تفسیر سوره مومنون

جلسه یازدهم

00:59:18
56

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضاک.
به صفحه آخر سوره مبارکه مؤمنون می‌رسیم؛ رعایت پایانی این سوره مبارکه و جمع‌بندی مباحث. مقداریش را جلسه قبل عرض کردیم، مقدار دیگرش را این جلسه ان‌شاءالله به حول و قوه الهی عرض می‌کنیم: "انه کان فریق من عبادی یقولون ربنا آمنا فاغفر لنا وارحمنا و أنت خیرالراحمین."
در برابر آن انسان‌هایی که در حجاب بودند و شهوتشان، شقاوتشان به این‌ها غلبه کرده بود و «ظالمین» درخواست می‌کردند که برگردند، درخواست عودت داشتند به این دنیا، می‌گفتند: «ما ظلمنا» ولی پاسخ به این‌ها داده می‌شد که: «اخسئوا فیها و لاتکلمون»؛ (که در مورد معنای «ظلمین» و «ظلمنا» در این آیات باید بررسی دقیقتری صورت گیرد).
یک فریق دیگر از عباد من هستند که این‌ها در دنیا مؤمن بودند، همان‌هایی که به فلاح رسیدند، روییدند، به نتیجه رسیدند. و این به نتیجه رسیدن، معنای اصلی فلاح است؛ پیروز شدن هم به یک معنا همین است؛ به نتیجه مطلوب رسیدن، به آن غرض رسیدن، به غرض خلقت رسیدن، به غرض زندگی رسیدن، به آن هدف رسیدن، به آن نتیجه رسیدن. این‌ها به فلاح رسیدند؛ این‌ها فریقی از عباد منند که قبلاً عرض کردیم نوعاً در قرآن شکلی که وقتی می‌خواهد انسان‌ها را، یک جمعیتی را با تعابیر خوب به کار ببرد، نوعاً شکلی غالباً این شکلی است که واژه «عباد» را به کار می‌برد و نوعاً وقتی واژه «ناس» به کار می‌رود، مذمتی در آن هست که این توضیحش را در بحث سوره مبارکه ناس داده‌ایم.
عرض کنم که اینجا می‌فرماید: یک تعدادی از عباد من، فریقی از عباد من، این‌ها می‌گویند: «ربنا آمنا.» می‌گویند: گفتنشان با کلام قلب است، با زبان استعداد است، نه لزوماً با زبان «قول» و زبان «قال و مقال» گفتن و ایجاد صوت ظاهری و مادی نیست. در دل این‌ها، ملکات این‌ها، شخصیت این‌ها، این را دارد می‌گوید. می‌گویند: حالش داد می‌زند. مثلاً یک آدمی که تشنه است، دارد می‌گوید: به من آب بدهید. ولی خودش نمی‌گوید، لب‌های تشنه او می‌گوید، حال نزار او می‌گوید، خستگی و فرط بی‌حالی او می‌گوید. دارد به من می‌گوید این صندلی دارد به من می‌گوید. این قیافه‌ات داد می‌زند. این پیراهن دارد به من می‌گوید: مرا بشورید. دیدید پشت بعضی ماشین‌ها می‌نویسند که: «لطفاً مرا بشویید.» یعنی زبان حال این ماشین بین دارد می‌گوید: «لطفاً مرا بشویید.» همین است: زبان حال این‌ها این است؛ می‌گویند: «ربنا آمنا فاغفرلنا.»
رب ما، توجه به ربوبیت. این‌ها چه شد که به فلاح رسیدند؟ توجه به ربوبیت حق تعالی داشتند، ربشان را گم نکردند. «قالوا ربنا الله ثم استقاموا.» گفتند: رب ما الله است. ما کس دیگری رب دیگری نداریم. با یک رب بیشتر او را رب گرفتیم. همان‌جور که سحره وقتی سجده کردند، گفتند که: «رب موسی و هارون رب العالمین. آمنا برب العالمین.» ایمان آوردیم به رب العالمین، رب موسی و هارون، رب هارون و موسی، تعابیر مختلف. ایمان به او آوردیم. ایمان به رب آوردیم. خودمان را به رب سپردیم. «ربنا» ای کسی که ما خودمان را به تو سپرده‌ایم، ای رب ما، «آمنا.» ما ایمان آوردیم. ما باور کردیم. قلب ما تصدیق کرد. قلب ما پذیرفت این حقیقت را که تو حقیقت الحقایقی. تو سرچشمه حقایقی. تو هر آنچه را حقیقت بدانی، حق است. «الحق ما حقّقتمو و الباطل ما ابطلتموه. الحق ما انکرتموه. الحق ما عرفتموه.» تعابیر مختلف. حق آنی است که شما حق می‌دانید. باطل آنی است که شما باطل می‌دانید. خطاب به اهل بیت می‌کنید. ما ایمان آوردیم. این‌ها می‌شود تصدیق ما، این‌ها می‌شود ایمان ما.
«و فاغفر لنا.» ما را غفران برایمان داشته باشد. چاله چوله‌ها، کم و کسری‌ها را پر کن. التیام جراحات. به قول حضرت آقا در کتاب «کلیات اندیشه اسلامی»، غفران به این معناست: التیام جراحات. زخمی که شکاف خورده و چرک و عفونت دارد می‌ریزد بیرون، این زخم را به هم آوردن، جوشاندن؛ به این معنا. این‌ها همدیگر را بپوشانند. اجزا و اضلاعی که باید کنار هم باشد، کنار رفته، بپوشاند با هم چفت بشود. این بافت شکل بگیرد. در هم بافته بشود؛ این می‌شود غفران. ما خیلی کم و کسری داریم. ما خیلی نقص داریم. ولی این‌ها را از تو می‌خواهیم. غفرانش را از تو می‌خواهیم. «فاغفر لنا» شامل حال ما کن. «وارحمنا.» رحمتت را شامل حال ما کن. که جلسه قبلم عرض کردم: هر چه هست در رحمت است. «و انت خیرالراحمین.» تو خیرالراحمینی. هیچ‌کس مثل تو راحم نیست. هیچ‌کس مثل تو رحم ندارد. هر چه هم که رحم است، از توست. تو سرچشمه رحمی. از تو می‌جوشد رحمت. این می‌شود یکی از معانی «خیرالراحمین». هر چه رحمت در این عالم هست، از تو نشئت گرفته. تو می‌تابانی این رحمت را.
فرمان که در این آیه درباره آن‌ها بحث فرموده، این فریق، در مورد این‌هایی بحث کرده که مؤمنین در دنیا ایمانشان توبه و بازگشت به سوی خداست و در کلام مجیدش آن را توبه خوانده. درخواستشان شمول رحمت است. همان رحمتی که در آخرت مخصوص مؤمنین است. درخواست توفیق برای سعادت تا در نتیجه عمل کنند که داخل بهشت بشوند. به همین جهت در این آیه که متوسل به خدا شدند، اسم «خیرالراحمین» را وسیله قرار دادند. از کلام مؤمنین در دنیا معنایش توبه است. درخواست رستگاری و سعادت. این عین همان چیزی است که این‌ها در این آیه خواسته‌اند.
