متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
نکاتی از سوره اسراء در جلسه قبل عرض شد و بناست که روزی یک صفحه بخوانیم. عملاً دیگر دوستان نباید توقع نکته داشته باشند. همینقدر که ترجمهاش فقط منعطف باشد تا لااقل یک صفحه، بلکه بیش از یک صفحه خوانده شود.
«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ».
خدای متعال پیامبر را، که اینجا تعبیر «عبد» میکنند، در طول یک شب سیر میدهد. خود واژه "اسراء" به معنای سیر شبانه است و "لیلًا" که به کار رفته، تأکید میکند که تمام این سیر در شب اتفاق افتاده است؛ شب رفت و شب برگشت. فکر نکنی شب رفت و روز برگشت. پیامبر هم با روح رفتند و هم با جسم. اینطور نبوده که بگویی معراج روحانی بود و در خواب! مرحوم علامه (طباطبایی) وقتی نکات "المیزان" را میخواندیم، خیلی مطلب داشت. ایشان میفرماید اگر روحانی بود که فضیلتی نداشت و قریش هم اینقدر تکذیب و انکار نمیکردند. حالا اگر خواب دیده، این همه ادله خواستند که بگو فلان چیز چی شد و آن شتر در فلان کاروان بود و اینها، که پیامبر همه را با جزئیات گفتند. پس زمانی (معنا دارد) که پیامبر معراج جسمانی کرده باشند، که این خیلی مسئله مهمی است و یک ارزش ویژهای به حساب میآید. وگرنه در خواب که خیلیها به جاهای مختلف، بالا و پایین میروند؛ خواب دیدم رفتم بالا، خب خیر انشاءالله! فضیلتی خیلی به حساب نمیآید و خواب اصلاً قابل قیاس با متن واقع نیست.
در روایات داریم که با «براق» رفتند و با چه رفتند و اینها. اینها هم تمثلات مختلف است. خب، یک اهل فن و یک استاد خبرهای مثل علامه میفهمد و میگوید کسی که خودش این مراتب را شهوداً طی کرده و عوالم را سیر کرده، میتواند بفهمد این آیات چه میگویند و از کجا میگویند. امثال ما وقتی نگاه میکنند، یک چیزی روایت عالمی از تمثلات است (انگار) هیچ تظاهری بین اینها نیست که یک حقیقتی در جلوههای مختلف بروز پیدا کرده است. قدمهایی برداشتیم برای اینکه این مباحث فهمیده و حل شود که آن تابع اراده شما و اراده حقتعالی است که به چه صورتی این را به شما نشان دهد. عالم تمثلات عالم محدودیت نیست. یک حقیقت میتواند صدها هزار جلوه برای شما پیدا کند. کدامش را اراده کند؟ تمثلات را باز نگوییم پس شد خواب و خیال؛ نه عالم مثال، نه عالم خیال. اشتباه نکن!
پیامبر در این مسیری که میرفتند (معراج)، عالم مثالشان هم همراهشان بوده، همانطور که مادهشان همراه بوده است. در عالم مثال، آدم تصاویر را میبیند و اراده میکند که این تصویر را به چه صورتی ببیند؛ یک تصویر را به چهرهها و جلوههای مختلف میبیند. به هر حال، نکات، نکات خیلی خوبی است در تفسیر المیزان که حالا دوستان دوست داشتند که اینها را بگوییم، وقتمان اجازه نمیدهد.
فاصله این دو تا (مسجدالحرام و مسجدالاقصی) صد فرسخ بوده. هر فرسخ چقدر است؟ شش کیلومتر. میشود ششصد کیلومتر فاصله مسجدالحرام تا مسجدالاقصی. مسجدالاقصی بابت همین دور بودنش، بهش "اقصی" میگویند. "جاء رجلٌ من أقصَی المدینة" (مردی از دورترین نقطه شهر آمد)؛ اقصی نقاط ایران، دورترین نقاط. رسول الاقصی میگویند. خب، تو در عالم اسلام باطنی زیبا هم قطعاً داری. شاید به خاطر اینکه دست یهود بوده و در جنگ یهود بوده و قبله یهود بوده و اینها، این هم اشاراتی به اینها داشته باشد که این هم باعث اقصی بودنش باشد.
و کلمه "عبد" گفتن میفهماند که هم جسم پیامبر و هم روحشان در این سفر شرکت داشته است. "عبد" نه به "روح عبد" اطلاق دارد. (این به) همه هویت عبد شامل میشود و حالا بحثهایی است در مورد نسبت جسم و روح که بحث بسیار شریفی است. واقعاً بنده ناراحتم بابت اینکه میبینم این معارف عقلی و این معارف عجیب و غریب دین ما که ملت را دیوانه میکند، مردم وقتی گوشهای از این مسائل را میشنوند غرق میشوند، اما در حوزههای ما هیچ خبری از اینها نیست. هیچ! خروجی حوزه، آدم گاهی صدها ساعت منبر یکی مینشیند، میبینی یک کلمه از این حرفها را نمیگوید، نمیداند که بگوید، تحویلش ندادهاند! قرآن لبریز از این معارف است که حالا نسبت جسم و روح چیست. بحثهای معرفت نفس در آن حد سنگین و مراتب بالایش، همین که نفس مجرده چیست، عالم مثال چیست، عالم عقل چیست، نسبت اینها به عالم ماده چیست، بدن چیست، یگانگی بدن و روح چه شکلی است؟
مرحوم علامه هم در المیزان در جاهای مختلفی در مورد این بحث کردهاند؛ هم در آن دو تا رساله طلاییشان که بنده به چشم میمالم این دو کتاب را: یکی "وسائط توحیدیه" ایشان و یکی هم "رسالة الانسان" ایشان. این چنین کتابهایی فوقالعاده است. اصول فلسفه و روش رئالیسم علامه طباطبایی از ما دل نبرد! در فضای علما و حوزه و اینها، یک وقت آقای دکتر ابراهیم دینانی (زبان حال ما هم هست، حالا هرچند حرف ما با ایشان اصلاً قابل قیاس نیست، ایشان کجا و ما کجا) گفته بود که اگر مرحوم علامه طباطبایی نبود، خلقت بنده غرض نداشت. من برای خلقت خودم غرضی نمیدیدم اگر به دنیا میآمدم و با علامه آشنا نمیشدم. در سطح بالاتر، بعد از اینکه پهلوان تهرانی سفره معارف را بر بشریت گشود، علامه طباطبایی (در وادی قرآن) هم این را انجام داد. خب، این حرفها خیلی جاهای دیگر و کسای دیگر به نحو مختلف گفته بودند، ولی ادبیاتشان ادبیات قرآن نبود که بخواهند این حرفها را از دل قرآن بیرون بکشند.
ذیل همین آیات، چه غوغایی کرده مرحوم علامه در بحث اسراء، در بحث عالم مثالِ معراجِ روایات! چقدر قشنگ ایشان توضیح میدهد، تنقیح میکند. این سرمایه مرحوم علامه طباطبایی با تفسیر المیزان (حالا بنده تعابیر سنگینتر از این هم دارم، دیگر حالا تقیه میکنم، نمیگویم). مسئولیم نسبت به این عطیه بزرگی که خدا بر نسل ما گشود و علامه طباطبایی را در تاریخ ذخیره کرد تا بشریت به حدی برسد که این مرد بزرگ بیاید و معارف قرآن را این شکلی سر سفره ما بیاورد. امام هم همینطور. از این شخصیتها باید بهره کامل را ببریم. خوب، سوءتفاهم نشود. هرچه که ما در وصف ایشان میگوییم، در وصف قرآن است. کسی فکر نکند داریم (مثل) برای کسی مثلاً دکان باز میکنیم. از این باب است که این تعیّناتش را برداشته و رفته در این دریا غرق شده و از این دریا یک نَمّی برایمان آورده است. دعوت به قرآن است، نسبت نمیکند، هی میگوید علامه، علامه، علامه. مگر چیزی غیر از قرآن، حرفی غیر از قرآن، هدفش چی بود؟
این سیر شبانه میخواستند گوشهای از آیات عظیم الهی را به پیامبر نشان دهند تا روح مبارکشان آمادگی بیشتری برای هدایت کردن انسانها پیدا کند و «سمیع بصیر» شود. «لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا الْكُبْرَى». آیه یک سوره اسراء عجیب و غریب است! من دیشب یکی دیدم که وقتی پیامبر در بشارةالمصطفی (نام کتابی است) روایت میکند که از همه حجابها رد شدند و بعد دیدند امیرالمؤمنین (علیه السلام) آنجا حضور دارند. تعبیر این است که امیرالمؤمنین در حجره بودند و آنجا حاضر بودند. خیلی معنا پیدا میکند!
خب، این «آیاتنا» یا «من آیاتنا» چیست؟ فرمود: «ما لله آیة هی اکبر منی». امیرالمؤمنین: خدا آیهای بزرگتر از من ندارد. پیامبر رفت معراج که امیرالمؤمنین را ببیند؟! به کفریات دارد میکشد. بله یا نه؟ نور امیرالمؤمنین و پیامبر یکی است؛ حقیقت نوری یکسان دارند. و آیهای بزرگتر از حقیقت نوری پیامبر و امیرالمؤمنین نیست. و بله، پیامبر رفتند معراج که حقیقت نوری خودشان (و) امیرالمؤمنین را ببینند، که حالا اینجا دیگر بحثهای عرفانی سنگینی مطرح میشود. معرفت نفس هم همین است دیگر. توجه به خلق نورانی. حالا یک وقت توجه به خلق نورانی، یک وقت شهود خلق نورانی. حالا باز در مورد پیامبر و اهل بیت چطور است و چه میشود و اینها، باز یک بحث سنگینی است. خب، مگر اینها شهود نداشتند؟ شهود بعد از شهود، شهود بعد از غفلت، شهود بدوی.
امام خمینی، بحث اسراء که مطرح است، (ایشان) خیلی نسبت به اسراء اهتمام داشتند. خود ایشان هم (در مورد) اینها (اسراء و معراج) حال و هوایی داشتهاند. مشخص بود که اصلاً خودشان متلذذ از این بحثها هستند. این موضوع را بنویسید: بحث اسراء خیلی مطلب دارد. اسراء و معراج. اسراء غیر از معراج است؟ نه، مقدمه معراج است. (در این مباحث) دریایی از معارف نهفته است و کار هم این است که گوشههایی از بحث برایش حل بشود و روشن بشود. (این) غیر از اینکه این بخش بحث دامنهداری است و به همین سادگی نمیتواند که (در یک جلسه) مشهود شود، خصوصاً با نکته معرفت نفس که «لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا». آیات فوق پیامبر را میخواهد نشان دهد یا آیات دون پیامبر؟ خب، کسی که خودش واسطه خلقت است، همه آیات غیر او، میشود آیات دون او.
