درباره المیزان

جلسه چهاردهم

00:49:51
62

معرفی
تأویل، تفسیر نیست؛ رسیدن به عین خارجی‌ست.

تفسیر، فهم کلام است؛ تأویل، مشاهده حقیقت.

لفظ، آغاز راه است؛ تأویل، رسیدن به مقصد نهایی و واقعیت عینی.

تأویل، پلی‌ست میان لفظ و واقعیت.

تأویل، ساختن معنای دلخواه نیست؛ کشف حقیقت بیرونی است.

هرجا حقیقت بیرونی باشد، تأویل معنا پیدا می‌کند و این همان نقطه اصلی بحث تأویل است در المیزان.
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.

چهارتا نظریه در مورد تأویل بود؛ این چهارتا را اشاره کردیم بهش و توضیح دادیم. نظریه سوم، معانی لایه‌لایه بود. اشکال علامه طباطبایی را بهش عرض کردیم و بیان شد که تأویل از جنس لایه‌های معنایی نیست، لایه‌های طولی معنا نیست. تأویل خود آن واقعیت عینی خارجی است. البته علامه نظریات دیگری را مطرح می‌کنند، هفت تا نظریه دیگر مطرح می‌کنند که همه هفت تا را برمی‌گردانند به همان قول اول.

خدمت شما عرض کنم که بعد از این‌ها، البته خب پاسخ‌هایی هم می‌دهند. یک عده مثلاً بحث حروف مقطعه را مطرح می‌کنند که خب اینجا الان جایش نیست بهش بپردازیم که بله. مفصلاً بله، بعد از چند سال، بله، بله. متشابهات حروف مقطعه را جزء متشابهاتی که علامه پاسخی دارند، الان فعلاً به آن نمی‌پردازیم.

علامه می‌فرمایند که آقا، نسبت تأویل مباحث با قرآن، نسبت ممثل و مَثَل است. رابطه قرآن با تأویلش، رابطه مَثَل با واقعیت است. این قرآن کانّهُ مَثَل آن ممثل، آن واقعیت می‌شود تأویلش. شما وقتی یک مثالی می‌گویی، یک واقعیتی را داری در قالب مثال بیان می‌کنی. بله، واقعیت یک چیز است، این مثال یک چیز دیگر است. مثلاً ما در فارسی می‌گوییم آقا "آب در هاون می‌کوبد". هاون، هاون. این ابزارهایی که باهاش گردو می‌شکنند، ظرف‌هایی هست توش گردو می‌اندازید، می‌شکنید. هاون می‌گویند. البته گاهی در فارسی بهش هونگ می‌گوییم. همان هون، هونگ، هاون، هاونگ، همه این‌ها هست. پتو پتو... مثلاً مشهدی‌ها یک چیز می‌گویند، همین‌طور لرها یک چیز می‌گویند، کردها یک چیز می‌گویند. این هم هست. خراسانی‌ها: خراسان شمالی، خراسان جنوبی، خراسان رضوی. باز در خراسان رضوی مثلاً سبزواری‌ها یک لهجه‌ای دارند، نیشابوری‌ها لهجه‌ای دارند، مشهدی‌ها یک لهجه‌ای دارند، این‌جوری هست. و خود مشهدی‌ها چند گروهند! عجیب است.

حالا خلاصه، خدمت شما عرض کنم که «آب در هاون کوبیدن» مثال است. یعنی چه؟ هاون توش یک چیزی می‌کوبند که خُردش کنند دیگر، مثلاً گردو. آب را در هاون بکوبی چه می‌شود؟ به کار بیهوده و الکی می‌گویند «آب در هاون کوبیدن». آن واقعیتش چیست؟ کار بیهوده، کار بیهوده. واقعیتش این است. این مثال آن است. پس قرآن همه‌اش می‌شود مثالی برای آن واقعیت، برای آن تأویل. این‌ها همه‌اش مَثَل می‌شود.

مثلاً قرآن می‌فرماید که میزان. در مورد قیامت کلمه "میزان" را استفاده می‌کند. وقتی که می‌گوید "میزان در قیامت"، این معنایش این نیستش که تأویلش این نیستش که خدا یک ترازویی می‌آورد دو تا کفه دارد، آهنی، بزرگ، مثلاً. بعد این‌ور مثلاً یک سنگ می‌گذارند، آن‌ور عمل طرف را می‌ریزند، بالا پایین می‌شود. میزان، ترازو. این تفسیر ظاهری‌اش می‌شود. اگر بگوییم که منظور عدالت است، این هم تفسیر مفهومی‌اش می‌شود. این هم دوباره تفسیر است، هنوز تأویل نیست. تأویل خود آن واقعیت میزان که ما تا نرویم آنجا نمی‌فهمیم چیست. میزانی که گفته یعنی چه؟ تفسیرش را می‌گویی یا تأویلش را می‌گویی؟ تأویلش را که ما خبر نداریم، «ما یعلم تأویله الا الله». تا نرویم، نبینیم، نمی‌فهمیم. ولی تفسیرش بله، همین به عدالت رفتار کردن و حسابرسی و محاسبه کردن و چیزی را با سنجیدن و این‌هاست. تفسیرش تفاوت دارد. تفسیرش با یک مَثَلی برای آن واقعیت. این ترازویی که فرمود، مَثَلی است برای واقعیت میزان در قیامت، آن ممثّل.

