متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. مکاید نفس و از دست دادن بهشت. ما کارهایی را که باید بهوسیله آن به بهشت رفت، برای جهنم رفتن انجام میدهیم؛ از بهشت میخواهیم به جهنم برویم. نفس انسان را رها نمیکند. به من نمیگوید شراب بخور؛ میگوید محراب، مرجعیت، درسخواندن و غیره را وسیلۀ نانِ خود قرار بده. مگر خدای دیروز، که منبر و محراب و مرجعیت نبود، با خدای امروز فرق دارد که امروز نان را از محراب رفتن میخواهیم؟ و همچنین امور دیگر. هر جملهای که… اطلاعات وحشت، اینجا، درخور توجه است. میفرماید که کارهایی که وسیلۀ بهشت رفتن بودند، را کردیم وسیلۀ جهنم رفتن. چطور؟ با هوای نفس. هر کار خوبی، وقتی هوای نفس در آن دخیل بشود، وارد بشود، این دیگر ما را به بهشت نزدیک نمیکند؛ ما را به جهنم میبرد.
نماز خوب است، به شرط آنکه روی هوای نفسمان پا بگذاریم. نمازی که بخواهد هوای نفس در آن باشد؛ نماز جماعت، منبر، روضه، هیئت، جلسه، کلاسِ درس؛ اینها همه برای این است که ما روی نفسمان پا بگذاریم. درس برای چه میخوانیم؟ که بفهمیم خدا از ما چه میخواهد؛ که روی خودمان پا بگذاریم؛ که به او نزدیک بشویم. ولی شیطان چهکار میکند؟ نفس چهکار میکند؟ همین کارهایی که اسباب رسیدن به بهشت است را برای ما ابزار رفتن به جهنم میکند، با دخیل کردن نفس. نفس میآید قاطی با کار میشود. اسمش این است که بنده دارم اینجا روضه میخوانم. توهمم این است که دارم برای اهلبیت (ع) کاری میکنم. ابراز ارادت به اباعبدالله (ع) میکنم. ولی اصل قضیه، اصل کارِ نفس چیست؟ هوای نفس من است. اسم من را بزنند روی بنر. تبلیغاتم را بکنند. سیدیهایم را بفروشم. برایم سایت بزنند. من را بشناسند. شهرهای دیگر دعوتم کنند. کشورهای دیگر دعوتم کنند. ازم امضا بگیرند. باهام سلفی بگیرند. همش نفس، نفس، نفس! با یک کاری که باید به خدا نزدیک کند، به بهشت نزدیک کند؛ دارم به چه چیزی نزدیک میشوم؟ به جهنم.
به مسلمان نمیگوید شراب بخور، برو جهنم. برای هر کسی یک مدل است. به یک خانم چادری نمیگوید که بیا چادرت را بردار، سر لخت بیا توی خیابان. میداند که این کار را نمیکند. میگوید تو با همین چادرت خودنمایی کن! تو با این چادرت تکبر داشته باش نسبت به آنهایی که چادر ندارند! خودت را کسی بدون، چیزی بدون، تو خودت حسابی باز کن! مغرور شو به عملت! بعد چادر قیمتیتر است نسبت به آنی که چادرش کهنه است، چادرش پاره است، چادرش بیکیفیت است. نسبت به او خودت را بالاتر بدون! افتخار کن به این چادرت! آدم توی متن کار میبیند که هزاران هزار جلوه دارد. اینجا، توی همین کارهای خوبمان، به بنده میآید میگوید تو بیا اینجا کلاس بگذار، صحبت کن. فرض کن تو مثلاً سواد داری! بعد بیایند بگویند چقدر حرفهایت تأثیرگذار است! بعد خوشت بیاید از اینکه تأثیرگذاری! بعد تو را با فلانی مقایسه میکنند. بفهمند تو از فلانی بهتر حرف میزنی. تو از فلانی تأثیرگذارتری. بعد کتابهایت بعداً چاپ میشود. میشناسنت اینور و آنور. تحسینت میکنند. تعریفت میکنند. کتابت به فروش میرود. مرید پیدا میکنی. طرفدار پیدا میکنی. شهرستانهای اینور و آنور میخوانندت. آنجاها میروی. چقدر تحویلت میگیرند!
از یک درسی که بنا بود ما را آدم کند، درس اخلاق باشد، یک حیوان، یک حیوان به معنی واقعی کلمه، یک شیطان ساخته میشود! با حرف خدا و پیغمبر آدم شیطان میشود. نفس همین الان هم که دارم میگویم، همین هم باز همین الانش میآید میگوید آها! ببین همینها را هم بقیه با خودشان میگویند: آفرین! این معلوم میشود که حواسش به اینها هست. باز این آفرین را از شماها میخواهم! باز توی این حرف بعدی که الان زدم، یک آفرین دیگر بود! تمام نمیشود! باز توی بعدیاش یک آفرین دیگر بود! نفس ول نمیکند. خوششان آمد از این حرفی که زدی! مریدانت خوششان آمد! آن چرخ قشنگی، چرخ جالبی! همش نفس، نفس! این است که اخلاص نایاب است. این است که اخلاص کم است. کی میتواند از شر نفس خلاص بشود؟ نفس آدم را میبرد سمت جهنم. "امّارَةٌ بِالسُّوءِ الّا ما رَحِمَ رَبّی"؛ مگر خدا رحم کند! همش نفس، مکائد نفس، بازیهای نفس.
