ممکن است امام از آن ساحت اعمال ولایت و آن تمشیت اموری که نسبت به خلایق دارد، ممکن است تو همین هم یه تفاوتهایی برایش باشد که میفهمد. باز حال امام به غیر امام تو همین حوزه. حالا بحثهای عمیق، بحثهای سخت. فرهاد. سکونت در جوار الهی فرمود که او را در جوار خودش ساکن میکند جان. این قرب ادراکی است که اینجور نیستش که دوسویه به هم نزدیک شوند. خدا به او نزدیک است، او درک از این ندارد. مقرب شدن این به خدای متعال به این است که این را درک میکند که خدا چقدر به این نزدیک است. همانجور که توبه خدا با بحث ؟ بکنیم که هر توبهای از خلق و هر توبهای از عبد بین دو توبه از خداست. ترم پیش استاد آیاتی در قرآن: «تَابَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا». خدا به اینها توبه کرد که اینها توبه کنند. این چه شکلی میشود؟ ایمان و توبهای که ما فکر میکنیم مثلاً یکی از یکی رنجیده است، این میرود از او عذرخواهی میکند، آن میبخشد. اینکه عرض میکنم ما کلاً در ساحت ماده، همهچیز را بر اساس همین چیزهایی که با پاش ؟ اُنس داشتیم، ما مفاهیم را در پی زندگی مادی فهمیدیم. ما مفاهیم را در ساحت زندگی مادی فهمیدیم. ساحت زندگی مادی میشود ادراک جزئی. ادراک جزئی یعنی لذا ما مفاهیم وهمی فهمیدیم، آلوده شده به وهم. ادراک جزئی. هرچه از آن کلیات هم که میخواهیم بفهمیم، تو این ظرف جزئی. همان قبله هم که میخواهیم بگوییم کعبه یادمان میآید. تصور میخواهی کنی. من بگویم امیرالمؤمنین قبله است، باز باید در تنزیه و تنزیل کعبه، او را لحاظ کنیم. یعنی یک چیزی کعبه است. نه آقا! کعبه تنزیل اوست. کعبه شده معادل مادی و شبیه مادی برای امیرالمؤمنین برای قبله. تازه امیرالمؤمنین هم فوق قبله است. در ساحت قبله بودنش داریم بیانش میکنیم. امام فوق قبله است. یکی از مراتب نازله او قبله بودنش ست. آنجا دیگر آدم غیر آدم ندارد. ولایتتان، ارتباطتان در این درجه میشود سکونت در جوار. این حجابها هرچقدر برداشته شد، ادراک او نزدیک شد، این میشود سکونت در جوار.
به همان مرتبه که اقرار به ربوبیت کرد. آقای شیخ جعفر مشهدی مفترض الطاعه علیهم ؟. اینها مراتب دارد دیگر. همه این چهار تا مراتب دارد. یک وقت هستش که این اجمالاً گفته: «خدا رب من است.» و پیغمبر هم قبول دارد و امیرالمؤمنین هم امام. حتی توی مراتب دونش هم تو برخی از روایات ما فهمیده میشود. تو برخی از داستانها و کلمات بزرگان، چیزهای عجیب و غریب دیده میشود. «کیمیا محبت» ؟ نیاورده. توی کتاب دیگرش آورده. اگه یادم بود، میآوردم براتون. یه داستان خیاط. میگوید که ایشان پاشد میرود آب آبقلا ؟ بود، کجا بود؟ آققلا. نه، آققلای گرگان گلستان. سیل آمده بود آنجا. منطقه سنینشین است. ایشان پا میشود میرود. یکی از شاگرد یا یکی از این سنیها شب منزلش ساکن میشود. حالش بد میشود و این همراه شیخ رجبعلی میگوید که: «آقا نکنه ایشون امشب از دنیا بره.» شیخ رجبعلی میفرماید که: «ایشان از دنیا میرود و اصلاً مکه پشتم ؟ این همه راه انجام بدهم، همین است.» مفصل است. بعد آن آقا میگوید: «بابا این سنی است، فلان و اینها.» این میگوید: «از تو شیعهتر است.» عصبانی میشود. میگوید: «آقا من شیعه امیرالمؤمنینم. تو سنی هستی. مقایسه ؟» او ویژگیهایی که دارد، او هم قلباً به امیرالمؤمنین نزدیکتر است، هم وصفاً نزدیکتر است، هم ولایت بهتر پذیرفته. بر حسب ظاهر اطلاعی ندارد. خودش نمیداند که شیعه است. از اینجور چیزها زیاد داریم. آن قضیه تهرانی را تو معارفشناسی نقل میکند: آن طلبه که رفته بود تبلیغ. سنی صحبت میکند و اینها. میگوید که: «این بزرگ بود. به رئیس قبیلهشون افتخار میکردند.» میگوید: «رئیس قبیله شما کیه؟ یک یتیمنواز، خیلی شجاع در میدان جنگ. اینطوری است، نمازش اینطوری.» شیخ علی مثلاً خیس بخوره ؟. برای دفعه بعد که آمدم ببینم اگه پذیرش داشت، اینها را قشنگ پذیرفته بود. میرود برمیگردد و میبیند که از دنیا رفته. خیلی ناراحت شد. قبل از آن خلاصه خوابش میبرد یا حالا مکاشفه بود یا آن پیرمرد را میبیند در باغ و بستان. اوضاع خیلی خوبیه. میگوید که: «اوضاعت چطور است؟» میگوید: «پدر آمرزیده، چرا گفتی و نگفتی؟ گفتی آخرش نگفتی. اینها اوصاف امیرالمؤمنین بود.» گفت: «چطور؟ من امام من ؟» گفتم: «همانی که آن طلبه میگفت، رئیس قبیلهشون شیخ علی که اینجوری یتیمنواز بود، نمیدانم امیرالمؤمنین خودم میگفتم.» دیگر اینها خیلی نکات عجیبی است. این هم میشود اقرار به ولایت امیرالمؤمنین. این هم تو یک ساحت است. این هم تو همان سطح سکونت در جوار خدای متعال. بهشت رفته دیگر. تمام مراتب بهشت سکونت فی جوارالله. ولی بهشتی که این میگوید با آن: «رَبِّ ابْنِ لِي عِندَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ» که آسیه میگوید تفاوت دارد. خیلی فرق میکند با آن: «عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» که در مورد شهدا دارد. خیلی فرق میکند. این هم بهشت است، آن هم بهشت.
