متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
نویسنده میفرماید: «استاد بزرگوارم، مرحوم آیتالله پهلوانی، که از مرحوم آیتالله بهجت استفادههای علمی و اخلاقی نموده و مجموعهای از کلمات آن بزرگوار را نگاشته بود، در کتاب "پاسداران حریم عشق" از آن فقیه عارف با تعبیر "مولانا" یاد کرده و در معرفی شخصیتش اینگونه فرموده است: "مولانا حاج محمدتقی بن محمود بهجت فومنی از اخیار و ابرار و عارفی گرانمایه، صاحب علم و عمل و مرجع شایسته در فقاهت و تقلید خواص و عوام، در اواخر سال ۱۳۳۴ هجری قمری در فومن از استان گیلان دیده به جهان گشود. دوره تحصیلات حوزوی خویش را در فومن، قم، کربلا و نجف تکمیل نمود. در این مسیر از محضر بزرگانی چون میرزای نائینی، آقا ضیاء عراقی، ابوالحسن اصفهانی، محمدحسین اصفهانی و سید حسین بادکوبهای بهره برد. در ایام تحصیل در کربلا و نجف از محضر اسوه عارفان، آیتالله آقاقاضی (رضوان الله علیه) استفادههای اخلاقی و معنوی نمود و در سال ۱۳۶۴ هجری قمری با کولهباری از علم و عمل به ایران بازگشت."»
یعنی سی سال بعد از آن زمان، سی سالگیاش شد. ۱۳۳۴ به دنیا آمدم، ۱۳۶۴ برگشتن ایران. در سن سیسالگی، آقای بهجت یک عارف تمامعیار، یک فقیه کامل، یک عارف در سن سیسالگی، که هنوز مجرد بود، ایشان میآید اینجا ازدواج میکند و از آن زمان تاکنون چراغی فروزان به روشنی میبخشد. اینجور تعبیر میکنند، تعبیر مولانا، مولای ما، در کتاب "رسائل عرفانی" اینجور یاد میکنند از مرحوم آیتالله العظمی بهجت:
«میفرماید: فقیه بزرگوار و عارف عصر، جامع معقول و منقول، صاحب نفس زکّیه و عالم به علوم خفیه، فقیه بزرگوار، عارف عصر، جامع معقول و منقول، صاحب نفس زکّیه، عالم به علوم خفیه! آیتالله آقاشیخ محمدتقی بهجت (دامَت افاضاتُه)»، که نویسنده معترف است، پهلوانی، که قادر به معرفی ایشان نیست. نویسنده اعتراف دارد که نمیتواند ایشان را معرفی کند.
هرکس با ایشان مصاحبت داشته باشد، شمهای از کمالات و سجایای اخلاقی او را... ایشان کجاست، ما کجا؟ استادی مستقیم است، استقامت و به آنچه فهمیده، مقید است و عمل میکند. همه راز مطلب در مقامات اولیاء خدا آنی است که فهمیدهاند، مقید به آن شدهاند، دست برنداشتهاند از آنی که فهمیدهاند، آنی که فهمیدهاند و عمل کردهاند، ملتزم به آن ماندهاند، رها نکردهاند. این راز همه مقامات اولیای خداست.
وی استادی مستقیم است؛ کسی نمیتواند به آسانی از ایشان دستورالعمل سلوکی یا حرفهای عرفانی را اخذ کند. مشتش باز نمیکرد آقای بهجت برای کسی. خیلی کتمان میکرد. از این مباحث حرفی به میان نمیآورد، اجازه نمیداد این مسائل به این نحو بحثهای خاص بخواهد مطرح بشود. اگر هم بود، به صورت بستههای عمومی و کلی، خواص سلوکی و نکات اینشکلی و اینها، به کسی به این نحو چیزی آنچنان نمیداد، مگر موارد خاصی آن هم به طرق خاصی. بلکه ایشان کتمان مینمود و میفرمود: «درب تعلیم و تعلم این مطالب بسته شده است.»
عجیب است! «درب تعلیم و تعلم این مطالب بسته.» یعنی اینی که افتاده بین مردم، یک سری هوس کاذب، با یک سری توهمات، آن حالت عطش معنوی برای رشد، بله، دنبال چشم برزخی و سیروسلوک و عرفان دردسرابی که ما داریم، ما که حالا چیزی هم نیستیم، کسی هم نیستیم، خودمان هم الحمدلله تو مسائل، کسی خود ما را به حساب نمیآورد، به لطف خدا الحمدلله.
فکر کردم مثلاً ما دو نفر در ارتباطیم، دماری از روزگار ما درآمده. اصرار اصرار با فلانی کار دارم، دوستانی که در ارتباطاند و اینها. شماره یکی از اینها داده شده، پیام داده که به فلانی بگو که به رفیقایش بگوید بروند از امام زمان بپرسند درمان کرونا چیست. بیاید اعلام کنیم، دنیا منفجر بشود از این خبر! اول که اصرار من به فلانی کار خیلی واجبی دارم و فقط با خودش صحبت... بعد آخر اینها آمدند. حرف به حساب آورده نمیشود، ولی حالا ما جواب دادیم، گفتیم که او کسی سراغ نداریم که اینجور تشرف داشته باشد بهش بگوییم برو بگو بعد برداری بیاره. اصلاً اینجور آدمی که به فرض همچین کسی باشد ما بهش بگیم، به فرض از کجا معلوم که این برود به حضرت بگوید، به فرض آن هم برود بگوید از کجا معلوم که حضرتش جواب بدهد، به فرض حضرت جواب بدهد از کجا به ما بگوید، به فرض به ما گفت، حالا ما چه شکلی به مردم دنیا بگوییم که امام زمان میگفتند؟ زندان! خیلی ساده است دیگر. مسئله فقط به خود فلانی صحبت کنم، شما نمیفهمی من چی میگویم. یک لیست سیزده خط به ما فحش داده بود. سیزده خط بالا شروع کرده بود: این فلانفلانشده، فلانفلانشده، فلانفلانشده، فلانفلانشده، نمیفهمد اوضاع فلانه. آنهایی هم که امام حسین را کشتند مثل این بودند. کلاً بسته بشود این سطح، کمی که دل از مباحث مطرح میشود، در همین هم باید بسته بشود. چه برسد به آن سطح عالی که آقای بهجت... آدم بشویم. من آدم... یکی پیدا کند. آن هم میخواهد خودش کاری نکند، بنده خدا.
یکی بیاید بهش... بعضی از اینهایی که پیدا میکردند، بعضی از افرادی که میتوانستند کمک بکنند که حالا تک و توک هم هستند، حالا معلوم هم نیست آنی که میگویند درست باشد یا غلط باشد، حساب و کتابی خیلی ندارد. به فرضم یک کسی به اینها میگفت که آقا مثلاً شما نقطه ضعفت فلان جاست یا فلان جا را باید کار بکنی، طرف قبول میکرد. اینقدرها دیده شده که تا این را میشنیدم، سر لجبازی و دشمنی میافتادند. به من میگوید تو فلان عیب را داری؟ مگر کی هستی؟ یکی از اساتید ما در اثر درس و بحث و اینها یک مسئلهای در کسی دیده بود، به صورت خیلی نرم و تو لفافه تذکری به این داده بود که مثلاً خوب آدم اینجور کاری نکند. گفت: آن شروع کرد ده تا لیست از عیوب من را گفتن! تو فکر کردی خودت کی هستی؟ خندیدم، گفتم: خدا خیرت بدهد. هر که هر عیبی از من بگوید، من میروم حرم دعایش میکنم، فقط تعجب کردم که این یک لیستی از من تو جیبش داشت. یعنی میآمد پیش ما، فقط داشت عیبهای من را لیست میکرد. آخرش ول کردن. نتیجه این هم این میشود که آن استاد دیگر در این مسائل را میبندد. آن یک نفر دیگر، یک نفر نیست، یک نسل را محروم میکند از معارفی و حقایقی. حماقت یک آدم یک نسلی را به باد میدهد.
