متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی الرضا. «وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ قَالَ أَأَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِينًا» در مورد این آیه و کلمه «طیناً»، دو احتمال مطرح است: یکی اینکه «طیّن» حال باشد؛ یعنی درحالیکه از گِل بود او را خلق کردی؛ یا اینکه منصوب به نزع خافض باشد، یعنی «من طین» بوده که «من» افتاده و شده «طیناً». احتمال دیگر هم تمیز بودن آن است. من قضاوتی در مورد این سه (احتمال) نمیکنم، فقط این سه قول را نقل میکنم.
تفاوت حال و تمیز در این است که در حال، مثلاً میگویید: «من درحالیکه خوشحال بودم وارد شدم.» انگار این خوشحالی، محیط بر ورود است و معادلش نیست. ولی در تمیز انگار این موصوف است؛ یعنی مثلاً میگویید: «بیست رطل گندم» یا «بیست کیلو گندم». یعنی گندم، ذیل بیست کیلو تعریف میشود. بیست کیلو اعم از گندم است. این (تمیز) میآید و مفهوم را روشن میکند. فقط (موصوف)، کلی و مبهم است و این (تمیز)، به آن تعین میبخشد. ولی در حال این شکلی نیست، در حال انگار آن حال، اعم از ذوالحال است و ذوالحال، الان وضعیتش معلوم میشود، باز با حال.
در واقع، ببینید، شما الان یک مثال از یک جمله بزنید: «یکیاش حال باشد» که «تمیز باشد.» «طیناً خلق کردی درحالیکه گل بود.» درحالیکه گل است؛ ماده. یعنی یک گلی بود. تو این گِل را داشتی خلق میکردی درحالیکه این گِل بود، داشتی خلقش میکردی. یعنی گِل بودن را داشت، مخلوقیتش را نداشت. اگر تمیز باشد یعنی اصلاً همان حین که مخلوق شد، گِل شد. شاید تمیز بودنش (منظور است). خلق شما واحد است دیگر، خدا یک جا خلق میکند، ترکیبی نیست.
ربط این آیات با آیات قبل چیست؟ این خیلی عالی است. بحث عصیان آدمیزاد بود و اینکه بشریت «سر و ته کرباسه». خدای متعال در این آیات انگار میخواهد بفرماید که: «ببین، این ماجرا، ماجرای امروز و دیروز نیست. از اول خلقت من این ماجرا را داشتم. ماجرای همیشه بوده در باطن عالم. وقتی که سجده بر آدم را هم امر کردم، به آن عصیان شد. تو نسبت به وضع مردم ناراحت نشو، بدان که جنس بشر از اول همین بوده، امر خدا را سبک میشمرد.»
البته خب اینجا میشود اشکال کرد که شیطان بوده و جِنّ بوده، بشر نیست. ولی میشود باز کلام علامه را دفاع کرد به اینکه منظور، بحث حق و تقابل با جریان حق و جریان خلافت الهی است. این اگر بگویم درست است (یعنی) از اول خلقت با خلیفه الله سر سازش نداشته، (پس) غصه نخور. در برابر حق سرپیچی و استکبار میکردند، اعتنای به آیات خدا نمیکردند، ازاینبهبعد هم همواره همین خواهد بود. به یاد بیاور که چطور ابلیس قسم خورد که گریبان ذریّه آدم را بگیرد، کسانی که اطاعتش کنند را مسلط کند. اح... از پیروان دعوت او و دعوت سواران و پیادگان از لشکر او را استثنا کرد که از بندگان مخلص (هستند).
به یاد بیاور وقتی که پروردگارت به ملائکه گفت: «به آدم سجده کنید.» همه سجده کردند، مگر ابلیس. چکار کرد؟ یا چه گفت؟ خدا در جوابش فرمود که امر خدا را نادرست تلقی کرد. گفت: «من سجده کنم؟» (یعنی) استفهام انکاری انجام داد. در برابر کسی که او را از گل آفریده، با اینکه من را از آتش خلق کردی. شرف آتش (نسبت به گِل) در آیات قبل که خیلی نکته قشنگی است و ربطی که ایشان میدهد. حکیم کسی است که بتواند رفتار کشف (فروزان): حکیم کسی میتواند کشف رابطه بکند. کشف رابطههایش واقعاً فوقالعاده است.
ایشان میگوید که مقصود، بیان علل و عواملی است که باعث شد ظلم و فساد بنی آدم استمرار و دوام پیدا کند و نسلش برچیده نشود. در این باره نخست این را فرمود: «اولین بشر به آیات و معجزات اختراعی خودش ایمان نیاورد، آخرین هم پیرو همان است.» پیغمبر میفرماید که در این بین فتنهها در کار است. شجره ملعونه و این ماجرا که به زودی ظهور میکند، امت اسلام را در بوته امتحان خود داغ میکند. آن وقت داستان آدم و ابلیس را خاطرنشان میکند. آدم را گمراه کن. انگار همه فتنهها از همان روح شیطنت و همان روح دعوا با خلیفه الله سرچشمه میگیرد. شجره ملعونه هم همین است. اینها بروز شیطنت است در عالم. این تکذیبی هم که میکنند هم همین است. همه ماجراهایی هم که داری هم همین است. میخواهد بگوید این جریانی که مانع از این است که بشر از زمین به آسمان سیر بکند، این جریان اسمش چیست؟ جریان شیطنت. دستگاه ابلیس. دستگاه شیطان که میخواهد احتناک بکند، بر گرده سوار بشود، بشر را بیارید پایین، بشر را به تسخیر بگیرد. به جای اینکه بشر سوار باشد و سیر بکند، سوار براق باشد و سیر بکند، (اما) به سمت پایین رفته.
دیدی چقدر قشنگ است؟ بشر را خدا آفریده که سیر کند. «همتی ای جان من، سیر سماوات را.» حافظ: «از کِی ما آمدیم سیر سماوات کنیم؟» «تو را ز کنگره عرش می زنند سفیر، ندانمت که در این دامگه چه افتاده است؟» (سفیر، س و ف و ی و ر، یعنی سوت) «تو را ز کنگره عرش می زنند سفیر، ندانمت که در این دامگه چه افتاده است؟». (میگوید) آمدی برای چه، چنگالها پیدا میکنی؟ آن هم خیلی قشنگ. نسبت نفس و تن را خیلی قشنگ. این میخواهد پرواز بکند، (اما) دارد چنگال میزند. دقیقاً همین حالت را دارد میگوید.
حالا این جفت ابیات را اگر پیدا بکنید (متوجه میشوید). انسانی که قرار است سیر بکند، اکثریت بشر هم به سمت ضلالت میرود. در ظلم و طغیان و اعراض از آیات خدا. فتنهها احاطهشان کرده. هم شیطان با سواره و پیاده، محاصرهشان کرده و بلکه اصلاً اینها، خودش شیطان سوار اینها شده. یعنی کسی که آمده سیر بکند در عوالِم و در آسمانها رشد بکند، خودش دارد سواری میدهد به شیطان. «مدرسه قدسیه» است دیگر. ظاهراً که فرمود: «آدمیزاد احمق نادان! من به خاطر تو با شیطون دشمنی کردم، بیرونش کردم، بعد تو رفتی با او همدست شدی علیه من. من به خاطر تو بیرونش کردم. چون قبول نمیکرد مقام تو را. من بیرونش کردم. بعد تو اینقدر ذلیل شدی که خودت را... » «مقام خودت» الم أعهد إلیکم یا بنی آدم إن لا تعبدوا الشیطان إنه لکم عدو مبین؟» میپرستی؟ «دفع از او خدا، و مجوی کشف و کرامات را، حاجت رندانِ راه نیست به جز وصل یار.»
«قَالَ أَرَأَيْتَكَ هَذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ؟» گفتیم: اصلاً این قول نکات مهمی اینجا گفته میشود. اگر دوستان توجه به آن داشته باشند، گرههایی از بحث قرآنی باز میشود. یک نکته این است که خیلی وقتها مکالمه خدای متعال اصلاً از سنخ تکلّم حقیقی نیست. اگر اینطور بوده، الان این شیطان اینجا سه راه برای تکلّم است: آیه آخر سوره مبارکه شورا. یا باید «من پسِ حجاب» باشد، یا «رسولان» باشد، یا «مستقیم با خدا از پشت حجاب رسولی بفرستد»، یکی دیگر هم دارد. حرف زدن خدا با شیطان از کدام یکی از این اقسام وحی است؟ به «پس حجاب» رسولی فرستاده؟ استعداد؟ یا وحی باشد به قلب او نازل بشود؟ آخر سر عرض کنم که یا باید مشافتاً بگیرد از «پسِ حجاب»، یا باید رسولی (باشد). اگر پیغمبر نبوده چه شکلی این خدا گفت؟ ممکن است وحی باشد از جنس آنی که به مادر موسی بود و اینها. ولی اینی که این به خدا این را گفت و این جور جواب گرفت، چون مکالمه فرق میکند. یک وقت یک چیزی به دل الهام میشود. در الهام که دیگر گرفتیم، نه! استعدادش را، لسان استعدادش دارد میگوید: «خیر! کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ» بیست و چهار ساعت با زبان استعداد. بعد زبان استعدادمان میگوید که: «خدایا این را رقم بزن، آن را رقم نزن، این را میخواهم، آن را نمیخواهم.» کسی به زبان استاد میخواهد، چون استادی (اگر) استادیِ کلاسِ آن استعدادی را بشنود، استاد نیست! و اگر شنید، اگر دستگیری نکند، استاد نیست. کاملاً متفاوت است. اصلاً این نیست که یکی پیدا کنیم بعد بحث بنشینیم پشت در، اگر کوتاهی کرد دو تا فحش میدهیم. درمان استعداد نمیبینند.