نکته بعد این است که حالا مطلب خیلی هست در این بحث تأویل. من می‌خواستم امروز این بحث را تمامش کنم، ولی نمی‌دانم برسیم امروز این را تمامش کنیم یا نه. خدمت شما عرض کنم که قرآن متشابهات دارد، ولی تأویلش اختصاص به متشابهات ندارد. هم محکمات قرآن تأویل دارد، هم متشابهات. البته متشابهات را باید به محکمات برگرداند. یعنی معنایش این نیستش که متشابهات نیاز به تأویل دارد و تأویل متشابهات، محکمات است و محکمات خودش دیگر تأویل نمی‌خواهد. نخیر، آفرین، همه قرآن تأویل دارد. نه، نه.

و نکته بعدی هم این است که حتی احکامش، قصه‌هایش، این‌ها همه یکی یکی هم نگاه کنی تأویل دارد. فتنه‌گری هم در همین تأویل این‌هاست: «ابتغاء الفتنه و ابتغاء تأویله». یعنی فتنه در مرتبه تأویل قرآن رخ می‌دهد. آن واقعیت عینی‌اش چیست؟ آنجاست که فتنه‌گرها فتنه‌گری می‌کنند. وگرنه در تفسیر مفهومی‌اش که خب روشن است. این در مورد عدالت. آن در مورد ظلم. این آدم‌های خوب را می‌گوید. آن آدم‌های بد را می‌گوید. این آدم‌های خوبی که این آیه می‌گوید، مصداق عینی واقعی‌اش کیست؟ این آیه می‌فرماید: «بعضی از مردم هستند جانشان را برای خدا می‌دهند». خب، تأویلش کیست؟ امیرالمؤمنین (علیه السلام). آن‌ها می‌آیند می‌گویند: «تأویلش ابن ملجم است که می‌دانست که علی بن ابی‌طالب را بکشد، می‌کشندش. جانش را در راه خدا تقدیم کرد.» «و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله.» این می‌شود «ابتغاء تأویله». دنبال این هستند که تأویل این‌ها را عوض کنند. اینجا فتنه‌گری است. البته بیشتر در متشابهات این اتفاق رخ می‌دهد. آره. البته متشابهات از یک‌کم از آن حیث متشابهش می‌شود. در احکام قرآن، در قصص قرآن هم علامه می‌فرمایند که این خطر، یعنی فتنه‌گری هست. احکام را می‌آیند تأویل می‌کنند. می‌آیند می‌گویند: «این مال آن روز بوده، این مال فلان بوده. دست دزد را که قطع می‌کنند، منظور این است که دستش را کوتاه کنید از بیت‌المال، نه این‌که انگشت‌هایش را بزنید ببرید. این‌ها خشونت است. غرب‌زدگی است. انگشت کسی را قطع نکنید، حقوق بشر نیست. دستش را کوتاه کنید از منصب اجرایی، از ریاست، از نمی‌دانم فلان، از بیت‌المال. دستشان را کوتاه کنید. معنایش این است، نه این‌که انگشتش را قطع، فاقطع أیدیهما.» تأویلش چیست؟ تعبیرش این است که دستش را کوتاه کنید. قطع می‌کنی. اکانتت. همین احکام را می‌شود این‌جوری تأویل کرد. دیگر در قصه‌ها هم می‌شود، خدمت شما عرض کنم که این‌ها را تأویل کرد که مثلاً آقا: «این واقعیت نداشته، این‌ها تمثیل بوده، این فلان.» مثلاً این‌جور تصور کردن این‌ها... مثلاً حضرت مریم مثلاً می‌گفت که: «از جانب خدا برام آمده.» بنده خدا خبر نداشته! یکی از آن پشت می‌آمده، پیرزنی در مسجد بوده، می‌آمده غذا واسش می‌گذاشته که می‌گفت: «از خدا خدا برام فرستاده!» می‌گویند بعضی از این حرف‌ها را می‌زنند. خارجکی گفته که معجزه است.

خلاصه آقا، این‌جاست که فتنه‌گری‌ها شروع می‌شود. این داستان‌هایی که ما در مورد قرآن پیش می‌آید، افرادی می‌آیند با قرآن منحرف می‌کنند افراد دیگری را. این‌ها همه‌اش می‌شود در همان حوزه «ابتغاء تأویل». یعنی متشابهاتی هست، آن متشابهات معمولاً زمینه‌ساز این تأویل بردن‌ها می‌شود. می‌آیند سعی می‌کنند یک جور دیگر این را به یک تأویل دیگری ببرند. می‌خواهد بگوید آن واقعیت عینی‌اش این است. آنی که واقعاً بوده این‌جور بوده. آن داستان واقعاً این بوده. آن حکم واقعاً این را دارد می‌گوید. مصلحتش این است. واقعیتش این است. حکم برخورد با سارق، واقعیتش این است که دستش را کوتاه کنید از جاهایی که دست‌درازی کرده. دستش را قطع کنید! یک زبان رمزآلود، در واقع تمثیلی، نمادین، به نحو دیگری، تعدد قرائات و این‌ها. این هم از این نکته.

مطلب بعدی این است که قرآن کریم در سوره مبارکه زخرف، آیات ۳ و ۴ این رابطه قرآن نزولی با قرآن صعودی را بیان می‌کند. مرحله الفاظ را از مرحله تأویل جدا می‌کند: «انا جعلناه قرآناً عربیاً لعلکم تعقلون و انه فی ام الکتاب لدینا لعلی حکیم». این قرآن دو سر دارد. یک سرش پیش شماست که قرآن عربی است. اصلاً همین که «عربی» بهش گفته می‌شود، یعنی جهان الفاظ، الفاظ و معانی. وگرنه قرآن اصلی که عربی ندارد، اصلاً زبان ندارد. قرآن فراتر از زبان است، فراتر از لفظ و لغت است که بخواهد عربی باشد یا فارسی باشد یا کردی باشد یا ترکی باشد یا هر چه. بله، ما کردیم و ترک نیستیم. دعوای الکی! آن بالا همه این‌ها یکی است. فارسی‌ایم، عرب نیستیم. قرآن که نه فارسی، نه عربی است. «انه فی ام الکتاب». اینی که پیش شماست، عربی است. شما پایینید. شما هم که بیایید بالا، از این قرآن عربی عبور می‌کنید، از این الفاظ، عالم الفاظ و معانی و این‌ها عبور می‌کنید.