خلاصه درب این مسائل، آقای بهجت میفرمود بسته است، چون اهل کتمان بود. تو مشتری هم نداری. مشتری واقعی که کسی بخواهد آدم بشود، عیبهایش را پیدا کند. آدم خودش باید عیبهایش را پیدا کند. در اثر مراقبه و محاسبه و حالا بیا دنبال راهحل بگردد و اینکه این علم را چه کارش کنم. یکی از بزرگان عرض کردم: «آقا! ما خیلی ساده اینجا رفت و آمد داریم، شما مهمترین عیبی که در ما میبینید چیست؟» «مهمترین عیب بر آدم این است که خودش عیبهای خودش را نداند.» چقدر این جمله جمله طلایی است و با طلا نوشتن، که آنجا حسابی بنده جا... اصلاً اینجور اساتید آدم میخواهد برای همین. سیلیاشون! استاد هیچچیز... بله، ما ناراحت شدیم مثلاً ول میکنیم، اگر اهل کار بودیم که الان اوضاعمان این نبود.
آیا بچه سیساله بود، کامل بود بهجت؟ رد شدیم. هنوز مقدمات، ابتدائیات خودمان ماندهایم. فقط فکر اینکه گناه کبیره را بشود کمتر انجام بدهیم، مثلاً فلان کبائر را انجام ندهیم. درگیر این عیبش. آدم خودش باید برود. آنی که اهل، حواسش به خودش هست، عیبشش را پیدا میکند. خود همان فهمیدن عیب خودش بخش مهمی از حل مسئله است. تو ارتباطش با خدا اثرگذار است. حالا با یک اظهار ضعف و عجز و نقصی میرود در محضر خدا. این اگر بیشتر تلاش بکند میشود دو تا عیب. پنج تا. همه وجودش عیب است. سرتاپا نقص. وجود کردن، وجود آدم گناه، سرتاپا آدم گناه است، سرتاپا. سرتاپا نقص. گاهی نیز میفرمود: «این مطالب طالب زیاد دارد، ولی دکان میکنند برای ملکهگیری از عرفا.» گفتند: «معنویت دنبال، آخرشم این چشم برزخی الارض میخواهد. یکی را میخواهم اینجوری بهش کجکج نگاه کنی یک چیزی بگوید.» آخرش هم خلاصه میشود در دنیا و آخرش هم اینکه یک زندگینامه یا من از یک خودمو بچسبانم بهش یا بعداً زندگینامه خود من را یکی بنویسد. آخرش اینهاست. دنبال اینکه آدم بشویم، اصلاح بشویم، متحول بشویم، بینا بشویم، تکان بخوریم، راه بیفتیم، سرگرم به کار خودمان باشیم، مشغول خودمان بشویم.
فندک اینجور نبودم. نمیدانم چند نفر پیدا میشوند اینجوری باشند. حالا انشاءالله که باشد، ولی خیلی تک و خیلی... بعضی از حرفهایشان جذاب است فقط گوش میدهیم میرویم بعدی، میرویم بعدی، میرویم بعدی. بعضی از این حرفها یک جملهاش، یک گرم، یک سال، دو سال که بزرگ... سه کلمه چیزی فرمود. بهش گفتم: «خب بعدش چی؟» گفت: «همین را مشغول شو.» چند سال وقت؟ الان ده سال گذشته هنوز کار دارد. ده سال گذشته، سه کلمه فقط. خیلی کار دارد با ساده بچگیاش بودیم هفته بعد بیایم بریم مثلاً چهارمیش با محبت هوای بچگی ما را، طفولیت ما را داشت. نسخهها بر این نیست که آدم تو جیبش بز... از جیبهایشان پر از نسخه است. چکمه نسخه میگیرد. کلکسیون کلکسیون تمر دارند بعضی، کلکسیون نسخه دارد. ده تا نسخه از این، پنج تا نسخه از آن.
«یک استاد کامل پیدا نکردم، ولی شاگردی کامل کردم.» به کسی گفته بود: «استاد کامل پیدا نکردم، ولی شاگردی کامل کردم.» از همینهایی که شنیدهام، شاگردی کامل کردهام، راه افتادهام و از استاد کاملم پیدا میکنم. فقط برای آدم خار پایش آن اساتیدند. بعضی اساتید از دست بعضیها فرار میکنند که فقط نبینیم اینها نیایند، به وبال مایه اذیت و آزارم، که بزرگان میفرمود: «اکثر اینها که میآیند فقط اذیت میکنند، فقط اذیت میکنند.» طالب واقعی نیست، طالب واقعی اگر باشد، همین است که شنیدهام، یکی بلد است، عمل میکند. خب یعنی چی عمل میکند؟ یا اینقدر عمل، درست عمل و دقیق عمل میکند که خودش میفهمد قدم بعدی چیست؟ با سؤال میرود خدمت این بزرگان با سؤال درست و دقیق.
بنده خدا سادهدل آدرس امام زمان را میخواهد مثلاً. بعد آدرس هم بهش نمیدهند، به فحش میکشد. چقدر آدم یک کلمه سؤال میکند، حالا حرف زیاد است، نمیخواهم به فضای درددل و اینها کشیده بشود و اصلاً خوشم نمیآید تو این فضا وارد بشویم، ولی حرف آدم تعجب میکند. مثلاً حالا اینهایی که الان آدمهای مقید و مؤمنی که دنبال بحث خودسازی و از این حرفها خوشش میآید و اینها، این است دیگر. بقیه دیگر چه خبر است؟ یک کلمه سؤال کرده، بهش جواب دادهاند که آقا مثلاً تو این مسئله نظر فلانی در مورد فلان چیز چیست؟ «نظری ندارم.» من توهین کردی، دو کلمه جواب داد. هم به ما دو تا بارون کرده، دو تا بام ما کرد. الطاف خدا میدانیم اینها را. لطف بزرگ خداست. خدا حماقتهای... نگاه کن چقدر اینها موجودات ترسناکیاند. آدم زبان این را میترسد. اولیای خدا از زبانشان این شکلی میترسند. ناراحت نمیشویم از اینکه حالا آنقدر هم زیاد نیست، ولی به هر حال هست. هی این مراقبتها و کنترلها باید بیشتر بشود. درمان خیلی آدم سعی کند حرف خاص نزند. حرف خاصی یعنی حرف خاصی بلد نیستیم. یعنی جوری نشود که کسی توهم خاصی پیدا کند. همین میشود که آخر بزرگان فرمودند، اهلش فرمودند که آخر باید فقط همین حلال و حرام را مطرح کرد. همین است که آقا! اصل واجباتمان را در مورد همینها صحبت بکنیم. آن مطلب خاصش را هم، انشاءالله استاد خاصی نصیبمان بشود. جناب فراخور استعداد، تلاش، همت آدمهاست. اینها اینجوری که بخواهند خط و فراوان بریزند و بازاری بشود و بستهبندی بشود و اینها، اینجوری نیست.