فرمود که ما گله داریم که «خدایا چرا کسی را سر راه ما نمیگذاری!» و استفاده کنیم. نمیدانیم خدا چه گلههایی دارد که تو چرا لایق نمیشوی که مسأله را راحت بگذارم. پنجاه نفر آمدند برای اینکه تو مستعد بشوی، بیایند سمتت. بحث «لسان استعداد» از شاهکارهای حکمت صدرایی است. یعنی قطعاً باید این موضوع جدا بشود. شش هفت جا بحث «لسان استعداد» که بنده بررسی کردم، قشنگ موضوعی است که میشود روی آن یک ماه رمضان (کار کرد). و خیلی مطلب دارد، خیلی مطلب. خود استعداد چیست که لسان استعداد و رزق و استعداد شما (را) جلب میکند. بحث استعداد را دریاب. یک بخشهایی اینها را گفتیم آن جلسه آخرش و اینها. تفاوتش با قانون (جاذبه) خیلی نزدیک (است). قانون جذب گفتم که اینها اصلاً کسی که بیش از ماده قبول ندارد، غلط. بحثی است که جذب اصلاً همین است. ما دو جریان در عالم بیشتر نداریم: یا نور است یا ظلمت. یا جذب نور را دارد میکند یا جذب ظلمت. متولی جریان نور خدا است. «الله ولی السماوات و الأرض يخرجهم من الظلمات إلى النور.» یا متولی شیطان و طاغوت. «والذين كفروا» که اینها از کار خودشان شروع (میشود). جاذبه از او شروع میشود. این را دریافت بکنید. این ور نه جاذبه (و) سلطان نداری برای «عباد من». اینها شروع میکنند تو ولایت پیدا میکنی. ولایت شیطان در طول و پس از اراده ما است. ولی ولایت الله، اراده ما پس از اراده او است. دو جریان اصلی و ذاتی در عالم: ولایت الله و جریان نور. ظلمت میشود جریان عرضی و تابع. اگر کسی از نور خوش و خارج شد، میشود جریان ظلمت. حالا ظلمت را جاذبه نوریان مر نوریان را جاذباً، ناریان مر ناریان را. طالب مولوی.
شیطان از خدا اطلاعات دریافت کرده. بله، یک شنیدهی داشته برای اینکه خدای متعال اجر او را در دنیا (بدهد). شما همین الان ملکاتی که دارید، دارد از خدا استرزاق میکند. وحی نیست، لسان استعداد. لسانش کاملاً (از) وحی جدا است. ما دائماً در حال مسئلت هستیم. اصلاً نظام تسبیح این شکلی است. همه موجودات به لسان، با خدا حرف میزنند. یک چیزی را میدانسته. حالا الان سقوط کرده بر اساس علمی که داشته، با لسان استعدادش دارد دریافت میکند رزقی را. شیطان دائم از مرگ میترسد. دائم درگیر این است که: «هر لحظه از مرگ میترسم.» حس ترس ابدی در او هست. همین است. فقط میداند که یک فرصتی به او دادند. اگر وحی بوده، به زبان معلوم. در جواب گفتش که: «من بهت یک وقتی میدهم معین.» او فهمیده که وقتی دارد. او میتواند از طریق الهام، وحی و اینها (اطلاعات را دریافت کند). وحی این شکلی نه، وحی که مادر موسی (دریافت کرد). وحی که به زنبور عسل میشود.
بعید سیاق نمیخورد. خدا این را گفت. واسطهای دارد. مستقیم با خدا حرف میزند. میگوید که: «به اغویتنی.» به واسطه دیگر نمیخورد. بگو: «این جور تو جهنم چرا؟» «علینا ربک.» به خازن، به مالک میگویند: «یا مالک لیقض علینا ربک.» دیگر وقتش شده، رب تو در مورد ما قضاوت کند. میتواند آن ورش از طریق الهام باشد. الان میفهمد که الان این را بهش دارم میدهم ولی دریافت او از زبان (او) بعد میفرماید که: «اَرَأَیْتَکَ» لحنش را ببینید، قلچماقی. «اَرَأَیْتَکَ» را ایشان در قرآن قشنگ ترجمه میکند. «همین نظرت چیه؟» مثلاً «دیدی اینطور شد؟» «با خودت چی فکر کردی؟» «اَرَأَیْتَکَ» با خودت چی فکر کردی؟ «چطور به این گیر ندادی؟» «با خودت چی فکر کردی که هَٰذَا اَلَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ؟» (مرا) به این کرامت (دادی). آیات بعدی هم دارد که: «لَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ» ما بنی آدم را کرامت (بخشیدیم). قبول میکنند آدمیزاد نسبت به جِنّ کرامت دارد، ولی نسبت به ملَک نه. این را قبول نمیکند اشرف مخلوقات نیست. انسان، و به حسب ذات خودش چرا، خلافت الهی را دارد. بالقوه اگر فعال بکند میشود اشرف مخلوقات. اینی که فعلاً دارد در مرحله بالفعلش، در مرحله اولیه، یک کرامتی نسبت به حیوانات و جِنّ دارد. فعلاً که هم او را اگر در مسیر بد بیفتد از همه اینها بدتر میشود. فعلاً! دیفالت همه این سه تا، انسان از جهت قوا، تواناییهای بیشتری دارد. یک برتری. یعنی یک فضیلت و مایی برایش قائل شدیم به نسبت جِنّ و حیوان. اگر فعال بکند از همه اینها بالاتر حتی از ملائکه. ملائکه اصلاً حیطه شان اینجا نیست چون ماده ندارند. و قیاس باید در حسب حیطه باشد. مورچه را با پلنگ قیاس نمیکند، پلنگ را با یوزپلنگ و با ببر و با شیر و اینها قیاس میکند. آفرین! آن برای چیست؟ برای مقام خلافت. مقام خلافت (انسانی که به آن میرسد). مقام خلافت (را) همه میتوانند به مقام خلافت برسند.
این سجده با مقام خلافت انسان کامل، نه برای آدمیزاد، یعنی من و ایکس و ایگرگ. اگر انسان قرار باشد تن یعنی نفس از تن جدا بکنیم. انسان نه تنها اشرف مخلوقات نیست بلکه اضعف مخلوقات در جهت تن. نیاز انسان تو همه موجود، از همه بیشتر و از همه ضعیفتر. «خُلِقَ الْإِنسَانُ ضَعِيفًا.» انسانی که در حالت ضعف خلق (شده است). الان انسانی که یک روز به دنیا آمده با گربهای که یک روز به دنیا آمده قیاس بکنیم، کدامش ضعیفتر است؟ انسانی که زایمان کرده با گربهای که زایمان کرده، کدامش ضعیفتر (است)؟ گربه به چه چیزی نیاز دارد؟ گربه دندانپزشکی نمیرود، مشکل کبد پیدا نمیکند، دکتر کبد... اوره... چی؟ روانپزشک، جامعهشناس. تفکرش را به شرط اینکه در مسیر حیوانیتش خرج نکند دیگر. «كَرَّمْتَ عَلَيَّ إِنْ أَخَّرْتَنِ إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ، لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلَّا قَلِيلًا.» همه را دوست دارد سوار بشود. فقط او چیزی را دارد با باطنش میخواهد که اصلاً محقق نمیشود. «الا قلیلا» دارد تفکیک میشود تو درخواست. فکر کردی «کنار من برتری»؟ بگو ببینم. رنگ بحث تفسیر را مطرح میکند. «اِحْتناکهُم» گفتند که «دو تا معنا» گفتند که «معنای بهتر و این دانستند که افسار کردن آمدم پیشش.» گفتم: «من دعا میکنم براتون که سقوط نکنید.» اینها فقط بحثش این است که مراتب بالاتر میرود ولی «مراتب صفر و یکی نیست.» و هر رتبه هم سقوط خودش را دارد. به عصمت مثلاً رسیده، حتی به عصمت هم برسد زمینه برای سقوط بله. قرآن که در مورد سامری میگوید: «فَبَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ.» برزخ را دیده بود. ملائکه اختیار ندارند. حالا در مورد اینها بحث مفصلی است و اینها. با سجده اینها در واقع جنبه تمثلی و تمثیلی دارد. اینها با حد وجودیشان سجده کردند. این سجده یعنی: «ما حد وجودمان جوری است که باید در برابر انسان کامل تسلیم باشیم، او بر ما اشراف وجودی دارد، او ولایت دارد.» این جِنّ که ابلیس بود این ولایت را نپذیرفت. ماجرا ولایت (است)، سجده ولایت است. «هر که برای تو پذیرفت» یعنی در برابر این انسان کامل سجده کرد.
A. حالا بحثهایی است، بحثهای سختی هم هست که مثلاً در مورد فطرس که همه ملائکه معصوم باشند (یا) نباشند. فطرس چی میشود؟ فطرس که مثلاً گفتند که «این کمی تردید کرد و پر و بالش سوخت و بعد آمدند پر و بالش را به قنداق امام حسین زدند.» و اینها. علامه (طباطبایی) قبول ندارند. بعید نیست. الان توی ذهنم نیست.
B. عزرائیل غضب شد، گفت: «پروردگارا، این بود کسی که من را به سجده کردن برش مأمور کردی چون انجام ندادم از درگاه خودت دورم کردی تا روز قیامت که مدت عمر بشر در زمین است، من را مهلت بدهی فرد فرد ذریه او را افسار میکنم مگر اندکی (از) بندگان مخلص.» «اذْهَبْ فَمَن تَبِعَكَ مِنْهُمْ، فَإِنَّ جَهَنَّمَ» حالا از اینبهبعد هر که تابع تو بشود، برو، اذهَب! دور شو. هر که تابع تو بشود، «فَإِنَّ جَهَنَّمَ» یعنی حقیقت تبعیت از شیطان همان جهنم است. ورود به جهنم، دخول در جهنم. گفتیم که اعتباریات هم جهنم است. آن یک حیث دیگر، یک باب دیگر است. جهنم هفت تا باب. اعتباریات یک باب دیگر از خود قرایز انسان. یک باب این از این باب وارد شده. بهمحض اینکه در تبعیت ابلیس درآمد، از این باب وارد جهنم شدیم. «في جهنم منهمْ وَاجْلُبْ عَلَيْهِم بِخَيْلِكَ وَرَجْلِكَ.» اسْتِفْزاز، هَل دادن به آرامی و به سرعت. خدا گفته: «دارم گوش میدهم.» خدا خودش گفت. خواست خدا بوده اصلاً خود خدا پای برجام امضا کرده. میخواستیم برجام که هیچی! بعد ابلیس هم خدا آورد.
