شبکه حقیقت

جلسه ششم - بخش اول

00:40:04
13

در مجموعه جلسات «شبکهٔ حقیقت» سورهٔ «والعصر» با نگاهی تازه و عمیق بازخوانی می‌شود؛ از راز زمان و مفهوم خسران تا راه رهایی انسان از زیان. بیانی پرکشش از ایمان، عمل صالح و صبر که با حکمت‌های امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و سیرهٔ امام حسین (علیه‌السلام) جان می‌گیرد. این گفتارها پلی است میان تفسیر ناب قرآن و زندگی امروز، برای آن‌که انسان بداند چگونه از «عصرِ خسران» به «فجرِ ایمان» برسد

معرفی
پیش‌فرض قرآن: همه انسان‌ها در خسران و زیانکاری‌اند.[1:30]

«الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ»؛ تنها اقلیتِ رهیده از خسران![1:50]

قاعده الهی؛ اهل باطل همیشه در اکثریت و اهل حق همیشه در اقلیت‌اند.[6:00]

یونیک‌بودن و تاپ‌بودن، ویژگی حق است. به همین دلیل سلمان‌ها و قاسم سلیمانی‌ها همیشه کم‌یاب بوده‌اند.[8:30]

آیه تکان‌دهنده قرآن: اکثر شما از حق کراهت دارید و خوشتان نمی‌آید.[23:00]

تلخی حقیقت و مزاج بیمار؛ دلیل رونق بازار دروغ و افیون![26:10]

برای درک ماه رمضان، باید سر از آخور چریدنِ روزمره بلند کرد، باید به آسمان نظر کرد![36:00]

عالم برزخ، بازار اجناس بنجل و انسان‌های نارس؛ در هر هزار نفر، یکی دو محصول رسیده پیدا می‌شود! [34:00]

