معرفی
تفسیر با معنا و مفهوم سر و کار دارد؛ تأویل با واقعیت.
تأویل؛ گذر از ذهن به عین و عبور از مفهوم به مصداق است.
تأویل؛ شنیدن و تصور کردن نیست، دیدن آن چیزیست که آیه از آن خبر میدهد!
علم حضوری، دریچهایست به فهم تأویل.
رؤیا، مثالی برای فهم تأویل؛ تحقق خواب در عالم خارج، تعبیر یا تأویل آن است.
آیات قرآن به واقعیاتی در عالم خارج اشاره دارند نه صرفاً مجموعهای از مفاهیم ذهنی!
تأویل؛ گذر از ذهن به عین و عبور از مفهوم به مصداق است.
تأویل؛ شنیدن و تصور کردن نیست، دیدن آن چیزیست که آیه از آن خبر میدهد!
علم حضوری، دریچهایست به فهم تأویل.
رؤیا، مثالی برای فهم تأویل؛ تحقق خواب در عالم خارج، تعبیر یا تأویل آن است.
آیات قرآن به واقعیاتی در عالم خارج اشاره دارند نه صرفاً مجموعهای از مفاهیم ذهنی!
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین، و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
انشاءالله که بتوانیم در این جلسه و جلسهٔ بعد -اگر خدا بخواهد- بحث تأویل را تمام کنیم. جلسهٔ بعدیش که شنبه است و در ماه مبارک رمضان، انشاءالله برسیم به روشهای تفسیر قرآن و به روش تفسیر «قرآن به قرآن»، که شاید دو ماهی در این بحث باشیم. تفسیر قرآن: اولاً اقسام تفسیر چیست؟ روشهای مختلف تفسیری کدامند؟ بعد روش تفسیر «قرآن به قرآن» چیست؟ خود قرآن چه میگوید؟ روایات چه میگویند؟ و در المیزان نمونههایی را به عنوان روش تفسیر «قرآن به قرآن» مرور کنیم که -خوب- جزء مهمترین مباحث این بخشی است که در مورد المیزان با هم صحبت میکنیم.
خوب، ما دربارهٔ تأویل چه میگفتیم؟ میگفتیم یک نظریه این بود که تأویل همان تفسیر است. چهار نظریه داریم: نظریهٔ اول میگوید تأویل همان معنای آیه است. این حرف قدما بود؛ قدما، نه متأخرین از مفسرین متاخرین اخیر یا همین اواخر. متأخرین میگویند تأویل معنای خلاف ظاهر است؛ یک چیز دیگری است که ماها سر در نمیآوریم، خدا سر در میآورد؛ این میشود معنای خلاف. قول سوم میگوید: آقا، تأویل لایههای طولی معنای ظاهر و باطن لفظ است که دیروز در مورد این هم صحبت کردیم. هنوز نکاتی از آن را عرض میکنم، ولی قول چهارم که قول علامه طباطبایی باشد، میفرماید که تأویل واقعیت عینی خارجی است. اولی که روشن بود، توضیح دادیم. دومی هم توضیح دادیم، البته نقدهایی دارد علامه طباطبایی مفصل به آن پرداخته، چون وقت گرفته میشود. برای این حدی که الان داریم، ما دورهای که داریم، همینقدر که مباشرت کنیم، -عرض میکنم- کافی است. مفصلترش جاهای دیگر باید به آن پرداخته بشود.
قول سوم لایههای طولی بود که ظاهر و باطن بود. عرض کردیم که این هم نیست، یعنی در نگاه علامه این هم نیست. چرا؟ چون که این هم باز دوباره در جهان الفاظ است؛ درست شد؟ لفظ و معناست. ما دیروز گفتیم ما یک لفظ داریم، یک معنا داریم، یک عین خارجی داریم، یک مصداق خارجی. مثال لیمو را عرض کردم. لفظ لیمو که لام و یا و میم و واو است، معنای لیمو اونی که در ذهن شماست، ولی اینها هیچکدامش خود لیمو نیست. خود لیمو رنگ دارد، بو دارد، وزن دارد، اندازه دارد. در کشور شما لیمو زیاد است؟ آره، پاکستان لیمو ترش زیاد دارد، فکر میکنم سیستان و بلوچستان زیاد داشته باشد. اینجا هم یک جاهایی، مثلاً میگویند جهرم ایران، شهر جهرم، آنجا لیمو زیاد دارد. عرض کنم خدمت شما که لیمو آنجاست، الان این لیمو در ذهن شما هم هست. شما الان در قم هستید، ولی ما در قم لیمو ترش نداریم. حالا این را بعداً توضیحاتش در جریان تطبیق انشاءالله میآید که فرق تعبیر و تطبیق با تأویل چیست.
پس آقا، خدمت شما عرض کنم که این قول سوم شد که اینها لایه لایه معنا هستند، آن لایههای باطنیاش که ما بگوییم میشود «تعبیر». یک اشکال هم اینجا میکند علامه، مثالی که از رو خواندم، حالا اینجا از رو متن المیزان برایتان بخوانم. مثال «اسقنی» را میزند. علامه طباطبایی میفرماید که مثل این میماند که یک نفر به شما بگوید که: «اسقنی». «اسقنی» یعنی چه؟ آقا، آب بیاور، به من آب بده. خدمت شما عرض کنم که ایشان میفرماید که این «اسقنی» هی در خودش معانی دیگری دارد؛ در خودش دقت بکن، در خودش معانی دیگری دارد. این میشود لایههای باطنیاش. یک ظاهری دارد، یک ملازمات دیگری دارد که پنهان است، آنقدر محسوس نیست. مثلاً روانشناسان از رفتارهای ما یک ملازمات دیگری کشف میکنند که بقیه نمیفهمند. صحبت میکند، میگوید که: پدر و مادرش طلاق نگرفتهاند، تکفرزند نیست. چه ربطی دارد؟ این به یک لایههای مخفیتری میرسد. میگوید این لفظ، حالا یک بحث دیگر است، من نمیخواهم حالا بگویم اینها روانشناسی، میخواهم بگویم از جنس اینکه یک لایههای مخفیتری دارد، ملازماتی دارد. حالا اینجا ملازمات در عالم معنا باشد؛ یک چیزی که میگوید هی در لایههای معنایی خودش، لایههای عمیقتری دارد. هنوز در لایههای معنایی یک چیزهای دیگری هست که به چشم ما و به ظاهر دیده نمیشود، به چشم ما نمیآید. تیزهوشها، آدمهای تیزهوش، زرنگ، باهوش، اینها میروند و میگویند: «اینکه این را میگوید، منظورش آن استها!» این لایهٔ باطنیاش آن است.
مثل چی؟ مثل همین «اسقنی». علامه طباطبایی چهار تا لایه برای «اسقنی» میبیند. خود علامه طباطبایی تیزهوش است دیگر. میگوید: لایهٔ اول چیست؟ «اسقنی»: آب میخواهم، یعنی آب برود اینجا، در گلو. «اسقنی» یعنی یک آبی در گلو میخواهم بریزم در گلو. درست شد؟ این را همه میفهمند. لایهٔ دوم: خوب، چه میشود که یک نفر میخواهد آب را بریزد در گلویش؟ چون تشنه است دیگر، نمیشود؟ لایهٔ مخفیترش، لایهٔ باطن. وقتی میگوید «آب میخواهم»، منظور یک لایهٔ باطنیترش این است که تشنهام. درست است؟ ارواح سیراب شدن، درخواست آب در حقیقت درخواست سیراب شدن است، نمیشود؟ لایهٔ باطنیتر! یک لایهٔ دیگر هم دارد: چرا میخواهد سیراب بشود؟ رفع حاجهٔ الوجودیه، میخواهد نیاز وجودیش را و کمبود بدنش را برطرف کند. بدنش سوختوساز کرده. آدمهای زرنگ و وارد اینجورند؛ تا طرف مثلاً یک داغی میبیند، میگوید این بهش شوک وارد شده، آب بیاورید، کبدش مثلاً یک سوختوسازی کرده، بعد به بدن شوک وارد شده. این «تشنه شدم، آب میخواهم» در لحظه به همه اینها لایههای باطنی این قضیه است. آدمهای زرنگ، آدمهای باتجربه، دکترها، روانشناسان، اینها مثلاً از رفتارهای ظاهری به چهار لایه و پنج لایه عمیقترش پی میبرند که ماها پی نمیبریم. میگوید مثلاً این خودشیفته است. خودشیفته یعنی چه؟ عُجب. روایات و بحثهای اخلاقی از عُجب خودش، از خودش خوشش میآید، نارسیسیسم. در روانشناسی این نارسیسیسم دارد. بالا مثلاً حالا نارسیسیسم به پایین هم به عنوان بیماری در روانشناسی شناخته شده است. این مثلاً اصلاً هیچ چیزی نسبت به خودش ندارد. مثلاً دستش میسوزد، صدایش در نمیآید، هیچ واکنشی نشان نمیدهد، خیالش ناراحت است، بیماری شناخته میشود.