C. خدایا، تو به او امر کردی، منم حرف این را گوش میدهم. انگار به حرف تو گوش دادم. تو به شیطون گفتی گولشان بزن. منم از شیطون گول میخورم که آن دستوری که تو گفتی گول بزن محقق بشود. امر «گول بزن» تو چی میشود؟ امر تو زمین میماند. من گول میخورم که تو گفتی. بالاخره حرفت شهید نشود. تو بالاخره گفتی گول بزن. یعنی چهار نفر گول بخورند که (دستورت) محقق بشود. احساس وظیفه میکنم من گول بخورم از باب عشقم به خدا که حرف عزیزم، عزیز دلم روی زمین نماند. تکوینی است، اصلاً تشریعی نیست که آنی که حرف خدا را زمین میماند تو امر تشریعی است که اراده شما را لحاظ کرده. تو امر تکوینی ساختار وجودی کسی را میبینند متناسب با آن ساختار و حیطه وجودی او، حوزه وجودی برایش تعیین میکند. میگویند: «آقا تو اینی.» یک طلبه تو حمام بود، کلهاش کف، سر را بیرون کرد و پرسید: «چی شده؟» و اینها. گفتند: «آب قطع شد. مأمور آب آمده (است).» گفت: «ببین، هر کسی تو عالم یک مسئولیتی پیدا (میکند). متناسب با جایگاه وجودی تو، ببین قبلاً چه کردی، لقمت، نطفت، اینها چی بوده که تو عالم گشتن کار عمر سعد را به تو واگذار کردن.» استدلال خلاصه وجودی همین است. یعنی در عالم ذر، تکویناً خدا به عمر سعد گفته: «عمر سعد شو.» تو دنیا به عمر سعد گفته: «عمر سعد شو.» امر تکوینی او به خاطر چی؟ به خاطر حوزه وجودی اوست. گفته: «تو از این لایهها بیشتر نداری. من میخواهم حسین را به بهشت ببرم. تو را ابزار بهشت رفتن او میکنم چون از تو کثیفتر و پَستتر پیدا نمیکنم.» این ابزاری نیست که بگوییم آقا یک دخالتی دارد در آن کمال. گاهی چون مانعی دارد و او از این مانع عبور میکند، کمال ایجاد میشود.
D. فرح پهلوی گفته بود که: «جوانانی که ما تربیت کردیم رزمندههای دفاع مقدس.» عملاً ربط به بحث سنگین نیست. محمود (بن) دربندی گفتند و اینها که «شفاعت نکن.» میخواهند بحث مقتضی را بگویند. از جهت رحمت خودش، چون رحمت واسعه است. در بحثِ (این) بحثِ اقتضا برای تعلق رحمت او هیچ محدودیتی (ندارد). همین دیگر. حالا او میخواهد بگوید که من حتی احتمال این را میدهم که او با مقتضی رحمتی که دارد، مانعیت هم از این بر نمیخورد. میخواهی بگی میشا (مثلاً) میخواهی بگی آن رحمت واسعهای که من میشناسم تا اینجاها دستش باز است. روشن حرف (میزند). نه اینکه من الان نگرانم واقعاً شمر برود بهشت. (ولی) امام حسین را نفرستی بهشت. الان من میخواستم بفرستم تو (را) شرمنده (کنم.) میخواهد به عالم اعلام بکند حسینی که من میشناسم «رحمت واسعه است»، «مقتضی رحمتی که کل شهر رحمت يجمع.» اولاً که وسعت رحمت به وسعت موجودات است، به وسعت اشیاء. از همه آنچه (را) جمع بکنم بهتر است. این اقتضای رحمت اوست. مانعیت از منی است که بر رحمت به من تعلق بگیرد. او اینقدر مقتضی مانع را خودش تبدیل بکند به ابزار رحمت. کسی که خاک حرام را تبدیل میکند به تربت شفا. خاک حرامی که یک نخود خوردنش معادل با خوردن گوشت حضرت آدم، همچون حرمتی دارد، تبدیل میکند به تربت شفا. آنی که تو عالم این جور ساختار عالم را به هم میریزد، تبدیل میکند. آن کاری برایش ندارد که مانع رحمت را تبدیل رحمت کند. قاتل امام حسین بهشتی کرد مقامات امام حسین. تو که حسن (به جای حسین) زدن (است.) (در نامه نوشتن) حرفهای ما (را) نفهمید. دخالتی ندارد، سببیت دارد. «خودش میخواهد شما را.»
E. بله. آقای قاضی در علامه طباطبایی شدن علامه (که) طب (است.) سببیت دارد و هر آنچه که علامه دارد مدیون اوست و هر مقامی که او میرود یکی به قاضی اضافه میشود. شیطان هم در علامه طباطبایی شدن علامه طباطبایی دخالت دارد. علامه، علامه شده به خاطر اینکه مخالفت با این کرده. این هم سببیت دارد. چه سببیتی؟ از حیث مانع. مقتضی موجب (مثل) فرح پهلوی و حکومت پهلوی. بله. همت و باکری (و) اینها تربیت شده (اند.) اینها از حیث مانع اینها بودهاند. آنها با اینها مخالفت کردند، شدند همت (و) باکری.
F. «وَاجْلُبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجْلِكَ.» «صَ» به معنای صوت. «جَلْبَ» به معنای سوق دادن چیزی. وقتی گفته میشود: «فلانی را جلب کردن» معنایش این است که «ک (ه) اجلب» معنایش این است که از روی قهر بر سرش فریاد زده. «خیل» اسب. از این ماده، کلمه که معنای «یک اسب» باشد نیامده. ولی گاهی مجازاً به اسب سوار هم اطلاق میشود. «رَجِلْ» به معنای راجِل، یعنی پیاده است. لشکر پیاده. پیاده نظام، سوار نظام. مثل: «حذف و حاضر.» «کم کم حضر و حاضر.» «کمل و کامل.» «رَجْل» در مقابل راکِب، سوار است. مقابله «رَجْل» با «خیل» این است که مراد از آن پیاده نظام با آوازت. «هر که را که میتوانی گمراه. معصیت وادار کن.» که خیلی قشنگ تو این «آن سوی مرگ»، این صوت را ترسیم کرده. صدای مخوفی است. میآید بعد تو باطن این تبدیل میشود (به) مفاهیم. تو مغازه ما دیگر. بچه دانشجو. این همکارم مغازه لباس فروشی، مقایسه میکنند، تحلیل میکنند. این میگوید از آنجای داستان. آنی که گفت معلوم میشود این ما کتاب آنجا خیلی صدایی را من میشنیدم که این وسوسه و اینها بود، میآمد تبدیل میشد به مفهوم خودش. احساس میکرد از درونش داری یک دعوتی بهش (میکنی). «اسْتِفْزَاز» به صوت، کنایه از خار کردن. آنها با وسوسههای باطل و خالی از حقیقت (که) اینکه وضع شیطان و پیروانش، وضع چوپان و رمه را دارد که با یک صدا به راه میافتند، با صدای دیگر میایستند. معلوم است که این صداها آوازهای بیمعناست. علامه طباطبایی، کسی باشد واقعاً این حرفها را بگوید و بنویسد. یعنی کسی تا توی وادی سیر نکرده، این چیزها را ندیده، نفهمیده. بعد کسی باشد که تو نماز حورالعین با جام شراب بهشتی میآید، بهشت عرضه میکند خودش را و ردش میکند. یک استاد ما گفته بود: «اگه تو نماز هر حالی پیدا شد، توجه نکنید.» از سه جهت آمده.