سفره سحر، بزم خلوت با صاحبخانه است؛ نه تنظیم زمان اذان با نوستالژی دعای سحر![37:40]
خلاصه
خداوند در سورهٔ عصر قسم یاد می‌کند که «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ». چرا انسان در خسران و زیان‌کاری است؟ چون اکثریت مردم، اهل باطل‌اند و قرآن تصریح می‌کند که اهل ایمان و عمل صالح، همیشه در اقلیت‌اند: «وَقَلِیلٌ مَا هُمْ». اما چرا؟ چون مشکل، ندانستن نیست؛ بلکه کراهت‌داشتن از حق است: «وَلَکِنَّ أَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کَارِهُونَ». اکثریت از حق بدشان می‌آید، چون حق، تلخ و سخت است. حق آن است که ما هیچیم و خدا همه‌چیز است، و این به ذائقهٔ نفس خوش نمی‌آید. و کامل‌ترین و بزرگ‌ترین حق عالم، وجود مقدس امام زمان است. در کربلا سیدالشهدا (ع)، آن حقِّ مطلق، در میان قومی قرار گرفت که اکثریتشان نه‌تنها او را نمی‌شناختند، بلکه از او و حقیقتش کراهت داشتند. او را تنها گذاشتند و حق را در گودال قتلگاه، با لبی تشنه، میان شمشیرها و نیزه‌ها رها کردند تا به شهادت برسد. و این است داستان ابدی خسران انسان.
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرّحمن الرّحیم. الحمدللهِ ربِّ العالمین و صلّى اللهُ علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صلِّ علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. بین الطاهرین و لعنةُ اللهِ علی القومِ الظالمین مِنَ الآنَ الی قیامِ یومِ الدّین. ربِّ اشرَح لی صدری و یسِّر لی أمری و احلُل عُقدةً مِن لسانی یفقهوا بحثی.
بحثی که در این جلسات، خدمت عزیزان داشتیم، تحت عنوان «داستان خسران انسان» بود. ذیل مباحث سوره مبارکه عصر، داستان خسران انسان را بررسی می‌کردیم که چرا خدای متعال فرمود: "إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ". اصل ثابت و پیش‌فرض درمورد انسان این است که انسان دچار خسران است. یک طایفه‌ای از این داستان، خودشان را بیرون می‌کنند؛ تغییر رویه می‌دهند: "الذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ" و ادامه آیه. اینها از این قضیه خسران، بیرون می‌افتند. ابعادی از این قضیه را در جلسات قبل با هم مرور کردیم. قرآن کریم خسران را به مبتلَون نسبت می‌دهد. یک جا می‌فرماید: "یَومَئِذٍ یَخسَرُ الْمُبتَلُونَ". یک جای دیگر می‌فرماید: "خَسِرَ هُٰنالِکَ المُبتَلُونَ". خسران، مال مبتلان است. مبتلان، آن کسانی‌اند که به باطل رو کردند، به باطل دل دادند، دنبال باطل راه افتادند؛ "اتّبعَ الباطل". باطل را پذیرفتند، قبول کردند، اعتقاد به آن پیدا کردند، علاقه به آن پیدا کردند. این می‌شود داستان خسران.
نکته‌ای که مهم است، این است که این خاسران، این اهل خسران، اکثریت هم هستند. این مبتلان اکثریت‌اند. آن‌ورش که اهل حق می‌شوند، اینها اقلیت‌اند. آیات متعددی در قرآن، به این نکته اشاره دارد. بحث مهمی است که از این جلسه ان‌شاءالله به این اشاره می‌کنیم و تا برسیم ان‌شاءالله، با این مقدمه به آن نکته اصلی که ان‌شاءالله قرار است در مورد شبکه حقیقت، ان‌شاءالله صحبت بکنیم و برسیم به آن کلمه "تواصی به حق".
ان‌شاءالله اینهایی که اهل ایمان‌اند و اهل عمل صالح‌اند، قرآن کریم اینها را از دایره خسران بیرون می‌داند. دوستان، دیگر ان‌شاءالله با توجه و تحمل بالا، نکات را ان‌شاءالله از دست نمی‌دهند. حالا نکاتی که به بنده ربطی ندارد، نکات قرآن دیگر، معارف قرآن ان‌شاءالله قدرش را بدانیم. در آستانه ورود به بهار قرآن هم هستیم و ماه مبارک رمضان. ان‌شاءالله این معارف در دلمان بجوشد، در ماه مبارک رمضان.
چند تا نکته است: نکته اول این است که آنهایی که اهل ایمان‌اند و اهل عمل صالح‌اند، اینها از دایره خسران بیرون‌اند. نکته دوم این است که قرآن کریم در مورد آنهایی که اهل ایمان و عمل صالح‌اند می‌فرماید که از قول حضرت داوود علیه السلام در سوره مبارکه ص: "إِنَّ کَثِیراً مِنَ الْخُلَطاءِ لَیَبْغِی بَعْضُهُمْ عَلىٰ بَعْضٍ إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ قَلِیلٌ ما هُمْ". آدم‌هایی که با همدیگر قاطی می‌شوند، معمولاً یک کم حق و ناحق می‌کنند. در ارتباطشان با همدیگر زور می‌گویند. یک کمی حق، بالا و پایین می‌شود. به حدود همدیگر تجاوز می‌کنند. پایشان را از گلیم خودشان بیشتر دراز می‌کنند. این قاعده‌اش است. حضرت داوود می‌فرماید: "إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ"؛ مگر آن کسانی که ایمان دارند و عمل صالح دارند. "وَ قَلِیلٌ ما هُمْ". این کلام حضرت داوود را خدای متعال تصدیقش می‌کند. آنها هم خیلی کم‌اند. "قَلِیلٌ ما هُمْ". اونی که ایمان و عمل صالح داشته باشد، کم است.