آقای بهجت خیلی تو این مسئله مقید بودند. یک سر سوزن حرفها به سمت مطالب خاص، دستور خاص، حرفهای فلان و اینها نمیرفت. متن کار، متن حرکت، متن دین، متن عبودیت حاشیه ندارد. بحثهای ایشان، حالا اگر کسی مثل بنده نفهمیده، نه عمل کرده. نظم متن دین میگوید دیگر! اوج خسارت و بدبختی امثال او خودش پیدا میکند. چهار نفر هم خوششان میآید، هورا میکشد. بحث آن سوی مرگ، کلاس جمع خصوصی بود، یکم مطالب گفته شده. اثر نفهمی امام بود. مشتری جمع میشود. در قیامت کامل، این حرفها را بسته، تعداد زیادی گفتن: «ما بدمان آمد. ما واقعاً سرمایهای که داشته باشیم روز قیامت دستمان بگیریم.» رفتن با عزت. «خدایا! این لطف تو به ما بود که ما یک تعدادی را از توهم رهاندی، به تعداد اینجور توهمی داشتند و آمدن، برگشتیم به متن.» تعداد زیادی گفتن: «خوشم نمیآید تو اینجا روایت میکنی! آنجوری خوب حرفهای آنجا که میزدی، برنامه تلویزیونی؟ مگر سریال؟ مگر کارتون؟ مگر مطالب چکیده میکنند؟ مثلاً حالا پادکستی میکنند. درگیر میکند ما را این همه تعداد جلسات، این همه زمان، این همه مطلب دارد گفته میشود. از پس اینها برمیآید. صد سال ما عمل میخواهد.»
«پی مصلحت مجلس آراست، در بنشستند و گفتند و برخاستند.» آقای بهجت را زیاد میخواست. «پی مصلحت مجلس آراست، نشستند و گفتند و برخاستند.» دور هم مینشینیم، تفریح میکنیم با این حرفها. «چه جالب! اه، چه قشنگ!» این حرفها برای اینها نیست. اینها برای عمل است. مصیبت کوچهها اهل عمل نیستید که گوش ندهید. آدم هم گوش میدهد، هم عمل میکند. نگذاریمش جلوتر بیفتد. عمل بدون علم، نه علم بدون عمل، رشد متوازن. هر چقدر بلدیم، یاد گرفتیم، عمل میکنیم. اگر حرف زدن از عملمان جلو بیفتد که این دیگر میشود نفاق خدایی نکرده. حرفهایی بزند که اهل عمل نیست، بنا ندارد عمل کند، حرفش از عملش جلو افتاد. چیزی که میگوید، پاشنه دور زمین میخورد. این نفاق نیست. خیلی فاصله است بین اینکه دارد میگوید، دارد عمل میکند. اهمیت برایش نداره که حالا اینهایی که داری میگویی اصلاً تو عملش نیست، قشنگ است، جذاب است، خوششان میآید، جالب است، شیرین. نفاق! حواسمان باشد.
چه آنهایی که مثل بنده اهل حرف زدن، مشاورهها تو مشاوره هم آنقدر که انسان مشغله برایش ایجاد نمیشود و فوق آنچه خودش هست و فوق آنچه عمل میکند، از او توقع ندارند و مشاوره تو آن زمینهها نمیدهند. روغنی که درگیری برای خودش از کارهای خودش از اصل کار خودش نمیافتد. خب اصل مشاوره آنها خوب است. هر کی بلد است و میتواند کمک. یک جایی به بعد دیگر آدم احساس میکند که دیگر اینقدر تو مشاور افتاده، فقط دارد این و آن را میسازد. چون که کار فرهنگی میکند. آن که کار آموزشی میکند. کار مشاورهای میکند. ما نیاز به اینکه خودمان به یک جایی بند باشیم، وصل باشیم و دائم تذکر به ما داده بشود. ما را بسازند و هیپ بزنند. وگرنه آدم کمکم چهار نفر اینجا جمع میشوند، چهار نفر هورا میکشند، قطبی میشود. فکر میکنم کسی شده. خودم را عرض میکنم. تخیلات و توهمات ماست که سریع آدم را نابود میکند. اکثراً آدم میبیند اینهایی که رسانهای میشوند، برجسته میشوند. چه سیاسیونمان، چه مثلاً آنهایی که اهل علمند. چرا دارد اینجوری میشود؟ مغازهاش هیدَر درهم برهم میشود، غلط غلوط میشود، هی دارد سرهم میکند، هی اینوری دارد میزند آنور سمت خاکی، سمت خاکی خاکی دیگر رفت آنور، اصلاً دارد کلهمعلق میزند. اکثر اینهایی که به دو تا طرفدار پیدا میکنند، دو تا مشتری پیدا میکنند، دو تا فالوور پیدا میکنند، دو تا کتاب چاپ میشود، دو تا کتاب پرفروش میشود، دو بار تلویزیون دعوت میکند، دو بار حرم دعوت میکند، دو بار نمیدانم سفر خارج از کشور میرود. دو مجامع دانشجویی، دو تا استاد دانشگاه، دو جا اینجا بالا میبرند، دو جا آنجا. تمام شد دیگر. اصلاً خدا به دادمان برسد. خیلی کار دشوار است. خیلی کار.
آدم خودش را فراموش میکند و احساس میکند آها اینها خوب است. اینها که میگویم اینها خوششان میآید از اینجور حرفها داشته باشم برای خودم. اینها که میگویم آنها بدشان میآید، آنجوری که میگویم اینها زده میشوند. به خاطر خدا از اولش نبوده، از اولش نفس بوده. بعدش هم نفس با این تفاوت که یک وقت یک بقالی، یک قصابی، یک نجاری، یک خیاطی هوای نفس داریم در حد خودش است، این هوای دین کسی هم به باد نمیدهد. یک وقت بنده مدعی هوای نفس دارد، هوای نفس من هزار نفر را از راه به در...