مراتب بهشت هم تو از آیات قرآن میشود درآورد. تفاوتهای بهشتیها را میشود در واضحش این است که قشنگ اصحاب یمین را از مقربین جدا کرد. اینکه دیگر جزو واضحات قرآن است. ما مقربین داریم، یک اصحاب یمین. بهشت. اینها را تو سوره واقعه که کاملاً متفاوت است. آن جنة النعیمه. میگوید: «أَمَّا إِن كَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ، فَرَوْحٌ وَرَيْحَانٌ وَجَنَّتُ نَعِيمٍ.» اتحاد دارد با این محمود موضوع محمود متحده. مقرب، روحان، مقرب، ریحان، مقرب، جنة النعیمه. ولایت را گفتن جنت. خودش جنة است. لذا چشمه تسلیم را شما ببینید دیگر. مقربین از آن سرچشمه میخورند. در سورههای مختلفی در سوره انسان دارد، سوره مطففین دارد، دستور واقعی دارد. مقربین خودشان از تسلیم میخورند و از سرچشمه میخورند. اصحاب یمین ممزوجه برایشان از آن آب تسنیم که آن بالا سرچشمه است. یا پایینی هم یک کمی دارد تو آبش قاطی از تسنیم. مراتب بهشت است دیگر. اینها همهاش سکونت فی جوارالله ولی به میزان اقرارش به ربوبیت برمیگردد. به میزان اقرارش به امامت برمیگردد. به میزان اقرارش به ولایت به نبوت برمیگردد.
خب، که حالا اینجا یک قرب فرائض داریم، یک قرب نوافل داریم. با قرب فرائض، یک همنشین ملائکه میشود. با قرب نوافل، یعنی واجبات اگر انجام داد، بعد خود واجباتش هم برای اینها فرق میکندها. تو هر مرتبه، آنی که در آن مراتب بالای توحید است، آن اصلاً واجباتش یک چیزهای دیگر است. اگر یک لحظه توجهش را اختیاراً از خدای متعال بردارد، کدام کن فیکون میکند؟ مصیبتهایی سرش میریزد که اگر بنده دور از محضر شما صد بار زنا بکنم به همچین گرفتاریهایی مبتلا نمیشوم. در مورد اطلاعات انبیا هم همین است. دیگر مفترض الطاعه علیهم ؟ یک چیز دیگر است. واجباتش فرق میکند. ده تا دروغ یکیش را نگفتم. اصلاً بهش بهم واجب شد انشاءالله نگفته. چهل روز وحی نازل نمیشود. چون دفعه قبلی که فلان جمله را گفته، انشاءالله نگفت. جلال خدا برای اینها این شکلی است دیگر. «لَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَٰلِكَ غَدًا إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ». نگو: «فردا انجام میدهم.» فردا انشاءالله نگفتی. تفاوت مراتب.
حالا یک قرب فرائض داریم. با همین واجباتی که بر ما واجب شده، ما مقرب میشویم. میشویم مثل ملائک. اگر نوافل را هم، یعنی آن چیزی که محبوب خدای متعال است، مستحبات هم انجام دادیم، که از حب میآید دیگر. آن چیزی که محبوبات خدای متعال است. اگر اینها را هم اهلش شدیم، اهل نوافل میشویم. به محبوبیت تامه میرسیم. این سکونت در جوار یک چیز دیگریست. یک وقت یک کسی را تو خانه، یکی را تو مشکات راه میدهند، یکی را تو مشکات حجره میدهند، یکی را تو مشکات مسئولیت میدهند، یکی تو مشکات رئیس. یکی هم مشکات یعنی خودش اتحاد دارد با خودش. مراتب است دیگر. جوادی مجنون هم به بهشت راه میدهند. مجنون دیوانه است. دیوانه هم بهشتی است دیگر. جهنم که نمیرود که. نسوختن که هنر نیست به قول معروف. جهنم نرفتن که هنر نیست. سکونت فی جوارالله با این ادراک، با این ادراک از قرب خدا به خودت. این جذبه میخواهد. «سیق الذین اتقوا الی الجنه» کدام یک از آقایون گفته بود؟ «وقتی این را دیدم، نفهمیدم یعنی چه که میکشند اینها را به سمت بهشت.» تا به این روایت رسیدم که بهشتیها دور امام حسین جمع میشوند. همان «هذا الحسین» ؟ دور امام حسین جمع میشوند. ملائکه میآیند به اینها میگویند: «آقا ما بهشت را برای شما تزیین کردیم، آماده کردیم.» اینها نمی روند. «و سیق الذین اتقوا الی الجنه زمرا». این هم میشود سکونت در جوار. به آنجا برسد که بشود حدیث قرب نوافل که: «إِذَا أَحْبَبْتُهُ، وَ لِسَانَهُ هُوَ...» اینها میشود سکونت در جوار الهی دیگر. مراتب قروه ؟. بحث قرب از آن بحثهای بسیار مهم است و راه همهاش هم چیست آقا؟ توحید و لا اله الا الله.