اصل آقا، کلاهبرداری است. اصل، حق و ناحق است. اصل، بخور بخور است. مگر اینکه کسی آدم حسابی باشد، با کسی قاطی شود، ظلم نکند، حقش را نخورد، از سهم خودش تجاوز نکند، از اندازه خودش جلوتر نرود. آدم حسابی کیست؟ "آمنوا و عملوا الصالحات". ایمان داشته باشد، عمل صالح. اینها چقدرند؟ قلیلٌ ما هم. اصلاً بنای قرآن همیشه بر این است که در مدح اقلیت است. به تعبیر امام کاظم علیه السلام، فرمایشی که به هشام داشتند، فرمود: «قرآن همیشه اکثریت را مذمت کرده، اقلیت را مدح کرده است». این خیلی چیز عجیب و مهم و فوق‌العاده‌ای است. خیلی تحفه ارزشمندیه. جان؟ دلیلش این است که اکثریت، ظاهربین‌اند. اقلیتند. شما همین الان در خیابان که راه می‌روید، آدم‌های ورزیده، ورزشکار، سالم، خوش‌خوراکی که حواسشان باشد یک ذره قند، نابجا مصرف نکنند، کالری الکی استفاده نکنند، اینها اقلیت‌اند یا اکثریت‌اند؟ در خیابان اینکه زندگی مادی و دنیا و خوراک و همین چیزهایی که همه تشخیص می‌دهند، سلامتی و اکثریت، درست زندگی می‌کنند، سالم زندگی می‌کنند، غذای سالم می‌خورند، سالم تفریح می‌کنند، سالم ورزش می‌کنند، اینها اکثریت‌اند یا اقلیت‌اند؟ زندگی مادی و حیوانی که همه درک می‌کنند، همه دغدغه‌اش را دارند و می‌فهمند. سلامتی که همه می‌فهمند، اقلیتی به آن پایبندند.
صحبت می‌کنی که از چشم همه مخفی است، ماورایی دیده نمی‌شود، نقد نیست، این سلامت و مریضی و بیماری، چه می‌دانم، اینها همه جلو چشم هم است. در بیمارستان، در زیر دستگاه صحبت می‌کنی که آقا، عالم ابدیت گرفتار می‌شود، فلان می‌شود. این داستانش داستان عجیبی است. داستان مهمی هم هست. تا کسی این قضیه را به آن تن ندهد، اهل حق نمی‌شود. خیلی این نکته، نکته رازآلود و عجیبی است.
یک سالی یک بحثی داشتیم، محرم بود، ۹۵ و ۹۶ بود. همان سالی بود که شهید حججی را داشتند محرم برمی‌گرداندند. عنوان آن جلسات بود: «باورهای یک یاور». ۹ جلسه اینها فکر می‌کنم بحث شد. خیلی دوست داشتم آن بحث ادامه پیدا می‌کرد که نشد. سال‌های بعدش مشکلات پیش آمد. این طبقه، بنا بود فصل اول آن بحث باشد، ولی کل آن بحث شد او. اولین بحثی که آنجا مطرح شد، به عنوان مقدمات آن بحث که اگر کسی می‌خواهد یاور اهل بیت باشد، چه باوری؟ آن چیزی که به عنوان پایه و مبنا مطرح شد، این بود که کسی که می‌خواهد یاور باشد، اصلی‌ترین باوری که باید داشته باشد، این است که اهل حق همیشه کم است. اهل باطل زیاد است. اهل حق اقلیت، منزوین، مهجورند، ولی تاپ‌اند. اصلاً تاپ همینه، تاپ بودن همینه، یونیک بودن همینه. BMW می‌بینی کلاً ۵ تا از این روی کره زمین است. پز است. بابا خدایی، کلاً آقا سلمان، مقداد، ابوذر، مال هر هزار سال، یکی دو تا از اینها می‌آید. مگر همه قاسم سلیمانی‌اند؟ مگر همه نیروهای مسلح قاسم سلیمانی‌اند؟ مگر همه پاسداران قاسم سلیمانی‌اند؟ مگر همه فرمانده‌های سپاهمان قاسم سلیمانی‌اند؟ چه بشود؟ دست دنیا و آخرت به دست هم بیاید، صد سالی، هزار سالی، ۵۰۰ سالی، یک سید حسن نصرالله بیاید، یک قاسم سلیمانی بیاید. البته ما در زمان خدای متعال، اینجور بندگان نابش را بیشتر ریخته روی زمین. در زمان فراوانی اینجور بندگان صالح، از جهاتی به نسبت تاریخ، همت، باکری، اینها در کل سپاه امیرالمؤمنین معلوم نبود دو سه تا مثل اینها پیدا بشود. الان در این زمانه، خدا را شکر ولی اینها همیشه اقلیت‌اند. این نکته مهمی است. خسارت مال اهل باطل است. این نکته اول.
نکته دوم این است که اهل باطل اکثریت‌اند. یک طایفه از دایره خسران بیرون‌اند. آنهایی که اهل ایمان و عمل صالح‌اند، ولی این کم بودن، نکته مهمی است. آدم اگر این را به عنوان پیش‌فرض و مبنا نگذارد، به چالش می‌خورد که آقا پس چرا هیچکی این را قبول ندارد؟ پس چرا هیچکی به این تن نمی‌دهد؟ چرا این حرف‌ها خریدار ندارد؟ همه پوزخند می‌زنند، همه مسخره می‌کنند، همه رد می‌کنند، همه پس می‌زنند. این قاعده‌اش این است. وحشتناک، ترسناک این است که مبنا، قاعده در مورد آدم‌ها این باشد که اهل خسران، خیلی بد است. خیلی تلخ است. واقعیت خیلی تلخی است، ولی چاره‌ای نیست. همین یک عده خیلی کمی تصمیم می‌گیرند از هدررفت خودشان جلوگیری کنند و این خیلی فاجعه‌آمیز است. این خیلی دردناک است.
عزیزی بود، اهل دلی بود، اهل معنایی بود، خیلی سال است از دنیا رفته. می‌گفت: «کسی اگر بنشیند لبه ورودی عالم برزخ، می‌بینی جنس بنجلی است که دارد می‌ریزد توی عالم. آدم‌های نارس، آدم‌های کال، آدم‌های ناقص، آدم‌های نرس. در هر هزار تا و صدهزار تا، یکی دو تا سالم و رسیده پیدا می‌کنی.» این خیلی تأسف‌بار است. یک مزرعه‌ای، یک باغی، از درختش یکی دو تا میوه سالم پیدا بشود. این خیلی دردناک است. البته هیچ آفتی، هیچ نقصی در کار آن کشاورز و آن باغبان و آن صاحب مزرعه و صاحب باغ نیست. این کدش را داده، خوب رسیده. داستان این است که او خودش باید برسد. مقدمات کامل فراهم کردند: "إِنَّا هَدَیناهُ السَّبیِلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراً". همه این تشکیلات و مقدماتی هم که من فراهم کردم، او میوه‌ای که برسد، مثل میوه رسیده است. آن میوه امیرالمؤمنین، میوه رسیده. آن میوه ۱۴ معصوم است. کار من نقصی نیست. این نیست که فکر کنی من این همه بزن و دستگاه را انداختم، آخر به خروجی نرسیدم. نه! من خروجی‌ام را گرفتم. مگر علی بن ابی طالب را آوردم توی عالم؟ فلسفه خلقت تأمین شد. بقیه‌اش دیگر با تو است. تو یک چیزی گیرت می‌آید، اگر دویدی و رسیدی و خودت را رساندی. کار من عیب ندارد که بگویی آقا، این چه دستگاه خلقت است؟ اینها اشکالاتی است که در ذهن یک عده هست؛ دیگر می‌گوید آقا، این چه کارخانه‌ای است که اکثر جنس‌هایش بیخود است، دورریز است. این صرفه ندارد که. آن کارخانه، نکته‌ای که داری می‌گویی، وقتی کسی قرار است سود بکند، جنسی تولید می‌کند که اکثریتش به درد نمی‌خورد، صرفه ندارد. اشتباه این سؤال توی همین جایش است. خدا که دنبال صرفه نبود. چرا اینها عوامل مختلف است، ولی در همان ساختارها و حکومت‌ها، کنار بیخ گوش فرعون، آسیه تربیت می‌شود؟ اینها هست دیگر.
بفرمایید استفاده می‌کنیم. چشم. آره آره. نکته خوبیه. فهمیدم. مثلاً بله بله. آره بله بله. این نکته خوبیه. بله. و اینی که حالا مثلاً ما می‌گوییم آقا این مثلاً جمهوری اسلامی برآیند خاص اکثریت مردم است. خب اینجا هم اکثریت باطل می‌شود؟ حالا من چیزی که توی ذهنم آمد، از یک بخشی از اشکالی که در این قضیه هست، این است. بله. حالا نقش حکومت‌ها چیست؟ آن یک بحث دیگر است. یک سؤالی که چون اینجور وقت‌ها پرسیده می‌شود در این مسئله، اکثریت مردم حکومت سر کار آوردند. اکثریت. آیا اکثریت باطل است که خب هیچی دیگر، جمعش کنید. نه. اکثریت مردم اینجا، آن مردمی که اکثریتی که قرآن دارد مذمت می‌کند، با این مردم متفاوت است. چون اینجا این مردمی‌اند که اتفاقاً اثر ایمانشان است که این حاکمیت و این نظام را سر کار آوردند. آن اکثریتی که آنجا دارد گفته می‌شود، اکثریتی است که فارغ از داستان ایمان و عمل صالح، یک چیز دیگری است نسبت به کل جهان، جغرافیایی که اکثر مؤمن‌اند. این مؤمنین، اکثرشان یک همت جمعی کردند، یک اراده جمعی کردند، یک تحول سیاسی رقم زدند. این آن داستان نیست که آقا اکثریت یک کاری کردند، خب پس باید مذمتش کرد. اکثریت کیا؟ اکثریت مؤمنین که نباید مذمت کرد. اکثریت مردم، به معنای خلایق، آدم‌های روی کره زمین. البته این هم نکته درستی است که حکومت‌ها نقش دارند در اینکه اینها، این اقلیت و اکثریت چطور بشود. وقتی فرعون‌ها بیایند، طاغوت‌ها بیایند، اینها نونشان، سودشان توی این است که این اکثریت را کودن، همانجور کثیف و آلوده و پایین نگه دارند: "فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ". فرعون می‌آید، همه را پایین نگه می‌دارد. دنبال رشد دادن اینها نیست. ولی وقتی حاکمیت دست امیرالمؤمنین است، دنبال این است که همه را به تعالی برساند. فرمود: "إِنّی حامِلُکُم ان شاء اللهُ عَلی سَبِیلِ الجَنَّة". من آمدم شما را به بهشت ببرم. خیلی تفاوت دارد. بله. این اثر. ولی در همان ساختار هم، کنار گوش فرعون، آسیه درمی‌آید. نکته‌ای است دیگر. کنار گوش ۹ پسر نوح درمی‌آید. جبری حاکم بشود. حالا وقتی یک ساختار یا یک حکومتی است، نه. باز هم آدم خودش تصمیم می‌گیرد.
یک نکته مهم. پس یکی از نکات مهم در داستان خسران انسان، این است که این داستان یک جاری و متأسفانه غالب است. یک داستان فراگیر. نرخ شاه‌عباسی آدمیزاد. تا بوده همین بوده. اهل خسران، جماعت. معدودین بیدار می‌شوند، هوشیار می‌شوند، زنده می‌شوند، قیام می‌کنند. کتابی بود، نه می‌گویم کتابی بود، حالا البته آن مضمونش توی حال و هوای دیگر بود، ولی عنوانش عنوان قشنگی بود. تیتر جلدش هم قشنگ بود. عکسی که برای جلدش طراحی کرده بودند، گوسفندها همه در حال چریدن بودند. یک گوسفندی را کله‌اش را آورده بود بالا. بعد عنوان کتاب هم این بود که: «لطفاً گوسفند نباشید.» قیمت حال و هوایش، بحث‌های رشد فردی و توسعه فردی و اینها بود. بحث‌های روانشناسی موفقیت. عنوان قشنگی است. در هر سده‌ای، در هر قرنی، در هر هزاره‌ای، یکی دوتایی کله را یکهو از این علف‌ها می‌کشند بیرون. یک نگاه. «گوسفندند بابا بیا. ول کن بیا آدم شیم.» این طمع، این آتش، این حسرت، در تک و توکی از این دل‌ها می‌افتد. وگرنه سید علی قاضی‌ها همیشه بودند. علامه طباطبایی همیشه بودند. این تمنا در همه نبوده. این طلب، این همت در همه نبوده. تک و توکی تصمیم می‌گیرند آدم بشوند، واقعاً تصمیم می‌گیرند. پایش هم می‌ایستند تا تهش. ایمان و عمل صالح. این همان آدم شدن، حسابی شدن، رسیدن. این میوه وجودش، این درخت وجودش، میوه بدهد. میوه هم میوه رسیده. این هم همان است دیگر. بله. وقتی احساسات و هیجانات، اثر کاریزمای پیغمبر و جاذبه‌های معنوی پیغمبر آمده، "لَمَّا یَدْخُلْ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِهِمْ". دور پیغمبر هستند، ولی هنوز ایمان در دل نیامده. تا پیغمبر می‌رود، این احساسات و هیجانات هم می‌خوابد. برمی‌گردند به همان ان‌قلاب، همان عقب‌عقب، پشت مشت‌اش که جاهلیت و کفر و حیوانیت که آن پشت بود. یک حال و هوای معنوی بود. شور هیجان انقلاب بود. دفاع مقدس بود. یک چند سالی این آتش، گر گرفته بودش. کار می‌کرد. این هیجانات که خوابید، برمی‌گردیم به همان زندگی.
