درباره المیزان

جلسه دوازدهم

00:40:09
59

معرفی
تبیین تفاوت «تفسیر» و «تأویل» در نگاه علامه طباطبایی.

اگر تأویل را صرفاً خلاف ظاهر بگیریم، قرآن متنی مجمل و مبهم و چندپهلو می‌شود!

خطرِ باز شدن باب تفسیر به رأی و دور شدن از معنای واقعی، با تأویل غلط!

تأویل، معنای تحمیلی و نظر شخصی نیست؛ کشف حقیقت است.

تأویل، وفاداری به حقیقت آیه است؛ نه دست‌کاری در معنای آن و عوض کردن حرف خدا!

هشدار؛ نبودن معیاری روشن برای تأویل، سبب از بین رفتن کارکرد هدایت‌گری قرآن می‌شود.
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.

نکاتی را در مورد تأویل عرض می‌کردیم. بنده دیروز، یعنی جلسه قبلی، متنی را خواندم. دوستان گفتند: «روز اول که متن خواندیم، هیچی نفهمیدیم.» بنده بعد از آن شروع کردم آرام‌آرام توضیح دادن؛ جمله به جمله توضیح دادم. در تقریبًا چهل دقیقه، برای اینکه این بحث راحت‌تر جا بیفتد، به ذهنم رسید که خود بحث المیزان را توضیح دهم؛ یعنی من از کتاب «آشنایی با المیزان» داشتم توضیح می‌دادم. گفتم: «از خود المیزان یک ارائه‌ای بدهم.» آن کار باعث می‌شود که بحث کامل در ذهنتان جا بیفتد. بعد می‌آیم اینجا و سریع از روی این می‌خوانیم و پیش می‌رویم. مطلبش روشن است.

علامه در جلد ۳ المیزان، همان ذیل آیه محکمات و متشابهات سوره آل عمران (البته این‌ها را قبلاً ده سال پیش خوانده‌ام و توضیح داده‌ام. آن جلسات منتشر نشد. همان در هارد بوده است. به دلایلی منتشر نشد.)؛ جلساتی در بحث المیزان داشتیم: محکمات و متشابهات و حروف مقطعه. دو سال بحث است و هیچ‌کدامش منتشر نشده و نخواهد شد.

حالا بحث تأویل بحث مهمی است. از یک طرف ما با کمبود وقت مواجه‌ایم که واقعاً باید این را برسانیم تا خرداد به جایی که دیگر بتوانیم از ترم بعدی ان‌شاءالله متن المیزان را خودش شروع کنیم. از یک طرف هم واقعاً بعضی مطالب نیاز به توضیح دارد و اگر گفته نشود، مطلب فهمیده نمی‌شود. سوره آل عمران، آیه ۷ «و ما یعلم تأویله الا الله». آن بخش آیه را علامه، چهار تا قول نقل می‌کنند در مورد تأویل.

قول اول این است: می‌فرمایند یک تعدادی از مفسرین گفتند: «تأویل همان تفسیر است.» درست شد؟ بحث جدی. پس قول اول این است که تأویل همان تفسیر است. یک تعداد از مفسرین این را گفته‌اند. تفسیر هم که چه بود؟ تفسیر همین مراد کلام بود دیگر؛ منظور منظور چه بود؟ منظور طرف چیست؟ منظورت از این حرف چیست؟ وقتی می‌گوید: «منظورت چیست؟» یعنی تفسیرش کن. وقتی یکی دارد تفسیر می‌کند، می‌گوید: «منظورش این است.» درست شد؟ خب، پس تأویل این آیات می‌شود همان منظور از این‌ها. پس تأویل می‌شود همان تفسیر.

منظور اصلی است. طبق تعریفی که علامه کرده‌اند، هیچ جوری نمی‌شود. چرا؟ برای اینکه تفسیر در سنخ مفاهیم، تأویل، عین خارجی، و حقیقت خارجی نظر دارد. بعد اینجا علامه یک اشکالی می‌کنند به این نظر که اگر بخواهم دانه دانه بخوانم، خیلی وقت گرفته می‌شود؛ چند جلسه. ولی خودتان مراجعه کنید. قول اول را قبول نمی‌کنند.

قول دوم این است که تأویل معنای مخالف با ظاهر لفظ است. یعنی ظاهر لفظ یک چیزی می‌گوید، تأویل می‌آید یک چیز دیگرش می‌کند. اولاً که این باعث می‌شود که قرآن مجمل و مبهم باشد. الفاظش اصلاً دیگر به درد نخورد. برای اینکه ما هیچیش را سر در نمی‌آوریم. شاید منظورش یک چیز دیگر باشد. اصلاً یک چیزی باشد؛ اصلاً کلاً این‌ها هیچی؛ قرآن یک چیز دیگر است. ما اصلاً کلاً سر در نمی‌آوریم.