حقیقت لا اله الا الله است. «نام مراتب لا اله الا یح» ؟ لا اله الا الله است که در حد اینکه آقا قرآن بر حق است. پیغمبر دروغ نمیگوید. «قولوا لا اله الا الله تفل یفلحه» ؟ ولی حالا این، حالا داستانها دارد. امتداد لا اله الا الله، این توحید تا کجاها میرود؟ مراتبش و شدتش تا کجاهاست؟ خدا میداند. خب، یک روایت الحمدلله آقایون خواندند و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
بسم الله الرحمن الرحیم.
**نمیشه دو تا دید: "اغناهم الله و رسوله"، "الله من فضله و رسوله".**
ابوحنیفه نشسته بود کنار امام صادق (علیه السلام). حضرت غذا را خوردند. حالا حضرت میخواهند همان "هم" را بزنند اشاره به کنایه رایج که دریاچه را هم میزنند. همین قضیه است. این میل را انداختم کف استخر. حالا کاری که با هیچکدام از اصحاب درجه یک نمیکرد، یکهو جلوی ابوحنیفه غذا را خوردند و گفتند: «الّلهُمّ هذا منکَ و مِن رسولکَ»؛ خدایا این غذا از تو بوده و از پیغمبرت.
ابوحنیفه گفت: «لَقَد اشرکتَ یا ابا عبدالله»؛ شریک گرفتی برای خدا، یا ابا عبدالله!
حضرت فرمودند: «مگه تو نخوندی این آیه رو که میفرماید: "اغناهم الله و رسوله"؛ خدا بینیازشون کرد و به واسطه رسولش؟ مگر نخواندی: "سیؤتیهم الله من فضله و رسوله"؛ خدا از فضلش به ما داد و رسولش؟»
آیا "قَد بَلا قَرائَتَ مَراراً" را بارها خواندی؟ آیا تو زیاد خوندی و به فهم رسیدی ولی این آیه در مورد تو نازل شده که: "وَلکِن قالَ الله فِیکَ وَ فِی اَشباحِ کَلَابٍ رَانَ عَلَیهِم مَا کَانُوا..." یعنی دلها بابت اعمال، چرک گرفته. دل وقتی چرک گرفت، دیگر حقیقت حالیش نمیشود. زیاد خواندی، تو مشرکی که اینجا وحدت را نمیبینی! من که آنی که وحدت میبیند، مشرک بشود؟! آنجا این است که تو وحدت نمیبینی.
چون در مرتبه فعل، اینها همه در مرتبه فعل است. "اغناهم الله". "اغناء" خدا، اسم "مُغنی" جزو اسمای فعلیه است. "ما" جزو اسمای فعلیه است. بفرمایید که اسم "معطی فضل" جزو اسمای فعلیه است. هر چیزی که از اسمای فعلیه باشد، تازه در مورد اسمای عرض کنم ذات هم بحث هم بر پیغمبر صادق است هم بر خدا صادق است. دوگانگی ندارد.
اینجا که میگویند «من عطاء الرسول» یعنی «فقط عطاء الله». «من احبکم» یعنی «فقط احب الله». «من ابغضکم» یعنی «فقط ابغض الله». یعنی چه «من احبکم»؛ مشکل دارد برای چه میگوید «ابغض الله»؟! این همان ذهنیت مادی و تبایننگرانه به هستی است که نمیتواند آن وحدت را درک کند. چون اساساً ماده ذاتش تباین است. درکش از علی یا علی مادی، ضعف معرفتی است. دیگر این مشکل در آن ساحت فکر این آدم است. علی یا علی مادی میفهمد. بعد بهش بگویی: «مخالفت با علی، مخالفت با خداست.» علی مادی است، خدا مادی نیست. نمیشود بغض علی، بغض خدا باشد؛ حب علی، حب خدا باشد. "خدا" را فرض بگیریم. علی که خدا نیستش که! بابا، آن ساحت نوری امیرالمؤمنین، آن ساحت، ساحتی است که آنجا نه علی است، نه پیامبر است، نه هیچی. آن ساحت نور، ساحت وحدت محض است. این از آن ساحت دارد اینجا اعمال ولایت میکند. مخالفت با او هم چون همچون عقبهای دارد، به آن ساحت یعنی مخالفت با خود خداست. سجود بر او هم رواست. قبله حقیقی هم این است. برای اینکه ماها میدانستند که آقا، ماها بالاخره ذهنمان آلوده به ماده است، فشار میآید بهمان. فشار میخوریم اگر این حرفها را بشنویم.
