شرح کتاب شط شراب

جلسه هشتم

00:23:53
56

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!

بسم الله الرحمن الرحیم. تشکر در برابر احسان خدا و خلق.
کسی به من گفت: "در تشرف به مکه، عمره‌ای به نیت شما انجام داده‌اند." از آن زمان، در هنگام دعا او را فراموش نمی‌کنم. این نتیجه احسان است. پس در برابر خدایی که این همه به ما احسان می‌کند، چه باید کنیم و نمی‌کنیم؟

آیت‌الله بهجت می‌فرمایند که کسی به من گفت: "مکه رفتم و یک عمره به جای شما انجام دادم." فرمود: "هیچ‌وقت از دعا دیگر او را فراموش نکردم." این اولیای خدا لطیف بودند، مهربان بودند.

حالا نکته‌ای هم اینجا عرض شود که ببینید، هدیه دادن به این علما و بزرگان چقدر اثر دارد. وحشتی که در دوران حیاتشان بودند، یک عمره بهشان هدیه شد، اینجا از دعا فراموش نکرد تا زنده بود. حالا ای بهجتی که الان آن طرف است، دست و بالش خیلی بازتر است، امکاناتش خیلی بیشتر است. هدیه به این‌ها آثار فوق‌العاده‌ای دارد. مشمول دعایشان می‌شوی، مشمول شفاعتشان می‌شویم، مشمول عنایتشان می‌شویم.

این نکته اول. نکته دوم: فرمود که به خاطر احسانی که کرده بود، این‌طور شد. «هل جزاء الاحسان الا الاحسان؟» خدای متعال را تصور کنیم، عنایات او را به خودمان تصور کنیم، محبت او را ببینیم. چقدر به ما احسان می‌کند؟ چقدر احسان؟ می‌شود شمرد یا نه؟ در این سرمای زمستان، در این برف، این نعمت برق و نعمت گاز و نعمت آتش را به ما داده است. برق تولید می‌شود، گاز تولید می‌شود. تعدادی افراد را خدای متعال در کار گازرسانی و برق‌رسانی گماشته است برای اینکه این کار را انجام دهند، دائماً پیگیری کنند که گاز به مردم برسد، برق به مردم برسد.

یک‌کم سرد می‌شود، ببینید ما اوضاعمان چطور است. انسان ضعیف که خود را خدا می‌داند! این برف‌های جلوی در را دو، سه بار آدم پارو کند، پرتاب کند، دفعه چهارم می‌بیند که این دست خشک شده، دیگر تکان نمی‌خورد از شدت سرما، بعد برای خدا شاخ و شانه می‌کشد. یک ذره برف کار این آدم را می‌سازد. یک‌کم برف تو تنش بیندازند، تو لباسش بیندازند، سرما می‌خورد، سینه‌پهلو می‌کند، می‌لرزد، می‌افتد تو بستر. الان که با این اوضاع کرونا صحیح و سالم می‌آییم، صحیح و سالم می‌رویم، نعمت‌های فراوان از این نعمت‌های بزرگ که به ما هستی داده، وجود داده، عقل داده، درک داده، محبت خود، ایمان به خود را اجازه داده، نام او را به زبان بیاوریم، مسلمان باشیم، از این‌ها گرفته، نعمت سلامتی و حیات و این جور چیزها، تا نعمت‌های کوچک ریز در تنمان، در بیرون از تنمان.