حالا ببینید تفاسیر شیعه و سنی (چه میگویند)، که مثلاً حقیقت بهشت را بهش نشان دهند؟ پیامبر را بردهاند معراج، بهشت و جهنم را بهش نشان دهند؟ مسئله این است که ما، به قول حضرت امام، توسط سوره حمد (خودمان) بالا نمیرویم، پیامبر را میآوریم پایین. مسئله این است. ما که نمیتوانیم بفهمیم پیامبر چیست؟ فهم خودمان (میخواهیم). پیامبری (که) بهشت و جهنم را ندیده، بعد الآن میگوید این کار را بکنی میروی بهشت؟ که در حدیث غدیر فرمود که هیچ کاری نبود که شما را به بهشت نزدیک کند و از جهنم دور کند که من بهتون گفته باشم! یعنی از اول (تشریع)، همه کلمات پیامبر حول همین گزارش بهشت و جهنم بوده. بعد خود حضرت خبر نداشتند معراج رفتند دیدند؟ از انبیاء گذشته خبر نداشتند معراج رفتند اینها را ببینند؟ آیات ... سطح بحث را نباید پایین آورد، سطح آیات قرآن را نباید پایین آورد.
باز یک بحث مفصل داریم که اصلاً سوال از پیامبر معنایش چیست؟ وقتی سوال میکنند، معنایش این (است). همین متشابهاتی که دیروز عرض کردم، اگر کسی به محکمات رسید، به حقیقت (مقام) پیامبر (که) حالا به صورت ذهنی اجمالی برای آدم حل شد، آن وقت دیگر این مسائل اصلاً گرفتارش نمیکند. یکی از مراجع بزرگوار در مورد طب اسلامی نظری دادند. طب اسلامی که حالا میشود پذیرفت و قبول کرد بر اساس اصول روابط. یکی از مراجع بزرگوار استدلالی (کرد)، شاخ درآوردم از این استدلال. که خب، این یک مقدار دیگر بحثهای طلبگی باید کرد. یعنیای کاش این را در درس میفرمودند وای کاش بنده هم در آن درس بودم، پا میشدم بحث میکردیم با ایشان. درس ایشان را هم مدتی رفتم، خیلی کم البته. فرموده بودند که طب اسلامی نداریم، به این نشانه که خود اهل بیت میرفتند به طبیب یهودی مراجعه میکردند. خب، ظاهر استدلال خیلی استدلال متقنی است، ولی خلط بزرگی دارد اینجا صورت میگیرد. به طبیب یهودی مراجعه میکردند، به چه عنوان؟ به این عنوان که علم دست اوست، یا به عنوان اینکه اعمال علم بکند؟
فعل معصوم که دلالت ندارد! فعل معصوم اطلاقگری نمیشود که! فعل معصوم نسبت به قدر متیقن حجت است. نسبت به بقیهاش مجمل است. معصوم این کار را انجام داد، نه علت بر (چیزی) دلالت دارد، نه دلالت بر استحباب دارد، نه دلالت بر کراهت. تنها چیزی که از آن میشود فهمید و قدر مطلق است، این است که این کار حرام نیست. پیامبر این کار را میکرد، پس یعنی این کار مستحب است؟! امام صادق (علیه السلام)، بر فرض، یا بقیه اهل بیت به طبیب یهودی مراجعه میکردند، دلالت دارد بر اینکه یعنی علم را نزد او میدانستند، چون استدلال به این است که پس معلوم میشود اصلاً غیر اسلامی ندارد، علم، علم است دیگر. میخواهد یهودی بگوید، میخواهد شما بگویید. خب، یعنی الان امام صادق (علیه السلام) دانستن و رجوع یک جاهل به عالم بوده است! خارج است. این بزرگوار احتمالاً دست و پایش را (و) شاید هم بوسیده باشم. تو ذهنم هست که بوسیدم. پایش یادم است، دستش یادم است که بوسیدم.
عرض کنم که مقدمات کلامش و بحث کفارات آنجا (مطرح است.) امروز بحث مفصل کلامی و عرفانی گردیدیم که عمل چیست و کفاره میپوشاند؟ کاسبی خدا میگوید این کار را کردی، اینقدر پول میگیرم ببخشم، یا کفر به معنای عدم اعتناست؟ کفاره یعنی یک کاری میکنی، عملت که الان در عالم مثال حضور دارد، نسبت به تو دیگر بیتوجه میشود. تکفیر صیاد به این معنا. وقتی قرآن را از حوزه گرفتیم، این معارف را گرفتیم، خبری از قرآن و کلام و معقول و معارف نبود، این میشود وضعیت ما. طلبه الان مسلح به چه (چیزی) است؟ بحث کفارات، فقط میداند این کار را بکنی، اینقدر چوب دارد. منبرش هم همین. از اول ملت نشستهاند، (مانند) ۲۰۰۰ کاسب، چیزی از دین بشنویم. یک شلاقی دست اینهاست، تو حوزه فقط شلاق دست علما میفرستند تو خیابان؛ «برو بزن ملت را!» آدم (میگوید) بابا! این نور باید تو حوزه و نور تو باطن طلبهها بریزند. این برود عالم را نورانی کند. دردهای بنده است. یعنی غصههای حرف امروز و دیروزم نیست. این حرفها مال ده، پانزده سال است که ناله میزنیم.
سال ۸۶ یکی از دوستان ما، سابق که بعداً جاسوس بهائیت شد (و) کشور فرار کرد، نشسته بودیم تو حجره ما. داشتم مفصل در مورد نظام حوزه داد میزدم. سریع (صدای) قژ قژ دیوار دارد تکان میخورد. همان زلزله معروف قم بود. فاضل از دنیا رفتند که ظهرش ایشان را دفن کردند، دو سه ساعت بعد زلزله… (مردم) نسبت ایجاد کرده بودند (بین) زلزله و قبر ایشان. نسبت بد!
غصه بله. مطرح شد: امام معصوم مراجعه میکرد از باب اعمال علم، نه از باب اینکه این آقا علم را دارد. و این اصلاً علم اینوری آنوری ندارد. اسلامی، غیر اسلامی ندارد. (اگر) از علم جدا بکنید، حالا باز بحثهای دیگر مطرح میشود. تجربهاش، بر فرض، از علم جدا شود، باز به این معنا نیست که معصوم از یک تجربهای بیبهره است. مراجعه میکند به یک کسی که تجربهای از آن تجربه دارد؛ باز مراجعه جاهل به عالم میشود. تجربه به معنای فیلمش، یا معنای وقوع اتفاقش کمال نیست. بحث علمی است. استدلال به این نیست. توانستم مطلب را جا بیندازم؟ بحث مهمی است. این هم از این.
«بَارَكْنَا حَوْلَهُ». بزرگان به یکی از دوستان فرمودند که من وقتی رفتم لبنان، در مکاشفه یا به نحو دیگری ثابت شد که این «بارَکنا حَوْلَهُ» همین لبنان است؛ همین شیعیان لبنان. «بارَکْنا حَوْلَهُ»، پیرامونش را مبارک قرار دادیم. شیعیان لبنان محصول کار ابوذر هستند. تبعید میکنند ابوذر را و بعد نسل آینده شیعه را میسازند. جبل عامل، چه چیزها که نداده! دو تا شهید: شهید اول، شهید ثانی. (این دو شهید) در طول تاریخ (عالم شیعه) محصول (جبل عامل) است. یعنی آخوند باید آخوندی باشد که تبعیدش میکنند. جایی مثل آقا که جیرفت فرستادند. غوغایی که نکرد آنجا! اهل سنت ما را میدیدند، به دست و پایمان میافتادند. فردا نیاید! خیلی این کتاب را... آریسم (کتابی با نام آریسم) را تو اطلاعاتی بودیم و این کتاب را خواندیم. اصلاً دردی از ما آرام گرفت وقتی این کتاب را خواندیم. دوای درد بود. خیلی عالی. خون دلی که لعل شد. خاطرات که عربیاش ... این را نص فارسی ترجمه (کردهاند.) یک بچه کوچک، جنازهاش دست ننه باباش بود. ننه باباش آنقدر متاثر نبودند. من وقتی دیدم شروع کردم بلند بلند گریه کردن. خبرش پیچید. میگفتند که این آخونده آمده (تازهوارد). شاید آن بچه هم از اهل سنت بوده! آخونده آمده اینجا برای بچه ما از خودمان بیشتر گریه کرده. ارادتی (پیدا میکنند) که منجر نمیشود به وقایع، یعنی آقا از آنجا که (برمیگردند)، دیگر متصل میشود به کوران انقلاب سال ۵۷. خلاصه، این آخونده را تبعیدش میکنند به «ربذه». میرود «جبل عامل»، شخم میزند. این «بارَکْنا حَوْلَهُ»، یکی از معانی و مصادیقش میتواند (این باشد.)
«وَآتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَجَعَلْنَاهُ هُدًى لِّبَنِي إِسْرَائِيلَ أَلَّا تَتَّخِذُوا مِن دُونِي وَكِيلًا». کتاب به موسی کتاب دادیم و این کتاب را هدایت بنی اسرائیل قرار دادیم. در ازای کتاب چی گفتیم؟ «أَلَّا تَتَّخِذُوا مِن دُونِي وَكِيلًا». غیر از من کسی را وکیل نگیرید. که توکل هم به همین معناست. شرک مرتب است. شرک آثار مادی و ظاهری هم پیدا میکند. (کسی) نجس میکند، نکاح باهاش حرام میشود، مالش احترام دیگر ندارد. این یک مرتبه از شرک (است.) «وَ مَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِكُونَ». آیه ۱۰۶ سوره یوسف اکثر مؤمنین مشرکند. اکثر اینها که ایمان دارند، مشرکند. به ایمان محض کم (کسی) میرسد. علامت ایمان محض این است که غیر خدا کسی را وکیل نگیرد. نه وکیل نگیرد ذهنی، وکیل نگیرد قلبی. (این) بحث حالا امشب انشاءالله (در محضر) آقای فاطمی که دوست دارم (و) دوست دارم که دوستان در جلسه باشند، اگر خواستند شب تشریف بیاورند، امشب این بحث را داریم انشاءالله.