میگوید محراب داشته باش. درس بخوان. مرجع. تدریس. کلاسِ درسِ اخلاق. کتاب بنویس! بازی درمیآورد. بهت میگوید که کتاب نوشتیم. کتاب برای انقلاب. این کتاب برای اسلام. حدیث اهلبیت (ع). نهجالبلاغه است. قرآن! بازی درمیآورد. آدم فکر میکند دارد قرآن خدا را ترویج میدهد. خودمان را داریم فقط نشان میدهیم؛ خودنمایی. من، من. توی یک خلوت پنهانی... البته راه حلش این نیست که ما نه درس برویم، نه کتاب بنویسیم، نه مسجد برویم، نه محراب. راه حلش اینها نیست! راه حلش التماس به درگاه الهی است برای نجات. مراقبۀ دائمی. نهیب زدن به خودمان است. سوءظن داشتن به خودمان است. حق نداریم ما نسبت به خودمان حُسن ظن داشته باشیم. حق نداریم به خودمان بگوییم که آفرین! تو این را واقعاً برای خدا انجام دادی! همش باید به خودمان بگوییم که این برای خدا نیست، برای خدا نبود! همش باید به خودمان بگوییم که تو خودت را میخواهی. تو خودت را میبینی. تو خودت را دوست داری. میآیی اینجا صحبت میکنی. بله، اصل کار، خدا سفارش بهش کرده. مطلوب خدای متعال است. تکلیف است. ولی تو که به قصد تکلیف نمیآیی. تو برای این صحبت میکنی. سوءظن ما هی به خودمان باشد. خدا روزی عنایت کند به ما این سوءظن دائم به خودمان و حُسن ظن دائم به خدا. که من که برای خودم آمدم، برای خودم آمدم، برای نفس آمدم. ولی از تو امید دارم تو قبول کنی. از تو امید دارم تو درست کنی. از تو امید دارم تو کمکم کنی. تو من را بر نفسم غلبه بدهی. اگه به من واگذار بشود که من کارم گیر است، بیچارم. میگوید اینها را وسیلۀ نانِ خودت قرار بده. با اینها میشود نان درآورد. مرید پیدا کرد. با این میشود کاسبی کرد.
بعد میفرماید: "مگر خدای دیروز با خدای امروز فرقی دارد؟" خدای دیروز... حالا اینجا دیگر بحث نان درآوردنش نیست. در واقع به اینجا هشدار میدهد. خدای دیروز که مرجعیت نبود، منبر نبود، محراب نبود. این عناوین خوبی که آدم را فریب میدهد. شیطان با صور مقدس کار میکند. برای امثال ما با حجابهای نورانی کار میکند، نه با حجابهای ظلمانی. یک جایی که شهوت قلقل میکند، میآید میگوید اینجا رسیدگی به یتیم است. اینجا رسیدگی به این خانم بیسرپرست است. همهاش شهوت است. عنوان مقدسی رویش میگذارد. یک جایی از باب کینه و نفرت و حسادت اسمش را میگذارد نهی از منکر. میگوید حال فلانی را باید بگیرم. چرا؟ برای اینکه فلان گناه را انجام دادی! باید نهی از منکرش کرد. در حالی که ما اونی که واقعاً ریشه توی جانمان دارد، اینجا برای این کار چیست؟ حسادتمان است. نفرتمان است. کینهمان است. تکبرمان است.
در همۀ این کارهای خوب دست دراز میکند. در همۀ اینها. پیادهروی اربعین هم که میرویم، نفس میآید میگوید که رفیقات دارند میروند، نمیخواهی بروی؟ یک خودی نشان بدهی! اینها میروند، امسال میروند، بعد تو جا میمانی! از باب احساس جا نماندن از اینها و کم نیاوردن و حس عقب افتادگی نسبت به این و آن نداشتن توی مسائل نفسانی و مسائل الهی. یک وقت جنبۀ الهی دارد. یک عدهای از یک فضیلتی دارند بهرهمند میشوند. از یک عنایتی دارند بهرهمند میشوند. ما دوست داریم از این عنایت بهرهمند باشیم. آنجا الهی است. ولی اینجا نفسانی است. اینجا من اگر نرم، کم آوردم. فلانی ده بار رفته باشد کربلا، من نه بار رفته باشم! فلانی هر سال رفته باشد، من یک سال نرفته باشم! بعد اینها میخواهند بیایند بعداً خاطره برای من تعریف کنند. بگذار من بروم خاطره تعریف کنم برای بقیه! میخواهد بیاید توی فامیل چهار نفر دیگر را بردارد ببرد، بگذار من بیایم چهار نفر دیگر را بردارم ببرم! همش من! من! من! من! همش نفس است. گاهی آدم یک عمر خدا خدا میگوید. همۀ این خداهایش "منِ منِ" است. ببین من از خدا میگویم. ببین من خدا را قبول دارم. خدا خدای من است!
