تفسیر سوره مومنون

جلسه دهم

00:52:29
54

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی.
در سوره مبارکه مؤمنون بودیم، آیات پایانی این سوره. به آیه ۹۹ می‌رسیم: «حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ». بحث بسیار مهمّ عالم برزخ را اینجا داریم، در این آیات؛ و وقایع برزخی که رخ می‌دهد.
افراد مؤمن سوره شکوفایی و سوره رویش‌اند و حکایت می‌کنند از کسانی که به رویش رسیده‌اند و از این بسترِ مادّه شکوفا شده‌اند. در عوالم بعد به شکوفایی رسیده‌اند. و چیزی که هست این است که یک عدّه هم از بسترِ اقدامی نکردند برای رشد، برای شکوفایی، برای فعّال کردن استعداد. از این‌ها هم حکایت می‌کند؛ از اینکه این‌ها بعد از مرگشان چه وضعیتی دارند و مرگ برای کسی که به شکوفایی نرسیده، ورودش به عالم برزخ چه وقایعی است و چه کیفیّتی دارد.
انسان ناروییده؛ انسانی که به رویش نرسیده، هنگام ورود به عالم برزخ چه اوصافی دارد؟ برزخ او چگونه است؟ این بحثی است که در این آیات، محلّ سخن من است. علامه طباطبائی می‌فهمند که این آیات، عذاب آخرتی را که در خلال آیات قبل به مشرکین وعده داد، به طور مفصّل بیان می‌کند؛ آغاز آن از روز مرگ تا قیامت و از قیامت تا ابدیّت. این معنا را خاطرنشان می‌کند که زندگی دنیا که این‌ها را مغرور کرده و از آخرت باز داشته، بسیار ناچیز و اندک است، اگر بخواهند بفهمند.
در آخر این آیات که آخر سوره است، سوره را با خطابی به رسول اکرم ختم می‌کند. در آن خطاب به ایشان دستور می‌دهد که از او درخواست کند، همان چیزی را که خدا خودش از بنده‌های مؤمن خود پرستار در آخرت حکایت کرده بود؛ که طلب مغفرت و رحمت است. که آیات آخر این سوره این آیه است: «رَّبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ أَنتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ»؛ که با این بحث تمام می‌شود. چون آنی که در واقع انسان را در مسیر رویش قرار می‌دهد و حرکت می‌دهد و بستر رویش را فراهم می‌کند و محافظت می‌کند (تا انسان به رویش برسد)، رحمت الهی است. آنی که انسان نیاز دائمی به آن دارد برای روییدن، رحمت حق تعالی است. این «رب العالمین» و «الحمدلله رب العالمین الرحمن الرحیم»، این سه تا کلیدیِ ادراک این است که او ربّ العالمین است و رحمان و رحیم است. این‌ها باعث می‌شود بفهمیم که او ربّ العالمین است. به او بسپاریم که ربّ العالمین است. «به او» با چه قدرتی ما را سیر بدهد و رشد بدهد؟ با رحمتش؛ با رحمت رحمانی، با رحمت رحیم.
می‌فرماید: «سوره را هم که با مسئله رستگاری همین طایفه شروع کرده بود و فرموده بود که وارث بهشت‌اند، آخر هم که از همین بحث رحمت و مغفرت و ورود این‌ها به بهشت حکایت می‌کند.» خب، وضعیت انسان‌ها در عالم بعد از مرگ به چه نحو است؟ انسان‌هایی که به رویش رسیده‌اند و انسان‌هایی که نرسیده‌اند. آدم‌های کال، آدم‌های ناپخته و آدم‌های نارسیده، نارس.
این آیات ابتدایی در مورد انسان‌های نارس صحبت می‌کند؛ آن‌هایی که وضعیت برزخیِ آن‌ها وضعیت بدی است. آدم‌های تربیت نشده و ناروییده. می‌فرماید: وقتی که مرگ سراغ این‌ها می‌آید، «قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ». درخواست می‌کنند: «ربّ! من، ای ربّ! ربوبیّت حق تعالی، اللهم اجعلنا ربّ! ای ربّ، ما را برگردان. ما تازه فهمیدیم تو ربّی و تازه فهمیدیم باید تحت ربوبیت تو باشیم. برگردان، بیایم عقب؛ ربوبیت تو را قبول بکنیم.» اینم زدیم خون. اشکال ندارد، رزق لایحتسب. حالا بزنیم.
«أَحَدِهِمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ. لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَ مِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ». این‌ها درخواست برگشت می‌کنند وقتی که از دنیا می‌روند، وارد برزخ که می‌شوند. مرگ که می‌آید، به محض اینکه می‌میرند. نه اینکه در قبر بگذارند، بحث قبر و بحث دفن و این‌ها هم حتی نیست. به محض اینکه همین‌که مرگ می‌آید، ملک‌الموت را می‌بینند، قبض روح را می‌بینند. بدن را تخلیه می‌کنند و رها می‌کنند. می‌بینند که تازه کارکرد بدن را می‌فهمند که این بدن برای چه بود؟ با این بدن باید چه‌کار می‌کردی؟ تازه روشن می‌شود که این کارکردش به این بود که من باید یک چیزی جمع می‌کردم، می‌آوردم.
من فکر کردم که همه زندگی خلاصه در همین‌ها می‌شود. من همش در عالم جمع کردن بودم؛ در همان فضای بدن، برای بدن جمع می‌کردم. نگو خود بدن ابزار بود برای چیزی باید با آن جمع می‌کرد. این حمّال من بود، این نوکر من بود، این کارگر من بود، مرکب من بود. برگردان، بیایم بروم. تازه فهمیدم باید با این بدن چه کنم. به ملائکه موکّل بر مرگ گفته می‌شود، درخواست می‌کند، استغاثه به حق تعالی می‌کند، تقاضای برگشت می‌کند: «لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ». من را برگردان، شاید یک دانه صالحی انجام بدهم، عمل کنم؛ یک صالحی را. یک دانه صالح انجام دِهم. «أَعْمَلُ صَالِحًا»، نه اینکه جنس اعمال صالح. کار ندارد با عدد زیاد عمل صالح هم کار ندارد. یک دانه عمل صالح؛ درخواست بازگشت برای یک عمل صالح. «أَعْمَلُ صَالِحًا». یک دانه. «فِيمَا تَرَكْتُ»، آن‌هایی که گذاشتم: از اموالم، دارایی‌ام، اعتباری که داشتم، اسم و رسمی که داشتم، بدنم... همه این‌ها که گذاشتم. از آن عالم قبل، این عالم قبل، همه این‌ها عالم ماده برای این بود که باید یک چیزی تولید می‌کردم، تقدیم می‌کردم به عالم بعد، به عقبیٰ. من هرچه بود برای دنیا جمع کردم، به عقبیٰ کار نداشتم. عقبیٰ را اصلاً باور نداشتم، قبول نداشتم. همه را وِل کردم. حالا می‌بینم خودم خالی‌ست، هیچی این‌ور تولید نکردم. نارس، نارس. برَم گردان، شاید شاید بتوانم بروم یک دانه صالح انجام دهم؛ آن چیزهایی که گذاشتم «فِيمَا تَرَكْتُ». اظهار امیدواری می‌کند.