مثلاً ازدواج. آقا نکاح، ازدواج. رسیدن یک دختر به یک پسر که ما بهش می‌گوییم ازدواج. ازدواج فارسی یا عربی یا ترکی؟ ازدواج که زبان ندارد که! «نکاح» کلمه ازدواج است که می‌گویی فارسی است. بگو نکاح. نکاح می‌شود عربی. نکاح. آقا واقعیت داستان نه عربی دارد، نه فارسی دارد، نه ترکی دارد. واقعیت رسیدن، آنی هم که می‌رَ سَد، می‌دانم این رسیدن هیچ زبانی ندارد، نه فارسی، نه ترکی، نه عربی، هیچی. واقعیت قرآن، حقیقت قرآن که در «ام‌الکتاب» است، این شکلی است، فراتر از لغت و لفظ و زبان و معانی و این‌هاست. ولی اینی که پیش من و شماست، این بالاخره یک زبانی باید داشته باشد دیگر. صد تا زبان که نمی‌تواند بیاید. بعدش هم آن پیغمبری هم که دارد این را دریافت می‌کند، او هم باید یک زبانی داشته باشد. آن جامعه‌ای که پیغمبر بر آن‌ها می‌خواهد بیان بکند، باید یک زبانی داشته باشند. آن پیغمبر عرب بودند، عرب‌زبان بودند. آن مردم عرب‌زبان بودند. این قرآن به این زبان آمده. بماند که مزایای خود این زبان.

همچنین فکر می‌کنم اشاره کردم، شما از خود هوش مصنوعی سؤال کنید: دایره واژگانی در زبان‌های مختلف، زبان‌هایی که آن موقع بوده. حالا الان مثلاً می‌گویند زبان کره‌ای و ژاپنی و چینی و این‌ها دایره واژگانی‌اش بالاست. اولاً که این‌ها آن موقع نبوده. بعدش هم دایره واژگانی‌اش به این معنایی که ما می‌گوییم نیست. بیشتر آن‌ها جنبه‌های صوری الفاظ دارند، نه خود کلمات گوناگون برای یک معنا. هیچ زبانی مثل زبان عربی این‌طور نیستش که آن‌قدر دایره واژگانی‌اش قوی باشد از جهت این که برای رساندن یک معنا گاهی از ۸۰ تا لفظ استفاده می‌کند. یک شتر را می‌خواهد حکایت بکند، ۲۰ لفظ دارد، ۴۰ تا، ۶۰ تا، ۸۰ تا لفظ. این سنش چقدر باشد؟ قیافه‌اش چه جور باشد؟ پایش چه شکلی باشد؟ شیر می‌خورد؟ شیر می‌دهد؟ کوهانش درآمده؟ کوهانش درنیامده؟ دندان کجاست؟ چطوری است؟ پوستش چه رنگی است؟ این‌ها همه‌اش دخیل است در این که این کلمه عوض بشود. هیچ زبانی آن‌قدر قدرت ندارد برای رساندن معانی. ترجیح می‌دهد به زبان عربی می‌شود «عربی مبین» به این دلیل. یکی از دلایل هم همین می‌شود. خدا قرآن را عربی نازل می‌کند. عربی مزیت دارد نسبت به همه زبان‌ها.

لذا روایت داریم: «عربی زبان‌های دیگر را ترجمه می‌کند، ولی زبان‌های دیگر نمی‌توانند عربی را ترجمه کنند.» عربی زبان ترجمه‌شونده نیست، ترجمه‌کننده است. قشنگ. شما خودتان هم که عربی بلدید، حالا زبان خودتان که هست، ترکی و اردو و انگلیسی و این‌ها، فارسی را هم که یاد گرفتید، عربی را هم که یاد گرفتید، همین الان شما متن‌های مختلف را که می‌خوانید، می‌بینید. کتاب‌های عربی را که می‌خوانید، می‌بینید که این را عربی فقط باید بفهمید. این اصلاً با زبان‌های دیگر فهمیده نمی‌شود. این فقط عربی فهمیده می‌شود. تازه یک وقت‌هایی کلمات را در زبان خودمان می‌خواهیم به یکی دیگر حالی کنیم، اگر عربی بلد باشد، عربی‌اش را بهش می‌گوییم. چون عربی راحت‌تر می‌رساند معنا را. خیلی عجیب است. به زبان عجیبی است. زمان بسیار قدرتمندی. البته عربی موجود با عربی زبان نزول فرق می‌کند. در آن زبان عربی دوران نزول را هم خدای متعال در اوج آن زبان، قرآن را نازل کرده. نه حالا. بارها عرض کردم: آیا فارسی‌ای داریم که فارسی سعدی باشد؟ یک فارسی هم داریم فارسی‌ای که در پارکینگ حرم استفاده می‌شود. اگر سعدی هم الان در پارکینگ حرم صحبت بکند، همه نگاه می‌کنند این به چه زبانی دارد صحبت می‌کند؟ شما دارید به زبان سعدی صحبت می‌کنید؟! فارسی‌ای که صحبت می‌کنی، زبان شما زبان سعدی است. ولی آن‌قدر که فاصله دارید. فارسی یاد بگیرید. خود عرب‌ها برای این که قرآن بفهمند، عربی یاد می‌گیرند. «رهبری ۲۵۰ ساله». من دارم فارسی. کلمه حیا، آره، هیاتی، برکت، زبان فارسی، ترکی، غیرت، حیا، برکت، تقیه، جهاد. فقط به عربی‌اش بفرمایید. اگر بخواهیم به زبان دیگر بگوییم، دو صفحه باید توضیح بدهی، آخر هم فهمیده نمی‌شود. خیلی زبان عجیبی است.

