شبکه حقیقت

جلسه ششم - بخش دوم

00:40:10
14

در مجموعه جلسات «شبکهٔ حقیقت» سورهٔ «والعصر» با نگاهی تازه و عمیق بازخوانی می‌شود؛ از راز زمان و مفهوم خسران تا راه رهایی انسان از زیان. بیانی پرکشش از ایمان، عمل صالح و صبر که با حکمت‌های امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و سیرهٔ امام حسین (علیه‌السلام) جان می‌گیرد. این گفتارها پلی است میان تفسیر ناب قرآن و زندگی امروز، برای آن‌که انسان بداند چگونه از «عصرِ خسران» به «فجرِ ایمان» برسد

معرفی
هشدار قرآن: سرنوشت پیش‌فرض انسان، «خسران» و زیانکاری ابدی است.

چرا اکثریت در خسرانند؟ چون از حقیقتِ تلخ کراهت دارند و دروغ شیرین را می‌پسندند.[0:50]

از «چراآگاهی» تا «چراگاهی»؛ فاصله است میان اصحاب یمین و اصحاب شمال.[6:00]

«اصحاب شمال» در «اکنون‌زدگی» حیوانی غرق‌اند؛ بی‌هیچ توقفی و تفکری![8:40]

کربلا، تجلی رویارویی ابدی اقلیتِ مستِ حقیقت با اکثریتِ غرق در باطل بود.[16:00]

علامت ایمان، آتشی است که با یاد حسین (ع) در دل مؤمن شعله می‌کشد.[23:40]

مرثیه چشم همیشه نگران؛ سری که بر بالای نیزه، کودکان جامانده از قافله را می‌پایید.[22:15]

روضه؛ «ارباً اربا»؛ امام می‌خواست پیکر پاره‌پاره علی‌اکبر را برگرداند، اما بدن جمع نمی‌شد...[33:00]
خلاصه
خداوند در سورهٔ عصر قسم یاد می‌کند که «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ». چرا انسان در خسران است؟ چون اکثریت، همان «اصحاب شمال»، از حق کراهت دارند: «وَلَکِنَّ أَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کَارِهُونَ». اهل شمال، اهلِ «چراگاه» هستند؛ بی‌توقف و بی‌سؤال، غرق در لذت‌های آنی و «اکنون‌زدگی». اما اهل حق، «اصحاب یمین»، اقلیتی هستند که در برابر شبهات توقف می‌کنند، سؤال می‌پرسند و حقیقت را، هرچند تلخ، می‌جویند. و این حقیقت چیست؟ حقیقت، آن مستیِ عشقی است که در ایمان و عمل صالح یافت می‌شود؛ آن شرابی که اولیای الهی با آن سرمست می‌شوند. کامل‌ترین جلوهٔ این حقیقت، کربلاست. آنجا که اکثریت، مستِ دنیایشان، حقیقتِ مجسم، حسین (ع)، را نشناختند و در برابرش ایستادند. اما اقلیتی بودند که مستِ عشق حسین بودند؛ به وهب نگاه کنید، به جوانان بنی‌هاشم. دل‌ها را ببریم کنار بدنِ پاره‌پارهٔ علی‌اکبر (ع). آنگاه که امام حسین خود را بر روی آن بدنِ «اِرباً اِربا» انداخت، این اوج تجلی عشق و حقیقت بود؛ آن اقلیتی که در راه حق، این‌گونه تکه‌تکه شدند تا ما راه را گم نکنیم.
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