و تعادل داشته باشد. خلاصه از رفتارهای طرف، از مدل حرف زدنش پی میبرند. من وقتی که داشتم اینجا گواهینامه میگرفتم، این زیر پل بلوار امین، آنجا راهنمایی و رانندگی بود. الان خرابش کردند، دیدید که یک خرابهٔ بزرگ روبروی مدرسهٔ معصومیه. این ادارهٔ راهنمایی و رانندگی، به آن میشناختیم. ما معصومیه، که میخواستیم برویم ادارهٔ راهنمایی رانندگی، معصومیه کسی نمیشناخت. معصومیه، الان میگویند معصومیه. الان کسی راهنمایی ورانندگی نمیشناسد. خیلی سال است خراب است، بیست سال پیش که مثلاً ما طلبهٔ معصومیه بودیم، ۸۴ طلبهٔ معصومیه بودیم تا ۸۸ و معصومیه بود. شهرداری چیست؟ رحمتی، مالکی. مالکی، رحمتی شاید هم دوره بودیم. آنقدر معصومیه بزرگ بود که چندین ساختمان بود و خدمت شما عرض کنم که اینور هم یک دانه تعلیم رانندگی بود. ما آنجا تعلیم رانندگی میرفتیم، چیز میکردیم. سه چهار جلسه بیشتر نرفتم، گفت: «تو که بلدی، نمیخواهد دیگر بیا، برو امتحان بده.» هجده سالم هم هنوز هجده سالم فکر کنم نشده بود یا اول هجده سالم بود یا داشت هجده سالم میشد. دقیق خاطرم نیست. آن آدمی که به ما یاد میداد، یک پرایدی داشت، ما را میبرد اینجا بنیاد. بنیاد هنوز نساخته بودند، هیچی بیابون بود. بعداً همان خیابانهایی که میرفتیم تعلیم رانندگی، بیابون بود. ما چند سال همانجا زندگی کردیم. خانهمان آپارتمان ساختند. این ماشینهایی که در خیابان میدید، مثلاً از جلو پارکها رد میشدیم، مثلاً وانت پارک بود، ماشین پارک بود، میگفت: «از مدل پارک این ماشین میتوانم بهت بگویم رانندهاش چیکاره است و چند ساله راننده است و مرد یا زن است. این پراید که اینجوری پارک شده، میتوانم بهت بگویم که این راننده، آره، و مثلاً دو ساله رانندگی یاد گرفته و مثلاً خانمی هم هست که مثلاً چه میدانم دکتر است.» مثلاً من این جور تجربه دارم. آنقدر که کار کردهام، پانزده سال داشت آموزش رانندگی میداد. گفتش که: «من آنقدر که کار کردهام، طرف تا مینشیند، استارت میزند، میفهمم چیکار است.» بعد ما را میبرد جلو آن ماشینهای دیگری که یک دو فرمان بودند. برو آن را ببیند، رویش کم بشود.
خلاصه، لایههای باطنی است. یعنی یک چیزی که ماها بهش ابتقالی نداریم. یک آدمی که خیلی حرفهای است، منتقل میشود به یک لایههای دیگری. این را بهش نمیگویم باطن واقعی تأویل. یک ملازماتی است بین یک چیزهایی که بعضی ظاهر است، بعضی مخفیتر است. یک سری آدمها به آن امور مخفیتر هم منتقل میشوند. اینها همهشان هم در عالم ذهن و الفاظ است. آره، دلالت، آفرین. صرفاً دلالت. عینیت خارجی ندارد. تأویل، رسیدن به عین خارجی، به یک واقعیت واحد ملازمات معنایی و دلالتهای عمیقتر، لایههای عمیقتری از دلالت، برای ما. مثلاً خانم وقتی راه میرود، آفرین. به ظاهر اطلاع داریم، ولی آن آقایی که به من یاد میداد، میفهمد که این شغلش چیست و چند ساله راننده است. یک دو لایه با این هم خبر دارد. چشم برزخی؟ نمیدانم، ملکوت. علم به باطن. درست شد؟ این همان ملازمات عمیقتر در عالم دلالت است. اثر تجربه و مهارت و اینها به یک دلالتهای عمیقتری میرسد. پزشک مثلاً این شکلی است؛ به شما نگاه میکند، میگوید که مثلاً: «از پوستت میفهمم که مثلاً تو شبها دیر میخوابی.» اصلاً به چی چیز او هم نگاه نمیکند، به پوستت نگاه میکند. «شبها دیر میخوابی، سیگاری هستی.» نگاه میکند، میگوید: «آقا، مثلاً الکلی هستی.» اینجوری است. مزاجت را میفهمد. بعد مزاجت را که میفهمد، میرود در مزاجت، میگوید: «خوب، این مثلاً، چون مزاجش صفرایی است، این همه کارها را شروع میکند، یکهو ول میکند.» میگوید: «مثلاً آدم بینظمی هستی.» از کجا فهمیدی؟ بعضیها واردند. این چیزها را استفاده میکنند. مثلاً من چشم برزخی دارم و اینها. یک تکه به طرف میاندازد و او هم میگوید: «یا الله! باطن ما!» «مزاجت را کشف کرد.» بعد یک چیز بیوگرافی از حاج آقا میدهد: «چشم برزخی دارد! به من گفت آدم بینظمی است.» یا چیز عجیبی نبود این! خیلی چشم برزخی دارد.
«اسقنی» پس یک لایهاش این بود که به من آب بده. یک لایهٔ باطنیتر، ملازم دلالتش چیست؟ یک دلالت عمیقتر دارد که من تشنهام. یک دلالت عمیقتر دارد که من بدنم کمبود دارد، نیاز به آب دارد. یک لایهٔ عمیقترش این است که کمال وجودی من و بقاء حیاتم را میخواهم. این دلالت بر بقاء حیات دارد، ولی همه اینها در عالم دلالت است، همهاش در عالم الفاظ و معانی. به واقعیت خارجی نرسیدهایم. تأویل از جنس دلالت و معنا نیست، هر چقدر هم عمیق بشود، به این نمیگویند تأویل. تأویل آن عین خارجی اولش است. اونی است که بیرون است. میگویم: «این آن بود.» میشود مصداق عینیاش. درست معادلسازی میکنیم. مثلاً به آدم کچل میگوییم بیمو. بعد معانی عمیقترش این است: کسی که پیازهای سرش مثلاً تولید مو نمیکند. یک لایهٔ باطنیترش این میشود که به خاطر کمبود فلان ویتامین در بدنش، پیازهای سرش فعال نمیشود. اینها همهاش لایههای باطنی است در همان عالم دلالت است. بابا، کچل یک مصداق بیرونی دارد. اینی که وقتی نور میخورد به سرش، بازتاب میدهد، این را! این تأویل کچل است. «هذا و کچل من قبل.» این را میگویند کچل. حالا شما هی در عالم دلالتها و الفاظ و اینها، هی برو عمیقترش کن! این، یعنی نمیدانم مثلاً، چیچی است؟ نمیدانم به کجای بدنش فلان دارد و کمبود نمیدانم چیچی ویتامین D نمیدانم به او کم رسیده و کلسیم کجایش نمیدانم فلان شده و مثلاً در سرش مثلاً، نمیدانم پوستش فلان ویژگی را دارد و اینها همهاش دلالتهاست. حالا بعضیاش ظاهریتر است، بعضی مخفیتر است. لایههای متراکم ولی در عالم دلالت و الفاظ است.
اینجا بعد الان میفهمم وقتی یکی به یکی میگوید برو آب بیاور، چهار تا امر نمیکند، چهار تا درخواست ندارد. چهار تا لایه دارد: یکی آب بده، یعنی تشنگی مرا برطرف کن. حاجت وجودی مرا برطرف کن. به من بقای در حیات بده. آیا داری چهار تا چیز میخواهد از شما؟ یک چیز میخواهد، آن ملازمات باطنی این یک درخواست است. درست؟ حالا یک شوخی هم بکنم، بخندید. گفتش که طلبه رفت حرم امیرالمؤمنین (علیه السلام)، زن من، اینجوری بگویم قشنگتر است، درخواستم را مطرح کرد. گفت: «یا امیرالمؤمنین، یک بچه به ما بده!» این ملازمهٔ دلالت دارد بر اینکه زنش هم میخواهد، زن زاوان میخواهد، زنی باشد که بچهدار بشود. زن خوبی باشد که بچهاش را هم به دنیا بیاورد. بچه هم بخواهد، یعنی من سه تا درخواست را در یک کلمه دارم میگویم. آنها میشود کنایه و لایههای باطنی. آمد خلاصه درخواست را گفت و ازدواج کرد و خانمش باردار شد. بچه را به دنیا آورد. سر زایمان مرد! بچه را گرفت بغلش، آمد در حرم، گفت: «آقا، من فکر میکردم شما علم بلاغت بلد باشید! زنی در حدی که زایمان کند، خواستی نگفتی که شیرش هم بده و ادامه داشته باشد.» خلاصه، اینها میشود ملازمات باطنی. آره، خیلی دقت کن. میگوید حضرت یوسف گفتش: «خدایا، چرا من را زندان انداختی؟» گفت: «خودت گفتی من زندان برم هم بیشتر راضیام تا اینکه حرف اینها را گوش بدهم.» خودت اسم زندان آوردی. من اصلاً خودت نوشتی زندان میخواهم. خدا رحمت کند مرحوم آیتالله روحانی، تعبیر خواب میکرد اینجا مسجد امام عسکری. شصت سال منبر میرفت. شصت سال منبر میرفت. شصت سالم مکه رفته بود. هر سال مکه. یک ماه رمضانها شبستانش عوض میشد. نماز مغرب میخواندند و بعد، خانم تو طول سال، خانمها را راه میدادند. این شبستان آخر اینور بود. بحثهایی میگفت. این ماه رمضون که میشد، اینور خانمها را راه نمیدادند دیگر. خیلی راحت صحبت میکرد. پیرمردی بود باصفا. این فیلم معروفی که میگویند وضو آیتالله خوئی، این آیتالله خوئی نیست، این همین آیهٔ چیز است، آیتالله روحانی. شبیه آقای خوئی بوده. تعبیر خواب میکرد. بینظیر بود. روزی هجده تا هم نماز جعفر طیار میخواند. آدم خیلی عجیبی. یک شخص خیلی جالب. آدم عجیب! یا امام رضا! من خانهدار بشوم، ولو شده پنجاه متر باشد، زندان برایم بهتر است تا اینکه اینها که از من میخواهند. حالا رفته به امیرالمؤمنین: «آقا، من بچه میخواهم.» مثل آدم درخواست کن! درست بگو: «آقا، من زن میخواهم، بچه میخواهم، خانواده خوب، طولانی مدت، بچههای زیاد.» دلالتهای باطنی! درست شد؟