G. بعد میگویند: «شما الان ناراحت نیستی؟» میگوید: «دل این مخلوق خدا را شکستم. از این فقط ناراحتم.» از نکنه دلش از من شکست. محل نگذاشتم بهش. استادم گفته: «تو نماز محل (نگذار.)» علامه طباطبایی نمیتوانی بفهمی استفزاز و صوت و اینها چی است. تطبیق دارد برای به راه انداختن آنها به سمت معصیت، به لشکریان از اعم سوار نظام (و) پیاده نظام دستور بده تا پیوسته به سر آنها بزند. بارکش. چقدر حد انسان پایین میآید که میشود در استخدام شیاطین. بارکش. یعنی کسی که آمده سیر سماوات بکند این وقت بارکش ابلیس و شیاطین باشد. غوغا کردن در مورد اینکه این سواری دادنش به چه نحوی (است). شلاق زدن. یعنی از هر سواری ذلیلتر، از هر الاغ بارکشی بدتر. تو ذهنم است. شیطان در نهج البلاغه این بارکشیاش را میکند. خوب میتازد تا لبه پرتگاه جهنم این را میآورد. چقدر از این تمثیل فوقالعاده. همه با کشیشش را کرده و جاهایش را رفته و هر عرصهای که خواسته ورود کرده به کثافت و لجن کشیده. دیگر این الان این شتر این گاو شیرده دیگر شیری ندارد. بله. «وَ شَارِكْهُمْ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ.» چقدر اینجا باز بحث قشنگی است. شرکت جز در ملکیت و اختصاص تصور نمیشود. لازمش این است که شریک در استفاده از آن ملک که غرض از تحصیل همو است. از آن همو استفاده (میکند). در آن سهیم باشد چرا که مال، مالی نیست خارجی و جدا از انسان. فرزند موجودی است مستقل و جدا از پدر و مادر. اگر غرض از مال و فرزند استفاده از آنها نبود هیچ وقت انسان مالیاتی برای مال و اختصاصی برای فرزند قائل نمیشد. شریک باشد این بچه مال خود من نیست. چه شکلی میخواهد تو که هم من، هم تو، تو بهرهبردن ازش تومانش هم این است. تو بهره خطبه دهه (یعنی) بخونیم متنش را. تحریک شیطان بصیرتی علیه وحی الله. نه اینکه بحث دیگری است. این بحث خیلی خیلی (متن خوب است). آنجا دارد. پس میفرماید شراکت شیطان در اینها. یعنی در بهره بردن خدا. مال را داده، ولد را داده. اینها ابزار تو این بهرهبردنش شیطان با شما مشارکت میکند. حالا تو روایت دیگر تطبیقات عجیب غریبی دارد دیگر. عجیب غریبی است که مثلاً ایلاج (را) ذکر میکند. موقع مجامعت «بسم الله» اگه نگه، شیطان ایلاج ذکر میکند. نطفه از دو تا منتقل میشود. تمثیل است دیگر. مشخصاً یعنی میخواهد بگوید این مجرا، مجرای اسکی (این طرف) مبدعش چون شیطانی میشود معادش هم شیطانی. یعنی آن ورود کانال ورودی او از ابلیس دارد میگیرد. چون انسان جسمانیات الهدوس روحانیت ال (بقاست). الجسد حادث میشود، روح برش خلاصه حدوث پیدا (میکند)، نه. و جسم (تولید میشود). بعد روح (در آن) نفخ میشود در جسم دیگر، بقایش به جسم. حالا میخواهد بگوید این جسد وقتی شیطانی شد انگار «تینت» بحثهای «تینت» که بحث سنگینی است. «تینات» شیطانی میشود. روحی هم که میخواهد بیاید، بهترین عرضهاش بشود، روحی است که امکاناتی که دارد از شیطان (میآید). شیطان کار بکند. کلید خانه. خانهای را به کسی میدهید که نصفش مال یکی دیگر است. شما باید بپذیری شراکت او. این از آن انعقاد نطفه، شراکت او هست تا لقمهای که میخورید «بسم الله» نمیگویید. شریک میشود. شیطون زد به شانه هندی (گفت): «حاجی جون مادرت دیگه امروز بسم الله بگو. خسته شدم بس که فلفل خوردم. دیگه طاقت ندارم.» شراکت است. در این لباس خودش را شریک میبیند. با تحکم دستور میدهد. حق برای خودش قائل است. میگوید: «این لباسی که من میگویم باید این قدر تند تن کنی. من سهم دارم. وقتی که تو خریدی من سهم داشتم. وقتی تو به وجود آمدی من سهم داشتم.» روشن است. تو همه این متعلقات من سهم میبیند. تو بهرهوریاش هم دستور میدهد. میشود اولاد. در بهره بردن بعد مال اولاد هم به عنوان نمونه است دیگر. سلامت تن همین طور است. بدن همین است. فکر همین است. ذهن همین است. هر آنچه که شما بگوئی که ازش شما استفاده (بکنی). نمونه شاخص تعبیر «اشباع» و اینها به نظرم با عین و شین و واو و ال و ادهم و اینها. «وَعِدْهُمْ.» «وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلَّا غُرُورًا.» امضایشان هم تضمین نیست. وعده اینها غیر از غرور و فریب چیزی نیست. به صورت حق فقط جلوه میدهند، باطل خوب.
«إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ.» نسبت به عباد من، تو سلطان، یعنی شأن اولیه (و) مرتبه اولیه سلطنت ابلیس نیست، مگر اینکه خودش، خودش را به سلطنت ابلیس در بیاورد. مگر اینکه کسی اراده بکند در تبعیت شیطان برود. او اراده بکند بندگی و در واقع دریوزگی شیطان را. خودش اراده کرده وگرنه او شأن اولیهای ندارد. ملکیتی ندارد. کاری ازش نمیآید. برعکس این ور که جاذبهها هست. فطرت او هست. یعنی همه چی به نحوی است که فضا موافق با حرکت به سمت خدا. خودش است. خودش را از این فضا جدا میکند، دور میکند. هی زمینه برای نفوذ شیطان، تسلط شیطان بیشتر. «تو سلطنتی نداری.» و «کَفَىٰ بِرَبِّكَ وَكِيلًا.» که جای دیگر میفرماید: «کسی اهل توکل بود، اصلاً سلطنت (او را احاطه) ندارد.» دریافت از وکالت خدا داشت، فهم از وکالت خدا داشت. این اسیر ابلیس نمیشود. یک بحث بسیار مفصلی است که حوزههای نفوذ شیطان از کجا است؟ از حوزههای نیاز ما است. و ما چون نیاز به وکیل داریم، تسلیم شیطان (هستیم). ما یک سری امکانات داریم که بلد نیستیم از اینها استفاده کنیم. یک سری امکانات داریم. میدانی من که این امکانات را داریم. میدانم که بلد نیستی. وکیل کیست؟ وکیل وقتی که شما یک حقی دارید نمیدانید حقتان را چه شکلی باید استیفا کنید. اینجا وکیل میگیرید. درست است؟ از رفقا اینجا کسی حقوق خوانده؟ وکیل کسی است که یک حقی شما داری نمیدانی چه شکلی این را فلش کنی؟ او برات فعال میکند. (همه سرهنگ هستند، حقوقدان نداریم.) زمین شناسی. این وکالت به این است. او میداند یک کسی دیگر هست. بعد شیطان چون هی به او پیشنهاد میدهد، طرح میدهد، خیلی حالیش میشود. هی دارد به این ایده میدهد. این میشود وکالت شیطان. تا وقتی که خدا را وکیل میداند و وکالت رب خودش را قائل است، قلباً التزام دارد، شیطان حوزه نفوذی برای سلطنت، یعنی وقتی این هست دیگر به بقیه چه کار؟ به بقیه چه نیاز؟ وقتی رب تو وکیل است، دیگر چه وکیلی؟ تو الان احساس میکردی یک وکیل دیگر میخواهی. یک جایی آدم توهم دارد که انگار این اسم او را در کسی دیگر دارد پیدا میکند. سیاوش این است. وقتی میگوید: «نمیگوید أنَّ اللهَ هو الو کیل. بِاللهِ شَهید» این مال کجاست؟ تو الان ذهنت به این است که او شاهد است. همه چی درست میشود و کفابالله. چرا آدم خشیت دارد؟ آدم از کسی میترسد که از محاسبه او میترسد. لطیفه. انگار آنی که خشیت از غیر خدا دارد، از حسیب بودن او میترسد. میگوید: «وقتی خدا حسیب (است)، بودن کسی چکار؟» «کَفَىٰ بِاَللَّهِ حَسِيبًا.» نمیگوید خدا حسیب. وقتی کفا بالله حسیباً میگوید آن یکی میخورد، وکیلاً.
H. این «عبادی» هم با «یا» دارد میآید که منظور احترام بندهها به رب که باز توش نکتهای است. وکالت هم وکالت خاصی است که مخصوص به غیر قابل تمام (شدن) است. حالا ربک (و) ربکم. حالا این ربی که باید بهش وکالت بدهی و وکیل بدانی کیست؟ «هُوَ الَّذِي يُزْجِي لَكُمُ الْفُلْكَ فِي الْبَحْرِ.» سوار کشتی که میشوی، کی این کشتی را از جا میکند؟ (از جا سوق دادن چیزی از حالی.) این حرکت دادن، بردن با کیست؟ آن به آنی که داری میروی، او دارد میبردت. قدم به قدم که برمیداری، او دارد برمیدارد. تو خشکی کی میبردت؟ کی سیرت میدهد؟ شب که میخوابی، کی از این پهلو به آن پهلوت میکند؟ بعد این رب این شکلی که اینقدر دوست دارد، هوایت (را) دارد. وکالت تو را پذیرفته. اگه تو خودت را (به او) ملقا نکنی، وکالتش را (قبول نکنی). اینقدر هم حالیاش است، اینقدر هم حواسش بهت است. همه چی هم میداند. به خاطر تو هم با او دشمن است. دشمنی کرده. «لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ.» تازه این زمینه را فراهم کرده تا باز از فضلش بهت بدهد. میبردت به فضلش. برساندت. تو فقط در باطن یک میلی داری. آن میل تو را مدیریت (میکند.) تو فقط خودت را بگو بسپار. همهاش با او است. ورت میدارد، میبرد. سوار کشتی میکند. کشتی را راه میبرد. میبردت کنار دریا. تو دریا طنابت را میاندازد. ماهی را میآورد تو طناب تو. ماهی را برایت بیرون میآورد. برت میگرداند. ماهی را بهت میخوراند که سیر بشوی. طلبی از درون هیچی دیگر نداشت. هیچ انسان جز طلب هیچی دیگر ندارد. «ارحم من راس ماله رجا.» اصطلاح البکا برای جذب فقط رجا داریم. برای دعاء فقط بکاء. همه سرمایه ما رجا. بله. «إِنَّهُ كَانَ بِكُمْ رَحِيمًا.» این به شما رحیم است، مهربان است، دوستتان دارد. رحمت او شامل حال شما میشود. تمام شد صفحه. این جور شد دیگر. ببخشید که مُرد.
بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی الرضا. «وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ قَالَ أَأَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِينًا» در مورد این آیه و کلمه «طیناً»، دو احتمال مطرح است: یکی اینکه «طیّن» حال باشد؛ یعنی درحالیکه از گِل بود او را خلق کردی؛ یا اینکه منصوب به نزع خافض باشد، یعنی «من طین» بوده که «من» افتاده و شده «طیناً». احتمال دیگر هم تمیز بودن آن است. من قضاوتی در مورد این سه (احتمال) نمیکنم، فقط این سه قول را نقل میکنم.
تفاوت حال و تمیز در این است که در حال، مثلاً میگویید: «من درحالیکه خوشحال بودم وارد شدم.» انگار این خوشحالی، محیط بر ورود است و معادلش نیست. ولی در تمیز انگار این موصوف است؛ یعنی مثلاً میگویید: «بیست رطل گندم» یا «بیست کیلو گندم». یعنی گندم، ذیل بیست کیلو تعریف میشود. بیست کیلو اعم از گندم است. این (تمیز) میآید و مفهوم را روشن میکند. فقط (موصوف)، کلی و مبهم است و این (تمیز)، به آن تعین میبخشد. ولی در حال این شکلی نیست، در حال انگار آن حال، اعم از ذوالحال است و ذوالحال، الان وضعیتش معلوم میشود، باز با حال.
در واقع، ببینید، شما الان یک مثال از یک جمله بزنید: «یکیاش حال باشد» که «تمیز باشد.» «طیناً خلق کردی درحالیکه گل بود.» درحالیکه گل است؛ ماده. یعنی یک گلی بود. تو این گِل را داشتی خلق میکردی درحالیکه این گِل بود، داشتی خلقش میکردی. یعنی گِل بودن را داشت، مخلوقیتش را نداشت. اگر تمیز باشد یعنی اصلاً همان حین که مخلوق شد، گِل شد. شاید تمیز بودنش (منظور است). خلق شما واحد است دیگر، خدا یک جا خلق میکند، ترکیبی نیست.
ربط این آیات با آیات قبل چیست؟ این خیلی عالی است. بحث عصیان آدمیزاد بود و اینکه بشریت «سر و ته کرباسه». خدای متعال در این آیات انگار میخواهد بفرماید که: «ببین، این ماجرا، ماجرای امروز و دیروز نیست. از اول خلقت من این ماجرا را داشتم. ماجرای همیشه بوده در باطن عالم. وقتی که سجده بر آدم را هم امر کردم، به آن عصیان شد. تو نسبت به وضع مردم ناراحت نشو، بدان که جنس بشر از اول همین بوده، امر خدا را سبک میشمرد.»
البته خب اینجا میشود اشکال کرد که شیطان بوده و جِنّ بوده، بشر نیست. ولی میشود باز کلام علامه را دفاع کرد به اینکه منظور، بحث حق و تقابل با جریان حق و جریان خلافت الهی است. این اگر بگویم درست است (یعنی) از اول خلقت با خلیفه الله سر سازش نداشته، (پس) غصه نخور. در برابر حق سرپیچی و استکبار میکردند، اعتنای به آیات خدا نمیکردند، ازاینبهبعد هم همواره همین خواهد بود. به یاد بیاور که چطور ابلیس قسم خورد که گریبان ذریّه آدم را بگیرد، کسانی که اطاعتش کنند را مسلط کند. اح... از پیروان دعوت او و دعوت سواران و پیادگان از لشکر او را استثنا کرد که از بندگان مخلص (هستند).
به یاد بیاور وقتی که پروردگارت به ملائکه گفت: «به آدم سجده کنید.» همه سجده کردند، مگر ابلیس. چکار کرد؟ یا چه گفت؟ خدا در جوابش فرمود که امر خدا را نادرست تلقی کرد. گفت: «من سجده کنم؟» (یعنی) استفهام انکاری انجام داد. در برابر کسی که او را از گل آفریده، با اینکه من را از آتش خلق کردی. شرف آتش (نسبت به گِل) در آیات قبل که خیلی نکته قشنگی است و ربطی که ایشان میدهد. حکیم کسی است که بتواند رفتار کشف (فروزان): حکیم کسی میتواند کشف رابطه بکند. کشف رابطههایش واقعاً فوقالعاده است.
ایشان میگوید که مقصود، بیان علل و عواملی است که باعث شد ظلم و فساد بنی آدم استمرار و دوام پیدا کند و نسلش برچیده نشود. در این باره نخست این را فرمود: «اولین بشر به آیات و معجزات اختراعی خودش ایمان نیاورد، آخرین هم پیرو همان است.» پیغمبر میفرماید که در این بین فتنهها در کار است. شجره ملعونه و این ماجرا که به زودی ظهور میکند، امت اسلام را در بوته امتحان خود داغ میکند. آن وقت داستان آدم و ابلیس را خاطرنشان میکند. آدم را گمراه کن. انگار همه فتنهها از همان روح شیطنت و همان روح دعوا با خلیفه الله سرچشمه میگیرد. شجره ملعونه هم همین است. اینها بروز شیطنت است در عالم. این تکذیبی هم که میکنند هم همین است. همه ماجراهایی هم که داری هم همین است. میخواهد بگوید این جریانی که مانع از این است که بشر از زمین به آسمان سیر بکند، این جریان اسمش چیست؟ جریان شیطنت. دستگاه ابلیس. دستگاه شیطان که میخواهد احتناک بکند، بر گرده سوار بشود، بشر را بیارید پایین، بشر را به تسخیر بگیرد. به جای اینکه بشر سوار باشد و سیر بکند، سوار براق باشد و سیر بکند، (اما) به سمت پایین رفته.
دیدی چقدر قشنگ است؟ بشر را خدا آفریده که سیر کند. «همتی ای جان من، سیر سماوات را.» حافظ: «از کِی ما آمدیم سیر سماوات کنیم؟» «تو را ز کنگره عرش می زنند سفیر، ندانمت که در این دامگه چه افتاده است؟» (سفیر، س و ف و ی و ر، یعنی سوت) «تو را ز کنگره عرش می زنند سفیر، ندانمت که در این دامگه چه افتاده است؟». (میگوید) آمدی برای چه، چنگالها پیدا میکنی؟ آن هم خیلی قشنگ. نسبت نفس و تن را خیلی قشنگ. این میخواهد پرواز بکند، (اما) دارد چنگال میزند. دقیقاً همین حالت را دارد میگوید.
حالا این جفت ابیات را اگر پیدا بکنید (متوجه میشوید). انسانی که قرار است سیر بکند، اکثریت بشر هم به سمت ضلالت میرود. در ظلم و طغیان و اعراض از آیات خدا. فتنهها احاطهشان کرده. هم شیطان با سواره و پیاده، محاصرهشان کرده و بلکه اصلاً اینها، خودش شیطان سوار اینها شده. یعنی کسی که آمده سیر بکند در عوالِم و در آسمانها رشد بکند، خودش دارد سواری میدهد به شیطان. «مدرسه قدسیه» است دیگر. ظاهراً که فرمود: «آدمیزاد احمق نادان! من به خاطر تو با شیطون دشمنی کردم، بیرونش کردم، بعد تو رفتی با او همدست شدی علیه من. من به خاطر تو بیرونش کردم. چون قبول نمیکرد مقام تو را. من بیرونش کردم. بعد تو اینقدر ذلیل شدی که خودت را... » «مقام خودت» الم أعهد إلیکم یا بنی آدم إن لا تعبدوا الشیطان إنه لکم عدو مبین؟» میپرستی؟ «دفع از او خدا، و مجوی کشف و کرامات را، حاجت رندانِ راه نیست به جز وصل یار.»
«قَالَ أَرَأَيْتَكَ هَذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ؟» گفتیم: اصلاً این قول نکات مهمی اینجا گفته میشود. اگر دوستان توجه به آن داشته باشند، گرههایی از بحث قرآنی باز میشود. یک نکته این است که خیلی وقتها مکالمه خدای متعال اصلاً از سنخ تکلّم حقیقی نیست. اگر اینطور بوده، الان این شیطان اینجا سه راه برای تکلّم است: آیه آخر سوره مبارکه شورا. یا باید «من پسِ حجاب» باشد، یا «رسولان» باشد، یا «مستقیم با خدا از پشت حجاب رسولی بفرستد»، یکی دیگر هم دارد. حرف زدن خدا با شیطان از کدام یکی از این اقسام وحی است؟ به «پس حجاب» رسولی فرستاده؟ استعداد؟ یا وحی باشد به قلب او نازل بشود؟ آخر سر عرض کنم که یا باید مشافتاً بگیرد از «پسِ حجاب»، یا باید رسولی (باشد). اگر پیغمبر نبوده چه شکلی این خدا گفت؟ ممکن است وحی باشد از جنس آنی که به مادر موسی بود و اینها. ولی اینی که این به خدا این را گفت و این جور جواب گرفت، چون مکالمه فرق میکند. یک وقت یک چیزی به دل الهام میشود. در الهام که دیگر گرفتیم، نه! استعدادش را، لسان استعدادش دارد میگوید: «خیر! کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ» بیست و چهار ساعت با زبان استعداد. بعد زبان استعدادمان میگوید که: «خدایا این را رقم بزن، آن را رقم نزن، این را میخواهم، آن را نمیخواهم.» کسی به زبان استاد میخواهد، چون استادی (اگر) استادیِ کلاسِ آن استعدادی را بشنود، استاد نیست! و اگر شنید، اگر دستگیری نکند، استاد نیست. کاملاً متفاوت است. اصلاً این نیست که یکی پیدا کنیم بعد بحث بنشینیم پشت در، اگر کوتاهی کرد دو تا فحش میدهیم. درمان استعداد نمیبینند.