تنها فرقی که هست، این است که موضع مختلف شده. این حرف را باید در «فغفر لنا» را آخرش همه می‌گویند. «ارحمنا» را همه می‌گویند. تفاوت چیست؟ اگر در دنیا گفتی و ملکه شد، از دنیا شروع کردی، آنجا هم بروز پیدا می‌کند. «یقولون» آنجا هم ازت شنیده می‌شود که می‌گویی: «فغفر لنا، ارحمنا.» این «فاغفر لنا، ارحمنا» جواب دارد. شنیده می‌شود. پاسخ عنایت جلب می‌کند. آن «فاغفر لنا، ارحمنا» کفار که مال بعد از مرگ است، هیچ زمینه‌ای ایجاد نکردند. آنجا فقط ناله است. جوار صدای گرگ، صدای ناله بز، صدای ناله خر، صدای ناله حیوان. پاسخش چیست؟ پاسخ آن «خیرالراحمین» نکته لطیفش این است. جفت این‌ها این حرف را می‌زنند. یکی از دنیا شروع کرد که بستر تحول و شکل گرفتن شاکله بود و خاصیت داشت، اثر داشت، این باور؛ یکی از آخرت شروع کرد، این باور هیچ اثری ندارد، هیچ فایده‌ای برایش ندارد. این نکته‌ای است که جلسه قبل مفصل صحبت کردیم.
حالا به این‌ها خطاب می‌کند. به این‌هایی که با صورت حیوانی از دنیا رفتند، نه صورت انسانی. می‌فرماید: «فاتخذتموهم سخریاً.» این‌ها را به عنوان سخریه گرفته بودید. تسخیر در تسخیر و سخریه شما یا همان سخریه خودمان که در فارسی می‌گوییم. در مورد واژه «سخره» که همان تسخیر می‌شود و مسخره و این‌ها، همه از همین جاست. از مرحوم آقای مصطفوی در تحقیق عرض کنم که ایشان می‌فرماید که اصل این ماده، ماده «س خ ر» و «حکم و تقدیر» با قهر است. وقتی در مورد یک کسی با قهر حکم می‌کنیم، زیر دست می‌آوری کسی را. تمسخر هم همین است. انگار کسی را زیر دست می‌دانی. ما تا کسی را زیر دست ندانیم، مسخره‌اش نمی‌کنیم. تا کسی در نگاه ما زیر دستی نباشد، درجه دو نباشد، توسری‌خور نباشد، به تمسخر نمی‌گیریمش. این واژه تمسخر، البته یک تمسخر داریم، یک استهزا داریم. استهزا باز فرق می‌کند. ما در فارسی تمسخر، ولی تمسخر عربی با تمسخر فارسی فرق دارد. تمسخر عربی، «سخریه» به همین معناست: کسی را زیر دست گرفتن، زیر چنگ آوردن. تسخیر هم همین است. عالم، عالمی است که خدای متعال آسمان و ماه و خورشید، «سخر لکم ما فی السماوات و ما فی الارض جمیعاً.» همه این‌ها را در تسخیر شما درآورد. در تحت اراده و قدرت و حکم شما قرار داده و نسبت به شما مطیع، ذلیلند، رامند، در اختیارند. این می‌شود تسخیر. عالم بر ما و نظام اجتماعی ما، نظام تسخیر است که ما ۱۵۰ شاید بیشتر از ۱۵۰ جلسه در مورد نظام تسخیر مباحث را داشتیم در دانشگاه فردوسی و فایل‌هایش موجود است. ساختار اجتماعی روابط را آنجا بحث کردیم. بحث مفصل در مورد سوره مبارکه حجرات داشتیم. آنجا که این مناسبات روابط را در حجرات، همان بحث استهزا. «و لا یسخر قوم من قوم.» تعدادی از شما، تعدادی را به مسخره نگیرید. همان‌جا بحثش را داشتیم و اینکه آنجا هم عرض می‌کردیم که این تمسخر به خاطر همین است که یک عده‌ای خودشان را بالادست یک عده می‌دانند: «شاید این‌ها بهتر از شما باشند.» برای چه این‌ها را مسخره می‌کنی؟ چرا فکر می‌کنی این‌ها درجه دو هستند؟ چرا فکر می‌کنی این‌ها زیر دست هستند؟ هر جور بخواهیم در مورد این‌ها نظر می‌دهیم. هر جور بخواهیم به این‌ها تاخت و تاز می‌کنیم. آنجا بحثش را و در سوره مبارکه هود هم که بحثش را قبلاً با رفقا داشتیم: «کلما مر علیهم ملا من قومه سخروا منه.» دستش می‌اندازند. این همین است: دست می‌اندازند. انگار زیر دست است. وقتی گِل زیر دست من است، هر جور دلم می‌خواهد این را فرم می‌دهم. تمسخر این است دیگر. و با عبارات خودم دوست دارم هر جور که می‌خواهم این را نشان بدهم. دوست دارم هر جور که می‌خواهم این را توصیف کنم. انگار در اختیار من است که هر جور دوست دارم توصیفش کنم، می‌شود تمسخر.
می‌فرماید که: «اتخذتموهم سخریاً.» شما این مؤمنین را در دنیا به عنوان سخریه گرفتید. زیردستی‌های شما که در سوره هود، همان‌جا باز آیه ۳۸ آمده که: «إن تسخروا منا فإنا نسخر منکم کما تسخرون.» شما مسخره می‌کنید ما را. ما هم مسخره می‌کنیم شما را. همان‌جور که ما را مسخره می‌کنید. یک روزی شما زیر چنگ ما می‌افتید. ما هر فرمی بخواهیم به شما می‌دهیم. هر توصیفی بخواهیم در مورد شما می‌کنیم. که آن روزی است که پیشگاه حقیقت باشد. به پیشگاه حقیقت برویم و بروز پیدا کند حقایق. آنجا معلوم می‌شود کی زیردست کیست. حیوان زیر دست انسان است. کجا معلوم می‌شود کی انسان است، کی حیوان است؟ قیامت. آنجا منی که انسانم، تویی که حیوانی، واقعاً آنجا وجوداً تو در مرتبه پایین‌تری. وجوداً تحت تسخیر منی. وجوداً حیوان تحت تسخیر انسان است. چون مرتبه وجود، بهره‌مندی انسان از وجود بالاتر است. لذا به تسخیر می‌گیرد حیوان را. حیوان مرتبه وجودی‌اش پایین‌تر است. من آنجا مسخره کردن واقعی، آنجا دارم. مسخره کردن آنجا، توهین را فایده ندارد. انتقام می‌خواهم بگیرم، چه فایده‌ای دارد برای بهشتی که بخواهد دست بیندازد جهنمی را. معنای سخریه آنجا این است که زیردست واقعی معلوم می‌شود کیست. ما زیر دست می‌اندازیم شما را، چون شما کافرید، بی‌بهره از حقیقتید. تو خاک اونی. کسی که بالای خاک است، کسی که زیر خاک است را تحت تسخیر دارد. در مشتش است. زیر چنگش است. زیر دستش است. زیر دست بودن واقعی، نه زیر دست بودن اعتباری. این تمسخر‌هایی که در دنیا می‌کنند، زیردستی‌های اعتباری است، فرضی است، توهمی است. توهم می‌کنند بالادستند؛ چون پولش بیشتر است، چون ماشین ساسی بلند دارد، قیافه‌اش خوشگل‌تر است، چون سفر خارجی بیشتر می‌رود، چون بدن ورزیده مثلاً سیکس پک دارد. این فکر می‌کند که این‌ها ملاک برتری است. بعد نگاه می‌کند، آنی که ندارد، فکر می‌کند آن زیر دست این است. در پیشگاه حقیقت، وزن به حقیقت است. آنی که بهره از حقیقت دارد، موازینش سنگین است، نسبت به آنی که موازینش سبک است. او برتر است. او چیره است. او غالب است. او آقا است. او سلطان است. این زیردست است. این توسری‌خور است. این در چنگ است. این در مشت است.
