معرفی
تأویل در نگاه علامه طباطبایی، رسیدن به حقیقت عینیِ پشتِ لفظ است.
قرآن با الفاظ و مفاهیم حرف میزند، اما تأویل به مصداق میرسد.
تأویل؛ رجوع از ظاهر به اصل، و از پوسته به حقیقت است.
تأویل اعظم، فراتر از تفسیر است، یعنی حقیقتی که احکام الهی از آن سرچشمه میگیرند.
الفاظ فقط راهنما هستند؛ مقصد نهایی، حقیقتِ پشتِ الفاظ است.که با تأویل میسر میشود.
تأویل، مشاهده و تحققِ همان واقعیتی است که آیه از آن خبر داده بود!
روز تأویل باطن قرآن، روز قیامت است.
قرآن با الفاظ و مفاهیم حرف میزند، اما تأویل به مصداق میرسد.
تأویل؛ رجوع از ظاهر به اصل، و از پوسته به حقیقت است.
تأویل اعظم، فراتر از تفسیر است، یعنی حقیقتی که احکام الهی از آن سرچشمه میگیرند.
الفاظ فقط راهنما هستند؛ مقصد نهایی، حقیقتِ پشتِ الفاظ است.که با تأویل میسر میشود.
تأویل، مشاهده و تحققِ همان واقعیتی است که آیه از آن خبر داده بود!
روز تأویل باطن قرآن، روز قیامت است.
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
بحث در مورد تأویل بود. معنای لغوی تأویل را عرض کردیم. معنای اصطلاحی شب عرض کردیم. نظر مرحوم علامه را در مورد تأویل داشتیم میخواندیم. عرض کردیم که تأویل در نگاه علامه طباطبایی از قبیل مدلول لفظ نیست؛ مفاهیمی که از الفاظ به ذهن میرسند، نیستند. امور خارجی و عینی هستند، ولی اینها آنقدر بلند و متعالی هستند که این مصادیق ظاهری پایینی منظور نیستند. معانی اصلی بالایی و غیردسترس بشر هستند؛ دست بشر به آن نمیرسد، ذهن بشر به آن نمیرسد.
ماها با همین مفاهیم اینجایی اُنس داریم: لباس و صندلی و چه میدانم غذا و میوه، همهاش برایمان همین چیزهاست. اگر میگویند خرما، اگر میگویند انگور، همه تصورات ذهنیمان اینجاست، ولی این خرما و انگور تأویل دارد؛ یعنی یک واقعیت عینی خارجی فراحسی و فرابشری دارد که مال عوالم بالاست. آنجا به این میگویند انگور تا برسد به آن نقطه اصلی، اولِ اولِ اولی که انگور اصلی و اولی که میگویند، آن باشد؛ آن میشود تأویل انگور.
مثالی از «خارج» با «ربط»: "خارج" این یعنی "مد". حالا اینها که بحثهای معرفتشناسی است؛ اینکه این صورتی که از این انگور در ذهن من هست، مطابقت دارد با آن چیزی که در بیرون هست یا نیست، این بحثهای معرفتشناسی است. بحث بعدی این است که این چیزی که در بیرون هست، در هستی، در عوالم بالاتر، مطابق دارد و معادل دارد یا ندارد. این اصل نکته هم همین است که این نکته، خب قرآن اشاره میکند. چند بار هم این آیه را خواندیم: "إِن مِّن شَیْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ." همه چیز، خزاینش پیش ماست و ما از آن خزاینش به اندازه مشخص، نازلش میکنیم.
همه چیز، نازلیافته آن حقایق اولیه عنداللهی است، پیش خدا. پیش خدا خزاین است. تازه خزاین هم جمع است؛ یک دانه مخزن نیست، خزاین. هر چیزی خودش خزاین دارد. هر یک دانه چیز، چند تا مخزن دارد پیش خدا. پیش خدا وقتی شد، ما عندکم ینفذ و ما عندالله باق. آنی که پیش خداست، همیشه باقی است. به آن میگویند حقایق ازلیه. آنجا ازلی و ابدی. تأویل مال آنجاست.
یادتان است «نحل» را که میخواندیم، آمدیم رسیدیم به اینکه مثلاً به اهل بیت تطبیق دادند؛ یعنی آقا نحل اول در این عالم، نحل اول چیست؟ یعنی برو برو برو برو، همه این عوالم را برو بالا، برو در خزاین الهی، برو پیش خدا، اولین نحلی که گفته میشود تو این عالم، اولین عالم، اولین رتبه عالم وجود، آن نقطه عالی عالم وجود، آنجا به چی میگویند نحل؟ اولین نحل تو عالم چیست؟ نه مفهومش را، نه بازی کلمه بیاری واسش، نه آن مصداق عینی خارجیش چیست؟ آن خودش اصلش، آنی که در واقع هست، آن میشود تأویل نحل.
اینجا به زنبور عسل میگویند، اینجا ممکن است به ریزپرندهای، مثلاً با فرم خاصی باشد، ممکن است مگس بگویند، پشه بگویند. ولی این باید برود برود برود برود برود برود تو آن تأویلش، معنای اول اول. گاهی اینجا به بعضی چیزها، بعضی کلمات بار منفی دارد، «تأویل» هم گاهی نیست دیگر؛ یعنی اول اولش نیست. یک لایه بالاتر، تفسیر باطنیاش است. یک عالم بالاتر که میرود معنایش عوض میشود.
«روافض» را به شیعیان میگویند برای تحقیرشان؛ میخواهند اینها را از دین خارج بدانند. بعد حضرت میفرمایند که رافضی، عنوانی بود که فرعون گذاشت رو طرفداران موسی؛ از دین فرعون خارجاند. آره درست است دیگر، شما از دین فراعنه خارج هستید. رافضی از همین «رفض»، «فضیلت»، افتخار است. صرافها، بهشتیان. اینها برای چی میگویند؟ اینجا چه؟ این چه معنایی دارد؟ این کلمه آنجا تو تفسیر باطنیاش. آن هنوز باز تأویل نیستها! چون معنای اولش نیست، اولِ اولِ تأویلِ حالا حقایق قدسی دیگر؛ حالا که خب بر آنها که منطبق هستند همه خیرات و بر دشمنانشان هم منطبق هستند همه شرور. درست شد؟ حالا باید دید، ولی تو روایاتمان گاهی به مراتب پایینتر هم اصطلاح تأویل به کار رفته.
حالا من این بحث علامه پیش برود؛ اگر فرصت باشد و یادم باشد، برایتان چند تا روایت میخوانم، انشاءالله که حضرت خودشان کلمه «تأویل» را به کار بردند. یادم نرود، مثلاً آیه "مَن أَحْیَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا." کسی که زنده کند یک نفسی را، انگار همه را زنده کرد. ترجمهاش چیست؟ «کسی که زنده کند آن را، انگار همه ناس را زنده کرده است.» این ترجمه. تفسیرش چیست؟ «کسی اگر یک نفر را از مرگ نجات بدهد، انگار کل بشریت را بهش حیات بخشیده.» این هم تفسیر بود، توضیح بیشتری شد.
توضیح بیشتر: این هدایت چی میشود؟ پرسید: «آقا، فقط کسی یک کسی را از خطر غرق و خطر حریق نجات بدهد، میشود احیا؟» فهمیدیم که احیا همان «غرقِ آتش، سوزیِ غرق شدن است». اگر کسی کسی را از ضلالت نجات بدهد چی؟ این منحرف بود، او با استدلال، با توضیح، راه حق را بهش نشان داد، مسلمانش کرد، شیعهاش کرد، نمازخوانش کرد، متعبدش کرد. این چی؟ حضرت فرمود: «ذَاکَ تَأْوِیلُهُ الْأَعْظَمُ.» آن تأویل بزرگترش است.
خوب، ما حتی اینها را ممکن است در قالب تفسیر بیان کنیم. ازت بردن تو تأویل. تأویل اعظم. هر چند کلمه تأویل به کار بردند، تأویل الأعظم. البته اعظم که گفته میشود، در قبال با تأویلهای نسبی دیگر؛ به نسبت چی تأویل؟ ولی یک جور هم میشود این را فهمید که آقا، این تو آن مفهوم اصلی خودش، «احیای نفوس» به معنای احیای ابدی میشود مفهوم اصلی این چیزی که این آیه دارد میگوید. ولی آن مصداق عینیاش، آن خودش مصادیق فراوانی دارد. معلم هم دارد احیای نفوس میکند، امیرالمؤمنین هم دارد احیای نفوس میکند، حضرت عیسی هم دارد احیای نفوس میکند. آن مصداق حقیقی عینیاش، آن احیای نفوسی که امیرالمؤمنین انجام میدهد، هدایت اصلِ اصلِ اصلِ احیا و هدایت است. کاری که پیغمبر اکرم میکند، بهترین بهترین است. همهاش صیغه مبالغه است. فقط بستگی به آن متعلقش دارد. یک وقتی افعل تفضیل نسبی، یک وقتی افعل تفضیل مطلق است.
بله، اگر به این معنا گرفتیم که مفهومش را داریم برمیگردانیم به آن مفهوم، ولی ما گفتیم تأویل یعنی اینکه باید به مصداق برسد. حالا تمام مصادیق تو تمام سطوحش را دارد تو آن مفهوم جا میدهد. خوب، پس الان میفهمند که آقا، آن مصداق خارجی میشود تأویل. آن چیزی که در خارج عینیت پیدا میکند، نه اینکه باز تو ذهنم یک مطابقت مفهومی دیگر پیدا کند. این واژه تو ذهنم بیاید به جایش آن یکی واژه را بگذارم. این میشود تفسیر. این تأویل نمیشود.