با این نفس ما درگیریم. تا دمِ مخلصین بشود. و تازه مخلصین هم درگیریشان با نفس پیش از بقیه است؛ به مردان انسان واصل بشود، به خدای متعال. این دعوا و این درگیری ادامه دارد. این جنگ ادامه دارد. نبرد با نفس ادامه دارد. از این صورتهای مقدس، به اسم افطاری دادن، خودمان را نشان میدهیم. به اسم مجلس روضه گرفتن، خانهزندگیمان را نشان میدهیم. به اسم روضه خواندن، صدایمان را نشان میدهیم. به اسم تعلیم و ارشاد، سوادمان را نشان میدهیم. عمدتاً به خاطر این است که خودمان را وابسته به غیر خدا میدانیم. دلیل اصلیاش اینجاست. ریشهاش اینجاست. شرک است دیگر. اینها همه شرک است. برمیگردد به اینکه برای این و آن ارزشی قائلم، استقلالی قائلم. این برنامۀ تلویزیونی که میروم باعث میشود هیئتهای دیگر من را میشناسند. دعوتم میکنند. توی این برنامه باید یک چیزهایی بگویم که باز دفعه دوم دعوتم کند. بعد حرفهایی بزنم که آن یکی برنامۀ مهمتر، آنجا خوششان بیاید. آنجا هم دعوتم کنند. بعد کمکم یکجوری بشود که اصلاً من خودم برنامهساز بشوم توی تلویزیون. اصلاً من اینها را توی تلویزیون ببرم. همش میبینید "منِ" من! و به خاطر اینکه وابستگی دارم به غیر خدا، محتاج میبینم خودم را نسبت به غیر خدا. ریشۀ اینها کی سوزانده میشود؟ وقتی انسان فقط احتیاجش را به خدا دید. خدا کند این حرفها در حد حرف نباشد. خدا کند این حرفها باور بشود. خدا کند این حرفها عمل بشود. ریشۀ اینها وقتی سوخته میشود که ما خودمان را محتاج خدا فقط ببینیم.
مگر دیروز کی به من نان داد که امروز فکر میکنم اگر فلان برنامۀ تلویزیون بروم نانم بیشتر میشود؟ فکر میکنم اگر فالوورهایم بیشتر شد نانم بیشتر میشود؟ اگر من را بیشتر بشناسند نانم بیشتر میشود؟ مگر آنهایی که هیچکس نمیشناسدشان و خدا بهشان نان میدهد، چطور نان درمیآورند؟ مگر آن وقتی که طفل یک روزه بودم، نه چشمی باز میشد، نه دستی تکان میخورد، نه سری میتوانستم تکان بدهم. یک تکه آب، یک تکه گوشت! بچۀ یک روزه را ببینید. ناتوانی محض! بعد رزق به این لطیفی، با این گلوی نازک که یکم اگر این خوراک او ضخیمتر باشد توی این گلو گیر میکند، خفهاش میکند! هیچ کاری هم نمیتواند بکند. حتی اعلام نمیتواند بکند که دارد خفه میشود. این رزق لطیف که همه عالم جمع بشوند یک قطرهاش را نمیتوانند تولید بکنند، کی بهش میدهد؟ به محض اینکه بند ناف جدا میشود شیر جاری میشود. عظمت خدای متعال! اینها قدرتنمایی دارد میکند برای امثال منی که کوریم. کوریم!
میگوید تو همان طفل یک روزهای بودی که من آنجا رزقت دادم. من شیرت دادم. بعد الان آمدی رزقت را از جیب این و آن میخواهی. بعد ما چقدر بدبختیم! چقدر نفلهایم! چقدر احمقیم! رزقمان توی دست آمریکا و دشمن خداست! "اینها رأی بیاورند برای ما خوب میشود!" دیگر اوضاعمان به اینجا رسیده که رزقمان را... یعنی شریک خدا را لااقل دوست خدا قرار بده، نه دشمن خدا! آن وقتی هم که دوست خدا را شریک خدا میکنی، شرک است. امام حسین (ع) گریه میکنند، اینها پاکت به من بدهند، این هم شرک است. ولی لااقل دوست خدا را شریک خدا کردی. اینجا دیگر کار به اینجا رسیده که شیطان را شریک خدا کردی! دشمنان خدا را، قاتلین را، مجرمین را، جنایتکاران را! خدا به دادمان برسد از این نفس. از این نفسی که وقتی ول باشد، وقتی رها باشد، تا بدون مراقبه آدم به کجاها که نمیکشد کارش! رازق دیروز کی بود؟ رازق امروز هم همان است: با منبر و بیمنبر، با محراب و بیمحراب، با مرجعیت و بیمرجعیت.
خدا یک چیزهایی گاهی به آدم نشان میدهد، آدم میماند. واقعاً خودمان زیاد دیدیم توی زندگی. قدرتنماییهای خدا میخواهد به ما بگوید تو هیچ! همهکاره منم! من اراده میکنم اینطور میشود. من اراده میکنم. یکی از رفقا گفت: "ما پول گذاشتیم بورس." گفت: "شهریۀ طلبگی را جمع کردیم. خُرد خُرد. صد تومان صد تومان، پنجاه تومان پنجاه تومان. سه میلیون پساندازِ زن بود توی بورس گذشته." گفت: "عین سه میلیونم توی بورس رفت. به محض اینکه پول را برداشتیم از بورس، اوضاع بورس خوب شد." بعد گفت: "میفهمم امام زمان (عج) این کار را دارند میکنند با من. به من بفهمانند اگه رزقت را از بورس میخواهی، به بورس واگذارت کردم. اگه رزقت را از ما میخواهی، ما تأمینت میکنیم." هر وقت آمدم سمت کاری که وظیفه بوده، تکلیفم بوده، دیدم از یک جاهایی پول رسیده. یک گشایشهایی ایجاد شده. تا آمدم یک کار اقتصادی برای خودم بکنم، خدماتی انجام دادم، کار دیگری میکردم. خدا واگذار میکند ما را به همین. میگوید رزق تو از این اهل این جلسه میبینی؟ برو از همینها بگیر! رزق تو از من میبینی؟ من تأمینت میکنم. "وَ مَن یَتَوَكَّلْ عَلَىٰ اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ". خدا بس است. خدا اولیهای است که آخر ندارد. آخریهای است که اول ندارد. خدا کسی کنارش نمیآید. دست اوست.