می‌فرماید: شما این‌ها را در دنیا به سخریه گرفته بودید، «فخصمهم سخریا.» نتیجه این هم که این‌ها را گرفته بودید چی بود؟ نتیجه‌اش این بود که «حتی أنسوکم» این‌ها مایه فراموشی شدند برای شما که ذکر مرا فراموش کردید. فراموشی شدند. اینکه زیر دستتان بودند و فکر می‌کردید که زیردستند، باعث شدند که فکر می‌کردید برترید و همین باعث می‌شد که به یاد خدا نمی‌افتادید. چون خودتان را در موقعیت خوب می‌دانستید. جمله‌ای که تازگی بنده مواجه شدم از یکی از اساتید بسیار بزرگوارمان که جانم به قربان ایشان، ایشان نقل کرده بودند از استاد بزرگوارشان مرحوم آیت‌الله پهلوانی تهرانی که فرموده بودند: خدا آن‌هایی که دوست دارد را نه صدای خوب بهشان می‌دهد، نه بیانی می‌دهد، نه قلمی می‌دهد. این‌ها هیچ‌چیز ندارند. در جامعه منزوی می‌شوند. وقتی منزوی شدم، چون تکیه به این اعتباریات ندارند، این اعتباریات حجاب نمی‌شود برایشان، توهم نمی‌شود. این‌ها با عیوبشان زود باخبر می‌شوند و زود هم توبه می‌کنند و برمی‌گردند از این. در حالی که آن بقیه در حجاب می‌روند و دیر باخبر می‌شوند و دیر از آن خارج می‌شوند. خیلی این آتشی در بنده به پا کرد، این جمله. خدا دوست دارد این‌ها را و این کار را با این‌ها می‌کند. خیلی این جمله جمله فوق‌العاده‌ای است. رضوان خدا بر مرحوم آیت‌الله پهلوانی تهرانی. عنایات حق تعالی سرشار نصیب این استاد عزیز ما بشود که نقل قول کرده‌اند.
این‌ها خیلی مهم است. می‌فرماید: این‌ها مایه فراموشی ذکر من شدند. یعنی شما به پشتوانه این‌هایی که برتر بودید، در موقعیت مادی نسبت به مؤمنین، شاخص حقانیت است و همین نداری‌های این‌ها، مایه فراموشی ذکر مرا فراموش کردی. تمسخر این‌ها باعث فراموشی من شد. این هم هست. دست انداختن مؤمنین، مایه فراموشی حق تعالی می‌شود. «أنساکم» «حتی أنساکم ذکری.» تا اینکه این‌ها مایه فراموشی شدند، کار شما را به اینجا کشاندند که شما ذکر مرا فراموش کردید. یادتان رفت. توجه دیگر نداشتید به عوالم بالا، به حقیقت. چون شما احساس می‌کردم که شما بهترید. وقتی احساس برتری می‌کنید، دیگر شور و شوقی در شما ایجاد نمی‌شود که بخواهید فعالیتی بکنید و حرکتی بکنید. احساس به مقصد رسیدن می‌کنید. آن‌ها باید حرکت کنند تا به شما برسند. این احساس، این تمسخر است. یعنی اینکه احساس می‌کنی آن مؤمن باید راه بیفتد تا مثل من بشود. مثل من مشهور شود، طرفدار پیدا کند، مثل من خواهان داشته باشد، مثل من قربان صدقه‌اش بروند، مثل من این همه پای منبرش شلوغ بشود. فراموش می‌کنی، حرکت نمی‌کنی، راه نمی‌افتی، تکان نمی‌خوری. اگر احساس می‌کردید پایین‌تر هستید، راه می‌افتادید.
چرا این زندگی‌نامه‌های اولیا خدا آدم را راه می‌اندازد؟ چرا ذکر؟ چون متوجهت می‌کند که این‌ها از تو بالاتر بودند. آن‌ها بهتر از این‌ها؟ پایین‌تر از این‌ها؟ عقب‌تر از این‌ها. آدم وقتی متوجه به این بشود که از یک تعدادی عقب‌تر است، همین مایه حرکت است. به حرکت می‌اندازد. همین که بداند از یک تعدادی عقب‌تر است و از یک تعدادی عقب است. الان ساعت ۳:۲۰ دقیقه بامداد است که بنده دارم صحبت می‌کنم. خیلی بالا نمی‌برم که کسی را بیدار کنم از اهل خانه. خوب، الان یک تعدادی از اولیا خدا چه حالاتی دارند؟ تو این وقت سحر. معادل بیداری امام بود. خواب بودیم؟ چه حالتی دارند؟ چه مناجاتی دارند؟ چه نجوایی دارند؟ چه سوزی دارند؟ چه اشکی دارند؟ در شب‌های ماه شعبان که چیزی تا ماه مبارک نمانده. ناکجا چه می‌کند این اولیای حق؟
یک تعدادی مثل قاسم سلیمانی (سردار شهید حاج قاسم سلیمانی) رفتند و نائل شدند، واصل شدند، رسیدند. یک تعدادی مثل من هم در گل ماندند. گرفتارند در اجابت اسی اسارت. یک تعدادی هم مثل اولیا خدا الان بال بال می‌زنند، در شورند، در شوق مناجات شعبانیه مشغولند: «فسیرنی بلقائک. حب کمال الانقطاع الیک.» مناجات شعبانبه: «الهی هب لی کمال الانقطاع الیک» می‌گویی بال بال می‌زند. اگر من همین را متوجه باشم، الان دارم می‌روم خیلی بالا بالاها. راه می‌افتد. ولی مثل من وقتی به آقای بهجت می‌رسم، احساس می‌کنم که بچه جلوی من است. آیا زیبایی دارم که وحشت ندارد؟ که جوانی دارم که بهجت ندارد؟ من یک نان چرب و نرمی دارم که بهجت ندارد؟ من مثلاً یک همسر زیبایی دارم که بهجت ندارد؟ مگر موقعیت شغلی دارم که به بهجت ندهد؟ ماشین آخرین سیستم بهجت. این باید دنبال من راه بیفتد. نه من. این مایه فراموشی می‌شود. این باعث بدبختی است. اگر احساس من این بود که این خیلی جلو است و من خیلی عقبم، به همین‌ها حجابم شده است. همین ماشین‌ها، همین خانه و همین زندگی، شهرت و اسم و رسم و کوفت و زهرمار. فهمیدم این‌ها مایه بدبختی من است. این‌ها مایه حجاب من است. این‌ها مرا دور کرده. مرا جدا کرده. راه می‌افتد. حرکت می‌شود.