فرمود که ما گله داریم که «خدایا چرا کسی را سر راه ما نمیگذاری!» و استفاده کنیم. نمیدانیم خدا چه گلههایی دارد که تو چرا لایق نمیشوی که مسأله را راحت بگذارم. پنجاه نفر آمدند برای اینکه تو مستعد بشوی، بیایند سمتت. بحث «لسان استعداد» از شاهکارهای حکمت صدرایی است. یعنی قطعاً باید این موضوع جدا بشود. شش هفت جا بحث «لسان استعداد» که بنده بررسی کردم، قشنگ موضوعی است که میشود روی آن یک ماه رمضان (کار کرد). و خیلی مطلب دارد، خیلی مطلب. خود استعداد چیست که لسان استعداد و رزق و استعداد شما (را) جلب میکند. بحث استعداد را دریاب. یک بخشهایی اینها را گفتیم آن جلسه آخرش و اینها. تفاوتش با قانون (جاذبه) خیلی نزدیک (است). قانون جذب گفتم که اینها اصلاً کسی که بیش از ماده قبول ندارد، غلط. بحثی است که جذب اصلاً همین است. ما دو جریان در عالم بیشتر نداریم: یا نور است یا ظلمت. یا جذب نور را دارد میکند یا جذب ظلمت. متولی جریان نور خدا است. «الله ولی السماوات و الأرض يخرجهم من الظلمات إلى النور.» یا متولی شیطان و طاغوت. «والذين كفروا» که اینها از کار خودشان شروع (میشود). جاذبه از او شروع میشود. این را دریافت بکنید. این ور نه جاذبه (و) سلطان نداری برای «عباد من». اینها شروع میکنند تو ولایت پیدا میکنی. ولایت شیطان در طول و پس از اراده ما است. ولی ولایت الله، اراده ما پس از اراده او است. دو جریان اصلی و ذاتی در عالم: ولایت الله و جریان نور. ظلمت میشود جریان عرضی و تابع. اگر کسی از نور خوش و خارج شد، میشود جریان ظلمت. حالا ظلمت را جاذبه نوریان مر نوریان را جاذباً، ناریان مر ناریان را. طالب مولوی.
شیطان از خدا اطلاعات دریافت کرده. بله، یک شنیدهی داشته برای اینکه خدای متعال اجر او را در دنیا (بدهد). شما همین الان ملکاتی که دارید، دارد از خدا استرزاق میکند. وحی نیست، لسان استعداد. لسانش کاملاً (از) وحی جدا است. ما دائماً در حال مسئلت هستیم. اصلاً نظام تسبیح این شکلی است. همه موجودات به لسان، با خدا حرف میزنند. یک چیزی را میدانسته. حالا الان سقوط کرده بر اساس علمی که داشته، با لسان استعدادش دارد دریافت میکند رزقی را. شیطان دائم از مرگ میترسد. دائم درگیر این است که: «هر لحظه از مرگ میترسم.» حس ترس ابدی در او هست. همین است. فقط میداند که یک فرصتی به او دادند. اگر وحی بوده، به زبان معلوم. در جواب گفتش که: «من بهت یک وقتی میدهم معین.» او فهمیده که وقتی دارد. او میتواند از طریق الهام، وحی و اینها (اطلاعات را دریافت کند). وحی این شکلی نه، وحی که مادر موسی (دریافت کرد). وحی که به زنبور عسل میشود.
بعید سیاق نمیخورد. خدا این را گفت. واسطهای دارد. مستقیم با خدا حرف میزند. میگوید که: «به اغویتنی.» به واسطه دیگر نمیخورد. بگو: «این جور تو جهنم چرا؟» «علینا ربک.» به خازن، به مالک میگویند: «یا مالک لیقض علینا ربک.» دیگر وقتش شده، رب تو در مورد ما قضاوت کند. میتواند آن ورش از طریق الهام باشد. الان میفهمد که الان این را بهش دارم میدهم ولی دریافت او از زبان (او) بعد میفرماید که: «اَرَأَیْتَکَ» لحنش را ببینید، قلچماقی. «اَرَأَیْتَکَ» را ایشان در قرآن قشنگ ترجمه میکند. «همین نظرت چیه؟» مثلاً «دیدی اینطور شد؟» «با خودت چی فکر کردی؟» «اَرَأَیْتَکَ» با خودت چی فکر کردی؟ «چطور به این گیر ندادی؟» «با خودت چی فکر کردی که هَٰذَا اَلَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ؟» (مرا) به این کرامت (دادی). آیات بعدی هم دارد که: «لَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ» ما بنی آدم را کرامت (بخشیدیم). قبول میکنند آدمیزاد نسبت به جِنّ کرامت دارد، ولی نسبت به ملَک نه. این را قبول نمیکند اشرف مخلوقات نیست. انسان، و به حسب ذات خودش چرا، خلافت الهی را دارد. بالقوه اگر فعال بکند میشود اشرف مخلوقات. اینی که فعلاً دارد در مرحله بالفعلش، در مرحله اولیه، یک کرامتی نسبت به حیوانات و جِنّ دارد. فعلاً که هم او را اگر در مسیر بد بیفتد از همه اینها بدتر میشود. فعلاً! دیفالت همه این سه تا، انسان از جهت قوا، تواناییهای بیشتری دارد. یک برتری. یعنی یک فضیلت و مایی برایش قائل شدیم به نسبت جِنّ و حیوان. اگر فعال بکند از همه اینها بالاتر حتی از ملائکه. ملائکه اصلاً حیطه شان اینجا نیست چون ماده ندارند. و قیاس باید در حسب حیطه باشد. مورچه را با پلنگ قیاس نمیکند، پلنگ را با یوزپلنگ و با ببر و با شیر و اینها قیاس میکند. آفرین! آن برای چیست؟ برای مقام خلافت. مقام خلافت (انسانی که به آن میرسد). مقام خلافت (را) همه میتوانند به مقام خلافت برسند.
این سجده با مقام خلافت انسان کامل، نه برای آدمیزاد، یعنی من و ایکس و ایگرگ. اگر انسان قرار باشد تن یعنی نفس از تن جدا بکنیم. انسان نه تنها اشرف مخلوقات نیست بلکه اضعف مخلوقات در جهت تن. نیاز انسان تو همه موجود، از همه بیشتر و از همه ضعیفتر. «خُلِقَ الْإِنسَانُ ضَعِيفًا.» انسانی که در حالت ضعف خلق (شده است). الان انسانی که یک روز به دنیا آمده با گربهای که یک روز به دنیا آمده قیاس بکنیم، کدامش ضعیفتر است؟ انسانی که زایمان کرده با گربهای که زایمان کرده، کدامش ضعیفتر (است)؟ گربه به چه چیزی نیاز دارد؟ گربه دندانپزشکی نمیرود، مشکل کبد پیدا نمیکند، دکتر کبد... اوره... چی؟ روانپزشک، جامعهشناس. تفکرش را به شرط اینکه در مسیر حیوانیتش خرج نکند دیگر. «كَرَّمْتَ عَلَيَّ إِنْ أَخَّرْتَنِ إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ، لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلَّا قَلِيلًا.» همه را دوست دارد سوار بشود. فقط او چیزی را دارد با باطنش میخواهد که اصلاً محقق نمیشود. «الا قلیلا» دارد تفکیک میشود تو درخواست. فکر کردی «کنار من برتری»؟ بگو ببینم. رنگ بحث تفسیر را مطرح میکند. «اِحْتناکهُم» گفتند که «دو تا معنا» گفتند که «معنای بهتر و این دانستند که افسار کردن آمدم پیشش.» گفتم: «من دعا میکنم براتون که سقوط نکنید.» اینها فقط بحثش این است که مراتب بالاتر میرود ولی «مراتب صفر و یکی نیست.» و هر رتبه هم سقوط خودش را دارد. به عصمت مثلاً رسیده، حتی به عصمت هم برسد زمینه برای سقوط بله. قرآن که در مورد سامری میگوید: «فَبَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ.» برزخ را دیده بود. ملائکه اختیار ندارند. حالا در مورد اینها بحث مفصلی است و اینها. با سجده اینها در واقع جنبه تمثلی و تمثیلی دارد. اینها با حد وجودیشان سجده کردند. این سجده یعنی: «ما حد وجودمان جوری است که باید در برابر انسان کامل تسلیم باشیم، او بر ما اشراف وجودی دارد، او ولایت دارد.» این جِنّ که ابلیس بود این ولایت را نپذیرفت. ماجرا ولایت (است)، سجده ولایت است. «هر که برای تو پذیرفت» یعنی در برابر این انسان کامل سجده کرد.
A. حالا بحثهایی است، بحثهای سختی هم هست که مثلاً در مورد فطرس که همه ملائکه معصوم باشند (یا) نباشند. فطرس چی میشود؟ فطرس که مثلاً گفتند که «این کمی تردید کرد و پر و بالش سوخت و بعد آمدند پر و بالش را به قنداق امام حسین زدند.» و اینها. علامه (طباطبایی) قبول ندارند. بعید نیست. الان توی ذهنم نیست.
B. عزرائیل غضب شد، گفت: «پروردگارا، این بود کسی که من را به سجده کردن برش مأمور کردی چون انجام ندادم از درگاه خودت دورم کردی تا روز قیامت که مدت عمر بشر در زمین است، من را مهلت بدهی فرد فرد ذریه او را افسار میکنم مگر اندکی (از) بندگان مخلص.» «اذْهَبْ فَمَن تَبِعَكَ مِنْهُمْ، فَإِنَّ جَهَنَّمَ» حالا از اینبهبعد هر که تابع تو بشود، برو، اذهَب! دور شو. هر که تابع تو بشود، «فَإِنَّ جَهَنَّمَ» یعنی حقیقت تبعیت از شیطان همان جهنم است. ورود به جهنم، دخول در جهنم. گفتیم که اعتباریات هم جهنم است. آن یک حیث دیگر، یک باب دیگر است. جهنم هفت تا باب. اعتباریات یک باب دیگر از خود قرایز انسان. یک باب این از این باب وارد شده. بهمحض اینکه در تبعیت ابلیس درآمد، از این باب وارد جهنم شدیم. «في جهنم منهمْ وَاجْلُبْ عَلَيْهِم بِخَيْلِكَ وَرَجْلِكَ.» اسْتِفْزاز، هَل دادن به آرامی و به سرعت. خدا گفته: «دارم گوش میدهم.» خدا خودش گفت. خواست خدا بوده اصلاً خود خدا پای برجام امضا کرده. میخواستیم برجام که هیچی! بعد ابلیس هم خدا آورد.