ایشان در نجف، خیلی جالب است، آقای بهجت در نجف در درسهای استادان بزرگ نجف از داد و فریاد کنها و وصل کنندگان قوی بوده است. اول نوجوانی که میرود درس علما جزء بهاسا بوده. درس ظاهراً میرزای نائینی بوده که ایشان آن اولی که رفته بود خب میرزای نائینی خیلی شخصیت بزرگی بود. آقا بهجت هم ظاهراً پانزده سالشان بود آن وقتی که این درس رفته بودند، خیلی کم، پانزده، هفده. شروع میکند با میرزای نائینی بحث کردن، بحث علمی، جدال جدی. اساطیری که با ایشان مرتبط بودند و شما میشناسید ایشان را. میفهمد مشهد ساکن، میفرمود که آقای بهجت به من گفتند که به من گفتند که من درس، حالا همین به نظرم دو درس آقا ضیاء عراقی آنجا اولی که رفتم شروع کردم ایرادات. ایرادات درستحسابی و تعدادی از این طلبهها به ما پریدند و توهین کردند که تو بچه پاشدی آمدی اینجا سر این درس. حالا از سر حسابی که غالباً اثر حسادت است، اثر حسادت بوده یا واقعاً میخواستند حالا جلسه مثلاً کنترل بشود. آقای بهجت میفرمودند که من جواب اینها را ندادم. آنجا به استاد عزیز فرموده بود: «آقای فلانی! خیلی خدا را شکر میکنم که من آنجا جواب ندادم.» اگر جواب، هفتاد سال شکنجه شده بودم، هفتاد سال به خودم میپیچیدم که چرا من جواب اینها را دادم. این آدمی که لطیف است، این است، لطیف میشود این شکلی میشود. نوبت جواب به حقی که داده، نه تهمت و توهین. خدا به دادمان برسد. فکر کردی چقدر راحت آدم جهنم میرود؟ تو خونت، اینقدر راحت بکوبانم خونم را؟ یک گوشه خونت را میخواهی دست بزنی صد بار سؤال میکنی، احتیاط میکنی. اینورش تو حیات ابد! فکر کردی تو انسانی، تو عقل داری، تو میفهمی، آخه میدانی آنجا فلانی این را گفت، آخه فلانی گفت چرا این کار را اول نمیکنید؟ کدام احتیاط میکند، دقت میکند. کار دوم! اینقدر راحت زندگی ابدی خودم را دارم اول که ایشان رفته بوده درس علما از آن جرّ و بحثکنندهها بوده آقای بهجت، ولی پس از آشنایی با استاد اخلاقی مرحوم حاج میرزا قاضی (رضوان الله علیه) سکوت را بر سخن گفتن در تمام ترجیح داد. دیگر ساکت شد آقای بهجت. آن آدمی که میرفت توی جلسه کَر و فَر میکرد، سروصدا میکرد، جلسه را به هم میزد. اینقدر گفتند آقای بهجت ساکت شد که میخواست برود نجف که درس میخواند روی کاغذ مینوشت، به مغازهدار میداد. حالا اینها مال ما نیست که از همین الان بخواهیم اینجوری عمل کنیم. لااقل کنترل میتوانیم شروع کنیم. روی کاغذ مینوشت، میگذاشت روی تخت. اگر مثلاً میگفتش که مثلاً نوشته بود «شکر». مدت طولانی گفتند بعضیهایشان همین بود. قاضی (رضوان الله علیه) گفتند که این شاگرد شما، محمدتقی، چرا این شکلی است؟ شاگرد رضوان الله... اینها در محضر امام عسکری (علیهالسلام) سلام ما را برسانند. امام عسکری و امام زمان که صاحب عزا هستند، امروز برایم دعا کنند. برای آقا گفتند که این شاگرد شما، محمدتقی، چرا این شکلی است؟ ایشان گفت: «چه شکلی است؟» سکوت کرده، حرف نمیزند با کسی. ایشان فرمود: «حرف میزند شما نمیفهمید. با سکوتش دارد به شما میگوید سکوت کنید تا به مدارج عالیه برسید. با سکوتش دارد با شما حرف میزند.» هر چه میکشیم از زبانمان است دیگر. این زبانی که خدا اینجور حکمت برش جاری کرده که هر یک کلمهاش دریایی از معارف آقای بهجت، هر یک کلمهاش دریایی از معارف، به خاطر اینکه زبان هفتاد سال کنترل شده، پنجاه سال کنترل شدیم. هر چه جلوتر برویم کنترل سختتر شده، سفتتر شده، بیشتر حواسش بوده به اینکه چی میگوید، چطور میگوید، برای چی میگوید، چرا میگوید، چه جوری باید بگوید، نباید بگوید، چی باید بگوید. اصل ماجراست. امثال بندهای که اینقدر پرحرفیم و وراجی میکنیم، نهالمان را چی میگوییم، برای چی میگوییم، خاصیتش چیست، چی را باید بگوییم، چی را نباید بگوییم. نود درصد این حرفها، حرفهای خوب هم مفت نمیارزد. انرژی سخنرانی یک ساعته امام حسین (علیهالسلام) چه برسد وقتهای دیگر که صبح تا شب حرفهای بیخود میزنی.
به گونهای که در مدرسه که ساکن بود، اگر چیزی میخواست، روی کاغذ مینوشت و به خادم میداد تا بخرد. همچنین وقتی میخواست از مدرسه خارج شود، از دری میرفت که به کوچه خلوت باز میشد تا با اشخاص کمتر ملاقات کند. ده سال این روش را ادامه داد. ده سال، خیلی هم شروع بکنیم. تانک حالات عجیبی به ایشان دست... شیاطین انسی در نامهای برای پدرشان نوشتند. «شیاطین انسی» قشنگ! و پدرشان در نامهای به ایشان نوشت: «من راضی نیستم غیر از واجبات از اعمال عبادی انجام دهی. باید درس بخوانی، فقط واجبات.» ایشان گفت: «دیگر جوری شد که من حرم زیارت نمیتوانستم بروم. زیارتنامه خواندن چون مستحب بود، درس اگر تو حرم بود میتوانستم بروم که واجب بود، ولی زیارتنامه خواندن چون مستحب بود، نمیتوانستم انجام بدهم. مستحبات نماز نمیتوانستم انجام بدهم. نافله شب فقط واجبات.»
وقتی نامه به دست ایشان میرسد، آن را خدمت استاد میبرد و میگوید: «چه کنم؟» ایشان میفرماید: «از چه کسی تقلید میکنید؟» «آیتالله شیخ محمدحسین اصفهانی»، که استاد مرجعش بوده. «هر چه پدرت گفته بهش عمل کن.» که ایشان هی میفرمود: «عمل به واجبات کن، عمل به واجبات، حتی مستحبات هم نه!» پدر بهش گفت: «فقط واجبات.» به آدم مشغول که بشود میبیند همه زندگی واجبات است. همش یا واجب است یا حرام. اینکه بزرگان به درجات عالی رسیدند این بود که مثل ما احکام پنج تاست: حرام، واجب، مکروه، مستحب، مباح. میگفتند احکام دو تاست: یا واجب یا حرام. همهچیز را یا واجب میدیدند یا حرام. غذا خوردن واجب است، این مقدار خوردنش دیگر حرام است. خوابیدن واجب است، این مقدار خوابیدنش دیگر حرام است. حرف زدن واجب است، این مقدار حرف زدنش دیگر حرام است. صله رحم واجب است، این مدل صله رحم کردنش دیگر حرام است. همه را دیگر واجب و حرام. من که حالا مستحب است، آن هم که مکروه، حالا این هم که نشد نشد، آن هم اگر شد شد. این مقید بودن به واجبات، خود ایشان هم از همین من اینجا رسید. مدت زمان شب تا پایان حیات پدرش جز درس به هیچ مستحبی عمل نمیکرده است. عجیب! یعنی خدا خواست تربیت ایشان اول با پدرش باشد. تربیت آقا، قاضی خورد به تورش که شد بهجت. نه! آقای بهجت، آقای قاضی مسیر را برایش هموار کرد، ولی آن پدر و این دستور عجیب و غریب، این پدر بود که آقای بهجت را ساخت. پدر و مادر و همسر و برادر و همسایه و شریک و شاگرد و استاد. این این مسائلی که ما هست پیرامون اینها ما را میسازد. همین پدرش فرمود که فقط واجبات. و این روح تعبد این عبودیت از خدا، از من الان فقط همین را خواست. بهجت به این مقامات بلند رسید که انشاءالله حشرشان با اهلبیت باشد و سر سفره احسان امام عسکری (علیهالسلام) مهمان باشند در امروز.