مایه سوره مؤمنون، سوره رویشی بود که از دل حرکت درمی‌آمد. رویش بود. ولی رویش برای کی؟ برای کسی که حرکت به سمت کجا؟ به سمت ابد. به سمت مبدأ. «انا لله وانا الیه راجعون.» ما از اوییم، به او برمی‌گردیم. این را اگر کسی باور کرد، حرکت می‌کند. حرکت می‌کند به سمت. وقتی هم حرکت کردی به سمت او، به رویش می‌رسی، فلاح می‌شوی، به نتیجه می‌رسی، به غایت می‌رسی، به هدف می‌رسی. به تمسخر گرفتن این مؤمنان باعث شد که این‌ها خدا را فراموش کردند. ذکر من و «أنساکم ذکری.» وقتی مرا فراموش کردی، دیگر حرکت نکردی. احساس کردی شما خیلی جلوترید، خیلی برترید، حرکت نکردید. جا ماندید. «و کنتم منهم تضحکون.» شما به این‌ها می‌خندیدید. در یک موقعیت پایینی می‌گویند. احساس می‌کردم که این‌ها دارند هدر می‌روند. خنده‌تان از این. خنده‌ای از سر غرور، تکبر و از اینکه چرا آخر این‌ها دارند به باد می‌دهند و چقدر نادانند؟ بهش می‌گویی: مثلاً دوست دختر داری؟ پناه بر خدا. این املاً این. احمد تو اصل تکنولوژی، اصل ارتباطات، هنوز دست از این خرافات و تحجر و فلان و این‌ها برنداشته؟ نمی‌فهمد؟ خب، مگر «هاسبند» مثلاً با «بوی فرند» مثلاً چه؟ شوهر و دوست پسر مثلاً چه؟ این تمسخر شما بود. این‌ها می‌گویند: داروی امام کاظم مثلاً خوردی. بهره از حقیقت. دعا کنید. توسل کنید. صدقه بدهید. همه مسخره. خندیدن به احمق. نمی‌داند تو چه حجابی است. بدبخت نمی‌داند اگر ملک‌الموت آمد تو چه وضعی است؟ چه گرفتاری‌هایی دارد؟ چه پریشانی‌هایی؟ چه وادی‌های خطرناک عجیب و غریبی در پیش دارد؟ به بسیجی‌اش می‌خندد. به طلبه‌اش می‌خندد. با خونش. من اینکه تندرو است، آن که نفهم است، آن متحجر است، این بی‌هنر است، آن خشک است. به همین کلمات و همین شر و اراجیف که برای خودش می‌بافد سرگرم کرد و خود را به خود باوراند که تو خوبی. از وضع خودت راضی باش. سرگرم، خوشحال باش به اینی که داری. این‌ها بدبختی. آدم فراموش کرده حقیقت را. فراموش کردن مبدأ، فراموش کردن ملاقات را. فراموش کرده دارد به کجا می‌رود. حرکت، مقصد را. نتیجه را. این می‌شود ماجرای تمسخر و «اتخاذ سخریا.»
می‌فرمایند که مراد از این «ذکری» همین کلام «ربنا آمنا» است. باعث شد یادتان برود که این درخواست را بکنید. «ربنا فاغفر لنا» را. اگر باور کردید حرکت را و نگاه می‌کنی به این مرکب و این نقص‌های خودت، آن وقت طلب غفران می‌کنی. خدایا من می‌خواهم به سمت تو بیایم و ابزاری هم ندارم. افسار پر نقص است. پنچر می‌شود. این چپ می‌کند. این فرمانش می‌زند. این روغنش تمام می‌شود. این بنزینش تمام می‌شود. همه این‌ها نقص است و تو پر کن این‌ها را. «فاغفر لنا.» و رحمت تو را می‌خواهد. آنی که پر می‌کند. آنی که سوخت این مرکب است، آن رحمت است. آن می‌کشد. آن جذبه است. «مطلوبنی برحمتک.» طلب کن مرا با تو. طلب کن تو طالب من باش با رحمت. طلب کن تو طالب باشی و من مطلوب. رحمتت دنبال من باشد با رحمتت. مرا بقا بدهی با رحمتت. مرا بگیری با رحمتت. مرا جذبه نصیب من کنی. مرا بکشانی سمت خودت. این می‌شود رحمت. شما فراموش کردید این ذکر را داشته باشد. «ربنا فاغفر لنا» بگویید. «ارحمنا» بگویید. این‌ها را درخواست بکنید. این‌ها را فراموش کردم و «کنتم منهم تضحکون.» بفرمایید که همین اشتغالتان به مسخره کردن مؤمنین، خندیدن به این‌ها، ذکر مرا از یاد برد. اگر این طور نفرمود، بلکه فرمود: مؤمنین مرا از یادتان بردند، می‌خواست بفهماند مؤمنین در نظر آن‌ها احترام و شأنی نداشتند، مگر همین که مسخره‌ای بودند. یک ابزاری.
«أنا جزائهم الیوم بما صبروا أنهم هم الفائزون.» من امروز، این‌هایی که شما مسخره می‌کردید، حالا جزا نشان می‌دهم به خاطر صبری که کردند. مسیر، مسیر شکوفایی و حرکت و به نتیجه رسیدن، رکن اصلی صبر است که در مورد این مفصل در بحث‌های قبلیمان در سوره‌های سابق مفصل صحبت کردیم با رفقا. رمز اصلی موفقیت، اگر ما فلاح را به معنای موفقیت بگیریم و فوز البته مرتبه بعد از فلاح است. این «فائزون» که دقیقاً به همان که باید می‌رسیدند، برسند. این می‌شود «فوز.» به آن نتیجه نهایی برسند. ببینید یک وقت در مسیر شکوفایی است؛ یعنی این درخت، این جوانه از زیر خاک درآمد. این افتاد در مسیر شکوفایی. فلاح. ولی دقیقاً همان درخت گیلاسی که باید بشود، بشود، می‌شود فوز. پس یک وقت این بذری که ما کاشتیم، از زیر خاک در آمد، جوانه زد، نهال شد. این الان فلاح است. مفلح است. به فلاح رسید. ولی هنوز فائز نیست. هر وقت درخت شد و میوه داد، این فوز است. حالا این نهال تا برود آن درخت بشود، چه لازم دارد؟ صبر. مخالفت‌ها، مزاحمت‌ها، ممانعت‌ها، خیلی آسیب‌ها از چپ و راست برای او هست. از زمین و آسمان. طاعت سخت است. معصیت، ترکش. مصیبت سخت است تحملش. استمرار، مداومت سخت است. حوصله کردن. همه این‌ها البته سختی که یک مدت که می‌گذرد آثار عجیبش می‌آید. شیرینی‌های عجیبش می‌آید. برکات عجیبش می‌آید. این صبر به فوز می‌رساند و جزا می‌دهد حق تعالی.