گفتم: «به منزلت الکعبه، علی به منزلت الکعبه». تشبیه. تو فکر کن: «تشبیه علی مثلاً شبیه کعبه است، مثلاً.» بابا، علی روح کعبه، حقیقت کعبه است، قبله حقیقی است. کعبه به منزله علی است، نه علی به منزله کعبه. این نازل منزله او است، نه او نازل منزله این. امام که مثلش مثل کعبه نمیشود که! مگر امام میشود ناظل منزله کعبه؟ کعبه نازل منزله امام است. مشکل پیدا میکند اینجا.
گفتم یا تو آن یکی جلسه –آنقدر ماشاءالله کلاسها متعدّد است که چهار تا درس ما داریم، هرکدامش هم سه ساعت، دو ساعت است- گفت که امام صادق فرمودند توی کتاب کافی، در باب «فضل القرآن» فرمود: «که این روز قیامت قرآن باهاش حرف میزنه، نماز باهاش حرف میزنه.» راوی، بدبخت، غش کرد. گفت: «هَلِ الصَلاتُ تَتَکَلَّمُ؟ هَلِ الکِتابُ یَتَکَلَّمُ؟» قرآن با آدم حرف میزند؟ نماز با آدم حرف میزند؟
حالا قرآن کتاب است. «رحم الله ضعفا شیعتَنا»؛ خدا به شیعیان ضعیف به ما رحم کند، رحمت جاری کند. هرچه ما بگوییم، گوش میدهند. نمیفهمند. امام گفته امام گفته تو قیامت باهات حرف میزند، نمازت باهات حرف میزند. این ظرف ذهن مادی، این نماز آنکه وایستادم رو به قبله و خواندم. آن هم کار من بود، کار خودم. یعنی حرف میزند؟ کاری که انجام دادم، تمام شد و رفت. شفاعتم میکند؟ بدن مثالی نمیفهمد. این اصلاً درکی نسبت به عالم مجردات ندارد. حقیقت تجردی دارد. آن حقیقت تجردی زنده است. مثالیش، افق بدن مثالی است. در ظرف مثال تمثل پیدا میکند. وایمیستد در صورت یک انسانی و باهاش حرف میزند. قرآن به شکل جوان زیبایی وایمیستد. به شکل "دریا" مثلاً جلوه میکند. به شکل "دختر زیبا" جلوه میکند. به شکل "ریسمان" جلوه میکند. به شکل همه اینها هست؛ دیگر تو روایت تمثل است، فوق هر صورتی حقیقت امیرالمؤمنین این است.
خب، حالا اگر این کار را کرد، سکونت پیدا میکند در جوار خدا. حالا جوار خدا چیست؟ جوار الهی. جوار الهی یک قرب مکانی نیست که دو نفر به هم نزدیک بشوند. باز ما چون به عنوان اصول موضوعه، این بحث باید مطرح شود. یکی از اصول موضوعه در کتاب توحید، این است که ما باید ذهنمان را از هر آنچه از ادراکات مادی که داریم، عاری کنیم. هیچکدام از این روایات فهمیده نمیشود تا ذهنمان را از این مختصّات مادی که باهاش آمیختهایم، خالی نکنیم. ما الان قربمان به یک کس و یک چیز چیست؟ این است که دو طرف فاصله و دو طرف باید کم شود. درست است، آقا؟ ما هیچ درکی نداریم که من نسبت به این دور باشم، نسبت به من نزدیک. ما هر چیزی که در عالم ماده بهش نزدیکیم، قرب دوطرفه است. هرچه هم که ازش دوریم، دوری دوطرفه است. و اگر فاصلهای باید برطرف شود، دو طرف باید فاصله برطرف شود. یعنی اگر من به سمتش میروم، به همان میزانی که باید سمتش میروم، به همان فاصله کم شود. روشن است چه دارم میگویم؟ در بعد مکانی، بعد مادی، ما ذهنمان آمیخته است با این ادراک از قرب. و برای همین، بگوییم به کسی نزدیک شد، همچین درکی داریم که دو طرف از هم دور بودن، به هم نزدیک شدن. روشن است؟
در مورد خدای متعال اینجوری نیست. سکونت در جوار خدا معناش این نیست. وگرنه جهنمی هم ساکن در جوارالله است. جهنم کجاست؟ جهنم جوارالله است. البته الله، اسم جامع برای تمام اسماست، هم جمالی، هم جلالی. در جهنم، الله مشاهده نمیشود. برای اینکه الله جمال دارد و در جهنم جلوهای از جمال نیست. جهنمی ادراک از اسمای جمالی را به نحو علم حضوری و با عقل فنّا ؟ درک نمیکند. "شدید الغضب" را میفهمیم، "شدید الانتقام" را میفهمیم؟ آره. جوارالله نیست، جوار "منتقم" است، جوار "ذوالانتقام" است، جوار "قهار" اسما جلالی خدای متعال. ولی هیچ کرشمه و ناز و احساس نزدیکی و اینها نیست. بلکه برعکس، احساس "بعد" با همه این قربی که در این اسم "منتقم" در خودش میبیند ولی احساس بعد از حق تعالی میکند. برای اینکه احساس قرب به حق تعالی، احساس قرب به اسمای جمالیه حق است. نسبت به جلالی، البته اگه کسی به اسمای جمالی مقرب شد، او ادراک حضوری از اسمای جلالیه هم دارد. همانجور که فرض بفرمایید مثلاً شما به حضرت آقا خیلی علاقه دارید؛ بر فرض. خیلی هم مثلاً دوست دارید که بهشون نزدیک بشید و مثلاً ایشون از نزدیک ببینید و مثلاً آقا لپتان را بکشد و انگشترشان را بگیرید. آقا هفت هشت تا پشت سر هم بوس میکند.