ماه رمضان هر سال می‌آید و می‌گذرد، ولی ماه خوبی است، باحال است، حال می‌دهد. یک عده پروازها دارند، شکارها دارند، داستان‌ها دارند. خوش به حال این داستان کالی که انسان است. انسان کال حق بهر از حقیقت (می‌فرماید: «اکثرکم نسبت به حق کراهت»)، قرآن این بحث بعدی را هم داشته باشید، این هم یک نکته طلایی است.
ان‌شاءالله کم‌کم بحث را تمام کنم. یک کلمه داریم در قرآن به عنوان «اصحاب الشمال». خیلی این کلمه، کلمه فوق‌العاده‌ای است. چقدر کلمات قرآن لطیف و دقیق و روی حساب است. گاهی از این‌ها تعبیر می‌کند به «اصحاب مشئمه». روبروی‌شان کیستند؟ «اصحاب الیمین» یا «اصحاب میمنه». "اصحاب میمنت" یعنی یمن، برکت، خیر و فایده. "اصحاب مشئمه" یعنی شوم، شومی، نحسی، بی‌خاصیتی، بدبختی، گرفتاری. "اصحاب مشئمه" یک کلمه دیگر هم دارد: "اصحاب الشمال". "اعصاب شمال" نه؛ یک‌جوری ۱۴ خرداد همه می‌روند شمال انگار امام خمینی آنجا از دنیا رفته، اینجا دفنش کرده‌اند! "اصحاب شمال" نه. "اصحاب شمال" یعنی چه؟ خب، فارسی‌اش یعنی چپ، راست و چپ. این‌ها می‌روند راست، آن‌ها می‌روند چپ. «دست راستتان را با دست راست بگیرید.» با تمرین مثلاً حلّ واقعیت وجودی - «اصحاب میمنت» دستشان، نه اینکه دست راست باشد، دستشان «یمن» است. طرف دستش سبک است، دستش پر خیر است. می‌گویم یکی دستش سنگین است. البته اینجا همین‌جوری کشکی به یکی نسبت می‌دهند. مشتری اول بوده، وارد مغازه شده. حالا طرف آن روز فروش ندارد. حاجی آقا چه قدم سنگین و قدم سبکی داشته، دست خیری داشته، "دشت اول". "اصحاب میمنت" همه وجودشان «یمن» است، دستشان «یمن» شده. آن نامه‌ای که قرار است سراسر گزارش «یمن» باشد، یک همچین دستی می‌گیردش. "اصحاب مشئمه" همه وجودشان شوم است. یک نامه هم دارند، همه‌اش شوم است. آن نامه را می‌دهند به یک همچین کسی که همه وجودش شوم است. امشب "اصحاب مشئمه" آن کلمه فوق‌العاده چیست که غوغا می‌کند؟ "اصحاب الشمال".
"شمال" یعنی چه؟ شنیده‌اید می‌گویند: «آقا! این وام شامل این‌ها نمی‌شود، شامل آن‌ها می‌شود.» «این‌ها مشمول سربازی‌اند.» مشمول، شامل، شمول. «این شمول جهان‌شمول است.» «کرونا یک بیماری جهان‌شمول است.» «شامل می‌شود» یعنی چه؟ یعنی هیچ‌جا بند نمی‌شود، همین‌جور می‌رود جلو، هیچ‌جا وا نمی‌ایستد. «مشمول می‌شود» یعنی دربرمی‌گیرد، به آن هم می‌رسد. به کلمه کیف کنید!
"اصحاب شمال" کیستند؟ آدمی است که در زندگی به هرچه رسیده، شهرام و بهرام و قاعده و قواره نداشته. با هرچه مواجه شده، کیف و حال و لذت بوده، گرفته، شمول داشته، پخش بوده. هرجا رفته، "نه" نگفته، هیچ‌جا واینستاده، توقفی نه، سؤالی نه، ابهامی نه، تردیدی نه. «وقوف عند الشبهات.» آقای بهجت روی این روایت، روی این مطلب خیلی تاکید داشت. می‌فرمود: «راز نجات تو این است؛ آنجایی که می‌دانی ممنوع است، نرو. آنجا که می‌دانی درست است، برو. آنجایی که برایت معلوم نیست، توقف کن تا معلوم بشود.» «وقوف عند الشبهات.» برای چی؟ من اینجا را برای چی باید بروم؟ این آدم برای چی باید رفیق باشم؟ این مطلب را برای چی باید بفرستم، تأیید کنم؟ سؤال دارد. این کلمه خیلی مهم است، در مورد این باید بیشتر صحبت کرد.
قرآن، هیئت علامه در «المیزان» یک بحثی را مطرح می‌کند ذیل آیه که وقت نشد امروز بگویم. اگر بعداً فرصت بشود، می‌گویم. ایشان می‌فرماید: «اهل حق آن‌هایند که هی تمایز می‌گذارند، روی هر مسئله‌ای می‌نشینند، دقت می‌کنند، فکر می‌کنند، به تعبیر اهل استدلال و تعقل‌اند، به تعبیر قشنگ‌تر رسانه‌ای، پرمغزشان چراآگاه‌اند.» چراآگاه، آگاه است که چرا باید این را انجام بدهد، چرا نباید انجام بدهد؟ می‌شود "چراآگاهی". امشب "اصحاب میمنت" وقتی کسی این‌جور حرکت کرد، همه وجودش «یمن» است. درست انتخاب می‌کند، درست حرکت می‌کند. ولی وقتی این‌جور نرفت، می‌شود چراگاهی، به جای "چراآگاهی" می‌شود "چراگاهی". "چراگاهی" کیستند؟ گوسفندها. «اهل چراگاه.» «اینجا علف است، من برای چی نباید علف بخورم؟» «یک مشت ممدی که تو می‌گویی، اصلا مش ممد که کی مش ممد را دیده؟ مش ممد کجا بود؟ علف، کیف، حال، لذت!»