می‌فرماید: «حالا شما با این‌ها این کار را کردید.» جزا دادم آن‌ها را امروز به آنچه صبر کردند. در ازای صبرشان. «انهم هم الفائزون.» جزایشان به این است که این‌ها دیگر «فائزون» هستند. فوزشان این است که مثل امیرالمؤمنین همان لحظه اول می‌گوید یا در حدیث کسا می‌فرماید: «کذلک فزنا به، و فاز شیعتنا و رب الک.» حدیث کسا: «لا، و رب ک» اتصال و رسیدن به آن مقصود و غرض و نتیجه است. این «الیوم» روز جزا. می‌فرماید که همین که این‌ها صبر کردند در برابر این تمسخر شما، لنگ و لگدهای شما، اذیت‌های شما، آزارهای شما، فشارهایی که بهشان وارد می‌کرد. مسیر نگه داشت. سوق می‌داد به سمت بالا. الطاف حق تعالی است. اصلاً از این‌ها زده، رمیده نشدی. این توهین‌ها، این آزارها. می‌گوید تا وقتی من با این‌ها در بازار می‌چرخیدم، رفقایم روزی ۱۰ بار به من زنگ می‌زدند، پیام می‌دادند. از وقتی محجبه شدم، پیام را می‌خوانند، جواب نمی‌دهند. از این‌ها زیاد است در زندگی طلبا، الی ماشاءالله. در زندگی مؤمنش، بسیجی‌اش، پاسدارش، مدافع حرمش، پزشکی که رشوه نمی‌گیرد، مالیات می‌دهد، زیرمیزی ندارد. کار خراب‌کننده نرخ خراب می‌کند. کار بقیه را خراب می‌کند. انگشت‌نما می‌شود. علی امام علی (ع) صبر می‌کند. این عنایات حق تعالی است. این فشار از جنس فشاری است که تحمل می‌کند هواپیما برای پرواز. فشار آن سوختش است. آن حرکت. وقتی با دست‌هایی دارد تو را می‌راند، آن راندن به سمت خودش. کشیدن است. دارد سوقش می‌دهد به سمت خودش. من نمی‌فهمم. خیلی درد است. البته برای رحمت نیست، عقوبت خودمان است. بدن می‌فهمند. «و انساکم ذکری» می‌شود. ولی برای ما چی؟ به فوز می‌رساند. خیلی این تعلقات از ما می‌زداید. دل شکستگی می‌آورد. توجهات می‌آورد. انقطاع می‌آورد. چقدر برکت در این‌ها نهفته است؟ این آسیب‌ها و آزارهایی که دیگران به ما می‌دهند در مسیر حرکت به سمت حق تعالی، شاه کلید است. خیلی کمک می‌کند. «أنهم هم الفائزون.» این‌ها همان فائزان هستند. همان‌هایی که می‌گفتیم رسیدند، همین‌ها هستند. همین‌هایی که صبر کردند. تحمل کردند. مسخره‌ها را شنیدند. این‌ها همان‌هایی که بهت می‌گفتند. مثل اینکه مثلاً بگویی نویسنده فلان کتاب. یعنی طرف یک آشنایی اجمالی دارد. تطبیقش می‌دهی و تعیینش می‌کنی برایش که این همان حرف می‌زدم برایت. آیات مختلف. این‌ها فائز، آن فائزون همان‌هایی که صبر کردند. تحمل کردند. تمسخر را پذیرفتند. این‌ها همان‌هایند. همان فائزان.
بفرمایید که این آیات چهارگانه در مقام مأیوس کردن کفار است که به طور قطع از رستگاری مأیوس می‌شوند. به خاطر آن اعتراف که کردند. دنبالش تواضع بازگشت به دنیا کردند. حاصل معنایش این است که به طور قطع مأیوس باشی از آنی که طلب می‌کنی. در طلبش اعتراف به جرم. چون این طلب خودش نوعی عمل است که آن هم ظرفش دنیاست. همچنان که بنده‌های مؤمن من دنیا را وسیله رستگاری کردند و عمل می‌کردند، شما این‌ها را مسخره می‌کردید. به این‌ها می‌خندیدید: می‌رود کربلا، همه گریه، همه عزا، همه فلان. در دیوارش عکس این آخوند است و فلان. همه گوشی‌اش عکس فلانی است. همه پیج‌هایی که فالو کرده فلان. همه رفقایش آخوندند. بابت همه این‌ها تمسخر. مسیر حرکت. به این‌ها می‌خندیدید تا آنجا که عمل را رها کرده، آن را با مسخره اهل عمل عوض کردید تا امروز رسید که روز جزاست. دیگر عمل ممکن نیست. در نتیجه آن‌ها با رسیدن به پاداش عمل خود رستگار شدند، شما تهی دست ماندید. چون خودتان را طور دیگه‌ای پیدا کردید (به جای «طور دیگه‌ای» منظور «به طور دیگری گم کردید») در تلاش برای من که برای خودتان کاری کنید. حال آنکه امروز روز کار و عمل نیست. فقط روز نتایج است.
«قال کم لبثتم فی الارض عدد سنین.» می‌فرماید که این از جمله پرسش‌هایی است که خدا در قیامت از مردم می‌کند که مدت درنگ شما در زمین چقدر طول کشید؟ کلاً این زمین، تازه با محاسبه برزخ. چون برزخ هم هنوز مسیر شکوفایی در آن هست. کلاً این‌هایی که مسیر را آمدیم تا بهت جزا برسیم، چقدر طول کشید؟ در زمین؟ که زمین را در کف توضیح مفصل دادم. منظور: در کلام، توضیح مفصل دادم. در زمین چقدر ماندید؟ چند سال؟ «عدد سنین.» که شبیه آن آیه‌ای است که در سوره مبارکه روم آیه ۵۵: «یوم تقوم الساعة یقسم المجرمون.» وقتی که قیامت به پا می‌شود، مجرمین قسم می‌خورند: «ما لبثوا غیر ساعة.» می‌گویند غیر از یک لحظه نشد. ساعت ۶۰ دقیقه نیست. بنای یک لحظه می‌گویم. کلاً یک لحظه شد. عالم عمل یک لحظه بود. عالم جزا تمام نمی‌شود. یک درخت را کاشتن. کاشتن بذر چقدر طول کشید؟ محصول داشتن این درخت. بعضی از این درختان کاج و سرو چی؟ هزار سال عمر دارند. آقا کاشتن چقدر وقت بود؟ ۳۰ ثانیه، یک دقیقه، ۱۰ دقیقه، یک ربع. برداشت از این چقدر طول کشید؟ هزار سال. نسبت را ببینید. نسبت کاشت و برداشت. نسبت دنیا و آخرت. صفر و صد. نسبت این صفر و صد. آخر چقدر مگر کاشت طول می‌کشد؟ بابا یک دقیقه بکار، صد سال زیر سایه‌اش بنشین. همه این دنیا مگر چقدر است؟ حضرت نوح وقتی می‌خواست از دنیا برود، ۲۰۰۰ سال. برایم همین قدر گذشت. گفت: چی می‌گویی تو؟ آخرالزمان تعدادی می‌آید ۷۰ سال عمر می‌کنند. به آن ۷۰ سال چه جرم و جنایت‌هایی که انجام نمی‌دهند؟ حضرت نوح فرمود: اگر من باشم که آن ۷۰ سال را به یک سجده سر می‌کنم. آخر مگر این کل این زندگی ما چقدر است؟ مخصوصاً با این کرونا و با این جوان‌مرگی‌ها، با این سکته‌ها، با این سرطان. ۷۰ سال. من ۷۰ سال. الان بنویسم ۳۰ سال عمر دیگر. عمر ۳۰ ساله که ۱۵، ۱۶، ۱۷، ۱۸ سالش با نفهمی و بازی و بطالت گذشت. ۲۵ سالگی شروع می‌شود. ۵ سال عمر مفید آدمیزاد. این حرف‌ها را ندارد. بی ماجراها را ندارد.
«کم لبثتم فی الارض عدد سنین؟» چقدر بودید؟ حالا در شماره که احقاف آیه ۳۵ می‌فرماید که: «کأنهم یوم یرون ما یوعدون.» وقتی آنی که بهشان وعده داده شده را می‌بینند: «لم یلبثوا إلا ساعة من نهار.» غیر از یک لحظه از روز انگار نگذشته است. یک لحظه. پس این همان مکث در دنیا و برزخ مجموعاً که دوره کاشت این‌ها بود که به قیامت برسد که دوره برداشت می‌شود. به دور عالم برداشت که می‌رسند، می‌بینند دوره کاشت عالم خاک یک لحظه است. «قالوا لبثتم یوما» می‌گویند: فکر می‌کنیم یک روز، یک خرده از روز شد. یک روز بیشتر نبود یا یک خرده. «فَسَلْ العادین.» این‌ها می‌گویند که از این‌هایی که اهل شمارش هستند، حساب کن. ما حساب کتاب اینجا دستمان نیست. ابزاری نداریم برای شمارش. نسبت این کاشت این درخت و برداشت چقدر است؟ خیلی سخت است. عمر این درخت را باید حساب کرد. آنی که در جریان بود، از اینکه چند لحظه طول کشید کاشت این درخت و کل این ماجرای کاشت و برداشت درخت را محاسبه کرد. از آن می‌شود پرسید. ما که غافلیم، اینکه چقدر طول کشید که بیاییم و وارد این عالم بشویم. حالا که وارد شدیم، باید از «عادین» بپرسیم. از «عادین» باید پرسید که چقدر طول کشیده؟ از آن‌هایی که حساب کتاب دستشان است.