کلیدی که به در می‌اندازیم، در باز می‌شود. دستگیره در را تکان می‌دهیم. شما تو اتاق می‌روید، می‌خوابید، بلند می‌شوید. دستگیره در را تکان می‌دهید، در باز می‌شود، می‌آیید بیرون. شک کردیم که دستگیره در را تکان دادیم، در باز شد؟ در باز نشود چه می‌شود؟ اگر دستگیره در را تکان بدهی، باز نشود چه اتفاقی می‌افتد؟ چقدر بقیه باید بروند زحمت بکشند؟ فرض کن کسی هم تو خانه نباشد. این آسانسوری که هر وقت می‌رسد طبقه پایین درش باز می‌شود، هیچ‌وقت شک نکردیم که الحمدلله درش باز شد؟ یک بار گیر کنیم تو آسانسور، درش باز نشود، نرسد به آن طبقه‌ای که باید درش باز بشود، قشنگ مرگ آدم جلو چشمش را می‌بیند. آن‌قدر ضعیفیم ما، چقدر ضعیفیم؟ چقدر ناشکری؟ صبح تا شب چقدر به ما احسان دارد؟ چقدر احسان دارد؟ خورشیدش را از ما دریغ نمی‌کند، ماه را از ما دریغ نمی‌کند. خسته می‌شوی، خوابمان می‌گیرد، نعمت خواب را از ما دریغ نمی‌کند، نعمت بیداری را از ما دریغ نمی‌کند. غذا را خوردیم، لقمه حرام خوردیم، گناه کردیم، نعمت هضم همان لقمه را از ما دریغ نمی‌کند. نمی‌گوید چون حرام است، من دیگر نمی‌گذارم این هضم بشود تو بدنت و همین‌طور همین‌طور.

عنایات خدای متعال یکی دو تا نیست. این چشم الان دارد کار می‌کند، می‌بیند. چشم را هم بگذاریم تصور کنیم دیگر باز نشود، دیگر نبیند. این دست تکان می‌خورد، مگر کم‌اند کسانی که دست در فرمان این‌ها نیست، در اختیار آن‌ها نیست؟ پا در اختیار نیست، اراده می‌کند پاشود، نمی‌تواند. شبکه عظیمی از این سلسله اعصاب و رگ‌ها در حال فعالیت است. کار را جابه‌جا می‌کنیم، گردن را جابه‌جا می‌کنیم، دست را جابه‌جا می‌کنیم، بلند می‌شویم، می‌نشینیم. دندان‌ها داریم، پوست، مو، گوشت، استخوان. بنای شکری و ناشکری، همش می‌نالیم. از کی؟ از خدا. همش غر می‌زنیم به کی؟ به خدا. نه توجه به احسان او داریم، نه شاکریم، نه توجه به کم و کاستی‌های خودمان داریم. گرچه نقص از ماست، هرچه کوتاهی از ماست، او کوتاهی نمی‌کند. وظیفه‌اش نیست، باز هم کوتاهی نمی‌کند. وظیفه‌ای ندارد در قبال ما، مالک او رب او خداست. هر جور دوست دارد تا کند. اراده کند خورشید دیگر کار نکند، مگر بدهکار ماست؟ خورشید سرد شود، آتش دیگر گرما نداشته باشد. الان اگر خدای متعال یک لحظه از آتش گرما را بگیرد، تو این عالم همه ما یخ می‌زنیم. تو این سرمای منفی چند درجه با این برفی که آمده، استخوان و پوست ما یخ نمی‌زند. برای چی؟ بخاری که روشن است، از آتشش داریم گرم می‌شویم. کی به آتش گرما می‌دهد؟ کی به آتش گرما داده؟ وظیفه در قبال مادر است. اثر احسان، همه این‌ها از سر لطف است، از سر محبت خدایی. خود را خوب بلد است، خوب انجام می‌دهد. ما بندگی کردن بلد نیستیم، انجام نمی‌دهیم.