نویسنده میفرماید: «استاد بزرگوارم، مرحوم آیتالله پهلوانی، که از مرحوم آیتالله بهجت استفادههای علمی و اخلاقی نموده و مجموعهای از کلمات آن بزرگوار را نگاشته بود، در کتاب "پاسداران حریم عشق" از آن فقیه عارف با تعبیر "مولانا" یاد کرده و در معرفی شخصیتش اینگونه فرموده است: "مولانا حاج محمدتقی بن محمود بهجت فومنی از اخیار و ابرار و عارفی گرانمایه، صاحب علم و عمل و مرجع شایسته در فقاهت و تقلید خواص و عوام، در اواخر سال ۱۳۳۴ هجری قمری در فومن از استان گیلان دیده به جهان گشود. دوره تحصیلات حوزوی خویش را در فومن، قم، کربلا و نجف تکمیل نمود. در این مسیر از محضر بزرگانی چون میرزای نائینی، آقا ضیاء عراقی، ابوالحسن اصفهانی، محمدحسین اصفهانی و سید حسین بادکوبهای بهره برد. در ایام تحصیل در کربلا و نجف از محضر اسوه عارفان، آیتالله آقاقاضی (رضوان الله علیه) استفادههای اخلاقی و معنوی نمود و در سال ۱۳۶۴ هجری قمری با کولهباری از علم و عمل به ایران بازگشت."»
یعنی سی سال بعد از آن زمان، سی سالگیاش شد. ۱۳۳۴ به دنیا آمدم، ۱۳۶۴ برگشتن ایران. در سن سیسالگی، آقای بهجت یک عارف تمامعیار، یک فقیه کامل، یک عارف در سن سیسالگی، که هنوز مجرد بود، ایشان میآید اینجا ازدواج میکند و از آن زمان تاکنون چراغی فروزان به روشنی میبخشد. اینجور تعبیر میکنند، تعبیر مولانا، مولای ما، در کتاب "رسائل عرفانی" اینجور یاد میکنند از مرحوم آیتالله العظمی بهجت:
«میفرماید: فقیه بزرگوار و عارف عصر، جامع معقول و منقول، صاحب نفس زکّیه و عالم به علوم خفیه، فقیه بزرگوار، عارف عصر، جامع معقول و منقول، صاحب نفس زکّیه، عالم به علوم خفیه! آیتالله آقاشیخ محمدتقی بهجت (دامَت افاضاتُه)»، که نویسنده معترف است، پهلوانی، که قادر به معرفی ایشان نیست. نویسنده اعتراف دارد که نمیتواند ایشان را معرفی کند.
هرکس با ایشان مصاحبت داشته باشد، شمهای از کمالات و سجایای اخلاقی او را... ایشان کجاست، ما کجا؟ استادی مستقیم است، استقامت و به آنچه فهمیده، مقید است و عمل میکند. همه راز مطلب در مقامات اولیاء خدا آنی است که فهمیدهاند، مقید به آن شدهاند، دست برنداشتهاند از آنی که فهمیدهاند، آنی که فهمیدهاند و عمل کردهاند، ملتزم به آن ماندهاند، رها نکردهاند. این راز همه مقامات اولیای خداست.
وی استادی مستقیم است؛ کسی نمیتواند به آسانی از ایشان دستورالعمل سلوکی یا حرفهای عرفانی را اخذ کند. مشتش باز نمیکرد آقای بهجت برای کسی. خیلی کتمان میکرد. از این مباحث حرفی به میان نمیآورد، اجازه نمیداد این مسائل به این نحو بحثهای خاص بخواهد مطرح بشود. اگر هم بود، به صورت بستههای عمومی و کلی، خواص سلوکی و نکات اینشکلی و اینها، به کسی به این نحو چیزی آنچنان نمیداد، مگر موارد خاصی آن هم به طرق خاصی. بلکه ایشان کتمان مینمود و میفرمود: «درب تعلیم و تعلم این مطالب بسته شده است.»
عجیب است! «درب تعلیم و تعلم این مطالب بسته.» یعنی اینی که افتاده بین مردم، یک سری هوس کاذب، با یک سری توهمات، آن حالت عطش معنوی برای رشد، بله، دنبال چشم برزخی و سیروسلوک و عرفان دردسرابی که ما داریم، ما که حالا چیزی هم نیستیم، کسی هم نیستیم، خودمان هم الحمدلله تو مسائل، کسی خود ما را به حساب نمیآورد، به لطف خدا الحمدلله.
فکر کردم مثلاً ما دو نفر در ارتباطیم، دماری از روزگار ما درآمده. اصرار اصرار با فلانی کار دارم، دوستانی که در ارتباطاند و اینها. شماره یکی از اینها داده شده، پیام داده که به فلانی بگو که به رفیقایش بگوید بروند از امام زمان بپرسند درمان کرونا چیست. بیاید اعلام کنیم، دنیا منفجر بشود از این خبر! اول که اصرار من به فلانی کار خیلی واجبی دارم و فقط با خودش صحبت... بعد آخر اینها آمدند. حرف به حساب آورده نمیشود، ولی حالا ما جواب دادیم، گفتیم که او کسی سراغ نداریم که اینجور تشرف داشته باشد بهش بگوییم برو بگو بعد برداری بیاره. اصلاً اینجور آدمی که به فرض همچین کسی باشد ما بهش بگیم، به فرض از کجا معلوم که این برود به حضرت بگوید، به فرض آن هم برود بگوید از کجا معلوم که حضرتش جواب بدهد، به فرض حضرت جواب بدهد از کجا به ما بگوید، به فرض به ما گفت، حالا ما چه شکلی به مردم دنیا بگوییم که امام زمان میگفتند؟ زندان! خیلی ساده است دیگر. مسئله فقط به خود فلانی صحبت کنم، شما نمیفهمی من چی میگویم. یک لیست سیزده خط به ما فحش داده بود. سیزده خط بالا شروع کرده بود: این فلانفلانشده، فلانفلانشده، فلانفلانشده، فلانفلانشده، نمیفهمد اوضاع فلانه. آنهایی هم که امام حسین را کشتند مثل این بودند. کلاً بسته بشود این سطح، کمی که دل از مباحث مطرح میشود، در همین هم باید بسته بشود. چه برسد به آن سطح عالی که آقای بهجت... آدم بشویم. من آدم... یکی پیدا کند. آن هم میخواهد خودش کاری نکند، بنده خدا.
یکی بیاید بهش... بعضی از اینهایی که پیدا میکردند، بعضی از افرادی که میتوانستند کمک بکنند که حالا تک و توک هم هستند، حالا معلوم هم نیست آنی که میگویند درست باشد یا غلط باشد، حساب و کتابی خیلی ندارد. به فرضم یک کسی به اینها میگفت که آقا مثلاً شما نقطه ضعفت فلان جاست یا فلان جا را باید کار بکنی، طرف قبول میکرد. اینقدرها دیده شده که تا این را میشنیدم، سر لجبازی و دشمنی میافتادند. به من میگوید تو فلان عیب را داری؟ مگر کی هستی؟ یکی از اساتید ما در اثر درس و بحث و اینها یک مسئلهای در کسی دیده بود، به صورت خیلی نرم و تو لفافه تذکری به این داده بود که مثلاً خوب آدم اینجور کاری نکند. گفت: آن شروع کرد ده تا لیست از عیوب من را گفتن! تو فکر کردی خودت کی هستی؟ خندیدم، گفتم: خدا خیرت بدهد. هر که هر عیبی از من بگوید، من میروم حرم دعایش میکنم، فقط تعجب کردم که این یک لیستی از من تو جیبش داشت. یعنی میآمد پیش ما، فقط داشت عیبهای من را لیست میکرد. آخرش ول کردن. نتیجه این هم این میشود که آن استاد دیگر در این مسائل را میبندد. آن یک نفر دیگر، یک نفر نیست، یک نسل را محروم میکند از معارفی و حقایقی. حماقت یک آدم یک نسلی را به باد میدهد.
