شرح کتاب شط شراب

جلسه سوم

00:40:10
53

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.

جامع بین معقول و منقول و مشهود، حکیم متألّه، حضرت آیت‌الله جوادی آملی (مدّ ظلّه) در رابطه با معرفی شخصیت این عارف کامل، تعابیر بلندی را ذکر نموده‌اند که نقل آن در انس گرفتن با کلمات کتاب شط شراب، راهگشا می‌باشد. ایشان در پیامی فرموده‌اند: «بحث در شخصیت بزرگواری مانند آیت‌الله بهجت قدس سرّه، کار دشواری است؛ زیرا این بزرگوار جزو «جوامع الکلم» عصر ما بود.»

هر انسان صالح، کلمه‌ی الهی است و کلمات الهی یکسان نیستند و هر کدام مظهر نامی از نام‌های پربرکت خدا هستند؛ ولی جوامع الکلم، مظهر نام‌های برترند. آنچه جوامع الکلم اصیل و کامل است، انسان معصوم است؛ ولی شاگردان انسان معصوم در سایه‌ی علم صائب و عمل صالح، سهمی از این جوامع الکلم دارند.

آیت‌الله جوادی آملی در مورد آیت‌الله بهجت می‌فرمایند، که ایشان — اولاً حرف زدن در مورد ایشان کار دشواری است. ایشان جزو «جوامع الکلم» عصر ماست. «جوامع الکلم» یعنی همه‌ی کلمات را در خودش جمع کرده است. کلمات به معنای فارسی‌اش نیست که مثلاً نوشته، مثلاً این کلمه، آن کلمه؛ با کلمات جمله می‌سازند. کلمه از «کلم» می‌آید. «کلم» در زبان عربی آن شکافی است که به پوست وارد می‌شود، و آن قسمت زیر پوست دیده می‌شود. این را «کُلْم» به زخم و جراحت می‌گویند. به همچین زخمی، زخمی که سر باز می‌کند، تویش دیده می‌شود، این را «کُلْم» می‌گویند. به کلمه می‌گویند کلمه، چون باعث می‌شود که انسان از آنچه درونش است سر باز کند، بگوید چه در درون دارد؛ اگر چیزی می‌خواهد، چیزی خوشش می‌آید، چیزی بدش می‌آید و خبر می‌دهد. این می‌شود کلمه. این‌ها که بین خودمان هست، می‌شود کلم. روی دیوار کلمه می‌نویسند، توی کتاب کلمه می‌نویسند. هرکس می‌خواهد مقصودی را برساند، معنایی را برساند، از کلمه استفاده می‌کند.

حالا همه عالم، کلمات الهی است. خدای متعال از ذات خودش خبر داده با این‌ها، از اسماء و صفاتش خبر داده با این‌ها. همه این‌ها باطنی دارد، حکایت از باطنی می‌کند. همان‌جور که هر کلمه‌ای حکایت از باطنی می‌کند، از یک معنایی خبر می‌دهد. همه‌ی عالم کلمات الهی است. همه انسان‌ها کلمه‌ی الهی‌اند. از اسماء خدا، از اسم خالقیت خدا، از اسم ربوبیت خدا خبر می‌دهند. همه‌ی عالم دارند داد می‌زنند: «مخلوقند، خدا خالق است.» همه‌ی عالم دارند داد می‌زنند: «مربوبند، خدا رَبّ است.» همه‌ی عالم دارند داد می‌زنند: «مرزوقند، خدا رازق است.» همه کلمه‌اند. این میکروفون کلمه است، این کتاب کلمه است، این میز کلمه است، این قند کلمه است. حکایت می‌کنند از اینکه: «ما هیچیم، ما نیستیم، ما بنده‌ایم، ما مخلوقیم، ما ضعیفیم، ما فقیریم.»