وقتی عذاب خدا را می‌بینند، عذاب به چیست؟ به همین نداری، به همین گرفتاری. پاشیم از اینجا راه بیفتیم بریم لب مرز. نه پاسپورت داریم، نه ویزا داریم، نه مرز باز است. پولی نداریم که برگردیم. تصوّر کنید نه ابزاری داریم برگردیم. یک ماشینی ما را برده، رسانده، هیچ وسیله‌ای نداریم. نه پتو دارم، نه اجاق خوراک‌پزی دارم، نه قابلمه‌ای دارم، نه نانی دارم. منم و یک مرز. سرما، بیابان، پر از سگ گرسنه، سیم‌خارداری که کشیده‌اند و جای عبور نیست. یک لیوان آبی هم ندارم، جایی هم که ندارم، پولی هم که ندارم. این می‌شود. البته چوب و چماق و کتک و این‌ها نباشِد ها! آن‌ها هم هست. به هرحال، همین کسی که پشت مرز می‌نشیند، با او مأمورهای امنیتی چه‌ برخوردی می‌کنند؟ آنجا چوب و چماق از دور کردن، از پس زدن است. فشار می‌آید؛ می‌گوید: «من را رد کنید از این سیم‌خاردارها.» می‌آید از روی سیم‌خاردار رد شود، با چوب و چماق می‌افتند به جان او. این هم هست. ولی اصل عذاب چیست؟ «نداری من، بدبختی من، فقر من، فقدانی که در خود احساس می‌کنم. در اینکه نسبت به این عالم هیچ امکانی برای من نیست.» لذا، درخواست برگشت می‌کند که برود یک چیزی بیاورد. می‌فهمد تازه اینجا باید یک چیزی با خودت می‌آوردی. اینجا آوردنی است. کسی به تو چیزی نمی‌دهد. اینجا هر کسی سر سفره اعمال خودش نشسته، سر سفره عقیده و عمل خودشه.
جای دیگر هم در قرآن، در سوره سجده آیه ۱۲ و سوره انعام آیه ۲۷: «فَارْجِعْنَا نَعْمَلْ صَالِحًا». ما را برگردان، یک عمل صالحی انجام بدهیم. «يَا لَيْتَنَا نُرَدُّ وَ لَا نُكَذِّبَ بِآيَاتِ رَبِّنَا». ای‌ کاش برگردیم، دیگر آیات ربّمان را تکذیب نکنیم؛ که هم عقیده، هم عمل، هر دو تا رو. من برگردم عقیده‌ام را درست کنم، باورهایم را. حالا تازه فهمیدم چه‌خبر است، چه چیزهایی حق است، چه چیزهایی هست. هم برگردم عملم را درست کنم، چیزی را بیاورم که تناسب داشته باشد با این عالم. «فِيمَا تَرَكْتُ» (اموال، باقی‌مانده‌هایی). این چیزها را که ترک کردم، رها کردم، خودم که ترک نکردم. «مَا تَرَكْتُ»، من را بردند. باید بگویم من را آوردند اینجا. یعنی من را دور کردند. «من را دور کردند» نمی‌گوید، می‌گوید «ترک کردم». چرا می‌گوید «ترک کردم»؟ تازه خود واقعی‌اش را آنجا می‌بیند. من واقعی، خودِ خودم. این‌ها را گذاشتم آمدم. تازه خود واقعی‌اش را پیدا می‌کند. «لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا». تازه فهمیده یکی دیگر است. تازه فهمیده این پوست و این بدن و این گوشت و این سر و وضع و این مو و این ابرو و این لب، این‌ها نیست. این‌ها نبودند. این‌ها همه را گذاشتم آمدم. تضمینِ لب و دندان دیگری هست. لب و دندان اینجا کار نمی‌کند. لب اینجا نیست، دندان نیست، چشم نیست، گوش نیست، دست نیست. آنجا مشغول برنزه کردن بودم و مشغول بوتاکس زدن بودم و پروتز کردن بودم. از این آرایشگاه به آن آرایشگاه، روزی ۱۰ بار، روزی ۱۰ ساعت. ذات عمل که خوب است، رسیدگی. آراستگی. جهت عمل کجا؟ برای کی؟ برای کی؟ یک وقت می‌رسد به سر و وضع، از باب وظیفه‌ای که دارد، حقوقی که باید ادا بکند نسبت به جامعه، نسبت به همسر، نسبت به خانواده. وظیفه دارد که آراسته باشد. در برابر نامحرم، بعد آراسته.
یک وقتی هم کلاً همه زندگی‌اش خلاصه می‌شود در همین سر و وضعش. تعریفش از خودش همین بود. می‌گفت: «من خوشگلم.» «من خوشگلم»، یعنی همین چشم و ابرو. می‌رود آن‌ور، تازه تلقی‌اش نسبت به «من» عوض می‌شود، نسبت به «خوشگلی» عوض می‌شود. تازه می‌فهمد تا حالا داشته یک چیز خوبی را تحویل خاک می‌داده. حالا می‌فهمد که یک پوست خوشگلی را تحویل خاک داد. یک لقمه خوشگلی تحویل مور و ملخ داد. تحویل مور و ملخ! یک چیز خوشگل و تمیز. کیکی هم که درست می‌کند، آراسته‌اش می‌کند تا خورده شود. آراسته می‌کند ولی آراستگی کیک، مانند آراستگی خودش نیست. نمی‌داند آراستگی کیک است. کیک هم خوشگل است، چه ربطی به خودم دارد؟ خورده شود. یک ربع دیگر این جویده می‌شود هیچی نیست، بلکه «مُعذَّب» می‌شود، به تعبیر قرآن. بعد تازه می‌فهمد که باید یک چشم و ابروی دیگری را خوشگل می‌کرد. چشم و ابرو دیگر که با او هم بود ها! همین الان با ما هست. آن چشم، آن چشمه. آن باید ببیند که نمی‌بیند. سوره مبارکه طه گفتیم دیگر. اینجا نکاتی را عرض کردیم: «كَذَٰلِكَ الْيَوْمَ تُنسَىٰ». می‌گوید که من چرا کورم؟ «آيَاتُنَا آتْتَكَ فَظَلَلْتَ أَعْمَىٰ». آیات ما آمد، کور بودی، واکنش نشان ندادی. اینجا چشم ضعیف. چشم آن‌ور بینایی ضعیف است، نمی‌دیده نعمات الهی، آیات الهی، دست قدرت و دست عنایت الهی. کوری چشمِ این چشمه، اشک نداشته، چشمه بی‌خوابی نکشیده. هرچه در دنیا این چشم برای خدا بی‌خوابی کشیده، اشک ریخته، سرخی تحمل، خوشگلی چشم آن طرف به این سرخی چشمش این از خستگی سرخ شده، از بی‌خوابی، از بی‌تابی.