"اصحاب شمال" هیچ حصاری سر راهش نمی‌آید، هیچ‌کس این را متوقف نمی‌کند، هیچ‌جا وا نمی‌ایستد، هیچ‌جا سؤال ندارد، ابهام ندارد. خوشمزه‌تر باشد، من وقتم تلف نشود. عقلانیت بی‌عقل! خنده‌دار نیست برایتان؟ بی‌عقل، احمق، نادان، دیوانه، لمپن! کیا؟ کسانی که نهایت استفاده‌شان از عقل این است که علف مش ممد را بخورند یا علف مشت تقی را. عقل کارگر، عقلانیت برای این‌ها این است؛ یعنی به اوج فناوری ادراک گوسفندی خودش رسیده، بیشتر از این از عالم هیچی نمی‌فهمد. «یعلمون ظاهراً من الحیاه الدنیا و هم عن الآخره هم غافلون.» در جهان هیچ حقیقتی بالاتر از لذت علف نیست و تمام دستگاه ادراکی من در خدمت این است که من کدام علف خوشمزه‌تر بخورم. به این می‌گویند "عقلانیت ال". تکنولوژی، فناوری! این همه عوالِم پیش روی تو است. این غوغایی که در این عالم است، در این ملکوت، این اسراری که تو این قرآن است، این اسراری که تو این زندگی است. نسبت به همه این‌ها غریبه، بیگانه. دل خوش کرده به "لذت ال". "اصحاب شمال" در برابر "اصحاب میمنت". چقدر این کلمه قشنگ است!
"اصحاب شمال" همیشه راه برایشان همه‌جا باز است، قاعده ندارد، سؤال ندارد. «از این رابطه چی گیرت می‌آید؟» اصلا به فردایش فکر کردی؟ «الان تو این مسجد را داری آتش می‌زنی؟ این اتوبوس را آتش زدی؟ بعدش چی می‌شود؟» "بعد" یعنی چی اصلا؟ یک اصطلاح جدیدی داریم ما، حالا وارد بحث‌های تخصصی نمی‌خواهم بشوم؛ به معنای یک واژه، مرحوم فردید استفاده می‌کرد، تو این فلسفی جدید رایج، کلمه «اکنون‌زدگی». می‌گویند «پوچ‌گرایی.» «نهیلیسم» عجین شده با این کلمه. حالا وارد این بحث‌ها اگر بشوم، حوصله‌تان سر می‌آید.
«اکنون‌زدگی». «اکنون‌زدگی» چی می‌گوید؟ می‌گوید: «بعد را چه‌کار داری؟ بعد چیست اصلا؟ برای چی من باید به بعدش فکر کنم؟ بعد کجا بود؟ بعد را کی دیده؟ مگر بعدی هست؟» – "بعد" یعنی آخرت، قیامت، فردا. «فردا چی می‌شود؟ الان تو وارد این رابطه شدی. پس‌فردا چی می‌شود؟ پس‌فردا چی هست؟ الان من این رابطه گرم، نقد، شیرین، خوشمزه را ول کنم که پس‌فردا می‌خواهد چی بشود؟» به در!
چقدر شبیه همان آخرت‌گرایی خودمان است که امیرالمومنین فرمود: «اکنون.» اما روایت داریم که «همه‌چیز را به این حال خودت بچسب.» بابا! آن مال انسان‌ها است، این مال حیوان‌ها است. ادراک دیگر از یک جهان دیگر است. آن مال اهل حق است، این مال مبتلا است مبتلا به اکنون‌زدگی. اهل حق معطل هیچی دیگر نمی‌ماند، الان می‌خواهد بهره ابدی خود را بگیرد. این می‌شود اکنونی که اهل حق دارند. آن یکی می‌خواهد الان این لذت حیوانی خود را ببرد و با هیچی دیگر کار ندارد. این‌ها داستان گرفتاری‌های ما است. «می‌روم بالای - نمی‌دانم - پشت بام "مرگ بر دیکتاتور!"» وای! «جوان‌هایمان از دست رفتند! بدبخت شدند! چه‌کار کنیم؟ حاجی آقا نصب فلان شده چی؟» بنده خدا، بندگان خدا! تو این مسئله ۱۰۰ لایه عمیق‌تر و جدی‌تر است. هیچ‌کس نه آن‌ها را می‌بیند، نه برایشان برنامه دارد، نه داد می‌زند. سؤال این اینجا نیست، خروجی آن مبنایی است که خود را خلاصه کرده‌اند تو "اکنون‌زدگی" را، خلاصه در لذت حیوانی مفت پوچ. این قضیه این است. داستان خسرانش از آنجا شروع شده. تو از اینجا می‌خواهی درمان کنی؟ فقط چالشت اضافه می‌شود، دعوایتان بیشتر می‌شود. آنجا را باید حلش کرد. خیلی بحث‌های مهمی است. داستان خسران انسان از اینجاست. واقعیت را می‌گذارد کنار، با یک چیز دیگر سر خود را گرم می‌کند.