خوب، این معنای سوم. اما معنای چهارم فرق میکرد. گفتیم میشود واقعیت. هو الأمر العینی الذی یعتمد علیه الکلام. آن امر عینی که کلام بهش تکیه دارد. دیگر آب و سیراب شدن و اینها نیست. خود آن حالت رفع عطشی که در بدن رخ میدهد، این میشود واقعیت خارجی. این میشود تأویل حرف من. اسقنی، آن آبی که داده میشود و تشنگی را برطرف میکند، این تأویل کلمه «اسقنی» است. نه آن دلالتهای معنایی که این کلمه دلالت دارد بر اینکه شخص تشنه است، دلالت دارد که بقاء وجودیش نیاز به آب دارد. نه، خود آب خوردنی که تشنگی را برطرف میکند. آبی که تشنگی را برطرف میکند، تأویل «اسقنی» است. درست شد؟
کلام دو جور است: یک وقت انشا، یک وقت اخبار. اگر انشا باشد، دستور میشود انشا، اخبار باشد خبر. اگر انشا باشد، تأویلش چی میشود؟ تأویلش المصلحه التی توجب انشا الحکم است. وقتی یک دستوری میدهد، مثلاً به این بچه میگوید که مثلاً ماها داریم با همدیگر شوخی میکنیم، میخواهیم بچهها نشنوند. به این بچه میگوییم که بابا، پاشو برو یک دقیقه مثلاً یک سری به ماشین بزن، ببین اوضاع ماشین چطور است؟ ماشین سر جایش هست یا نیست؟ تأویل این حکم چیست؟ الان انشا کردم، بهش دستور دادم. یک مصلحتی بود که آن مصلحت اقتضای این را داشت که من بهش دستور بدهم که پاشو برو بیرون، آن مصلحت چی بود؟ مصلحت این بود که در کلاس حضور نداشته باشی، این حرف را نشنوی، این صحنه را نبینی. میخواهم به یک کسی، یک کسی دعواش بکنم مثلاً، نمره کم آورده در امتحان، بر فرض، بر فرض محال. در کلاس که نداریم. بر فرض محال، میخواهم دعواش کنم: سر به ماشین بزن، دعوا کنم. اینها همه میشود مصلحت حکم. مصلحت یک دستور میشود تأویل آن دستور. آب بیاور، مصلحتش همان رفع تشنگی است. البته خود مصالح ممکن است درجات داشته باشد. فیلم درجات، اولیش عاریش. آفرین. تأویل به معنای واقعی و دقیق و درستش، آن اولین مصلح ممکن است. حالا ممکن است، حالا در لایههایی به آن چیزهایی که در مراتب پایینترش هم عرض کنم که در مراتب، اگر باشد مشکک اگر باشد، به مراتبش هم تأویل گفته بشود. پس آن مثلاً وقتی میفرماید: «اقیموا الصلاه»، آن نورانیتی که در نماز است، قربی که در نماز است، معراج المؤمن، قربان کل تقی، تنها عن الفحشاء و المنکر، اینها همهاش میشود مصالحش. این مصلحت میشود چی؟ میشود تأویل. مثلاً دکتر وقتی میگوید کپسول را بخور، دکترم که نیامده اینجا. امروز وقتی میگوید این کپسول را بخور، تأویلش این نیستش که تأویلش فرمول شیمیایی دارو نیست. تأویلش سلامتی است که به واسطهٔ خوردن آن دارو برایت حاصل میشود. درست؟ مصلحت این در انشا بود.
در اخبار، اما تأویل داریم در اخبار. چه تعبیری داریم؟ اخبار. خوب، خبر دادن یک وقت از گذشته است، یک وقت از حال است، یک وقت از آینده است. درست است؟ وقتی خبر میدهم از یک واقعهٔ خارجی، دارم خبر میدهم. یک واقعهٔ خارجی، آن واقعهٔ خارجی میشود تأویل آن اخبار. معنای این کلام نمیشود تأویلش. هر چقدر دلالتهای معنایی مختلف باشد و باطنی. مثلاً میگوید آقا خانه نیست. بگوییم این دلالت بر این دارد مثلاً پس خانهشان خالی است و این دلالت بر این دارد که مثلاً دارد اجارهای بابت یک خانهای میدهد که ازش استفاده نمیکند. این دلالت بر این دارد که صاحبخانه دارد پول یک خانهای را میگیرد که درش مستأجرش نیست. اینها هی دلالتهای لفظی و ذهنی و معنایی. تأویلش چیست؟ این عدم حضور زید در خانه. خود آن فقدان حضور زید در خانه میشود تأویل این کلام، تأویل این خبر. آن واقعهٔ عینی خارجی. حالا اگر گذشته باشد، خود آن واقعه. مثلاً میگویید: «آقا، عروسی آقا کمیل کجا؟» «عروسی گرفتید در کراچی، اسلامآباد؟» «در اسلامآباد.» «چه سالی به ایرانی؟» «سال ۹۸، قبل کرونا، ۹۹ در کرونا ازدواج کردند.» خود این واقعه میشود تأویل این جمله. سید کمیل ازدواج کرد. آن روزی که این اتفاق افتاد در اسلامآباد، آن واقعه، خود آن نفس آن واقعه میشود تأویل این جملهٔ من. اخبار اگر مربوط به گذشته است. اگر مربوط به حال و آینده باشد، میشود پیشبینی و پیشگویی. من وقتی که رخ میدهد، این میشود تأویل این جملهٔ من. مثلاً میگویم آقا، فلان کس شهید میشود. فلان کس شهید نمیشود. درست شد؟ آره، شهید که شدی، میشود تأویل آن جملهٔ من. خبری که دادم شهید شدی، تعبیرش حاصل میشود. این میشود تأویل. درست شد؟
حالا اگر از امور مستقبلهٔ غیبی باشد، مثل قیامت، بهشت، جهنم، یا مثل صفات و افعال خدای متعال باشد. اینجا خوب دقت کن. اینجا هم تأویلش خود آن حقایق خارجی. خود قیامت میشود تأویل این اخبار من. «اذا وقعت الواقعه لیس لوقعتها کاذبه» یا مثلاً میفرماید که: «اذا الشمس کورت اذا النجوم کدرت و اذا السماء فطرت» درست شد؟ «اذا السماء انشقت». اینها همهاش تأویلش میشود خود رویداد این قضیه. هر وقت اتفاق افتاد، تأویل این خبر میشود، تأویل این کلام میشود، تأویل این آیه میشود، تأویلش میشود خود روی دادن آن قیامت. البته حالا بحث که قیامت روی میدهد یا همین الان هم زنده و حاضر است، این یک مسئله است. آنجا جانان و جان جانان، آن سومی است، سومیاش بحثهای قرآنی و اینها داریم. در اولیه بحثهای عقلی داریم. خدمت شما عرض کنم که پس اینها تعبیرشان مفاهیم ذهنی نیستش که ما در کتابهای کلامی و اینها میخوانیم. تعبیرش میشود خود واقعیت قیامت، خود صفات الهی، خود افعال الهی، خود کار خدا میشود تأویل این حرفی که ما در مورد کار خدا داریم میزنیم، در مورد خلقت داریم صحبت میکنیم، در مورد عقوبت داریم صحبت میکنیم، در مورد ثواب داریم صحبت میکنیم. خدا ثواب میدهد، خدا عقوبت میکند. خود آن ثواب دادنه میشود تأویل این. خود آن عقوبت کردنه میشود تأویل. حالا چرا ما از اینها سر در نمیآوریم؟ چرا ما فقط یک تصور معنایی و ذهنی ازش داریم؟ برای اینکه اینها از جنس عالم محسوسات نیست، فراتر از زمان و مکان است. ما فقط یک معنا و یک تصور ذهنی ازش داریم. هر وقت با خود این داستان مواجه شدیم در یک عالم بالاتری، خدایی ناکرده معاذ الله اگر عقوبت خدا را دیدیم و اگر انشاءالله ثواب دادن خدا را دیدیم، آنجا به تأویل این میرسیم. علم به تأویل پیدا میکنیم. میگوییم: «عجب! این که میگفت بهشت میدهند، این بود! میگفت خدا از شما تشکر میکند، این بود!»