«فسل العادین.» منظور از این روز، یک روز از روزهای معمولی دنیاست. ظاهر سیاق علائم این را می‌رساند و اگر درنگی در برزخ و معادل بعضی از یک روز از روزهای دنیا کردند، از این باب که در مقایسه با زندگی ابدی قیامت، امروز برایشان مشهود می‌شود، اندک بشمارند. مؤید این معنا تعبیری است که در جای دیگری از قرآن آمده که از عمر برزخ به ساعت، در جای دیگر به یک شام از یک روز یا به ظهر از آن تعبیر کرده. یعنی ما خوب نمی‌توانیم بشماریم. از کسانی بپرس که می‌توانند بشمارند که بعضی گفتند منظور ملائکه است. حساب کتاب از اول تا آخر داشتند. که بعید نیست همین «قال إن لبثتم إلا قلیلا.» چقدر بودید؟ شل منظور: سوال کننده با عددش کار ندارد. از عادین که عدد دستشان است. خود او برایش عدد مهم نیست. با عدد با مقیاس قیاس کاشت و برداشت نمی‌خواهد بگوید: آقا مثلاً این ۱۰ دقیقه، آن ۱۰ هزار سال. این عدد. برایش مقیاسش را به من بگو. نسبت این دوتا با همدیگر چقدر بود؟ آنجا سوال می‌کند: چقدر بودید؟ و پاسخ می‌دهند: «إلا قلیلا.» لبث شما چیزی نبود، مگر خیلی کم. خیلی کوتاه بود. اصلاً به حساب نمی‌آید. «لو أنکم کنتم تعلمون.» ای کاش حالیتان بود. ای کاش می‌دانستید. ای کاش می‌فهمیدید. گوینده این جمله خدای سبحان است. در این جمله نظریه کفار که عمر برزخ را اندک شمردند، تصدیق می‌کند. زمینه را برای جمله «ای کاش می‌دانستید» فرمود. مطلب همین است که شما گفتید. مدت مکث شما در برزخ کم بود. ولی ای کاش در دنیا هم این را می‌دانستید که مکث شما در قبور چقدر کم است. بعد از آن مکث کم از قبرها بیرون می‌آیید. اگر می‌فهمیدید کل دنیا و کل برزخ هیچی به حساب نمی‌آید، منکر بعث نمی‌شدید. منکر قیامت نمی‌شدید. شما به چنین عذابی گرفتار نمی‌شدید. این آرزویی که ای کاش می‌دانستید، می‌فهمیدید، راجع به مخاطب است. راجع به مقام. نه اینکه خدا آرزو می‌کند بابت حال او. این آرزو می‌شود که وضعی که تو داری ای کاش می‌دانستی.
«أفحسبتم أنما خلقناکم عبثاً و أنکم إلینا لا ترجعون.» آیا شما حسابتان این است؟ محاسبتان این است؟ این جور محاسبه کردید؟ این جور فکر می‌کردید؟ که حالا ما محاسباتمان اشتباه بود. بحث محاسبات غلط، پنج جلسه محاسبات غلط. «خلقناکم عبثاً.» شما حسابتان این بود، محاسبه‌تان این بود، برداشتتان این بود که ما شما را عبث آفریدیم؟ «عبث» را مرحوم مصطفوی در جلد ۸ در «تحقیق» می‌فرماید که عملی که برایش غرض عقلایی نباشد. فایده الکی. کشک. بیخود. همین‌جوری دیگر. حالا همین‌جوری دیگر. حالا هستیم دیگر. سریال دیدن و فیلم دیدن و کتاب خواندن، گیم. دنیا همین است. مناسبت این بود بگذرد دیگر. اصلاً کار ندارد به این عوانه عالم. وقتی که دارد دقایق. به این عالمی که با این عظمت و با این اعماق و این ابعاد تو در تو در جریان، در کار است و همه حق است و تو در این عالم یک گوشه از این عالمی و غرق در این عالم. به این‌ها کار ندارید؟ به این‌ها توجه ندارید؟ این را نمی‌بینید. نمی‌فهمید. اینجا می‌فرماید: شما فکر کردید که این خلقت شما عبث بود؟ غرض عقلایی نداشت؟ فایده دنبالش نبود؟ به چیزی توجه نداشتید؟ توجهی نبود.
می‌فرماید که: «و إنکم إلینا لا ترجعون.» حسابتان به این بود؟ فکرتان، ذکرتان به این بود که شما به سمت ما برنمی‌گردید؟ رجوع به ما ندارید؟ «فتعالَی اللهُ المَلِکُ الْحَقُ.» خدا متعالی است. آن خدایی که ملک است و توضیحاتی دارد و بحث دقیقی است که آخر سوره مبارکه مؤمنون هم هست و باید یک چند دقیقه‌ای این نکات را از روی متن آموزان با هم پیش ببریم. یک دو صفحه‌ای پر مطلب داریم.
بعد از اینکه احوال بعد از مرگ و بعد از مکث در برزخ و در آخر مسئله قیامت را با حساب و جزایی که درش هست برای کفار بیان کرد، توبیخ می‌کند که خیال می‌کردند مبعوث نمی‌شوند. خیال می‌کردند عوالم دیگری نیست. حسابی نیست. فکر می‌کردند کاشت و برداشت نمی‌دیدند. عالم یک عالم افسارگسیخته است که ۵۰ ساله هستیم و عشق و حال می‌کنیم. تمام می‌شود. می‌رویم. این تصور این‌ها بود از این عالم. چنین پنداری خودش جسارتی است برای خدای تعالی و نسبت عبث به او دادن. آنی که این آدم آفریده، یعنی کشکی آفریده. این قدر علاف بوده.
بعد از این توبیخ، به برهان مسئله بحث اشاره کردن. حاصل این برهان این است که وقتی مطلب از این قرار بود که گفتیم هنگام مشاهده مرگ و بعد از مشاهده برزخ، در آخر مشاهده بعث و حساب و جزا دچار حسرت می‌شوید. آیا بازم خیال می‌کنید که ما شما را بیهوده آفریدیم که زنده بشوید و بمیرید و بس؟ دیگر نه هدفی از خلقت شما داشته باشیم، نه اثری از شما بماند و دیگر شما به ما برنمی‌گردید. بالاتر از این خاک خبری نیست. همین که از اول که مؤمنونند، این نکته را مکرراً عرض می‌کنند. باورشان، پندارشان این است که آقا بعد از اینجا هیچ خبری نیست.
«فتعالَی اللهُ المَلِکُ الْحَقُ.» خدا عالی است. خدا خیلی شأنش بالاتر از این است که کار بیخود بکند. کار الکی بکند. الله که همه کمالات در او هست، همچین کار بیخودی که سراسر نقص است، بکند. یک عالم کشکی، بی‌غایت، همه را بکند زیر خاک. پر از رنج، پر از درد، پر از تزاحم، پر از آسیب، تصادم، تصادف. همه را اینجا به جان هم بیندازد. بعد ۵۰ سال زخم و درد و غصه و مصیبت و رنج. تمام شود. همین. «تعالَی اللهُ.» خدا عالی است. خدا بالا است. الله همه کمالات را دارد. «مَلِکُ الْحَقُ.»