من بحث را تمام کنم. ان‌شاءالله فرصت بعدی به این بیشتر بپردازیم. این فیش‌هایی که نوشته بودم، الحمدلله یک‌پنجمش را توانستم بخوانم. یک پیشرفت بزرگ محسوب می‌شود. به ندرت پیش می‌آید که فیش‌های جلسه یک‌پنجمش خوانده بشود. اتفاق خیلی بزرگ است. جلسات بعد این نکته آخر را ان‌شاءالله یک عرض توسل داشته باشیم. این‌جور حساب‌وکتابی که شد، خود را بند به این اکثریت نمی‌کند. می‌فهمید این خسران فراگیر را، این اهل شمال. این یکی از آن فیش‌های است که نوشته بودم که نخواندم.
آیاتی که در سوره مبارکه – سوره‌ای که به نام پیامبر اکرم است – سه تا آیه پشت سر هم است؛ اصلا آن سوره کلاً جهان مؤمنین را از جهان کفار دارد تفکیک می‌کند. خیلی سوره محشری است! حالا ما یک حول‌وحوش ۷۰ ۸۰ جلسه بحث کردیم، ولی به نظرم حتی یک قطره هم نچشیدیم از این سوره. یک تقابلی می‌آورد بین آن‌هایی که اهل ایمان و عمل صالح‌اند و آن‌هایی که اهل کفرند. بعد دانه‌دانه می‌گوید: «حالا چی شد؟ این‌ها که از هم جدا شدند؟ این‌ها چی سرشان آمد، آن‌ها چی سرشان آمد؟ این‌ها چی‌اند، آن‌ها چی‌اند؟»
می‌گوید: «این‌ها ماندند در حد این علف و آب روی زمین. آن‌ها رفتند تا آن چشمه تسنیم.» ببین تفاوت از کجاست تا کجا! به یک آبی که از روی زمین جمع می‌کند و می‌خورد، خوش است. به هم می‌گوید: «مایع حیات!» بعد می‌گوید: «آن‌هایی که اهل ایمان و عمل صالح شدند: انهارٌ من لبنٍ، انهارٌ من خمرٍ، انهارٌ من عسلٍ مصفی، انهارٌ من تسنیم.» او، تسنیم مال چیست؟ چی می‌دهد؟ چه‌کارت می‌کند؟ در سومالی انسان، یک ابعادی‌اش را اشاره می‌کند. دستورالعمل زندگی متففین. یک ابعادش را اشاره می‌کند، "محشر قرآن". می‌گوید: «تو را برای همچین شرابی آفریدم.» بعد به شامپاین می‌گویی شراب! بعد مسخره‌ام می‌کند، می‌گوید: «ما که شامپاینمان را خوردیم، ما که شرابمان را خوردیم، به کجا ما را حواله می‌دهی حاجی؟» ای بدبخت! چی گرفتی؟ کجایی؟ آن شرابی که آن‌ها دارند، وقتش گذشت. در نهج‌البلاغه می‌فرماید: «اولیای خدا هر صباحی یک جرعه از آن شراب معرفت می‌نوشند.» می‌روند صحرا. این اولیای الهی، شراب معرفت، صحرا. «میخانه و در میخانه باز است و این حرف‌ها.» آن اصلاً یک عالمی است! اصلا ما یک بویی اگر از شراب این‌ها به مشامم برسد، کل این زار و زندگی، همه را ول می‌کنیم، می‌رویم تو بیابان‌ها زندگی می‌کنیم. همه‌اش عقل است، همه‌اش ادراک است، همه‌اش وجدان است، همه‌اش بیداری و هوشیاری است. جوشش آتش به معنای واقعی کلمه است. به اسم این را گذاشته‌اند آتش. گرم می‌شوی؟ «می‌خوریم! ته استکان رفتیم بالا!» هرچی "فیک" تو عالم بود، به خورد این بدبخت دادند، این هم باور کرده و خسران المبين.
«بیا شراب بهت بدهم. بیا مست بشوی. اصلا من تو را برای مستی آفریدم.» همین آیات قرآن خاصیت شراب دارد. شراب اهل توحید است. قرآن می‌خوانند، مست می‌شوند. بعد بیا و مستی را ببین! مستیِ به راهی قی کند، مستیِ مسیری طی کند. آقای جوادی حفظه‌الله تو درس این شعر را زیاد می‌خواند. یکی آن‌قدر خورده، بغل خیابان بالا آورده. یک نفر آن‌قدر خورده، روی زمین بند نیست. «مستی به راهی قی کند، مستی مسیری طی کند.» «این را مجو، آن را بجو.» کین جام جم. آن شرابی، آن نکته کلیدی این است. اهل این شراب اقلیت‌اند. اکثریت حال این‌ها را نمی‌فهمند، از این‌ها خبر ندارند.
آقا! نمونه سمبولیک، نمادین، بارز دنیایی‌اش که این همه این قضایا یک بار تو کره زمین اتفاق افتاد و خود را نشان داد: کربلا. یک اکثریت مست مجنون، یک اقلیت مؤمن عاشق. ولی این‌ها مست‌اند، مستی باقی مال این‌ها است. عباس می‌آید تو میدان. این صحنه را آقای وحشت می‌فرمود. خدا می‌داند چه غوغایی تو این صحنه برای اهل ایمان چی زده بود قبلش، چه شراب معرفتی زده بود! آمده وسط میدان: «با من بجنگ!» می‌گوید: «بی‌کلاه می‌جنگد. جرئتش را ندارید.» «زره را می‌کند. بی‌زره می‌جنگد. بیایید دیگه لامصبا!» چه‌کار می‌کنی آقا! چه حالتی است! بند نیست به اینجا. مست کیست؟ حالا تو بگو به امام باقر علیه‌السلام گفتند – اینکه گفتید این روایت یادم آمد – امام باقر علیه‌السلام گفتند: «شهدای کربلا وجد و علم الحدید.» ضربه شمشیری که خوردند، درد را احساس کردند؟ امام باقر علیه‌السلام که تو یاد حضرت فرمودند: «دستت را می‌دهی بهم؟» دستش را گرفتند، فشار. «درد احساس کردی؟» گفت: «نفهم نفهمیدم.» «شهدای کربلا همین‌قدر درد احساس نکردند.» مست! مستی‌شان این است.