تشکر میکند و «کان سعیهم مشکور» تشکر میشود. خدا تشکر میکند. ما فقط تصور ذهنی داریم، تشکر کردن خدا را هم میگوییم ای، شبیه اینکه مثلاً برای روز معلم برای معلم یک گلدان بیاوریم. معلم میگوید دست تشکر میکنم. معاذ الله، خدا این شکلی تشکر میکند؟ ما درک تشکر این است. آنجا که مواجه شدیم با شکر خدا، میگوییم: «عجب! پس تشکر این بود؟» به این میگویند تشکر! تشکر خدا این بود! ما آنجا به تأویلش میرسیم: «یوم یأتی تأویله». قیامت روزی است که تأویل قرآن میآید. البته یک عده هم هستند اینجا، رسوخ در علم چون پیدا میکنند، این حجابها را میشکافند، میروند درون، در لایههای باطنی عالم، نه لایههای باطنی الفاظ و معانی. لایههای باطنی عالم که رفتند، آنجا هی میشکافند، میروند، میروند: «السابقون السابقون، اولئک المقربون، مطهرون». میشوند که فردا در مورد اینها میخواهیم صحبت بکنیم: «لا یمسه الا المطهرون.» لدین. آنجا کتاب خدا پیش ماست، «لعلّی الحکیم». یک سر این کتاب دست شماهاست، که الفاظ است. یک سرش هم حقایقش است که اینجاست، پیش من است. لدینا «علی حکیم». کی به اینجایش میرسد؟ آن سری که دست شماهاست، دست همهتان هست. کافر هم بهش دسترسی دارد. درس فردا را هم گفتم. الحمدلله. «لا یمسه الا المطهرون.» این رسیدن بهش، مطهرون. مطهرون واقعی کیانند؟ «نطهرکم تطهیرا». آنهایی که تطهیر مطلق نصیبشان شده است. آنها کیانند؟ «یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» اهل بیت، تطهیر کامل. هر چیزی که شما از تطهیر بگویی، درش بوده. مفعول مطلق تاکیدی به نحو اطلاق. هیچ نجاستی در وجود اینها نیست. حتی ادرار و مدفوعشان هم نجس نیست. آره، حالا این چطور میشود؟ ما دیگر درکی ازش نداریم. هیچ نجاستی، هیچ خباثتی، هیچ رجسی به وجود اینها راه ندارد. جسدشان متعفن نمیشود. جسدشان نجس نمیشود. خونشان نجس نمیشود. بول و منی و ادرار و اینهایشان هیچکدام نجس نمیشود. حائض نمیشوند. حیض نمیبینند. بتول، حضرت زهرا (سلام الله علیها)، مصادیق این تطهیر کامل است. وقتی که در این مرحله از تطهیر بود، «لا یمسه الا المطهرون»، آن مرتبهٔ عالی این حقایق قرآنی را هم کسانی باهاش ارتباط میگیرند که مطهر باشند و مطهرین کاملند که اهل بیتند. راسخین در علم. اینها علم به تأویل دارند. طاهر بودن. آره، آفرین. هر چقدر طهارت پیدا کند، به تأویل نزدیک میشود. آفرین. یک درک نزدیکتری پیدا میکند. آره، مخصوص به معصوم است. چرا؟ چون که آن مقام طهارت کامل مال هر کسی است که بتواند بیاید خودش را بندازد در این دریای عظیم اهل بیت. دریا عظیم اهل بیت، نه اینکه به این هم طهارت میدهند، نه اینکه به این هم تأویل میدهند. تأویل مال آن هاست. تأویل آن ها به این هم میرسد. مثل این میماند که مثلاً آقا، میگویند آقا، «تو این دریا که غرق بشوی، این مسئله برایت واضح میشود.» مثلاً جزئی از این دریا میشوی. «تو این دریا که غرق بشوی، جزئی از این دریا میشوی و جز دریا که شدی، مثلاً فلان اتفاق برایت میافتد.» حالا آن دریا اسمش اهل بیت باشد. راه غرق شدن درون دریا هم دست اهل بیت باشد. یعنی سلمان را کلاً میکنند زیر آب. غرقش بکن در آن دریا. امیرالمؤمنین با دست مبارک سلمان را در این دریا غرق میکند. در این دریا غرق شد. تمام شد. این هم «منا اهل البیت». درست شد؟ سلمانم آمد شانه به شانهٔ امیرالمؤمنین. دور هم نشسته بودند و سلمانم اضافه شد بهشان. او منجی را. آره، آن دریای طهارت مال آن سهم است.
خلاصه، آنجا که رسید، یک چیز دیگر میفهمد. همه این اسماء و صفات و حقایق عالم را با عینیتش مییابد. دیگر از جهان دلالت و کلمه و اینها نیست. ما الان هر چه میگوییم، یک سری تصورات. خدا تشکر میکند، خدا رحمت دارد، خدا مهربان است، خدا غضب دارد. ما اصلاً از غضب خدا چی میدانیم؟ این فقط یک لفظ است. تأویل بگویی یک لفظ است و فقط یک تصور شکل میگیرد. تا طرف خودش به آن علم، به آن طهارت، به آن حضور نرسد، علم به تأویل پیدا نمیکند. آفرین، آفرین. میگویند شمس، استاد مولوی. مولوی خوب شاعر قوی است. این همه شعر گفته، ولی استادش که شمس باشد، یک بیت کلاً بیشتر شعر نبود. یک بیت. آن یک بیتش چیست؟ میگوید: «من گنگ خواب دیده و عالم همه کر است.» من گنگ خواب دیده و عالم همه کر است. «من عاجزم ز گفتن، خلق از شنیدنش.» یعنی چی؟ گنگ خواب دیده یعنی چی؟ یک آدم لال را تصور کنید که خواب دیده. حالا میخواهد بیاید تعریف کند. حالا به کی میخواهد تعریف کند؟ به یک کسی که آن هم کر است. میگوید: «حالا بر فرض من بتوانم بگویم، تو چه جور میخواهی بشنوی؟» بماند که نه من میتوانم بگویم، نه میتوانی بشنوی. من عاجزم ز گفتن. بنده خدایی که مثلاً رفته دیده، اگر بدون آن را به حالت الفاظ در بیاورد، بگوید عالم الفاظ و معانی دلالتهای ذهنی مثل این میماند که آقا، کسی که تصادف کرده، تو تصادف سوخته، بخواهد بیاید توصیف کند سوختن را. شما همان بوی لیمو را، بوی لیمو آقا، مزه چلوکباب شما به من توضیح بده. میگوید کسی که تا حالا چلوکباب نخورده، یک غذای خیلی خوشمزه است. پاکستانی بریانی فروشگاهها هست، تو خیابونها هست. اصفهان نیست. این چیست؟ مواد غذاهای ایرانیها ندارد. معادل این از جنس چشیدن است. این با گفتن و شنیدن بهش منتقل نمیشود. غذای خوب ترکیهای بگو. آفرین. ایچلی چفته؟ درست میکنی؟
یا الله، کی انشاءالله ما را به تأویلش میرسانی؟ سر سفره، سر سفره کلهمان را بکنیم تو ظرف غذا ترکیهای انشاءالله. کنار دجله انشاءالله قرارمان. انشاءالله امام رضا ما را بطلبد همچین روزی انشاءالله کنار دجله. تأویل، رسیدن و مواجههٔ عینی با آن واقعیت ادراک عینی واقعیت. یک وقت از واقعیت مادی و دنیایی است. همین که ما تو صحنه قرار میگیریم، میبینیم، میشود تغییر. یک وقتی ادراک حضوری است. همین که شما حضوراً به مسئله گاهی ممکن است از راه شنیدن کسی بتواند حضوراً منتقل بشود ها، بعضی افراد قویاند. حالا حالا بحث تصور و خیال و اینها، یک چیز، یک حالی بهشان دست میدهد که این را ادراک میکنند. آره، یک چیزی است. تمرکزهای قوی ذهنی خلع میشود. خلع بدن میکند. وقایع را میآورد. مثلاً تجرد خودش را، تجرد نفسش را مثلاً مییابد. درک این هم حالا خلاصه آقا جان، آن وقتی با واقعیت قضیه مواجه میشود، این مثلاً مردن را میتواند، بعضیها میتوانند تمرکز عمیق کنند و خلع روح بکنند، بمیرند. این مردن را مییابد. «کل نفس ذائقه الموت.» این بهش میگویند مرگ اختیاری. میمیرد. واقعاً میمیرد. روح از بدن جدا میشود. این مردن ولی باید به علم حضوری باشد، با لفظ و تصور و خیال و ذهن و اینها نیست. باید بیابد علم به تأویل. مردن که میگویند این است، نه اونی که تا حالا تصور میکردی. دنیا که میگویند این است. آنجا وقتی میمیرد، میفهمد دنیا یعنی چی. دنیا که میگویند این است، نه آن چیزهایی که در ذهنمان بود از دنیا. پس ما یک سری امور عادی داریم. حالا اینها چه گذشته، چه آینده، در همین دنیا رخ میدهد. یک سری هم امور داریم مثل قیامت، مثل صفات خدا. مواجه شدن با خود آن واقعیتش میشود علم به تأویل. به حقیقت مطلق را کسی جز خدا نمیداند. حقیقت تأویل را کسی جز خدا نمیداند، چون سرچشمهٔ همه حقایق خود خدای متعال است. مگر اینکه خدا کسی را ببرد به آن نقطه برساند. حالا یک بحثی دارد فردا انشاءالله عرض میکنم که اینجا «لا یعلم تأویله الا الله». و او واو عاطفه نیست، واو استینافیه است. راسخون در علم، شامل نمیشود، ولی با ادلهٔ دیگری ثابت میشود که خدا پس استقلال در علم تأویل مال خداست، ولی خدا همانطور که علم غیبش را «لمن ارتکب ذنوب» بر آن کسی که مورد رضایت او باشد، در اختیارش قرار میدهد، علم به تأویل را خدا قرار میدهد. نه اینکه او شخص میداند. کسی نمیتواند بداند. شفاعت را خدا در اختیار قرار میدهد. خدا علمش را میدهد به کی؟ «آل مطهرون.» که عبارت دیگر مطهرون است. فردا انشاءالله بحث تأویل را به عنایت الهی تمام کنیم. آره، به صورت لفظ و معنا و اینها تأویل نداریم. علمش آره. مگر اینکه در همین عالم ماده و اینها باشد که تأویلش مثلاً خوابی که دیده، اینجا رخ میدهد. «هاذا تأویل». جلویش سجده کردم پدرش و مادرش و برادرش، این تأویلش است دیگر رویداد بیرونیش. آره، آره، آره. نسبت به آن حقایق غیبی، تأویلش اینجا رخ نمیدهد. تعبیرش در همان عوالم غیبی است. آره، آفرین. بله. و صلی الله علی محمد و آله.
بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین، و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
انشاءالله که بتوانیم در این جلسه و جلسهٔ بعد -اگر خدا بخواهد- بحث تأویل را تمام کنیم. جلسهٔ بعدیش که شنبه است و در ماه مبارک رمضان، انشاءالله برسیم به روشهای تفسیر قرآن و به روش تفسیر «قرآن به قرآن»، که شاید دو ماهی در این بحث باشیم. تفسیر قرآن: اولاً اقسام تفسیر چیست؟ روشهای مختلف تفسیری کدامند؟ بعد روش تفسیر «قرآن به قرآن» چیست؟ خود قرآن چه میگوید؟ روایات چه میگویند؟ و در المیزان نمونههایی را به عنوان روش تفسیر «قرآن به قرآن» مرور کنیم که -خوب- جزء مهمترین مباحث این بخشی است که در مورد المیزان با هم صحبت میکنیم.
خوب، ما دربارهٔ تأویل چه میگفتیم؟ میگفتیم یک نظریه این بود که تأویل همان تفسیر است. چهار نظریه داریم: نظریهٔ اول میگوید تأویل همان معنای آیه است. این حرف قدما بود؛ قدما، نه متأخرین از مفسرین متاخرین اخیر یا همین اواخر. متأخرین میگویند تأویل معنای خلاف ظاهر است؛ یک چیز دیگری است که ماها سر در نمیآوریم، خدا سر در میآورد؛ این میشود معنای خلاف. قول سوم میگوید: آقا، تأویل لایههای طولی معنای ظاهر و باطن لفظ است که دیروز در مورد این هم صحبت کردیم. هنوز نکاتی از آن را عرض میکنم، ولی قول چهارم که قول علامه طباطبایی باشد، میفرماید که تأویل واقعیت عینی خارجی است. اولی که روشن بود، توضیح دادیم. دومی هم توضیح دادیم، البته نقدهایی دارد علامه طباطبایی مفصل به آن پرداخته، چون وقت گرفته میشود. برای این حدی که الان داریم، ما دورهای که داریم، همینقدر که مباشرت کنیم، -عرض میکنم- کافی است. مفصلترش جاهای دیگر باید به آن پرداخته بشود.
قول سوم لایههای طولی بود که ظاهر و باطن بود. عرض کردیم که این هم نیست، یعنی در نگاه علامه این هم نیست. چرا؟ چون که این هم باز دوباره در جهان الفاظ است؛ درست شد؟ لفظ و معناست. ما دیروز گفتیم ما یک لفظ داریم، یک معنا داریم، یک عین خارجی داریم، یک مصداق خارجی. مثال لیمو را عرض کردم. لفظ لیمو که لام و یا و میم و واو است، معنای لیمو اونی که در ذهن شماست، ولی اینها هیچکدامش خود لیمو نیست. خود لیمو رنگ دارد، بو دارد، وزن دارد، اندازه دارد. در کشور شما لیمو زیاد است؟ آره، پاکستان لیمو ترش زیاد دارد، فکر میکنم سیستان و بلوچستان زیاد داشته باشد. اینجا هم یک جاهایی، مثلاً میگویند جهرم ایران، شهر جهرم، آنجا لیمو زیاد دارد. عرض کنم خدمت شما که لیمو آنجاست، الان این لیمو در ذهن شما هم هست. شما الان در قم هستید، ولی ما در قم لیمو ترش نداریم. حالا این را بعداً توضیحاتش در جریان تطبیق انشاءالله میآید که فرق تعبیر و تطبیق با تأویل چیست.
پس آقا، خدمت شما عرض کنم که این قول سوم شد که اینها لایه لایه معنا هستند، آن لایههای باطنیاش که ما بگوییم میشود «تعبیر». یک اشکال هم اینجا میکند علامه، مثالی که از رو خواندم، حالا اینجا از رو متن المیزان برایتان بخوانم. مثال «اسقنی» را میزند. علامه طباطبایی میفرماید که مثل این میماند که یک نفر به شما بگوید که: «اسقنی». «اسقنی» یعنی چه؟ آقا، آب بیاور، به من آب بده. خدمت شما عرض کنم که ایشان میفرماید که این «اسقنی» هی در خودش معانی دیگری دارد؛ در خودش دقت بکن، در خودش معانی دیگری دارد. این میشود لایههای باطنیاش. یک ظاهری دارد، یک ملازمات دیگری دارد که پنهان است، آنقدر محسوس نیست. مثلاً روانشناسان از رفتارهای ما یک ملازمات دیگری کشف میکنند که بقیه نمیفهمند. صحبت میکند، میگوید که: پدر و مادرش طلاق نگرفتهاند، تکفرزند نیست. چه ربطی دارد؟ این به یک لایههای مخفیتری میرسد. میگوید این لفظ، حالا یک بحث دیگر است، من نمیخواهم حالا بگویم اینها روانشناسی، میخواهم بگویم از جنس اینکه یک لایههای مخفیتری دارد، ملازماتی دارد. حالا اینجا ملازمات در عالم معنا باشد؛ یک چیزی که میگوید هی در لایههای معنایی خودش، لایههای عمیقتری دارد. هنوز در لایههای معنایی یک چیزهای دیگری هست که به چشم ما و به ظاهر دیده نمیشود، به چشم ما نمیآید. تیزهوشها، آدمهای تیزهوش، زرنگ، باهوش، اینها میروند و میگویند: «اینکه این را میگوید، منظورش آن استها!» این لایهٔ باطنیاش آن است.
مثل چی؟ مثل همین «اسقنی». علامه طباطبایی چهار تا لایه برای «اسقنی» میبیند. خود علامه طباطبایی تیزهوش است دیگر. میگوید: لایهٔ اول چیست؟ «اسقنی»: آب میخواهم، یعنی آب برود اینجا، در گلو. «اسقنی» یعنی یک آبی در گلو میخواهم بریزم در گلو. درست شد؟ این را همه میفهمند. لایهٔ دوم: خوب، چه میشود که یک نفر میخواهد آب را بریزد در گلویش؟ چون تشنه است دیگر، نمیشود؟ لایهٔ مخفیترش، لایهٔ باطن. وقتی میگوید «آب میخواهم»، منظور یک لایهٔ باطنیترش این است که تشنهام. درست است؟ ارواح سیراب شدن، درخواست آب در حقیقت درخواست سیراب شدن است، نمیشود؟ لایهٔ باطنیتر! یک لایهٔ دیگر هم دارد: چرا میخواهد سیراب بشود؟ رفع حاجهٔ الوجودیه، میخواهد نیاز وجودیش را و کمبود بدنش را برطرف کند. بدنش سوختوساز کرده. آدمهای زرنگ و وارد اینجورند؛ تا طرف مثلاً یک داغی میبیند، میگوید این بهش شوک وارد شده، آب بیاورید، کبدش مثلاً یک سوختوسازی کرده، بعد به بدن شوک وارد شده. این «تشنه شدم، آب میخواهم» در لحظه به همه اینها لایههای باطنی این قضیه است. آدمهای زرنگ، آدمهای باتجربه، دکترها، روانشناسان، اینها مثلاً از رفتارهای ظاهری به چهار لایه و پنج لایه عمیقترش پی میبرند که ماها پی نمیبریم. میگوید مثلاً این خودشیفته است. خودشیفته یعنی چه؟ عُجب. روایات و بحثهای اخلاقی از عُجب خودش، از خودش خوشش میآید، نارسیسیسم. در روانشناسی این نارسیسیسم دارد. بالا مثلاً حالا نارسیسیسم به پایین هم به عنوان بیماری در روانشناسی شناخته شده است. این مثلاً اصلاً هیچ چیزی نسبت به خودش ندارد. مثلاً دستش میسوزد، صدایش در نمیآید، هیچ واکنشی نشان نمیدهد، خیالش ناراحت است، بیماری شناخته میشود.
و تعادل داشته باشد. خلاصه از رفتارهای طرف، از مدل حرف زدنش پی میبرند. من وقتی که داشتم اینجا گواهینامه میگرفتم، این زیر پل بلوار امین، آنجا راهنمایی و رانندگی بود. الان خرابش کردند، دیدید که یک خرابهٔ بزرگ روبروی مدرسهٔ معصومیه. این ادارهٔ راهنمایی و رانندگی، به آن میشناختیم. ما معصومیه، که میخواستیم برویم ادارهٔ راهنمایی رانندگی، معصومیه کسی نمیشناخت. معصومیه، الان میگویند معصومیه. الان کسی راهنمایی ورانندگی نمیشناسد. خیلی سال است خراب است، بیست سال پیش که مثلاً ما طلبهٔ معصومیه بودیم، ۸۴ طلبهٔ معصومیه بودیم تا ۸۸ و معصومیه بود. شهرداری چیست؟ رحمتی، مالکی. مالکی، رحمتی شاید هم دوره بودیم. آنقدر معصومیه بزرگ بود که چندین ساختمان بود و خدمت شما عرض کنم که اینور هم یک دانه تعلیم رانندگی بود. ما آنجا تعلیم رانندگی میرفتیم، چیز میکردیم. سه چهار جلسه بیشتر نرفتم، گفت: «تو که بلدی، نمیخواهد دیگر بیا، برو امتحان بده.» هجده سالم هم هنوز هجده سالم فکر کنم نشده بود یا اول هجده سالم بود یا داشت هجده سالم میشد. دقیق خاطرم نیست. آن آدمی که به ما یاد میداد، یک پرایدی داشت، ما را میبرد اینجا بنیاد. بنیاد هنوز نساخته بودند، هیچی بیابون بود. بعداً همان خیابانهایی که میرفتیم تعلیم رانندگی، بیابون بود. ما چند سال همانجا زندگی کردیم. خانهمان آپارتمان ساختند. این ماشینهایی که در خیابان میدید، مثلاً از جلو پارکها رد میشدیم، مثلاً وانت پارک بود، ماشین پارک بود، میگفت: «از مدل پارک این ماشین میتوانم بهت بگویم رانندهاش چیکاره است و چند ساله راننده است و مرد یا زن است. این پراید که اینجوری پارک شده، میتوانم بهت بگویم که این راننده، آره، و مثلاً دو ساله رانندگی یاد گرفته و مثلاً خانمی هم هست که مثلاً چه میدانم دکتر است.» مثلاً من این جور تجربه دارم. آنقدر که کار کردهام، پانزده سال داشت آموزش رانندگی میداد. گفتش که: «من آنقدر که کار کردهام، طرف تا مینشیند، استارت میزند، میفهمم چیکار است.» بعد ما را میبرد جلو آن ماشینهای دیگری که یک دو فرمان بودند. برو آن را ببیند، رویش کم بشود.