نکته مهمی هم است و گاهی هم آدم میشنود گوشه و کنار این است که دارند مسئله را خلط میکنند. اینها ذهنی نیست، قلبی است. مثلاً نیت را خیلیها ذهنی میدانند. (اما نیت) فعالیت ذهنی نیست. نیت فعالیت قلبی است. برای همین خیلی سخت است. تو ذهنش میآید نماز ظهر میخوانم، خب دیگر حلال است! این نیت (کافی) است. (نیت) فعل قلب است. وکیلاً، مشرک نجس. تو ذهنش هم تطبیق نمیدهد. امام حسین (علیه السلام)، عرض میکنم، معمولاً حُبّ ما نسبت به امام حسین، حُبّ ذهنی است، قلبی نیست. یعنی ما تو ذهنمان وقتی میگویند امام حسین، تطبیق میدهیم: بله، همچین کسی هست و امام هم هست. بلکه امامت، پذیرشش کار ذهن نیست، کار قلب است. تولّی کار قلب است. این همه آثاری هم که گفته شده که شما هیچ عملی را قابل قیاس نمیبینید با محبت اهل بیت و ولایت اهل بیت، این کار قلب است. کار قلب اشرف از همه (اعمال) است.
پس این (که) وکیل نگیرید، خب بله. (اول) یک مرتبه ذهنی است. مرتبه مراحل بعدیاش این است که قلبی بشود و شهودی بشود. اصلاً در عالم تکیهگاهی نبینید. بالاتر، اصلاً در عالم در عرض خدا کسی را نبینید. بالاتر، اصلاً در عالم غیر خدا کسی را نبینید. یعنی بفهمید که اصلاً غیر خدایی نیست.
«ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ كَانَ عَبْدًا شَكُورًا». آیه سه سوره اسراء سریال تعابیر «مَن حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ» را گفتند که برخی خطاب گفتند و اینها، در حالی که این نیست. اختصاص، اختصاص است. یعنی لحن عوض میشود. قرآن هر متن این شکلی است. لحن و متن خیلی مهم است. زبان عربی از فوقالعادهگیها و عجایبش این است که جوری با اعراب و بنا و این حرفها (و) کلمات را میریزد که لحن بتواند فهمیده بشود. تقدیم، محققالتخیر، تأخیر و محقق، و تقدیم نکات بلاغی اینها. تو فارسی شما خیلی نمیتوانی لحن طرف را کشف بکنی. مگر الان تو فارسی بیشتر با علامتهاست دیگر؛ علامت تعجب و پرسش. ولی زبان عربی نه. یعنی استفهام انکاری، استفهام توبیخی از خود سیاق فهمیده میشود. حالا نمیخواهم بگویم مطلقاً لحن بیرونی نیاز ندارد و همهاش فهمیده میشود، ولی خیلی کارش را ساده کرده. اختصاصاً این شکلی است. تو زبان فارسی اصلاً اختصاص ندارد. بعد اگر خواستیم کلمه بگوییم «به ویژه فلانی»، «به ویژه» میشود تأکید و فهمیدن. «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا». آیه ۳۳ سوره احزاب همان فصل که حالا خود فتحه هم (ممکن است) اتفاقی بیفتد، در فتحش یعنی یک هشدار، (انگار) تُناژ دارد بالا میرود، یکهو فتح میشود. خود آن اختصاص، معنا را میرساند. یعنی چون اهل بیت هستید، این کار را کردم. اگر اینجور نبودم، من این کار را نمیکردم. خدا اراده کرده که تطهیر بکند، اذهاب رجس بکند، چون شما اهل بیت هستید، این کار را دارم میکنم ها! مخصوص شماهاست ها! به گل روی شماهاست ها! به خاطر شماهاست ها!
حالا اینجا میفرماید که «ذریة مَن حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ»، یعنی چون شماها بچههای نوح هستید، کتاب فرستادم. موسی و پیامبران دیگر و کتابهایشان و اینها. یعنی از باب عشق و علاقهای که به نوح داشتم. آیات دیگر هم میآورند که این دردانه من بود. «سَلَامٌ عَلَى نُوحٍ فِي الْعَالَمِينَ». آیه ۷۹ سوره صافات شما تو قرآن من یادم نمیآید در مورد پیامبری این تعبیر «سلامٌ فی العالمین» را داشته باشیم، غیر از حضرت نوح. داریم «سلامٌ فی العالمین» (فقط) برای نوح. اگر سرچ بکنی تو ذهنم نیست. در مورد پیامبر (دیگر). خب، این صبر طولانی. جانم؟ مخاطب برگردد (به آیه). چون چیزی که ما خواندیم باید یک ضمیر متکلم یا مخاطبی باشد تا «ذریّة» داشته باشد. در جایگاه اختصاص قرار (گیرد). نه، حالا میتواند در تقدیر باشد. میشود از آیه قبل. مشکلی (نیست.)
«أَلَّا تَتَّخِذُوا مِن دُونِي وَكِيلًا ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ». (میشود) از واو (استفاده کرد) شماهایی که الان مخاطب هستید، برای عدم اتخاذ (وکیل غیر حق)، اختصاص دادم شماها را برای این خطاب. چرا شماها را اختصاص به این خطاب دادم؟ «أهل البیت» یعنی حکم اذهاب رجس را اختصاص به شما دادم به خاطر اینکه اهل بیت هستید. حکم «آتَیناهُ الکِتَابَ بَنی إِسرائیلَ» (یا) «أَلَّا تَتَّخِذُوا» (را)، و خطاب و کتاب و همه اینها را اختصاص به شما دادم چون شما ذریه کسانی هستید که «مَن حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ». ذریه کسانی هستید، نه ذریه نوحید ها! ذریه کسانی هستید که با نوح بودند تو کشتی. (ن)گذاری خود نوح، زن ذریه و پسر نوح و دختر نوح (و) همهشان دیگر بچههای حضرت نوحید. نه فقط پدری از طریق پسر، چون ظاهراً ایشان مؤمنی غیر از خاندان خودش نداشته. حالا الان تو ذهنم نیست. ۸۰ نفر که بهش ایمان بیشتر نیاوردند. ۸۰ نفر بگوییم که همه از زن و بچهاش نیستند که. نباید باشند. مؤمنین هم با نوح. باید بگوییم آن اختصاص در واقع مخصوص خود حضرت نوح نیست. آن طایفهای که تو این کشتی، در این سفینه نجات ماندند. این سفینه نجات بشریت بود که نسل بشریت را حفظ کرد. امام حسین هم سفینه نجات بشریت (است). نقل ۸ نفر نه، ۷۲ نفر (نیست). مثال اینها. اصلاً تو عالم وجود.
«ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ كَانَ عَبْدًا شَكُورًا». تحلیل در قرآن همیشه علت را میرساند. چرا من اختصاص دادم اینهایی که همراه نوح حمل شدند تحویل گرفتن؟ چون نوح «عبدًا شکورًا» بود. که قبلاً عرض کردم از مقام عبودیت و واژه «عبد» در قرآن بالاتر (است). یعنی «عبد» از «رسول» بالاتر است، از «نبی» بالاتر است، از «امام» بالاتر است (به لحاظ) واژهاش. نه مقام. امامت پایینتر از اینهاست. تو این سلسله بالاتر است. ولی اگر قرآن «عبد» خالی اطلاق کرد، این ظاهراً در قرآن مقامی اشرف از این را لحاظ نکرده است. «عبد علی الاطلاق». حالا (میگوییم) «عبدًا شکورًا» گفته، اطلاق نگفته. همه کمالات انسانی را در بنی اسرائیل اول ماجرا، مسجدالاقصی را که گفت، گریز بزند به بنی اسرائیل. خب، شما الان ممکن است بگویید که این «بارکنا حوله» اینکه همهاش دست صهیونیستها و یهود است که. پیامبر ما را بردی مسجدالاقصی که دست یهودیهاست و اینها. کلاسش هم افتخار هم برای ما (دارد؟) میدانید چه خاصیتی برای ما دارد؟
بحث بنی اسرائیل را برایت مطرح میکنم که من چه پدری از اینها در خواهم آورد. قضاوت کردی نسبت به بنی اسرائیل در کتاب. «لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ». آیه چهار سوره اسراء خب، پس خدا یعنی نوشته که باید دوباره فساد کنند؟ تو قرآن گفته شما دوباره فساد میکنید! خدا نوشته ما دوباره فساد کنیم! چه جور کتابتی است؟ کتاب مثال معلم میداند «فی الکتاب». با «تو کتاب نوشتیم که فساد کنید»، فساد میکنید. قطعیت در وقوع. دوستان توجه و التفات به نکات قبلی بکنم. «لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ». (یعنی) نوشتیم که فساد میکنید. خدا اول کلاس به شما میگوید: من نوشتم که شما میافتی! ارزیابی دارد و (من) میبینید.
تفاوت مصدر و اسم مصدر. مصدر داریم، اسم مصدر. هیچ وقت این گزارشهای الهی و قضای الهی جای مصدر نمینشیند، همیشه خبر از اسم مصدر میدهد. مصدر کار عبد است. نکته بسیار مهمی است و توجه بهش (باید) داشت. این نیست که بگویی یعنی تو وقتی که میخواهی گناه بکنی، تو گناه میافتی. مصدر از تو رخ میدهد به خاطر اینکه من نوشتم. نوشتن من دخالتی در مصدر ندارد. من اسم مصدر را نوشتم، نه مصدر فاعل. ادامه مطلب راجع به تفاوت مصدر و اسم مصدر: هفت تفاوت. مراجعه کنید. یکیاش این است: این ناظر به روی دادن فعل. آن ناظر به رویداد فعل. رویداد فارسی (مثل) مصدر و اسم مصدر میگوییم: نوشتن، نوشتار. گفتن، گفتار. هیچ وقت کتابت الهی تو گفتن شما دخالت ندارد. کتابت الهی بر اساس علم. علم خدا به اینکه شما در گفتنت چه چیزی را انتخاب میکنی، گزارش میدهد از گفتار، از اسم مصدر. سخت شد؟ خدا نمیگوید چون من نوشتم، تو تو مصدرت هم دیگر اختیار نداری. الان نمیخواهد فساد بکند ها!