همه‌ی عالم کلمه‌ی الهی است. انسان‌های صالح هم هر کدام‌شان کلمه‌ی الهی‌اند، ولی این کلمات یکسان نیستند. ما توی فارسی می‌گوییم: «بنشین»، «بفرما» و «بتمرگ» یکسان نیست با اینکه برای یک معنی است. وقتی کسی می‌خواهد چیزی برساند، دو تا کلمه، سه تا کلمه است. مثلاً یک کسی اگر گشنه‌اش باشد، گرسنگی‌اش را برساند، چه می‌گوید؟ می‌گوید: «گرسنه‌ام.» این کلمه قشنگ معنا را می‌رساند. حالا اگر به جایش بگوید که: «غذا کی آماده می‌شود؟» این هم تقریباً همان را می‌رساند، ولی به دلالت آن نیست، درست است؟ آن‌قدر رسا نیست که آن کلمه «گرسنه‌ام». یا مثلاً اگر بگویی که: «چیزی توی خانه هست برای غذا درست کردن؟» این هم کمی دلالت به گرسنگی‌اش دارد، ولی باز دلالتش کمتر است. اگر بگویی مثلاً: «بنا دارید چه درست کنید مثلاً فردا ناهار؟» تقریباً هیچ دلالتی ندارد به اینکه این الان گرسنه‌اش است، درست است؟ ولی باز یک سر سوزنی ازش ممکن است فهمیده بشود، چون حرف از غذا دارد می‌زند. الان چهار تا کلمه بود برای یک معنا، معنای اینکه «من گرسنه‌ام، نیاز به غذا دارم.» ولی این چهار تا کلمه دلالتش یکسان نبود. دلالت این چهار تا یکسان نبود. یکی‌اش خیلی دلالتش واضح و رسا بود، یکی کمتر، یکی کمتر، یکی کمتر.

آیات الهی و کلمات الهی همین شکلی است. هر کس بنده‌ی خالص‌تری برای خدا باشد، این کلمه‌بودنش قوی‌تر و دلالتش به خدا بیشتر است. بعضی فقط دلالت‌شان در این حد است که خدا خالق است؛ هیچ رنگ و بوی دیگری از اسماء و صفات الهی ندارد. فقط مخلوقیت داده، فقط مرضویّت شده، در اختیار خودش نبوده. در اختیار خودش بود، همین هم قبول نمی‌کرد، یعنی هیچ اسمی از اسماء خدا را در خودش بروز نداده. نه کریمه، نه ستار، نه رحیمه، نه رئوفه، نه غفور، نه علیم، نه حلیمه، نه خبیر. هیچی نیست. این فقط مخلوق است. فضولات هم مخلوق است، حیوانات هم مخلوق است. این کلمه‌بودنش در حد کلمه‌بودن حیوانات، کلمه‌بودنش در حد کلمه‌بودن نجاسات است. نجاسات هم مخلوق خداست. ذراتی که در نجاست هستند، خدا خلق کرد. سلول‌هایی که دارند، خدا خلق کرد. مولکول‌هایی که دارند، خدا خلق کرد. این همین حد است، هیچ فرقی ندارد؛ ولی بعضی نام «کلمه الهی» شدن هستند در این کلمه‌بودن رشد کرده‌اند. مظهر علم خدایند. حرف که می‌زند، آدم متوجه می‌شود خدا که داناست یعنی چه؟ خدا که می‌داند، اهل بیت چه می‌دانند یعنی چه؟

این آیت‌الله بهجت را که نگاه می‌کنم؛ به قول یکی از اساتید می‌فرمود: «ما در جوانی در معرض شبهات بودیم. خیلی شبهات می‌رسید؛ حالا جوانی آن‌ها به نسبت الان که خیلی بهتر بود؛ الان که وضع عجیب است.» می‌فرمود: «وقتی شبهات می‌افتاد توی دل‌مان، شک می‌کردیم نکند واقعاً شیعه بر حق نباشد. حرف‌هایش درست نباشد. دو نفر بودند، این‌ها را که می‌دیدیم، یقین پیدا می‌کردیم شیعه بر حق است: یکی مرحوم آیت‌الله بهاءالدینی بود، یکی مرحوم آیت‌الله العظمی بهجت. این‌ها را که نگاه می‌کردیم، گفتیم شیعه بر حق است. گفتیم کجای دنیا مثل آقای بهجت دارد؟ کدام مکتبی توانسته امثال بهجت تربیت کند؟ این اَلْ، این صفا، این نورانیت، این قداست، این معنویت، این پاکی.»