C. خدایا، تو به او امر کردی، منم حرف این را گوش میدهم. انگار به حرف تو گوش دادم. تو به شیطون گفتی گولشان بزن. منم از شیطون گول میخورم که آن دستوری که تو گفتی گول بزن محقق بشود. امر «گول بزن» تو چی میشود؟ امر تو زمین میماند. من گول میخورم که تو گفتی. بالاخره حرفت شهید نشود. تو بالاخره گفتی گول بزن. یعنی چهار نفر گول بخورند که (دستورت) محقق بشود. احساس وظیفه میکنم من گول بخورم از باب عشقم به خدا که حرف عزیزم، عزیز دلم روی زمین نماند. تکوینی است، اصلاً تشریعی نیست که آنی که حرف خدا را زمین میماند تو امر تشریعی است که اراده شما را لحاظ کرده. تو امر تکوینی ساختار وجودی کسی را میبینند متناسب با آن ساختار و حیطه وجودی او، حوزه وجودی برایش تعیین میکند. میگویند: «آقا تو اینی.» یک طلبه تو حمام بود، کلهاش کف، سر را بیرون کرد و پرسید: «چی شده؟» و اینها. گفتند: «آب قطع شد. مأمور آب آمده (است).» گفت: «ببین، هر کسی تو عالم یک مسئولیتی پیدا (میکند). متناسب با جایگاه وجودی تو، ببین قبلاً چه کردی، لقمت، نطفت، اینها چی بوده که تو عالم گشتن کار عمر سعد را به تو واگذار کردن.» استدلال خلاصه وجودی همین است. یعنی در عالم ذر، تکویناً خدا به عمر سعد گفته: «عمر سعد شو.» تو دنیا به عمر سعد گفته: «عمر سعد شو.» امر تکوینی او به خاطر چی؟ به خاطر حوزه وجودی اوست. گفته: «تو از این لایهها بیشتر نداری. من میخواهم حسین را به بهشت ببرم. تو را ابزار بهشت رفتن او میکنم چون از تو کثیفتر و پَستتر پیدا نمیکنم.» این ابزاری نیست که بگوییم آقا یک دخالتی دارد در آن کمال. گاهی چون مانعی دارد و او از این مانع عبور میکند، کمال ایجاد میشود.
D. فرح پهلوی گفته بود که: «جوانانی که ما تربیت کردیم رزمندههای دفاع مقدس.» عملاً ربط به بحث سنگین نیست. محمود (بن) دربندی گفتند و اینها که «شفاعت نکن.» میخواهند بحث مقتضی را بگویند. از جهت رحمت خودش، چون رحمت واسعه است. در بحثِ (این) بحثِ اقتضا برای تعلق رحمت او هیچ محدودیتی (ندارد). همین دیگر. حالا او میخواهد بگوید که من حتی احتمال این را میدهم که او با مقتضی رحمتی که دارد، مانعیت هم از این بر نمیخورد. میخواهی بگی میشا (مثلاً) میخواهی بگی آن رحمت واسعهای که من میشناسم تا اینجاها دستش باز است. روشن حرف (میزند). نه اینکه من الان نگرانم واقعاً شمر برود بهشت. (ولی) امام حسین را نفرستی بهشت. الان من میخواستم بفرستم تو (را) شرمنده (کنم.) میخواهد به عالم اعلام بکند حسینی که من میشناسم «رحمت واسعه است»، «مقتضی رحمتی که کل شهر رحمت يجمع.» اولاً که وسعت رحمت به وسعت موجودات است، به وسعت اشیاء. از همه آنچه (را) جمع بکنم بهتر است. این اقتضای رحمت اوست. مانعیت از منی است که بر رحمت به من تعلق بگیرد. او اینقدر مقتضی مانع را خودش تبدیل بکند به ابزار رحمت. کسی که خاک حرام را تبدیل میکند به تربت شفا. خاک حرامی که یک نخود خوردنش معادل با خوردن گوشت حضرت آدم، همچون حرمتی دارد، تبدیل میکند به تربت شفا. آنی که تو عالم این جور ساختار عالم را به هم میریزد، تبدیل میکند. آن کاری برایش ندارد که مانع رحمت را تبدیل رحمت کند. قاتل امام حسین بهشتی کرد مقامات امام حسین. تو که حسن (به جای حسین) زدن (است.) (در نامه نوشتن) حرفهای ما (را) نفهمید. دخالتی ندارد، سببیت دارد. «خودش میخواهد شما را.»
E. بله. آقای قاضی در علامه طباطبایی شدن علامه (که) طب (است.) سببیت دارد و هر آنچه که علامه دارد مدیون اوست و هر مقامی که او میرود یکی به قاضی اضافه میشود. شیطان هم در علامه طباطبایی شدن علامه طباطبایی دخالت دارد. علامه، علامه شده به خاطر اینکه مخالفت با این کرده. این هم سببیت دارد. چه سببیتی؟ از حیث مانع. مقتضی موجب (مثل) فرح پهلوی و حکومت پهلوی. بله. همت و باکری (و) اینها تربیت شده (اند.) اینها از حیث مانع اینها بودهاند. آنها با اینها مخالفت کردند، شدند همت (و) باکری.
F. «وَاجْلُبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجْلِكَ.» «صَ» به معنای صوت. «جَلْبَ» به معنای سوق دادن چیزی. وقتی گفته میشود: «فلانی را جلب کردن» معنایش این است که «ک (ه) اجلب» معنایش این است که از روی قهر بر سرش فریاد زده. «خیل» اسب. از این ماده، کلمه که معنای «یک اسب» باشد نیامده. ولی گاهی مجازاً به اسب سوار هم اطلاق میشود. «رَجِلْ» به معنای راجِل، یعنی پیاده است. لشکر پیاده. پیاده نظام، سوار نظام. مثل: «حذف و حاضر.» «کم کم حضر و حاضر.» «کمل و کامل.» «رَجْل» در مقابل راکِب، سوار است. مقابله «رَجْل» با «خیل» این است که مراد از آن پیاده نظام با آوازت. «هر که را که میتوانی گمراه. معصیت وادار کن.» که خیلی قشنگ تو این «آن سوی مرگ»، این صوت را ترسیم کرده. صدای مخوفی است. میآید بعد تو باطن این تبدیل میشود (به) مفاهیم. تو مغازه ما دیگر. بچه دانشجو. این همکارم مغازه لباس فروشی، مقایسه میکنند، تحلیل میکنند. این میگوید از آنجای داستان. آنی که گفت معلوم میشود این ما کتاب آنجا خیلی صدایی را من میشنیدم که این وسوسه و اینها بود، میآمد تبدیل میشد به مفهوم خودش. احساس میکرد از درونش داری یک دعوتی بهش (میکنی). «اسْتِفْزَاز» به صوت، کنایه از خار کردن. آنها با وسوسههای باطل و خالی از حقیقت (که) اینکه وضع شیطان و پیروانش، وضع چوپان و رمه را دارد که با یک صدا به راه میافتند، با صدای دیگر میایستند. معلوم است که این صداها آوازهای بیمعناست. علامه طباطبایی، کسی باشد واقعاً این حرفها را بگوید و بنویسد. یعنی کسی تا توی وادی سیر نکرده، این چیزها را ندیده، نفهمیده. بعد کسی باشد که تو نماز حورالعین با جام شراب بهشتی میآید، بهشت عرضه میکند خودش را و ردش میکند. یک استاد ما گفته بود: «اگه تو نماز هر حالی پیدا شد، توجه نکنید.» از سه جهت آمده.