این بازیهای نفس به ضعف اعتقاد، به ضعفِ نفس. فکر میکنم من به تحسین فلانی وابستهام. به طرفداری او نیاز دارم. به حمایت این نیاز دارم.
مردی به نام آقا میرزا مهدی در مشهد زندگی میکرده است. چون خواستند کلید آن آستانۀ مقدسه را به وی بدهند، گفت: "کلید جهنم را به من میدهید؟" قبول! این عبارت اگرچه زننده است، اما منظور معلوم است چه میخواهد بگوید. معاذالله! حرم امام رضا (ع) جهنم! این کلید آدم را به جهنم میبرد. این کلید آدم را به جهنم میبرد. قدرت، ریاست، فکر میکنم کسی شدم! فکر میکنم چیزی شدم! فکر میکنم به جایی رسیدم. کلید جهنم.
هنگامی که یکی از دوستان را دیدم در یکی از گرفتاریهایش به فکر فرو رفته، از او پرسیدم چرا فکر میکنی؟ گفت: "هرچه میخواهم خود را قانع کنم که «فَتَّخِذْ وکیلا»: یعنی خدا را وکیل بگیر. نمیتوانم. نمیتوانم به اسباب استقلال ندهم." گفته بود: "سختم است. این توکل اینجا ازم در نمیآید. توکل زمینههایی در آدم میخواهد، یک لطافتهایی میخواهد. یک اعتقادی میخواهد. ایمانی میخواهد." وقتی من این نان را همهکاره دانستم برای رفع گرسنگی، باورم درنمیآید که خدا بدون نان من را سیر کند. فلان کار را انجام بده. تکلیف است. من نمیتوانم. اول نانش را باید، اول باید نانش معلوم باشد چقدر.
اگر بعضی از اشخاص در مجالس و اجتماعات شرکت نمیکنند، نمیتوان آنها را مذمت کرد. زیرا ما از داخل نفس آنها اطلاع نداریم. این هم جمله عجیبی است. بعضیها کنارهگیری میکنند. اینها به حالات افراد بستگی دارد. بعضیها از لطافت نفسشان است. داخل توی این کارها نمیکنند. البته آدم اصل بر این است که باید در اجتماع مؤمنین و مسلمین باشد. اصل بر این است. از جامعه و جمع نباید خودمان را جدا کنیم. ولی اینکه حالا در این جمع، در آن جمع، اینها را آدم خودش باید تشخیص دهد. اصل اینکه با جامعه و جمع و اینها باشد، آن یک بحثی است که درش حرفی نیست. ولی اینکه توی این جلسه، آن جلسه... بعضی ممکن است یک جلسۀ خاصی نروند، یک جمع خاصی شرکت نکنند، از باب همین دقتهایی که اینها روی نفسشان دارند. احساس میکند اینجا که میآیند همه یکجوری نگاهش میکنند. جلب توجه میکند. بزرگش میدانند. به عنوان خاصی پیدا میکند.
یکی از بزرگان قم، از اساتیدمان، خدا حفظشان کند انشاءالله که یک نام بودند. خیلی اصرار داشتیم ما یک جلسۀ کوچک منزلشان بود که ایشان بیایند سخنرانی کنند. منزل ما آمده بودند، ولی مثلاً برای اذان بچهها آمده بودند. هرچه اصرار کردیم ایشان قبول نکرد. آخر گفتیم آقا! لااقل یک بار توی جلسه شرکت کن! بازم قبول نکرد. برای اینکه اینجور شرکتی با آن شرکت معمولی فرق میکرد. مجلس روضه است، آدم میرود. کسی هم نمیشناسدش. دعوت کردیم خاص بهش بدهیم. احترامش کنیم. معرفی کنیم: استاد فلانیاند. برای نفسش ضرر دارد. جای نفس گرفتار میکند. قبول نکرد. تعجب میکردیم چرا ایشان این کار را میکند.
بعداً نفهمیدیم یعنی این ظرایف نفس این آقایان یک کمی برایمان معلوم است. لطافتهای اینها! از این چیزها میترسند. احترامشان کنند. اینجا بالا ببرند آنها را. امام سجاد (ع) در کاروان شرکت میکرد به صورت ناشناس. میگفتند: "یابن رسول الله! چرا شما نمیگذارید مردم شما را بشناسند؟" میفرمود: "میترسم به خاطر احترام به پیغمبر به من احترام میکنند که من لایقش نباشم. دوست دارم گمنام باشم." دست میبوسند. عبا میبوسند. سلام و صلوات و تکبیر و بلند شدن و جا دادن و غذا برایت میکشند. غذا جلویت میگذارند. لقمه برایت میگیرند. آدم مگر با چه چیزی میرود جهنم؟ فرمود: "قدم اول سقوط آدم با صدای کفش است." گفتن: "یا رسول الله! یعنی چی با صدای کفش؟" دنبال راه میافتد. تق تق کفشهایشان را میشنوی. توی نفست خوشت میآید. طرفدار پیدا کردی. خدا ما را از شر این نفس نجات بدهد. از این حیلهها، از این مکاید خلاص بشویم. از این بازیهای نفس که دست برنمیدارد. از راهی جز توسل و تضرع نداریم. دست دراز کنیم به گدایی خدای متعال.