از یک واژه منتقل به یک واژه دیگری بشوم؟ تا وقتی عالم واژههاست، هنوز به تأویل نرسیده. باید حالا باطن تعبیر باطن را نکند. حتماً باید برسد به آن عینیت خارجی. چون خود مفاهیم هم گاهی باطنی میشوند در قبال برخی مفاهیم. برای برخی مفاهیم ظاهرند. برخی مفاهیم نسبت به برخی مفاهیم دیگر باطن هستند. تو خود الفاظ و مفاهیم هم ظاهر و باطن داریم. این یک چیز دیگر است؛ این از جنس الفاظ اصلاً نیست. بیرون از الفاظ است. مصداق حقیقی خارجی. آفرین! مصداق حقیقی خارجی که آن اصلِ اصل، مثل این مفهوم. بفهمم این مصداق خارجی معمولی مثلاً. ولی آن چیزی که برای این لیوان در عالم است، آن لیوان اصلی، لیوان را میفهمم. آن لیوان است. بقیه همه در برابر او مجاز هستند. همه تنزلیافته او هستند. آن لیوان اصلی و واقعی و حقیقی که اولِ لیوانها است، آن میشود تأویل لیوان. مثلاً ممکن است بگویند: «بگویند آقا آن مثلاً قلب امیرالمؤمنین»، لیوان حقیقی، جام حقیقی در این عالم، قلب امیرالمؤمنین است.
پاکستان خیلی خوب است. و یادداشت کنید محرم، ماه رمضان تو پاکستان. آقا، اردو را کی شروع کنیم؟ پس آقا، این امور خارجی هرچند مدلول آیه نیستند، به این معنا که لفظ بر آن امر خارجی دلالت ندارد، ولی از آن حکایت میکند. آن امور در الفاظ محفوظاند. آیات به نوعی از آن امور حکایت میکند. ولی مراد از این اصطلاح که گفته میشود «فلان حقیقت تأویل فلان آیه میشود»، این است که حقیقت خارجیه است که منشأ تشریع حکمی از احکام یا بیان معرفتی از معارف الهی است. یا منشأ وقوع حوادث یک قصص قرآنی. آن را حکایت میکند. سخت شد؟ هرچند امری نیست که لفظ آن تشریع و آن بیان ... اینها همه را علامه در جلد ۳، صفحه ۵۲ و ۵۳ اول آوردهاند. بدون اینکه متن المیزان را بخوانیم، شاید خود همین کمک کند که بیشتر دقت کنیم.
لیکن، پس چه؟ هرچند امری نیست که لفظ آن تشریع و آن بیان و آن قصص به طور مطابقت بر آن دلالت کند. لکن همین که آن حکم و بیان و حادثه از آن حقیقت خارجی منشأ گرفته و در واقع اثر آن حقیقت را به نوعی حکایت میکند، میگوییم فلان حقیقت خارجی تأویل فلان آیه است؛ همچنان که وقتی کارفرمایی به کارگرش میگوید: «آب بیاور.» معنای تحتاللفظی کلمه این نیست که «من برای حفظ و بقای وجودم ناگزیر بودم، بدل ما یتحلل را به جهاز هاضمه خود برسانم و بعد از خوردن آن تشنه شدم.» اما همه معانی در باطن جمله مذکور خوابیده و تأویلش به شمار میرود.
رضا، دوباره میگویم. میفرمایند که آقا، امور خارجی مدلول آیه نیست؛ یعنی چه؟ یعنی لفظ آیه، لفظ بر معنا دلالت میکند؛ موضوع له مفهوم است، نه مصداق. ما یک مصداق داریم. ببین، یک گوشی داریم. این گوشی. این را وقتی میآییم لفظ «گوشی» میگذاریم برای حکایت از این، یک لفظ میآوریم، گ و شین ی. اینها را که کنار هم مینویسیم، دلالت بر چی میکند؟ بر مفهوم گوشی دیگر. به این کار نداریم که ما با اینکه کار نداریم، ما با مفهوم گوشی. کلمه گوشی را برای چی گذاشتند؟ برای مفهوم. برای اینکه تو ذهنت از گوشی، نه این گوشی که رو میز روشن است. این گوشی رو میز، فقط وقتی که کلمه را بهش/براش گذاشتند، کار دارد با آن مفهوم. فقط کار دارد. حالا الفاظ ما داریم دیگر؛ در قرآن این الفاظ با چی کار دارد؟ با مفاهیم کار دارد. پس وقتی که با مفاهیم کار دارد، با مصداق. پس این گوشی بیرون رو میز، مدلول آیه نیست. آیه که نمیخواهد به این کارتش مدلول نیستش که. مدلول آیه چیست؟ مفهوم گوشی. کل قرآن با مفاهیم کار دارد دیگر. چون الفاظ میخواهد مفهوم به ما برساند. به مصداق که کار ندارد.
خیلی زود رفتی. مدلول آیه چیست؟ مفاهیم. درست شد؟ به امور خارجی کار ندارد. مدلول آیه امور خارجی نیست، ولی ولی از امور خارجی حکایت میکند. چون که خود آن مفاهیم مثل یک آینه میماند که تو آن آینه چی افتاده؟ تصویر آن امور خارجی. الان این مفهوم گوشی که ما تو ذهنمان داریم، این یک دروازهای است، یک پلی است، یک آینهای است، یک قاب عکسی است که توش مصادیق گوشی دیده میشود. من تا میگویم گوشی، شما آیفون تو ذهنت میآید، سامسونگ تو ذهنت میآید، داریا تو ذهنت میآید. نداریها تو ذهنت میآید. چرا؟ برای اینکه لفظ، مفهوم که جدا از مصداق نیست. مفهوم کلی به واسطه همین مصادیق. همه مصادیق توشه. همه را دارد نشان میدهد. دارد از همه اینها حکایت میکند.
دوباره دقت کنید. دو جمله المیزان بودیم. همه اش را توضیح دادم. ده تا جمله میگوید. میفرمایند که آیه حکایت از مدلول خارجی است. مدلول آیه امر خارجی نیست. مدلول آیه مفهوم است، ولی خود مفهوم حکایت میکند از آن امر خارجی. ارتباط دارد. ناظر به آن امر خارجی است. دیده میشود در آینه آن مفهوم، آن مصداق خارجی و آن امر خارجی. آن امور در الفاظ محفوظاند. وقتی کلمه میآید، تمام این مصادیق را تو خودش دارد. کلمه گوشی، تمام مصادیق گوشی، تمام چیزهایی که تو این پاساژ شهید بهشتی و آن پاساژ الزهرا و پاساژ نمیدانم چی چی و پاساژ باسلام و اینها، همه گوشیهایی که تو این پاساژها هست، تو کلمه گوشی. نه گوشیهایی که تو مغازهها تو پاساژهاست. محفوظ در لفظ. آیات هم که الفاظ بود. پس این داستان الفاظ بود؛ نسبت الفاظ با مفاهیم، و مفاهیم با امور خارجی.
حالا ما چی داریم؟ ما آیه داریم. آیه چی دارد؟ الفاظ دارد. پس وقتی که آیه داریم، ما لفظ داریم. لفظ حکایت میکند از معنا. معنا هم حکایت میکند از امر خارجی. پس ما به این واسطه، از این طریق، از آیه دسترسی پیدا میکنیم به امور خارجی. درست شد؟ حالا این اصطلاح که گفته میشود «فلان حقیقت، تأویل فلان آیه است». مثلاً میگوید تأویل این "أسد" در قرآن: "كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُّسْتَنفِرَةٌ * فَرَّتْ مِن قَسْوَرَةٍ." اُسْد به معنای شیر. تشبیه میکند. میگوید ذکر خدا که میآید، اینها فرار میکنند مثل گورخری که از دیدن شیر فرار میکند. آیه قرآن. چطور شیر که میآید، گورخرها فرار میکنند، خدا ذکر خودش را تشبیه کرده به شیر. ترامپ را دیدید تیکه انیمه ساخته که خودش شیر است، وارد جنگل میشود. بعد اوباما و زنش. لمپن است دیگر. لمپن، کلمه انگلیسی یک لفظیه. مفهوم دارد. مصداق خارجی لمپن ظاهراً بوده که آلمانی بوده. از همانجا رواج شده. یک کلمه آلمانی. ولی خب لمپن ظاهراً تلفظ میشود، ولی انگلیسی استفاده میشودها. لمپنیسم جز کلمات رایج است.
مفهوم کسی که فهم و شعور و درک و اینها را ندارد. هیچ ادراکی نسبت به اینکه کجا باید چکار بکند، چه کاری خوب است، چه کاری بد است. این را بهش میگویند لمپن. لمپنیسم این است. جز کلماتی است که توی اصطلاحات سیاسی هم رایج شده الان تو دنیا. آیه چی میگوید؟ "فَرَّتْ مِن قَسْوَرَةٍ." بعد روایت چی میگوید؟ حالا که دست به گوشی شدیم، بگذار دیگر این را هم بیاورم دیگر. روایت چی میگوید؟ میگوید آقا این "قسوره" امیرالمؤمنین علیه السلام. این اثر و نحوه مصداق خارجی را در بر میگرفت. ما فقط مصداق خارجی جنگلی را دیده بودیم. میفرماید که روایت، بیشتر روایت دارد که: "فَمَا لَهُمْ عَنِ التَّذْكِرَةِ مُعْرِضِينَ؟" که آیه قبلیاش است. روایت چی میفرماید؟ "أَمَا یُذكَرْ لَهُم مِن مُوَالاةِ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ؟" خودش تذکره چیست؟ هرچیزی که ولایت امیرالمؤمنین را به یاد شما بیاورد، "كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُّستَنفِرَةٌ * فَرَّتْ مِن قَسْوَرَةٍ" که این قسوره خودش اسد است. اسدالله هم کیست؟ آقا امیرالمؤمنین. جالب است. به حمزه هم میگویند اسدالله و گفتند ستونی در عرش که نوشته روش حمزه، "أَسَدُ اللَّهِ." حمزه اسد خدا. معلوم میشود که تو لایههای باطنیاش حمزه هم اسد خداست. ممکن است صد تا دیگر هم باشند. به اهل بیت میگوید: "اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ یَا اُسْدَ الْغَابَات." سلام بر شما ای شیران بیشه، شیران جنگل. شیر حیوانی نیستش که اهل بیت بهش تشبیه شده. البته یکی دو تا تشبیه به بعضی صفات و افعال حیوانات هست. مثلاً مثل مرغ که مثلاً دانه را جدا میکند. این کار مرغ را دارند تشبیه میکنند. کار حضرت زهرا را تشبیه کردند به کار مرغ. خود حضرت تشبیه نشده به مرغ. کارش، فعلش تشبیه شده به این فعل مرغ. ولی هیچ وقت ذات امام به ذات یک حیوان تشبیه نشده، مگر شیر.