تک و توکی شما می‌بینی که، من نمی‌خواهم وارد یک سری حرف‌ها بشوم، چون یک سری حرف‌ها تلخ است. گفتنش در فضای عمومی نمی‌شود گفت. ولی مگر همه فرمانده‌های ما بعد از دفاع مقدس، مثلاً حال و هوایشان حال و هوای حاج قاسم بود؟ آن‌قدر اینها رفتند باشگاه، باشگاه تشکیل دادند و بعضی‌هایشان دچار مشکلات مالی شدند، زندان افتادند، خسته شدند، ول کردند. چند تا مثل قاسم سلیمانی حال و هوای جبهه را نگه داشتند؟ پاشود برود نمی‌دانم با پوتین دیدار کند، پاشود برود با آن یکی دیدار کند، از این کشور به آن کشور، VIP، تشریفات، بزن و دستگاه، حال و هوا شب عملیات. احمد کاظمی از جلو چشمش نمی‌افتد. یوسف الهی از جلو چشمش نمی‌افتد. ماه‌ها از وسط جبهه برمی‌گردیم خانه. یک فروشگاه می‌رویم، یک سبد پر می‌کنیم. جبهه مبهه، همه یادمان می‌رود. حال و هوای دنیا. آمدم به پیغمبر گفتند: «آقا ما "إِنَّا نَخافُ النِّفاقَ"؛ ما برای خودمان ترس از نفاق داریم.» پیش شما هستیم، خیلی حالمون خوبه. اصلاً احساس می‌کنیم به قول من (اینجوری کنم)، یک حوری می‌آید در مشتم. آن‌قدر در آسمانم، در بهشتم. از اینجا پاشیم می‌رویم خانه‌هامون، "شَمِمْنَا أَولَادُنَا"؛ همین بوی بچه‌هامون می‌خوره به دماغ‌مون، همه چی به قول من یک تلویزیون روشن کنیم، چهار تا کانال بالا و پایین کنیم، قبر و قیامت، همه چی فراموش شده. دادن شبکه، کانال‌های ایرانی، ترکیه و اینها، باشد که هیچ منافق باشی! حضرت فرمود: «نه، این نفاق نیست. ولی اینها خطوات شیطان است.» بعد یک جمله، پیغمبر بعدش فرمود موشک هایپرسونیک، ضبط وسط مغز و قلب اینها فرمود: «ولی اون حسی که اینجا پیش من دارید، اگه تو خونتون نگه دارید، ملائکه میان با شما مسافرت.» یعنی پرده‌های عالم مثال، عالم برزخ، جلو چشم‌ات برداشته میشه. به قول ماها فارسیش میشه همون چشم برزخی پیدا کردن. همین حالو اگه نگه داری، از توی قبرستون آدم رفته رفیقشو دفن کرده، یک حالی داره. همین الان خودشو وسط بهشت و جهنم یک دور بهشت می‌زند، یک دور جهنم می‌زند، یک لگد زده به کل دنیا. «گور بابای این پوله. گور بابای اون چیه. نخواستیم، اصلاً اونو ولش کن. من سر اون با اون یکی دعوا داشتم. ولش کن. چه ارزشی داره؟» تو توی قبرستون این شکلیه. می‌آید بیرون، یک دوری می‌زند و دو تا رفیق و دو تا تماس و یک تلگرام، یک اینستاگرام. اینها گور پدرشو. اینها توی قبرستون می‌گفتی. چی شد؟ آرام آرام می‌برد، مشغول دنیا.
خیلی پس اهل ایمان و عمل صالح کم‌اند. یعنی اهل حق کم‌اند. اهل حقیقت کم‌اند. آنهایی که اهل ایمان و عمل صالح نبودند، مبتلَون بودند. اینها زیادند. اینها اهل خسران‌اند. یک آیه دیگر دارد. مطلب سوم یا چهارم می‌شود. یک آیه دیگر دارد، داستان را پیچیده‌تر از این می‌کند. به قول این جوونها، "دارک‌تر" می‌شود قضیه. کجای داستان "دارک‌تر" می‌شود؟ آنجا که می‌فرماید: «اکثریت شما از حق بدتان می‌آید.» این دیگر خیلی داستان را ترسناک می‌کند. اکثریت اهل حق نیستند. پا نمی‌دهند. دنبالش نیستند. خب حالا یک کاریش می‌کنیم. حالا حال نکردند. مثلاً وقت نکردند. می‌گوید: «نه. اصلاً وقتی مواجه می‌شوند، پس می‌زنند.» بگذارید من آیاتش را بخوانم برایتان. دو تا آیه است. یک آیه سوم هم داریم. سوره زخرف آیه ۷۸. دل بدهید. به قرآن. هر یک دونه‌اش باید کن‌فیکون کند ما را. من از خودم تعجب می‌کنم. "اَتَعجَبُ"؟ من از خودم تعجب می‌کنم وقتی قرآن، صورتم سفید نمی‌شود. بعد از پیغمبر. قرآن اینجوری است. وجود آدم را شعله‌ور می‌کند. خدا کند دل من هم جوری تکانی، بغل بخورد. فرمود: "لَقَد جِئناکُم بِالحَقِّ وَلکِنَّ اَکثَرَکُم لِلحَقِّ کارِهونَ". «ما حق را برایتان آوردیم، ولی اکثرتان از حق خوشتان نمی‌آید یا به راحتی از حق بَدتان می‌آید.» که راحت بدتان می‌آید. با هم مواجه شد. خبر ندارم، چون ندیدند حقیقت را. افسانه زدند. نه، دیدند حقیقت را، زیرش زدند. سوره مؤمنون آیه ۷۰: "ام یَقولونَ بِهِ جِنَّةٌ". «می‌گویند پیغمبر مجنون است.» "بَل جاءَهُم بِالحَقِّ". «مجنون؟ نه بابا. حق را آوردم برایش.» "وَ اَکثَرَکُم لِلحَقِّ کارِهونَ". «و اکثرتان خوشتان نمی‌آید از حق.»