«تو قاتل منی» و ابن ملجم. فرمودند امیرالمؤمنین: «تو منو میکشی.» وقتی که ضلع شرقی حرم درس میدادند تو دهه ۸۰، اوایل دهه ۸۰، بنایی کردند. بغلش فضای دیگری داشت. آنجا امیرالمؤمنین تو مسجد نشسته بودم. یادم نیست که چند بار هم گفتم. شاید نوشته باشم تو تغییرات: فلانی از این در بغل مسجد کوفه وارد شد. در بغل مسجد اعظم اشاره میکرد. «از این در وارد مسجد شد.» گفت: «بشارت، بشارت، معاویه مرد!» معاویه نمیمیرد! «تنکید فتنه بکند که ماجرای صفین و تو در فتنه او علمدار خواهی بود.» فتنه نکن ولی خواهی کرد! فتنه نکن ولی خواهی کرد! فتنه نکن در مصدر. خواهی کرد در اسم مصدر. روشن شد؟ یعنی اینی که من دارم گزارش میدهم، دخالتی تو مصدر تو ندارد (که) مجبور شدی. من دارم گزارش میدهم از اینکه تو با اختیار خودت از این مصدر چه استفادهای میکنی. آخر چه واقع؟ حله! یکم سخت شد؟
پس خدا از آن! آقا از اینی که شما، به قول علامه در کتاب "در محضر علامه طباطبایی" که سوال میکنند: «می میخوردم. من حق ازل میدانستم که با اختیار خودت می میخوری. میدانستم که میتوانیمای نخوری و میخوری و میدانستم که آخرم خواهی خورد و جهنم میروی. خوردن ِ می ازل میدانست، گر می نخورم علم خدا جهل بود. بخورم آخر.» هر آنچه که انجام دهی، اسم مصدر میشود. کی (ازل) خدا میدانسته اسم مصدر دارد. بالاخره من الان ازم اختیار سلب شد در مصدر؟ که اختیار سلب نمیشود. در اسم مصدری که روی داده، تمام شده، رفته! آفرین! از حضرت پرسید که آقا، (یک نفر) دستش را گرفت، گفت: «امام صادق، میگویم خدا میداند من این را میخورم یا نمیداند؟ که هرچه گفت، برعکس انجام بده.» «میدانم که من این را میخورم؟» حضرت فرمودند که هرچه را که تو انجام بدهی، خدا میداند. (یعنی) وقتی تمام شد، خدا میداند. اگه خوردی، خدا میدانست که میخوری. اگه نخوردی، خدا میدانست که نمیخوری. مصدر (و) بیاید خلط بکند. حضرت (جوابش را با) اسم مصدر دادند. علم خدا هیچ دخالتی تو مصدر شما ندارد که شما میخواهی علم خدا را دخیل بکنی، بعد بگویی من اختیار از خودت برداشتم! علم خدا به این است که تو با اختیار خودت آخر چه چیزی را انجام میدهی.
«لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيرًا». آیه چهار سوره اسراء یک «علوّ کبیر» در زمین خواهید کرد. آن وعده اول وقتی محقق بشود، «بَعَثْنَا عَلَيْكُمْ عِبَادًا لَّنَا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجَاسُوا خِلَالَ الدِّيَارِ وَ کَانَ وَعْدًا مَفْعُولًا». آیه پنج سوره اسراء یک سری از بندههای خودمان را، «عبادًا». باز بحث «عبد». آن «عبد» را فقط سیر و سلوک و اصلاحش را نبین. «عبد» از این کارها هم میکند. پدر بنی اسرائیل را هم در میآورد. گوگولی و کراوات را صاف میکند دهنت (بنی اسرائیل و یهود و اینها). «عبادًا لنا». «أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ». بندههای خوبی هستند ها! نه. «عبادًا لنا» وقتی گفته میشود، هیچ وقت تو قرآن در مورد کفار «عبادت» گفته نشده. ممکن است که (در مورد) کفار باشد، «عبادنا». اینها بندههایی از ما هستند. برای ما هستند که «بأس شدید» دارند. خیلی پرقدرتند. «جَاسُوا خِلَالَ الدِّيَارِ». جاسوسی و اینها که گفته میشود، کاویدن برای پیدا کردن یک چیزی و دنبالش که میروند تا پیدایش میکنند. این میشود «جاسوا خلال الدیار». میان لا به لای شهر میگردند که این یهودیها را پیدا بکنند، پدرشان را در بیاورند. «و کان وعداً مفعولاً».
بعد شما را بر اینها هم پیروزی میدهیم. «وَأَمْدَدْنَاكُم بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ وَ جَعَلْنَاکُم أَکْثَرَ نَفِيرًا». آیه شش سوره اسراء امداد میکنیم با اموال و فرزندان. و «جَعَلْنَاکُم أَکْثَرَ نَفِيرًا»، پس معلوم میشود که قرآن جمعیت را جزو عنایات میداند دیگر. جمعیت کم! قیمت جمعیت مهمه. جمعیت است دیگر. «جَعَلْنَاکُم أَکْثَرَ نَفِيرًا». ما نفرات شما را بیشتر قرار میدهیم. جمعیت در یک درگیری مهم است. با یهود سر بحث جمعیت و کنترل جمعیت و مدیریت جمعیت و تکثیر جمعیت، درگیری جدی (داریم). «إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا». آیه هفت سوره اسراء (این) آیه آخر یا بعدی (است). اگر احسان کنید، احسان به انفستن کردید. یعنی آخر هر آنچه از فعل، آقا، از فعل ما هیچی به (خدا) بر نمیگردد. ممکن است در عالم ماده از فعل ما دیگران منتفع بشوند. نفعی ببرند. ولی صورت ملکوتی و صورت صعودی عمل فقط مال خود ماست و فصل مقوِم وجود ماست. انسان اعمال، ذاتیاتش را میسازد. شخصیتش را میسازد. شاکلهاش را میسازد. که این بحث، بحث بسیار مهم و مفصلی است. کی باید (برای آن) نشست و چندین جلسه در موردش (صحبت کرد). میخواستیم امسال تو دانشگاه بحث را شروع بکنیم، دیدیم که حالا یک سری بحث و مقدمات مانده. بحث شخصیت (میماند) سال بعد بهش برسیم. شخصیت یکی از بستههای بسیار مهم و رگههای اصلی بحث معرفت نفس است. شاکله شخصیت. این آیات هم (در) قرآن «فلها» (است). «لِأَنفُسِكُمْ». بکنید. باز مال «نفسه». «لَها وَ عَلَيهَا». نکات خوبی مطرح میکنند که چرا «علیها» نگفته.
«فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِيَسُوءُوا وُجُوهَكُمْ». آیه هفت سوره اسراء وقتی وعده آخرت آمد، «لَيَسُوءُوا وُجُوهَكُمْ». کسانی میآیند که چهره، چهره شما را. «ساء و یسوع و...» آن چهرهها، آن افراد، «وُجُوهَكُمْ» چهرههای شما را «وَ لِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ كَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ». آیه هفت سوره اسراء که حالا این وعده اولی بود و وعده اخری دارد دیگر. وعده آخرت دارد. وعده اولی تو دنیا بود که پدرتان را در میآوریم، «عباداً» میفرستیم، کتلتتان میکنیم. و وعده آخرتمان هم که جهنم است و آنجا هم کسانی میفرستیم. و جالب است که این دو تا «مأمور» را با هم قیاس میکند. یعنی «عبادًا لنا». این بندگان خوب خدایی که بندگان خالصی که ضد صهیونیست بودند و ضد یهود بودند و با اینها مبارزه میکردند، اینها از جنس ملائکه. موکل جهنم از آن جنس است. «لِيَسُوءُوا وُجُوهَكُمْ». خب، انسان و ملک بشود دیگر. و ملکصفت بشود دیگر. باید هر آنچه که ملائکه دارند در او به فعلیت برسد. قسمی از ملائکه کیانند؟ ملائکه غضبیه. ملائکه جلالی. نه ملائکه جمالی. انسان باید مظهر جمال و جلال باشد. یعنی باید هر آنچه که ملائکه جمالی و جلالی دارند، داشته باشد. ملائکه جلالی غلاظ و شدادند. ذره ره. نسبت به کی؟ نسبت به کافر، نسبت به عدو الهی. کتاب "مهر و قهر امام" را بخوانید. خیلی کتاب قشنگ، قشنگ است. دو فصل. این ترکیب، ترکیب فوق العادهای است که بعد میبینی امامی که تو بخش، تو فصل اول که مهر است (حتی) سوسک را هم نمیکشد. مگس را نمیکشد. سوسک را با دستمال کاغذی محترم تو کوچه (میگذارد.) بعد در مورد سلمان رشدی تو ۹۰ سالگی میفرماید: «اگر میتوانستم پا میشدم میرفتم میکشتمش، برمیگشتم.» سوسک را نمیکشی! چقدر یک آدم میتواند میزان باشد؟ بعد شب تا صبح نمیخوابیم. نوه من که من هم میخوابم، پتو را چون کنار میزند گاهی، چون بیدار میشوم این پتو از (رویش) کنار رفته، دیگر نمیتوانم بخوابم. یک وقت نکند دوباره بخوابد. پتو را کنار بزند. بعد میفهمد تو ایران، تو پاریس بوده، میفهمد گاز قطع شده. یک شهری (را میشنود)، میگوید گاز اینجا را قطع کنید، بخاری نداشته باشیم. مهر امام. آن هم قهر امام با منافقین و فلان (نادان)، برمیگردد میگوید: «اسم خمینی را جزو جنایتکاران تاریخ ثبت خواهند کرد.»
«كَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ». آیه هفت سوره اسراء همانطور که اولین بار اینها وارد این مسجد شدند. دعوا سر مسجد شد. از مسجدالاقصایی که پیامبر معراج رفت، بدون ماجرا هم (نمانده.) شما هم به این مسجد راه پیدا خواهید کرد. آخر مسجد مال شماست. یک مدت اینها غصبش میکنند. «تَدْمِيرَ مَا عَلَوا تَتْبِيرًا». آیه هفت سوره اسراء به هرچه که دست پیدا کنند، به کلی نابود میکنند. هرچه را بر آن اشراف پیدا کنند، تدبیرش میکنند (خرابش میکنند). تدبیر (یک) معنای (مثل) قمهزنی (دارد). تصاویر با صدا. این تصویر (اشاره به تصویر ذهنی از این تخریب دارد) کلاً صاف میکنند آثار و نشانههای (یهود). البته اینجا گفتند که این ظاهر مسجد را به چیز برگرداندن. به همین یهود برگرداندن. متن اینجا، متنی که (خوانده شده)، گفته که وعده دوم (خدا) «بندگان خدا داشتیم تا با قتل و غارت آنچنان بلایی بر سرتان بیاورند که آثار غم از صورتهایتان ببارد، شما را به ذلت بکشانند، مانند بار اول وارد مسجدالاقصی شده و همه چیز را به طور کامل زیر سلطه گرفته و خرد کنند. داخل شدن در مسجدالاقصی برای تخریب آن بود و در هر دو بار مهاجمان یکی بودند.» که انگار این (تفسیر) تصاویر را به کفار و یهود برمیگرداند. اینها میآیند صاف میکنند. حالا سیاق باید دید چطور است. آن ترجمه که اول بنده کردم، به ذهن من بهتر (است) که بگوییم نه، اینها میآیند شما را صاف میکنند. نه اینکه یهود میآید شما مؤمنین مسجد را از چنگ شما در میآورد. به ذهن اینطور (است). خب، این از این صفحه. دیگر بحث سوتوکور بکشیم.
گفت: در یک دقیقه در مورد امیرالمؤمنین سخنرانی کن، «علی شجاعت، قدرت». بیشتر چیزی ازش در نمیآید. خب، حالا باز اگر نکته و شبههای دوستان هر وقت داشتند، نسبت (به) نکات آن صفحه مطرح کنم. جلسه بعد انشاءالله.