دیشب بنده خاطراتی از سردار شهید حاج قاسم سلیمانی می‌خواندم. می‌خواستم ده دقیقه، یک ربعی بخوانم قبل از خواب. آن‌قدر کتاب – کتاب «مالک زمان» بگیرید کتابش را بخوانید، تازگی چاپ شده – آن‌قدر بنده را جذب کرد، فکر کنم بیش از یک ساعت شد. نمی‌توانستم کتاب را کنار بگذارم. همین‌جوری می‌خواندم، گفتم: «الله اکبر از این مرد! از شجاعتش، از صلابتش، از مردانگی‌اش، از اخلاصش، از طهارتش، از صدقش، از وفایش، از مهربانی‌اش.»

آن فیلمی که دیدید، که توی ماجرای سیل حاج قاسم دست آن پیرمرد را بوسید، فیلم را همه دیده‌اند دیگر، یادتان هست؟ دست آن پیرمرد را می‌بوسد، می‌گوید که: «خانه‌ات را تخلیه کن.» عکس امام خمینی توی بغلش. آن پیرمرد می‌گوید: «سیل می‌آید، خانه‌ات را می‌برد.» آن قبول نمی‌کند. حاج قاسم دستش را می‌بوسد، التماسش می‌کند: «تو را خدا.» کتاب نقل کرده، خیلی عجیب بود. می‌گوید: «با التماس تو دزفول بود اتفاق اینکه، این را سوار ماشین خودش می‌کند و به سمت اهواز می‌روند. اهواز می‌روند فرمانداری.» می‌گوید: «اول که رسیدیم فرمانداری، تا رسید به آن بچه‌های فرمانداری، گفتش که: این حاج‌آقا خانه‌اش خراب شده، برایش توی شهرش یک خانه بسازید. هزینه‌ی ساخت و همه مسائل خانه‌اش با من.» به حرف من خانه‌اش را ول کرد. آن پیرمرد که شوکه است، باورش نمی‌شود. وسط آن قلقله، آن و آن درگیری، فکر این پیرمرد بود. این خانه‌اش ساخته بشود. نه فقط ورش دارد از شهرش ببرد، پیگیری می‌کرد که این کارش راه بیفتد.

کلمه‌ی الهی است. ای کسی در حقانیت این نظام، این انقلاب شک دارد، قاسم سلیمانی‌ها را ببیند. در حقانیت امام خمینی و رهبر انقلاب شک دارد، این‌ها را ببیند، تربیت شده‌ی امام خمینی، تربیت شده‌ی رهبر انقلاب. و نکته‌ی خیلی که برای بنده جالب بود این بود که اصل اینکه اصلاً حاج قاسم انقلابی شد، این هم باز برمی‌گشت به رهبر انقلاب؛ چون حاج قاسم توسط همین شهید کامیاب که اینجا بلوار شهید کامیاب هست، کنار شهید کامیاب و شاگردان رهبر انقلاب بوده. شهید کامیاب می‌رود کرم و حاج قاسم در واقع جزو آن افرادی است که به واسطه‌ی شهید کامیاب انقلابی شد. یعنی همین امروز از برکات رهبر انقلاب توسط شاگرد رهبر انقلاب، حاج قاسم اول شاگرد، شاگرد آقا بود. به کسی شک دارد، این‌ها را ببیند. این‌ها کلمه‌ی الهی‌اند.