شیر. نه ببر. شیر اونیه که دور صورتش نه. شیر که الان ندارن. چرا ندارن؟ قبلاً بوده. باربری قشنگترین شیری باربری. پس آقا این "فَرَّتْ مِن قَسْوَرَةٍ" میآیدو تطبیق داده میشود به چی؟ امیرالمؤمنین علیه السلام، به اهل بیت. فرمود: آقا، میآید میگوید «فلان حقیقت، تأویل فلان آیه است.» امیرالمؤمنین علیه السلام، تأویل این آیه "فَرَّتْ مِن قَسْوَرَةٍ." این قسوره تأویلش میشود امیرالمؤمنین، مثلاً. حضرت صادق علیه السلام میفرمایند که این چی میگوید؟ این میشود که حقیقت خارجیهای که حالا گاهی این تأویل نسبت به احکام تشریع، احکام تشریع حکمی از احکام تشریع است. یک معرفتی از معارف الهی است. بیان یک معرفتی از معارف الهی است. مثلاً ولایت اهل بیت را این تذکره را برد تأویل کرد به ولایت امیرالمؤمنین. مثلاً ممکن است طلاق را بیا یند و تأویل کند به جدایی از اهل بیت. درست شد؟ "سَرِّحُوهُنَّ سَرَاحًا جَمِیلًا." سراح، جدایی، طلاق. خود طلاق از «طلق» میآید. ول شدن. اطلاق که میگوییم اطلاق، یعنی مقید نیست. اطلاق و تقیید. وقتی قید ندارد، میگویند اطلاق. طرف را از قید نکاح خودش درمیآورد. حالا چه تأویل قید چی میشود؟ قید ولایت. قید عبودیت. وقتی کسی را از قید عبودیت خودش خارج کرد، از قید ولایت خودش خارج کرد، طلاق میشود مطلقه.
آیات ازدواج و طلاق و اینها تو بهشت به چه درد ما میخورد؟ آنجا مگر نمیگویند همه مراتب، مراتب قرآن است؟ طلاق نداریم. حالا نکاح ممکن است داشته باشیم. طلاق که نداریم که. ازواج مطهره دارند، همسر دارند. نکاح هست. طلاق که نداریم که. چرا؟ طلاق جهنمیها همه مطلقاند. بهشتیها همه مزوج هستند. آنجا همه میفهمند حقیقت و تأویل طلاق چی بود. در قیامت تأویل قرآن را برای اینها میآوریم. برای همه سوره اعراف، آیه ۵۳: "هَلْ یَنظُرُونَ إِلاَّ تَأْوِیلَهُ." چرا قرآن؟ چون آیه قبلش میگوید: "وَلَقَدْ جَاءنَاهُم بِكِتَابٍ فَصَّلْنَاهُ عَلَى عِلْمٍ هُدًى وَرَحْمَةً لِّقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ، هَلْ یَنظُرُونَ إِلاَّ تَأْوِیلَهُ یَوْمَ یَأْتِی تَأْوِیلُهُ." آن روزی که تأویل قرآن میآید، چه روزی است که تأویل قرآن میآید؟ قیامت. قیامت تأویل قرآن میآید. "یَقُولُ الَّذِینَ نَسُوهُ مِن قَبْلُ قَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ." آنهایی که قبلاً همه اینها را فراموش کرده بودند، میگویند: «عجب! بابا، همه اینها که گفتند حق بود. اینها منظورشون بود این را میگفتند. ما حالیمون نمیشد.» آفرین! تأویلش را برسیم. چطوری تأویلش را برسیم؟ راسخ در علم. "هَلْ عَلِمْتَ شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلَائِكَةُ وَ أُولُو الْعِلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْطِ." اگر کسی اولوالعلم شد، شهادت میدهد. شاهد وحدانیت خدا میشود. به شهود میرسد. این وقتی به آنجا به شهود رسید، همه میفهمد. همه این الفاظ و کلمات و اینها آنجاست. تأویلش آنجاست. آن را دارد میگوید. منظورش از طلاق این دیگر. منظورش تفسیر نیستها که. منظورش از طلاق، طلاق است. منظورش طلاق بائن که این مثلاً این طلاق بائن، طلاق مثلاً یائسه است، طلاق مدخوله است. اینها همهاش میشود تفسیر. نه، منظور این نیست. اصلاً یک طلاق ما تو عالم بیشتر نداریم. اصلاً ما یک نکاح تو عالم بیشتر نداریم. به دست عارف میگوید ما یک نکاح تو عالم بیشتر نداریم. نکاح اسماءالله داریم. تناکح اسماء. میگوید این اسم با آن اسم نکاح کرد، این فعل تولید شد. این اسم با آن اسم نکاح کرد، بهشت تولید شد. آن اسم با آن اسم نکاح کرد، جهنم تولید شد. اسم اسم نکاح کرد.
خدا نگاه نمیکندها! خدا زاد و ولد ندارد. اسماء الهی نکاح میکنند. زاد و ولدش هم باز از جنس زاد و ولد ماها نیستها. آفرین! از یک جهت بهتر است که لفظ نکاح استفاده نکنیم. از یک جهت بهتر است که نکاح برای غیر این استفاده نکنیم. گفتن نکاح، گفتیم کدام پسر با کدام دختر ازدواج کرده؟ فیلمی که آن رئیس جمهور کجا بود، گفت من میخواهم از همسرم دعوت کنم بیاید اینجا روی سن. شما ببینیدش. رئیس جمهور نیوزیلند بود کجا بود. بعد خب وقتی میگوید همسرم، همه منتظرند یک خانم بیاید روی سن. یکهو یک آقا آمد همسن و سال خودش آمد روی سن. همسرم. ما الان عادت نداریم به اینکه کلمه همسر گفته بشود برای یک آقا. همسرش یا آقا باشد. ولی وقتی که این حیوانات، شیاطین، هی این را برای ما محسوس کردند، ملموس کردند، عادی میشود برایمان. این تو این عالم حیوانیتش است. تو عالم نورانیتش هم ما عادت نداریم که کسی بگوید همسرم، منظورش مثلاً چه میدانم یک فرشتهای باشد، یک چه میدانم اسم اللهی باشد. یک کسی با یکی از اسماءالله نکاح کرده. یک کسی با یکی از حقایق ملکوتی نکاح کرده. عادی. ازدواج کردیم با کی؟ با اسم غفور ازدواج کردیم؟ غفور که مرده. با غدیر ازدواج کردم؟ به کل شیء قدیر؟ مثلاً غفور و رحیم. بعد آیات قرآن را بخوانید، یک لایه دیگر میشود داستان قرآن. آفرین! این میخواهد بگوید که این آیه که دیدی، این محصول زاد و ولد این دو تا اسم با همدیگر بود. آفرین! علی حکیم، غفور و رحیم و ودود مثلاً رحیم. آفرین! ولی به هر حال صحبتش هم باعث میشود که لااقل ذهنمان آنقدر که غرق در این عالم ماده و طبیعت است، یکم ذهنمان فاصله بگیرد. اینجوری میشود.
پس چی شد؟ احکام تأویل دارد. احکام مثل ازدواج، مثل طلاق. معارف تأویل دارد. نازل شده. یک حقیقت دیگری است. این همینجوری میرود میرود میرود. «ضریح محارِبی ولیوفَ نُذُورَه.» فرمودید که این ملاقات امام به من میگویی ناخنت را بگیر؟ حضرت فرمود: «کی مثل اونی که من از اون حرفا بهش؟» خوب ولی حالا ناخنت را بگیر، همان تنزلیافته زیارت امام. تأویل این حکم، تأویل این حکم زیارت امام. من میگویم زیارت امام یعنی پاشویم برویم کربلاها. آن خودش باز همان زیارت تو همین عالم است. این زیارت در عرض ناخن نیست. نه، آن زیارت که میگوییم زیارت در طول ناخنت را بگیر، یعنی آقا این ناخن و یک چیزی از حواستان باشد. حیف است مطلب. الان ناخنت را که میگیری چه اتفاقی میافتد؟ یک سری چرک زیر ناخنت میآید بیرون. چرا؟ برای اینکه ناخن به خودی خود که چرک ندارد. هرچی چرک است مال بیرون است. در اثر ارتباط این دست با بیرون، با بقیه رفت و آمد کرده، چرک آمده زیرش. ناخن که میگیری، کثافتهایی که از دیگران بهش رسیده، قطع میشود. ملاقات امام چیست؟ ما با غیر امام ملاقات کردیم، آلوده چرک و کثافت. میرویم پیش امام. ناخن کنده میشود. چرک و کثافتهایی که از غیر امام گرفتیم دور میشود. پس عسلِ ناخن گرفتن خودش همان تنزلیافته زیارت امام بود. لقاء الامام بود. تازه باز خود لقاء الامام تنزلیافته لقاء الله است. فرمود: «هرکی میخواهد خدا را در فوق عرشش زیارت کند، برود کربلا.» این زیارت شما، این صورت ظاهریش است. این عمل مادیاش است. پامیشوی میروی کربلا. این باطن دارد. این تأویل دارد. لایههای باطنیاش را که بشکافی، بشکافی، بشکافی، بشکافی، میرسد به لقاءالله.