آن‌ور چشمه خیلی چیزهای خوش است. لب‌هایی که با روزه ترک ترک شده بود، آن‌ور لب خیلی زیبا است. موهایی که به خاطر خدا ژولیده شده بود، غبار گرفته بود در میدان جهاد، مثل پشم گوسفند به هم چسبیده بود، آن‌ور می‌بیند چه موی خوشگلی شد! این مویی که زیر چادر عرق کرده، در گرما آفتاب خورده، در هم رفته، خوشگل شده! خیلی غوغایی! و همه این‌ها را می‌بیند و درخواست می‌کند: «من را برگردان، بروم یک چیزی بیاورم. من هیچی نیاوردم. تازه فهمیدم چه‌خبر است.»
«كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا». هر برگشت تمام شد. از یک عالمی مثل اینکه بچه‌ای که متولد شده بگوید: «من را برگردانید در رحم. من بروم آنجا شکل بدهم.» آنجا تنفسم اینجا خراب شده، اینجا در دستگاه. بروم اگر در رحم برگردم بسازم. اینجا که آمده، بی‌بهره است از این امکان. راه برگشت هم بازگشت به دنیا اگر برگردد به دنیا برای عقوبت برمی‌گردد؛ یعنی در رجعت. این شکلی است: کسی را برنمی‌گردانند برای اینکه تکمیل استعداد از بین رفته است. بازگشت به دنیا برای جلو بردنِ کارها. حالا بحث رجعت بحث مفصلی است. به هرحال که این دیگر به دنیا برنمی‌گردد. اینکه گفت «من را برگردانید»، این حرفی است که او قائل است. یک چیزی می‌گوید: «كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا». این حرفی است که این قائل است. حرف این است، حرف «ما» نیست. یعنی حرف بیهوده‌ای، حرف بی‌اثر. این اجابت نمی‌شود.
«وَ مِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ». اول مرگ است. می‌گوید: «حالا روبرو چیست؟ برزخ. تا چشم کار می‌کند، «إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ»، تا روز قیامت.» وارد این عالمی که شدی، تا قیامت. به اینجا می‌گویند برزخ. وارد عالم برزخ. برزخ به حائل بین دو تا چیز. رحمان آمده: «بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَّا يَبْغِيَانِ». اینکه می‌فهمید در ماورای ایشان، این‌ها برزخ است، معنایش این است که این در پیشِ روی این‌هاست. آنی که پیشِ روی این‌هاست، برزخ، محیط به این است. آینده این‌ها را هم ورای این‌ها گفته، به خاطر این است که برزخ در طلب ایشان است. همان‌طور که زمان آینده پیشِ روی انسان است. «وَرَائَكَ فُلَانٌ» در پیشِ تو. مثلاً فلان روز چنان روزی. به دنبال تو زمان طالب آدمی است. یعنی منتظر است که آدمی ازش عبور کند. می‌گوید که «مِن وَرَائِهِمْ» احاطه دارد. مکان. «يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْبًا»، همین‌که در سوره مبارکه کهف خواندیم و هم به معنای دنبال، هم به معنای جلو. منظور از برزخ، عالم قبر است که عالم مثالِ انسان‌ها. مردم در آن عالم که بعد از مرگ است، زندگی می‌کنند تا قیامت بشود.
این‌ها را علامه طباطبائی می‌فهمند. در این مورد معنایی که سیاق آیه و آیات دیگر و روایات بسیار از طرق شیعه، از پیامبر اکرم و ائمه به اهل سنت بر آن دلالت دارد که جلد ۱ المیزان، بحث برزخ را مفصل اشاره کرده‌اند.
نکته بعدی این است که آیه بعد: «إِذَا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلَا أَنسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لَا يَتَسَاءَلُونَ». وقتی در صور دمیده می‌شود، نفخ صور که این نفخِ دوم است. علامه می‌فرمایند: با نفخ اول همه می‌میرند، با نفخ دوم همه مرده‌ها زنده می‌شوند. وقتی نفخ دوم می‌شود، «فَلَا أَنسَابَ بَيْنَهُمْ»، هیچ نسبی بین این‌ها نیست. خیلی توضیح فوق‌العاده‌ای را مرحوم علامه اینجا مطرح می‌کنند که خیلی درخور دقت است و خیلی مطلب دارد. من الان می‌فهمم که آثار انساب را با نفیِ اصلِ این‌ها نفی کرد؛ یعنی اصلاً نسبی نیست که بخواهد اثرِ نسب باشد. من که واقعاً در آن روز انساب نباشد، چون انساب چیزی نیست که به کلی از بین برود. منظور این است که انساب خاصیت ندارد، نسب آنجا کارکرد نسبی نیست؛ یعنی کارکردی ندارد. وگرنه نسبت‌ها هست. فلانی بچه فلانی است، آن یکی بابای فلانی است. روز قیامت بچه از بابایش فرار می‌کند، طرف از همسرش فرار می‌کند، آن یکی از این‌ها. نسبت‌ها هست دیگر. «يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ * وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ وَ صَاحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ». از مادرش فرار می‌کند، از پدرش فرار می‌کند. پس پدر و مادری آنجا هست. پدرش را تشخیص می‌دهد، بچه‌اش را تشخیص می‌دهد. نسبت است.
نسبت‌ها کارکردی ندارد، یعنی چی؟ چون در دنیا انساب محفوظ و معتبر است، به خاطر هوایِ دنیوی-زندگی اجتماعی دنیاست که ما را ناگزیر می‌کند تا خانواده و اجتماعی تأسیس بکنیم. وقتی این کار را کردیم، باز مجبوریم عواطف طرفینی، تعاون، تعاضد، پشت سر هم بودن، به هم کمک کردن، بازوی هم بودن و سایر اسبابی که مایه دوام حیات دنیوی است را معتبر بشماریم. زندگی مادی ما به هم وابسته است. ولی عالم برزخ این شکلی نیست. عالم برزخ هر کسی خودش است، هر کسی محصول عمل خودش است. اینجا همه‌چیز جبری و جمعی است. تابع جمعیت، تابع دیگران. زندگی ما وابسته به هم است. در عالم برزخ این شکلی نیست. آنجا کرونا نمی‌آید یک نفر که کرونا دارد، بقیه از آن کرونا بگیرند. آنجا اگر یک جهنمی و یک بهشتی در تماس مستقیم با هم قرار بگیرند، هیچ‌کدام وضعیتش تغییر پیدا نمی‌کند. ولی در دنیا نه. در دنیا در اثر روابط، دیدارها، ملاقات‌ها، هر دو طرف متأثر می‌شوند. عالم دنیا، عالم تأثیر و تأثّر. ما دیگر در عالم برزخ تأثیر و تأثّر نداریم. کسی به کسی تأثیر نمی‌گذارد، کسی از کسی متأثر نمی‌شود. عالمِ تضاعف. هرچه که هست چندین برابر می‌شود. عالمِ جلوه است. هرچه که هست در جلوه‌های مختلف نشان داده می‌شود. اینجا عالم تأثیر و تأثر است چون عالم ماده است. عالم ماده، عالم تأثیرپذیری و تأثیرگذاری است. عالم برزخ تأثیرپذیری و تأثیرگذاری ندارد. به خاطر همین تأثیرگذاری و تأثیرپذیری، نسبت‌ها تعیین می‌شود که من متأثر از چه کسانی هستم، مؤثر بر چه کسانی هستم؟ می‌شود نسبت من پدر این خانواده‌ام و پسر فلانی‌ام. یعنی چی؟ یعنی تأثیر پذیرفته از فلان خانواده و تأثیرگذار در فلان خانواده. می‌شود نسبت. اینکه در قیامت نسبتی نیست، یعنی همین تأثیرپذیری و تأثیرگذاری نیست. پس اینجاست که این افراد با هم ارتباط دارند، وظایفی نسبت به هم دارند. پدر و مادرِ خانواده به وظایفی ملتزم می‌شوند. روز قیامت پاداش عمل است. نه فعلی هست، نه التزام به فعلی هست به آن معنایی که عرض کردیم. نه تأثیر است، نه تعصّب. لذا وقتی اثرگذاری و اثرپذیری نیست، روابط وقتی این شکلی نیست، دیگر نسبتی هم نیست.