خدمت شما عرض کنم که پس «قرآناً عربیاً لعلکم تعقلون». شماها باهاش عاقل می‌شوید، می‌فهمید، عقل، درک می‌کنید، برایتان قابل درک است. ولی یک سر دیگر هم دارد که مرحله تأویلش است: «انه فی ام الکتاب لدینا لعلی حکیم». در ام‌الکتاب که پیش ماست، در مرتبه‌ای است که هم علی است، هم حکیم. یک سر دیگر قرآن آنجاست. «فی ام الکتاب»اش می‌شود تأویلش و آنجاست که: «لا یعلمه تأویله الا الله». اینی که اینجاست، تنزل‌یافته آن است. آن می‌شود روح. این می‌شود جسد. این می‌شود بدن. اینی که پیش من و شماست، بدن قرآن است، الفاظ قرآن است. البته همین هم محترم است، مقدس. خدا لعنت و خدا آتش بزند آن‌هایی را که قرآن را آتش زدند. خدا نابودشان کند. سنت در موردشان حاکم است که این‌ها با این حقایق وقتی درمی‌افتند، کل کائنات، کل هستی روبروی این‌هاست. خیلی بدبختند این‌ها. خیلی. در همین دنیا هم به هیچی نرسیدند. یک پشه دستشان را نگرفت. هیچی. به یک پشکل نرسیدند. پشکل یعنی نجاست، شونده از حیوان. می‌گویند پشکل گوسفند، پشکل گاو. این همه جنایت کردند، آدم کشتند، مسجد آتش زدند، بچه کشتند، زن کشتند، قرآن آتش زدند، هیچی. یک پشکل در دنیا نصیبشان نشده. این دنیایشان. آخرتش چیست؟ اصلاً آدم نمی‌تواند تصور بکند عذابی که در جهنم این‌ها دارند بعد از مرگ. خیلی ترسناک. آن آتشی که: «کلما نضجت جلودهم بدلناهم جلوداً غیرها.» بعد آن پوستی که هی جدا می‌شود، هی دوباره ترمیم می‌شود، دوباره آتش می‌گیرد. تمام این دل و روده، فقط طعام آتشی که وارد معده و روده می‌شود، تکه‌تکه می‌سوزاند، قطعه‌قطعه می‌کند. خب برای چی احمق بدبخت؟ چی گیرت آمد؟ آتش زدن مسجد و قرآن و بسیجی و که به یک معنا آتش زدن بسیجی از آن آتش زدن مسجد بدتر است، بالاتر است. چون حرمت مؤمن بیشتر است. چی نصیبت شد؟ چی گیرت آمد؟ خدا به ما عقل بده. واقعاً انسان دیگر ظاهراً دارد احکامشان اجرا می‌شود. باز هدف از مجازات چیست؟ میدان لعنتی که با ماشین می‌زند به پلیس.

این نکاتی بود حالا به صورت کلی که عرض کردیم. چند تا نکته دیگر هم هست در مورد تأویل. بخوانیم حالا آن‌قدر که وقت داریم. یک نیم ساعتی تقریباً وقت داریم. فیلم کجا؟

نکته دیگر این بود که پس کل قرآن تأویل دارد، فقط مخصوص آیات متشابه نیست. آیات محکم هم تأویل دارد. نکته بعدی این بود که رابطه قرآن با تأویلش، رابطه روح و جسد است. رابطه ممثل و مَثَل. آن حقیقت قرآن از سنخ الفاظ نیست. لفظ ندارد. جمله ندارد. قسمت‌قسمت نمی‌شود. حتی از سنخ معانی الفاظ هم نیست. قبلاً توضیح دادم: لفظ، معنا، واقعیت. تأویل از جنس واقعیت است. قرآن واقعیت دارد. واقعیت قرآن مد نظر است. این همان تعبیری که اوصافش در آیات متعرض تعبیر آمده. با این بیان، حقیقت معنای تعبیر روشن می‌شود. معلوم می‌شود که علت این که افراد عادی و نفوس غیر مطهر به تأویل نمی‌رسند چیست؟ البته قرآن کریم علم تأویل را برای غیر خدا ممکن می‌داند و می‌فرماید: «مطهرین علم به تأویل دارند.» این را آن‌ها می‌فهمند. علم خدا در اختیارشان قرار می‌دهد. «مطهرون» مَسش می‌کنند. «مطهرین». البته معنایش این نیست که علم کامل دارند، یک تماسی باهاش دارند. تازه مطهرون و راسخون در علم، یک تماسی دارند با تأویل. وگرنه آنی که اشراف و احاطه کامل دارد، خود خدای است. ولی خدا در اختیار این‌ها گاهی قرار می‌دهد. این‌ها آقا دیگر پشت در چسبیدند. دیگر حالا یک چیزهایی می‌ریزد بیرون. ارتباط دارد.