لقاءالله بخواهد تو دنیا صورت مادی و ظاهری پیدا کند، میشود زیارت امام و امام حسین شب جمعه. کما اینکه نور اهل بیت، روشنگری اهل بیت بخواهد تو عالم دنیا جلوه کند، میشود خورشید. هدایتگری اهل بیت در ظلمات بخواهد تو عالم دنیا جلوهگری کند، میشود ستارهها. ستارهها هماناند. تشبیه نیست که مثلاً ما فکر میکنیم یک خورشید است، یک ستاره است، تشبیه میشوند مثلاً امام تشبیه شده به خورشید، تشبیه میشود به ستاره. بابا! امام حقیقت خورشید و ستاره است. ستاره آخر کدامش؟ همهاش اینها نازلیافته آن حقیقت است. تو نازلیافته اش که اشکالی ندارد تکثر باشد. آن، آن تنزل پیدا کرده شده این صد تا چیز؛ یکیاش دیگر آخریش خورشید است یا ستاره است یا ماه است دیگر. آفرین! تکثیر. آره، بهش میگویند منشور. فارسی بهش میگویند منشور. رنگینکمان. رنگینکمان چیست؟ شد هشت تا رنگ؟ هفت تا رنگ؟ هفت تا رنگ. این هفت تا رنگ بینور، بیرنگ بود که اینجا افتاد تو این فیلتر، شد هفت تا رنگ. تکثیر شد. همان حقیقت اهل بیت آمد تو عالم پایین، تکثیر شد. یک جا شد خورشید، یک جا شد ماه، یک جا شد ستاره، یک جا شد انگشت، یک جا شد ناخن. همان حقیقت است. دشمنان اهل بیت آمد تو عالم ماده تکثیر شد. یک جا شد مدفوع، یک جا شد ادرار، یک جا شد چرک زیر ناخن، آب بینی. هرچی که رجس است. "كَذَلِكَ یَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ." "عَلَیالَّذِینَ لا یَعقِلونَ" اونا حقیقت رجس تو عالم مادهاست. نسبته دیگر. به نسبت بدن و ساختار بدن. همان ادرار و مدفوع تو بدن اگه نباشد، بدن میمیرد. یا خون مثلاً، یا منی، یا فلان، یا ادرار، یا هرچی. نه، این، آن حیثیتش منظور نیست. آن حیثیت کثیفیش. یا کلب. "مَن اقْتَنَا كَلْبٌ." با هم دیگر. فرمود: «هرکی که کلب نگه دارد از اسلام خارج است.» پرسیدیم: «هیچکی مسلمون نیست؟» فرمود: «بابا، هرکی که ناصبی اهل بیت را تو خونت غذا بدهد و فلان اینها، این میشود ملخنا و کلب است.» کلب اونی است. نه، اتفاقاً جالب است که وقتی به کمالات میشود، باز همان را به اهل بیت نسبت میدهند. خوبیهای سگ، کمالات اهل بیت است که جلوه کرده. بدیهای سگ، نقایص دشمنان اهل بیت است که جلوه کرده. نجاست سگ، درندگی سگ. مثل "كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ یَلْهَثْ". یک خوبیهایی دارد، این وفادار است، این شاکر است. هم دارد که ده تا ویژگی خوب دارد: متوکل، قانع. سگ اهل توکل است. تو این بیابانها مسیر جاده قم چند روز پیش میرفتم، دیدم ارتفاعی که آخرین ارتفاعی که میرود بالا، بعد دیگر سرازیری میشود جاده قم به تهران، آن بالا دیدم سگ نشسته. گفتم سگ اینجا را میخواهد چکار کند؟ تو این ارتفاع، اینجا نه آب است، نه علف است، نه غذا است، نه گوشت است، نه حیوان است، نه هیچی نیست. تو سرما به چه امیدی اینجا دارد زندگی میکند؟ به امید بیامیدی. سگ نماد توکل است، سگ نماد قناعت است، سگ نماد وفاداری است، سگ نماد تشکر است. یک لقمه بهش بدهم، تا عمر دارد یادش نمیرود. خوب شاکر حقیقی تو عالم کیست؟ اهل بیت. ده تا صفت است. اینها صفات خوبش است. مخلوق خدا که شرّ مطلق نمیشود. پس آب بینی شرّ مطلق نیست، ولی یک حیثیتی دارد. حیثیت رجس است. آن رجس عالم بالا وقتی آمده پایین تو بدن شما، تو سرت شده آب بینی، توی انگشتت شده چرک زیر ناخن، توی مثانه شده ادرار، توی رودت شده مدفوع. "أعداءاللّه أَعْدَاءُ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ." "نَحْنُ اَصْلُ کُلِّ خَیْرٍ." هر چی خیر است، تأویلش ماییم. به ما برمیگردد.
هر چی خوبی تو عالم است به آنها برمیگردد. اینها اعتباری و فرضی و مفهومی نیستش که بگوییم تصور کنیم آن یکی کلمه به این کلمه برمیگردد. کدام؟ بله، ولی به چی؟ خدا برمیگردد. به اسم الله برمیگردد دیگر. "نحن اسماء الحسنی." مثال اهل بیت بهتر فهمیده میشود. چون ما نسبت به اهل بیت و تصور اسماءالله اینها را خیلی خوب درک نمیکنیم. ذات مقدس حق تعالی است. همهاش وجود و عدم است. هر چی کمال به وجود برمیگردد. هرچی نقص است بعداً برمیگردد. کمالات همه به وجود برمیگردد. نقایص همه به ماهیت برمیگردد. مکار (مگر) کثرت ماهیت چیزی جز صرف توهم و اعتبار نیست. هیچی نیست. واقعیت وقتی میگویند امیرالمؤمنین «هو هو» تو فلسفه آن است، ولی تو عرفان وحدت شخصیه حقیقی خوب.
ده خط المیزان خواندیم، چهار خطش را توضیح دادیم. وقت تمام شد. چی شد؟ پس آقا، احکام قرآن گفته، پس الفاظش گاهی از یک احکامی حکایت میکند. ولی آن احکام خودش دارد از یک امور خارجیهای، مثلاً نماز. خود نماز یک واقعیت خارجی دارد. میفرمایند: "إِنَّا صَلَاةُ الْمُؤْمِنِینَ وَ صِیَامُهُ." نماز منم، روزه منم، حج منم. در زیارت ناحیه چی میگوید؟ میگوید با کشتن تو، نماز را کشتند. حالا اینها روضه میشود. نمیشود گفت با کشتن تو، روزه تو را میکشتند، نماز را میکشتند و الله اکبر میگفتند. این دیگر روضهای است که آدم باید جان بدهد برایش. نماز را میکشتند و الله اکبر میگفتند. الله اکبر این که الان کلمه را عمیقتر گفت. این ذات مقدس حقیقت صلات. صلات چیست؟ سالاد؟ آن است که کنار مسجدالحرام میخوانند؟ خدا را میشناسند؟ نه. امام را میشناسند؟ نه. الله اکبر را میفهمند؟ نه. به آن هم میگویند صلات. خدا ایشالا بهشون بدهد. صلات آن کاری بود که امیرالمؤمنین کرد. این حکم یک تأویل دارد. آخرش برمیگردد به یک واقعیت خارجی. یک صلات تو عالم بود که این صلاتی که گفتند بخوان، به آن برمیگشت. یک امتثال واقعی تو عالم شد. یک سجده واقعی. یک ساجد ما داریم، یک عابد داریم، یک مصلی داریم، یک صائم داریم. ماه رمضان ماها هم روزهایم. روزهداران محترم. یک روزهدار تو این عالم داریم، آن هم حجت بن الحسن است. چرا باید در عالم باشد؟ چون اگر آن نباشد، هیچکس تو این کره زمین نه صلات دارد، نه صیام دارد. امام خاصیتش چیست برای ما؟ امام اگر نباشد، چرا زمین اهلش را میبلعد؟ برای اینکه روی این کره زمین نه نمازی برقرار است، نه روزهای برقرار است، نه حجی برقرار است. نکند به نماز و روزه و حج من و تو میگویی؟ نماز و روزه و حج رو کره زمین یک دانه نماز دارد برگزار میشود. آن یک دانه نماز نباشد، عالم را جمع میکند. برای همین امام باید حضور فیزیکی در عالم داشته باشد. یک نماز، یک روزه است. روزهدار ماه رمضان یک نفر است. حج در عرفات کار یک نفر است. به همه میگوییم حاجی. امام زمان بین حجاجاند. امام زمان حجاج را. یک حج تابیده به آن یکیها. ظاهرشون شبیه ظاهر حج او کردند. فقط در لباسشان، شبیه در لباس کارهایی که او ظاهری انجام میدهد، صورتی انجام میدهد. اینها هم همان صورت را دارند. طواف کار اوست. حتی طواف ملائکه هم با صورتی از عمل اوست. طواف اوست. آن را که دارد طواف میکند، چیست؟ ولی تأویل همین کردم خودش است. بدن امام دارد طواف میکند دور حقیقت امام، مقام نورانیت. اینطوری است. اگر حکمی است، تأویل دارد. اگر معرفتی است، تأویل دارد. آن تأویل آخر برمیگردد به یک امر خارجی. نماز و روزه است. امر اعتباری است، حکم. آخرش یک امر حقیقی و عینی و خارجی که دارد، آن میشود تأویل. این یعنی کل قرآن تأویلش همان وجود دیگر. آفرین! وجود حقیقی و وجود اعتباری. این تا اینجا. انشاءالله حالا ما آرام آرام داریم پیش میرویم بحث را. بحثهای مهمی است چون اینها اگر گفته نشود، خب هیچی از بحث فهمیده نمیشود. یعنی بحث تأویل و اینها جا نمیافتد. الحمدلله. ایشالا که دیدگاه ما هم عوض بشود. دعا کنید خدا ما را حفظ کند. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
بحث در مورد تأویل بود. معنای لغوی تأویل را عرض کردیم. معنای اصطلاحی شب عرض کردیم. نظر مرحوم علامه را در مورد تأویل داشتیم میخواندیم. عرض کردیم که تأویل در نگاه علامه طباطبایی از قبیل مدلول لفظ نیست؛ مفاهیمی که از الفاظ به ذهن میرسند، نیستند. امور خارجی و عینی هستند، ولی اینها آنقدر بلند و متعالی هستند که این مصادیق ظاهری پایینی منظور نیستند. معانی اصلی بالایی و غیردسترس بشر هستند؛ دست بشر به آن نمیرسد، ذهن بشر به آن نمیرسد.