جمله اشاره است به همان برهان که گفتیم. بعث و اثبات و نفی آن را انکار می‌کند. این برهان به صورت تنزیه خداست از کار بیهوده. در این تنزیه خود را به چهار تا صفت ستوده است. اول اینکه خدا فرمانروای حقیقی عالم است. این کسی که همه عالم در مشت و اختیار اوست. اگر شما گفتی عبث است، یعنی کار از دستش در رفته. یعنی در اراده او نبود. افسار از دست او در رفت. از قدرت او خارج است. چون کار الکی این است دیگر. وقتی کسی نسبت به یک چیزی اراده ندارد، از قدرت او خارج است و مقهور واقع می‌شود و آن نتیجه و غرضی که می‌خواسته را نمی‌تواند بگیرد. از دستش در می‌رود. یا اصلاً نمی‌تواند غرضی را فرض بکند. قدرت ندارد که فرض بکند. وگرنه فرض می‌کند، قدرت ندارد که آن غرضی که لحاظ کرده را پیگیری بکند. برای خدا ملک است، فرمانرواست. همه چیز در ملک اوست. هر غرضی داشته باشد، اراده می‌کند. هر غرضی داشته باشد، پیاده می‌کند. هر چه بخواهد پیش می‌برد. لذا نمی‌تواند آن غرض، بی‌غرض باشد یا دنبال غرض‌های بیخود باشد.
دوم اینکه او حق است. باطل درش راه ندارد. او خود حق است. خود واقعیت است. عبث بودن یک امر باطل است. عبث بودن یعنی دور بودن از حق. یک کسی که عین حق است که نمی‌شود یک کار بیهوده کند. سومش این است که: «لا إله الا هو رب العرش الکریم.» خدایی غیر از او نیست. چهارمش این است که او مدبر رب عرش کریم است. عرشی که خیلی ارزشمند است. ارزش ذاتی دارد. چون فرمانروای حقیقی. هر حکمی درباره هر چیزی بخواهد، چه ایجاد باشد، چه برگرداندن باشد، چه مرگ باشد، حیات و رزق. حکمش نافذ، امرش گذراست. اجرا می‌شود. امضا می‌شود. پیاده می‌شود. چون حق است، آنی که از او صادر می‌شود، هر حکمی که پیش می‌برد، حق محض است. چون از حق محض، غیر از حق محض سر نمی‌زند. باطل و عبث سرش راه ندارد. چون ممکن است کسی تصور کند با این خدا، خدای دیگری هست. خب حالا این خدا حق است، خوب است و فلان. ولی یک اله دیگری هست که او غالب بر این است. او یک حکم دیگری می‌کند. کی حکم این باطل می‌شود؟ اینجا می‌گوید که جز او معبودی نیست و توصیف این شکلی می‌کند. معبود به این جهت مستحق عبادت است که دارای ربوبیت است. چون معبودی غیر از او نیست، پس فقط رب عرش کریم هم اوست. تنها صاحب اختیار عالم. فرمانروایی آن عرش که از آنجا دستورات صادر می‌شود، با اوست. چون خدایی هم غیر از آن. یک مصدر در این عالم. مصدر احکام بیشتر نیست. که او خود عرش که مجتمعی است که ازمه همه امور زمام همه امور به آنجا برمی‌گردد، در اختیار اوست.
بحث عرش را در مباحث «سه دقیقه در قیامت» جلسات توضیح احکام و عوامل جاری در عالم، همه از آنجا صادر می‌شود. پس خلاصه کلام این می‌شود که خدا آن کسی است که هر حکمی از او، هر چیزی که از ناحیه او هستی می‌گیرد و او جز به حق حکم نمی‌کند. غیر از حق فعلی انجام نمی‌دهد. موجودات همه به سمت او برگشت می‌کنند. بقای او باقی‌اند. وگرنه عبث و باطل می‌شود. پس ما مقصدمان اوست. او ما را آورده اینجا. می‌خواهد ما را سیر بدهد به سمت خودش. اگر غیر از این را باورت باشد، یعنی او را الله نمی‌دانی. ملک نمی‌دانی. حق نمی‌دانی. خدایی همراه او قائل باشی. رب عرش کریم نمی‌دانی. اگر الله، ملک، حق، خدایی با او نیست، رب عرش کریم قائل به اینی. این آنی است که عالم را جوری آفریده که به سمت او برمی‌گردد. به آخر عمر. ملاقات. غرض. هدف. اوست. غایت اوست. نتیجه اوست. باید به او برگردی. اگر در مسیر رسیدن به او و قرب به اویی، مؤمنی، شکوفا می‌شوی. به او می‌رسی. فائز می‌شوی. اول مفلح می‌شوی، بعد. اگر در این مسیر نیستی، ظالمی. در مسیر خسران. بهت «اخسئوا» می‌گویند. در حجابی. در گرفتاری. این یک بحث.
پس می‌فرماید که او الله یعنی موجود به ذاته و ایجادکننده محاسبه است. «و من یدع مع الله إلٰهًا آخر لا برهان له به فإنمَا حِسَابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ إنَّهُ لَا یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ.» قد افلح المؤمنون، لا یفلح الکافرون. اول و آخر سوره چقدر قشنگ تمام می‌شود.
هر که می‌خواهد همراه الله، خدای دیگری. منظور از اینکه خدای دیگری را غیر از خدا بخواند، این است که با وجود خدا خدای دیگری بخواند. نه اینکه هم خدا را بخوانند، هم خدای دیگر را. کار دست کس دیگری است. همین الان الهه‌های مادی، الهه‌های شهوت. می‌فرماید که در آخرالزمان زن‌های این‌ها می‌شوند الهه. این‌ها محو در این‌ها می‌شوند. فقط کاری می‌کنند که این‌ها راضی بشوند. غرق در زن‌ها. «و نساؤهم قبلهم.» زنانشان می‌شوند قبله‌شان. سجده بنیها واقعی می‌کنند به جای «سجده بنیها» منظور «سجده به آن‌ها». یعنی همه توجهات این‌ها، به قلب این‌ها، به زن‌هاست. تعلقات این‌ها به زن. توجهات به همین مسائل شهوانی و غریزی و مادی و این‌هاست. می‌شود الهه.