در کتابخانه، حالا شما که در کتابخانه‌ای، معنایش این نیستش که همه این کتاب‌ها را بلدی. در کتابخانه ای که «لا یمسه الا المطهرون». این کتابخانه را الا طلبه‌های باب‌الرضا! همه این کتاب در اختیارشان هست. هر وقتی هر کتاب را بخواهند برمی‌دارند. هر جای کتاب را بخواهند باز می‌کنند. همه کتاب‌ها را خواندند. به همه مطالب و همه کتاب‌ها اشراف و احاطه دارند. نخیر. «لا یعلم تأویله الا الله». بله. لذا فرمود: «ما هر شب جمعه روحمان عروج می‌کند به عرش و علممان اضافه می‌شود. و اگر این عروج نباشد، طواف عرش نباشد، علم ما تمام می‌شود.» رابطه عجیبی است. فیلم. چون می‌گوییم امام علم کامل دارد. یعنی دیگر حالا نه آقا این خدا در اختیارش قرار داده. از این جهت نسبت به ما که مقایسه می‌کنیم، ما صفریم، او صد است. نسبت به خدا که مقایسه می‌کنی، امام صفر، خدا صد است.

حالا نکته بعدی این است که افراد غیر مطهر دسترسی ندارند. بعد رسوخ در علم حاصل شد. ولی بحث رسوخ هم بحث قشنگی است. اگر وقت بشود، از جای دیگر واسطتان می‌خوانم. المیزان. شاید این علامه طباطبایی فوق‌العاده است. آره. «رسوخ در علم». رسوخ کردن. می‌گوید آقا مثلاً یک چیزی به جایی رسوخ کرد. مثلاً سرب در موشک رسوخ کرد. مثلاً می‌گوییم که آقا اینجا مثلاً فرض بفرمایید که بوی گاز از بیرون به داخل کلاس رسوخ کرد. نفوذ کردن به داخل جایی. رسیدن به اعماق یک چیزی. رسیدن. این از همان کلماتی است که فارسی نمی‌شود توضیح داد، عربی‌اش فقط می‌شود توضیح داد. بازم «رَسَخَ». درست شد؟

خدمت شما عرض کنم که چند جا در قرآن کلمه «تأویل» استفاده شده. یکی آن حقایقی که انبیا آوردند. این را خدای متعال تأویل دانسته. در سوره مبارکه اعراف، آیه ۵۳: «رسل ربنا بالحق». خیر می‌دانستند. و می‌گفتند مولای حقیقی ما خداست. بر حق بودند. و آن‌چه را که از غیر خدا بود می‌پرستیدند. روشن می‌شود که این باطل بود و این‌ها اعتراف می‌کنند که نبوت، دین خدا و مسئله برانگیخته شدن از قبور. خلاصه کلام این است که در آن روز، حقیقت همه آن معارفی که انبیا آوردند، ظاهر می‌شود. حقیقتش، واقعیتش ظاهر می‌شود. همه حرف‌هایشان معلوم می‌شود. این را می‌گفتند. همه دستورات. مصلحت و مفسده پشتش این‌ها بود. معارفی که انبیا می‌گفتند این‌ها بود. می‌گفتند تواضع داشته باشید، صفات، ملکات، اخلاق، اخلاق فاضله، اخلاق رذیله. آنجا معلوم می‌شود تکبر این است، تواضع این است، حسد این است، ایمان این است، ماه رمضان این است، شب قدر این بود. عجب! شب قدر این بود! ما فکر می‌کردیم شب قدر چهار ساعت مثلاً در شب است. شب قدر این بود. روزه این بود. ماه رمضان این بود که بهش می‌گفتند شهرالله، ضیافت خدا. آنجا آن واقعیت را می‌بیند.

پس تأویل امری خارجی است که مرجع و مآل امر خارجی دیگری است، نه مرجع و بازگشت کلام خدا. بنابراین توصیف آیات کتاب خدا به این که این کلام تأویل دارد، چون حکایت می‌کند از معانی خارجی توصیف نیست، بلکه توصیف متعلق آیات در اوامر قرآن به عمل مسلمان‌ها برمی‌گردد و جمله‌های خبری‌اش به واقعیات خارجی توجه می‌دهد. این را دیگر واقعاً حال ندارم توضیح دهم. یک فرقی بین توصیف متعلق آیات با توصیف آیات است. آخرش آقا تأویل همان امر خارجی است. همین‌قدر قبول کنید دیگر. حالا بعد مثال حضرت خضر و حضرت موسی را می‌آورد.

خدمت شما عرض کنم که هر مراجعه‌ای را تأویل نمی‌گویند. مثلاً یک کسی در اداره مراجعه می‌کند به رئیس آن اداره. به این نمی‌گویند تأویل. هر مراجعه‌ای تأویل نیست. مراجعه به آن واقعیت خارجی می‌شود تأویل. خدمت شما عرض کنم. داستان موسی و خضر را می‌آورد. مرحوم علامه بحثی در موردش دارد، توضیح می‌دهد اینجا تأویل یعنی چه. و داستان حضرت یوسف را می‌آورد، توضیح می‌دهد تعبیر یعنی چه. می‌خواهم بگویم دیگر خیلی طولانی می‌شود بحث تأویلمان، طولانی شده کلاً.

خدمت شما عرض کنم که آن رویداد بیرونی، آن واقعیت خارجی قضیه است. یک مثال خوب دیگر علامه دارد، این را بگویم چون تا حالا نگفتم. در قرآن در اسلام هم هست. ما قرآن در اسلام را هر روز بارکشی می‌کنیم، هیچ وقت هم از رویش نمی‌خوانیم. هر وقت هم می‌خواهم از توی کتابم دربیاورم بگویم آقا تو که این را نمی‌خوانی، برای چی این‌قدر با خودت می‌بری؟ در کتاب قرآن در اسلام، این چاپی که بنده دارم، چاپ دارالکتب الاسلامیه، صفحه ۳۴ و به بعدش.