حالا روز قیامت پدری پسری نیست یا هست؟ به معنای جزایش هست. به معنای اثرگذاری نیست. اینکه پدر برای پسر بتواند کاری بکند، تأثیر داشته باشد در دفع گرفتاری از پسر، نه. هیچ کسی تأثیر ندارد در دفع گرفتاری از کسی. خودت هستی و خودت. نه می‌توانی در دفع گرفتاری از کسی اثر بگذاری، نه می‌توانی در دفع گرفتاری خودت از کسی تأثیر بپذیری. شفاعت جنس دیگری است. شفاعت جلوه حقایق مخفی‌تری است از وجود تو که می‌آید جلوه می‌کند و تو را نجات می‌دهد. بحث جای خودش صحبت بشود که البته جاهایی هم صحبت کردی.
پس انساب نیست در آن فضا. انساب دیگر از کار می‌افتد، خاصیت دیگر ندارد، اثری ندارد. «وَ لَا یَتَسَاءَلُونَ». اتّصال هم ندارند. کسی از کسی سؤال نمی‌کند، درخواست ندارد چون اثرگذاری نیست، درخواست هم نیست. درخواست کِی از کِی می‌کند وقتی کسی اثرپذیر است از دیگری؟ وقتی دیگری بر من اثرگذار است، من از او درخواست می‌کنم، سؤال می‌کنم. می‌فرمایند که احوالپرسی بین دو نفر که با هم نسبت دارند چون در دنیا به خاطر احتیاجی که در جلب منافع و رفع به همدیگر دارند وقتی به هم می‌رسند احوال هم را می‌پرسند. ولی امروز که روز قیامت است، دیگر کسی احوال کسی را نمی‌پرسد.
احوالپرسی به معنای البته اینکه در چه حالی هستی، هست: «مَا سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ» یا مثلاً در سوره صافات دارد که این‌ها ازش می‌پرسند که شما حالتان چطور است؟ مثلاً وضعمان بد است. این‌ها می‌گویند چرا افتادی در جهنم؟ این جور حال‌پرسی‌ها هست. احوالپرسی به این تأثیرگذاری و تأثیرپذیری باشد، این نیست. این مال ظرف دنیاست. کسی از کسی سؤال نمی‌کند، درخواست نمی‌کنی چون از کسی برنمی‌آید رفع نیاز دیگری. آنجا همه‌چیز محصولات خود آدم است. آنجا فقط عالمِ محصول است. هیچ ظرفیتی، هیچ امکانی، هیچ تأثیری دیگر نیست. تأثیر فقط در عالم ماده و فقط در دنیا. می‌بینیم چه ظرفیت فوق‌العاده‌ای را از دست دادیم. اینجا یک استغفار چه اثری داشت؟ آنجا ۱۰ هزار میلیارد سال استغفار کنی، هیچ چه اثری ندارد. ۱۰ هزار میلیارد سال ناله بکنی، هیچ اثری برایت ندارد. جهنمی مگر کم گریه می‌کند؟ اظهار غلط کردن می‌کند، «غلط کردیم!». یک سر سوزن اظهار غلط کردن در دنیا اگر بود، میلیارد میلیارد اثر داشت. چون اینجا عالم عالم اثر است. اینجا خاک است ولی وقتی درخت از خاک کنده شده، هزاران هزار آفتابم که به آن بخورد، همان مثال قبلاً که عرض کردیم: وقتی یک دانه گیلاس به درخت متصل است، تا وقتی اتصال به درخت دارد هرچه آب می‌خورد، هرچه نور می‌خورد، هرچه باد می‌خورد، رشد می‌کند. وقتی از درخت ریشه جدا می‌شود، همه این‌ها باعث چیش می‌شود؟ هرچه بیشتر باد بخورد، بیشتر پلاسیده می‌شود. هرچه بیشتر آفتاب بخورد، بیشتر خراب می‌شود، رنگش می‌رود. هیچ‌کدام از این‌ها خاصیت ندارد.
ناله می‌کنند بعد از مرگ. می‌فرمایند که هر چقدر ناله کنی، این آیات آیات جالبی است در سوره مبارکه فرقان. سوره مبارکه فرقان آیه ۱۳ و ۱۴: «إِذَا أُلْقُوا مِنْهَا مَكَانًا ضَيِّقًا مُقَرَّنِينَ دَعَوْا هُنَالِكَ ثُبُورًا». وقتی می‌افتند در یک جای تنگی با دست و پای بسته، آنجا شروع می‌کنند شِیون کردن. بعد جوابشان چیست؟ «لَا تَدْعُوا الْيَوْمَ ثُبُورًا وَاحِدًا وَ ادْعُوا ثُبُورًا كَثِيرًا». اینجا اظهار بدبختی و مصیبت و این‌ها می‌کنند. می‌فرمایند که «واویلا» می‌گویند. به این‌ها می‌گویند که یک دانه واویلا نگویید. «وَ ادْعُوا ثُبُورًا كَثِيرًا». خیلی واویلا بگویید، همش واویلا بگویید. هم اظهار بدبختی کنید. هیچ خاصیتی برایتان ندارد. چون آنجا عالم جزاست. عالم اثر تمام شده. عالم اثر ماده است. اثرگذاری و اثر پذیری. آنجا آثار است، عالم آثار است، عالم جزاست، عالم پاداش. عالم اثرگذاری، عالم تأثیر نیست. عالم آثار.