بسم الله الرحمن الرحیم.
نکاتی از سوره اسراء در جلسه قبل عرض شد و بناست که روزی یک صفحه بخوانیم. عملاً دیگر دوستان نباید توقع نکته داشته باشند. همینقدر که ترجمهاش فقط منعطف باشد تا لااقل یک صفحه، بلکه بیش از یک صفحه خوانده شود.
«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ».
خدای متعال پیامبر را، که اینجا تعبیر «عبد» میکنند، در طول یک شب سیر میدهد. خود واژه "اسراء" به معنای سیر شبانه است و "لیلًا" که به کار رفته، تأکید میکند که تمام این سیر در شب اتفاق افتاده است؛ شب رفت و شب برگشت. فکر نکنی شب رفت و روز برگشت. پیامبر هم با روح رفتند و هم با جسم. اینطور نبوده که بگویی معراج روحانی بود و در خواب! مرحوم علامه (طباطبایی) وقتی نکات "المیزان" را میخواندیم، خیلی مطلب داشت. ایشان میفرماید اگر روحانی بود که فضیلتی نداشت و قریش هم اینقدر تکذیب و انکار نمیکردند. حالا اگر خواب دیده، این همه ادله خواستند که بگو فلان چیز چی شد و آن شتر در فلان کاروان بود و اینها، که پیامبر همه را با جزئیات گفتند. پس زمانی (معنا دارد) که پیامبر معراج جسمانی کرده باشند، که این خیلی مسئله مهمی است و یک ارزش ویژهای به حساب میآید. وگرنه در خواب که خیلیها به جاهای مختلف، بالا و پایین میروند؛ خواب دیدم رفتم بالا، خب خیر انشاءالله! فضیلتی خیلی به حساب نمیآید و خواب اصلاً قابل قیاس با متن واقع نیست.
در روایات داریم که با «براق» رفتند و با چه رفتند و اینها. اینها هم تمثلات مختلف است. خب، یک اهل فن و یک استاد خبرهای مثل علامه میفهمد و میگوید کسی که خودش این مراتب را شهوداً طی کرده و عوالم را سیر کرده، میتواند بفهمد این آیات چه میگویند و از کجا میگویند. امثال ما وقتی نگاه میکنند، یک چیزی روایت عالمی از تمثلات است (انگار) هیچ تظاهری بین اینها نیست که یک حقیقتی در جلوههای مختلف بروز پیدا کرده است. قدمهایی برداشتیم برای اینکه این مباحث فهمیده و حل شود که آن تابع اراده شما و اراده حقتعالی است که به چه صورتی این را به شما نشان دهد. عالم تمثلات عالم محدودیت نیست. یک حقیقت میتواند صدها هزار جلوه برای شما پیدا کند. کدامش را اراده کند؟ تمثلات را باز نگوییم پس شد خواب و خیال؛ نه عالم مثال، نه عالم خیال. اشتباه نکن!
پیامبر در این مسیری که میرفتند (معراج)، عالم مثالشان هم همراهشان بوده، همانطور که مادهشان همراه بوده است. در عالم مثال، آدم تصاویر را میبیند و اراده میکند که این تصویر را به چه صورتی ببیند؛ یک تصویر را به چهرهها و جلوههای مختلف میبیند. به هر حال، نکات، نکات خیلی خوبی است در تفسیر المیزان که حالا دوستان دوست داشتند که اینها را بگوییم، وقتمان اجازه نمیدهد.
فاصله این دو تا (مسجدالحرام و مسجدالاقصی) صد فرسخ بوده. هر فرسخ چقدر است؟ شش کیلومتر. میشود ششصد کیلومتر فاصله مسجدالحرام تا مسجدالاقصی. مسجدالاقصی بابت همین دور بودنش، بهش "اقصی" میگویند. "جاء رجلٌ من أقصَی المدینة" (مردی از دورترین نقطه شهر آمد)؛ اقصی نقاط ایران، دورترین نقاط. رسول الاقصی میگویند. خب، تو در عالم اسلام باطنی زیبا هم قطعاً داری. شاید به خاطر اینکه دست یهود بوده و در جنگ یهود بوده و قبله یهود بوده و اینها، این هم اشاراتی به اینها داشته باشد که این هم باعث اقصی بودنش باشد.
و کلمه "عبد" گفتن میفهماند که هم جسم پیامبر و هم روحشان در این سفر شرکت داشته است. "عبد" نه به "روح عبد" اطلاق دارد. (این به) همه هویت عبد شامل میشود و حالا بحثهایی است در مورد نسبت جسم و روح که بحث بسیار شریفی است. واقعاً بنده ناراحتم بابت اینکه میبینم این معارف عقلی و این معارف عجیب و غریب دین ما که ملت را دیوانه میکند، مردم وقتی گوشهای از این مسائل را میشنوند غرق میشوند، اما در حوزههای ما هیچ خبری از اینها نیست. هیچ! خروجی حوزه، آدم گاهی صدها ساعت منبر یکی مینشیند، میبینی یک کلمه از این حرفها را نمیگوید، نمیداند که بگوید، تحویلش ندادهاند! قرآن لبریز از این معارف است که حالا نسبت جسم و روح چیست. بحثهای معرفت نفس در آن حد سنگین و مراتب بالایش، همین که نفس مجرده چیست، عالم مثال چیست، عالم عقل چیست، نسبت اینها به عالم ماده چیست، بدن چیست، یگانگی بدن و روح چه شکلی است؟
مرحوم علامه هم در المیزان در جاهای مختلفی در مورد این بحث کردهاند؛ هم در آن دو تا رساله طلاییشان که بنده به چشم میمالم این دو کتاب را: یکی "وسائط توحیدیه" ایشان و یکی هم "رسالة الانسان" ایشان. این چنین کتابهایی فوقالعاده است. اصول فلسفه و روش رئالیسم علامه طباطبایی از ما دل نبرد! در فضای علما و حوزه و اینها، یک وقت آقای دکتر ابراهیم دینانی (زبان حال ما هم هست، حالا هرچند حرف ما با ایشان اصلاً قابل قیاس نیست، ایشان کجا و ما کجا) گفته بود که اگر مرحوم علامه طباطبایی نبود، خلقت بنده غرض نداشت. من برای خلقت خودم غرضی نمیدیدم اگر به دنیا میآمدم و با علامه آشنا نمیشدم. در سطح بالاتر، بعد از اینکه پهلوان تهرانی سفره معارف را بر بشریت گشود، علامه طباطبایی (در وادی قرآن) هم این را انجام داد. خب، این حرفها خیلی جاهای دیگر و کسای دیگر به نحو مختلف گفته بودند، ولی ادبیاتشان ادبیات قرآن نبود که بخواهند این حرفها را از دل قرآن بیرون بکشند.
ذیل همین آیات، چه غوغایی کرده مرحوم علامه در بحث اسراء، در بحث عالم مثالِ معراجِ روایات! چقدر قشنگ ایشان توضیح میدهد، تنقیح میکند. این سرمایه مرحوم علامه طباطبایی با تفسیر المیزان (حالا بنده تعابیر سنگینتر از این هم دارم، دیگر حالا تقیه میکنم، نمیگویم). مسئولیم نسبت به این عطیه بزرگی که خدا بر نسل ما گشود و علامه طباطبایی را در تاریخ ذخیره کرد تا بشریت به حدی برسد که این مرد بزرگ بیاید و معارف قرآن را این شکلی سر سفره ما بیاورد. امام هم همینطور. از این شخصیتها باید بهره کامل را ببریم. خوب، سوءتفاهم نشود. هرچه که ما در وصف ایشان میگوییم، در وصف قرآن است. کسی فکر نکند داریم (مثل) برای کسی مثلاً دکان باز میکنیم. از این باب است که این تعیّناتش را برداشته و رفته در این دریا غرق شده و از این دریا یک نَمّی برایمان آورده است. دعوت به قرآن است، نسبت نمیکند، هی میگوید علامه، علامه، علامه. مگر چیزی غیر از قرآن، حرفی غیر از قرآن، هدفش چی بود؟
این سیر شبانه میخواستند گوشهای از آیات عظیم الهی را به پیامبر نشان دهند تا روح مبارکشان آمادگی بیشتری برای هدایت کردن انسانها پیدا کند و «سمیع بصیر» شود. «لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا الْكُبْرَى». آیه یک سوره اسراء عجیب و غریب است! من دیشب یکی دیدم که وقتی پیامبر در بشارةالمصطفی (نام کتابی است) روایت میکند که از همه حجابها رد شدند و بعد دیدند امیرالمؤمنین (علیه السلام) آنجا حضور دارند. تعبیر این است که امیرالمؤمنین در حجره بودند و آنجا حاضر بودند. خیلی معنا پیدا میکند!
خب، این «آیاتنا» یا «من آیاتنا» چیست؟ فرمود: «ما لله آیة هی اکبر منی». امیرالمؤمنین: خدا آیهای بزرگتر از من ندارد. پیامبر رفت معراج که امیرالمؤمنین را ببیند؟! به کفریات دارد میکشد. بله یا نه؟ نور امیرالمؤمنین و پیامبر یکی است؛ حقیقت نوری یکسان دارند. و آیهای بزرگتر از حقیقت نوری پیامبر و امیرالمؤمنین نیست. و بله، پیامبر رفتند معراج که حقیقت نوری خودشان (و) امیرالمؤمنین را ببینند، که حالا اینجا دیگر بحثهای عرفانی سنگینی مطرح میشود. معرفت نفس هم همین است دیگر. توجه به خلق نورانی. حالا یک وقت توجه به خلق نورانی، یک وقت شهود خلق نورانی. حالا باز در مورد پیامبر و اهل بیت چطور است و چه میشود و اینها، باز یک بحث سنگینی است. خب، مگر اینها شهود نداشتند؟ شهود بعد از شهود، شهود بعد از غفلت، شهود بدوی.
امام خمینی، بحث اسراء که مطرح است، (ایشان) خیلی نسبت به اسراء اهتمام داشتند. خود ایشان هم (در مورد) اینها (اسراء و معراج) حال و هوایی داشتهاند. مشخص بود که اصلاً خودشان متلذذ از این بحثها هستند. این موضوع را بنویسید: بحث اسراء خیلی مطلب دارد. اسراء و معراج. اسراء غیر از معراج است؟ نه، مقدمه معراج است. (در این مباحث) دریایی از معارف نهفته است و کار هم این است که گوشههایی از بحث برایش حل بشود و روشن بشود. (این) غیر از اینکه این بخش بحث دامنهداری است و به همین سادگی نمیتواند که (در یک جلسه) مشهود شود، خصوصاً با نکته معرفت نفس که «لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا». آیات فوق پیامبر را میخواهد نشان دهد یا آیات دون پیامبر؟ خب، کسی که خودش واسطه خلقت است، همه آیات غیر او، میشود آیات دون او.