مسئله این است. از حق خوشت نمی‌آید. آقا این خیلی وحشتناک است. خیلی اوضاع بیریختی است. در قلب آدم از حق خوشش نمی‌آید. هر افسانه‌ای، هر افیونی، هر دروغی که بازیش بدهد، سر کارش بگذارد، حق را برایش یک جور دیگر جلوه بدهد، دنبالش راه می‌افتد. خوشش می‌آید. چقدر مشتری دارد. عینک یک جوری آخرت را می‌چینند، هرچی بروی، جهنم پیدا نمی‌شود. خواهان دارد. یکی از همین بلاگرهای خلع لباس شده، فامیل ما داشتیم، از وقتی ما یادمان می‌آید هر طرف که خدا و استثنائاً یک نفر را در کل عالم اسلام قبول داشت، همین بلاگر خلع لباس شده بود. می‌گفت: «من خوشم می‌آید. من احساس می‌کنم خدا همین است.» یک جور صحبت می‌کنی که جهنمِ همیشه تقصیر مسئولین است، تقصیر منِ آخوند است، تقصیر منِ حزب اللهی است، تقصیر منِ ریشو است. خیلی حال می‌کنم با حرف‌هایش. گناهی ندارم. پس گردن گرفتی دیگر. هر کی که لالایی بیشتر بگه، هر کی بیشتر سر کار بگذاره، هر کی بیشتر شعر بگه. حقیقت تلخ. این حقیقت تلخ است. مال اینجاست. یک بحث شهید مطهری دارد در مورد تلخی، می‌گوید: «بابا، شیرینی که تلخ نمی‌شود.» کام بیمار که یک جور به هم ریخته است که این شیرینی را وقتی می‌خورد، کل بیماریش عود می‌کند. کل دردهایش برمی‌گردد. ساختار این مزاج آدم وقتی به هم می‌ریزد. وگرنه ما از حقیقت مگر شیرین‌تر داریم؟ آقا، حقیقت این است که ما در برابر خدا هیچیم. من همه چیم. روانشناسی موفقیت، توی همه عالمی. همه چی برای تو خلق شده. تویی که از پیغمبر است! پیغمبر کیست؟ آن خودش را به خودش نسبت نمی‌دهد. همه عالم برای او خلق شده. به خودش نمی‌گیرد. نه نماز به درد بخوری، نه حالی، نه توجهی، نه عبادتی، نه هیچی به هیچی. یکی بیاید "بادمون" کند. به ما انگیزه بدهد، امید بدهد، روحیه بدهد. شعریات خیلی جذاب است. تا یکی می‌آید می‌گوید آقا ما هیچیم، همه چیز خداست. ما از خودمان قدرتی نداریم. "وَاللهُ الغَنیُّ وَ اَنتُمُ الفُقَراءَ." "ضَعفَ الطّالِبِ وَ المَطلُوب". اصلاً دیدی آیات قرآن، بدش می‌آید، اصلاً پس می‌زند. انگیزه پیدا کنم. این می‌گوید شما نمی‌توانید، ضعیفید. "اَنتُمُ الفُقَراءُ وَ هُوَ الغَنِیُّ الحَمید". توی سر ما. شما هیچی نیستی. نمی‌توانید. خداست که می‌تواند. به شماها بود، بدبخت بودید. خدا راه انداخت. به پیغمبرش می‌گوید تو هم عرضه نداری دو نفر را با همدیگر پیوند بدی: "وَ لَٰکِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَیْنَهُمْ". همه کره زمین را خرج بکنی، نمی‌توانی دو نفر را به هم جوش بدهی. حال پیغمبر آدم. دور بعد، خلیل‌الرحمان که خیلی دیگر خلیل و رفیقند و اینها. به به. آقای خلیلی رفیق. بابا! خدایا، اصلاً ما با هم رفاقتی نداریم. کلاً شور چه داستانی است؟ همش بزن و بکش و...
یک خدای خوبی با شیطان. ببین چه آپشن‌های خوبی دارد. چه خلاقانه کار می‌کند. پیشنهادهای جذابی می‌دهد. ابتکاراتی دارد. هی به من چیزهایی می‌گوید. همش به من روحیه می‌دهد، امید می‌دهد. خدا دارد حق می‌گوید. خدا حیا ندارد از اینکه حق را بگوید. چقدر این آیات زیبا. مگر حق و گفتن حیا می‌خواهد؟ رودروایسی دارد؟ آره. برای اینکه اکثراً خوششان نمی‌آید. "کارهون". اکثرها بدشان می‌آید با حق. دوست ندارند مواجه بشوند. اقلیت که همه کیفشان، لذتشان به حق و حقیقت. به همانان که از خسران نجات پیدا می‌کنند. و داستان خسران انسان همین است که نمی‌خواهد تن بدهد به حق. نمی‌خواهد با واقعیت‌ها زندگی کند. نمی‌خواهد واقعیت را بپذیرد. پذیرفتن واقعیت در فرهنگ قرآن اسمش چیست؟ ایمان. بعد که این حق را پذیرفتی، واقعیت را پذیرفتی، متناسب با این عمل کردن، اسمش چیست؟ عمل صالح. چند نفر را سراغ داری که اینجوری باشند؟ اینجوری زندگی کنند؟ "قلیلٌ ما هم". دیدی چی شد؟ حق چیست؟ حق کجا؟ کیف؟ لذت؟ مزه؟ کی به این کار دارد؟ این درست است؟ این غلط است؟ استرس این را داشته باشد که نکند یک کمی رد شده؟ نکند این ناحق شده؟ نکند مقدارش زیادی بود؟ بنده‌های عجیبی دارد. بعضی از این اولیای الهی، احوالاتی دارند. یک کلمه مثلاً من گفتم این نکند زیادی بود؟ مثلاً اضافی بود. گردن ما گیر باشد؟ مریض می‌شود. می‌افتد. چه می‌دانم. لرز پیدا می‌کند. وحشت پیدا می‌کند. حقش بود آقا، نوش جانش. "دعوا که خیرات نمی‌دهند. حلوا پخش نمی‌کنند." می‌خواست خودش این مسئله پرونده‌اش را وا نکند! وقتی می‌گویی جواب، خیلی آرامش می‌دهد به آدم این حرف‌ها. وقتی عقیل آمد به امیرالمؤمنین گفت: «بابا! من داداشتم. قرض می‌خواهم از بیت‌المال.» یک سطل برو. همین یک کم گند آتش را گرفت سمت دستش که حرارت گرفت، دستش داشت می‌سوخت. فرمود: «من حاضرم روی این خار سودان توی بیابون‌ها، این خارهای گنده دیدید؟ خارهای بزرگ. روی آنها حاضرم بغلتم. تمام بدنم تیغ تیغ بشه. خدا را در حالی ملاقات نکنم که اندازه خردلی مظلمه گردنم باشد. حق الناس گردنم باشد.» انتخابات گفتی. گفت ایام. وای از آن وقتی که سواد و اطلاعات دینی، دست شیطان. وای از آن وقتی که شیطان عمامه سرش بگذارد. رفق! قلمه‌ای. اعتقادی به قیامت ندارد. خودش هم می‌گفت: «مسخره. قرار ما کسی را به بهشت ببریم.» اعتقادی به بهشت و قیامت و جهنم و این حرف‌ها ندارد. حق الناس شعر. منفعتت تا انتخابات پرقدرت باید حضور پیدا کنی. آمپر کلمات را فقط جابجا می‌کند. تسلیم بشیم. بیایم فقط رابطه‌مان را با چی‌چی مدیریت کنیم؟ کلمات را فقط جابجا. کباب داشت باد می‌زند. گربه آمد. اسمش را عوض کردی؟ نه. این تسلیم نیست. این مدیریت رابطه با فلان است. مدیریتی که تو هر چی می‌گویی قبول می‌کنی. ثبت، دیکته می‌کند. اجرا می‌کنی. پیش‌پیش تعهد می‌دهی. عمل می‌کنی. اون یک دونه‌اش را هم انجام نمی‌دهد. آخرش هم پاره می‌کند. می‌آید بیرون. تو سر این مدیریت و تو مدیریت با هم بخورد! تسلیم نیست. اسمش را فقط عوض می‌کند. پالون خر فقط مانده. گفت: «اسم را نیاور. خودش را بیار.» حقیقت داستان چیست؟ حقیقتش ذلت است. می‌شود اهل حق. شیرینی‌های ظاهری اسیرش نمی‌کند. خیلی توش نکته است. چرا همه کال‌اند؟ چرا هیچ‌کس محصولی ندارد؟ چون تن به حق نداده. آخ آخ این کالیه!
نقشه ترسناکی که من دیگر می‌گویم و چشم‌هایم را می‌بندم. خدایا! تو می‌دانی من اهل این حرف تو نیستم و تو هم با ما سخت نگیر دیگر. حالا می‌گویم. ان‌شاءالله از کرم تو که بعید نیست مام شاید اهل عمل شدیم. آدم کال نماز می‌خواند. از توی نمازش هیچی در نمی‌آید. آدم کال دعا می‌کند. از توی این دعا هیچ توجه و قُربی در نمی‌آید. آدم کال شب قدر بهش می‌گذرد. هیچ محصولی از این شب قدر، هیچ زایشی، هیچ تولدی حاصل نمی‌شود. اینها داستان آدم کال است. داستان خسران انسان است. ماه رمضان می‌آید، می‌رود. هیچ اتفاقی نمی‌افتد. سید بن طاووس می‌فرماید: «من کسی را سراغ دارم، آغاز ماه رمضان و پایان ماه رمضان را با ماه یعنی رؤیت هلال تشخیص نمی‌دهد. کسی را سراغ دارم، به ماه نگاه نمی‌کند بفهمد ماه رمضان شده یا نشده.» ملائکه ماه شعبان می‌روند، ملائکه ماه رمضان می‌آیند. می‌گوید: «ماه رمضان این آدمی است که کال نیست.» اگر این است، من چیه؟ صد نفر بالا پشت بام. آخرین ماه پیدا نمی‌شود. احتیاطاً حالا فعلاً بگیر تا فردا ظهر ببینیم چی می‌شود. انجام می‌دهیم، ولی هستند یک تعدادی. اینجوری نیستند. ملکی می‌فرمود: «هستی؟» کسی من می‌شناسمش. سحر ملائکه با اسم بیدارش می‌کنند. شیخ مرتضی زاهد می‌گفتش که: «پدربزرگ همه آیت الله جاودان» صحرا. «ملائکه با اسم بیدارم می‌کنند. روزهایی که حالم بهتر است، صحرا می‌گویند آقا مرتضی پاشا. وقتی که معمولی‌ام، می‌گویند مرتضی پاش. وقت‌هایی که خرابم، شب پاشو. خرابش این است. خرابه‌ای تو هزار تا آبادی می‌سازی. یک شب می‌شود من خراب پاشو، تشر بهم می‌زنند. ناراحت‌اند ازم. این ازش ناراحت‌اند. می‌آیند بیدارش می‌کنند. این هم اوضاعش یک جوریه که ازش ناراحت‌اند، می‌شنود که بیدارش می‌کنند. اینها کیند؟ "صالحات و قلیلٌ ما هم".» چند تا از اینها سراغ داری؟ سحرها اینجور بشه. چه حالیه. ماه رمضان مال اینها عید است. مال اینها مهمانی است. مال من که الان ماه رمضان نیست. اسفند دارد می‌آید. وقت کاسبی. شب‌های عید. سر چراغی. حال من این است. ماه رمضان. حالا یک چند ساعت صبحانه را زودتر می‌خوریم یا به تعبیر شام را دیرتر می‌خوریم. یک چند ساعت هم ناهار را دیرتر می‌خوریم. این استفاده و بهره بنده از ماه مبارک رمضان و آن افرادی هستند از پیغمبر، بهره‌شان از ماه رمضان، جو و عطش و گرسنگی و تشنگی. تو بهشت همین‌قدر از خسران در می‌آید. لااقل قیافه‌اش، شکلش از حیوانات یک فاصله‌ای گرفت. صورتش یک فاصله گرفت از حیوانات، از آن چریدن‌هایی که غرق‌اند، یک فاصله گرفت. ولی بابا! واقعیت ماه رمضان یک چیز دیگر است. مهمانی، پذیرایی، سفره از گفت‌وگو و نجوا. صاحب سفره دارد می‌برد اندرونی. خلوت کرده. از جنس حضرت یوسف. داداش‌هایش را برداشت برد. بعد یکی را خلوت برد آن گوشه. به نجوا نشستند با همدیگر. گفت‌وگو و اَسرار بهش می‌گفت. سحرای ماه رمضان اینجوریه. دعای سحر غوغاییه. بزرگان خیلی به این دعای سحر علاقه داشتند. علامه طباطبایی فرمود: «این دعا بی‌نظیر است در بین دعاهای ما. برای اینکه هیچ خبری از هیچی، از این نعمت‌های بهشتی توش نیست. فقط خود خداست. فوکوس کرده روی خدا. من جمالت را می‌خواهم. اَجملش را می‌خواهم. کمالت را می‌خواهم. اَکملش را می‌خواهم. جلالت را می‌خواهم. اَجلش را می‌خواهم. من فقط خودت را می‌خواهم. بابا! سیب، گلابی، باغ، همسر بهشتی، چشمه، رودخانه.» اینها دعای سحر. حالا مال من چیه دعای سحر؟ «یا الله! رسید. بخور بخور. اذان نزدیک شد.» دعای ماه رمضان برای من حالت نوستالژیک دارد. باهاش زمان‌بندی می‌کنیم. چقدر به اذان نزدیک شدیم؟ تموم می‌شد. خدا رحمت کند مرحوم موسوی قهار را. یک دو خط ابوحمزه بعدش می‌خواند. «مسواکتو بزن.» آن دو خط ابوحمزه یعنی دیگر غذا جمع کن، مسواک را بزن، دیگر دارد عذاب می‌شود. بهره من از ماه رمضان، دعای ابوحمزه این است. «خیر و یارم. بدو بدو مسواک. صفحه توالت هم شلوغ است!» ماه رمضان هم یک عده پروازها دارند، شکارها دارند. او! داستان‌ها دارند. خوش به حال این داستان کالی انسان است. انسان کال. حق بهره‌اش از حق حقیقت. می‌فرماید: «اکثرتان نسبت به حق کراهت دارید.»