نکته بسیار مهم. لذا ما در یک آیه دیگر داریم در سوره صافات که: «أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ يَتَسَاءَلُونَ». این‌ها به هم می‌رسند، از حال و احوال می‌پرسند. آنجا منظور این است که می‌پرسند: «وضعیت چطوری است؟» از کیفیت حال هم می‌پرسند. پس این‌جور سؤال و حال و احوال داریم. آن‌جور سؤالی که درخواست باشد، نداریم که کسی از کسی درخواست بکند. چون سؤال دو تا معنا دارد: یکی یعنی از آن می‌پرسی، تا سؤال برای اینکه یک چیزی روشن بشود. یک وقت سؤال یعنی «درخواست می‌کنم یک چیزی به من بدهی». سؤال برای روشن شدن از وضعیت و حال هم می‌پرسند. سؤال به معنای درخواست که یک چیزی از هم بگیرند، دیگر نیست. «لَا یَتَسَاءَلُونَ». کسی از کسی چیزی نمی‌خواهد. کسی به کسی چیزی نمی‌تواند اضافه کند. کسی از چیزی از کسی چیزی نمی‌تواند کم بکند. آن هم که در اعمال طرف می‌آید، معصیتش را مثلاً می‌دهد و حق و حقوقش را می‌گیرد، آن هم جلوه است. آن آثار اعمال است. اثرگذاری و اثرپذیری معلوم می‌شود که این مقدار از عمل تو مال من بود، این مقدار از معصیت من مال تو بود. این به این معناست. جابه‌جایی نداریم. تعویض نداریم. اثرگذاری و اثرپذیری نداریم. نکته بسیار مهمی است که اینکه عرض کردم خیلی جای دقت دارد و خیلی باید روی آن فکر بشود.
«فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ». حالا که وضعیت چه شکلی می‌شود؟ آن‌هایی که موازینشان سنگین است. غبار سنگین تویش است. سنگین است. میزان‌هایشان، میزان‌های سنجش با حق که هر چیزی را با حق می‌سنجند. هر عملی، هر رفتاری، هر حرکتی، هر عقیده‌ای. هر کدام از این‌ها را که تطبیق می‌دهند با حق، می‌بینند که دائم سنگین است. فکر او را تطبیق می‌دهند، می‌بینند حق است. هر کلمه‌ای از او را تطبیق می‌دهند. من صبح تا شب صحبت کرده‌ام. هر حرفی که زده، مطابقت با حق دارد. این یک روزش موازینش سنگین است. چون مطابقت بر وزن الحق است. این یک روزش همش حق است. سنگین است. این می‌شود موازین سنگین. «فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ». این‌ها همان مفلحون‌اند که اول سوره گفتیم. «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ» بود. گفتیم این مؤمنون به فلاح رسیدند. در واقع چی بود؟ فلاح ماجرای فلاح را یادتان است که می‌گفتیم به فلاح رسیدن. «مُفْلِحُونَ»، «مُفْلِحُونَ» یعنی در واقع چی؟ یعنی کسانی که وزنشان سنگین است. موازینشان سنگین است. بهره‌شان از حق زیاد است. حق همه زندگی این‌ها را پوشش داده بود. روابط این‌ها را پوشش داده بود. فعالیت این‌ها را پوشش داده بود. فعل و انفعالات این‌ها را پوشش داده بود. این می‌شود سنگین شدن موازین. این می‌شود فلاح. این می‌شود رویش با حق. به فلاح رسیدن در عالم حق. شکوفا شدن در عالم حق. بروز و جلوه دارند. حقیقت این‌ها همان مفلحون‌اند که قبلاً ازشان صحبت کرده بودیم. «مُفْلِحُونَ» بودن این‌ها. این‌ها همان مفلحون.
موازین جمع میزان است. اعمالی که سنجیده می‌شود و افکار و احوال و عقایدی که سنجیده می‌شود، همش در این‌ها سنگین است که بحث میزان مرحوم علامه، سوره اعراف. همان ابتدا بحثی دارند. حالا اگر ما بعداً توانستیم سوره اعراف را بگوییم ان‌شاءالله آنجا را توضیح می‌دهیم. بله. ادامه آن: «وَ مَنْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ». اگر موازین کسی خفیف باشد، سبک باشد. بهره‌ای از حق ندارد. جلوه‌ای از حق ندارد. «فَأُولَٰئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ». این‌ها همان‌هایی‌اند که نفسشان دچار خسران شد. خودش، خودِ خودش خسارت زده است. رویش نداشته، نابود شده، هدر رفته، خسارت. معنای قشنگ فارسی‌اش هدر رفتن است. این‌ها هدر رفتند. این‌ها همان‌هایی‌اند که جانشان هدر رفت. چقدر این ترجمه قشنگ است! «أُولَٰئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ». که به هدر دادند جانشان را. «خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ». نمی‌گوید جانشان هدر رفت، می‌گوید جانشان را. مفعول‌به: «جانشان را هدر دادند». امکاناتشان را، قوایشان را، استعدادهایشان را هدر دادند. «فِي جَهَنَّمَ خَالِدُونَ». دیگر هستن، در جهنم گرفتارند، می‌مانند. «تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَ هُمْ فِيهَا كَالِحُونَ».
دو تا واژه فنی و دقیق اینجا داریم که باید روی آن کار بکنیم. یکی واژه «لَفْحَه»، یکی هم واژه «کَالِحَه». مرحوم آقای مصطفوی در کتاب شریف التحقیق، جلد ۱۰، صفحه ۲۳۶ در مورد «لَفْحَه» می‌فرمایند که این وقتی که با یک حرارتی از آتش مواجه بشوی یا حرارتی از خورشید یا با یک بوی سمی یا با برق، رعد و برق و این‌ها، یک جوری اصابت بکند که روی پوستت اثر بگذارد. پوست را بسوزاند، پوست وَر می‌آید. یک چیزی که شعله دارد، وقتی یک پوستی را می‌سوزاند و این پوست وَر می‌آید، اثر می‌گذارد روی پوست. این می‌شود «لَفْحَه». این «تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ» یعنی همین. پوست این‌ها را، این صورت این‌ها را، چهره‌های این‌ها را آتش دچار «لَفْحَه» کرده. پوست‌ها وَر آمده. صورت سوخته است. تو چهره... خب، چهره (وجه) یعنی آنچه که انسان به آن توجه داشته و آنچه که وقتی می‌خواهند بهت توجه کنند، به او نگاه می‌کنند. می‌شود وجه شما. وقتی به چیزی می‌خواهی توجه کنی، با وجه توجه می‌کنی. اگر به شما هم وقتی می‌خواهند توجه کنند، به وجهت توجه می‌کنند. این می‌شود وجه. آتش وجه این‌ها را دچار لَفْحَه کرده. یعنی توجهات این‌ها در عالم، به سمت آتش بود که حقیقت دنیاست. شهوات، تعلقات مادی و پَست. اونجا وقتی کسی به این‌ها توجه می‌کند، همین را در این‌ها می‌بیند. جلوه این تعلقاتی که همه سوخت، سوخت، تمام شد رفت. می‌گوید نسل سوخته. ما دهه شصتی نسل سوخته‌ایم. یعنی چی؟ یعنی هدر رفتیم، از ما مفید نبودیم، فایده‌ای نرسانیدیم، خاصیتی نداشتیم. می‌شود «سوختگی آتش» این است دیگر. آنی که استعدادش را سوزاند، امکاناتش را سوزاند، توانش را سوزاند، جوانی‌اش را سوزاند، فکرش را سوزاند، وقتش را سوزاند. این را می‌شود «آتش». توجهاتش همش به چیزهایی بود که فقط عمر را می‌سوزاند، استعدادش را می‌سوزاند. همش به چیزهایی توجه می‌کرد که هدر می‌دهد آدم را؛ با سرگرمی و با بازی و با عیاشی و با علافی و همه. وجهش به سمت آتش بود، آتش هم سوزاند. حالا اینجا جلوه می‌کند آن سوختگی‌ها. این به چهره‌اش که نگاه می‌کنی، یک آدم سوخته است. «تَلْفَحُ وُجُوهَهُمْ». سوختگی را در آن می‌بینی. هیچی نیاورده. هیچ رویِشی نداشته. هیچ شکوفایی در او نمی‌بینی. همه استعدادهایش سوخته است. این می‌شود «لَفْحَه».