خلاصه، لایههای باطنی است. یعنی یک چیزی که ماها بهش ابتقالی نداریم. یک آدمی که خیلی حرفهای است، منتقل میشود به یک لایههای دیگری. این را بهش نمیگویم باطن واقعی تأویل. یک ملازماتی است بین یک چیزهایی که بعضی ظاهر است، بعضی مخفیتر است. یک سری آدمها به آن امور مخفیتر هم منتقل میشوند. اینها همهشان هم در عالم ذهن و الفاظ است. آره، دلالت، آفرین. صرفاً دلالت. عینیت خارجی ندارد. تأویل، رسیدن به عین خارجی، به یک واقعیت واحد ملازمات معنایی و دلالتهای عمیقتر، لایههای عمیقتری از دلالت، برای ما. مثلاً خانم وقتی راه میرود، آفرین. به ظاهر اطلاع داریم، ولی آن آقایی که به من یاد میداد، میفهمد که این شغلش چیست و چند ساله راننده است. یک دو لایه با این هم خبر دارد. چشم برزخی؟ نمیدانم، ملکوت. علم به باطن. درست شد؟ این همان ملازمات عمیقتر در عالم دلالت است. اثر تجربه و مهارت و اینها به یک دلالتهای عمیقتری میرسد. پزشک مثلاً این شکلی است؛ به شما نگاه میکند، میگوید که مثلاً: «از پوستت میفهمم که مثلاً تو شبها دیر میخوابی.» اصلاً به چی چیز او هم نگاه نمیکند، به پوستت نگاه میکند. «شبها دیر میخوابی، سیگاری هستی.» نگاه میکند، میگوید: «آقا، مثلاً الکلی هستی.» اینجوری است. مزاجت را میفهمد. بعد مزاجت را که میفهمد، میرود در مزاجت، میگوید: «خوب، این مثلاً، چون مزاجش صفرایی است، این همه کارها را شروع میکند، یکهو ول میکند.» میگوید: «مثلاً آدم بینظمی هستی.» از کجا فهمیدی؟ بعضیها واردند. این چیزها را استفاده میکنند. مثلاً من چشم برزخی دارم و اینها. یک تکه به طرف میاندازد و او هم میگوید: «یا الله! باطن ما!» «مزاجت را کشف کرد.» بعد یک چیز بیوگرافی از حاج آقا میدهد: «چشم برزخی دارد! به من گفت آدم بینظمی است.» یا چیز عجیبی نبود این! خیلی چشم برزخی دارد.
«اسقنی» پس یک لایهاش این بود که به من آب بده. یک لایهٔ باطنیتر، ملازم دلالتش چیست؟ یک دلالت عمیقتر دارد که من تشنهام. یک دلالت عمیقتر دارد که من بدنم کمبود دارد، نیاز به آب دارد. یک لایهٔ عمیقترش این است که کمال وجودی من و بقاء حیاتم را میخواهم. این دلالت بر بقاء حیات دارد، ولی همه اینها در عالم دلالت است، همهاش در عالم الفاظ و معانی. به واقعیت خارجی نرسیدهایم. تأویل از جنس دلالت و معنا نیست، هر چقدر هم عمیق بشود، به این نمیگویند تأویل. تأویل آن عین خارجی اولش است. اونی است که بیرون است. میگویم: «این آن بود.» میشود مصداق عینیاش. درست معادلسازی میکنیم. مثلاً به آدم کچل میگوییم بیمو. بعد معانی عمیقترش این است: کسی که پیازهای سرش مثلاً تولید مو نمیکند. یک لایهٔ باطنیترش این میشود که به خاطر کمبود فلان ویتامین در بدنش، پیازهای سرش فعال نمیشود. اینها همهاش لایههای باطنی است در همان عالم دلالت است. بابا، کچل یک مصداق بیرونی دارد. اینی که وقتی نور میخورد به سرش، بازتاب میدهد، این را! این تأویل کچل است. «هذا و کچل من قبل.» این را میگویند کچل. حالا شما هی در عالم دلالتها و الفاظ و اینها، هی برو عمیقترش کن! این، یعنی نمیدانم مثلاً، چیچی است؟ نمیدانم به کجای بدنش فلان دارد و کمبود نمیدانم چیچی ویتامین D نمیدانم به او کم رسیده و کلسیم کجایش نمیدانم فلان شده و مثلاً در سرش مثلاً، نمیدانم پوستش فلان ویژگی را دارد و اینها همهاش دلالتهاست. حالا بعضیاش ظاهریتر است، بعضی مخفیتر است. لایههای متراکم ولی در عالم دلالت و الفاظ است.
اینجا بعد الان میفهمم وقتی یکی به یکی میگوید برو آب بیاور، چهار تا امر نمیکند، چهار تا درخواست ندارد. چهار تا لایه دارد: یکی آب بده، یعنی تشنگی مرا برطرف کن. حاجت وجودی مرا برطرف کن. به من بقای در حیات بده. آیا داری چهار تا چیز میخواهد از شما؟ یک چیز میخواهد، آن ملازمات باطنی این یک درخواست است. درست؟ حالا یک شوخی هم بکنم، بخندید. گفتش که طلبه رفت حرم امیرالمؤمنین (علیه السلام)، زن من، اینجوری بگویم قشنگتر است، درخواستم را مطرح کرد. گفت: «یا امیرالمؤمنین، یک بچه به ما بده!» این ملازمهٔ دلالت دارد بر اینکه زنش هم میخواهد، زن زاوان میخواهد، زنی باشد که بچهدار بشود. زن خوبی باشد که بچهاش را هم به دنیا بیاورد. بچه هم بخواهد، یعنی من سه تا درخواست را در یک کلمه دارم میگویم. آنها میشود کنایه و لایههای باطنی. آمد خلاصه درخواست را گفت و ازدواج کرد و خانمش باردار شد. بچه را به دنیا آورد. سر زایمان مرد! بچه را گرفت بغلش، آمد در حرم، گفت: «آقا، من فکر میکردم شما علم بلاغت بلد باشید! زنی در حدی که زایمان کند، خواستی نگفتی که شیرش هم بده و ادامه داشته باشد.» خلاصه، اینها میشود ملازمات باطنی. آره، خیلی دقت کن. میگوید حضرت یوسف گفتش: «خدایا، چرا من را زندان انداختی؟» گفت: «خودت گفتی من زندان برم هم بیشتر راضیام تا اینکه حرف اینها را گوش بدهم.» خودت اسم زندان آوردی. من اصلاً خودت نوشتی زندان میخواهم. خدا رحمت کند مرحوم آیتالله روحانی، تعبیر خواب میکرد اینجا مسجد امام عسکری. شصت سال منبر میرفت. شصت سال منبر میرفت. شصت سالم مکه رفته بود. هر سال مکه. یک ماه رمضانها شبستانش عوض میشد. نماز مغرب میخواندند و بعد، خانم تو طول سال، خانمها را راه میدادند. این شبستان آخر اینور بود. بحثهایی میگفت. این ماه رمضون که میشد، اینور خانمها را راه نمیدادند دیگر. خیلی راحت صحبت میکرد. پیرمردی بود باصفا. این فیلم معروفی که میگویند وضو آیتالله خوئی، این آیتالله خوئی نیست، این همین آیهٔ چیز است، آیتالله روحانی. شبیه آقای خوئی بوده. تعبیر خواب میکرد. بینظیر بود. روزی هجده تا هم نماز جعفر طیار میخواند. آدم خیلی عجیبی. یک شخص خیلی جالب. آدم عجیب! یا امام رضا! من خانهدار بشوم، ولو شده پنجاه متر باشد، زندان برایم بهتر است تا اینکه اینها که از من میخواهند. حالا رفته به امیرالمؤمنین: «آقا، من بچه میخواهم.» مثل آدم درخواست کن! درست بگو: «آقا، من زن میخواهم، بچه میخواهم، خانواده خوب، طولانی مدت، بچههای زیاد.» دلالتهای باطنی! درست شد؟