خدا را کسی ول کند، دنبال این الهه. خب، اگر کسی با خدا، به جای خدا این را بخواند: «لا برهان له به.» قید توضیحی برای خداهای که می‌فهماند معبود، برهانی بر معبودیتش باشد، غیر از خدا نیست. اصلاً برهان‌بردار نیست. شرک. الهی غیر از خدا باشد، اصلاً برهان برنمی‌دارد. قابل استدلال نیست. اصلاً استدلال‌بردار نیست. مثل اینکه من بخواهم برهان بیاورم برای اینکه اجتماع نقیضین ممکن است. یعنی الان بنده هستم اینجا دارم حرف می‌زنم. در عین اینکه هستم، نیستم. می‌شود اجتماع نقیضین. برهان‌بردار نیست که من سعیم را بکنم اثبات بکنم این را. این اصلاً اثبات کردنی نیست. تصور دو طرفش تصدیق می‌آورد به اینکه نمی‌شود. اصلاً تصور غیر از این فرض ندارد. تصور کنی، بعد تصدیق کنی. بعد با آن تصور و تصدیق، استدلال بیاوری. با آن استدلال، برهان بچینی. غیر از خدا اصلاً اله دیگری فرض نمی‌شود. تصور نمی‌شود که بخواهد. وقتی تصور نمی‌شود، تصدیق نمی‌شود. وقتی تصدیق نمی‌شود، استدلال شکل نمی‌گیرد. مواد قیاس شکل نمی‌گیرد. قیاسی نمی‌آید. استدلالی نمی‌آید. برهانی نمی‌آید. چون یا الله، یا الله نیست. اگر الله، یعنی همه کمالات است. عین همه کمالات. اگر عین همه کمالات است، چیزی دیگر نمی‌ماند. به هر موجودی غیر از او می‌شود مخلوق تابع موجود از او. این نکته را باید در نظر داشت. «یدع مع الله.» اگر الله دیگر کنار او «لا برهان له بهی.» برهان‌بردار. بلکه اصلاً برهان هست بر نبود این. برهان بر این است که خدایی همراه او. اگر کسی با خدا، خدای دیگری به جای خدا، یک خدای دیگری را بخواند یا شریک بداند با خدا، خدایی را، این حسابش پیش ربش است.
تهدیدی که در ضمن در ضمن حساب را منحصر در محضر الهی کریم می‌فرموده که هیچ‌کس دیگری در حساب او مداخله ندارد. هر که پاداشی که حساب این را اقتضا کند، همان را جاری می‌کند. آن کیفر عبارت است از آتش. دو هیچ. بهره از حق ندارد. دیگر حساب‌کشی می‌کند. در محضر حق تعالی می‌بیند که این اللهی که فقط او هست و هیچ‌کس جز او نیست. می‌رود آنجا خود او را می‌بیند. هیچ نسبتی با این ندارد و خالی خالی است. وزن. میزان. سبک سبک. کافر به فلاح «انه» منظور: نمی‌رسد. ماجرا این است. داستان این است. قضیه این است. حقیقت این است. حقیقت این است که کافر به فلاح نمی‌رسد. کافر روییدنی نیست. کافر به نتیجه نمی‌رسد. به غایت نمی‌رسد. به غرض نمی‌رسد. به موفقیت نمی‌رسد. به محصول نمی‌رسد.
«وقل رب اغفر وارحم وأنت خیرالراحمین.» خیلی آیه آخر آیه زیبایی است. همان حرفی که می‌فرماید که مؤمنین در دنیا می‌زدند. ۱۰۹ بود که خواندیم: «ربنا آمنا فاغفر لنا وارحمنا وأنت خیرالراحمین.» در قیامت، در عالم جزا دیگر گیر چیزی نبودند. مشکلی نداشتند. آسیبی نداشتند. حالا اینجا می‌فرماید که این را بگو. تو هم اگر می‌خواهی به آن فلاح برسی. چکیده همه سوره مبارکه مؤمنون در همین آیه است. حالا چیکار کنیم؟ این را بگو. «قل رب.» در محضر رب درخواست کن. اول او را رب بدان. از این رب بخواه. از این رب طلب داشته باش. از رب بخواه برات یک کاری بکند. چه کاری بکند؟ «اغفر.» بگو: رب من غفران بده. از او طلب غفران کن. دیگر چه؟ «ارحم.» از او طلب رحمت کن. همین غفران و رحمتی که عرض کردم. «وأنت خیرالراحمین.» بگو تو غفران بده و رحمت بده. تو خیرالراحمینی و این می‌شود همان «أفلح المؤمنون.» مؤمنون چرا به فلاح رسیدند؟ چون غفران و رحمت الهی شامل حالشان شد. کافرون چرا به فلاح نرسیدند؟ چون غفران و رحمت الهی شامل حالشان نشد و چون اصلاً ذیل ربوبیت حق تعالی نیامدند. کافرها ممکن است به فلاح برسند؟ بله. چه شکلی؟ این‌ها هم بیایند ربوبیت را بپذیرند. بیایند تحت پوشش ربوبیت از این رب بخواهند با ربوبیت خودش غفران را جاری کند. رحمت را جاری کند. این‌ها را سیر بدهد. حرکت بدهد. در این مسیر حرکت عبور بدهد این‌ها را از چاله چوله‌ها، از سختی‌ها، از زخم‌ها. که در این مسیر حرکت طبیعی است. حرکت آسیب، لطمه، اصطکاک. این اصطکاک‌ها چه می‌خواهد؟ ماشین وقتی حرکت می‌کند، طبیعی است این لاستیکی که حرکت می‌کنیم، که ساییده می‌شود، چه می‌خواهد؟ غفران می‌خواهد و رحمت می‌خواهد. ساییدگی‌هایش را جبران کند. ساییدگی‌هایش را درست کنند. خوب کنند. رحمت باشد. رحم باشد. در یک رحم قرار بدهند که آسیب به او نرسد. مزاحمت‌ها در او کارگر نباشد. موانع باعث بازداشتن او نباشد. این می‌شود رحمت. رحمت من با رحمت نجات می‌دهد حق تعالی. آنی که خیرالراحمین است، از او بخواهیم رحمتش را جلوه بدهد. دست ما را بگیرد. سیر بدهد. حرکت بدهد. ما را از قوه به حرکت جوهری، از قوه به حرکت کنیم. از قوا به فعلیت. این می‌شود شکوفایی. شکوفایی این است. به شکوفایی برسیم.
پس این مسیر از قوه به فعل چه می‌خواهد؟ اول ربوبیت می‌خواهد که به او بسپاری که حرکتت بدهد. حرکت دادن، ساییدگی‌های تو را، آسیب‌های تو را مواظبت بهش بکند. مغفرت و از خودت محافظت بکند و بگیردت و سیرت بدهد. این که رحمت است. این باعث رویش می‌شود. این باعث نتیجه می‌شود. این باعث بالفعل شدن استعداد می‌شود. به نتیجه رسیدن می‌شود. این باعث موفقیت می‌شود. این رمزش است. این کلید سوره مبارکه مؤمنون را به حمد الهی و به لطف حق تعالی تمام کردیم. در محضر این سوره بودیم و خیلی نکات زیبایی را از این سوره انشاءالله آموختیم. انشاءالله به حول و قوه الهی جلسه بعد وارد سوره مبارکه نور می‌شویم که آن هم سوره عجیبی است. سوره فوق‌العاده لطیفی است با حقایق عجیب و غریب و معارف عجیب و غریب. و انشاءالله که بتوانیم از محصول ملکی نور هم بهره‌مند بشویم و جالبش به این است که در ایام نیمه شعبان سوره نور را می‌خوانیم که یک نسبت خاصی هم این سوره با وجود اقدس و نازنین حضرت صاحب‌الزمان ارواحنا فداه دارد و از محضر شریف آقا و مولایمان در این وقت که حتماً وقت مناجات و دعای وجود نورانی اوست، می‌خواهیم که ما را مشمول استغفار سحر خودش کند و دعای خاصش را شامل حال ما کند و به دعای او ما جزو مؤمنین باشیم. «قد أفلح المؤمنون» بر ما هم جاری بشود با عنایت و نگاه او و نظر او. ما هم مشمول مغفرت بشویم. ما مشمول رحمت بشویم. امام زین ربوبیت بیاید. ما هم فلاح بشویم. از قوا در بیاییم. از استعداد محض در بیاییم به فعلیت و شکوفا بشویم و به نتیجه برسیم.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات تفسیر سوره مومنون

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00