یک مشکل است؛ مشکل بعدی هم این است که همه برای حرف خودشان یک همچین تأویلی دارند و اصلاً باب تفسیر به رأی و فتنه‌گری و اینها باز می‌شود. هر دروغ‌گویی هر حرفی که بزند، از آب درنمی‌آید. یک جوری تأویلش می‌کند. الان مثلاً بنده به شما بگویم که آقا فردا جنگ می‌شود، فردا شما می‌بینید جنگ نمی‌شود. بعد من نگاه می‌کنم ببینم مثلاً روسیه یک دانه ترقه انداخت سمت اوکراین. می‌گویم: «گفتم این‌ها. دیدی جنگ شد؟ منظورم از جنگ این بود.» تأویلش کنم. یا مثلاً جنگ می‌شود، منظورم این بود که یک جلسه‌ای در مورد جنگ برگزار می‌شود در آمریکا. یا مثلاً منظورم این بود که اگر بداء صورت نگیرد، جنگ می‌شود.

کشتی درست کرده بود، همه را سوار می‌کرد. در کدام کشور بود؟ در آفریقا. آره، دیگر همین چند ماه پیش گفت: «خدا به من گفته که کشتی بساز، مردم را سوار کن. می‌خواهد به زودی سیل بیاید.» کشتی را ساخت، مردم را سوار کرد و پول کلانی جمع کرد و با آن BMW خرید. و بعد گفتند: «آقا آن وقتی که گفته بودی شد؟» گفت: «من با خدا صحبت کردم، یک دو هفته دیگر وقت گرفتم.» دوباره دو هفته دیگر جمعیت آقا ریخته بود. چند تا کشتی بزرگ هم ساخته بود. این دوباره نشد و دیگر پلیس آمد، دستگیرش کرد، بردندش. دیگر خلاصه، همه چیز را می‌شود این شکلی تأویل کرد؛ باب انحراف. بعد اصلاً قرآن را شما داری از حیز انتفاع ساقط می‌کنی دیگر؛ کاربردی ندارد. هیشکی به هیچ آیه‌ای نمی‌تواند استناد کند چون معلوم نیست که این را دارد می‌گوید. شاید منظورش یک چیز دیگر باشد. حرف‌های خدا یک چیزهای دیگر، معناش یک چیزهای دیگر است. این عملاً قرآن را از دور خارج کردن است؛ کنار انداختن کتابی که بیان، نور، هدایت، تبیان. همه‌اش می‌شود مجمل، مبهم. ما که نمی‌فهمیم، ما که سر در نمی‌آوریم. از کجا معلوم شاید یک چیز دیگری بخواهد؟ تأویلش را نمی‌دانیم. بنا نیست در تأویل یک چیزی خلاف ظاهر باشد که آن را خدا بداند. درست شد؟ این هم از این که شد معنای دوم.

معنای سوم تأویل این است که معنای اول بین قدما، مفسرین، شایع بوده. معنای دوم بین متأخرین از مفسرین. اخیریا این معنای دوم را مطرح می‌کنند. دسته سوم، یعنی معنای سوم تأویل را می‌فرمایند این است که تأویل یک معنایی از معانی آیه است که جز خدا کسی این را نمی‌داند. یعنی شما مثلاً ممکن است این آیه ده تا معنا داشته باشد. نه تایش را بقیه می‌دانند. یک معنایش را که فقط خدا می‌داند، این می‌شود تأویل آیه. حالا یا مثلاً جز خدا و راسخان در علم کسی نمی‌داند.

درست؟ الان می‌فرمایند که مشکل دارد. مشکلش چیست؟ مشکلش این است که این جوری که این‌ها می‌گویند این مورد می‌شود معنای باطنی خلاف ظاهر. چالشی که اینجا هست این است که متن المیزان را بیاورم: «طائفة أخری إلاّ أنّ التحویل معنی من معانی الآیة لایعلمه إلاّ الله، أو لایعلمه إلاّ الله و الراسخون فی العلم…». عدم تطابق خلاف ظاهر معانی متعدد (بعضها تحت…). این می‌خواهد بگوید آقا معانی آیات متراکم‌اند. بعضی می‌رود عمیق‌تر می‌شود؛ لایه‌های باطنی. بعضی ظاهر می‌شود. همین جور هی لایه لایه لایه لایه می‌رود آن زیر.