خوب، این معنای سوم. اما معنای چهارم فرق میکرد. گفتیم میشود واقعیت. هو الأمر العینی الذی یعتمد علیه الکلام. آن امر عینی که کلام بهش تکیه دارد. دیگر آب و سیراب شدن و اینها نیست. خود آن حالت رفع عطشی که در بدن رخ میدهد، این میشود واقعیت خارجی. این میشود تأویل حرف من. اسقنی، آن آبی که داده میشود و تشنگی را برطرف میکند، این تأویل کلمه «اسقنی» است. نه آن دلالتهای معنایی که این کلمه دلالت دارد بر اینکه شخص تشنه است، دلالت دارد که بقاء وجودیش نیاز به آب دارد. نه، خود آب خوردنی که تشنگی را برطرف میکند. آبی که تشنگی را برطرف میکند، تأویل «اسقنی» است. درست شد؟
کلام دو جور است: یک وقت انشا، یک وقت اخبار. اگر انشا باشد، دستور میشود انشا، اخبار باشد خبر. اگر انشا باشد، تأویلش چی میشود؟ تأویلش المصلحه التی توجب انشا الحکم است. وقتی یک دستوری میدهد، مثلاً به این بچه میگوید که مثلاً ماها داریم با همدیگر شوخی میکنیم، میخواهیم بچهها نشنوند. به این بچه میگوییم که بابا، پاشو برو یک دقیقه مثلاً یک سری به ماشین بزن، ببین اوضاع ماشین چطور است؟ ماشین سر جایش هست یا نیست؟ تأویل این حکم چیست؟ الان انشا کردم، بهش دستور دادم. یک مصلحتی بود که آن مصلحت اقتضای این را داشت که من بهش دستور بدهم که پاشو برو بیرون، آن مصلحت چی بود؟ مصلحت این بود که در کلاس حضور نداشته باشی، این حرف را نشنوی، این صحنه را نبینی. میخواهم به یک کسی، یک کسی دعواش بکنم مثلاً، نمره کم آورده در امتحان، بر فرض، بر فرض محال. در کلاس که نداریم. بر فرض محال، میخواهم دعواش کنم: سر به ماشین بزن، دعوا کنم. اینها همه میشود مصلحت حکم. مصلحت یک دستور میشود تأویل آن دستور. آب بیاور، مصلحتش همان رفع تشنگی است. البته خود مصالح ممکن است درجات داشته باشد. فیلم درجات، اولیش عاریش. آفرین. تأویل به معنای واقعی و دقیق و درستش، آن اولین مصلح ممکن است. حالا ممکن است، حالا در لایههایی به آن چیزهایی که در مراتب پایینترش هم عرض کنم که در مراتب، اگر باشد مشکک اگر باشد، به مراتبش هم تأویل گفته بشود. پس آن مثلاً وقتی میفرماید: «اقیموا الصلاه»، آن نورانیتی که در نماز است، قربی که در نماز است، معراج المؤمن، قربان کل تقی، تنها عن الفحشاء و المنکر، اینها همهاش میشود مصالحش. این مصلحت میشود چی؟ میشود تأویل. مثلاً دکتر وقتی میگوید کپسول را بخور، دکترم که نیامده اینجا. امروز وقتی میگوید این کپسول را بخور، تأویلش این نیستش که تأویلش فرمول شیمیایی دارو نیست. تأویلش سلامتی است که به واسطهٔ خوردن آن دارو برایت حاصل میشود. درست؟ مصلحت این در انشا بود.
در اخبار، اما تأویل داریم در اخبار. چه تعبیری داریم؟ اخبار. خوب، خبر دادن یک وقت از گذشته است، یک وقت از حال است، یک وقت از آینده است. درست است؟ وقتی خبر میدهم از یک واقعهٔ خارجی، دارم خبر میدهم. یک واقعهٔ خارجی، آن واقعهٔ خارجی میشود تأویل آن اخبار. معنای این کلام نمیشود تأویلش. هر چقدر دلالتهای معنایی مختلف باشد و باطنی. مثلاً میگوید آقا خانه نیست. بگوییم این دلالت بر این دارد مثلاً پس خانهشان خالی است و این دلالت بر این دارد که مثلاً دارد اجارهای بابت یک خانهای میدهد که ازش استفاده نمیکند. این دلالت بر این دارد که صاحبخانه دارد پول یک خانهای را میگیرد که درش مستأجرش نیست. اینها هی دلالتهای لفظی و ذهنی و معنایی. تأویلش چیست؟ این عدم حضور زید در خانه. خود آن فقدان حضور زید در خانه میشود تأویل این کلام، تأویل این خبر. آن واقعهٔ عینی خارجی. حالا اگر گذشته باشد، خود آن واقعه. مثلاً میگویید: «آقا، عروسی آقا کمیل کجا؟» «عروسی گرفتید در کراچی، اسلامآباد؟» «در اسلامآباد.» «چه سالی به ایرانی؟» «سال ۹۸، قبل کرونا، ۹۹ در کرونا ازدواج کردند.» خود این واقعه میشود تأویل این جمله. سید کمیل ازدواج کرد. آن روزی که این اتفاق افتاد در اسلامآباد، آن واقعه، خود آن نفس آن واقعه میشود تأویل این جملهٔ من. اخبار اگر مربوط به گذشته است. اگر مربوط به حال و آینده باشد، میشود پیشبینی و پیشگویی. من وقتی که رخ میدهد، این میشود تأویل این جملهٔ من. مثلاً میگویم آقا، فلان کس شهید میشود. فلان کس شهید نمیشود. درست شد؟ آره، شهید که شدی، میشود تأویل آن جملهٔ من. خبری که دادم شهید شدی، تعبیرش حاصل میشود. این میشود تأویل. درست شد؟
حالا اگر از امور مستقبلهٔ غیبی باشد، مثل قیامت، بهشت، جهنم، یا مثل صفات و افعال خدای متعال باشد. اینجا خوب دقت کن. اینجا هم تأویلش خود آن حقایق خارجی. خود قیامت میشود تأویل این اخبار من. «اذا وقعت الواقعه لیس لوقعتها کاذبه» یا مثلاً میفرماید که: «اذا الشمس کورت اذا النجوم کدرت و اذا السماء فطرت» درست شد؟ «اذا السماء انشقت». اینها همهاش تأویلش میشود خود رویداد این قضیه. هر وقت اتفاق افتاد، تأویل این خبر میشود، تأویل این کلام میشود، تأویل این آیه میشود، تأویلش میشود خود روی دادن آن قیامت. البته حالا بحث که قیامت روی میدهد یا همین الان هم زنده و حاضر است، این یک مسئله است. آنجا جانان و جان جانان، آن سومی است، سومیاش بحثهای قرآنی و اینها داریم. در اولیه بحثهای عقلی داریم. خدمت شما عرض کنم که پس اینها تعبیرشان مفاهیم ذهنی نیستش که ما در کتابهای کلامی و اینها میخوانیم. تعبیرش میشود خود واقعیت قیامت، خود صفات الهی، خود افعال الهی، خود کار خدا میشود تأویل این حرفی که ما در مورد کار خدا داریم میزنیم، در مورد خلقت داریم صحبت میکنیم، در مورد عقوبت داریم صحبت میکنیم، در مورد ثواب داریم صحبت میکنیم. خدا ثواب میدهد، خدا عقوبت میکند. خود آن ثواب دادنه میشود تأویل این. خود آن عقوبت کردنه میشود تأویل. حالا چرا ما از اینها سر در نمیآوریم؟ چرا ما فقط یک تصور معنایی و ذهنی ازش داریم؟ برای اینکه اینها از جنس عالم محسوسات نیست، فراتر از زمان و مکان است. ما فقط یک معنا و یک تصور ذهنی ازش داریم. هر وقت با خود این داستان مواجه شدیم در یک عالم بالاتری، خدایی ناکرده معاذ الله اگر عقوبت خدا را دیدیم و اگر انشاءالله ثواب دادن خدا را دیدیم، آنجا به تأویل این میرسیم. علم به تأویل پیدا میکنیم. میگوییم: «عجب! این که میگفت بهشت میدهند، این بود! میگفت خدا از شما تشکر میکند، این بود!»