ماها با همین مفاهیم اینجایی اُنس داریم: لباس و صندلی و چه میدانم غذا و میوه، همهاش برایمان همین چیزهاست. اگر میگویند خرما، اگر میگویند انگور، همه تصورات ذهنیمان اینجاست، ولی این خرما و انگور تأویل دارد؛ یعنی یک واقعیت عینی خارجی فراحسی و فرابشری دارد که مال عوالم بالاست. آنجا به این میگویند انگور تا برسد به آن نقطه اصلی، اولِ اولِ اولی که انگور اصلی و اولی که میگویند، آن باشد؛ آن میشود تأویل انگور.
مثالی از «خارج» با «ربط»: "خارج" این یعنی "مد". حالا اینها که بحثهای معرفتشناسی است؛ اینکه این صورتی که از این انگور در ذهن من هست، مطابقت دارد با آن چیزی که در بیرون هست یا نیست، این بحثهای معرفتشناسی است. بحث بعدی این است که این چیزی که در بیرون هست، در هستی، در عوالم بالاتر، مطابق دارد و معادل دارد یا ندارد. این اصل نکته هم همین است که این نکته، خب قرآن اشاره میکند. چند بار هم این آیه را خواندیم: "إِن مِّن شَیْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ." همه چیز، خزاینش پیش ماست و ما از آن خزاینش به اندازه مشخص، نازلش میکنیم.
همه چیز، نازلیافته آن حقایق اولیه عنداللهی است، پیش خدا. پیش خدا خزاین است. تازه خزاین هم جمع است؛ یک دانه مخزن نیست، خزاین. هر چیزی خودش خزاین دارد. هر یک دانه چیز، چند تا مخزن دارد پیش خدا. پیش خدا وقتی شد، ما عندکم ینفذ و ما عندالله باق. آنی که پیش خداست، همیشه باقی است. به آن میگویند حقایق ازلیه. آنجا ازلی و ابدی. تأویل مال آنجاست.
یادتان است «نحل» را که میخواندیم، آمدیم رسیدیم به اینکه مثلاً به اهل بیت تطبیق دادند؛ یعنی آقا نحل اول در این عالم، نحل اول چیست؟ یعنی برو برو برو برو، همه این عوالم را برو بالا، برو در خزاین الهی، برو پیش خدا، اولین نحلی که گفته میشود تو این عالم، اولین عالم، اولین رتبه عالم وجود، آن نقطه عالی عالم وجود، آنجا به چی میگویند نحل؟ اولین نحل تو عالم چیست؟ نه مفهومش را، نه بازی کلمه بیاری واسش، نه آن مصداق عینی خارجیش چیست؟ آن خودش اصلش، آنی که در واقع هست، آن میشود تأویل نحل.
اینجا به زنبور عسل میگویند، اینجا ممکن است به ریزپرندهای، مثلاً با فرم خاصی باشد، ممکن است مگس بگویند، پشه بگویند. ولی این باید برود برود برود برود برود برود تو آن تأویلش، معنای اول اول. گاهی اینجا به بعضی چیزها، بعضی کلمات بار منفی دارد، «تأویل» هم گاهی نیست دیگر؛ یعنی اول اولش نیست. یک لایه بالاتر، تفسیر باطنیاش است. یک عالم بالاتر که میرود معنایش عوض میشود.
«روافض» را به شیعیان میگویند برای تحقیرشان؛ میخواهند اینها را از دین خارج بدانند. بعد حضرت میفرمایند که رافضی، عنوانی بود که فرعون گذاشت رو طرفداران موسی؛ از دین فرعون خارجاند. آره درست است دیگر، شما از دین فراعنه خارج هستید. رافضی از همین «رفض»، «فضیلت»، افتخار است. صرافها، بهشتیان. اینها برای چی میگویند؟ اینجا چه؟ این چه معنایی دارد؟ این کلمه آنجا تو تفسیر باطنیاش. آن هنوز باز تأویل نیستها! چون معنای اولش نیست، اولِ اولِ تأویلِ حالا حقایق قدسی دیگر؛ حالا که خب بر آنها که منطبق هستند همه خیرات و بر دشمنانشان هم منطبق هستند همه شرور. درست شد؟ حالا باید دید، ولی تو روایاتمان گاهی به مراتب پایینتر هم اصطلاح تأویل به کار رفته.
حالا من این بحث علامه پیش برود؛ اگر فرصت باشد و یادم باشد، برایتان چند تا روایت میخوانم، انشاءالله که حضرت خودشان کلمه «تأویل» را به کار بردند. یادم نرود، مثلاً آیه "مَن أَحْیَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا." کسی که زنده کند یک نفسی را، انگار همه را زنده کرد. ترجمهاش چیست؟ «کسی که زنده کند آن را، انگار همه ناس را زنده کرده است.» این ترجمه. تفسیرش چیست؟ «کسی اگر یک نفر را از مرگ نجات بدهد، انگار کل بشریت را بهش حیات بخشیده.» این هم تفسیر بود، توضیح بیشتری شد.
توضیح بیشتر: این هدایت چی میشود؟ پرسید: «آقا، فقط کسی یک کسی را از خطر غرق و خطر حریق نجات بدهد، میشود احیا؟» فهمیدیم که احیا همان «غرقِ آتش، سوزیِ غرق شدن است». اگر کسی کسی را از ضلالت نجات بدهد چی؟ این منحرف بود، او با استدلال، با توضیح، راه حق را بهش نشان داد، مسلمانش کرد، شیعهاش کرد، نمازخوانش کرد، متعبدش کرد. این چی؟ حضرت فرمود: «ذَاکَ تَأْوِیلُهُ الْأَعْظَمُ.» آن تأویل بزرگترش است.
خوب، ما حتی اینها را ممکن است در قالب تفسیر بیان کنیم. ازت بردن تو تأویل. تأویل اعظم. هر چند کلمه تأویل به کار بردند، تأویل الأعظم. البته اعظم که گفته میشود، در قبال با تأویلهای نسبی دیگر؛ به نسبت چی تأویل؟ ولی یک جور هم میشود این را فهمید که آقا، این تو آن مفهوم اصلی خودش، «احیای نفوس» به معنای احیای ابدی میشود مفهوم اصلی این چیزی که این آیه دارد میگوید. ولی آن مصداق عینیاش، آن خودش مصادیق فراوانی دارد. معلم هم دارد احیای نفوس میکند، امیرالمؤمنین هم دارد احیای نفوس میکند، حضرت عیسی هم دارد احیای نفوس میکند. آن مصداق حقیقی عینیاش، آن احیای نفوسی که امیرالمؤمنین انجام میدهد، هدایت اصلِ اصلِ اصلِ احیا و هدایت است. کاری که پیغمبر اکرم میکند، بهترین بهترین است. همهاش صیغه مبالغه است. فقط بستگی به آن متعلقش دارد. یک وقتی افعل تفضیل نسبی، یک وقتی افعل تفضیل مطلق است.
بله، اگر به این معنا گرفتیم که مفهومش را داریم برمیگردانیم به آن مفهوم، ولی ما گفتیم تأویل یعنی اینکه باید به مصداق برسد. حالا تمام مصادیق تو تمام سطوحش را دارد تو آن مفهوم جا میدهد. خوب، پس الان میفهمند که آقا، آن مصداق خارجی میشود تأویل. آن چیزی که در خارج عینیت پیدا میکند، نه اینکه باز تو ذهنم یک مطابقت مفهومی دیگر پیدا کند. این واژه تو ذهنم بیاید به جایش آن یکی واژه را بگذارم. این میشود تفسیر. این تأویل نمیشود.
از یک واژه منتقل به یک واژه دیگری بشوم؟ تا وقتی عالم واژههاست، هنوز به تأویل نرسیده. باید حالا باطن تعبیر باطن را نکند. حتماً باید برسد به آن عینیت خارجی. چون خود مفاهیم هم گاهی باطنی میشوند در قبال برخی مفاهیم. برای برخی مفاهیم ظاهرند. برخی مفاهیم نسبت به برخی مفاهیم دیگر باطن هستند. تو خود الفاظ و مفاهیم هم ظاهر و باطن داریم. این یک چیز دیگر است؛ این از جنس الفاظ اصلاً نیست. بیرون از الفاظ است. مصداق حقیقی خارجی. آفرین! مصداق حقیقی خارجی که آن اصلِ اصل، مثل این مفهوم. بفهمم این مصداق خارجی معمولی مثلاً. ولی آن چیزی که برای این لیوان در عالم است، آن لیوان اصلی، لیوان را میفهمم. آن لیوان است. بقیه همه در برابر او مجاز هستند. همه تنزلیافته او هستند. آن لیوان اصلی و واقعی و حقیقی که اولِ لیوانها است، آن میشود تأویل لیوان. مثلاً ممکن است بگویند: «بگویند آقا آن مثلاً قلب امیرالمؤمنین»، لیوان حقیقی، جام حقیقی در این عالم، قلب امیرالمؤمنین است.