«وَ هُمْ فِيهَا كَالِحُونَ». این «کَلَی» به چه معناست؟ که واژه بعدی ماست. «کَلَهَ». گفتن که یک عبوسی که در واقع چهره درهمی که این دندان‌ها است. گوسفند وقتی که صورت گوسفند که میمرد، دندان‌ها می‌ریزد بیرون. یک جور سوختنی است که آنی که در پنهان آن پشتِ او پدیدار می‌شود. جلوه بیرونی که تا حالا پوشش بود، عیوب پنهانی و جنبه‌های مخفی باطنی روی می‌دهد. این جلوه این‌جوری می‌سوزد که آن‌هایی که پشت است، می‌آید بیرون. این‌جور سوختگی. این می‌شود «کَلَهَ». «کَلَهَ» یعنی یک جوری وضعیت ظاهری تو دنیا که بودند، با پوشش پول و عطر و ادکلن و آرایش و خوشگلی و قدرت و ثروت و شهرت و با این پوشش‌ها خودشان را خوشگل نشان می‌دادند. زشتی‌هایشان دیده نمی‌شد. کثافت‌های عمیق باطنی دیده نمی‌شد. این آتش می‌آید یک چنین پوست ظاهری را می‌سوزاند. این ظواهر امروز که این‌ها پوشششان بود، حجابشان بود که دیگران عمق باطنی را نمی‌دیدند. این می‌رود کنار. آن کثافات درونی می‌آید بیرون. به هر کس که نگاه می‌کنی، می‌بینی یک صورت سوخته است با مجموعه‌ای از عیوب و رذایلی که از آن پشت دارد خودش را نشان می‌دهد. این هم «وَ هُمْ فِيهَا كَالِحُونَ». گوسفند که می‌میرد، دندان‌هایش می‌آید بیرون. صورت جمع می‌شود. پوشش می‌رود کنار. چی می‌شود؟ دندان‌هایی که آن زیر است، می‌آید بیرون. چه جلوه‌ای دارد؟ این همین است.
مرحوم مصطفوی در جلد ۱۰ صفحه ۱۰۹ این آیه را می‌نویسند و می‌فرمایند که وقتی انسان در روز قیامت خودش را خاسر می‌بیند و موازینش خفیف و اوضاعش کثیر و ثقیل است. وقتی می‌بیند که میزان اعمالش سبک و گناهش سنگین است. بار روی دوشش سنگین است. ترازوی او سبک است. این هم از عجایب است دیگر. ترازوت سبک است، بار روی دوشت سنگین است. وقتی می‌بیند که نار (آتش) دارد به آن سمت او می‌آید، «فَیَجِدُ نَفْسَهُ فِی وَهَائِجِ». خودش را در یک سستی بی‌اتکایی می‌بیند. در ضعف و ابتلا می‌بیند و به شدت محاط می‌بیند. به شدت احاطه شده است. دست از پا نمی‌تواند خطا کند و هیچ امکان و فرصت و در واقع اقدامی از او برنمی‌آید. در مضیقه می‌بیند، اینجا «یَصِیرُ إِلَى عُبُوسٍ فِي وَجْهٍ». چهره‌اش در هم می‌شود. انقباض همراه حزن می‌کند. دندانش آشکار می‌شود. این‌جور می‌گوید: «تَنكَشِفُ أَسْنَانُهُ بِقُلُوصٍ وَ انْفِتَاحٍ فِي شَفَتَیْهِ وَ فَمِهِ». دندان‌ها می‌زند بیرون. در کسی که به شدت مبتلا می‌شود و این‌ها و اعصابش را از دست می‌دهد، این‌جوری می‌شود. این خندیدن که در مختار بود که عبیدالله بن زیاد یک جا عصبانی شده بود، در آن جنگ شیپور می‌زد و این‌ها. هی می‌خندید و دندان‌ها زده بود بیرون. آن حالت ترسی است دیگر. قدرتی ندارد، اختیاری ندارد. فرد در ضعف فراوان و به هم‌ریختگی و ابتلا است و این‌ها. حالت «کَالِحَ» ولی به نظر می‌رسد که آن یکی تعبیری که گفتیم هم درست است و شاید آن درست‌تر هم باشد که این امور پوشش ظاهری می‌سوزد. در قیامت آتش می‌سوزاند این‌ها را و آن امر مخفی باطنی رو می‌آید.