شما که این درک را دارید، اتفاقاً درکتان از غضب خدا نه غضب آقا -ما خادممان آقا، نماینده ولی فقیه در عرش- الو؟ شما که همچین درکی دارید از این شخص، اینقدر چشمتان بزرگ است. و علقهتان، علقه به جمال اوست. اتفاقاً ترستان از جلال او هم بیش از همه است. از یک سر سوزنی رو برگرداندن و اخم کردنش میترسید. حاج قاسم قضیهاش که واسش پیش آمده بود. دستگیر کرده بودن. وقتی که ایشان سپاه کرمان، سیستان و اینها بود، یکی از این خلافکارها را دعوت میکنند مهمانی. تو مهمانی دستگیرش میکنند. شنیدی داستان معروفیه؟ بعد به عنوان گزارش با خیلی شوق و رغبت میآید پیش آقا. با خیلی شوق و ذوق میگوید: «آقا فلان خلافکار را گرفتیم. آقا دعوتش کردیم مهمانی. آمد، همانجا دستگیر شد.» آره. مهمانی در امان شما بوده. برای چی مهمان را دستگیر کردید؟ بعد دستگیرش میکنیم. خدمتتان عرض کنم که به آن بخشش کار ندارم. به این بخشش کار دارم. میگفتند حاج قاسم تا چند روز حالت –توی ذهنمه، به مریضی پیدا کرد- از اینکه آقا ناراحت شده از این کار. شدت عشق که میخواسته با یک کاری مقرب بشود. دیده با این کار، حالا دور نشده از آقا. نمیدانسته. همین که میبیند این کار مورد رضایت واقع نشده، او خوشش نیامده، لبخند رضایت نزده، همین دیوانهاش میکند. بگذار این درکی هم که از اسمای جلالیه دارد، فوق همه است.
برای همین جهنم این، فوق همه جهنمهاست. میگوید: «منو ببر تو جهنم، بسوزون. فحشم بده.» نگاه کن داره تو برخی از ادعیه و حالا تو اشعار عرفا که زیاده. این مضمون، مضمون برخی از ادعیه است: «جواب سکوت نکن. بیمحلی نکن. این بیمحلی که میزنی، لااقل میدانم توجه به من داری که داری میزنی ولی اینکه بیمحلی کنی و از همه سختتره.» لذا آن ادراکش از اسمای جلالیه، فوق همه آنهایی که تو جهنم احساس این از شدت قرب البته فانی در اسمای جمالی است ولی درکی هم که از اسمای جلالیه دارد، از همه بیشتر است. لذا ناله چی؟ اسمای جمالی حالت رضا و کشش دارد. آن حالت جذب دارد، با این میکشد، با آن پس میزند. خشیت دارد؟ بیشتر جفتش هست. جفتش خشیتآور است ولی جلال.
حالا نکتهای که میخواستم بگویم عظمت خدای متعال دو بُعدی است. هم جمال است، هم جلال. آره ولی همان حالت، همان شدت محبتش چقدر مهربان بوده. چقدر بهت توجه داشته. آدم میشود مادرش، شدت محبت و مثلاً زحمتی که مادر برای آدم کشیده، آدم را خرد میکند. هی بگویند جلویت پیش مادرت نشستی، هی بگویند: «این مادر برات تو دوران بارداری شبا تا صبح گریه میکرده، ناله میکرده، خواب نداشته.» اینطور. اینها همهاش جمال است به یاد آلا ؟ میاندازد. در جهنم به نحوی جلال است دیگر، از این جهت که دارد میکوبونتش جلال است ولی با جمالش دارد ابراز جلال میکند. به این معنا نیست که خدا به او جمالی نداشته که چون به همه جمال داشته، محبت داشته، رحمت داشته. تمام میشود جهنم؟ آره. جمالی ندارد؟ آنجا دیگر روی خوشی که از خدا، فضای محبت صمیمانه، محبت کردن؟ این فضا انجذابی، این ذاتش جمال است و محبت است. ولو دارد طرف را میکوبونه ولی با محبت ولی آن یکی برعکس، آن دارد میکوبونه آلا الهی رو. به یاد او میآورد. خدا با تو این کار را کرد. «ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الکَرِیم؟» جذب نیست البته. به یک معنا رحمت چه سبقت میگیرد بر غضب؟ سبقت نسبت به غضب و این را هم گفتم. حالا بحث اسمای الله باید برسیم بهش. خیلی بحث مفصلی است. عمده ؟ روزتان نبود.
نکته جالبی بود در مورد این جهنم و جلال خدا بود. جای دیگری رفت بحث. حالا خیر. حالا یادم آمد عرض میکنم. لذا این را میخواستم بگویم: این حالی که امام در دعا دارد، هیچ جهنمی با هیچ عذابی از جهنمی حال حالی که امام در دعا دارد، اینکه غش میکند امیرالمؤمنین و تعابیری که آره «یرتعد فرائصه» بدن میلرزد. هیچ جهنمی این حالت را ندارد. آن ترسی که او دارد از خدا هیچ جهنمی همچین درسی از خدا، هیچ جهنمی همچین درکی از جلال خدا. این یک علامت قرب است به خدا. این را بعضیها نمیفهمند. طرف میگوید که آقا این دعای کمیل مثلاً تعابیری که حضرت به کار بردند یا تو ادعیه دیگر امام سجاد «انک از ذَرَّهٍ» ؟ او «اقل من» ؟ از همه گنهکارها جرمم بیشتر است. هیچ موجودی به اندازه من گناه نکرده. میگویند اینها را امام از زبان ما گفته، تعلیم به ما داده، مقام گفتگو با خدا تعلیم... آنجا حالت فناست. اصلاً مخلوقی نمیبیند غیر از خدا. فکر کن تو اتاق با خداست.