پاکستان خیلی خوب است. و یادداشت کنید محرم، ماه رمضان تو پاکستان. آقا، اردو را کی شروع کنیم؟ پس آقا، این امور خارجی هرچند مدلول آیه نیستند، به این معنا که لفظ بر آن امر خارجی دلالت ندارد، ولی از آن حکایت میکند. آن امور در الفاظ محفوظاند. آیات به نوعی از آن امور حکایت میکند. ولی مراد از این اصطلاح که گفته میشود «فلان حقیقت تأویل فلان آیه میشود»، این است که حقیقت خارجیه است که منشأ تشریع حکمی از احکام یا بیان معرفتی از معارف الهی است. یا منشأ وقوع حوادث یک قصص قرآنی. آن را حکایت میکند. سخت شد؟ هرچند امری نیست که لفظ آن تشریع و آن بیان ... اینها همه را علامه در جلد ۳، صفحه ۵۲ و ۵۳ اول آوردهاند. بدون اینکه متن المیزان را بخوانیم، شاید خود همین کمک کند که بیشتر دقت کنیم.
لیکن، پس چه؟ هرچند امری نیست که لفظ آن تشریع و آن بیان و آن قصص به طور مطابقت بر آن دلالت کند. لکن همین که آن حکم و بیان و حادثه از آن حقیقت خارجی منشأ گرفته و در واقع اثر آن حقیقت را به نوعی حکایت میکند، میگوییم فلان حقیقت خارجی تأویل فلان آیه است؛ همچنان که وقتی کارفرمایی به کارگرش میگوید: «آب بیاور.» معنای تحتاللفظی کلمه این نیست که «من برای حفظ و بقای وجودم ناگزیر بودم، بدل ما یتحلل را به جهاز هاضمه خود برسانم و بعد از خوردن آن تشنه شدم.» اما همه معانی در باطن جمله مذکور خوابیده و تأویلش به شمار میرود.
رضا، دوباره میگویم. میفرمایند که آقا، امور خارجی مدلول آیه نیست؛ یعنی چه؟ یعنی لفظ آیه، لفظ بر معنا دلالت میکند؛ موضوع له مفهوم است، نه مصداق. ما یک مصداق داریم. ببین، یک گوشی داریم. این گوشی. این را وقتی میآییم لفظ «گوشی» میگذاریم برای حکایت از این، یک لفظ میآوریم، گ و شین ی. اینها را که کنار هم مینویسیم، دلالت بر چی میکند؟ بر مفهوم گوشی دیگر. به این کار نداریم که ما با اینکه کار نداریم، ما با مفهوم گوشی. کلمه گوشی را برای چی گذاشتند؟ برای مفهوم. برای اینکه تو ذهنت از گوشی، نه این گوشی که رو میز روشن است. این گوشی رو میز، فقط وقتی که کلمه را بهش/براش گذاشتند، کار دارد با آن مفهوم. فقط کار دارد. حالا الفاظ ما داریم دیگر؛ در قرآن این الفاظ با چی کار دارد؟ با مفاهیم کار دارد. پس وقتی که با مفاهیم کار دارد، با مصداق. پس این گوشی بیرون رو میز، مدلول آیه نیست. آیه که نمیخواهد به این کارتش مدلول نیستش که. مدلول آیه چیست؟ مفهوم گوشی. کل قرآن با مفاهیم کار دارد دیگر. چون الفاظ میخواهد مفهوم به ما برساند. به مصداق که کار ندارد.
خیلی زود رفتی. مدلول آیه چیست؟ مفاهیم. درست شد؟ به امور خارجی کار ندارد. مدلول آیه امور خارجی نیست، ولی ولی از امور خارجی حکایت میکند. چون که خود آن مفاهیم مثل یک آینه میماند که تو آن آینه چی افتاده؟ تصویر آن امور خارجی. الان این مفهوم گوشی که ما تو ذهنمان داریم، این یک دروازهای است، یک پلی است، یک آینهای است، یک قاب عکسی است که توش مصادیق گوشی دیده میشود. من تا میگویم گوشی، شما آیفون تو ذهنت میآید، سامسونگ تو ذهنت میآید، داریا تو ذهنت میآید. نداریها تو ذهنت میآید. چرا؟ برای اینکه لفظ، مفهوم که جدا از مصداق نیست. مفهوم کلی به واسطه همین مصادیق. همه مصادیق توشه. همه را دارد نشان میدهد. دارد از همه اینها حکایت میکند.
دوباره دقت کنید. دو جمله المیزان بودیم. همه اش را توضیح دادم. ده تا جمله میگوید. میفرمایند که آیه حکایت از مدلول خارجی است. مدلول آیه امر خارجی نیست. مدلول آیه مفهوم است، ولی خود مفهوم حکایت میکند از آن امر خارجی. ارتباط دارد. ناظر به آن امر خارجی است. دیده میشود در آینه آن مفهوم، آن مصداق خارجی و آن امر خارجی. آن امور در الفاظ محفوظاند. وقتی کلمه میآید، تمام این مصادیق را تو خودش دارد. کلمه گوشی، تمام مصادیق گوشی، تمام چیزهایی که تو این پاساژ شهید بهشتی و آن پاساژ الزهرا و پاساژ نمیدانم چی چی و پاساژ باسلام و اینها، همه گوشیهایی که تو این پاساژها هست، تو کلمه گوشی. نه گوشیهایی که تو مغازهها تو پاساژهاست. محفوظ در لفظ. آیات هم که الفاظ بود. پس این داستان الفاظ بود؛ نسبت الفاظ با مفاهیم، و مفاهیم با امور خارجی.
حالا ما چی داریم؟ ما آیه داریم. آیه چی دارد؟ الفاظ دارد. پس وقتی که آیه داریم، ما لفظ داریم. لفظ حکایت میکند از معنا. معنا هم حکایت میکند از امر خارجی. پس ما به این واسطه، از این طریق، از آیه دسترسی پیدا میکنیم به امور خارجی. درست شد؟ حالا این اصطلاح که گفته میشود «فلان حقیقت، تأویل فلان آیه است». مثلاً میگوید تأویل این "أسد" در قرآن: "كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُّسْتَنفِرَةٌ * فَرَّتْ مِن قَسْوَرَةٍ." اُسْد به معنای شیر. تشبیه میکند. میگوید ذکر خدا که میآید، اینها فرار میکنند مثل گورخری که از دیدن شیر فرار میکند. آیه قرآن. چطور شیر که میآید، گورخرها فرار میکنند، خدا ذکر خودش را تشبیه کرده به شیر. ترامپ را دیدید تیکه انیمه ساخته که خودش شیر است، وارد جنگل میشود. بعد اوباما و زنش. لمپن است دیگر. لمپن، کلمه انگلیسی یک لفظیه. مفهوم دارد. مصداق خارجی لمپن ظاهراً بوده که آلمانی بوده. از همانجا رواج شده. یک کلمه آلمانی. ولی خب لمپن ظاهراً تلفظ میشود، ولی انگلیسی استفاده میشودها. لمپنیسم جز کلمات رایج است.
مفهوم کسی که فهم و شعور و درک و اینها را ندارد. هیچ ادراکی نسبت به اینکه کجا باید چکار بکند، چه کاری خوب است، چه کاری بد است. این را بهش میگویند لمپن. لمپنیسم این است. جز کلماتی است که توی اصطلاحات سیاسی هم رایج شده الان تو دنیا. آیه چی میگوید؟ "فَرَّتْ مِن قَسْوَرَةٍ." بعد روایت چی میگوید؟ حالا که دست به گوشی شدیم، بگذار دیگر این را هم بیاورم دیگر. روایت چی میگوید؟ میگوید آقا این "قسوره" امیرالمؤمنین علیه السلام. این اثر و نحوه مصداق خارجی را در بر میگرفت. ما فقط مصداق خارجی جنگلی را دیده بودیم. میفرماید که روایت، بیشتر روایت دارد که: "فَمَا لَهُمْ عَنِ التَّذْكِرَةِ مُعْرِضِينَ؟" که آیه قبلیاش است. روایت چی میفرماید؟ "أَمَا یُذكَرْ لَهُم مِن مُوَالاةِ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ؟" خودش تذکره چیست؟ هرچیزی که ولایت امیرالمؤمنین را به یاد شما بیاورد، "كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُّستَنفِرَةٌ * فَرَّتْ مِن قَسْوَرَةٍ" که این قسوره خودش اسد است. اسدالله هم کیست؟ آقا امیرالمؤمنین. جالب است. به حمزه هم میگویند اسدالله و گفتند ستونی در عرش که نوشته روش حمزه، "أَسَدُ اللَّهِ." حمزه اسد خدا. معلوم میشود که تو لایههای باطنیاش حمزه هم اسد خداست. ممکن است صد تا دیگر هم باشند. به اهل بیت میگوید: "اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ یَا اُسْدَ الْغَابَات." سلام بر شما ای شیران بیشه، شیران جنگل. شیر حیوانی نیستش که اهل بیت بهش تشبیه شده. البته یکی دو تا تشبیه به بعضی صفات و افعال حیوانات هست. مثلاً مثل مرغ که مثلاً دانه را جدا میکند. این کار مرغ را دارند تشبیه میکنند. کار حضرت زهرا را تشبیه کردند به کار مرغ. خود حضرت تشبیه نشده به مرغ. کارش، فعلش تشبیه شده به این فعل مرغ. ولی هیچ وقت ذات امام به ذات یک حیوان تشبیه نشده، مگر شیر.