ایمان و عمل صالح که فقط قلیل و ما است. بابا! هرچی شمشیر بخورد، اصلا درد ندارد. این نفت آن پشت به شیشه برود بالا که بیاید اینجا یک گلی بزند. بیاید، همه وجودش لبریز آتش است. غلغله‌ای است. بند نیست اروپا. لبریز از حقیقت. این همه کائنات تو مشتش است. این همه کائنات یک قطره است روی دهانش. این چی دارد می‌چشد؟ خداوند برای این را آفرید. خیلی تو این‌ها حرف است. این می‌شود اثر ایمان و عمل صالح. این می‌شود انسانی که از خسران درآمده. انسانی که کال نیست. انسان یک آتشی تو وجودش است، یک عشقی است.
و هرکدامشان یک عالمی دارند. این شهدای کربلا، یک سال محرم یک کمی در مورد این شهدا صحبتی کردیم. خیلی دلم برای آن بحث‌ها و آن اسما و همه‌چیز تنگ شده. چقدر این‌ها فوق‌العاده‌اند! چقدر این‌ها محشرند! هرکدام شان! بچه ۱۲ ساله‌شان، بچه ۱۳ ساله‌شان، پیرزنشان، زن شوهردار، تازه‌عروس، همه مست غرق. آمده. مادره می‌بیند که وهب – که حالا اسم درستش وهب است – تازه‌عروس دارد. دختره وایستاده، دارد با این صحبت می‌کند. این زن تازه‌مسلمان شده به دست امام حسین. این پسر تازه‌مسلمان شده به دست امام حسین. مادر آمده، می‌بیند که دختره نگه داشته، پسره دارد باهاش حرف می‌زند. آمده می‌گوید: «مادره آمده بهش می‌گوید که چیه؟ این دختره نگهت داشته؟ دنیا مشغولت کرده؟ بیا اینجا ببینم! می‌روی تو میدان، اگه زنده برگردی، ازت راضی نیستم. سر رو تنت باشه، راضی نیستم.» چی بابا! تو کجا سیر می‌کنی؟ «میری جنازه برمی‌گردی. سر و انداختن. برای چی؟ دادی به من، پس دادم بابا! کجایی تو؟ این چیست؟ چه عشقی است؟» ذ ذوب شدن. «یا حسین!» نکشیده‌ها (کسی این‌ها را ندیده و نشنیده). الحمدلله!
خدا را شکر که برای ماهایی که احوال عرفا را درک نکردیم، یک لولی، یک ورژنی گذاشت؛ یک کم بفهمیم تو عالم لذت مستی و عشق خدا. کربلا را آفرید. خدا امام حسین را آفرید. «الحمدلله الذی خلق الحسین.» تو روضه احساس می‌کنی مستی گریه روضه، از دنیا فارغی، هیچی برایت ارزش ندارد. هیچی! تو پیاده‌روی اربعین، من حساب مالی یادته؟ طلبکاری یادته؟ نه! فیگور و قیافه و تیپ و مدل مو و عطری که همیشه می‌زدی. کلی خاک به تنت نشسته. رفتی یک جا خوابیدی، معلوم نیست چند نفر قبل تو آنجا دراز کشیدند. چه مستی ای! امام حسین فرصت می‌دهد ما تجربه کنیم. از خودت درمی‌آیی، توی وجود بزرگ غرق می‌شوی، مست می‌شوی.
چه رحمت واسعه! ماه شعبان ماه رحمت واسعه است. و خدا رحمت واسعه‌اش را تو این ماه عرضه کرد به بشر. امام حسین را آفرید. قبل از مهمانی خودش، قبل از ماه رمضان، یک دور ما را سر سفره امام حسین نشانده، گفت: «اینجا یک کم بچش. مست بشوی. بفهمی مهمانی من قرار است چی بهت تجربه کنی. تجربه‌اش را داشته باش.» بعد فرمود: «هرکی کربلا بیاید، انگار من را در عرشم ملاقات کرده.» می‌خواهی بفهمی ملاقات من یعنی چی که "شیفته‌اش" بشوی؟ هر وقت بهت گفتند: «ملاقات خدا می‌روی؟» بگو: «یعنی یک چیزی از طعم کربلا. مزه شب جمعه. مزه زیارت. مزه ملاقات وقتی که پات را تو حرم می‌گذاری، سلام می‌دهی، احساس می‌کنی یک نفر با یک آغوش گرم دارد بغلت می‌کند.» چقدر خوب است آدم وقت گرفتاری احساس می‌کند کس و کار دارد، پناه دارد، مراقب دارد، دل‌نگران دارد. یک جاهایی آدم زمین می‌خورد، سر می‌خورد تو زندگی، چشم نگرانی دارد. نگاه می‌کنی، امام حسین است. خیلی شیرین است.