از امام هادی (علیه السلام) پرسیدند که تو آن قضیه معروف که وقتی مؤدب داشت درس میداد به دستور متوکل ملعون، معلم آوردند برای امام هادی. احمق متوکل! معلم آوردند که مثلاً نظام تعلیم تربیت، مدرسه نمیرود، باید معلم داشته باشد. حضرت مینوشتند. اینها را میگوید که یک لحظه نشسته بودند. یادم از روایت کاغذ از دست امام هادی (علیه السلام) افتاد. برق رفت. تو مدّ سراسیمگی حضرت وقتی زد به اندرونی منزل، رفت. صدای ناله از درون منزل بلند شد، فریاد و شیون. دیدم با چشم پف کرده برگشت. گفتم: «چی شد؟» فرمود: «الان پدرم در بغداد از دنیا رفت.» امام جواد. گفتم: «که شما از کجا میفهمی؟» وقتی امام قبلی از دنیا میرود، ظاهراً آدم اهل دلی بوده این مؤدب. شاید تو "توحید صدوق" هم باشد. نمیدانم. فرمود: «یه حالی است بر ما عرضه میشود. عارض میشود که به بیان بنده به نحو وجدانی و حضوری احساس میکنیم در تمام هستی مخلوق، از ما ذلیلتر از ما برای خدای متعال نیست.» این حال امام است. ما به ادراک امامت میرسیم. یعنی در یک نقطهای از قرب به خدای متعال واقع میشود که تو آن نقطه از "قرب"، همانقدر که در جمال الهی علم میگیرد، معرفت میگیرد، اشراف به خلایق اعمال را میبیند، همانقدر هم جلال الهی را درک میکند. به امامت میرسد.
آره، چون عالیترین درجه قرب است. امیرالمؤمنین مثلاً نشستند، پیغمبر از دنیا میروند. یهو احساس میکنم: «الان دیگه من امام شدم؟ جمع کن اینها رو! کی اینها را اینجا گذاشته؟ از اینجا به بعد دیگه من دستور میدهم، امر امر منه.» نه برعکس. یک ادراکی دارد از خشوع و خشیت و ذلت در برابر خدای متعال پیدا میکند که حالا نمیشود تعبیری اصلاً برایش آورد. همهاش وجدانی و حضوری است. اصلاً در تعبیر نمیگنجد. اصلاً انگار علی بودنش مندک شد. انگار هر آن چیزی که تراشهای که شکل گرفته بود، یک حوزه وجودی که آنجا امیرالمؤمنین تعریف شده بود، انگار دیوارهایش همه ریخت. خب، این دو سویه است. از یک جهت احاطه اوست بر همه خلایق. این دیوار ریخت. دیگر همان اشرافی که خدای متعال به ولایتی که خدای متعال دارد، امام دارد. از این طرف هم دیگر ریخت، دیگر هیچی نمانده در برابر. دوسویه است: هم از بالا به پایین، هم از پایین به بالا است. منهدم شد؟ این سازمان وجودی امیرالمؤمنین بود. این حاله را قبلاً هم داشته دیگر. این حاله را. این حاله را آره. حالا باید روی این بحث بشود: «خَلْقِی وَ لَا رَبِّی».
یه بخش دیگرش هم خدمت شما عرض کنم که آن درکی که امام داشته، حالا یا در عباداتش بوده و اینها، یک بخشیش این است. یه بخشیش این است که اصلاً ممکن است امام از آن ساحت اعمال ولایت و آن تمشیت اموری که نسبت به خلایق دارد، ممکن است تو همین هم یه تفاوتهایی برایش باشد که میفهمد. باز حال امام به غیر امام تو همین حوزه. حالا بحثهای عمیق، بحثهای سخت. فرهاد. سکونت در جوار الهی فرمود که او را در جوار خودش ساکن میکند جان. این قرب ادراکی است که اینجور نیستش که دوسویه به هم نزدیک شوند. خدا به او نزدیک است، او درک از این ندارد. مقرب شدن این به خدای متعال به این است که این را درک میکند که خدا چقدر به این نزدیک است. همانجور که توبه خدا با بحث ؟ بکنیم که هر توبهای از خلق و هر توبهای از عبد بین دو توبه از خداست. ترم پیش استاد آیاتی در قرآن: «تَابَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا». خدا به اینها توبه کرد که اینها توبه کنند. این چه شکلی میشود؟ ایمان و توبهای که ما فکر میکنیم مثلاً یکی از یکی رنجیده است، این میرود از او عذرخواهی میکند، آن میبخشد. اینکه عرض میکنم ما کلاً در ساحت ماده، همهچیز را بر اساس همین چیزهایی که با پاش ؟ اُنس داشتیم، ما مفاهیم را در پی زندگی مادی فهمیدیم. ما مفاهیم را در ساحت زندگی مادی فهمیدیم. ساحت زندگی مادی میشود ادراک جزئی. ادراک جزئی یعنی لذا ما مفاهیم وهمی فهمیدیم، آلوده شده به وهم. ادراک جزئی. هرچه از آن کلیات هم که میخواهیم بفهمیم، تو این ظرف جزئی. همان قبله هم که میخواهیم بگوییم کعبه یادمان میآید. تصور میخواهی کنی. من بگویم امیرالمؤمنین قبله است، باز باید در تنزیه و تنزیل کعبه، او را لحاظ کنیم. یعنی یک چیزی کعبه است. نه آقا! کعبه تنزیل اوست. کعبه شده معادل مادی و شبیه مادی برای امیرالمؤمنین برای قبله. تازه امیرالمؤمنین هم فوق قبله است. در ساحت قبله بودنش داریم بیانش میکنیم. امام فوق قبله است. یکی از مراتب نازله او قبله بودنش ست. آنجا دیگر آدم غیر آدم ندارد. ولایتتان، ارتباطتان در این درجه میشود سکونت در جوار. این حجابها هرچقدر برداشته شد، ادراک او نزدیک شد، این میشود سکونت در جوار.