خلاصه درب این مسائل، آقای بهجت میفرمود بسته است، چون اهل کتمان بود. تو مشتری هم نداری. مشتری واقعی که کسی بخواهد آدم بشود، عیبهایش را پیدا کند. آدم خودش باید عیبهایش را پیدا کند. در اثر مراقبه و محاسبه و حالا بیا دنبال راهحل بگردد و اینکه این علم را چه کارش کنم. یکی از بزرگان عرض کردم: «آقا! ما خیلی ساده اینجا رفت و آمد داریم، شما مهمترین عیبی که در ما میبینید چیست؟» «مهمترین عیب بر آدم این است که خودش عیبهای خودش را نداند.» چقدر این جمله جمله طلایی است و با طلا نوشتن، که آنجا حسابی بنده جا... اصلاً اینجور اساتید آدم میخواهد برای همین. سیلیاشون! استاد هیچچیز... بله، ما ناراحت شدیم مثلاً ول میکنیم، اگر اهل کار بودیم که الان اوضاعمان این نبود.
آیا بچه سیساله بود، کامل بود بهجت؟ رد شدیم. هنوز مقدمات، ابتدائیات خودمان ماندهایم. فقط فکر اینکه گناه کبیره را بشود کمتر انجام بدهیم، مثلاً فلان کبائر را انجام ندهیم. درگیر این عیبش. آدم خودش باید برود. آنی که اهل، حواسش به خودش هست، عیبشش را پیدا میکند. خود همان فهمیدن عیب خودش بخش مهمی از حل مسئله است. تو ارتباطش با خدا اثرگذار است. حالا با یک اظهار ضعف و عجز و نقصی میرود در محضر خدا. این اگر بیشتر تلاش بکند میشود دو تا عیب. پنج تا. همه وجودش عیب است. سرتاپا نقص. وجود کردن، وجود آدم گناه، سرتاپا آدم گناه است، سرتاپا. سرتاپا نقص. گاهی نیز میفرمود: «این مطالب طالب زیاد دارد، ولی دکان میکنند برای ملکهگیری از عرفا.» گفتند: «معنویت دنبال، آخرشم این چشم برزخی الارض میخواهد. یکی را میخواهم اینجوری بهش کجکج نگاه کنی یک چیزی بگوید.» آخرش هم خلاصه میشود در دنیا و آخرش هم اینکه یک زندگینامه یا من از یک خودمو بچسبانم بهش یا بعداً زندگینامه خود من را یکی بنویسد. آخرش اینهاست. دنبال اینکه آدم بشویم، اصلاح بشویم، متحول بشویم، بینا بشویم، تکان بخوریم، راه بیفتیم، سرگرم به کار خودمان باشیم، مشغول خودمان بشویم.
فندک اینجور نبودم. نمیدانم چند نفر پیدا میشوند اینجوری باشند. حالا انشاءالله که باشد، ولی خیلی تک و خیلی... بعضی از حرفهایشان جذاب است فقط گوش میدهیم میرویم بعدی، میرویم بعدی، میرویم بعدی. بعضی از این حرفها یک جملهاش، یک گرم، یک سال، دو سال که بزرگ... سه کلمه چیزی فرمود. بهش گفتم: «خب بعدش چی؟» گفت: «همین را مشغول شو.» چند سال وقت؟ الان ده سال گذشته هنوز کار دارد. ده سال گذشته، سه کلمه فقط. خیلی کار دارد با ساده بچگیاش بودیم هفته بعد بیایم بریم مثلاً چهارمیش با محبت هوای بچگی ما را، طفولیت ما را داشت. نسخهها بر این نیست که آدم تو جیبش بز... از جیبهایشان پر از نسخه است. چکمه نسخه میگیرد. کلکسیون کلکسیون تمر دارند بعضی، کلکسیون نسخه دارد. ده تا نسخه از این، پنج تا نسخه از آن.
«یک استاد کامل پیدا نکردم، ولی شاگردی کامل کردم.» به کسی گفته بود: «استاد کامل پیدا نکردم، ولی شاگردی کامل کردم.» از همینهایی که شنیدهام، شاگردی کامل کردهام، راه افتادهام و از استاد کاملم پیدا میکنم. فقط برای آدم خار پایش آن اساتیدند. بعضی اساتید از دست بعضیها فرار میکنند که فقط نبینیم اینها نیایند، به وبال مایه اذیت و آزارم، که بزرگان میفرمود: «اکثر اینها که میآیند فقط اذیت میکنند، فقط اذیت میکنند.» طالب واقعی نیست، طالب واقعی اگر باشد، همین است که شنیدهام، یکی بلد است، عمل میکند. خب یعنی چی عمل میکند؟ یا اینقدر عمل، درست عمل و دقیق عمل میکند که خودش میفهمد قدم بعدی چیست؟ با سؤال میرود خدمت این بزرگان با سؤال درست و دقیق.
بنده خدا سادهدل آدرس امام زمان را میخواهد مثلاً. بعد آدرس هم بهش نمیدهند، به فحش میکشد. چقدر آدم یک کلمه سؤال میکند، حالا حرف زیاد است، نمیخواهم به فضای درددل و اینها کشیده بشود و اصلاً خوشم نمیآید تو این فضا وارد بشویم، ولی حرف آدم تعجب میکند. مثلاً حالا اینهایی که الان آدمهای مقید و مؤمنی که دنبال بحث خودسازی و از این حرفها خوشش میآید و اینها، این است دیگر. بقیه دیگر چه خبر است؟ یک کلمه سؤال کرده، بهش جواب دادهاند که آقا مثلاً تو این مسئله نظر فلانی در مورد فلان چیز چیست؟ «نظری ندارم.» من توهین کردی، دو کلمه جواب داد. هم به ما دو تا بارون کرده، دو تا بام ما کرد. الطاف خدا میدانیم اینها را. لطف بزرگ خداست. خدا حماقتهای... نگاه کن چقدر اینها موجودات ترسناکیاند. آدم زبان این را میترسد. اولیای خدا از زبانشان این شکلی میترسند. ناراحت نمیشویم از اینکه حالا آنقدر هم زیاد نیست، ولی به هر حال هست. هی این مراقبتها و کنترلها باید بیشتر بشود. درمان خیلی آدم سعی کند حرف خاص نزند. حرف خاصی یعنی حرف خاصی بلد نیستیم. یعنی جوری نشود که کسی توهم خاصی پیدا کند. همین میشود که آخر بزرگان فرمودند، اهلش فرمودند که آخر باید فقط همین حلال و حرام را مطرح کرد. همین است که آقا! اصل واجباتمان را در مورد همینها صحبت بکنیم. آن مطلب خاصش را هم، انشاءالله استاد خاصی نصیبمان بشود. جناب فراخور استعداد، تلاش، همت آدمهاست. اینها اینجوری که بخواهند خط و فراوان بریزند و بازاری بشود و بستهبندی بشود و اینها، اینجوری نیست.