خدمت شما عرض کنم که بحث تأویل. یکی از مصادیق تأویل، تأویل مثلاً قرآن می‌فرماید در سوره مبارکه اسرا، آیه ۳۵: «و أوفوا الکیل إذا کلتم». وقتی کیل می‌کنید، درست کیل کنید. آفرین. کیل همین یوروها که باهاش می‌زنید، تخمه برمی‌دارید. این را می‌زنی. تخم. هر کشوری هر منطقه باسکول نداشت. یک مشکل هم بوده. «وزنوا بالقسطاس المستقیم، ذلک خیر و احسن تأویلا». می‌فرماید که وقتی که کیل می‌کنید، آن مکیال را درست پُر کنید. کیل و مکیال و چه می‌دانم این‌ها. بعد خدمت شما عرض کنم که با ترازوی درست وزن بکنید. این هم خوب است، هم «أحسن تأویلا». تأویلش از همه چیز بهتر است. یعنی چه؟ ترازو را درست بچینید، درست وزن کنید، درست حساب‌کتاب کنید. تأویلش خیلی خوب است. الله می‌فرماید که این تأویل، تأویل آن کیل است. تأویل وزن. در واقع می‌شود همان وضع اقتصادی شما. یعنی بازارتان درست می‌شود. رویداد خارجی‌اش از همه چیز بهتر است. وقتی شما خوب حساب‌کتاب بکنید، آنی که برایتان رخ می‌دهد خیلی خوب است. چی رخ می‌دهد؟ عدالت، رفاه اقتصادی، امنیت اقتصادی، دزدی نمی‌شود، حق‌خوری نمی‌شود. این می‌شود تأویلش. تأویلش خیلی خوب است، یعنی آن واقعیت خارجی که در بیرون رخ می‌دهد و می‌بینیدش این‌هایی که گفتم. تأویل این‌جوری دارد. تأویلش خیلی خوب است. تأویلش خیلی قشنگ است.

تأویلش چیست؟ تأویل اینجایی‌اش، تأویل ملکوتی و قیامتی‌اش یک چیز دیگر است. تأویل اینجایی‌اش همین دستوری که دادم اگر شما عمل کنید، تأویلی که اینجا دیدید چقدر خوب است. دزدی دیگر نمی‌شود، حق کسی خورده نمی‌شود، کلاه سر کسی گذاشته نمی‌شود. تأویل اینجایی‌اش «احسن تأویلا».

جای دیگر می‌فرماید در سوره نساء، آیه ۵۹: «فإن تنازعتم فی شیءن، ردوه الی الله و الرسول». اگر در چیزی دعوای‌تان شد، به خدا و پیغمبر برگردانید. «ذلک خیر» این خوب است، «و أحسن تأویلا». تأویلش هم خوب است. تأویلش چی می‌شود؟ تأویلش آن چیزی که در بیرون است را به پیامبر برگردانید. تأویلش را همین‌جا می‌بینید. تعبیر شیر که اینجا می‌بینید: وحدت، امنیت، آرامش، دعوای‌تان برطرف می‌شود. تأویلش را همین‌جا می‌بینید. تأویل این‌ها دیگر از جنس معنا نیست دیگر. همه‌اش شد آن رویداد واقعیت خارجی. حالا یک وقتی تأویلش تأویل اینجایی است، این دنیایی است. آن واقعیت خارجی اینجایی است. یک وقتی هم تأویلش در عوالم بالاست. از خود تأویل هم می‌تواند مراحل داشته باشد. در هر عالم، واقعیت خارجی. واقعیت خارجی کدام عالم خارجی؟ این عالم را می‌توانند توضیح دهند. حضرت یوسف خواب دیده. خواب مال عالم مثال است. بعد در عالم ماده رخ می‌دهد. یک چیزی که در عالم مثال دیده شده، در عالم ماده که رخ می‌دهد، این می‌شود تأویل آن پایین‌تر. پس می‌شود آدم یک چیزی را در عالم مثال دیده، بعد که در عالم ماده رخ می‌دهد، این می‌شود تأویل آن. یک چیزی هم در عالم ماده دیده، بعد که می‌رود در عالم مثال می‌بیند، آن می‌شود باز تأویل این. یک چیزی در عالم مثال دیده، به عالم عقل که می‌رود، آنجا می‌بیند، باز آن می‌شود تأویل این. این در عالم بالا این فرق می‌کند با رابطه ظاهر و باطن معنایی. معنایی که تأکید دارم ظاهر و باطن حقیقی هست. ظاهر و باطن معنایی، رابطه طولی معنا. چون همه‌اش در معنا بود. این ظاهر و باطن نیست که یک بخشش ممکن است معنا باشد، یک بخشش واقعیت عینی باشد. این هم ظاهر و باطن است، ولی واقعاً آخر باید پایمان برسد به عالم واقعیت. آقا اگر واقعیت نداشت، نرسید به تأویل، نرسید.

گاهی یک کسی در عالم تأویل هست، واقعیت را دریافت کرده، دارد حکایت می‌کند. این حکایت است. حکایت از تأویل خودش تأویل نیست. الفاظ. لفظ و معنا. شما می‌گویی آقا دندان‌درد چیست؟ یک وقت من بهت توضیح می‌دهم. یک وقت با مشت می‌خوابانم توی دهنت، دندان‌ت می‌شکند، می‌گویم: «هاذا تأویل‌ و دندان‌درد.» دندان‌درد که پرسیدی، این است. طرف مواجهه حضوری با واقعیت قضیه پیدا می‌کند. درست شد؟ خب این هم از این نکات دیگر در مورد تأویل.