معجون خوردید؟ معجون؛ معجون‌هایی که آبمیوه‌فروشی این‌ها دارند. مشهد یک معجون افلاطون دارد. رفتید بخورید؟ خوشمزه‌ است. چهار تا لیوان بخورید و بتونید بخورید. آن معجون این شکلی است که آن بالا شروع می‌کنیم. اول مثلاً نارگیل است و نمی‌دانم مثلاً پسته است و این‌ها. می‌خوری، می‌آیی پایین، مثلاً می‌شود شیر موز. می‌خوری، می‌آیی پایین، می‌شود خامه. می‌خوری، می‌آیی پایین، می‌شود عسل. آره، اول باید هم … این می‌شود معانی متعدد برای آیه. بعضی می‌گویند تأویل این شکلی است؛ یعنی الان سطح رویش نارگیل است، می‌آیی پایین به شیر موز می‌رسی؛ یک معنی دیگر است. ولی آن زیرِ زیرش یک معنی است؛ هیچ‌کس خبر ندارد. فقط خدا می‌داند مثلاً. آره دیگر. یعنی از این نمی‌شود آن را کشف کرد. این می‌شود معنای سوم تأویل. درست شد؟ معانی متعددی که بعضی‌هاش زیر بعضی‌های دیگر است. «منها ما هو تحت اللفظ یناله جمیع الافهام». چقدر علامه قشنگ حرف می‌زند یعنی کسی المیزان را اگر بخوانید، روی متنِ آن ببینید چقدر علامه سلیس صحبت می‌کند. راحت! هیچ پیچ‌وتاب ندارد. مطلبش خیلی عمیق است ها! حرف‌هایی که می‌زند خیلی عمیق است ولی خیلی ساده است. یعنی بیانش هیچ … بعضی علما (بعضی کتاب را اسم بیاورم) گاهی مطالب بسیار سخت است ولی علامه عمیق‌ترین حرف‌ها را راحت، روان، خیلی خوب است، خیلی خوب است. مطلب عمیق را چقدر ساده می‌گوید. می‌گوید آقا یک بخشی از معانی آیات از زیر لفظ است. یعنی لفظ را که بزنی کنار (این درِ این آبمیوه را، این معجون را که وا می‌کنی، این روکشش را که برمی‌داری) همان لایه رویی‌اش، این می‌شود اولین معنا. درست شد؟ یک معنایی زیر لفظ است که همه این را می‌فهمند. و «منها ما هو اَبعد من …»؛ یک معنا هم آن زیرِ زیر است که «لایناله الا الله». که فقط خدا می‌داند. اگر بابا استنّافیه باشد، بدونیم فقط خدا می‌داند. اگر ما با عاطفه بدونیم خدا و راسخان در علم با هم می‌دانند. درست شد؟ بستگی به آن دارد که آن حرف واو در آیه چی بگیریم. آن می‌شود تأویل بر اساس قول سوم در توضیح تأویل. اول چی گفت؟ تفسیر. قول دوم چی گفت؟ خلاف ظاهر. قول سوم چی می‌گوید؟ آفرین. درست شد؟

نظر علامه نسبت به این حرف چیست؟ آن مطلبی که دیروز می‌گفتم اینجا بود چون جایش معلوم نبود. همین جور گیج شده بودیم که چی دارد می‌گوید؟ اصلاً حرف چیست؟ «و قد اختلفت انظارهم فی کیفیة ارتباط هذه المعانی بال…». حالا پس اولاً قول سوم گفتش که آقا این همین جور معانی متراکم است، لایه لایه. یک لایه رویی همه می‌فهمند. آن پایین هیچ‌کس ازش خبر ندارد. نه اینکه یک چیزی روی یک چیز ضدش پایین است. بعد شما نمی‌توانی به آن رویی دست بزنی چون معلوم نیست پشتش چی باشد. قول دوم که خلاف ظاهر. ولی یک معانی هم است که هیچ‌کس خبر ندارد جز خدا یا ما. معنایی هست که جز خدا کسی آن را نمی‌داند. هنوز چیست؟ لفظ، معنای… پس این هم نمی‌تواند نظر علامه طباطبایی باشد چون هنوز حرف از معنا و لفظ دارد می‌زند.

تأویل، از عالم الفاظ بیرون است. از عالم معانی بیرون است. مفهوم اصلاً نیست. مصداق، عین خارجی، واقعی، عینیت و واقعیت دارد. این هنوز معناست. هنوز توی ذهن است. فقط معانی عمیق‌تری است. نکته‌اش این است که اگر معنا باشد، آدم‌های تیزهوش، آدم‌های زرنگ، آدم‌های عمیق بهش پی می‌برند. مثل فلسفه. فلسفه همه‌اش بحث‌های عمیق است دیگر؛ همین چیزهای ظاهری و ساده‌ای که همه باهاش ارتباط دارند. فیلسوف می‌آید با همین عمیق برخورد می‌کند. همین لپ‌تاپ را می‌گوید: آقا این یک وجودی دارد، یک ماهیتی دارد. وجودش مثلاً از چه سنخ وجودی است؟ این ممکن الوجود است. ممکن الوجود که هست، یعنی وجود برای آن ضرورت ندارد. نه ضرورت وجود دارد، نه ضرورت عدم دارد. ولی یک وجود دیگری آمده این را به حد ضرورت رسانده. «ما لم یجب لم یوجد». وقتی به وجوب نرسد، به وجود نمی‌رسد. پس یک عامل دیگری این را به وجود رسانده، به وجوب رسانده. آن وجوب چی بوده؟ ولی ماهیتش چیست؟ بعد احکام وجودش، بعد اقسام وجودش. آقا این لپ‌تاپ است دیگر. این همه برای لپ‌تاپ پدر ما را درآورد. نگاه عمیق. ولی همه این‌ها چیست؟ هنوز در حد معناست. درست شد؟ آن واقعیت عینی خارجیش که نیست. مگر آن مال فیلسوف است؟ آن عارف است. عارف به آن عینیت خارجی عمیق، به آن عالی‌ترین مرتبه وجود می‌رسد. «وجود»؛ عیناً. آره دیگر. تأویلی که می‌گوید این است: یافتن. حالا البته تأویل خود آیات قرآن باز مراتب دارد. آدم نباید صحبت (یعنی اقسامی دارد).