بسم الله الرحمن الرحیم. مکاید نفس و از دست دادن بهشت. ما کارهایی را که باید بهوسیله آن به بهشت رفت، برای جهنم رفتن انجام میدهیم؛ از بهشت میخواهیم به جهنم برویم. نفس انسان را رها نمیکند. به من نمیگوید شراب بخور؛ میگوید محراب، مرجعیت، درسخواندن و غیره را وسیلۀ نانِ خود قرار بده. مگر خدای دیروز، که منبر و محراب و مرجعیت نبود، با خدای امروز فرق دارد که امروز نان را از محراب رفتن میخواهیم؟ و همچنین امور دیگر. هر جملهای که… اطلاعات وحشت، اینجا، درخور توجه است. میفرماید که کارهایی که وسیلۀ بهشت رفتن بودند، را کردیم وسیلۀ جهنم رفتن. چطور؟ با هوای نفس. هر کار خوبی، وقتی هوای نفس در آن دخیل بشود، وارد بشود، این دیگر ما را به بهشت نزدیک نمیکند؛ ما را به جهنم میبرد.
نماز خوب است، به شرط آنکه روی هوای نفسمان پا بگذاریم. نمازی که بخواهد هوای نفس در آن باشد؛ نماز جماعت، منبر، روضه، هیئت، جلسه، کلاسِ درس؛ اینها همه برای این است که ما روی نفسمان پا بگذاریم. درس برای چه میخوانیم؟ که بفهمیم خدا از ما چه میخواهد؛ که روی خودمان پا بگذاریم؛ که به او نزدیک بشویم. ولی شیطان چهکار میکند؟ نفس چهکار میکند؟ همین کارهایی که اسباب رسیدن به بهشت است را برای ما ابزار رفتن به جهنم میکند، با دخیل کردن نفس. نفس میآید قاطی با کار میشود. اسمش این است که بنده دارم اینجا روضه میخوانم. توهمم این است که دارم برای اهلبیت (ع) کاری میکنم. ابراز ارادت به اباعبدالله (ع) میکنم. ولی اصل قضیه، اصل کارِ نفس چیست؟ هوای نفس من است. اسم من را بزنند روی بنر. تبلیغاتم را بکنند. سیدیهایم را بفروشم. برایم سایت بزنند. من را بشناسند. شهرهای دیگر دعوتم کنند. کشورهای دیگر دعوتم کنند. ازم امضا بگیرند. باهام سلفی بگیرند. همش نفس، نفس، نفس! با یک کاری که باید به خدا نزدیک کند، به بهشت نزدیک کند؛ دارم به چه چیزی نزدیک میشوم؟ به جهنم.
به مسلمان نمیگوید شراب بخور، برو جهنم. برای هر کسی یک مدل است. به یک خانم چادری نمیگوید که بیا چادرت را بردار، سر لخت بیا توی خیابان. میداند که این کار را نمیکند. میگوید تو با همین چادرت خودنمایی کن! تو با این چادرت تکبر داشته باش نسبت به آنهایی که چادر ندارند! خودت را کسی بدون، چیزی بدون، تو خودت حسابی باز کن! مغرور شو به عملت! بعد چادر قیمتیتر است نسبت به آنی که چادرش کهنه است، چادرش پاره است، چادرش بیکیفیت است. نسبت به او خودت را بالاتر بدون! افتخار کن به این چادرت! آدم توی متن کار میبیند که هزاران هزار جلوه دارد. اینجا، توی همین کارهای خوبمان، به بنده میآید میگوید تو بیا اینجا کلاس بگذار، صحبت کن. فرض کن تو مثلاً سواد داری! بعد بیایند بگویند چقدر حرفهایت تأثیرگذار است! بعد خوشت بیاید از اینکه تأثیرگذاری! بعد تو را با فلانی مقایسه میکنند. بفهمند تو از فلانی بهتر حرف میزنی. تو از فلانی تأثیرگذارتری. بعد کتابهایت بعداً چاپ میشود. میشناسنت اینور و آنور. تحسینت میکنند. تعریفت میکنند. کتابت به فروش میرود. مرید پیدا میکنی. طرفدار پیدا میکنی. شهرستانهای اینور و آنور میخوانندت. آنجاها میروی. چقدر تحویلت میگیرند!
از یک درسی که بنا بود ما را آدم کند، درس اخلاق باشد، یک حیوان، یک حیوان به معنی واقعی کلمه، یک شیطان ساخته میشود! با حرف خدا و پیغمبر آدم شیطان میشود. نفس همین الان هم که دارم میگویم، همین هم باز همین الانش میآید میگوید آها! ببین همینها را هم بقیه با خودشان میگویند: آفرین! این معلوم میشود که حواسش به اینها هست. باز این آفرین را از شماها میخواهم! باز توی این حرف بعدی که الان زدم، یک آفرین دیگر بود! تمام نمیشود! باز توی بعدیاش یک آفرین دیگر بود! نفس ول نمیکند. خوششان آمد از این حرفی که زدی! مریدانت خوششان آمد! آن چرخ قشنگی، چرخ جالبی! همش نفس، نفس! این است که اخلاص نایاب است. این است که اخلاص کم است. کی میتواند از شر نفس خلاص بشود؟ نفس آدم را میبرد سمت جهنم. "امّارَةٌ بِالسُّوءِ الّا ما رَحِمَ رَبّی"؛ مگر خدا رحم کند! همش نفس، مکائد نفس، بازیهای نفس.