درباره‌ی نایب امیرعبداللهیان، که خیلی جالب بود برایم، خیلی عجیب بود. توی زندگی‌مان بالاخره یکم که مشغله پیدا می‌کنیم، می‌بینیم دیگر ارتباط‌مان با خدا قطع می‌شود، ضعیف می‌شود، حواس‌مان پرت می‌شود، دیگر از نماز سر در نمی‌آوریم، از کارها می‌افتیم. می‌گوید که: «بشار اسد، امیرعبداللهیان از وزارت‌خارجه به من پیام دادند که بیا اینجا، دیداری داریم، جلسه‌ای داریم. پرواز گرفتم و راه افتادم. رسیدم دمشق. فرودگاه که آمدم بیایم بیرون، حاج قاسم گفت: «با شما کار دارم.» سوار ماشین کرد و راه افتاد. من شک کردم، گفتم: «نکند مثلاً... کارت شناسایی به من نشان نداد، نه چیزی.» رفت توی محله‌های درب و داغونی که داعش خراب کرده بود. گفتم: «هیچی دیگر! این‌ها نفوذی داعش بودند.» خانه‌ی خرابه، وسط شهر، وسط خانه‌های خرابه، حاج قاسم مرا بغل کرد و من انجیر خیلی دوست دارم. گفت: «نشستیم جلسه و در مورد مسائلی که باید پیگیری بشود توی ماجرای سوریه و این‌ها.» انجیر شامی هم بود جلو، یکی دو تا چند تا خوردم. حاج قاسم دید که من بشقاب را خالی کردم. گفت: «بروید یک بشقاب دیگر برایش انجیر بیاورید.» خجالت کشیدم، دیگر دست نبردم به انجیرها، شرمنده شدم. گفت که: «جلسه تمام شد و رفتم.» و رفتم جلسه با بشار اسد هم داشتم. و توی هواپیما که نشستم، دیدم مثلاً خلبان پشت بلندگو اعلام کرده: «آقای عبداللهیان بیا جلو.» رفتم جلو، یک بسته‌ای درآورد، گفت: «آقای سلیمانی بسته انجیر شامی داده است.» خیلی وسط آن درگیری و جنگ و این نیروها دارند اینجا تلف می‌شوند، این همه کشته می‌دهیم، این همه ماجرا، حواسش به این بود که این انجیر دوست دارد.

محبتی است که خدا انداخته است توی دل‌ها، برای این مرد بزرگ دل‌ها می‌تپد. تقریباً یک سال می‌شود از شهادتش گذشته، ابداً. این داغ ماها که ده پشت غریبه‌ایم با حاج قاسم. خدا شاهد است هر وقت بنده این جمله حاج قاسم را می‌شنوم، «ما ملت امام حسینیم، امام حسینیم»، دلم می‌لرزد. آن زنگ صدای حاج قاسم و این آهنگ، این صدا، خلوصی که توی این حرف است، و باوری که توی آن حرف است. کلمه‌ی الهی است. یگانه، نادراً نوادر روزگاران. یکی دو تا مورد این شکلی بود. خیلی موارد این‌جوری توی این کتاب زیاد بود. موارد بسیار جالب، عجیب و جالب. از اخلاص این مرد، از صفای این مرد. جانبازان را می‌رفته بود رسیدگی می‌کرده است. خودش می‌نشسته و کارهایی که می‌کرده است، توی رسیدگی به خانواده‌های شهدا و ایتام و خیلی چیزهای عجیبی، حالا هنوز خاطرات دارد درمی‌آید از این ور اون ور شنیده می‌شود. کلمات الهی. انسان‌های صالح، کلمه‌ی الهی‌اند. خدا را در رفتار این‌ها می‌شود دید. بندگی و طرفداری را می‌شود دید. کمالات الهی را در رفتار آن‌ها می‌شود دید.

می‌گوید: «توی بوکمال بودیم، درگیری زیاد شد. درگیری کشید به شهر. داخل شهر پنج تا خانه را گرفته بودیم. پنج تا خانه را داعشی‌ها. درگیری شهری خیلی درگیری سختی است و تک‌تیراندازها رفته بودند بالای پشت‌بام‌ها. حاج قاسم وسط میدان بود توی این شهر بوکمال که شهر سنی‌نشین هم بود. درگیری به شب کشید. جای عقب رفتن نداشتیم. پشت سر ما داعشی بود. گفتش که: «چاره‌ای نیست، باید امشب را توی شهر بمانیم. یک خانه پیدا کنیم، برویم شب آنجا استراحت کنیم.» گفتش که: «یک خانه پیدا کردیم که حالا مثلاً کمتر خراب شده بود و این‌ها.» در را باز کردیم، دیدیم کسی توی خانه نیست. رفتیم توی خانه و ما مشغول استراحت شدیم و صبح شد و نماز خواندیم. حاج قاسم گفت که: «داعشی‌ها عقب‌نشینی کردند. سریع ما هم برگردیم برویم مقر.» بعد دیدم که قلم و کاغذ درآورد. حالا وسط جنگ و ماجراها و این‌ها، کسی که زن و بچه و خانه و زندگی، همه‌چیزش را ول کرده، آمده برای دفاع از این مردم، توقع که از این‌ها نداری. می‌گوید: «تعجب کردم با قلم و کاغذ چه دارد می‌نویسد؟» دیدم به عربی دارد می‌نویسد که: «آقایی که صاحب این خانه هستی، درگیری امشب طول کشید، مجبور شدیم شب اینجا بمانیم. من شیعه از توی سنی حلالیت می‌طلبم. این هم شماره من. وقتی آمدی تماس بگیر، من کرایه‌ی امشب را باهات حساب کنم که یک شبی که من خانه‌ی تو خوابیدم، کرایه‌اش چقدر باشد.» نامه را نوشت و گذاشت توی خانه‌اش و رفت. که بعدها نامه منتشر شد که حق‌الناسی گردنش نباشد. چقدر این‌ها رابطه‌هایشان با خدا خوب بود، قوی بود. خدا را باور کرده بودند. به خدا این‌ها را دوست داشت. این‌ها می‌شوند کلمه. انسان صالح کلمه‌ی الهی است.