تشکر میکند و «کان سعیهم مشکور» تشکر میشود. خدا تشکر میکند. ما فقط تصور ذهنی داریم، تشکر کردن خدا را هم میگوییم ای، شبیه اینکه مثلاً برای روز معلم برای معلم یک گلدان بیاوریم. معلم میگوید دست تشکر میکنم. معاذ الله، خدا این شکلی تشکر میکند؟ ما درک تشکر این است. آنجا که مواجه شدیم با شکر خدا، میگوییم: «عجب! پس تشکر این بود؟» به این میگویند تشکر! تشکر خدا این بود! ما آنجا به تأویلش میرسیم: «یوم یأتی تأویله». قیامت روزی است که تأویل قرآن میآید. البته یک عده هم هستند اینجا، رسوخ در علم چون پیدا میکنند، این حجابها را میشکافند، میروند درون، در لایههای باطنی عالم، نه لایههای باطنی الفاظ و معانی. لایههای باطنی عالم که رفتند، آنجا هی میشکافند، میروند، میروند: «السابقون السابقون، اولئک المقربون، مطهرون». میشوند که فردا در مورد اینها میخواهیم صحبت بکنیم: «لا یمسه الا المطهرون.» لدین. آنجا کتاب خدا پیش ماست، «لعلّی الحکیم». یک سر این کتاب دست شماهاست، که الفاظ است. یک سرش هم حقایقش است که اینجاست، پیش من است. لدینا «علی حکیم». کی به اینجایش میرسد؟ آن سری که دست شماهاست، دست همهتان هست. کافر هم بهش دسترسی دارد. درس فردا را هم گفتم. الحمدلله. «لا یمسه الا المطهرون.» این رسیدن بهش، مطهرون. مطهرون واقعی کیانند؟ «نطهرکم تطهیرا». آنهایی که تطهیر مطلق نصیبشان شده است. آنها کیانند؟ «یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» اهل بیت، تطهیر کامل. هر چیزی که شما از تطهیر بگویی، درش بوده. مفعول مطلق تاکیدی به نحو اطلاق. هیچ نجاستی در وجود اینها نیست. حتی ادرار و مدفوعشان هم نجس نیست. آره، حالا این چطور میشود؟ ما دیگر درکی ازش نداریم. هیچ نجاستی، هیچ خباثتی، هیچ رجسی به وجود اینها راه ندارد. جسدشان متعفن نمیشود. جسدشان نجس نمیشود. خونشان نجس نمیشود. بول و منی و ادرار و اینهایشان هیچکدام نجس نمیشود. حائض نمیشوند. حیض نمیبینند. بتول، حضرت زهرا (سلام الله علیها)، مصادیق این تطهیر کامل است. وقتی که در این مرحله از تطهیر بود، «لا یمسه الا المطهرون»، آن مرتبهٔ عالی این حقایق قرآنی را هم کسانی باهاش ارتباط میگیرند که مطهر باشند و مطهرین کاملند که اهل بیتند. راسخین در علم. اینها علم به تأویل دارند. طاهر بودن. آره، آفرین. هر چقدر طهارت پیدا کند، به تأویل نزدیک میشود. آفرین. یک درک نزدیکتری پیدا میکند. آره، مخصوص به معصوم است. چرا؟ چون که آن مقام طهارت کامل مال هر کسی است که بتواند بیاید خودش را بندازد در این دریای عظیم اهل بیت. دریا عظیم اهل بیت، نه اینکه به این هم طهارت میدهند، نه اینکه به این هم تأویل میدهند. تأویل مال آن هاست. تأویل آن ها به این هم میرسد. مثل این میماند که مثلاً آقا، میگویند آقا، «تو این دریا که غرق بشوی، این مسئله برایت واضح میشود.» مثلاً جزئی از این دریا میشوی. «تو این دریا که غرق بشوی، جزئی از این دریا میشوی و جز دریا که شدی، مثلاً فلان اتفاق برایت میافتد.» حالا آن دریا اسمش اهل بیت باشد. راه غرق شدن درون دریا هم دست اهل بیت باشد. یعنی سلمان را کلاً میکنند زیر آب. غرقش بکن در آن دریا. امیرالمؤمنین با دست مبارک سلمان را در این دریا غرق میکند. در این دریا غرق شد. تمام شد. این هم «منا اهل البیت». درست شد؟ سلمانم آمد شانه به شانهٔ امیرالمؤمنین. دور هم نشسته بودند و سلمانم اضافه شد بهشان. او منجی را. آره، آن دریای طهارت مال آن سهم است.
خلاصه، آنجا که رسید، یک چیز دیگر میفهمد. همه این اسماء و صفات و حقایق عالم را با عینیتش مییابد. دیگر از جهان دلالت و کلمه و اینها نیست. ما الان هر چه میگوییم، یک سری تصورات. خدا تشکر میکند، خدا رحمت دارد، خدا مهربان است، خدا غضب دارد. ما اصلاً از غضب خدا چی میدانیم؟ این فقط یک لفظ است. تأویل بگویی یک لفظ است و فقط یک تصور شکل میگیرد. تا طرف خودش به آن علم، به آن طهارت، به آن حضور نرسد، علم به تأویل پیدا نمیکند. آفرین، آفرین. میگویند شمس، استاد مولوی. مولوی خوب شاعر قوی است. این همه شعر گفته، ولی استادش که شمس باشد، یک بیت کلاً بیشتر شعر نبود. یک بیت. آن یک بیتش چیست؟ میگوید: «من گنگ خواب دیده و عالم همه کر است.» من گنگ خواب دیده و عالم همه کر است. «من عاجزم ز گفتن، خلق از شنیدنش.» یعنی چی؟ گنگ خواب دیده یعنی چی؟ یک آدم لال را تصور کنید که خواب دیده. حالا میخواهد بیاید تعریف کند. حالا به کی میخواهد تعریف کند؟ به یک کسی که آن هم کر است. میگوید: «حالا بر فرض من بتوانم بگویم، تو چه جور میخواهی بشنوی؟» بماند که نه من میتوانم بگویم، نه میتوانی بشنوی. من عاجزم ز گفتن. بنده خدایی که مثلاً رفته دیده، اگر بدون آن را به حالت الفاظ در بیاورد، بگوید عالم الفاظ و معانی دلالتهای ذهنی مثل این میماند که آقا، کسی که تصادف کرده، تو تصادف سوخته، بخواهد بیاید توصیف کند سوختن را. شما همان بوی لیمو را، بوی لیمو آقا، مزه چلوکباب شما به من توضیح بده. میگوید کسی که تا حالا چلوکباب نخورده، یک غذای خیلی خوشمزه است. پاکستانی بریانی فروشگاهها هست، تو خیابونها هست. اصفهان نیست. این چیست؟ مواد غذاهای ایرانیها ندارد. معادل این از جنس چشیدن است. این با گفتن و شنیدن بهش منتقل نمیشود. غذای خوب ترکیهای بگو. آفرین. ایچلی چفته؟ درست میکنی؟
یا الله، کی انشاءالله ما را به تأویلش میرسانی؟ سر سفره، سر سفره کلهمان را بکنیم تو ظرف غذا ترکیهای انشاءالله. کنار دجله انشاءالله قرارمان. انشاءالله امام رضا ما را بطلبد همچین روزی انشاءالله کنار دجله. تأویل، رسیدن و مواجههٔ عینی با آن واقعیت ادراک عینی واقعیت. یک وقت از واقعیت مادی و دنیایی است. همین که ما تو صحنه قرار میگیریم، میبینیم، میشود تغییر. یک وقتی ادراک حضوری است. همین که شما حضوراً به مسئله گاهی ممکن است از راه شنیدن کسی بتواند حضوراً منتقل بشود ها، بعضی افراد قویاند. حالا حالا بحث تصور و خیال و اینها، یک چیز، یک حالی بهشان دست میدهد که این را ادراک میکنند. آره، یک چیزی است. تمرکزهای قوی ذهنی خلع میشود. خلع بدن میکند. وقایع را میآورد. مثلاً تجرد خودش را، تجرد نفسش را مثلاً مییابد. درک این هم حالا خلاصه آقا جان، آن وقتی با واقعیت قضیه مواجه میشود، این مثلاً مردن را میتواند، بعضیها میتوانند تمرکز عمیق کنند و خلع روح بکنند، بمیرند. این مردن را مییابد. «کل نفس ذائقه الموت.» این بهش میگویند مرگ اختیاری. میمیرد. واقعاً میمیرد. روح از بدن جدا میشود. این مردن ولی باید به علم حضوری باشد، با لفظ و تصور و خیال و ذهن و اینها نیست. باید بیابد علم به تأویل. مردن که میگویند این است، نه اونی که تا حالا تصور میکردی. دنیا که میگویند این است. آنجا وقتی میمیرد، میفهمد دنیا یعنی چی. دنیا که میگویند این است، نه آن چیزهایی که در ذهنمان بود از دنیا. پس ما یک سری امور عادی داریم. حالا اینها چه گذشته، چه آینده، در همین دنیا رخ میدهد. یک سری هم امور داریم مثل قیامت، مثل صفات خدا. مواجه شدن با خود آن واقعیتش میشود علم به تأویل. به حقیقت مطلق را کسی جز خدا نمیداند. حقیقت تأویل را کسی جز خدا نمیداند، چون سرچشمهٔ همه حقایق خود خدای متعال است. مگر اینکه خدا کسی را ببرد به آن نقطه برساند. حالا یک بحثی دارد فردا انشاءالله عرض میکنم که اینجا «لا یعلم تأویله الا الله». و او واو عاطفه نیست، واو استینافیه است. راسخون در علم، شامل نمیشود، ولی با ادلهٔ دیگری ثابت میشود که خدا پس استقلال در علم تأویل مال خداست، ولی خدا همانطور که علم غیبش را «لمن ارتکب ذنوب» بر آن کسی که مورد رضایت او باشد، در اختیارش قرار میدهد، علم به تأویل را خدا قرار میدهد. نه اینکه او شخص میداند. کسی نمیتواند بداند. شفاعت را خدا در اختیار قرار میدهد. خدا علمش را میدهد به کی؟ «آل مطهرون.» که عبارت دیگر مطهرون است. فردا انشاءالله بحث تأویل را به عنایت الهی تمام کنیم. آره، به صورت لفظ و معنا و اینها تأویل نداریم. علمش آره. مگر اینکه در همین عالم ماده و اینها باشد که تأویلش مثلاً خوابی که دیده، اینجا رخ میدهد. «هاذا تأویل». جلویش سجده کردم پدرش و مادرش و برادرش، این تأویلش است دیگر رویداد بیرونیش. آره، آره، آره. نسبت به آن حقایق غیبی، تأویلش اینجا رخ نمیدهد. تعبیرش در همان عوالم غیبی است. آره، آفرین. بله. و صلی الله علی محمد و آله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه هشتم
درباره المیزان
جلسه نهم
درباره المیزان
جلسه دهم
درباره المیزان
جلسه یازدهم
درباره المیزان
جلسه دوازدهم
درباره المیزان
جلسه چهاردهم
درباره المیزان
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات درباره المیزان
جلسه دهم
درباره المیزان
جلسه یازدهم
درباره المیزان
جلسه دوازدهم
درباره المیزان
جلسه سیزدهم
درباره المیزان
جلسه چهاردهم
درباره المیزان
جلسه پنجم
درباره المیزان
جلسه هفتم
درباره المیزان
جلسه هشتم
درباره المیزان
جلسه نهم
درباره المیزان
جلسه دوم
درباره المیزان
در حال بارگذاری نظرات...