به همان مرتبه که اقرار به ربوبیت کرد. آقای شیخ جعفر مشهدی مفترض الطاعه علیهم ؟. اینها مراتب دارد دیگر. همه این چهار تا مراتب دارد. یک وقت هستش که این اجمالاً گفته: «خدا رب من است.» و پیغمبر هم قبول دارد و امیرالمؤمنین هم امام. حتی توی مراتب دونش هم تو برخی از روایات ما فهمیده میشود. تو برخی از داستانها و کلمات بزرگان، چیزهای عجیب و غریب دیده میشود. «کیمیا محبت» ؟ نیاورده. توی کتاب دیگرش آورده. اگه یادم بود، میآوردم براتون. یه داستان خیاط. میگوید که ایشان پاشد میرود آب آبقلا ؟ بود، کجا بود؟ آققلا. نه، آققلای گرگان گلستان. سیل آمده بود آنجا. منطقه سنینشین است. ایشان پا میشود میرود. یکی از شاگرد یا یکی از این سنیها شب منزلش ساکن میشود. حالش بد میشود و این همراه شیخ رجبعلی میگوید که: «آقا نکنه ایشون امشب از دنیا بره.» شیخ رجبعلی میفرماید که: «ایشان از دنیا میرود و اصلاً مکه پشتم ؟ این همه راه انجام بدهم، همین است.» مفصل است. بعد آن آقا میگوید: «بابا این سنی است، فلان و اینها.» این میگوید: «از تو شیعهتر است.» عصبانی میشود. میگوید: «آقا من شیعه امیرالمؤمنینم. تو سنی هستی. مقایسه ؟» او ویژگیهایی که دارد، او هم قلباً به امیرالمؤمنین نزدیکتر است، هم وصفاً نزدیکتر است، هم ولایت بهتر پذیرفته. بر حسب ظاهر اطلاعی ندارد. خودش نمیداند که شیعه است. از اینجور چیزها زیاد داریم. آن قضیه تهرانی را تو معارفشناسی نقل میکند: آن طلبه که رفته بود تبلیغ. سنی صحبت میکند و اینها. میگوید که: «این بزرگ بود. به رئیس قبیلهشون افتخار میکردند.» میگوید: «رئیس قبیله شما کیه؟ یک یتیمنواز، خیلی شجاع در میدان جنگ. اینطوری است، نمازش اینطوری.» شیخ علی مثلاً خیس بخوره ؟. برای دفعه بعد که آمدم ببینم اگه پذیرش داشت، اینها را قشنگ پذیرفته بود. میرود برمیگردد و میبیند که از دنیا رفته. خیلی ناراحت شد. قبل از آن خلاصه خوابش میبرد یا حالا مکاشفه بود یا آن پیرمرد را میبیند در باغ و بستان. اوضاع خیلی خوبیه. میگوید که: «اوضاعت چطور است؟» میگوید: «پدر آمرزیده، چرا گفتی و نگفتی؟ گفتی آخرش نگفتی. اینها اوصاف امیرالمؤمنین بود.» گفت: «چطور؟ من امام من ؟» گفتم: «همانی که آن طلبه میگفت، رئیس قبیلهشون شیخ علی که اینجوری یتیمنواز بود، نمیدانم امیرالمؤمنین خودم میگفتم.» دیگر اینها خیلی نکات عجیبی است. این هم میشود اقرار به ولایت امیرالمؤمنین. این هم تو یک ساحت است. این هم تو همان سطح سکونت در جوار خدای متعال. بهشت رفته دیگر. تمام مراتب بهشت سکونت فی جوارالله. ولی بهشتی که این میگوید با آن: «رَبِّ ابْنِ لِي عِندَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ» که آسیه میگوید تفاوت دارد. خیلی فرق میکند با آن: «عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» که در مورد شهدا دارد. خیلی فرق میکند. این هم بهشت است، آن هم بهشت.