فرق تأویل و تفسیر پس معلوم شد دیگر. در تفسیر چه کار می‌کند؟ می‌آید معنا را به واضح‌ترین وضعیت خودش می‌رساند، توضیح می‌دهد. از ابهام در معنا برایت معلوم می‌شود. ولی دیگر در تأویل بحث روشن شدن معنا نیست، بازگشتش به واقعیتش است. برمی‌گردد به آن واقعیت اصلی خودش، واقعیت خارجی خودش. حالا مثلاً بیانات قرآن چه احکام، چه مواعظش چه حکمت‌هایش. پشتوانه این‌ها همان تأویلش است، واقعیت. ولی تفسیر چه کار می‌کند؟ تفسیر می‌آید معنا را روشن می‌کند. مقصود و مدلول، مقاصد و مد معلوم است. کشف می‌کند. می‌گوید اینی که گفت، منظورش این بود. تفسیر فقط در عالم معنا رخ می‌دهد. ما به تأویل نمی‌رسیم با تفسیر.

خدمت شما عرض کنم که یک بحثی را اینجا در مورد داستان حضرت موسی و خضر داریم. حضرت خضر فرمود: «ذلک تأویل ما لم تسطع علیه صبرا». این تأویل آنی بود که نتوانستی صبر بکنی. تأویلش. حالا اگر باز دارد به معنا اشاره می‌کند که تأویل نمی‌شود، باید به واقعیت اشاره کند. این نشان می‌دهد که ایشان تأویل آن سه تا کاری که کرد را آورد و ظاهر بود، عبورش داد. حضرت موسی را رساند به واقعیت، به باطن. نه باطن الفاظ، به باطن کار، به باطن واقعیت عینی خودش. واقعیت عینی بوده دیگر، الفاظ که نبوده. کار بوده، کار حضرت خضر بوده دیگر. یک برداشت ظاهری داشته حضرت موسی (علیه السلام). حضرت خضر او را از این برداشت ظاهری عبور می‌دهد به واقعیت قضیه. این می‌شود تأویل.

حالا ما هم آقا با قرآن که مواجه می‌شویم یک برداشت ظاهری داریم. ما محکوم به همین تصوریم. حضرت موسی محکوم به ظواهر بود. حضرت خضر نفرمود تو برای چی داری حکم به ظاهر می‌کنی؟ خبر نداری «ما لم تحط به خبرا». تو اشراف کامل نداری. نمی‌دانی پشتش چیست. یعنی چه؟ خلاف ظاهر نبوده. خلاف ظاهر داشت پیش می‌رفت. به همین خاطر اعتراض کرد. این درست است. خلاف ظاهر چی داشت پیش می‌رفت؟ خلاف ظاهر شریعت. خب همین دیگر. ایشان آمد توضیح داد که من خلاف ظاهر، اتفاقاً دقیقاً موافق با ظاهر بوده‌ام. شما آن احکام شریعت را بهش توجه داشتی، به این احکام توجه داشته باش. عمل کردن من، حفظ مال مسلمان کردم. تو گفتی چرا داری اهل کشتی را غرق می‌کنی؟ من کسی را غرق نکردم. کاری که من می‌کردم غرق کردن نبود. کاری که من می‌کردم حفظ کردن بود. حفظ مال مسلمان بود. حالا به من بگو کدام شریعتش درست بود؟ باطنش را ببینی کسی عمل کند. تأویل ما.

ما مأموریم به همین تفسیر. مأموریم به همین ظواهر. تفسیر قرآن یعنی همین ظواهر را با هم مطابقت دادن، تدبر کردن، معانی ظاهری را فهمیدن. حجت است. مسئولیم نسبت به این‌ها عمل بکنیم، تبعیت بکنیم. می‌رویم بهشت: «منطقه رضوان، نعم السبیلا»، «یهدی به الله من اتبع رضوانه سبل السلام». هر کی دنبال این‌ها راه بیفتد، خدا هدایتش می‌کند به سلام. دنبال همین آیات قرآن، همین ظواهر قرآن، همین‌هایی که گفته را شما بگیر. ولی بر قاعده‌اش متشابهات را حمل بر محکمات بکن. ارجاع بده. معانی را درست فهم بکن. به لغت مراجعه کن. استعمالش را بدان. وضعش را بدان. سیاق را خوب لحاظ بکن. تدبر بکن. یک موضوع را در قرآن بررسی بکن. همان‌طور که من جاهای دیگر تفسیر موضوعی، تفسیر قرآن به قرآن، همه این‌ها را که انجام دادی، همان که بهش رسیدی برای تو حجت است. برای من هم حجت است. من یقه‌تو را می‌گیرم چرا به این عمل نکردی فردا. «مگر یقه‌تو گرفتم چرا این کار را کردی؟» تو هم جواب می‌دهی که چون ظاهر این آیه این بود. تفسیر. ولی تأویل هم دارد که آن رسیدن بهش اهل طهارت باید باشند. طهارت را با همین عمل به همین ظواهر قرآن و تفسیر می‌فهمی. عمل می‌کنی، به طهارت می‌رسی. هر چه بیشتر بتوانی برسی، به تأویل نزدیک می‌شوی.
یک عده می‌گویند: بگذاریم کنار چون ما تأویلش را خبر نداریم. این‌ها که همه ظواهر است. ظاهر به چه دردی می‌خورد؟ برو سراغ باطن. برو سراغ تأویل. این‌ها حرف مفت است. پس حضرت خضر در برابر آن‌ها باید ساقی را عوض کند. از کسی که از جنس می‌گیرند. از شیطان، شیطان با موتور برای آن‌ها می‌آید.