انسانی که در خسران است، از این چیزها خبر ندارد. تا زمین می‌خورد، احساس می‌کند بی‌کَس است. هیچ‌کس را تو عالم ندارد. هیچ‌کس دلش برایش نمی‌سوزد. همه بهش خیانت می‌کنند. همه می‌خواهند از روی دوش این بالا بروند. با حقیقتی مواجه می‌شود تو زندگی - ایمان و عمل صالح این است دیگر – با یک حقیقتی مواجه می‌شود. می‌بیند من هرچی در حق این ظلم می‌کنم، بی‌معرفتی می‌کنم، نامردی می‌کنم، این چشمه نگرانش همیشه پشت من است، دلسوز من است، همیشه برای من وقت می‌گذارد، درش به روی من باز است.
علامت ایمان چیست؟ علامت ایمان چیست؟ آخرین روضه شعبان‌مان است. چند کلمه‌ای حالا اگر طولانی‌تر شود، اشکال ندارد. این جلسه الحمدلله جلسه باصفا و دلی و عشقی است. بگیر و ببندهای مرسوم تو جلسات نیست. جلسه را باصفا کرده. علامت ایمان چیست؟ ایمان علامت نجات از خسران بود. علامت ایمان چیست؟ فرمود: «انا قتیل العبره و لا یذکرنی مؤمنٌ الا استعبر.» هر مؤمنی یاد من کند، جگرش آتش می‌گیرد، اشکش جاری می‌شود. «علامت ایمان، آتش حسین تو وجود عالم.» «انّ لقتل الحسین فی قلوب المؤمنین حرارهٌ لا تبرد ابداً.» تو دل مؤمنان یک آتشی برای حسین هیچ وقت خاموش نمی‌شود. آن خیمه شعله‌وری که یک خیمه بود، کربلا آتش گرفت، تمام شد. یک خیمه هم هست هیچ وقت خاموش نمی‌شود، آن خیمه جگر مؤمن است، دل مؤمن است. این خانه امام حسین است که از روز عاشورا شعله‌ور است. این علامت ایمان است. این نجات از خسران است. این طعم زندگی است. این طعم زندگی این‌جور است که احساس بی‌‌پناهی نمی‌کند، احساس تنهایی نمی‌کند. این از همه‌جا تنها می‌شود، می‌گوید: «آخیش! با یک دل شکسته می‌روم در خانه حسین. الان دیگر اشکم جاری است. الان کلی زخم خوردم، روم می‌شود یک کم حسین را صدا کنم.» فدای تو یا اباعبدالله!
«معنای زندگی، معنای چشم همیشه بیدار، همیشه همراه، همیشه مراقب، همیشه نگران.» من یک روضه ای می‌خواهم بروم سمتش. هی می‌گویم این‌ور، بذار مقدمه بگویم، یک‌هو نروم سمت آن روضه. ولی فکر کنم بذار یک‌هو بروم. هی گفتم چشم همیشه نگران، چشم همیشه مراقب. فدای آن چشمی که بالای نیزه همیشه مراقب، همیشه نگران بود، همیشه می‌پایید. به امام سجاد گفتند: «آقا! امروز صبح این سر را به نیزه زدیم، این کاروان را راه انداختیم از این منزل، ولی این نیزه امروز عجیب شده.» فرمود: «چی شده؟» «نیزه امروز تکان نمی‌خورد. هر کاری می‌کنیم، نیزه سنگین شده، راه نمی‌آید. عمودی است.» «نگاه بکنید ببینید صورت کدام سمت است. بعد نگاه کنید ببینید چشم کدام سمت است؟» آمدند گفتند: «آقا! این به سمت بیابان بود، وسط بیابان را نگاه می‌کرد.» فرمود: «افق چشم را بگیرید. وسط بیابان ببینید چه خبر است؟»
آمدم دیدم یک بچه از قافله جا مانده. چشم همیشه نگران، چشم همیشه مراقب. آه! جا ماندیم یا مهمانی خدا رسید؟ ما از این قافله جا ماندیم؟ از این ما خیلی وقت است زمین خوردیم. رجب و شعبانمان رفت. دست خالی، پوچ و هیچی. خسران. خیلی اوضاع خراب است. خیلی کال. این‌جور بخواهم از دنیا بروم، کال هستم. کارم هیچی ندارم. هیچ آورده‌ای، هیچ مزیتی، هیچ بردی. هیچی به هم اضافه نشده. هیچ اتصالی، هیچ عشقی، هیچ درکی. ولی گفتند: «تو به پای مایی.» گفتند: «تو می‌رسانی.» گفتند: «کسی با تو جا نمی‌ماند.» گفتند: «اهل بهشت که می‌روند تو بهشت، می‌روی تا اعماق جهنم می‌گردی.» گفتند: «مادرت می‌آید تو اعماق جهنم محب، محب، محب تو را سوا می‌کند. مثل مرغی که دانه را از بین سنگ‌ریزه‌ها سوا می‌کند.»