«کلمات الهی یکسان نیستند. هر کدام از نامی از نام‌های پربرکت خدا هستند.» خوب! ولی بعضی‌ها «جوامع الکلم»اند، یعنی این‌ها دیگر یک کلمه، دو کلمه، ده کلمه نیستند. این همه کلمات را در خودش بروز داده است. مظهر نام‌های برترند. نه، دیگر انسان‌های ویژه می‌شوند. «آنچه جوامع الکلم اصیل و کامل است، انسان معصوم است.» در رأس جوامع الکلم، امام معصوم، امام زمان، اهل بیت. ولی شاگردان این‌ها، آن‌هایی که علم صائب و عمل صالح داشتند، این‌ها هم کلمه‌ی صالح و کلمه‌ی الهی شده‌اند.

حضرت آیت‌الله بهجت که عمری قریب به قرن را با طهارت و صداقت پشت سر گذاشت. خیلی حرف است! انسان یک قرن بدون گناه زندگی کند، از وقتی به بلوغ رسید بدون گناه. خیلی حرف است! یک قرن بدون معصیت و مخالفت با خدا. یک قرن با طهارت و صداقت پشت سر گذاشت. جزو جوامع الکلم عصر ماست. و کسی جزو کلمه‌ی جامع هست که نه تنها بین معقول و منقول جمع کند، بلکه جامع بین معقول و منقول و مشهود است. معقول یعنی علوم عقلی، فلسفه. منقول هم یعنی علوم نقلی، فقه، حدیث. مشهود یعنی به شهود رسیده باشد. بعضی فقط معقول را دارند یا فقط منقول را دارند. بعضی جامع بین معقول و منقولند. آیت‌الله بهجت جامع بین معقول و منقول و مشهود بود. جوامع الکلم از کلمات برتر الهی است. این بزرگوار آیت‌الله العظمی است. از منظر ملکوت، فراز اتصاف وی به این وصف عظیم، همان هجرت از علم به معلوم است.

توی روایت دارد اگر کسی برای خدا علم‌آموزی کند، برای خدا علمی که یاد گرفته را به دیگران یاد بدهد و برای خدا عمل کند، علمش دُوِیَّ است. «فی ملکوت السماوات عظیماً.» در آسمان‌ها به این می‌گویند عظیم، بزرگ. در ملکوت آسمان‌ها عظیم شمرده می‌شود، اگر به خاطر خدا باشد. به خاطر خدا یاد بگیرد، یاد بدهد، عمل کند. آیت‌الله العظمی، آیت‌الله العظمی واقعی، از علم به معلوم هجرت کرده. یک سری اطلاعات ذهنی نیست. علم خیلی‌ها اطلاعات ذهنی است. یک سری کلمه است. کلمه در ذهن، توی ذهنش یک سری حرفِ سری‌بافتنی، یافتنی نیست. کسی اگر از علم به معلوم هجرت کرد، این‌هایی که بقیه شنیده‌اند او دیده. این‌هایی که توی ذهن بقیه است، برای او توی قلبش است. ببینید، الان فرق کسی که فرق ماها که کرونا گرفتیم با اونی که یک بار کرونا گرفته، خوب شده، چیست؟ فرقمان چیست؟ ما در مورد کرونا یک چیزی شنیده‌ایم، درست است؟ یک چیزی توی ذهن‌مان است. او چی؟ او کرونا را دیده، می‌داند کرونا یعنی چه؟ می‌داند کرونا چه جور اذیت می‌کند. خفگی که به آدم دست می‌دهد، سنگینی سینه، سنگینی گلو. دندان درد را می‌شنویم. دندان درد بهش مبتلا شده، می‌فهمد یعنی چه. دندان درد مبتلا شده است. او هم الان ذهنی است. الان آنی که همین الان دندانش درد می‌کند می‌فهمد. این آنی که درد کلیه را کشیده، درد زایمان را کشیده، درد شکستگی استخوان را کشیده، این‌ها می‌فهمند این درد یعنی چه. بقیه فقط یک چیزی توی ذهن‌شان است. این تفاوت ذهن و قلب است. از علم به معلوم رسیده.