گاهی قصه، دیروز هم البته متنش را خواندم، واقعیت خارجی قصه نوح را گفته. الان برای من و شما داستان است. تأویل این داستان چیست؟ همان واقعه‌ای که برای حضرت نوح رخ داد. آن هم، آن هم نه نه، آن هم تأویل؛ آن هم یک تأویل است. یک وقت احکام است، یک وقت قصه است، یک وقت معارف است؛ فرق می‌کند. اگر قصه است، تأویلش می‌شود همان واقعیتی که رخ داده و تأویل. اگر احکام است، مصلحت و مفسده‌ای که باعث شده این حکم صورت بگیرد، آن می‌شود تأویلش. مثلاً نماز برای چیست؟ برای اینکه «تنهی عن الفحشاء و المنکر». برای چیست؟ «واقم الصلواة». برای چیست؟ برای تقرب. برای چیست؟ برای نورانیت. یک نوری در نماز است. «قربان و کل». «معراج المومن». نماز چیست؟ معراج مومن. نماز چیست؟ تقرب. هر انسان باتقوایی مایه تقرب است. نماز «قربه»، نماز نور، نماز معراج، نماز مشاهده خدا، ملاقات خداست. این‌ها می‌شود تأویل نماز. این‌ها می‌شود مصلحتی که به خاطر آن این نماز واجب شده است.

دیروز هم یک چیز دیگر می‌گفتی. می‌گفتیم: «نماز واقعی کدام است؟» نماز در این عالم. آن نمازی که واقعاً نماز است: تأویل نماز. چی می‌شود؟ نماز امام زمان، نماز امیرالمؤمنین. خود تأویل هم مراتب دارد به حسب متعلقات. نماز. نماز یک جنبه دستوری دارد؛ حکم صلات است. حکم صلات یک تعبیری دارد. یک جنبه وجودی دارد. نمازی که انجام می‌شود. فرض کنیم حالا در عالم هیچ‌کس نماز نخواند. یک دستور نماز داریم ولی وقوع نماز نداریم. وقوع نماز، آن اولین نمازی که عیناً و مصداقاً و حقیقتاً به آن می‌گویند نماز، می‌شود نماز امام زمان، می‌شود نماز امیرالمؤمنین.

از آن طرف، آن مصلحتی که به خاطر آن این حکم جعل شده، مفسده‌ای که به خاطر آن این حکم تشریع شده: «انّه ساعة سبیلا». در مورد زنان «کان فاحشة و سا سَبیلاً». در مورد زنا. درست شد؟ مثلاً مفسده‌های مختلفی از زمان قطع رحم. نه، صله رحم مصلحت است. در مورد قطع رحم، مفسده است. آن مصلحت صله رحم می‌شود تأویل صله رحم. مفسده قطع رحم می‌شود تأویل قطع رحم. این پس شد داستان. داستان واقعیتی که حضرت موسی عصایش را انداخته، این می‌شود تأویل این آیه از جهت داستانی‌اش، وضعیت داستانش. داستان در داستان حضرت موسی و حضرت خضر (علیهم السلام). حضرت موسی سؤال داشت که برای چی این کارها را کردی. حضرت خضر آخر داستان توضیح داد به ایشان. فرمود که من چرا مثلاً کشتی را سوراخ کردم؟ چون یک پادشاه غاصبی بود که این کشتی فقرا را می‌گرفت. این را سوراخ کردم که او وقتی نگاه کرد ببیند این عیب دارد، آن را نگیرد. چرا دیوار ساختم؟ زیرش یک گنجی بود فلان. چرا آن بچه را کشتم؟ این بچه قرار بود فلان بشود به پدر، مادری داشت فلان. به جایش فلان. همه این‌ها را که فرمود، فرمود: «ذَلک تأویل ما لم تستطع علیه صبرا» این تأویل همانی بود که نتوانستی صبر کنی برایش. تأویل. تأویل چی شد؟ تأویل کارهایی که کرده بود. تأویل کارش را گفت. تأویل کارش را که گفت از مصلحت و مفسده واقعی که پشت آن قضیه بود گفت. خود مصلحت را که حضرت موسی ندید. کلام خضر را باز دوباره دید. پس این هم که دوباره شد لفظ. درست شد؟