کشتی نجات، رمز نجات هویت انسان، معنای زندگی، معنای عشق. تو به ما اجازه دادی تو این زندگی دنیا بین این همه پوچی، بین این همه خسران، گاهی تو روضه تو، مزه عشق را بچشیم، مزه دوست داشتن خالص را بچشیم. احساس کنیم یکی از اعماق وجودمان دوستت دارد. احساس کنیم یک نفر هست به خاطرش می‌شود در این دنیا عاشقش بود. یا اباعبدالله! سیدی! «برک علیه ایام حیاتی.» «فلم تمن ابری که آنی بعد مماتی.» مناجات شعبانیه چی می‌گوید؟ می‌گوید: «من تو دنیا بودم، تو خیلی به من رسیدی، خیلی حواست به من بود. نکنه من مُردم، ول کنی، تمام شود این قضیه.» همین است که من را روضه می‌آوری، مجلست می‌آوری، هیئت‌ها می‌بری، کربلا می‌آوری. من می‌فهمم حواست خیلی مراقب است. تو این زندگی ما چشیدیم مزه مراقبت تو را. نکنه همین که زیر خاک رفتم هرچی بگردیم پیدات نکنیم. خسران مبین آنجاست که آدم زیر خاک برود، اربابش به دادش نرسد. آدم چشم از دنیا ببندد، موقع جان دادن ارباب، همه طعم مردن به این است که ما چشم باز کنیم ببینیم سرمان تو زانوی تو است. موقع جان دادن تو بغل تو باشیم. خوش به حال آن‌هایی که چشیدند و فهمیدند.
رسول ترک یک عمر یک خط دیگری بود. عوض شد، توبه کرد. لحظات آخر، روزهای آخر بیهوش بود. یک‌هو دیدند به هوش آمد، چشم باز کرد. افتاده بود، از جا نمی‌توانست بلند شود. دیدند تمام ایستاد، دست رو سینه گذاشت. دوستانش دورش بودند. می‌گویند دیدیم به ترکی شروع کرد، گفت: «آقام گلدی! آقام گلدی!» «آقام اومد.» دیدم دوباره نشست، دراز کشید، چشمانش را بست، تمام کرد. لحظه آخر آن‌هایی که طعم عشق را چشیدند، این‌جوری است. می‌آید بالا سرش. یا الله! ماه شعبان را با این روضه تمام کنیم. از آن لحظه آخری که چشم باز بکنی، حسین سرت را تو آغوش گرفته باشد.
فدای آن لحظه‌ای که کسی را به آغوش کشید لحظه آخر، ولی هرچی صدا کرد، چشم باز نکرد. هی صدا زد: «ولدی! بابا! الدنیا بعدک الافا.» چقدر این زندگی بعد تو بی‌معنا شد! چراغ بالا سر بچه. آمد، سر علی را به آغوش کشید. هرچی صدا زد، هرچی نوازش کرد، جواب نداد. مختلف اینجا گفتند، حالا بعضی‌هایش ذوق است، بعضی‌هایش مقاتل است. بعضی‌ها گفتند دست می‌انداخت گلوی «علی» را، لخته‌های خون را بیرون می‌کشید که بچه نفس داشته باشد، جواب بدهد. هرچی صدایش زد، جواب نداد.
من یک گریز بزنم، برمی‌گردم به این روضه. این یک بار دیگر هم اتفاق افتاد. قاسم وقتی آمد، آنجا هم هی صدا زد: «عمو!» یک جمله امام حسین گفت، عالم آنجا خراب شد. یک بار با این جمله فرمود: «عمو را صدا می‌زدی، نتوانست کمکت کند. حالا عمو را جواب نمی‌دهی.» فرمود: «خیلی برایم سخت است. صدایم زدی، نتوانستم جواب بدهم. صدایت می‌زنم، نمی‌توانی جواب بدهی.» خیلی سخت است!
برگردم روضه علی. عرضم اینکه آنجا گفتند صورت گذاشت روی صورت علی اکبر. اشک صورت علی اکبر را خیس کرد از اشک امام حسین. یک عده هم شروع کردند کف زدن و هورا کشیدن و اوضاعی شد کربلا. زینب آمد، خود را انداخت روی بدن علی اکبر، فریاد، شیون، ناله. صحنه عجیبی بود! آخه قبلش هم گفت: «بابا! من سیراب شدم. جدم رسول‌الله من را سیراب کرد. شرمنده شده بودم.» امام حسین در برابر علی اکبر گفت: «بابا! جدم می‌گوید به تو هم بگویم، تو هم زودتر بیا اینجا سیراب بشوی.»
تکه آخر روضه تو این قضایا، یک چیزی شنیدم تو این اتفاقاتی که ماه پیش رخ داد. گفتند یکی از این بسیجی‌ها روی زمین افتاده بود. یک‌جوری از جهات مختلف زده بودند. یک نفر، دو نفر آمدند بلندش کنند، نتوانستند. دسته‌جمعی بلندش کردند، بردند. این را بهش می‌گویند بدن «اربأً ارباً» اربا اربا. «اربنَ اروا» شنیدی داستانش؟ همه شهدا را خودش تنهایی برگرداند خیمه. بعضی را اسب سوار می‌کرد، در آغوش می‌گرفت. مثل قاسم، بغل می‌کرد، برمی‌گرداند. یکی عباس علیه السلام بود که خودش هم خواست: «من را برنگرداند.» یکی هم علی اکبر بود. امام حسین خواست برگرداندش. دست انداخت از سر بلند کند، دید کمر رها شد. در صندوق از کمر آمد. صدا زد، فرمود: «پاشید! جوان علی را جمع کنید، برش گردانید.»