G. بعد میگویند: «شما الان ناراحت نیستی؟» میگوید: «دل این مخلوق خدا را شکستم. از این فقط ناراحتم.» از نکنه دلش از من شکست. محل نگذاشتم بهش. استادم گفته: «تو نماز محل (نگذار.)» علامه طباطبایی نمیتوانی بفهمی استفزاز و صوت و اینها چی است. تطبیق دارد برای به راه انداختن آنها به سمت معصیت، به لشکریان از اعم سوار نظام (و) پیاده نظام دستور بده تا پیوسته به سر آنها بزند. بارکش. چقدر حد انسان پایین میآید که میشود در استخدام شیاطین. بارکش. یعنی کسی که آمده سیر سماوات بکند این وقت بارکش ابلیس و شیاطین باشد. غوغا کردن در مورد اینکه این سواری دادنش به چه نحوی (است). شلاق زدن. یعنی از هر سواری ذلیلتر، از هر الاغ بارکشی بدتر. تو ذهنم است. شیطان در نهج البلاغه این بارکشیاش را میکند. خوب میتازد تا لبه پرتگاه جهنم این را میآورد. چقدر از این تمثیل فوقالعاده. همه با کشیشش را کرده و جاهایش را رفته و هر عرصهای که خواسته ورود کرده به کثافت و لجن کشیده. دیگر این الان این شتر این گاو شیرده دیگر شیری ندارد. بله. «وَ شَارِكْهُمْ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ.» چقدر اینجا باز بحث قشنگی است. شرکت جز در ملکیت و اختصاص تصور نمیشود. لازمش این است که شریک در استفاده از آن ملک که غرض از تحصیل همو است. از آن همو استفاده (میکند). در آن سهیم باشد چرا که مال، مالی نیست خارجی و جدا از انسان. فرزند موجودی است مستقل و جدا از پدر و مادر. اگر غرض از مال و فرزند استفاده از آنها نبود هیچ وقت انسان مالیاتی برای مال و اختصاصی برای فرزند قائل نمیشد. شریک باشد این بچه مال خود من نیست. چه شکلی میخواهد تو که هم من، هم تو، تو بهرهبردن ازش تومانش هم این است. تو بهره خطبه دهه (یعنی) بخونیم متنش را. تحریک شیطان بصیرتی علیه وحی الله. نه اینکه بحث دیگری است. این بحث خیلی خیلی (متن خوب است). آنجا دارد. پس میفرماید شراکت شیطان در اینها. یعنی در بهره بردن خدا. مال را داده، ولد را داده. اینها ابزار تو این بهرهبردنش شیطان با شما مشارکت میکند. حالا تو روایت دیگر تطبیقات عجیب غریبی دارد دیگر. عجیب غریبی است که مثلاً ایلاج (را) ذکر میکند. موقع مجامعت «بسم الله» اگه نگه، شیطان ایلاج ذکر میکند. نطفه از دو تا منتقل میشود. تمثیل است دیگر. مشخصاً یعنی میخواهد بگوید این مجرا، مجرای اسکی (این طرف) مبدعش چون شیطانی میشود معادش هم شیطانی. یعنی آن ورود کانال ورودی او از ابلیس دارد میگیرد. چون انسان جسمانیات الهدوس روحانیت ال (بقاست). الجسد حادث میشود، روح برش خلاصه حدوث پیدا (میکند)، نه. و جسم (تولید میشود). بعد روح (در آن) نفخ میشود در جسم دیگر، بقایش به جسم. حالا میخواهد بگوید این جسد وقتی شیطانی شد انگار «تینت» بحثهای «تینت» که بحث سنگینی است. «تینات» شیطانی میشود. روحی هم که میخواهد بیاید، بهترین عرضهاش بشود، روحی است که امکاناتی که دارد از شیطان (میآید). شیطان کار بکند. کلید خانه. خانهای را به کسی میدهید که نصفش مال یکی دیگر است. شما باید بپذیری شراکت او. این از آن انعقاد نطفه، شراکت او هست تا لقمهای که میخورید «بسم الله» نمیگویید. شریک میشود. شیطون زد به شانه هندی (گفت): «حاجی جون مادرت دیگه امروز بسم الله بگو. خسته شدم بس که فلفل خوردم. دیگه طاقت ندارم.» شراکت است. در این لباس خودش را شریک میبیند. با تحکم دستور میدهد. حق برای خودش قائل است. میگوید: «این لباسی که من میگویم باید این قدر تند تن کنی. من سهم دارم. وقتی که تو خریدی من سهم داشتم. وقتی تو به وجود آمدی من سهم داشتم.» روشن است. تو همه این متعلقات من سهم میبیند. تو بهرهوریاش هم دستور میدهد. میشود اولاد. در بهره بردن بعد مال اولاد هم به عنوان نمونه است دیگر. سلامت تن همین طور است. بدن همین است. فکر همین است. ذهن همین است. هر آنچه که شما بگوئی که ازش شما استفاده (بکنی). نمونه شاخص تعبیر «اشباع» و اینها به نظرم با عین و شین و واو و ال و ادهم و اینها. «وَعِدْهُمْ.» «وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلَّا غُرُورًا.» امضایشان هم تضمین نیست. وعده اینها غیر از غرور و فریب چیزی نیست. به صورت حق فقط جلوه میدهند، باطل خوب.
«إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ.» نسبت به عباد من، تو سلطان، یعنی شأن اولیه (و) مرتبه اولیه سلطنت ابلیس نیست، مگر اینکه خودش، خودش را به سلطنت ابلیس در بیاورد. مگر اینکه کسی اراده بکند در تبعیت شیطان برود. او اراده بکند بندگی و در واقع دریوزگی شیطان را. خودش اراده کرده وگرنه او شأن اولیهای ندارد. ملکیتی ندارد. کاری ازش نمیآید. برعکس این ور که جاذبهها هست. فطرت او هست. یعنی همه چی به نحوی است که فضا موافق با حرکت به سمت خدا. خودش است. خودش را از این فضا جدا میکند، دور میکند. هی زمینه برای نفوذ شیطان، تسلط شیطان بیشتر. «تو سلطنتی نداری.» و «کَفَىٰ بِرَبِّكَ وَكِيلًا.» که جای دیگر میفرماید: «کسی اهل توکل بود، اصلاً سلطنت (او را احاطه) ندارد.» دریافت از وکالت خدا داشت، فهم از وکالت خدا داشت. این اسیر ابلیس نمیشود. یک بحث بسیار مفصلی است که حوزههای نفوذ شیطان از کجا است؟ از حوزههای نیاز ما است. و ما چون نیاز به وکیل داریم، تسلیم شیطان (هستیم). ما یک سری امکانات داریم که بلد نیستیم از اینها استفاده کنیم. یک سری امکانات داریم. میدانی من که این امکانات را داریم. میدانم که بلد نیستی. وکیل کیست؟ وکیل وقتی که شما یک حقی دارید نمیدانید حقتان را چه شکلی باید استیفا کنید. اینجا وکیل میگیرید. درست است؟ از رفقا اینجا کسی حقوق خوانده؟ وکیل کسی است که یک حقی شما داری نمیدانی چه شکلی این را فلش کنی؟ او برات فعال میکند. (همه سرهنگ هستند، حقوقدان نداریم.) زمین شناسی. این وکالت به این است. او میداند یک کسی دیگر هست. بعد شیطان چون هی به او پیشنهاد میدهد، طرح میدهد، خیلی حالیش میشود. هی دارد به این ایده میدهد. این میشود وکالت شیطان. تا وقتی که خدا را وکیل میداند و وکالت رب خودش را قائل است، قلباً التزام دارد، شیطان حوزه نفوذی برای سلطنت، یعنی وقتی این هست دیگر به بقیه چه کار؟ به بقیه چه نیاز؟ وقتی رب تو وکیل است، دیگر چه وکیلی؟ تو الان احساس میکردی یک وکیل دیگر میخواهی. یک جایی آدم توهم دارد که انگار این اسم او را در کسی دیگر دارد پیدا میکند. سیاوش این است. وقتی میگوید: «نمیگوید أنَّ اللهَ هو الو کیل. بِاللهِ شَهید» این مال کجاست؟ تو الان ذهنت به این است که او شاهد است. همه چی درست میشود و کفابالله. چرا آدم خشیت دارد؟ آدم از کسی میترسد که از محاسبه او میترسد. لطیفه. انگار آنی که خشیت از غیر خدا دارد، از حسیب بودن او میترسد. میگوید: «وقتی خدا حسیب (است)، بودن کسی چکار؟» «کَفَىٰ بِاَللَّهِ حَسِيبًا.» نمیگوید خدا حسیب. وقتی کفا بالله حسیباً میگوید آن یکی میخورد، وکیلاً.
H. این «عبادی» هم با «یا» دارد میآید که منظور احترام بندهها به رب که باز توش نکتهای است. وکالت هم وکالت خاصی است که مخصوص به غیر قابل تمام (شدن) است. حالا ربک (و) ربکم. حالا این ربی که باید بهش وکالت بدهی و وکیل بدانی کیست؟ «هُوَ الَّذِي يُزْجِي لَكُمُ الْفُلْكَ فِي الْبَحْرِ.» سوار کشتی که میشوی، کی این کشتی را از جا میکند؟ (از جا سوق دادن چیزی از حالی.) این حرکت دادن، بردن با کیست؟ آن به آنی که داری میروی، او دارد میبردت. قدم به قدم که برمیداری، او دارد برمیدارد. تو خشکی کی میبردت؟ کی سیرت میدهد؟ شب که میخوابی، کی از این پهلو به آن پهلوت میکند؟ بعد این رب این شکلی که اینقدر دوست دارد، هوایت (را) دارد. وکالت تو را پذیرفته. اگه تو خودت را (به او) ملقا نکنی، وکالتش را (قبول نکنی). اینقدر هم حالیاش است، اینقدر هم حواسش بهت است. همه چی هم میداند. به خاطر تو هم با او دشمن است. دشمنی کرده. «لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ.» تازه این زمینه را فراهم کرده تا باز از فضلش بهت بدهد. میبردت به فضلش. برساندت. تو فقط در باطن یک میلی داری. آن میل تو را مدیریت (میکند.) تو فقط خودت را بگو بسپار. همهاش با او است. ورت میدارد، میبرد. سوار کشتی میکند. کشتی را راه میبرد. میبردت کنار دریا. تو دریا طنابت را میاندازد. ماهی را میآورد تو طناب تو. ماهی را برایت بیرون میآورد. برت میگرداند. ماهی را بهت میخوراند که سیر بشوی. طلبی از درون هیچی دیگر نداشت. هیچ انسان جز طلب هیچی دیگر ندارد. «ارحم من راس ماله رجا.» اصطلاح البکا برای جذب فقط رجا داریم. برای دعاء فقط بکاء. همه سرمایه ما رجا. بله. «إِنَّهُ كَانَ بِكُمْ رَحِيمًا.» این به شما رحیم است، مهربان است، دوستتان دارد. رحمت او شامل حال شما میشود. تمام شد صفحه. این جور شد دیگر. ببخشید که مُرد.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه چهارم
تفسیر سوره اسرا
جلسه پنجم
تفسیر سوره اسرا
جلسه ششم
تفسیر سوره اسرا
جلسه هفتم
تفسیر سوره اسرا
جلسه هشتم
تفسیر سوره اسرا
جلسه دهم
تفسیر سوره اسرا
جلسه یازدهم
تفسیر سوره اسرا
جلسه دوازدهم
تفسیر سوره اسرا
جلسه سیزدهم
تفسیر سوره اسرا
در حال بارگذاری نظرات...