آقای بهجت خیلی تو این مسئله مقید بودند. یک سر سوزن حرفها به سمت مطالب خاص، دستور خاص، حرفهای فلان و اینها نمیرفت. متن کار، متن حرکت، متن دین، متن عبودیت حاشیه ندارد. بحثهای ایشان، حالا اگر کسی مثل بنده نفهمیده، نه عمل کرده. نظم متن دین میگوید دیگر! اوج خسارت و بدبختی امثال او خودش پیدا میکند. چهار نفر هم خوششان میآید، هورا میکشد. بحث آن سوی مرگ، کلاس جمع خصوصی بود، یکم مطالب گفته شده. اثر نفهمی امام بود. مشتری جمع میشود. در قیامت کامل، این حرفها را بسته، تعداد زیادی گفتن: «ما بدمان آمد. ما واقعاً سرمایهای که داشته باشیم روز قیامت دستمان بگیریم.» رفتن با عزت. «خدایا! این لطف تو به ما بود که ما یک تعدادی را از توهم رهاندی، به تعداد اینجور توهمی داشتند و آمدن، برگشتیم به متن.» تعداد زیادی گفتن: «خوشم نمیآید تو اینجا روایت میکنی! آنجوری خوب حرفهای آنجا که میزدی، برنامه تلویزیونی؟ مگر سریال؟ مگر کارتون؟ مگر مطالب چکیده میکنند؟ مثلاً حالا پادکستی میکنند. درگیر میکند ما را این همه تعداد جلسات، این همه زمان، این همه مطلب دارد گفته میشود. از پس اینها برمیآید. صد سال ما عمل میخواهد.»
«پی مصلحت مجلس آراست، در بنشستند و گفتند و برخاستند.» آقای بهجت را زیاد میخواست. «پی مصلحت مجلس آراست، نشستند و گفتند و برخاستند.» دور هم مینشینیم، تفریح میکنیم با این حرفها. «چه جالب! اه، چه قشنگ!» این حرفها برای اینها نیست. اینها برای عمل است. مصیبت کوچهها اهل عمل نیستید که گوش ندهید. آدم هم گوش میدهد، هم عمل میکند. نگذاریمش جلوتر بیفتد. عمل بدون علم، نه علم بدون عمل، رشد متوازن. هر چقدر بلدیم، یاد گرفتیم، عمل میکنیم. اگر حرف زدن از عملمان جلو بیفتد که این دیگر میشود نفاق خدایی نکرده. حرفهایی بزند که اهل عمل نیست، بنا ندارد عمل کند، حرفش از عملش جلو افتاد. چیزی که میگوید، پاشنه دور زمین میخورد. این نفاق نیست. خیلی فاصله است بین اینکه دارد میگوید، دارد عمل میکند. اهمیت برایش نداره که حالا اینهایی که داری میگویی اصلاً تو عملش نیست، قشنگ است، جذاب است، خوششان میآید، جالب است، شیرین. نفاق! حواسمان باشد.
چه آنهایی که مثل بنده اهل حرف زدن، مشاورهها تو مشاوره هم آنقدر که انسان مشغله برایش ایجاد نمیشود و فوق آنچه خودش هست و فوق آنچه عمل میکند، از او توقع ندارند و مشاوره تو آن زمینهها نمیدهند. روغنی که درگیری برای خودش از کارهای خودش از اصل کار خودش نمیافتد. خب اصل مشاوره آنها خوب است. هر کی بلد است و میتواند کمک. یک جایی به بعد دیگر آدم احساس میکند که دیگر اینقدر تو مشاور افتاده، فقط دارد این و آن را میسازد. چون که کار فرهنگی میکند. آن که کار آموزشی میکند. کار مشاورهای میکند. ما نیاز به اینکه خودمان به یک جایی بند باشیم، وصل باشیم و دائم تذکر به ما داده بشود. ما را بسازند و هیپ بزنند. وگرنه آدم کمکم چهار نفر اینجا جمع میشوند، چهار نفر هورا میکشند، قطبی میشود. فکر میکنم کسی شده. خودم را عرض میکنم. تخیلات و توهمات ماست که سریع آدم را نابود میکند. اکثراً آدم میبیند اینهایی که رسانهای میشوند، برجسته میشوند. چه سیاسیونمان، چه مثلاً آنهایی که اهل علمند. چرا دارد اینجوری میشود؟ مغازهاش هیدَر درهم برهم میشود، غلط غلوط میشود، هی دارد سرهم میکند، هی اینوری دارد میزند آنور سمت خاکی، سمت خاکی خاکی دیگر رفت آنور، اصلاً دارد کلهمعلق میزند. اکثر اینهایی که به دو تا طرفدار پیدا میکنند، دو تا مشتری پیدا میکنند، دو تا فالوور پیدا میکنند، دو تا کتاب چاپ میشود، دو تا کتاب پرفروش میشود، دو بار تلویزیون دعوت میکند، دو بار حرم دعوت میکند، دو بار نمیدانم سفر خارج از کشور میرود. دو مجامع دانشجویی، دو تا استاد دانشگاه، دو جا اینجا بالا میبرند، دو جا آنجا. تمام شد دیگر. اصلاً خدا به دادمان برسد. خیلی کار دشوار است. خیلی کار.
آدم خودش را فراموش میکند و احساس میکند آها اینها خوب است. اینها که میگویم اینها خوششان میآید از اینجور حرفها داشته باشم برای خودم. اینها که میگویم آنها بدشان میآید، آنجوری که میگویم اینها زده میشوند. به خاطر خدا از اولش نبوده، از اولش نفس بوده. بعدش هم نفس با این تفاوت که یک وقت یک بقالی، یک قصابی، یک نجاری، یک خیاطی هوای نفس داریم در حد خودش است، این هوای دین کسی هم به باد نمیدهد. یک وقت بنده مدعی هوای نفس دارد، هوای نفس من هزار نفر را از راه به در...