مراتب بهشت هم تو از آیات قرآن میشود درآورد. تفاوتهای بهشتیها را میشود در واضحش این است که قشنگ اصحاب یمین را از مقربین جدا کرد. اینکه دیگر جزو واضحات قرآن است. ما مقربین داریم، یک اصحاب یمین. بهشت. اینها را تو سوره واقعه که کاملاً متفاوت است. آن جنة النعیمه. میگوید: «أَمَّا إِن كَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ، فَرَوْحٌ وَرَيْحَانٌ وَجَنَّتُ نَعِيمٍ.» اتحاد دارد با این محمود موضوع محمود متحده. مقرب، روحان، مقرب، ریحان، مقرب، جنة النعیمه. ولایت را گفتن جنت. خودش جنة است. لذا چشمه تسلیم را شما ببینید دیگر. مقربین از آن سرچشمه میخورند. در سورههای مختلفی در سوره انسان دارد، سوره مطففین دارد، دستور واقعی دارد. مقربین خودشان از تسلیم میخورند و از سرچشمه میخورند. اصحاب یمین ممزوجه برایشان از آن آب تسنیم که آن بالا سرچشمه است. یا پایینی هم یک کمی دارد تو آبش قاطی از تسنیم. مراتب بهشت است دیگر. اینها همهاش سکونت فی جوارالله ولی به میزان اقرارش به ربوبیت برمیگردد. به میزان اقرارش به امامت برمیگردد. به میزان اقرارش به ولایت به نبوت برمیگردد.
خب، که حالا اینجا یک قرب فرائض داریم، یک قرب نوافل داریم. با قرب فرائض، یک همنشین ملائکه میشود. با قرب نوافل، یعنی واجبات اگر انجام داد، بعد خود واجباتش هم برای اینها فرق میکندها. تو هر مرتبه، آنی که در آن مراتب بالای توحید است، آن اصلاً واجباتش یک چیزهای دیگر است. اگر یک لحظه توجهش را اختیاراً از خدای متعال بردارد، کدام کن فیکون میکند؟ مصیبتهایی سرش میریزد که اگر بنده دور از محضر شما صد بار زنا بکنم به همچین گرفتاریهایی مبتلا نمیشوم. در مورد اطلاعات انبیا هم همین است. دیگر مفترض الطاعه علیهم ؟ یک چیز دیگر است. واجباتش فرق میکند. ده تا دروغ یکیش را نگفتم. اصلاً بهش بهم واجب شد انشاءالله نگفته. چهل روز وحی نازل نمیشود. چون دفعه قبلی که فلان جمله را گفته، انشاءالله نگفت. جلال خدا برای اینها این شکلی است دیگر. «لَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَٰلِكَ غَدًا إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ». نگو: «فردا انجام میدهم.» فردا انشاءالله نگفتی. تفاوت مراتب.
حالا یک قرب فرائض داریم. با همین واجباتی که بر ما واجب شده، ما مقرب میشویم. میشویم مثل ملائک. اگر نوافل را هم، یعنی آن چیزی که محبوب خدای متعال است، مستحبات هم انجام دادیم، که از حب میآید دیگر. آن چیزی که محبوبات خدای متعال است. اگر اینها را هم اهلش شدیم، اهل نوافل میشویم. به محبوبیت تامه میرسیم. این سکونت در جوار یک چیز دیگریست. یک وقت یک کسی را تو خانه، یکی را تو مشکات راه میدهند، یکی را تو مشکات حجره میدهند، یکی را تو مشکات مسئولیت میدهند، یکی تو مشکات رئیس. یکی هم مشکات یعنی خودش اتحاد دارد با خودش. مراتب است دیگر. جوادی مجنون هم به بهشت راه میدهند. مجنون دیوانه است. دیوانه هم بهشتی است دیگر. جهنم که نمیرود که. نسوختن که هنر نیست به قول معروف. جهنم نرفتن که هنر نیست. سکونت فی جوارالله با این ادراک، با این ادراک از قرب خدا به خودت. این جذبه میخواهد. «سیق الذین اتقوا الی الجنه» کدام یک از آقایون گفته بود؟ «وقتی این را دیدم، نفهمیدم یعنی چه که میکشند اینها را به سمت بهشت.» تا به این روایت رسیدم که بهشتیها دور امام حسین جمع میشوند. همان «هذا الحسین» ؟ دور امام حسین جمع میشوند. ملائکه میآیند به اینها میگویند: «آقا ما بهشت را برای شما تزیین کردیم، آماده کردیم.» اینها نمی روند. «و سیق الذین اتقوا الی الجنه زمرا». این هم میشود سکونت در جوار. به آنجا برسد که بشود حدیث قرب نوافل که: «إِذَا أَحْبَبْتُهُ، وَ لِسَانَهُ هُوَ...» اینها میشود سکونت در جوار الهی دیگر. مراتب قروه ؟. بحث قرب از آن بحثهای بسیار مهم است و راه همهاش هم چیست آقا؟ توحید و لا اله الا الله.
حقیقت لا اله الا الله است. «نام مراتب لا اله الا یح» ؟ لا اله الا الله است که در حد اینکه آقا قرآن بر حق است. پیغمبر دروغ نمیگوید. «قولوا لا اله الا الله تفل یفلحه» ؟ ولی حالا این، حالا داستانها دارد. امتداد لا اله الا الله، این توحید تا کجاها میرود؟ مراتبش و شدتش تا کجاهاست؟ خدا میداند. خب، یک روایت الحمدلله آقایون خواندند و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول
توحید صدوق
جلسه دوم
توحید صدوق
جلسه سوم
توحید صدوق
جلسه چهارم
توحید صدوق
جلسه پنجم
توحید صدوق
جلسه هفتم
توحید صدوق
جلسه هشتم
توحید صدوق
جلسه نهم
توحید صدوق
جلسه دهم
توحید صدوق
جلسه یازدهم
توحید صدوق
در حال بارگذاری نظرات...