-----------------------------

منابع :

[آیه قرآن] سوره عصر، آیات ۱-۳ — «وَالْعَصْرِ * إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ * إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ»

[آیه قرآن] سوره جاثیه، آیه ۲۷ — «...وَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ يَوْمَئِذٍ يَخْسَرُ الْمُبْطِلُونَ»

[آیه قرآن] سوره مؤمنون، آیه ۱۰۳ — «وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ فَأُولَٰئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ فِي جَهَنَّمَ خَالِدُونَ»

[آیه قرآن] سوره صاد، آیه ۲۴ — «...وَإِنَّ كَثِيرًا مِّنَ الْخُلَطَاءِ لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَقَلِيلٌ مَّا هُمْ...»

[آیه قرآن] سوره نوح، آیه ۱۷ — «وَاللَّهُ أَنبَتَكُم مِّنَ الْأَرْضِ نَبَاتًا»

[آیه قرآن] سوره بقره، آیه ۲۶۰ — «...قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن ۖ قَالَ بَلَىٰ وَلَٰكِن لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِي...»

[آیه قرآن] سوره زخرف، آیه ۷۸ — «لَقَدْ جِئْنَاكُم بِالْحَقِّ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كَارِهُونَ»

[آیه قرآن] سوره مؤمنون، آیه ۷۰ — «أَمْ يَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ ۚ بَلْ جَاءَهُم بِالْحَقِّ وَأَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كَارِهُونَ»

[آیه قرآن] سوره نور، آیه ۲۱ — «...وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَكَىٰ مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ أَبَدًا...»

[آیه قرآن] سوره آل عمران، آیه ۱۴۴ — «وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ...»

[حدیث/روایت] امام کاظم (ع) در فرمایشی به هشام فرمودند که قرآن همیشه اکثریت را مذمت و اقلیت را مدح کرده است. (الکافي , جلد۱ , صفحه۱۳)

[داستان/حکایت تاریخی] عقیل از برادرش امیرالمؤمنین (ع) درخواست سهم بیشتری از بیت‌المال کرد و حضرت با نزدیک کردن آهن گداخته به دست او، به وی هشدار دادند. (الأمالی، طوسى، محمد بن الحسن ، دار الثقافة، قم ، 1414 ق، چاپ اول ، ص 724).
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00