حالا ببینید تفاسیر شیعه و سنی (چه میگویند)، که مثلاً حقیقت بهشت را بهش نشان دهند؟ پیامبر را بردهاند معراج، بهشت و جهنم را بهش نشان دهند؟ مسئله این است که ما، به قول حضرت امام، توسط سوره حمد (خودمان) بالا نمیرویم، پیامبر را میآوریم پایین. مسئله این است. ما که نمیتوانیم بفهمیم پیامبر چیست؟ فهم خودمان (میخواهیم). پیامبری (که) بهشت و جهنم را ندیده، بعد الآن میگوید این کار را بکنی میروی بهشت؟ که در حدیث غدیر فرمود که هیچ کاری نبود که شما را به بهشت نزدیک کند و از جهنم دور کند که من بهتون گفته باشم! یعنی از اول (تشریع)، همه کلمات پیامبر حول همین گزارش بهشت و جهنم بوده. بعد خود حضرت خبر نداشتند معراج رفتند دیدند؟ از انبیاء گذشته خبر نداشتند معراج رفتند اینها را ببینند؟ آیات ... سطح بحث را نباید پایین آورد، سطح آیات قرآن را نباید پایین آورد.
باز یک بحث مفصل داریم که اصلاً سوال از پیامبر معنایش چیست؟ وقتی سوال میکنند، معنایش این (است). همین متشابهاتی که دیروز عرض کردم، اگر کسی به محکمات رسید، به حقیقت (مقام) پیامبر (که) حالا به صورت ذهنی اجمالی برای آدم حل شد، آن وقت دیگر این مسائل اصلاً گرفتارش نمیکند. یکی از مراجع بزرگوار در مورد طب اسلامی نظری دادند. طب اسلامی که حالا میشود پذیرفت و قبول کرد بر اساس اصول روابط. یکی از مراجع بزرگوار استدلالی (کرد)، شاخ درآوردم از این استدلال. که خب، این یک مقدار دیگر بحثهای طلبگی باید کرد. یعنیای کاش این را در درس میفرمودند وای کاش بنده هم در آن درس بودم، پا میشدم بحث میکردیم با ایشان. درس ایشان را هم مدتی رفتم، خیلی کم البته. فرموده بودند که طب اسلامی نداریم، به این نشانه که خود اهل بیت میرفتند به طبیب یهودی مراجعه میکردند. خب، ظاهر استدلال خیلی استدلال متقنی است، ولی خلط بزرگی دارد اینجا صورت میگیرد. به طبیب یهودی مراجعه میکردند، به چه عنوان؟ به این عنوان که علم دست اوست، یا به عنوان اینکه اعمال علم بکند؟
فعل معصوم که دلالت ندارد! فعل معصوم اطلاقگری نمیشود که! فعل معصوم نسبت به قدر متیقن حجت است. نسبت به بقیهاش مجمل است. معصوم این کار را انجام داد، نه علت بر (چیزی) دلالت دارد، نه دلالت بر استحباب دارد، نه دلالت بر کراهت. تنها چیزی که از آن میشود فهمید و قدر مطلق است، این است که این کار حرام نیست. پیامبر این کار را میکرد، پس یعنی این کار مستحب است؟! امام صادق (علیه السلام)، بر فرض، یا بقیه اهل بیت به طبیب یهودی مراجعه میکردند، دلالت دارد بر اینکه یعنی علم را نزد او میدانستند، چون استدلال به این است که پس معلوم میشود اصلاً غیر اسلامی ندارد، علم، علم است دیگر. میخواهد یهودی بگوید، میخواهد شما بگویید. خب، یعنی الان امام صادق (علیه السلام) دانستن و رجوع یک جاهل به عالم بوده است! خارج است. این بزرگوار احتمالاً دست و پایش را (و) شاید هم بوسیده باشم. تو ذهنم هست که بوسیدم. پایش یادم است، دستش یادم است که بوسیدم.
عرض کنم که مقدمات کلامش و بحث کفارات آنجا (مطرح است.) امروز بحث مفصل کلامی و عرفانی گردیدیم که عمل چیست و کفاره میپوشاند؟ کاسبی خدا میگوید این کار را کردی، اینقدر پول میگیرم ببخشم، یا کفر به معنای عدم اعتناست؟ کفاره یعنی یک کاری میکنی، عملت که الان در عالم مثال حضور دارد، نسبت به تو دیگر بیتوجه میشود. تکفیر صیاد به این معنا. وقتی قرآن را از حوزه گرفتیم، این معارف را گرفتیم، خبری از قرآن و کلام و معقول و معارف نبود، این میشود وضعیت ما. طلبه الان مسلح به چه (چیزی) است؟ بحث کفارات، فقط میداند این کار را بکنی، اینقدر چوب دارد. منبرش هم همین. از اول ملت نشستهاند، (مانند) ۲۰۰۰ کاسب، چیزی از دین بشنویم. یک شلاقی دست اینهاست، تو حوزه فقط شلاق دست علما میفرستند تو خیابان؛ «برو بزن ملت را!» آدم (میگوید) بابا! این نور باید تو حوزه و نور تو باطن طلبهها بریزند. این برود عالم را نورانی کند. دردهای بنده است. یعنی غصههای حرف امروز و دیروزم نیست. این حرفها مال ده، پانزده سال است که ناله میزنیم.
سال ۸۶ یکی از دوستان ما، سابق که بعداً جاسوس بهائیت شد (و) کشور فرار کرد، نشسته بودیم تو حجره ما. داشتم مفصل در مورد نظام حوزه داد میزدم. سریع (صدای) قژ قژ دیوار دارد تکان میخورد. همان زلزله معروف قم بود. فاضل از دنیا رفتند که ظهرش ایشان را دفن کردند، دو سه ساعت بعد زلزله… (مردم) نسبت ایجاد کرده بودند (بین) زلزله و قبر ایشان. نسبت بد!
غصه بله. مطرح شد: امام معصوم مراجعه میکرد از باب اعمال علم، نه از باب اینکه این آقا علم را دارد. و این اصلاً علم اینوری آنوری ندارد. اسلامی، غیر اسلامی ندارد. (اگر) از علم جدا بکنید، حالا باز بحثهای دیگر مطرح میشود. تجربهاش، بر فرض، از علم جدا شود، باز به این معنا نیست که معصوم از یک تجربهای بیبهره است. مراجعه میکند به یک کسی که تجربهای از آن تجربه دارد؛ باز مراجعه جاهل به عالم میشود. تجربه به معنای فیلمش، یا معنای وقوع اتفاقش کمال نیست. بحث علمی است. استدلال به این نیست. توانستم مطلب را جا بیندازم؟ بحث مهمی است. این هم از این.
«بَارَكْنَا حَوْلَهُ». بزرگان به یکی از دوستان فرمودند که من وقتی رفتم لبنان، در مکاشفه یا به نحو دیگری ثابت شد که این «بارَکنا حَوْلَهُ» همین لبنان است؛ همین شیعیان لبنان. «بارَکْنا حَوْلَهُ»، پیرامونش را مبارک قرار دادیم. شیعیان لبنان محصول کار ابوذر هستند. تبعید میکنند ابوذر را و بعد نسل آینده شیعه را میسازند. جبل عامل، چه چیزها که نداده! دو تا شهید: شهید اول، شهید ثانی. (این دو شهید) در طول تاریخ (عالم شیعه) محصول (جبل عامل) است. یعنی آخوند باید آخوندی باشد که تبعیدش میکنند. جایی مثل آقا که جیرفت فرستادند. غوغایی که نکرد آنجا! اهل سنت ما را میدیدند، به دست و پایمان میافتادند. فردا نیاید! خیلی این کتاب را... آریسم (کتابی با نام آریسم) را تو اطلاعاتی بودیم و این کتاب را خواندیم. اصلاً دردی از ما آرام گرفت وقتی این کتاب را خواندیم. دوای درد بود. خیلی عالی. خون دلی که لعل شد. خاطرات که عربیاش ... این را نص فارسی ترجمه (کردهاند.) یک بچه کوچک، جنازهاش دست ننه باباش بود. ننه باباش آنقدر متاثر نبودند. من وقتی دیدم شروع کردم بلند بلند گریه کردن. خبرش پیچید. میگفتند که این آخونده آمده (تازهوارد). شاید آن بچه هم از اهل سنت بوده! آخونده آمده اینجا برای بچه ما از خودمان بیشتر گریه کرده. ارادتی (پیدا میکنند) که منجر نمیشود به وقایع، یعنی آقا از آنجا که (برمیگردند)، دیگر متصل میشود به کوران انقلاب سال ۵۷. خلاصه، این آخونده را تبعیدش میکنند به «ربذه». میرود «جبل عامل»، شخم میزند. این «بارَکْنا حَوْلَهُ»، یکی از معانی و مصادیقش میتواند (این باشد.)
«وَآتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَجَعَلْنَاهُ هُدًى لِّبَنِي إِسْرَائِيلَ أَلَّا تَتَّخِذُوا مِن دُونِي وَكِيلًا». کتاب به موسی کتاب دادیم و این کتاب را هدایت بنی اسرائیل قرار دادیم. در ازای کتاب چی گفتیم؟ «أَلَّا تَتَّخِذُوا مِن دُونِي وَكِيلًا». غیر از من کسی را وکیل نگیرید. که توکل هم به همین معناست. شرک مرتب است. شرک آثار مادی و ظاهری هم پیدا میکند. (کسی) نجس میکند، نکاح باهاش حرام میشود، مالش احترام دیگر ندارد. این یک مرتبه از شرک (است.) «وَ مَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِكُونَ». آیه ۱۰۶ سوره یوسف اکثر مؤمنین مشرکند. اکثر اینها که ایمان دارند، مشرکند. به ایمان محض کم (کسی) میرسد. علامت ایمان محض این است که غیر خدا کسی را وکیل نگیرد. نه وکیل نگیرد ذهنی، وکیل نگیرد قلبی. (این) بحث حالا امشب انشاءالله (در محضر) آقای فاطمی که دوست دارم (و) دوست دارم که دوستان در جلسه باشند، اگر خواستند شب تشریف بیاورند، امشب این بحث را داریم انشاءالله.