در دنیا به این‌ها حاج‌آقا، حاج‌آقا می‌گفتند. آقای دکتر می‌گفتند. سلبریتی، هنرمند مردمی، گناه‌کار مردم، گناه‌کار ضد مردمی. حقیقت پنهانی رو می‌آیند. هنرمند مردمی که می‌بستم بهش. دکتر، دکتر می‌گفتند: «دکتر، برو دکتر.» می‌فهمد گرفتاری‌ها می‌آید بیرون. اینجا هر چه نگاه می‌کردم که این همه فالوور و عکس‌های آتلیه‌ای خوشگل و ساعت گران قیمت و لباس آن‌چنانی و همه‌چیز برند و برند ماکتار و «هیچی» مارک ندارد. هیچیش اصل نیست اینجا. همه‌چیز اصل فلان ساعت اصل مارک‌دار. اصل، اصل نیست. هیچیش وزن ندارد. هیچ حرفش را اینجا طلایی برایش خُرد نکرده‌اند. این همه ساعت، این همه کار، این کارنامه هنری که می‌گفتند مثلاً ۵۰۰ تا فیلم بازی کرده، کارنامه هنری به یک دوزار، به ده شی ازش نمی‌خرند. وزن ندارد چون حقی در آن نبود. همش سرگرمی و تفریح و علافی و بطالت. و «اَخصَرُ هُنالِکَ الْمُبْتَلُونَ». یکی از آیاتی که بنده معمولاً زیاد بهش فکر می‌کنم این آیه است: «هناِلکَ الْمُبْتَلُونَ». مبتلان آنجا می‌بینند هدر دادن. به بطالت گذراندن. اینجا می‌بینند، می‌فهمند هدر دادن. به هدر دادن. مبتلا اینجا فکر می‌کرده دارد کار هنری می‌سازد، فیلم می‌سازد، سریال می‌سازد، کتاب می‌نویسد، رمان می‌نویسد، سخنرانی می‌رود. مبتل بوده. سرگرمی و تفریح و پاکت و برای پول و برای شهرت و رفتار مرید. همش پرید. هیچی نمانده. هی حساب می‌نویسند. هیچ وزنی ندارد. این آتش شعله می‌کشد. آن‌هایی که مخفی بودند. تو که آن جنبه‌های باطنی من بودی. «أَلَمْ تَكُنْ آيَاتِي تُتْلَىٰ عَلَيْكُمْ». به این‌ها گفته می‌شود که آیات من بر شما تلاوت نشد؟ «فَكُنتُم بِهَا تُكَذِّبُونَ». چون واکنش ماجرای کرونا که بعضی تکذیب می‌کنند، می‌گویند که این‌جوری هم نیست. شلوغش کردی. هیچ‌کس هم هیچیش نمی‌شود. اگر بخواهیم این‌جوری بشود، بعد حالا ۱۰ بار مرده باشم. فلان باشد. تکذیب. الان که دوران کمون است. ۱۴ روز مخفی است. بعد ۱۴ روز می‌افتی. معلوم می‌شود چی به چی است. هر جا خواستی دست زدی. با هر کس رفتی و با هر جا رفتی و به هر چی، هر چی، هر چی...
این که اصحاب شمال می‌شود: آدم قید و بند ندارد، محدودیت ندارد. همین آدم قید و بنددار، محدودیت‌دار می‌بیند ویروس خطر است. مراقبت لازم است. مراقبه می‌خواهد. وقتی ویروس می‌آید، مراقبه. کسانی نجات پیدا می‌کنند که اهل مراقبتند. مراقبه‌ها می‌شود اصحاب یمین. اهل مراقبه. وضعیت امروزی تو محصول چیست؟ محصولی که تکذیب می‌کردی. همه این‌ها را بهت گفتیم. قبول نکردی. در کَـتِت نرفت. باور نمی‌کردی. تلاوت شد. «قَالُوا رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَيْنَا شِقْوَتُنَا وَ كُنَّا قَوْمًا ضَالِّينَ». این‌ها می‌گویند که ای ربّ ما! شهوت ما یا به تعبیر قرآن، شقوت بر ما غلبه کرد و ما آدم‌های «ضال»ی بودیم. حالا این دو تا واژه را باید بحث بکنیم. یکی «شِقْوَت» و یکی «ضالّ». «غَلَبَتْ عَلَيْنَا شِقْوَتُنَا». شقوت چیست؟ در برابر سعادت. آن وضعیت رویش سعادت، شکوفایی، ضدش می‌شود شقوت. شقاوت. اما در فارسی می‌گوییم: «حالت گرفتگی، درگیر بودن، در حجاب بودن، در فشار بودن». شهوت ما، آن شقاوت باطنی ما. این‌ها بر ما غلبه کرد. نگذاشت ما بالاتر از این‌ها فکر بکنیم. نگذاشت یک نگاهی بیندازیم. یک چشمی بیندازیم. آیه قرآن خیلی جالب است. می‌گوید: «أَوَلَمْ يَنظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ». بابا یک نگاه ملکوت! وقتی آدم دنبال یک چیزی می‌گردد، یک نگاهی می‌کند که پیدایش می‌کند. مثل ما آسمان را نظاره می‌کند، می‌گوید: «نگاه کردم ولی ندیدم.» «نمی‌بینم.» نگاه کن تا ببینی. نگاه کن تا ببینی. یک نگاه ملکوت می‌انداختی. ملکوت را از نظر به بصر می‌رسیدی. سر پایین است. سر در آخور است. سر در طویله است. یک سر بالا نمی‌آورد. یک نگاهی بکند. بابا اینجا خیلی خبرهاست! می‌گوید وقتی سحر این‌ها پا می‌شوند، به آسمان نگاه می‌کنند، می‌گویند: «رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا». با نظر به آسمان‌ها که اولوالألباب نظر به آسمان‌ها می‌کند، چشمشان به آسمان است. همه حواسشان به آسمان است. نظرشان به ملکوت است. «غَلَبَتْ عَلَيْنَا شِقْوَتُنَا». شهوت ما بر ما غلبه کرد. نگذاشت به بالاتر نگاه کنیم. «شِقْوَتُنَا» که گفتم به خاطر این که خودشان دخیل بودند در این شقاوت و بدبختی. خودشان کاری کردند در این وضعیت افتادند. پس این می‌شود معنای شقاوت. شقی شدن، از دست دادن این امکانات و در حجاب رفتن و در گرفتاری قرار گرفتن و این‌ها.
بعد می‌فرمایند که: «قَالُوا إِنَّا وُجِدْنَا قَوْمًا ضَالِّينَ». ما در مسیر نبودیم. در مسیر نبودیم، از مسیر خارج شدیم. «ضالّ» بودیم. راه را گم کردیم. در راه قرار نگرفتیم. در راه رویش نیامدیم، در صراط نیامدیم که صراط هم صحبت کرد. کسی در صراط نیاید، «ضالّ» می‌شود. صراط مسیر شکوفایی است که بندگی خداست. آنی که در صراط نیست، در مسیر بندگی نیست، این «ضالّ» است. ما قوم «ضالّ»ی بودیم، در ضلالت. دنبال این آیه که گفتند ما را از دوزخ در بیاور. در واقع آیه بعدی می‌شود: «رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ». که می‌گویند که ما را از اینجا در بیاور. اگر این دفعه هم همان خطا را تکرار کنیم، دیگر ما ظالمیم. چون در این جمله، وعده حسنات می‌دهند. «اگر سعادت و شقاوت اختیاری و اکتسابی نباشد، وعده معنا ندارد.» خیلی جمله علامه قشنگ می‌گوید. این‌ها وعده می‌دهند. ما جبری نیست. خودشان می‌فهمند که با اختیار آمدند. ربط را به خودشان نسبت می‌دهند. «غَلَبَتْ عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا». من که دیگر «جو» بود و زورکی بود و تو خاصیت جهنم برو، بالاخره ما را فرستادی جهنم. نه. می‌گوید: «من بد آمدم. من در مسیر نبودم. من از مسیر گمراه شدم. ما ضالّ بودیم. دوباره برگردانمان به دنیا. این سری خوب می‌آییم. اگر این سری باز بد آمدیم، ظالمیم.» می‌فهمند همه‌چیز وابسته به اراده ما بود. به تلاش ما بود. به خواستن ما بود. واضح می‌شود در عین حال که خودشان را مقصر می‌دانند. خودشان را مغلوب شقاوت هم می‌دانند. به این معنا که نفسشان را مثل صفحه بی‌رنگی می‌دانند. رنگ سعادت قبول کند، همچون رنگ شقاوت در بیاید. چیزی که هست، شقاوت بر این‌ها غلبه کرده. محل را به زور اشغال کرد. اما این شقاوت، شقاوت خودشان بوده. شقاوتی بوده که با اختیار، با ارتکاب گناهان رخ داده. اول خودشان را مثل صفحه بی‌رنگ و خالی از سعادت و شقاوت فرض کرده‌اند. اگر در عین حال شقاوت و شقاوت خودشان را دانستند، این ارتباط به خاطر همان سوء اختیار، ارتکاب گناه است.