میگوید محراب داشته باش. درس بخوان. مرجع. تدریس. کلاسِ درسِ اخلاق. کتاب بنویس! بازی درمیآورد. بهت میگوید که کتاب نوشتیم. کتاب برای انقلاب. این کتاب برای اسلام. حدیث اهلبیت (ع). نهجالبلاغه است. قرآن! بازی درمیآورد. آدم فکر میکند دارد قرآن خدا را ترویج میدهد. خودمان را داریم فقط نشان میدهیم؛ خودنمایی. من، من. توی یک خلوت پنهانی... البته راه حلش این نیست که ما نه درس برویم، نه کتاب بنویسیم، نه مسجد برویم، نه محراب. راه حلش اینها نیست! راه حلش التماس به درگاه الهی است برای نجات. مراقبۀ دائمی. نهیب زدن به خودمان است. سوءظن داشتن به خودمان است. حق نداریم ما نسبت به خودمان حُسن ظن داشته باشیم. حق نداریم به خودمان بگوییم که آفرین! تو این را واقعاً برای خدا انجام دادی! همش باید به خودمان بگوییم که این برای خدا نیست، برای خدا نبود! همش باید به خودمان بگوییم که تو خودت را میخواهی. تو خودت را میبینی. تو خودت را دوست داری. میآیی اینجا صحبت میکنی. بله، اصل کار، خدا سفارش بهش کرده. مطلوب خدای متعال است. تکلیف است. ولی تو که به قصد تکلیف نمیآیی. تو برای این صحبت میکنی. سوءظن ما هی به خودمان باشد. خدا روزی عنایت کند به ما این سوءظن دائم به خودمان و حُسن ظن دائم به خدا. که من که برای خودم آمدم، برای خودم آمدم، برای نفس آمدم. ولی از تو امید دارم تو قبول کنی. از تو امید دارم تو درست کنی. از تو امید دارم تو کمکم کنی. تو من را بر نفسم غلبه بدهی. اگه به من واگذار بشود که من کارم گیر است، بیچارم. میگوید اینها را وسیلۀ نانِ خودت قرار بده. با اینها میشود نان درآورد. مرید پیدا کرد. با این میشود کاسبی کرد.
بعد میفرماید: "مگر خدای دیروز با خدای امروز فرقی دارد؟" خدای دیروز... حالا اینجا دیگر بحث نان درآوردنش نیست. در واقع به اینجا هشدار میدهد. خدای دیروز که مرجعیت نبود، منبر نبود، محراب نبود. این عناوین خوبی که آدم را فریب میدهد. شیطان با صور مقدس کار میکند. برای امثال ما با حجابهای نورانی کار میکند، نه با حجابهای ظلمانی. یک جایی که شهوت قلقل میکند، میآید میگوید اینجا رسیدگی به یتیم است. اینجا رسیدگی به این خانم بیسرپرست است. همهاش شهوت است. عنوان مقدسی رویش میگذارد. یک جایی از باب کینه و نفرت و حسادت اسمش را میگذارد نهی از منکر. میگوید حال فلانی را باید بگیرم. چرا؟ برای اینکه فلان گناه را انجام دادی! باید نهی از منکرش کرد. در حالی که ما اونی که واقعاً ریشه توی جانمان دارد، اینجا برای این کار چیست؟ حسادتمان است. نفرتمان است. کینهمان است. تکبرمان است.
در همۀ این کارهای خوب دست دراز میکند. در همۀ اینها. پیادهروی اربعین هم که میرویم، نفس میآید میگوید که رفیقات دارند میروند، نمیخواهی بروی؟ یک خودی نشان بدهی! اینها میروند، امسال میروند، بعد تو جا میمانی! از باب احساس جا نماندن از اینها و کم نیاوردن و حس عقب افتادگی نسبت به این و آن نداشتن توی مسائل نفسانی و مسائل الهی. یک وقت جنبۀ الهی دارد. یک عدهای از یک فضیلتی دارند بهرهمند میشوند. از یک عنایتی دارند بهرهمند میشوند. ما دوست داریم از این عنایت بهرهمند باشیم. آنجا الهی است. ولی اینجا نفسانی است. اینجا من اگر نرم، کم آوردم. فلانی ده بار رفته باشد کربلا، من نه بار رفته باشم! فلانی هر سال رفته باشد، من یک سال نرفته باشم! بعد اینها میخواهند بیایند بعداً خاطره برای من تعریف کنند. بگذار من بروم خاطره تعریف کنم برای بقیه! میخواهد بیاید توی فامیل چهار نفر دیگر را بردارد ببرد، بگذار من بیایم چهار نفر دیگر را بردارم ببرم! همش من! من! من! من! همش نفس است. گاهی آدم یک عمر خدا خدا میگوید. همۀ این خداهایش "منِ منِ" است. ببین من از خدا میگویم. ببین من خدا را قبول دارم. خدا خدای من است!
با این نفس ما درگیریم. تا دمِ مخلصین بشود. و تازه مخلصین هم درگیریشان با نفس پیش از بقیه است؛ به مردان انسان واصل بشود، به خدای متعال. این دعوا و این درگیری ادامه دارد. این جنگ ادامه دارد. نبرد با نفس ادامه دارد. از این صورتهای مقدس، به اسم افطاری دادن، خودمان را نشان میدهیم. به اسم مجلس روضه گرفتن، خانهزندگیمان را نشان میدهیم. به اسم روضه خواندن، صدایمان را نشان میدهیم. به اسم تعلیم و ارشاد، سوادمان را نشان میدهیم. عمدتاً به خاطر این است که خودمان را وابسته به غیر خدا میدانیم. دلیل اصلیاش اینجاست. ریشهاش اینجاست. شرک است دیگر. اینها همه شرک است. برمیگردد به اینکه برای این و آن ارزشی قائلم، استقلالی قائلم. این برنامۀ تلویزیونی که میروم باعث میشود هیئتهای دیگر من را میشناسند. دعوتم میکنند. توی این برنامه باید یک چیزهایی بگویم که باز دفعه دوم دعوتم کند. بعد حرفهایی بزنم که آن یکی برنامۀ مهمتر، آنجا خوششان بیاید. آنجا هم دعوتم کنند. بعد کمکم یکجوری بشود که اصلاً من خودم برنامهساز بشوم توی تلویزیون. اصلاً من اینها را توی تلویزیون ببرم. همش میبینید "منِ" من! و به خاطر اینکه وابستگی دارم به غیر خدا، محتاج میبینم خودم را نسبت به غیر خدا. ریشۀ اینها کی سوزانده میشود؟ وقتی انسان فقط احتیاجش را به خدا دید. خدا کند این حرفها در حد حرف نباشد. خدا کند این حرفها باور بشود. خدا کند این حرفها عمل بشود. ریشۀ اینها وقتی سوخته میشود که ما خودمان را محتاج خدا فقط ببینیم.