پس یک جایی هم هستش که دارد آن واقعیت را، آن واقعیت عینی را حکایت می‌کند. به این هم تأویل گفته می‌شود ولی این باز نمی‌گوییم از جنس معناست چون این اصلاً نمی‌خواهد حواس تو را به یک لفظی، به یک مفهومی جلب بکند. می‌خواهد حواس تو را به یک عینیت واقعی معطوف بکند. از این جهت بهش تأویل گفته می‌شود. بعدش هم بالاخره آن حضرت موسی (علیه السلام) ظرفیت دارد برای اینکه حضرت خضر او را مواجه کند با آن حقیقت. یعنی فقط صرف تصور لفظ که نیست برای او. اگر حضوری (یعنی ادراک حضوری) او را متوجه یک اتفاق حضوری کرد.

یک بحثی را مرحوم صدوق دارد در «علل الشرائع». استاد عارف و مسلکی دارد از قول او چیزهایی را نقل می‌کند. یک بحثی را در همین آیات دارد از قول آن استادش. آن استادش می‌گوید که بابا این کاری که حضرت خضر با موسی کرد فقط صرفاً تلنگر و تذکر بود. چرا؟ می‌گوید برای اینکه همه این سه تا برای خودش رخ داده بود. چی رخ داده بود؟ گفت: «کشتی را چرا سوراخ کردی؟» خدمت شما عرض کنم حدیث را پیدا کنم. حیفم می‌آید. در «علل الشرائع»، خیلی کتاب (چیز، واقعاً کتاب) «علل الشرائع» مرحوم صدوق، آثارش واقعاً آثار قیم. می‌گوید: «سمعتُ أبا جعفر محمد بن عبدالله بن طیفور جلد ۱ علل الشرائع صفحه ۶۳ از دامغانی الواعظ به فرقانی». مرحوم دامغانی را شنیدم که در مورد این قضیه حضرت خضر و موسی این طور می‌گفت. می‌گفتش که این قضیه که کشتی را سوراخ کرد و غلام را کشت و دیوار را صاف کرد، این‌ها اشاراتی است از جانب خدای متعال برای موسی و تعریضی به او برای اینکه یادش بیاید یک سری منت‌هایی که قبلاً خدا بهش گذاشته و کارهایی که خدا برایش کرده. یعنی همه این‌ها برایش تکراری بود.

حضرت موسی (علیه السلام) برای چی بابت سوراخ شدن کشتی نگران شد؟ ترسید کشتی غرق بشود. خب، مگر من یک بار تو را روی آب تو سبد نگه نداشتم؟ آنجا چطور غرق نشدی؟ الان نگران شدی غرق بشوی؟ اگر اینجا قراره غرق بشوی چطور تو غرق نشدی؟ بچه کوچولو بودی روی سبد. چطور تو غرق نشدی؟ «علیه صبرا». می‌خواهم بگویم که اینجا هم به یک نحوی گفت: «لفظ نیست.» اینجا هم دارد به یک واقعیت عینی حضوری برای حضرت موسی (علیه السلام) تذکر می‌دهد. ربوبیت خدای متعال، این حفظی که خدای متعال ایجاد می‌کند که تو در درون خودت این را به نحو حضوری می‌یابی. برای خودت رخ داده بود این یکی.

دیگر چی می‌گوید؟ پس مادر تو را تو تابوت گذاشت و این‌ها تفلون ضعیف لاقوّه بود. «فَرَدُّ بِذلکَ أَنَّ الذی حقَّقَ فی طَاغوتِ المُل... الغافلین هو الذی یَحفَظُهُم فی السّاع...». آنی که تو را تو آن تابوتی که تو آب بود، حفظ کرد، این‌ها را هم بلد است تو این کشتی سوراخ حفظ بکند. این یکی.

اما قتل الغلام. بچه‌ای که کشتم، داستانش: من کشتم، تو هم کشتی. آن چی بود؟ «و کان تلک ذلّة عظیم عند من لم یعلم ان موسی نبّیون فذکّره بذل». چطور به من نسبت دادی گفتی یک بی‌گناه را کشتی؟ تو هم که یک بار یک بی‌گناه را کشته بودی. هر کسی که خبر نداشت، به تو می‌گفت: «چرا یک بی‌گناه را زدی، کشتی؟» به همان دلیلی که تو او را کشتی، من هم به همان دلیل این را کشتم. قبل از اینکه شروع کند بهش گفته. پس این هم از این.