این بدن اربأً اربأ داستانش چیست؟ گفتند اسب تربیت می‌شد. سوار وقتی زخمی می‌شود، قاعده‌اش این بود سوار دست می‌انداخت دور یال اسب. اسب سرعت می‌گرفت، برمی‌گرداند. سوارش شو. عقب. این‌طور گفتند. بعضی گفتند علی اکبر زخم که بهش وارد شد، فرق سرش را زدند، دست انداخت دور گردن اسب که اسب او را برگرداند. اسب شتاب گرفت، ولی این خون سر از فرق علی اکبر ریخت جلوی چشمان این اسب. چشم را بند آورد، دید را کور کرد. اسب مسیر را اشتباه گرفت. جای اینکه برگردد خیمه، رفت تو دل دشمن. یک‌هو با پای خودش آمده‌، هوف! دورش کردند. با این اتفاقاتی که می‌افتد، یک سری روضه‌ها را برای ما فهمش را ساده می‌کند. تو خیابان بسیجی را دوره می‌کردند. هرکی با یک چیزی می‌زد. می‌گوید: «همه با شمشیر می‌زدند.» «اعتروه بالسیوف.» هرکی یک تکه را کند. این‌جور اربا اربا‌ش کردند.
اگر ناله می‌زنی، یک خط دیگر بگویم. رحمت خدا تضمینی باشد. خواستند خوب از خجالت علی اکبر در بیایند. امام حسین خود را رساند. تو را خدا! مجلس گرم‌کنی نیستم. می‌دانی برایم فرقی نمی‌کند داد بزنید، نزنید. ولی بعضی چیزها باید آدم واکنش نشان بدهد، داد بزند. من دارد به هم فشار می‌آید، وگرنه حق روضه ادا نمی‌شود. چه خوب بود. امام حسین بود. نتوانستند آن کاری که می‌خواهند با علی اکبر بکنند. همه را جمع کردند. آن وقتی که دیگر هیچ‌کس نبود کمک بیاید. همچین با دل صبر افتادند به جان حسین! همچین با عمامه رو کردند. یکی زره را می‌کند. یکی انگشت را جدا می‌کند.
خدایا در فرج آقا امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. علما، شهدا، فقها، امام راحل، حقوق ملتمسین دعا، السا را سر سفره با برکت امام حسین مهمان بفرما. خدایا شب اول قبر امام حسین به فریادمان برسان. خدایا زندگی ما، دنیای ما، آخرت ما، لبریز از عشق امام حسین و سوزناک از آتش عشق امام حسین قرار بده. لحظه جان دادن، لحظه وصال به امام حسین قرار بده. دنیا و آخرتمان را با امام حسین آباد کن. خدایا! موقع جان دادنمان ما را با شهادت پیش امام حسین روسفید کن. رهبر عزیزمان را به آبروی امام حسین تا روز نهایی پیروزی این ملت مصون و محفوظ بدار. شر دشمنانش را به خودشان برگردان. آمریکا و اسرائیل را نابود بفرما. خدایا حاجت مسلمین، حاجت مؤمنین را به فضل و کرمت برآورده بفرما. هرچه گفتیم صلاح ما بود، هرچه نگفتیم صلاح ما، برای ما رقم بزنی. و آله. رحم الله من قرأ الفاتحه. صلوات.

----------------------------------

منابع :

[آیه قرآن] سوره غافر، آیه ۷۸ — «...وَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ يَوْمَئِذٍ يَخْسَرُ الْمُبْطِلُونَ»

[آیه قرآن] سوره انسان، آیه ۳ — «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا»

[آیه قرآن] سوره حجرات، آیه ۱۴ — «...وَلَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ...»

[آیه قرآن] سوره روم، آیه ۷ — «يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِّنَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ»

[آیه قرآن] سوره قیامت، آیه ۵ — «بَلْ يُرِيدُ الْإِنسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ»

[داستان/حکایت تاریخی] آیت‌الله بهجت بر این نکته تأکید داشتند که راز نجات در «وقوف عند الشبهات» است؛ یعنی در جایی که مسئله مشتبه و نامعلوم است، باید توقف کرد تا روشن شود. (https://hawzah.ne)

[حدیث/روایت] «إِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَيْنِ حَرَارَةً فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لَا تَبْرُدُ أَبَداً». (برای شهادت حسین (ع) حرارتی در دل‌های مؤمنان است که هرگز سرد نمی‌شود). (مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل , جلد۱۰ , صفحه۳۱۸)
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00