مگر دیروز کی به من نان داد که امروز فکر میکنم اگر فلان برنامۀ تلویزیون بروم نانم بیشتر میشود؟ فکر میکنم اگر فالوورهایم بیشتر شد نانم بیشتر میشود؟ اگر من را بیشتر بشناسند نانم بیشتر میشود؟ مگر آنهایی که هیچکس نمیشناسدشان و خدا بهشان نان میدهد، چطور نان درمیآورند؟ مگر آن وقتی که طفل یک روزه بودم، نه چشمی باز میشد، نه دستی تکان میخورد، نه سری میتوانستم تکان بدهم. یک تکه آب، یک تکه گوشت! بچۀ یک روزه را ببینید. ناتوانی محض! بعد رزق به این لطیفی، با این گلوی نازک که یکم اگر این خوراک او ضخیمتر باشد توی این گلو گیر میکند، خفهاش میکند! هیچ کاری هم نمیتواند بکند. حتی اعلام نمیتواند بکند که دارد خفه میشود. این رزق لطیف که همه عالم جمع بشوند یک قطرهاش را نمیتوانند تولید بکنند، کی بهش میدهد؟ به محض اینکه بند ناف جدا میشود شیر جاری میشود. عظمت خدای متعال! اینها قدرتنمایی دارد میکند برای امثال منی که کوریم. کوریم!
میگوید تو همان طفل یک روزهای بودی که من آنجا رزقت دادم. من شیرت دادم. بعد الان آمدی رزقت را از جیب این و آن میخواهی. بعد ما چقدر بدبختیم! چقدر نفلهایم! چقدر احمقیم! رزقمان توی دست آمریکا و دشمن خداست! "اینها رأی بیاورند برای ما خوب میشود!" دیگر اوضاعمان به اینجا رسیده که رزقمان را... یعنی شریک خدا را لااقل دوست خدا قرار بده، نه دشمن خدا! آن وقتی هم که دوست خدا را شریک خدا میکنی، شرک است. امام حسین (ع) گریه میکنند، اینها پاکت به من بدهند، این هم شرک است. ولی لااقل دوست خدا را شریک خدا کردی. اینجا دیگر کار به اینجا رسیده که شیطان را شریک خدا کردی! دشمنان خدا را، قاتلین را، مجرمین را، جنایتکاران را! خدا به دادمان برسد از این نفس. از این نفسی که وقتی ول باشد، وقتی رها باشد، تا بدون مراقبه آدم به کجاها که نمیکشد کارش! رازق دیروز کی بود؟ رازق امروز هم همان است: با منبر و بیمنبر، با محراب و بیمحراب، با مرجعیت و بیمرجعیت.
خدا یک چیزهایی گاهی به آدم نشان میدهد، آدم میماند. واقعاً خودمان زیاد دیدیم توی زندگی. قدرتنماییهای خدا میخواهد به ما بگوید تو هیچ! همهکاره منم! من اراده میکنم اینطور میشود. من اراده میکنم. یکی از رفقا گفت: "ما پول گذاشتیم بورس." گفت: "شهریۀ طلبگی را جمع کردیم. خُرد خُرد. صد تومان صد تومان، پنجاه تومان پنجاه تومان. سه میلیون پساندازِ زن بود توی بورس گذشته." گفت: "عین سه میلیونم توی بورس رفت. به محض اینکه پول را برداشتیم از بورس، اوضاع بورس خوب شد." بعد گفت: "میفهمم امام زمان (عج) این کار را دارند میکنند با من. به من بفهمانند اگه رزقت را از بورس میخواهی، به بورس واگذارت کردم. اگه رزقت را از ما میخواهی، ما تأمینت میکنیم." هر وقت آمدم سمت کاری که وظیفه بوده، تکلیفم بوده، دیدم از یک جاهایی پول رسیده. یک گشایشهایی ایجاد شده. تا آمدم یک کار اقتصادی برای خودم بکنم، خدماتی انجام دادم، کار دیگری میکردم. خدا واگذار میکند ما را به همین. میگوید رزق تو از این اهل این جلسه میبینی؟ برو از همینها بگیر! رزق تو از من میبینی؟ من تأمینت میکنم. "وَ مَن یَتَوَكَّلْ عَلَىٰ اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ". خدا بس است. خدا اولیهای است که آخر ندارد. آخریهای است که اول ندارد. خدا کسی کنارش نمیآید. دست اوست.
این بازیهای نفس به ضعف اعتقاد، به ضعفِ نفس. فکر میکنم من به تحسین فلانی وابستهام. به طرفداری او نیاز دارم. به حمایت این نیاز دارم.