نکته مهمی هم است و گاهی هم آدم میشنود گوشه و کنار این است که دارند مسئله را خلط میکنند. اینها ذهنی نیست، قلبی است. مثلاً نیت را خیلیها ذهنی میدانند. (اما نیت) فعالیت ذهنی نیست. نیت فعالیت قلبی است. برای همین خیلی سخت است. تو ذهنش میآید نماز ظهر میخوانم، خب دیگر حلال است! این نیت (کافی) است. (نیت) فعل قلب است. وکیلاً، مشرک نجس. تو ذهنش هم تطبیق نمیدهد. امام حسین (علیه السلام)، عرض میکنم، معمولاً حُبّ ما نسبت به امام حسین، حُبّ ذهنی است، قلبی نیست. یعنی ما تو ذهنمان وقتی میگویند امام حسین، تطبیق میدهیم: بله، همچین کسی هست و امام هم هست. بلکه امامت، پذیرشش کار ذهن نیست، کار قلب است. تولّی کار قلب است. این همه آثاری هم که گفته شده که شما هیچ عملی را قابل قیاس نمیبینید با محبت اهل بیت و ولایت اهل بیت، این کار قلب است. کار قلب اشرف از همه (اعمال) است.
پس این (که) وکیل نگیرید، خب بله. (اول) یک مرتبه ذهنی است. مرتبه مراحل بعدیاش این است که قلبی بشود و شهودی بشود. اصلاً در عالم تکیهگاهی نبینید. بالاتر، اصلاً در عالم در عرض خدا کسی را نبینید. بالاتر، اصلاً در عالم غیر خدا کسی را نبینید. یعنی بفهمید که اصلاً غیر خدایی نیست.
«ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ كَانَ عَبْدًا شَكُورًا». آیه سه سوره اسراء سریال تعابیر «مَن حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ» را گفتند که برخی خطاب گفتند و اینها، در حالی که این نیست. اختصاص، اختصاص است. یعنی لحن عوض میشود. قرآن هر متن این شکلی است. لحن و متن خیلی مهم است. زبان عربی از فوقالعادهگیها و عجایبش این است که جوری با اعراب و بنا و این حرفها (و) کلمات را میریزد که لحن بتواند فهمیده بشود. تقدیم، محققالتخیر، تأخیر و محقق، و تقدیم نکات بلاغی اینها. تو فارسی شما خیلی نمیتوانی لحن طرف را کشف بکنی. مگر الان تو فارسی بیشتر با علامتهاست دیگر؛ علامت تعجب و پرسش. ولی زبان عربی نه. یعنی استفهام انکاری، استفهام توبیخی از خود سیاق فهمیده میشود. حالا نمیخواهم بگویم مطلقاً لحن بیرونی نیاز ندارد و همهاش فهمیده میشود، ولی خیلی کارش را ساده کرده. اختصاصاً این شکلی است. تو زبان فارسی اصلاً اختصاص ندارد. بعد اگر خواستیم کلمه بگوییم «به ویژه فلانی»، «به ویژه» میشود تأکید و فهمیدن. «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا». آیه ۳۳ سوره احزاب همان فصل که حالا خود فتحه هم (ممکن است) اتفاقی بیفتد، در فتحش یعنی یک هشدار، (انگار) تُناژ دارد بالا میرود، یکهو فتح میشود. خود آن اختصاص، معنا را میرساند. یعنی چون اهل بیت هستید، این کار را کردم. اگر اینجور نبودم، من این کار را نمیکردم. خدا اراده کرده که تطهیر بکند، اذهاب رجس بکند، چون شما اهل بیت هستید، این کار را دارم میکنم ها! مخصوص شماهاست ها! به گل روی شماهاست ها! به خاطر شماهاست ها!
حالا اینجا میفرماید که «ذریة مَن حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ»، یعنی چون شماها بچههای نوح هستید، کتاب فرستادم. موسی و پیامبران دیگر و کتابهایشان و اینها. یعنی از باب عشق و علاقهای که به نوح داشتم. آیات دیگر هم میآورند که این دردانه من بود. «سَلَامٌ عَلَى نُوحٍ فِي الْعَالَمِينَ». آیه ۷۹ سوره صافات شما تو قرآن من یادم نمیآید در مورد پیامبری این تعبیر «سلامٌ فی العالمین» را داشته باشیم، غیر از حضرت نوح. داریم «سلامٌ فی العالمین» (فقط) برای نوح. اگر سرچ بکنی تو ذهنم نیست. در مورد پیامبر (دیگر). خب، این صبر طولانی. جانم؟ مخاطب برگردد (به آیه). چون چیزی که ما خواندیم باید یک ضمیر متکلم یا مخاطبی باشد تا «ذریّة» داشته باشد. در جایگاه اختصاص قرار (گیرد). نه، حالا میتواند در تقدیر باشد. میشود از آیه قبل. مشکلی (نیست.)
«أَلَّا تَتَّخِذُوا مِن دُونِي وَكِيلًا ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ». (میشود) از واو (استفاده کرد) شماهایی که الان مخاطب هستید، برای عدم اتخاذ (وکیل غیر حق)، اختصاص دادم شماها را برای این خطاب. چرا شماها را اختصاص به این خطاب دادم؟ «أهل البیت» یعنی حکم اذهاب رجس را اختصاص به شما دادم به خاطر اینکه اهل بیت هستید. حکم «آتَیناهُ الکِتَابَ بَنی إِسرائیلَ» (یا) «أَلَّا تَتَّخِذُوا» (را)، و خطاب و کتاب و همه اینها را اختصاص به شما دادم چون شما ذریه کسانی هستید که «مَن حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ». ذریه کسانی هستید، نه ذریه نوحید ها! ذریه کسانی هستید که با نوح بودند تو کشتی. (ن)گذاری خود نوح، زن ذریه و پسر نوح و دختر نوح (و) همهشان دیگر بچههای حضرت نوحید. نه فقط پدری از طریق پسر، چون ظاهراً ایشان مؤمنی غیر از خاندان خودش نداشته. حالا الان تو ذهنم نیست. ۸۰ نفر که بهش ایمان بیشتر نیاوردند. ۸۰ نفر بگوییم که همه از زن و بچهاش نیستند که. نباید باشند. مؤمنین هم با نوح. باید بگوییم آن اختصاص در واقع مخصوص خود حضرت نوح نیست. آن طایفهای که تو این کشتی، در این سفینه نجات ماندند. این سفینه نجات بشریت بود که نسل بشریت را حفظ کرد. امام حسین هم سفینه نجات بشریت (است). نقل ۸ نفر نه، ۷۲ نفر (نیست). مثال اینها. اصلاً تو عالم وجود.
«ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ كَانَ عَبْدًا شَكُورًا». تحلیل در قرآن همیشه علت را میرساند. چرا من اختصاص دادم اینهایی که همراه نوح حمل شدند تحویل گرفتن؟ چون نوح «عبدًا شکورًا» بود. که قبلاً عرض کردم از مقام عبودیت و واژه «عبد» در قرآن بالاتر (است). یعنی «عبد» از «رسول» بالاتر است، از «نبی» بالاتر است، از «امام» بالاتر است (به لحاظ) واژهاش. نه مقام. امامت پایینتر از اینهاست. تو این سلسله بالاتر است. ولی اگر قرآن «عبد» خالی اطلاق کرد، این ظاهراً در قرآن مقامی اشرف از این را لحاظ نکرده است. «عبد علی الاطلاق». حالا (میگوییم) «عبدًا شکورًا» گفته، اطلاق نگفته. همه کمالات انسانی را در بنی اسرائیل اول ماجرا، مسجدالاقصی را که گفت، گریز بزند به بنی اسرائیل. خب، شما الان ممکن است بگویید که این «بارکنا حوله» اینکه همهاش دست صهیونیستها و یهود است که. پیامبر ما را بردی مسجدالاقصی که دست یهودیهاست و اینها. کلاسش هم افتخار هم برای ما (دارد؟) میدانید چه خاصیتی برای ما دارد؟
بحث بنی اسرائیل را برایت مطرح میکنم که من چه پدری از اینها در خواهم آورد. قضاوت کردی نسبت به بنی اسرائیل در کتاب. «لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ». آیه چهار سوره اسراء خب، پس خدا یعنی نوشته که باید دوباره فساد کنند؟ تو قرآن گفته شما دوباره فساد میکنید! خدا نوشته ما دوباره فساد کنیم! چه جور کتابتی است؟ کتاب مثال معلم میداند «فی الکتاب». با «تو کتاب نوشتیم که فساد کنید»، فساد میکنید. قطعیت در وقوع. دوستان توجه و التفات به نکات قبلی بکنم. «لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ». (یعنی) نوشتیم که فساد میکنید. خدا اول کلاس به شما میگوید: من نوشتم که شما میافتی! ارزیابی دارد و (من) میبینید.
تفاوت مصدر و اسم مصدر. مصدر داریم، اسم مصدر. هیچ وقت این گزارشهای الهی و قضای الهی جای مصدر نمینشیند، همیشه خبر از اسم مصدر میدهد. مصدر کار عبد است. نکته بسیار مهمی است و توجه بهش (باید) داشت. این نیست که بگویی یعنی تو وقتی که میخواهی گناه بکنی، تو گناه میافتی. مصدر از تو رخ میدهد به خاطر اینکه من نوشتم. نوشتن من دخالتی در مصدر ندارد. من اسم مصدر را نوشتم، نه مصدر فاعل. ادامه مطلب راجع به تفاوت مصدر و اسم مصدر: هفت تفاوت. مراجعه کنید. یکیاش این است: این ناظر به روی دادن فعل. آن ناظر به رویداد فعل. رویداد فارسی (مثل) مصدر و اسم مصدر میگوییم: نوشتن، نوشتار. گفتن، گفتار. هیچ وقت کتابت الهی تو گفتن شما دخالت ندارد. کتابت الهی بر اساس علم. علم خدا به اینکه شما در گفتنت چه چیزی را انتخاب میکنی، گزارش میدهد از گفتار، از اسم مصدر. سخت شد؟ خدا نمیگوید چون من نوشتم، تو تو مصدرت هم دیگر اختیار نداری. الان نمیخواهد فساد بکند ها!