آقای بهجت کسی بود که از علم به معلوم رسیده بود. ما می‌گوییم: «گناه آتش است.» آقای بهجت می‌دید که گناه آتش است. ما می‌گوییم: «نماز معراج است.» آقای بهجت می‌دید که نماز معراج است. ما می‌گوییم: «خدا رازق است.» آقای بهجت می‌دید که خدا رازق است. ما می‌گوییم: «همه امور دست خداست.» آقای بهجت می‌دید که همه امور دست خداست. هم مشاهده می‌کرد که خدا در این سفر یک قرنی با اوست و هم مشاهده می‌کرد که خود در حضور ذات اقدس الهی است. هم خدا را دائم می‌دید، هم خودش را دائم در محضر خدا می‌دید؛ عیب خودش، ضعف خودش، نقص خودش. ما همه‌مان ضعیف و ممکن‌الوجودیم. همین است دیگر. این مشاهده‌ی حضور و خود را مسافر دانستن و خدا را با خود دانستن، ذکر الهی است. ذکر این نیست که لقلقه‌ی زبان باشد، یک چیزی هی به زبان بیاید. این حالتی است که انسان خودش را در برابر خدا ببیند، خدا را حاضر ببیند. می‌شود ذکر الهی.

این بزرگوار نام خدا و یاد خدا را در دل و دائماً نام خدا را بر لب داشت. حالا همیشه که در قلب متوجه بود، زبان آقای بهجت هم دائماً به ذکر بود. ذکر لسانی را هم دائم داشت. چون یاد خدا در دل، نام خدا بر لب بود، خدای سبحان به یاد چنین بزرگواری هم هست.«فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ.» خدا می‌فرماید: «تو به یاد من باش، من هم به یاد توام.» ولی این تفاوت نیست اینجا؟ ما اگر او را یاد می‌کنیم، موجود ضعیف، بیچاره، فقیر، محتاج که جز این نمی‌تواند باشد، که باید به یاد خدا باشد، باید متوجه خدا باشد؛ ولی خدا موجود غنی که نیازی به ما ندارد، به تعبیر عبارت که حالا عرفا معمولاً می‌گویند، شاید هم حدیث قدسی باشد که از قول خدای متعال می‌گویند که خدای متعال به بنده‌اش می‌فرماید که: «بنده‌ی من! به نماز که می‌ایستی، من جوری به تو توجه می‌کنم انگار همین یک دانه بنده را دارم؛ ولی جوری تو حواس‌ات از من پرت است که انگار هزار تا خدا داری، در حالی که من هزاران مثل تو دارم و تو هیچ‌کس جز من نداری.» او هزاران مثل ما دارد. هیچ نیازی به ما ندارد، هیچ نیازی ندارد. ذکری که او به ما داشته باشد کجا؟ ذکری که ما به او داشته باشیم. ما نمی‌توانیم به او ذاکر نباشیم. نیازمان است، فقر ماست. غنی از ماست. همه‌ی ما نابود بشویم، سر به نیست بشویم، به خاک سیاه بنشینیم، سر سوزنی برایش فرقی نمی‌کند. با این حال به ما توجه دارد: «فَٱذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ.» تو به من توجه داشته باش، من هم به تو توجه می‌کنم. خدا توجه کند به ما چیست؟ آقای بهجت به این مقام رسیده که هم او دائماً به خدا توجه داشت، هم خدا دائم به او توجه داشت. خوش به حالش!