مردی به نام آقا میرزا مهدی در مشهد زندگی میکرده است. چون خواستند کلید آن آستانۀ مقدسه را به وی بدهند، گفت: "کلید جهنم را به من میدهید؟" قبول! این عبارت اگرچه زننده است، اما منظور معلوم است چه میخواهد بگوید. معاذالله! حرم امام رضا (ع) جهنم! این کلید آدم را به جهنم میبرد. این کلید آدم را به جهنم میبرد. قدرت، ریاست، فکر میکنم کسی شدم! فکر میکنم چیزی شدم! فکر میکنم به جایی رسیدم. کلید جهنم.
هنگامی که یکی از دوستان را دیدم در یکی از گرفتاریهایش به فکر فرو رفته، از او پرسیدم چرا فکر میکنی؟ گفت: "هرچه میخواهم خود را قانع کنم که «فَتَّخِذْ وکیلا»: یعنی خدا را وکیل بگیر. نمیتوانم. نمیتوانم به اسباب استقلال ندهم." گفته بود: "سختم است. این توکل اینجا ازم در نمیآید. توکل زمینههایی در آدم میخواهد، یک لطافتهایی میخواهد. یک اعتقادی میخواهد. ایمانی میخواهد." وقتی من این نان را همهکاره دانستم برای رفع گرسنگی، باورم درنمیآید که خدا بدون نان من را سیر کند. فلان کار را انجام بده. تکلیف است. من نمیتوانم. اول نانش را باید، اول باید نانش معلوم باشد چقدر.
اگر بعضی از اشخاص در مجالس و اجتماعات شرکت نمیکنند، نمیتوان آنها را مذمت کرد. زیرا ما از داخل نفس آنها اطلاع نداریم. این هم جمله عجیبی است. بعضیها کنارهگیری میکنند. اینها به حالات افراد بستگی دارد. بعضیها از لطافت نفسشان است. داخل توی این کارها نمیکنند. البته آدم اصل بر این است که باید در اجتماع مؤمنین و مسلمین باشد. اصل بر این است. از جامعه و جمع نباید خودمان را جدا کنیم. ولی اینکه حالا در این جمع، در آن جمع، اینها را آدم خودش باید تشخیص دهد. اصل اینکه با جامعه و جمع و اینها باشد، آن یک بحثی است که درش حرفی نیست. ولی اینکه توی این جلسه، آن جلسه... بعضی ممکن است یک جلسۀ خاصی نروند، یک جمع خاصی شرکت نکنند، از باب همین دقتهایی که اینها روی نفسشان دارند. احساس میکند اینجا که میآیند همه یکجوری نگاهش میکنند. جلب توجه میکند. بزرگش میدانند. به عنوان خاصی پیدا میکند.
یکی از بزرگان قم، از اساتیدمان، خدا حفظشان کند انشاءالله که یک نام بودند. خیلی اصرار داشتیم ما یک جلسۀ کوچک منزلشان بود که ایشان بیایند سخنرانی کنند. منزل ما آمده بودند، ولی مثلاً برای اذان بچهها آمده بودند. هرچه اصرار کردیم ایشان قبول نکرد. آخر گفتیم آقا! لااقل یک بار توی جلسه شرکت کن! بازم قبول نکرد. برای اینکه اینجور شرکتی با آن شرکت معمولی فرق میکرد. مجلس روضه است، آدم میرود. کسی هم نمیشناسدش. دعوت کردیم خاص بهش بدهیم. احترامش کنیم. معرفی کنیم: استاد فلانیاند. برای نفسش ضرر دارد. جای نفس گرفتار میکند. قبول نکرد. تعجب میکردیم چرا ایشان این کار را میکند.
بعداً نفهمیدیم یعنی این ظرایف نفس این آقایان یک کمی برایمان معلوم است. لطافتهای اینها! از این چیزها میترسند. احترامشان کنند. اینجا بالا ببرند آنها را. امام سجاد (ع) در کاروان شرکت میکرد به صورت ناشناس. میگفتند: "یابن رسول الله! چرا شما نمیگذارید مردم شما را بشناسند؟" میفرمود: "میترسم به خاطر احترام به پیغمبر به من احترام میکنند که من لایقش نباشم. دوست دارم گمنام باشم." دست میبوسند. عبا میبوسند. سلام و صلوات و تکبیر و بلند شدن و جا دادن و غذا برایت میکشند. غذا جلویت میگذارند. لقمه برایت میگیرند. آدم مگر با چه چیزی میرود جهنم؟ فرمود: "قدم اول سقوط آدم با صدای کفش است." گفتن: "یا رسول الله! یعنی چی با صدای کفش؟" دنبال راه میافتد. تق تق کفشهایشان را میشنوی. توی نفست خوشت میآید. طرفدار پیدا کردی. خدا ما را از شر این نفس نجات بدهد. از این حیلهها، از این مکاید خلاص بشویم. از این بازیهای نفس که دست برنمیدارد. از راهی جز توسل و تضرع نداریم. دست دراز کنیم به گدایی خدای متعال.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول
شرح کتاب شط شراب
جلسه دوم
شرح کتاب شط شراب
جلسه سوم
شرح کتاب شط شراب
جلسه چهارم
شرح کتاب شط شراب
جلسه پنجم
شرح کتاب شط شراب
جلسه هفتم
شرح کتاب شط شراب
جلسه هشتم
شرح کتاب شط شراب
جلسه نهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه دهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه یازدهم
شرح کتاب شط شراب
در حال بارگذاری نظرات...