«تو قاتل منی» و ابن ملجم. فرمودند امیرالمؤمنین: «تو منو میکشی.» وقتی که ضلع شرقی حرم درس میدادند تو دهه ۸۰، اوایل دهه ۸۰، بنایی کردند. بغلش فضای دیگری داشت. آنجا امیرالمؤمنین تو مسجد نشسته بودم. یادم نیست که چند بار هم گفتم. شاید نوشته باشم تو تغییرات: فلانی از این در بغل مسجد کوفه وارد شد. در بغل مسجد اعظم اشاره میکرد. «از این در وارد مسجد شد.» گفت: «بشارت، بشارت، معاویه مرد!» معاویه نمیمیرد! «تنکید فتنه بکند که ماجرای صفین و تو در فتنه او علمدار خواهی بود.» فتنه نکن ولی خواهی کرد! فتنه نکن ولی خواهی کرد! فتنه نکن در مصدر. خواهی کرد در اسم مصدر. روشن شد؟ یعنی اینی که من دارم گزارش میدهم، دخالتی تو مصدر تو ندارد (که) مجبور شدی. من دارم گزارش میدهم از اینکه تو با اختیار خودت از این مصدر چه استفادهای میکنی. آخر چه واقع؟ حله! یکم سخت شد؟
پس خدا از آن! آقا از اینی که شما، به قول علامه در کتاب "در محضر علامه طباطبایی" که سوال میکنند: «می میخوردم. من حق ازل میدانستم که با اختیار خودت می میخوری. میدانستم که میتوانیمای نخوری و میخوری و میدانستم که آخرم خواهی خورد و جهنم میروی. خوردن ِ می ازل میدانست، گر می نخورم علم خدا جهل بود. بخورم آخر.» هر آنچه که انجام دهی، اسم مصدر میشود. کی (ازل) خدا میدانسته اسم مصدر دارد. بالاخره من الان ازم اختیار سلب شد در مصدر؟ که اختیار سلب نمیشود. در اسم مصدری که روی داده، تمام شده، رفته! آفرین! از حضرت پرسید که آقا، (یک نفر) دستش را گرفت، گفت: «امام صادق، میگویم خدا میداند من این را میخورم یا نمیداند؟ که هرچه گفت، برعکس انجام بده.» «میدانم که من این را میخورم؟» حضرت فرمودند که هرچه را که تو انجام بدهی، خدا میداند. (یعنی) وقتی تمام شد، خدا میداند. اگه خوردی، خدا میدانست که میخوری. اگه نخوردی، خدا میدانست که نمیخوری. مصدر (و) بیاید خلط بکند. حضرت (جوابش را با) اسم مصدر دادند. علم خدا هیچ دخالتی تو مصدر شما ندارد که شما میخواهی علم خدا را دخیل بکنی، بعد بگویی من اختیار از خودت برداشتم! علم خدا به این است که تو با اختیار خودت آخر چه چیزی را انجام میدهی.
«لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيرًا». آیه چهار سوره اسراء یک «علوّ کبیر» در زمین خواهید کرد. آن وعده اول وقتی محقق بشود، «بَعَثْنَا عَلَيْكُمْ عِبَادًا لَّنَا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجَاسُوا خِلَالَ الدِّيَارِ وَ کَانَ وَعْدًا مَفْعُولًا». آیه پنج سوره اسراء یک سری از بندههای خودمان را، «عبادًا». باز بحث «عبد». آن «عبد» را فقط سیر و سلوک و اصلاحش را نبین. «عبد» از این کارها هم میکند. پدر بنی اسرائیل را هم در میآورد. گوگولی و کراوات را صاف میکند دهنت (بنی اسرائیل و یهود و اینها). «عبادًا لنا». «أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ». بندههای خوبی هستند ها! نه. «عبادًا لنا» وقتی گفته میشود، هیچ وقت تو قرآن در مورد کفار «عبادت» گفته نشده. ممکن است که (در مورد) کفار باشد، «عبادنا». اینها بندههایی از ما هستند. برای ما هستند که «بأس شدید» دارند. خیلی پرقدرتند. «جَاسُوا خِلَالَ الدِّيَارِ». جاسوسی و اینها که گفته میشود، کاویدن برای پیدا کردن یک چیزی و دنبالش که میروند تا پیدایش میکنند. این میشود «جاسوا خلال الدیار». میان لا به لای شهر میگردند که این یهودیها را پیدا بکنند، پدرشان را در بیاورند. «و کان وعداً مفعولاً».
بعد شما را بر اینها هم پیروزی میدهیم. «وَأَمْدَدْنَاكُم بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ وَ جَعَلْنَاکُم أَکْثَرَ نَفِيرًا». آیه شش سوره اسراء امداد میکنیم با اموال و فرزندان. و «جَعَلْنَاکُم أَکْثَرَ نَفِيرًا»، پس معلوم میشود که قرآن جمعیت را جزو عنایات میداند دیگر. جمعیت کم! قیمت جمعیت مهمه. جمعیت است دیگر. «جَعَلْنَاکُم أَکْثَرَ نَفِيرًا». ما نفرات شما را بیشتر قرار میدهیم. جمعیت در یک درگیری مهم است. با یهود سر بحث جمعیت و کنترل جمعیت و مدیریت جمعیت و تکثیر جمعیت، درگیری جدی (داریم). «إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا». آیه هفت سوره اسراء (این) آیه آخر یا بعدی (است). اگر احسان کنید، احسان به انفستن کردید. یعنی آخر هر آنچه از فعل، آقا، از فعل ما هیچی به (خدا) بر نمیگردد. ممکن است در عالم ماده از فعل ما دیگران منتفع بشوند. نفعی ببرند. ولی صورت ملکوتی و صورت صعودی عمل فقط مال خود ماست و فصل مقوِم وجود ماست. انسان اعمال، ذاتیاتش را میسازد. شخصیتش را میسازد. شاکلهاش را میسازد. که این بحث، بحث بسیار مهم و مفصلی است. کی باید (برای آن) نشست و چندین جلسه در موردش (صحبت کرد). میخواستیم امسال تو دانشگاه بحث را شروع بکنیم، دیدیم که حالا یک سری بحث و مقدمات مانده. بحث شخصیت (میماند) سال بعد بهش برسیم. شخصیت یکی از بستههای بسیار مهم و رگههای اصلی بحث معرفت نفس است. شاکله شخصیت. این آیات هم (در) قرآن «فلها» (است). «لِأَنفُسِكُمْ». بکنید. باز مال «نفسه». «لَها وَ عَلَيهَا». نکات خوبی مطرح میکنند که چرا «علیها» نگفته.
«فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِيَسُوءُوا وُجُوهَكُمْ». آیه هفت سوره اسراء وقتی وعده آخرت آمد، «لَيَسُوءُوا وُجُوهَكُمْ». کسانی میآیند که چهره، چهره شما را. «ساء و یسوع و...» آن چهرهها، آن افراد، «وُجُوهَكُمْ» چهرههای شما را «وَ لِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ كَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ». آیه هفت سوره اسراء که حالا این وعده اولی بود و وعده اخری دارد دیگر. وعده آخرت دارد. وعده اولی تو دنیا بود که پدرتان را در میآوریم، «عباداً» میفرستیم، کتلتتان میکنیم. و وعده آخرتمان هم که جهنم است و آنجا هم کسانی میفرستیم. و جالب است که این دو تا «مأمور» را با هم قیاس میکند. یعنی «عبادًا لنا». این بندگان خوب خدایی که بندگان خالصی که ضد صهیونیست بودند و ضد یهود بودند و با اینها مبارزه میکردند، اینها از جنس ملائکه. موکل جهنم از آن جنس است. «لِيَسُوءُوا وُجُوهَكُمْ». خب، انسان و ملک بشود دیگر. و ملکصفت بشود دیگر. باید هر آنچه که ملائکه دارند در او به فعلیت برسد. قسمی از ملائکه کیانند؟ ملائکه غضبیه. ملائکه جلالی. نه ملائکه جمالی. انسان باید مظهر جمال و جلال باشد. یعنی باید هر آنچه که ملائکه جمالی و جلالی دارند، داشته باشد. ملائکه جلالی غلاظ و شدادند. ذره ره. نسبت به کی؟ نسبت به کافر، نسبت به عدو الهی. کتاب "مهر و قهر امام" را بخوانید. خیلی کتاب قشنگ، قشنگ است. دو فصل. این ترکیب، ترکیب فوق العادهای است که بعد میبینی امامی که تو بخش، تو فصل اول که مهر است (حتی) سوسک را هم نمیکشد. مگس را نمیکشد. سوسک را با دستمال کاغذی محترم تو کوچه (میگذارد.) بعد در مورد سلمان رشدی تو ۹۰ سالگی میفرماید: «اگر میتوانستم پا میشدم میرفتم میکشتمش، برمیگشتم.» سوسک را نمیکشی! چقدر یک آدم میتواند میزان باشد؟ بعد شب تا صبح نمیخوابیم. نوه من که من هم میخوابم، پتو را چون کنار میزند گاهی، چون بیدار میشوم این پتو از (رویش) کنار رفته، دیگر نمیتوانم بخوابم. یک وقت نکند دوباره بخوابد. پتو را کنار بزند. بعد میفهمد تو ایران، تو پاریس بوده، میفهمد گاز قطع شده. یک شهری (را میشنود)، میگوید گاز اینجا را قطع کنید، بخاری نداشته باشیم. مهر امام. آن هم قهر امام با منافقین و فلان (نادان)، برمیگردد میگوید: «اسم خمینی را جزو جنایتکاران تاریخ ثبت خواهند کرد.»
«كَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ». آیه هفت سوره اسراء همانطور که اولین بار اینها وارد این مسجد شدند. دعوا سر مسجد شد. از مسجدالاقصایی که پیامبر معراج رفت، بدون ماجرا هم (نمانده.) شما هم به این مسجد راه پیدا خواهید کرد. آخر مسجد مال شماست. یک مدت اینها غصبش میکنند. «تَدْمِيرَ مَا عَلَوا تَتْبِيرًا». آیه هفت سوره اسراء به هرچه که دست پیدا کنند، به کلی نابود میکنند. هرچه را بر آن اشراف پیدا کنند، تدبیرش میکنند (خرابش میکنند). تدبیر (یک) معنای (مثل) قمهزنی (دارد). تصاویر با صدا. این تصویر (اشاره به تصویر ذهنی از این تخریب دارد) کلاً صاف میکنند آثار و نشانههای (یهود). البته اینجا گفتند که این ظاهر مسجد را به چیز برگرداندن. به همین یهود برگرداندن. متن اینجا، متنی که (خوانده شده)، گفته که وعده دوم (خدا) «بندگان خدا داشتیم تا با قتل و غارت آنچنان بلایی بر سرتان بیاورند که آثار غم از صورتهایتان ببارد، شما را به ذلت بکشانند، مانند بار اول وارد مسجدالاقصی شده و همه چیز را به طور کامل زیر سلطه گرفته و خرد کنند. داخل شدن در مسجدالاقصی برای تخریب آن بود و در هر دو بار مهاجمان یکی بودند.» که انگار این (تفسیر) تصاویر را به کفار و یهود برمیگرداند. اینها میآیند صاف میکنند. حالا سیاق باید دید چطور است. آن ترجمه که اول بنده کردم، به ذهن من بهتر (است) که بگوییم نه، اینها میآیند شما را صاف میکنند. نه اینکه یهود میآید شما مؤمنین مسجد را از چنگ شما در میآورد. به ذهن اینطور (است). خب، این از این صفحه. دیگر بحث سوتوکور بکشیم.
گفت: در یک دقیقه در مورد امیرالمؤمنین سخنرانی کن، «علی شجاعت، قدرت». بیشتر چیزی ازش در نمیآید. خب، حالا باز اگر نکته و شبههای دوستان هر وقت داشتند، نسبت (به) نکات آن صفحه مطرح کنم. جلسه بعد انشاءالله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...