و اما اقامت الجدار من غیر اجرا. سؤال کردی چرا دیوار بدون اجرت بردم بالا؟ کار بدون اجرت من را اشکال گرفتی. تو هم یک بار کار را بدون اجرت کردی. تو چیکار کردی؟ تو برای دخترهای شعیب آب بردی، اجرت هم نگرفتی. چطور آنجا اجرت نگرفتی و خوب بود، اینجا نگرفتم و بد شد؟ «فَنَبّهَ عَزّو جَلَّ علی ذالکَ لِیکونَ کی…» چه کسی تأمین کرد؟ آنجا خدا بود. اینجا هم خداست. چه فرقی کرد؟ این هم که حضرت موسی (علیه السلام) گفتش: «هذا فراق بینی و بینک» این هم از جهت موسی بود. چون خودش گفت: «بعدها فلا تصاحبنی». باید یک بار دیگر سؤال کردم، تو دیگر من را همنشین خودت نکن. سؤال نپرس. سؤال. یک بار دیگر اگر پرسیدم، تو دیگر من را ولم کن. یک بار دیگر اگر من چیزی پرسیدم، تو دیگر با من مصاحبت نکن.

بعد خدمت شما عرض کنم که موسی (علیه السلام) اخطار کرد. «سبعین رجلًا من قومه لمثیات ربه». اینجا کم‌صبری مال حضرت موسی بود. خودش طاقت نیاورد. خب، یک بار هم بدبخت‌ها ۷۰ نفر همراهش باهاش رفتند بالای میقات. آن هم طاقت نیاوردند. دیدی می‌شود طاقت نیاورد؟ آن ۷۰ تایی که با تو آمدند، طاقت نیاوردند. گفتند: «ما خودمان باید خدا را ببینیم.» تو هم اینجا طاقت نیاوردی. گفت: «من یک بار دیگر اگر هیچی پرسیدم، حتی تجاوز الحد». آن‌ها از حدی که خودت معلوم کرده بودی گذروندی. گفتی آقا من دیگر سؤال نمی‌پرسیدم. یک بار دیگر همه‌شان مردند. و خدمت شما عرض کنم که حالا یک بحثی را مطرح می‌کند که بحث قشنگ است ولی چون به این بحث مرتبط نیست، دیگر من نمی‌خوانم. اینجا تطبیق می‌دهد به افعال اهل بیت و امیرالمؤمنین (علیه السلام) و این‌ها که کارهای اهل بیت هم مثل کارهای حضرت خضر حکمت و ثواب دارد، وجه دارد و خیلی وقت‌ها وجهش برای ماها معلوم نیست. این هم از این.

یک روایتی هم باز بعدش ذکر می‌کند که آن هم بعداً خودتان بخوانید. روایت جالبی است. این کتاب‌ها را ان‌شاءالله توفیق بدهد بخوانیم. خیلی کتاب‌های خوبی است. کتاب‌های مرحوم صدوق. دست شما درد نکند. مرحوم دامغانی همین علامه فرمود که نظر سوم این است که این یک معنای عمیق‌تری است. تأویل حضرت خضر فرمود این تأویل بود. آن مفسرها الان می‌گویند نه. ما در قرآن هرجا که تأویل داریم، ناظر به واقعیت خارجی است. هیچ وقت از جنس مفاهیم، الفاظ و معانی و این‌ها نیست. لفظ داریم، یک معنا داریم، یک عین خارجی. الان مثلاً حالا این مثال (مثالی که ما در درس دوره مثال جان داریم) عرض کنم که مثلاً من می‌گویم «لیمو» (ل، ی، م، و). لیمو را که گفتم، شما به چی منتقل شدید؟ به یک مفهوم ذهنی. ذهنتان منتقل شد به یک چیزی. یک صورتی آمد تو ذهن. یک چیزی که حالا گاهی ترش است، گاهی شیرین. لیمو شیرین باشد (تو زمستان‌ها می‌خوری)، لیمو ترش مثلاً به خاطر کثرت استعمال شاید انصراف داشته باشد. عرض کنم خدمت شما که و حتی ممکن است بزاق شما هم ترشح کند. همین یاد لیمو که بیفتی، اصلاً مزه دهنت تغییر می‌کند. من از بوی لیمو خودم خیلی لیمو ترش و بوش را خیلی دوست دارم. یک دوره‌ای بود حرم امیرالمؤمنین (علیه السلام) عطر لیمو می‌زدند. ده دوازده سال پیش. خیلی بوش بوی شیرین. خلاصه این هم شد معنایش. ولی الان شما لیمو را که تصور کردید، این لیمو آقا خدمت شما عرض کنم که رنگ دارد، صورت دارد، وزن دارد، حجم دارد، چگالی دارد، خدمت شما عرض کنم که مزه دارد، جا اشغال می‌کند. هیچ کدام تو ذهن شما نیامد. شما الان یک سبد لیمو اگر تصور کنید، یک سبد لیمو تقریباً ممکن است ۱۰ کیلو باشد. الان تو کله‌تان باید ۱۰ کیلو باشد. کله‌تان من این جوری خم بشود. چرا خم شد؟ می‌گوید ۱۰ کیلو لیمو الان توی کله‌ام. ولی این جور نمی‌شود. شما کل عالم را اگر به شکل لیمو تصور کنید، هیچ اتفاقی برایتان نمی‌افتد. چرا؟ چون این‌ها همه از سنخ معناست. از سنخ ماهیت خارجی و عین خارجی نیست. این تفاوت معناست با عین. درست است که آن معنا هم یک صورتی است، یک حکایتی است از آن صورت خارجی، از آن عین خارجی در در ذهن شما ولی باز در جهان ذهن شماست. هنوز در جهان خارج و جهان عین نیست.