اگر خدا به یاد بنده باشد، به او عطایا و جوایزی اهدا می‌کند. یک بزرگ وقتی به یک کوچکی توجه می‌کند، چه کار می‌کند؟ بهش هدیه می‌دهد، جایزه می‌دهد، بهش عطیه می‌دهد، بهش عنایت می‌کند. وقتی خدا به بنده توجه می‌کند، این شکلی می‌شود. عنایت می‌کند به او. رحمت را برایش جاری می‌کند. کمال به او افاضه می‌کند. بالا می‌برد مرتبه‌ی وجودی او را. بلا از او دور می‌کند. خودش را به او نشان می‌دهد. خودش را بهش نشان می‌دهد. بهترین جایزه‌ای که خدا به بنده‌اش عطا می‌کند، ذکر آغاز و انجام جهان یعنی «هو الاول والآخر و الظاهرَ» است. او را می‌بیند. این بهترین جایزه است که خدا به کسی اجازه می‌دهد خودش را ببیند.

حضرت آیت‌الله بهجت قدس سرّه چون ذکر خدا در دل و ذکر خدا بر لب داشت، به یاد خدا باعث یاد معاد و یاد منزل و مأوای ابدی است. چنین انسانی قیام و قعودش برای رضای خداست و چون قیام و قعودش برای رضای خدا بود، تذکره بود. و چون تذکره بود، محضر نماز جماعت، تدریس، تألیف، گفتار و تواضعش آموزنده بود. همه‌اش برای خدا بود. همه کارش. گفتن، سکوتش، نشستن، پاشدنش، درس دادنش، درس خواندنش، نمازش، نوشتن، رفتار، محبتش، خشمش، همه‌اش بوی خدا می‌داد. همه‌اش کار خدا بود. از او جز خدا دیده نمی‌شد. از او جز خدا دیده نمی‌شد.

مرحوم آیت‌الله العظمی بهجت از جمله کسانی بود که وقتی می‌گفت: «وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا»، تنها آرزوی صرف نبود؛ بلکه واقعاً امام متقیان بود و متقیان هم به امامت او اقتدا می‌کردند. نماز جماعت حضرت آیت‌الله بهجت در حقیقت اقامه‌ی ستون دین بود و کسانی که با نماز جماعت او مأنوس بودند، از برکات آن جماعت، آثار فراوان دیده‌اند. چون آیت‌الله بهجت عماد دین را با طهارت روح اقامه می‌کرده است. نماز آنی بود که آقای بهجت می‌خواند. کسی می‌گفت خواب دیدم آقای بهجت را. آقای بهجت جمله‌ای به من فرموده است، از یک کاری از او تعریف کرده بودند. این گفته بود که: «آقا شما بابا از این کار ما تعریف می‌کنید! این خیلی چیز عجیبی است. آقا شما از این کار ما تعریف می‌کنید؟ ما آرزومونه در عمرمان یک بار یک نماز مثل شما بخوانیم. شما با آن نمازی که شما داشتید، از این کار تعریف می‌کنید؟» تا گفت: «آرزویمان این است که یک بار مثل شما نماز بخوانیم.» آقای بهجت اشک ریخت. گفت: «مگر من نماز می‌خواندم؟ نماز نَمی‌دید.» از خودش چه قله‌ای انسان بهش می‌رسد! آرزوی همه این باشد که یک رکعت‌شان مثل تو باشد و تو اصلاً نمازی نداشتی. وصیت کرد بعد از رحلتش یک دور تمام نمازهای عمرش را قضا کنند. یک دور نماز قضا از جانبش. اطمینان نداشت به قبولی این نمازها. چه مقامی انسان می‌رسد!