کدخدایی خودش خیلی (است)، ما هم بندگی نمی‌کنیم، هم توجه نمی‌کنیم به اینکه بندگی نمی‌کنی، هم اشکال را از خودمان نمی‌دانیم، از خدا می‌دانیم. در صورتی که اشکال از ماست. می‌گوید: "بنده من، به من رو کن، دست گدایی به سمت من دراز کن، خودم درستش می‌کنم، خودم دستت را می‌گیرم." بعد تازه ما وظیفه‌مان این است که شاکر باشیم، شکر کنیم. می‌گوید: "شکر کنی، (لرزیدن) نکن، بیشترش می‌کنم برات، رحمت را برات جاری می‌کنم." وظیفه‌ای ندارد ها. ما وظیفه‌مان را شکر کنیم. نمی‌توانیم هم شکر کنیم. بندگی کنیم، می‌گوید: "تو اگر بندگی کنی، من برات سنگ تمام می‌گذارم، عالم را به پایت می‌ریزم." ما وظیفه‌مان را بندگی کنیم و نمی‌کنیم. یک قدم که سمت او برمی‌داریم، حرکت می‌کنیم، همچین با محبت برخورد می‌کند، آن‌قدر استقبال می‌کند، تحویل می‌گیرد بنده‌اش را. یک سحر این پا می‌شود، ناله می‌زند، وظیفه‌اش چه سحر باشد، ناله بزند، همچین چقدر به بنده‌هایش مهربان است، چقدر بنده‌نواز است، چقدر این بنده‌ها بدند! چقدر بی‌معرفتیم! خود را می‌گویم. چقدر بد تا می‌کنیم با او. به خدا با دشمنش آدم این‌طور تا نمی‌کند که ما با خدا می‌کنیم. تو دشمنی که به ما ظلم کرده، آدم این‌جور آن‌قدر بی‌معرفتی و نامردی نمی‌کند که با خدایی که همه وجودمان از اوست. خدایی که آن‌قدر مهربان است، آن‌قدر احسان دارد. "یا قدیم الاحسان" احسانش قدمت دارد، قبل از اینکه ما باشیم، احسان او بود. احسانش برای ما. بچه قبل اینکه به دنیا بیاید، خدا رحمتش را دارد جاری می‌کند برای این بچه. با چه عشقی پدر و مادر می‌روند برایش لباس می‌گیرند، وسایل فراهم می‌کنند. بابا ببین اصلاً به دنیا می‌آید، می‌ماند، می‌میرد. چه محبتی می‌اندازد خدا. "بنده من دارد می‌آید، ازش پذیرایی کن." دوست دارد، چقدر مهربان است خدا. چه احسانی است که او دارد. چقدر این خدا خوب است، چقدر این خدا مهربان است، چقدر خدا باب میل است، همانی است که می‌خواهیم، همانی است که می‌خواهد.

آیت‌الله بهجت می‌فرمایند: "وقتی عده‌ای از اهل الله، بزرگان و اهل کرامت را داشتیم، گمان می‌کردیم همیشه هستند و بعدها می‌توانیم از آن‌ها بهره‌مند شویم، بنابراین استفاده ننمودیم و از دستمان رفتند. این بشر است، گمان می‌کند آنچه دارد همیشه هست، لذا اهمیت به آن نمی‌دهد." حالا کجا هستیم؟ یکی از آن‌ها نیست. اهل الله و بزرگان و اهل کرامت و این اساتید و خوبان را می‌بینید، یکی‌یکی دارند می‌روند. خالی می‌شود دور و برم، می‌روند، جایشان هم پر نمی‌شود. می‌گوییم استفاده نمی‌کنیم. چراغ‌های هدایت را خدا سر راه ما قرار می‌دهد، شکر نعمت نمی‌کنیم. این اساتید و این خوبان و این بزرگان حالا حالاها هستند. این‌ها همیشه هستند. فردا می‌روم، پس‌فردا می‌روم، دو هفته دیگر می‌روم، سال دیگر می‌روم، این کار را راه بیندازم می‌روم، همان یکی را درست کنم می‌روم. چشم باز می‌کند، این هم رفت، آن هم رفت، آن هم رفت، آن هم رفت. دست ما خالی‌ماند. استفاده نکردیم، قدر نعمت را ندانستیم. آقا گفته بود که استاد، یک مدت ازش استفاده می‌کردیم، از دنیا رفت. گفت: "الان اگر به من بگویند بروم خاک او را ذره‌ذره تو چشمم بریزم که بتوانم یک قدم دیگر با او ادامه دهم این مسیر را، می‌روم، این کار را می‌کنم." ولی حیف که او رفت و دست ما خالی است، دستمان کوتاه است.