تعریف سوم از تأویل ناظر به جهان الفاظ و جهان معانی است. هنوز به عین خارجی کار ندارد. علامه می‌فرمایند تأویل مال عالم خارج است ولی نه آن عالم خارجی که ما بهش می‌گوییم عالم خارج (عالم ماده). این عالم. اینجا نه. عالم خارج واقعی، اصلی، اول آن عالم. البته گاهی هم ممکن است که ناظر به این عالم خارج هم باشد. مثلاً وقتی من دارم یک داستانی می‌گویم، آن واقعیت خارجیش اونی است که رخ داده. خب، این می‌شود تأویل. مثلاً حضرت یوسف (علیه السلام) فرمود: «هذا تعبیر رؤیای من قبل». این همان تأویل رؤیایی است که من دیده بودم. این تأویلش که تو قیامت که نیست. مال همین جاست. آن چیزی که خواب دیده بود و واقعیت خارجیش بود. آن واقعیت خارجیش مال عالم ماده بود. واقعیت خارجی الان خودش را نشان داد. یک چیزی را در عالم مثال دیده بود ناظر به آینده که بعداً در عالم ماده رخ می‌دهد. وقتی در عالم ماده رخ داد، واقعیت عینی پیدا کرد. این تأویل رویای من است. همیشه لازم نیست تأویل مال عالم ابدیت و قیامت و عندالله و عالم ربوبیت و ربوبیت این‌ها باشد. عقل محض و عالم مجردات و این‌ها. یک وقتی هم واقعیت عینیش مال اینجاست. تأویل رویای آن دوتایی هم که تو زندان بودند تو همین عالم رخ داد. یکی‌شان رفت بالای دار. ساقی فشار می‌داد انگورها را و شراب می‌گرفت برای آن طرف. همین که رفت آنجا وایسادی، انگورها را فشار می‌داد و شراب تولید می‌کرد، این شد تأویل رویاش. حالا ممکن است خود این قضیه باز تأویل‌های دیگری داشته باشد. آن یک بحث جداگانه است چون خود واقعیت خارجی مادی خودش تأویل‌های باطنی دارد. خیلی مهم بود.

ببین، خوابی که او دیده بود، ناظر به این واقعیت خارجی عالم ماده بود. تأویل این تأویل خوابش. ولی خود اینی که تو عالم ماده رخ داد، خود این تأویل باطنی دارد. آره، اصل تأویل تو معارف خصوصاً بیشتر معارف مربوط به عالم توحید است. (تفاهم) مرحوم آیت الله پهلوانی تهرانی تفسیری دارند. بنده ندیدم. هنوز چاپ نشده. مال آخر عمرشان است که دیگر در حین نوشتن این تفسیر از دنیا رفتند. «قرآن و فطرت». عرض کنم خدمت شما که بعضی از عزیزان دوستان بزرگوار که دارند روی این تفسیر کار می‌کنند که چاپ بشود، حکایت می‌کردند که متن این تفسیر چیست. این تفسیر ناظر به این است که در تمام آیات قرآن، عمق توحیدی آن آی را ایشان رفته‌اند روش کار کردند. بعد یک عمر که دیگر در آخر عمر و آخر سیر و سلوک و پخت‌کار آخر که نصفه. همان تفسیر آنجا می‌خواهد بیاید بگوید آقا این جوری که من خبر دارم. می‌خواهد بیاید رابطه موجودات با قیومیت حق تعالی. آن مرتبه‌ای که قیومیت حق تعالی بر آن مرتبه وجود موجودات حاکم است. همه آیات را تو آن لایه دارد تفسیر می‌کند. این به یک معنا تأویل آی است. البته وقتی دارد می‌گوید آره ولی چون بیان باز هم هست. چون ببینید آن خود کار تأویل است. آن علم تأویل است ولی بیان وقتی به ما می‌رسد به این معنا می‌شود تفسیر باطنی. آفرین. تا مواجه نشویم با آن عین. هنوز ما به تأویل، مشاهده تأویل نداریم. ما به علم تأویل هنوز نرسیده‌ایم. تأویل برای ما دارند حکایت می‌کنند. ما تأویل نمی‌دانیم. تا به علم حضوری این قضیه نرسیم، به آن واقعیت حضور پیدا نکنیم، در برابرش مشاهده و وجدان نکنیم و به علم تعبیر نرسیدیم. این روایات تأویلش را یاد گرفتیم. تأویل را مواجه نشویم، یاد نگرفتیم. ما تأویلش را شنیدیم. شنیدن تأویلش هم برای ما هنوز تو جهان الفاظ، الفاظ و معناست. وقتی الفاظ و معناست یک جورایی می‌شود تفسیر. می‌شود تفسیر باطنی. هنوز داریم حکایت می‌کنیم از الفاظ و خبر نداریم. همانی که قبلاً مثال زدم: خانمی که زایمان می‌کند به تأویل این زایمان می‌رسد. تا قبلش فقط لفظ و معناست برایش. یک تصوری نسبت به زایمان دارد. وقتی که زایمان کرد، دیگر می‌گوید: «عجب این بود زایمان!» خیلی مهم است بین آنچه آدم می‌شنود و آنچه می‌یابد خیلی تفاوت است.