خلاصه در این جمله اعتراف کرده‌اند به اینکه شقاوت جزء ذاتشان نبوده است، بلکه بهشان ملحق شده، عارض شده. خودشان به خودشان کردند. وقتی هم که این شقاوت آمده، حجت دیگر تمام شده. خودت کژ آمدی. منحرف نمی‌کنم. تو بد رفتی، خارج شدی از مسیر. خودت دنبال یک راهی برای اینکه از عذاب خلاص بشوند، به دنیا برگردند، برای خودشان سعادت کسب کنند. در دنیا سابقه این کار را داشتند که اعتراف کار گناه‌کار و متمرّد، وقتی یک گناه‌کاری به تمرّدش اعتراف می‌کرد، به گناهش اعتراف می‌کرد، باعث نجات می‌شد. فکر می‌کنند که اگر اعتراف بکنند، نجات پیدا می‌کند. در حالی که اعتراف آنجا، همان نکته‌ای که عرض کردم، یک سر سوزن اعتراف در دنیا هزاران نجات می‌آورد. هزاران اعتراف در قیامت یک سر سوزن نجات نمی‌آورد. چون ظرف عالم، عالم عالم آثار است نه عالم اثرگذاری و اثرپذیری. نکته اصلی. مگر نمی‌دانند آخرت دارد؟ پاداش و جزا را؟ نداره عمل و توبه. خب حالا که در اعتراف گناه این هم که خودش عمل است، پس چرا یک اعتراف می‌کند که می‌دانند ولی اظهار ندامت از باب ظهور مَلَکاتشان است. یک کاری انجام می‌دهند. بعد کار خاصیت ندارد. خود آن هم ظهور مَلَکات است. کلاً قیامت ظرف ظهور مَلَکات است. شاکله ما، شخصیت ما. همچنان که در آن روز مَلَکات دیگری که در دنیا کسب کرده‌اند برایشان از ایشان بروز پیدا می‌کند. مثلاً وقتی حق را هضم کردند که در قیامت هم هضم، هضم کردند. شکل مَلَکشان شده. بروز پیدا می‌کند. در دنیا هم هی توجیه می‌کردم. آنجا هم توجیه می‌کند. «آخه!» «آخه!» گفتند هی از زیر بار در رفتن، مسئولیت نپذیرفتن، گردن این و آن انداختن، توجیه آوردن. این مَلَکه در قیامت نشان داده می‌شود، بروز پیدا می‌کند. توجیه «آخه!» گفتن، زیر بار در رفتن، گردن این سپردن. این می‌شود ماجرا.
«رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ». ما را از اینجا خارج کن. اگر برگردیم دیگر ظالمیم. برگشت به دنیا رو می‌خواهد که برگردند. سبب فراهم بشود برای اینکه کار صالحی بکنند، خوشنود بسازند، آماده بشوند، بفهمند چی به چی است. پاسخش چیست؟ «قَالَ اخْسَئُوا فِيهَا وَ لَا تُكَلِّمُونِ». یک دانه «يُجَعْجِعُونَ» داشتیم که گفتیم صدای شیوَن چهارپاها، صدای ناله. اینجا هم خطابی که به این‌ها می‌شود، این است: وقتی می‌خواهند به یک سگ بگویند خفه شو، در عرب می‌گویند. سگ وقتی زیادی پارس می‌کند، سر و صدای زیادی از خودش نشان می‌دهد، می‌خواهند ساکتش بکنند، بهش می‌گویند. اینجا هم به این‌ها خطاب می‌شود: «اخْسَئُوا فِيهَا وَ لَا تُكَلِّمُونِ». عالم ساکت باشید. خفه خون بگیرید اینجا. «وَ لَا تُكَلِّمُونِ». با من حرفی نزنید. کلام با من نداشته باشید. تکلم نکنید با من. اینجا دیگر ظرف نیست. اینجا همه حقایق، همه آثار است. هرچه هست با خودت آوردی. هیچ تحولی رخ نمی‌دهد از این ماجرا.
حالا این آیه را هم از معنای مرحوم مصطفوی نکته‌اش را عرض بکنم در مورد «اخْسَئُوا» و بقیه‌اش ان‌شاءالله باشد برای جلسه بعد. برنامه مصطفی امامی در جلد ۳ از «التحقیق» صفحه ۵۹ می‌فرماید که طرد با اهانت را می‌گویند «اخْسَئُوا». وقتی کسی را طرد می‌کنند با اهانت پرتش می‌کنند. تحقیرش هم می‌کند. خاصه این و خاصه این‌ها هم که گفته می‌شود، همین است. لذا در ذیل این آیه، توضیح این آیه می‌فرمایند که به این‌ها می‌گویند که در جهنم طرد شده باشید. از نظر و رحمت، لطف تکلم و مخاطبه و توجه به من اینجا برای شما فایده‌ای ندارد. دعای شما مستجاب نمی‌شود. دعای جهنمیان مستجاب نیست. تحقّق نیز ظرف تأثر نیست. هیچ اتفاقی رخ نمی‌دهد. هرچقدر گریه کنند، ناله کنند. لذا اینجا به این‌ها «اخْسَئُوا» گفته می‌شود و انگار همان شأن حیوانی‌شان دارد لحاظ می‌شود. چون این‌ها زندگی‌شان را خودشان حیوانی بار آوردند. دیگر از عالم حیوانی تجاوز نکرده‌اند با اصطلاحات عالم حیوانی. اما این‌ها حرف می‌زنند، همان‌جور که سگ را ساکت می‌کنند، این‌ها را هم ساکت می‌کنند. همان تعبیری که در مورد ناله سگ به کار می‌رود، در مورد این‌ها به کار می‌رود. چون این‌ها هیچ فرقی با حیوانات ندارند، الا اینکه حیوانات در بستر حق، حیوان بودند ولی این‌ها حیوان بودنشان حقانیّتی نداشت. هیچ جنبه حقی نداشت برای اینکه حیوان بمانند. و حیوان باشند. بعد از حیوانیت عبور می‌کرد. حیوانیت ابزاری بود برای حرکت به سمت قرب حق تعالی. در حجاب بودن همان عدم شکوفایی. خدا ان‌شاءالله ما را از این مصائب و این مشکلات نجات و خلاصی عنایت بفرماید. و صلی الله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات تفسیر سوره مومنون

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00