شیر. نه ببر. شیر اونیه که دور صورتش نه. شیر که الان ندارن. چرا ندارن؟ قبلاً بوده. باربری قشنگترین شیری باربری. پس آقا این "فَرَّتْ مِن قَسْوَرَةٍ" میآیدو تطبیق داده میشود به چی؟ امیرالمؤمنین علیه السلام، به اهل بیت. فرمود: آقا، میآید میگوید «فلان حقیقت، تأویل فلان آیه است.» امیرالمؤمنین علیه السلام، تأویل این آیه "فَرَّتْ مِن قَسْوَرَةٍ." این قسوره تأویلش میشود امیرالمؤمنین، مثلاً. حضرت صادق علیه السلام میفرمایند که این چی میگوید؟ این میشود که حقیقت خارجیهای که حالا گاهی این تأویل نسبت به احکام تشریع، احکام تشریع حکمی از احکام تشریع است. یک معرفتی از معارف الهی است. بیان یک معرفتی از معارف الهی است. مثلاً ولایت اهل بیت را این تذکره را برد تأویل کرد به ولایت امیرالمؤمنین. مثلاً ممکن است طلاق را بیا یند و تأویل کند به جدایی از اهل بیت. درست شد؟ "سَرِّحُوهُنَّ سَرَاحًا جَمِیلًا." سراح، جدایی، طلاق. خود طلاق از «طلق» میآید. ول شدن. اطلاق که میگوییم اطلاق، یعنی مقید نیست. اطلاق و تقیید. وقتی قید ندارد، میگویند اطلاق. طرف را از قید نکاح خودش درمیآورد. حالا چه تأویل قید چی میشود؟ قید ولایت. قید عبودیت. وقتی کسی را از قید عبودیت خودش خارج کرد، از قید ولایت خودش خارج کرد، طلاق میشود مطلقه.
آیات ازدواج و طلاق و اینها تو بهشت به چه درد ما میخورد؟ آنجا مگر نمیگویند همه مراتب، مراتب قرآن است؟ طلاق نداریم. حالا نکاح ممکن است داشته باشیم. طلاق که نداریم که. ازواج مطهره دارند، همسر دارند. نکاح هست. طلاق که نداریم که. چرا؟ طلاق جهنمیها همه مطلقاند. بهشتیها همه مزوج هستند. آنجا همه میفهمند حقیقت و تأویل طلاق چی بود. در قیامت تأویل قرآن را برای اینها میآوریم. برای همه سوره اعراف، آیه ۵۳: "هَلْ یَنظُرُونَ إِلاَّ تَأْوِیلَهُ." چرا قرآن؟ چون آیه قبلش میگوید: "وَلَقَدْ جَاءنَاهُم بِكِتَابٍ فَصَّلْنَاهُ عَلَى عِلْمٍ هُدًى وَرَحْمَةً لِّقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ، هَلْ یَنظُرُونَ إِلاَّ تَأْوِیلَهُ یَوْمَ یَأْتِی تَأْوِیلُهُ." آن روزی که تأویل قرآن میآید، چه روزی است که تأویل قرآن میآید؟ قیامت. قیامت تأویل قرآن میآید. "یَقُولُ الَّذِینَ نَسُوهُ مِن قَبْلُ قَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ." آنهایی که قبلاً همه اینها را فراموش کرده بودند، میگویند: «عجب! بابا، همه اینها که گفتند حق بود. اینها منظورشون بود این را میگفتند. ما حالیمون نمیشد.» آفرین! تأویلش را برسیم. چطوری تأویلش را برسیم؟ راسخ در علم. "هَلْ عَلِمْتَ شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلَائِكَةُ وَ أُولُو الْعِلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْطِ." اگر کسی اولوالعلم شد، شهادت میدهد. شاهد وحدانیت خدا میشود. به شهود میرسد. این وقتی به آنجا به شهود رسید، همه میفهمد. همه این الفاظ و کلمات و اینها آنجاست. تأویلش آنجاست. آن را دارد میگوید. منظورش از طلاق این دیگر. منظورش تفسیر نیستها که. منظورش از طلاق، طلاق است. منظورش طلاق بائن که این مثلاً این طلاق بائن، طلاق مثلاً یائسه است، طلاق مدخوله است. اینها همهاش میشود تفسیر. نه، منظور این نیست. اصلاً یک طلاق ما تو عالم بیشتر نداریم. اصلاً ما یک نکاح تو عالم بیشتر نداریم. به دست عارف میگوید ما یک نکاح تو عالم بیشتر نداریم. نکاح اسماءالله داریم. تناکح اسماء. میگوید این اسم با آن اسم نکاح کرد، این فعل تولید شد. این اسم با آن اسم نکاح کرد، بهشت تولید شد. آن اسم با آن اسم نکاح کرد، جهنم تولید شد. اسم اسم نکاح کرد.
خدا نگاه نمیکندها! خدا زاد و ولد ندارد. اسماء الهی نکاح میکنند. زاد و ولدش هم باز از جنس زاد و ولد ماها نیستها. آفرین! از یک جهت بهتر است که لفظ نکاح استفاده نکنیم. از یک جهت بهتر است که نکاح برای غیر این استفاده نکنیم. گفتن نکاح، گفتیم کدام پسر با کدام دختر ازدواج کرده؟ فیلمی که آن رئیس جمهور کجا بود، گفت من میخواهم از همسرم دعوت کنم بیاید اینجا روی سن. شما ببینیدش. رئیس جمهور نیوزیلند بود کجا بود. بعد خب وقتی میگوید همسرم، همه منتظرند یک خانم بیاید روی سن. یکهو یک آقا آمد همسن و سال خودش آمد روی سن. همسرم. ما الان عادت نداریم به اینکه کلمه همسر گفته بشود برای یک آقا. همسرش یا آقا باشد. ولی وقتی که این حیوانات، شیاطین، هی این را برای ما محسوس کردند، ملموس کردند، عادی میشود برایمان. این تو این عالم حیوانیتش است. تو عالم نورانیتش هم ما عادت نداریم که کسی بگوید همسرم، منظورش مثلاً چه میدانم یک فرشتهای باشد، یک چه میدانم اسم اللهی باشد. یک کسی با یکی از اسماءالله نکاح کرده. یک کسی با یکی از حقایق ملکوتی نکاح کرده. عادی. ازدواج کردیم با کی؟ با اسم غفور ازدواج کردیم؟ غفور که مرده. با غدیر ازدواج کردم؟ به کل شیء قدیر؟ مثلاً غفور و رحیم. بعد آیات قرآن را بخوانید، یک لایه دیگر میشود داستان قرآن. آفرین! این میخواهد بگوید که این آیه که دیدی، این محصول زاد و ولد این دو تا اسم با همدیگر بود. آفرین! علی حکیم، غفور و رحیم و ودود مثلاً رحیم. آفرین! ولی به هر حال صحبتش هم باعث میشود که لااقل ذهنمان آنقدر که غرق در این عالم ماده و طبیعت است، یکم ذهنمان فاصله بگیرد. اینجوری میشود.
پس چی شد؟ احکام تأویل دارد. احکام مثل ازدواج، مثل طلاق. معارف تأویل دارد. نازل شده. یک حقیقت دیگری است. این همینجوری میرود میرود میرود. «ضریح محارِبی ولیوفَ نُذُورَه.» فرمودید که این ملاقات امام به من میگویی ناخنت را بگیر؟ حضرت فرمود: «کی مثل اونی که من از اون حرفا بهش؟» خوب ولی حالا ناخنت را بگیر، همان تنزلیافته زیارت امام. تأویل این حکم، تأویل این حکم زیارت امام. من میگویم زیارت امام یعنی پاشویم برویم کربلاها. آن خودش باز همان زیارت تو همین عالم است. این زیارت در عرض ناخن نیست. نه، آن زیارت که میگوییم زیارت در طول ناخنت را بگیر، یعنی آقا این ناخن و یک چیزی از حواستان باشد. حیف است مطلب. الان ناخنت را که میگیری چه اتفاقی میافتد؟ یک سری چرک زیر ناخنت میآید بیرون. چرا؟ برای اینکه ناخن به خودی خود که چرک ندارد. هرچی چرک است مال بیرون است. در اثر ارتباط این دست با بیرون، با بقیه رفت و آمد کرده، چرک آمده زیرش. ناخن که میگیری، کثافتهایی که از دیگران بهش رسیده، قطع میشود. ملاقات امام چیست؟ ما با غیر امام ملاقات کردیم، آلوده چرک و کثافت. میرویم پیش امام. ناخن کنده میشود. چرک و کثافتهایی که از غیر امام گرفتیم دور میشود. پس عسلِ ناخن گرفتن خودش همان تنزلیافته زیارت امام بود. لقاء الامام بود. تازه باز خود لقاء الامام تنزلیافته لقاء الله است. فرمود: «هرکی میخواهد خدا را در فوق عرشش زیارت کند، برود کربلا.» این زیارت شما، این صورت ظاهریش است. این عمل مادیاش است. پامیشوی میروی کربلا. این باطن دارد. این تأویل دارد. لایههای باطنیاش را که بشکافی، بشکافی، بشکافی، بشکافی، میرسد به لقاءالله.