عالمان به تأویل را عرض کردیم راسخون در علم‌اند. یک نکته هم در مورد راسخین در علم بگوییم و دیگر بحث را تمامش کنیم. علامه در جلد ۳ المیزان، صفحه ۵۵ و ۵۶، یک بحث در مورد راسخون در علم دارد. اینجا بحث راسخون در علم در آیات محکم و متشابه آمد، سوره آل عمران اولش. یک بار هم در سوره نساء آمده: «لکن الراسخون فی العلم منهم و المومنون یومنون بما انزل الیک و ما انزل من قبلک». در علم کسانی‌اند که آقا در دلشان «ضیق» نیست. «ضیق» با «ز» زنبور و «غین» به معنای انحراف، کجروی. یک عده آقا در دلشان انحراف دارند. این‌ها با متشابه که مواجه می‌شوند شروع می‌کنند فتنه‌گری. با متشابهات و می‌خواهند تأویلش را دست ببرند توش. «ابتغاء تأویل» کنند. یک عده هم هستند راسخ در علم‌اند. این‌ها تسلیم‌اند در برابر دستور خدا و امر خدا و متشابهات را نمی‌خواهند یک جوری دست بزنند که مطلوب خودشان را باهاش ثابت کنند. بیاورند به سمت آن اهداف خودشان و مقاصد خودشان. می‌گویند که ما نمی‌دانیم این چیست. هر چه هست ما تسلیم هستیم. حواله می‌دهند، ارجاع می‌دهند به خود خدا، به پیغمبر. هر چه هست ما مؤمنیم. تسلیمیم در برابر. ما نمی‌دانیم این چیست. ولی هر چه خدا بگوید، متشابه را برمی‌گردانند به خود خدا. از او می‌خواهند که توضیح بدهد. بیمار دل‌ها برعکس می‌خواهند که اتفاقاً از این‌ها استفاده کنند که منافع خودشان را تأمین کنند. به واسطه متشابهات قرآن می‌بافند که عوض بشود. یعنی می‌آید به نفع این‌ها می‌شود. منافع این‌ها تأمین می‌شود. حکومت معاویه در می‌آید. درست شد؟ حکومت خوارج در می‌آید با آیات متشابه. که این‌جور می‌شود. یک چیزی هم به این‌ها می‌رسد. «الذین فی قلوبهم زیغ» در برابر «الراسخون».

این یک نکته. بعدی این است که آن انحراف در دل، همان بیماری‌های قلبی و بیماری‌های اخلاقی و روحی و گناه و آلودگی‌های اعتقادی و فکری و این‌هاست. هر کی هر چقدر از این آلودگی‌ها در بیاید، راسخ در علم می‌شود. از یک طرف بهش می‌گویند «الراسخون فی العلم». از یک طرف دیگر بهش می‌گویند «مطهرون»، «لا یمسه الا المطهرون». پس این دو تا یکی است. راسخون در علم همان مطهرون هستند از این بیماری‌ها و انحراف‌ها. تطهیر شدند. از شرک و هوای نفس و غفلت تطهیر شدند. هر چقدر که آقا این طهارت قلب حاصل بشود، پاک بشود دلش از غیر خدا، تطهیر بشود. «شراباً طهوراً». شراب طهور وقتی که نصیبش بشود و از هر دَنَسی، از هر رِجسی، از هر نجاست و کثافتی، از هر شرک و آلودگی وقتی تطهیر شد، این رسوخ در علم پیدا می‌کند. چرا؟ چون مقرب به علیم خبیر شده. هر چقدر به خدا نزدیک‌تر می‌شود، دارد به منبع و معدن علم نزدیک‌تر می‌شود. برای رفتن دارد هی سیر می‌کند به باطن علم، به حقیقت علم. دارد رسوخ می‌کند در آن. درست شد؟ این هم می‌شود راسخون در علم.

البته معنایش این نیستش که این‌ها اشراف کامل دارند به تأویل الهی که توضیح دادم. این نیست که همه تأویل قرآن را می‌دانند بالفعل. خودشان می‌دانند؟ نخیر. خدا می‌داند بالفعل. نخیر. خدا هر وقت اراده بکند در اختیار آن‌ها قرار می‌دهد. هر جایش را، هر وقتش را. نخیر. آن هم تابع اراده خدا. ولی این‌ها در تماس با تأویل‌اند. در تماس با واقعیت، واقعیت و حقیقت قرآن‌اند. در تماس‌ هستند. مثال کتابخانه شما. در تماس با همه این کتاب‌هایی هستید ولی معنایش این نیستش که در لحظه همه کتاب‌ها را اشراف داری و بلدی و بخوانی. این هم از این نکته. این شد بحث تأویل ما بعد از چند ماه، چند شد؟ یک ماه که بیشتر است. الان این کلاس چهاردهم است. یک ماه شد ما از بهمن شروع کردیم کلاس‌ها را در پایان بهمن. این بحث به پایان رسید در روز پایان شعبان. و جلسه بعدی‌مان که اولین جلسه در ماه مبارک رمضان است، می‌خواهیم در مورد تفسیر صحبت بکنیم. وارد بحث تفسیر می‌شویم. اقسام تفسیر را ان‌شاءالله از شنبه شروع می‌کنیم.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات درباره المیزان

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00