ایشان در نجف، خیلی جالب است، آقای بهجت در نجف در درسهای استادان بزرگ نجف از داد و فریاد کنها و وصل کنندگان قوی بوده است. اول نوجوانی که میرود درس علما جزء بهاسا بوده. درس ظاهراً میرزای نائینی بوده که ایشان آن اولی که رفته بود خب میرزای نائینی خیلی شخصیت بزرگی بود. آقا بهجت هم ظاهراً پانزده سالشان بود آن وقتی که این درس رفته بودند، خیلی کم، پانزده، هفده. شروع میکند با میرزای نائینی بحث کردن، بحث علمی، جدال جدی. اساطیری که با ایشان مرتبط بودند و شما میشناسید ایشان را. میفهمد مشهد ساکن، میفرمود که آقای بهجت به من گفتند که به من گفتند که من درس، حالا همین به نظرم دو درس آقا ضیاء عراقی آنجا اولی که رفتم شروع کردم ایرادات. ایرادات درستحسابی و تعدادی از این طلبهها به ما پریدند و توهین کردند که تو بچه پاشدی آمدی اینجا سر این درس. حالا از سر حسابی که غالباً اثر حسادت است، اثر حسادت بوده یا واقعاً میخواستند حالا جلسه مثلاً کنترل بشود. آقای بهجت میفرمودند که من جواب اینها را ندادم. آنجا به استاد عزیز فرموده بود: «آقای فلانی! خیلی خدا را شکر میکنم که من آنجا جواب ندادم.» اگر جواب، هفتاد سال شکنجه شده بودم، هفتاد سال به خودم میپیچیدم که چرا من جواب اینها را دادم. این آدمی که لطیف است، این است، لطیف میشود این شکلی میشود. نوبت جواب به حقی که داده، نه تهمت و توهین. خدا به دادمان برسد. فکر کردی چقدر راحت آدم جهنم میرود؟ تو خونت، اینقدر راحت بکوبانم خونم را؟ یک گوشه خونت را میخواهی دست بزنی صد بار سؤال میکنی، احتیاط میکنی. اینورش تو حیات ابد! فکر کردی تو انسانی، تو عقل داری، تو میفهمی، آخه میدانی آنجا فلانی این را گفت، آخه فلانی گفت چرا این کار را اول نمیکنید؟ کدام احتیاط میکند، دقت میکند. کار دوم! اینقدر راحت زندگی ابدی خودم را دارم اول که ایشان رفته بوده درس علما از آن جرّ و بحثکنندهها بوده آقای بهجت، ولی پس از آشنایی با استاد اخلاقی مرحوم حاج میرزا قاضی (رضوان الله علیه) سکوت را بر سخن گفتن در تمام ترجیح داد. دیگر ساکت شد آقای بهجت. آن آدمی که میرفت توی جلسه کَر و فَر میکرد، سروصدا میکرد، جلسه را به هم میزد. اینقدر گفتند آقای بهجت ساکت شد که میخواست برود نجف که درس میخواند روی کاغذ مینوشت، به مغازهدار میداد. حالا اینها مال ما نیست که از همین الان بخواهیم اینجوری عمل کنیم. لااقل کنترل میتوانیم شروع کنیم. روی کاغذ مینوشت، میگذاشت روی تخت. اگر مثلاً میگفتش که مثلاً نوشته بود «شکر». مدت طولانی گفتند بعضیهایشان همین بود. قاضی (رضوان الله علیه) گفتند که این شاگرد شما، محمدتقی، چرا این شکلی است؟ شاگرد رضوان الله... اینها در محضر امام عسکری (علیهالسلام) سلام ما را برسانند. امام عسکری و امام زمان که صاحب عزا هستند، امروز برایم دعا کنند. برای آقا گفتند که این شاگرد شما، محمدتقی، چرا این شکلی است؟ ایشان گفت: «چه شکلی است؟» سکوت کرده، حرف نمیزند با کسی. ایشان فرمود: «حرف میزند شما نمیفهمید. با سکوتش دارد به شما میگوید سکوت کنید تا به مدارج عالیه برسید. با سکوتش دارد با شما حرف میزند.» هر چه میکشیم از زبانمان است دیگر. این زبانی که خدا اینجور حکمت برش جاری کرده که هر یک کلمهاش دریایی از معارف آقای بهجت، هر یک کلمهاش دریایی از معارف، به خاطر اینکه زبان هفتاد سال کنترل شده، پنجاه سال کنترل شدیم. هر چه جلوتر برویم کنترل سختتر شده، سفتتر شده، بیشتر حواسش بوده به اینکه چی میگوید، چطور میگوید، برای چی میگوید، چرا میگوید، چه جوری باید بگوید، نباید بگوید، چی باید بگوید. اصل ماجراست. امثال بندهای که اینقدر پرحرفیم و وراجی میکنیم، نهالمان را چی میگوییم، برای چی میگوییم، خاصیتش چیست، چی را باید بگوییم، چی را نباید بگوییم. نود درصد این حرفها، حرفهای خوب هم مفت نمیارزد. انرژی سخنرانی یک ساعته امام حسین (علیهالسلام) چه برسد وقتهای دیگر که صبح تا شب حرفهای بیخود میزنی.
به گونهای که در مدرسه که ساکن بود، اگر چیزی میخواست، روی کاغذ مینوشت و به خادم میداد تا بخرد. همچنین وقتی میخواست از مدرسه خارج شود، از دری میرفت که به کوچه خلوت باز میشد تا با اشخاص کمتر ملاقات کند. ده سال این روش را ادامه داد. ده سال، خیلی هم شروع بکنیم. تانک حالات عجیبی به ایشان دست... شیاطین انسی در نامهای برای پدرشان نوشتند. «شیاطین انسی» قشنگ! و پدرشان در نامهای به ایشان نوشت: «من راضی نیستم غیر از واجبات از اعمال عبادی انجام دهی. باید درس بخوانی، فقط واجبات.» ایشان گفت: «دیگر جوری شد که من حرم زیارت نمیتوانستم بروم. زیارتنامه خواندن چون مستحب بود، درس اگر تو حرم بود میتوانستم بروم که واجب بود، ولی زیارتنامه خواندن چون مستحب بود، نمیتوانستم انجام بدهم. مستحبات نماز نمیتوانستم انجام بدهم. نافله شب فقط واجبات.»
وقتی نامه به دست ایشان میرسد، آن را خدمت استاد میبرد و میگوید: «چه کنم؟» ایشان میفرماید: «از چه کسی تقلید میکنید؟» «آیتالله شیخ محمدحسین اصفهانی»، که استاد مرجعش بوده. «هر چه پدرت گفته بهش عمل کن.» که ایشان هی میفرمود: «عمل به واجبات کن، عمل به واجبات، حتی مستحبات هم نه!» پدر بهش گفت: «فقط واجبات.» به آدم مشغول که بشود میبیند همه زندگی واجبات است. همش یا واجب است یا حرام. اینکه بزرگان به درجات عالی رسیدند این بود که مثل ما احکام پنج تاست: حرام، واجب، مکروه، مستحب، مباح. میگفتند احکام دو تاست: یا واجب یا حرام. همهچیز را یا واجب میدیدند یا حرام. غذا خوردن واجب است، این مقدار خوردنش دیگر حرام است. خوابیدن واجب است، این مقدار خوابیدنش دیگر حرام است. حرف زدن واجب است، این مقدار حرف زدنش دیگر حرام است. صله رحم واجب است، این مدل صله رحم کردنش دیگر حرام است. همه را دیگر واجب و حرام. من که حالا مستحب است، آن هم که مکروه، حالا این هم که نشد نشد، آن هم اگر شد شد. این مقید بودن به واجبات، خود ایشان هم از همین من اینجا رسید. مدت زمان شب تا پایان حیات پدرش جز درس به هیچ مستحبی عمل نمیکرده است. عجیب! یعنی خدا خواست تربیت ایشان اول با پدرش باشد. تربیت آقا، قاضی خورد به تورش که شد بهجت. نه! آقای بهجت، آقای قاضی مسیر را برایش هموار کرد، ولی آن پدر و این دستور عجیب و غریب، این پدر بود که آقای بهجت را ساخت. پدر و مادر و همسر و برادر و همسایه و شریک و شاگرد و استاد. این این مسائلی که ما هست پیرامون اینها ما را میسازد. همین پدرش فرمود که فقط واجبات. و این روح تعبد این عبودیت از خدا، از من الان فقط همین را خواست. بهجت به این مقامات بلند رسید که انشاءالله حشرشان با اهلبیت باشد و سر سفره احسان امام عسکری (علیهالسلام) مهمان باشند در امروز.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...