لقاءالله بخواهد تو دنیا صورت مادی و ظاهری پیدا کند، میشود زیارت امام و امام حسین شب جمعه. کما اینکه نور اهل بیت، روشنگری اهل بیت بخواهد تو عالم دنیا جلوه کند، میشود خورشید. هدایتگری اهل بیت در ظلمات بخواهد تو عالم دنیا جلوهگری کند، میشود ستارهها. ستارهها هماناند. تشبیه نیست که مثلاً ما فکر میکنیم یک خورشید است، یک ستاره است، تشبیه میشوند مثلاً امام تشبیه شده به خورشید، تشبیه میشود به ستاره. بابا! امام حقیقت خورشید و ستاره است. ستاره آخر کدامش؟ همهاش اینها نازلیافته آن حقیقت است. تو نازلیافته اش که اشکالی ندارد تکثر باشد. آن، آن تنزل پیدا کرده شده این صد تا چیز؛ یکیاش دیگر آخریش خورشید است یا ستاره است یا ماه است دیگر. آفرین! تکثیر. آره، بهش میگویند منشور. فارسی بهش میگویند منشور. رنگینکمان. رنگینکمان چیست؟ شد هشت تا رنگ؟ هفت تا رنگ؟ هفت تا رنگ. این هفت تا رنگ بینور، بیرنگ بود که اینجا افتاد تو این فیلتر، شد هفت تا رنگ. تکثیر شد. همان حقیقت اهل بیت آمد تو عالم پایین، تکثیر شد. یک جا شد خورشید، یک جا شد ماه، یک جا شد ستاره، یک جا شد انگشت، یک جا شد ناخن. همان حقیقت است. دشمنان اهل بیت آمد تو عالم ماده تکثیر شد. یک جا شد مدفوع، یک جا شد ادرار، یک جا شد چرک زیر ناخن، آب بینی. هرچی که رجس است. "كَذَلِكَ یَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ." "عَلَیالَّذِینَ لا یَعقِلونَ" اونا حقیقت رجس تو عالم مادهاست. نسبته دیگر. به نسبت بدن و ساختار بدن. همان ادرار و مدفوع تو بدن اگه نباشد، بدن میمیرد. یا خون مثلاً، یا منی، یا فلان، یا ادرار، یا هرچی. نه، این، آن حیثیتش منظور نیست. آن حیثیت کثیفیش. یا کلب. "مَن اقْتَنَا كَلْبٌ." با هم دیگر. فرمود: «هرکی که کلب نگه دارد از اسلام خارج است.» پرسیدیم: «هیچکی مسلمون نیست؟» فرمود: «بابا، هرکی که ناصبی اهل بیت را تو خونت غذا بدهد و فلان اینها، این میشود ملخنا و کلب است.» کلب اونی است. نه، اتفاقاً جالب است که وقتی به کمالات میشود، باز همان را به اهل بیت نسبت میدهند. خوبیهای سگ، کمالات اهل بیت است که جلوه کرده. بدیهای سگ، نقایص دشمنان اهل بیت است که جلوه کرده. نجاست سگ، درندگی سگ. مثل "كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ یَلْهَثْ". یک خوبیهایی دارد، این وفادار است، این شاکر است. هم دارد که ده تا ویژگی خوب دارد: متوکل، قانع. سگ اهل توکل است. تو این بیابانها مسیر جاده قم چند روز پیش میرفتم، دیدم ارتفاعی که آخرین ارتفاعی که میرود بالا، بعد دیگر سرازیری میشود جاده قم به تهران، آن بالا دیدم سگ نشسته. گفتم سگ اینجا را میخواهد چکار کند؟ تو این ارتفاع، اینجا نه آب است، نه علف است، نه غذا است، نه گوشت است، نه حیوان است، نه هیچی نیست. تو سرما به چه امیدی اینجا دارد زندگی میکند؟ به امید بیامیدی. سگ نماد توکل است، سگ نماد قناعت است، سگ نماد وفاداری است، سگ نماد تشکر است. یک لقمه بهش بدهم، تا عمر دارد یادش نمیرود. خوب شاکر حقیقی تو عالم کیست؟ اهل بیت. ده تا صفت است. اینها صفات خوبش است. مخلوق خدا که شرّ مطلق نمیشود. پس آب بینی شرّ مطلق نیست، ولی یک حیثیتی دارد. حیثیت رجس است. آن رجس عالم بالا وقتی آمده پایین تو بدن شما، تو سرت شده آب بینی، توی انگشتت شده چرک زیر ناخن، توی مثانه شده ادرار، توی رودت شده مدفوع. "أعداءاللّه أَعْدَاءُ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ." "نَحْنُ اَصْلُ کُلِّ خَیْرٍ." هر چی خیر است، تأویلش ماییم. به ما برمیگردد.
هر چی خوبی تو عالم است به آنها برمیگردد. اینها اعتباری و فرضی و مفهومی نیستش که بگوییم تصور کنیم آن یکی کلمه به این کلمه برمیگردد. کدام؟ بله، ولی به چی؟ خدا برمیگردد. به اسم الله برمیگردد دیگر. "نحن اسماء الحسنی." مثال اهل بیت بهتر فهمیده میشود. چون ما نسبت به اهل بیت و تصور اسماءالله اینها را خیلی خوب درک نمیکنیم. ذات مقدس حق تعالی است. همهاش وجود و عدم است. هر چی کمال به وجود برمیگردد. هرچی نقص است بعداً برمیگردد. کمالات همه به وجود برمیگردد. نقایص همه به ماهیت برمیگردد. مکار (مگر) کثرت ماهیت چیزی جز صرف توهم و اعتبار نیست. هیچی نیست. واقعیت وقتی میگویند امیرالمؤمنین «هو هو» تو فلسفه آن است، ولی تو عرفان وحدت شخصیه حقیقی خوب.
ده خط المیزان خواندیم، چهار خطش را توضیح دادیم. وقت تمام شد. چی شد؟ پس آقا، احکام قرآن گفته، پس الفاظش گاهی از یک احکامی حکایت میکند. ولی آن احکام خودش دارد از یک امور خارجیهای، مثلاً نماز. خود نماز یک واقعیت خارجی دارد. میفرمایند: "إِنَّا صَلَاةُ الْمُؤْمِنِینَ وَ صِیَامُهُ." نماز منم، روزه منم، حج منم. در زیارت ناحیه چی میگوید؟ میگوید با کشتن تو، نماز را کشتند. حالا اینها روضه میشود. نمیشود گفت با کشتن تو، روزه تو را میکشتند، نماز را میکشتند و الله اکبر میگفتند. این دیگر روضهای است که آدم باید جان بدهد برایش. نماز را میکشتند و الله اکبر میگفتند. الله اکبر این که الان کلمه را عمیقتر گفت. این ذات مقدس حقیقت صلات. صلات چیست؟ سالاد؟ آن است که کنار مسجدالحرام میخوانند؟ خدا را میشناسند؟ نه. امام را میشناسند؟ نه. الله اکبر را میفهمند؟ نه. به آن هم میگویند صلات. خدا ایشالا بهشون بدهد. صلات آن کاری بود که امیرالمؤمنین کرد. این حکم یک تأویل دارد. آخرش برمیگردد به یک واقعیت خارجی. یک صلات تو عالم بود که این صلاتی که گفتند بخوان، به آن برمیگشت. یک امتثال واقعی تو عالم شد. یک سجده واقعی. یک ساجد ما داریم، یک عابد داریم، یک مصلی داریم، یک صائم داریم. ماه رمضان ماها هم روزهایم. روزهداران محترم. یک روزهدار تو این عالم داریم، آن هم حجت بن الحسن است. چرا باید در عالم باشد؟ چون اگر آن نباشد، هیچکس تو این کره زمین نه صلات دارد، نه صیام دارد. امام خاصیتش چیست برای ما؟ امام اگر نباشد، چرا زمین اهلش را میبلعد؟ برای اینکه روی این کره زمین نه نمازی برقرار است، نه روزهای برقرار است، نه حجی برقرار است. نکند به نماز و روزه و حج من و تو میگویی؟ نماز و روزه و حج رو کره زمین یک دانه نماز دارد برگزار میشود. آن یک دانه نماز نباشد، عالم را جمع میکند. برای همین امام باید حضور فیزیکی در عالم داشته باشد. یک نماز، یک روزه است. روزهدار ماه رمضان یک نفر است. حج در عرفات کار یک نفر است. به همه میگوییم حاجی. امام زمان بین حجاجاند. امام زمان حجاج را. یک حج تابیده به آن یکیها. ظاهرشون شبیه ظاهر حج او کردند. فقط در لباسشان، شبیه در لباس کارهایی که او ظاهری انجام میدهد، صورتی انجام میدهد. اینها هم همان صورت را دارند. طواف کار اوست. حتی طواف ملائکه هم با صورتی از عمل اوست. طواف اوست. آن را که دارد طواف میکند، چیست؟ ولی تأویل همین کردم خودش است. بدن امام دارد طواف میکند دور حقیقت امام، مقام نورانیت. اینطوری است. اگر حکمی است، تأویل دارد. اگر معرفتی است، تأویل دارد. آن تأویل آخر برمیگردد به یک امر خارجی. نماز و روزه است. امر اعتباری است، حکم. آخرش یک امر حقیقی و عینی و خارجی که دارد، آن میشود تأویل. این یعنی کل قرآن تأویلش همان وجود دیگر. آفرین! وجود حقیقی و وجود اعتباری. این تا اینجا. انشاءالله حالا ما آرام آرام داریم پیش میرویم بحث را. بحثهای مهمی است چون اینها اگر گفته نشود، خب هیچی از بحث فهمیده نمیشود. یعنی بحث تأویل و اینها جا نمیافتد. الحمدلله. ایشالا که دیدگاه ما هم عوض بشود. دعا کنید خدا ما را حفظ کند. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه ششم
درباره المیزان
جلسه هفتم
درباره المیزان
جلسه هشتم
درباره المیزان
جلسه نهم
درباره المیزان
جلسه دهم
درباره المیزان
جلسه دوازدهم
درباره المیزان
جلسه سیزدهم
درباره المیزان
جلسه چهاردهم
درباره المیزان
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات درباره المیزان
جلسه دهم
درباره المیزان
جلسه یازدهم
درباره المیزان
جلسه دوازدهم
درباره المیزان
جلسه سیزدهم
درباره المیزان
جلسه چهاردهم
درباره المیزان
جلسه پنجم
درباره المیزان
جلسه هفتم
درباره المیزان
جلسه هشتم
درباره المیزان
جلسه نهم
درباره المیزان
جلسه دوم
درباره المیزان
در حال بارگذاری نظرات...