حضرت موسی (علیه السلام). این از نکات ناب علامه است. حالا این تا اینجا داشته باشیم. فردا ان‌شاءالله دسته چهارم که نظر خود علامه است را می‌خوانیم. آن بحث آیه «آب بیاورم» همین جا مطرح است که دیروز مثالش را گفتم. آن بحث آیه «اِسقِنی» را علامه می‌آورد که این هم ان‌شاءالله فردا برایتان توضیح می‌دهم. آیه قرآن می‌فرماید که خدا وقتی که حضرت موسی می‌خواست برگردد به قومش، فرمود: «اذلّهم السامری». داری برمی‌گردی، برو ولی سامری این‌ها را گمراه کرد. حضرت موسی باخبر شد. برگشت، آمد دید این‌ها دارند سجده می‌کنند به گوساله. آن صحنه را که دید، «القی الألواح و اَخذ بِرأس أخیه یجرّه الی». تورات را پرت کرد و رفت ریش‌های هارون را گرفت و کشید. چرا تورات را اینجا پرت کرد و تورات را آنجا پرت نکرد که خدا بهش فرمود: «اذلّهم السامری»؟ چون آنجا شنید، اینجا دید. این تفاوت علم حصولی با علم حضوری است. آره، این‌ها مال علامه. موسی هم که باشی، از خدا هم که بشنوی، اونی که شنیدی با اونی که دیدی فرق دارد.

باز یک نکته قشنگ دیگر. آیت الله بهجت می‌فرمود که غصه اهل بیت نسبت به قضیه عصر غیبت، آن امامی که بیش از همه این غصه را با همه وجودش درک کرد، امام عسکری (علیه السلام) بود. چرا؟ چون وقتی که داشتند از دنیا می‌رفتند، دیدند که جهان بی‌امام شد. امام به پرده غیبت رفت. همه آن چیزی که بقیه اهل بیت گفته بودند، ایشان با آن واقعیت عینیش مواجه شد. ببین برای امام تفاوتی ندارد به نحو علم حضوری. ولی بالاخره این ادراک حسی اینجایی، آن تعلم روحی و جسمی که آدم این قضیه پیدا می‌کند، آن چیزی که علم باطنی دارد متفاوت است. کما اینکه امام سجاد (علیه السلام) که تو کربلا بودند از این جهت درکشان به بقیه اهل بیت فرق می‌کند دیگر. صحنه نبودن. واسه همین این جور اشکی که ایشان تمام عمرش تا لحظه شهادت گریه کرد. هیچ امامی این شکلی نبود. چرا؟ چون خودش حضور در آن صحنه داشت. با همه وجودش به نحو حضوری و مشاهده و عین مواجه شد. حالا کدام امام با قضیه غیبت با همه وجودش مواجه شد؟ دید که عجب! تمام شد. دست این امت از امام خالی شد. امام عسکری بود. در لحظه جان دادن. امامی که دید غیبت را و اثر غیبت و اثرش در عالم، آن امام عسکری (علیه السلام) از این جهت درد ایشان نسبت به بقیه اهل بیت بیشتر بود. پس آن مواجهه با آن عین، آن می‌شود علم تأویل. علم تأویل. ولی وقتی که بیان می‌شود، برای ما حکایت تأویل است. گاهی به این هم می‌گویند تأویل ولی این هنوز باز حکایت لفظ و معناست. به یک جهت هنوز این‌ها تفسیر محسوب می‌شود. تفسیر باطنی می‌شود. تا وقتی خودش نرسد، این‌ها همه‌اش الفاظ است. این از این نکته خیلی مهمی بود. حالا ان‌شاءالله جلسه بعد بیشتر توضیح می‌دهم.

و صلی الله علی سیدنا محمد و…
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات درباره المیزان

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00