بزرگان، اساطیر، یکی از بزرگ‌ترین نعمت‌ها و عنایت‌ها و محبت‌های خدا همین دری است که وا می‌شود، هدایت نسیمی می‌آید به ما. گاهی بهره‌برداری نمی‌کنیم و این در بسته می‌شود. معلوم نیست دیگر کی باز بشود. یکی از علمای نجف فلج شده بود. گویا می‌خواستند پاهای او را قطع کنند. به دیدنش رفتم، خواستم تسلی‌اش دهم. آن‌قدر در این وضع خوش بود که گویا نعمت‌های دنیا را به وی داده‌اند. مثل اینکه وی نیست که چنین است! این پایش را می‌خواستند قطع کنند، آن‌قدر غرق در خوشی بود، انگار پای یکی دیگر را می‌خواهند قطع کنند. این محبت وقتی که باشد در انسان نسبت به خدا، مشکلات، می‌گوید: "خدایا، من تو را دارم، دیگر چه می‌خواهم؟" البته این‌ها همه نعمت است. "منم که نعمت به جا بیارم، همه نعمت‌ها هم که از توست. منم تسلیم توام. هرچه می‌خواهد بیاید، هرچه می‌خواهد برود، من از تو جدا نشوم، و رضایت تو باشد، رضایت تو باشد. رضایت تو به این است که من پا نداشته باشم، تو سختی باشم، تو گرفتاری باشم. من تسلیمم. تو رو برنگردان، تو از ما ناراحت نباش، رابطه ما با تو خراب نباشد. چیز دیگری نمی‌خواهم." راضی‌ام به هرچه که...

وقتی شخصی در نجف وصیت می‌کند که فلان امر مرا از علمای نجف انجام دهد، که در آن وقت "آقا شیخ علی زاهد" معروف به زهد بوده، خدمت ایشان می‌رود، می‌گوید: "نیستم، نیستم." شیخ علی زاهد ماجرا داشته، یک طلبه پولداری بوده، خیلی هم درشت بوده، هیکل داشته، خوردوخوراک خیلی خوب، سر و وضع خوب، وضع مالی خیلی خوب. به سر و وضعش هم می‌رسیده و مرحوم آقای قاضی، نفس این مرد ربانی، رضوان الله تعالی علیه، یک بار به این شیخ علی زاهد، ایشان را به یک مناسبتی رو می‌کند، می‌فرماید که: "شیخ علی، تو هم علی." با دست اشاره می‌کند به حرم امیرالمومنین. "شیخ علی، تو هم علی." ایشان هم (آن را) به آتش گرفت. شیخ علی زاهد رفت، هرچه داشت را بخشید. با یک پیراهن ماند و شد فقیرترین فرد نجف. شروع کرد زندگی کردن. معروف شد به شیخ علی زاهد. وصیت کرده بود: "این اموال را ببرید به زاهدترین علمای نجف." آوردند به شیخ علی زاهد. زهدش واقعی بود. زهدش با ریا نبود. بعضی وقت‌ها آدم زهد به خرج می‌دهد که دیگران ببینند، به‌به چه‌چه کنند، مریدش بشوند. واقعی بود. رفته بودند، گفته بودند که شما زاهدترینی، آمدیم وصیت را عمل کنیم. گفته بود: "نیستم." "نیستم، یعنی هم زاهدترین نیستم، کدام زاهدترین؟ نمی‌دانم. نیستم، وجودی ندارم، منی نیست، من هیچم." خدا کند از این عنایات به ما هم بشود. مورد عنایت واقع بشویم، اهل این حالات بشویم، اهل این کمالات بشویم. خدا دست ما را هم بگیرد. اهل انس بشویم، اهل عشق بشویم. از خودبینی دربیاید، خدابین بشویم. او را ببینیم، او را بخواهیم.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح کتاب شط شراب