چنین روح ملکوتی هم در زمان حیات و هم بعد از ارتحال، امام متقیان است. الان باید از فیض و فیوضات آن بزرگوار بهره جست و از روح عالیه او استمداد کرد. آیت‌الله بهجت هنوز هم زنده است. زنده‌تر از قبل. دست و بالَش بیش از قبل باز است. حاضر، ناظر، دعاگو و همان‌جور مهربان. کسی ذره‌ای برایش، الان مطلب بیشتر بگویم. اگر یک شب مهمان‌سرایی می‌رفت توی مشهد، کرایه را مثلاً اگر صد، این‌ها با هم قرار گذاشته بودند، آخر صد و بیست تومان می‌داد. اسم طرف هم توی لیست بعداً هر جا می‌رفت دعا می‌کرد، اسم این هم داشته باشد. یک شب ما توی مهمان‌سراییم جا گرفت. عجیب است این‌ها. این مظهر رحمت. این‌ها هم خودشان رحمت واسعه شده‌اند؛ بعد این‌ها که این‌ها اهل بیت چه هستند؟ آقای بهجت که این است. پیغمبر رحمت که ایام میلادشان است: «وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ». این‌هایی که کلمه‌ی پیغمبر بودند، یک رنگ و بویی از رحمت الهی داشتند، این بودند. این طور رحیم بودند، این طور رئوف بودند. آن نبی اکرم که هر کس به هر درجه‌ای از مقامات الهی رسید در شعاع ولایت او بود. به واسطه‌ی وساطت پیغمبر بود. شفاعت پیغمبر بود که پدر ماست. «أنا و علی هَادَیِ الأمّة.» این پدر رئوف و رحیم ما، نبی اکرم، نبی رحمت. که خدا به اشد مجازات برساند همه‌ی این حرامی‌هایی که بهش توهین کردند در فرانسه. این‌ها نفهمیدند، نمی‌فهمند کیست این پیغمبر. نمی‌فهمند محبت این پیغمبر، رحمت این پیغمبر، جایگاه این پیغمبر چیست. اگر سر سوزنی چشمی عنایتی بکند این نبی اکرم، همه‌ی عالم سلمان می‌شود. اگر عنایتی بکند.

یا رسول‌الله! ایام میلاد شماست. ما محتاج عنایت شما هستیم. ما گناهکاریم، ولی ما را به اسم امت شما می‌شناسند. مایه‌ی آبروریزی بودیم. آبرویی نبودیم برای شما. مایه‌ی سرافکندگی بودیم. ولی شما پیغمبری هستی که وقتی سنگبارانت می‌کردند دعا می‌کردی. وقتی شکمبه‌ی گوسفند می‌انداختند، یک بار نیامده بود. آن جوان، شما رفتی عیادتش که چرا امروز نیامدی به مسجد. ما بیمار گناهیم. ما گرفتار غفلتیم. ما هم زمین‌گیر شدیم یا رسول‌الله. خوبان الهی پروازها دارند، ترقیات دارند، تعالِی دارند، اوج دارند. امثال من دائم در حال پس‌رفتم. یک قدم جلو برداریم، صد قدم به عقب برمی‌گردیم. آن‌قدر که غرور، کبر و توقع، تفاخر و آلودگی‌ها توی وجودمان می‌افتد. یک عیادتی هم از ما کن یا رسول‌الله. می‌گفتند مسجدش، اگر رسول اکرم سه روز می‌گذشت کسی را در نماز حاضر نمی‌دید، ازش پرس و جو می‌کرد. اگر می‌فهمید ناخوش‌احوال است، می‌رفت سر می‌زد بهش. این قاسم سلیمانی‌ها که می‌فهمند یک همکار یا فردی انجیر شامی دوست دارد، اینجور بهش عنایت می‌کنند. این‌ها یک ذره‌ای از آن رحمت پیغمبر بهشان تابیده. این طور رحیم شدند، مهربان شدند. آن پیغمبر کیست و چیست که هر بار نام مبارکش را به زبان بیاوریم، دعای ما می‌کند. نظر رحمت به ما می‌کند. مظهر رحمت خداست. ما چه می‌فهمیم پیغمبر کیست، چیست، چه محبتی است. محبت خدا چیست.

در روایات فرمود نبی اکرم (الله اکبر از این روایت! الله اکبر با این روایت! ادامه دعای جوشن صغیر را بخوانیم ان‌شاءالله.) محضر خدای تعالی عرضه داشت: «رب من! پروردگارا! درخواستی دارم ازت.» «چیست حبیب من؟» «درخواست من این است روز قیامت وقتی می‌خواهی به حساب امتم رسیدگی کنی، جوری رسیدگی کن جز خودت و خودم کسی از اعمال آن‌ها باخبر نشود. از گناهان این‌ها باخبر نشود. فقط من و تو بدانیم. امت من شرمنده نشوند، ضایع نشوند پیش بقیه‌ی امت‌ها.» حق تعالی فرمود: «حبیب من! حاسِبْهُمْ مَهدی.» یک جوری رسیدگی می‌کنم که خودت هم...
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح کتاب شط شراب