شرح کتاب شط شراب

جلسه دهم

00:58:38
67

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.

ترقی و تعالی معنوی در بازار دنیا. آن‌ها کجا رفتند که همواره در فکر ترقی و تعالی خود بودند؟ ما برای ترقی و تعالی به بازار دنیا آمده‌ایم، نه اینکه به همان منزلی که بوده‌ایم، باشیم. اصلاً بازار برای تجارت در امور دنیاست تا منافعی به دست آید. پیشرفت ما این نیست که دیگران با نظر عظمت به ما و اشخاص نگاه کنند؛ بلکه چه‌بسا شاگردهایی که از استادهای خود جلوتر باشند.

روزی این سر و صداها تمام می‌شود. در آنجا رابطه استاد و شاگردی نیست. این مرد، یعنی آیت‌الله بروجردی، با آن عظمتی که در دنیا یافته بود، چه شد؟ شاید چندین سال بگذرد و حتی جز بعضی از خواص بر مزارش فاتحه نخوانند. هنگامی که دوران جوانی در کربلا بودم، دو نفر امام جماعت بودند. یکی تعداد کمی به او اقتدا می‌کردند؛ ولی معنویت نمازش زیاد بود. دیگری مأمومینش به چهل هزار نفر می‌رسیدند؛ به‌طوری‌که در پشت‌بام‌های ایوان هم نماز می‌خواندند. ما عظمت را در زیادی جمعیت می‌دیدیم، درحالی‌که چنین نبود. گوهر بار فوق‌العاده مرحمت، آیت‌الله‌العظمی بهجت.
خدا کند امثال بنده این‌ها را بفهمند. به بازار دنیا آمدیم برای اینکه تعالی پیدا کنیم، ترقی پیدا کنیم. دنیا بازار است، در روایت هم ماه از دنیا بازاره. یک چیزی می‌دهند، یک چیزی می‌گیرند. در بازار این شکلی است و تو چیزی ندهی، چیزی گیرت نمی‌آید. کسی که در بازار هیچی ندارد و چیزی نمی‌دهد، کاسب نمی‌شود، یک چیزی گیرش نمی‌آید. در دنیا این شکلی است تا چیزی ندهیم، چیزی گیرمان نمی‌آید. قید یک سری چیزها را باید بزنیم.
همین جایی که الان حضور داریم و نشستیم، قید استراحت در منزل را زدیم. قید خوش‌گذرانی و گشت زدن توی گوشی موبایل، بازارگردی و پاساژگردی و توی خانه نشستن و قید همه این‌ها را زدیم. توی این سرما راه افتادیم، پا شدیم، آمدیم نشستیم. دو ساعت، سه ساعت، چهار ساعت رفت‌وآمد طول می‌کشد. کارهای دیگرمان را ناهار می‌خواهیم درست بکنیم. از صبح پا شدیم، مثلاً کارهایش را کردیم که جلسه نخورد، کی ساعت بتوانیم باشیم. می‌خواهم درس بخوانم، عالم بشوم. تفریح‌ها و خوشی‌ها و دنبال پول رفتن‌ها و این چیزها را باید بزنیم. فوتبالیست بشوم. فوتبالیست‌ها هم همین‌طورند؛ همش باید الگو باشند، همش باید تمرین باشند. قهرمان المپیک بشوم. وزنش را باید کنترل بکند، خیلی چیزها را نمی‌تواند بخورد، ساعت خوابش، ساعت استراحتش، تفریحش، همه این‌ها باید حساب‌شده باشد.
توی این دنیا هر چیز خوب و بدی، هر چیز دنیایی و آخرتی که بخواهد برای انسان حاصل بشود، وابسته به این است که انسان قید یک سری چیزها را بزند. امثال بنده، قید معنویت را می‌زنیم برای رسیدن به دنیا. قید نماز شب را می‌زنیم برای اینکه یک ساعت بیشتر بخوابیم، نیم ساعت بیشتر بخوابیم. قید نماز اول وقت را می‌زنیم برای اینکه فوتبال، سریال. قید زیارت امام رضا را می‌زنیم برای اینکه مثلاً از خطر کرونا در امان بمانیم؛ ولی مثلاً قید دورهم‌نشینی شب یلدا را نمی‌توانیم بزنیم، برای خطر؛ ولی قید حرم امام رضا را خوب می‌توانیم بزنیم. آن‌هایی که می‌دهیم و آن‌هایی که می‌گیریم، خیلی نابرابر است، خیلی نامتقارن است. چیزهای بسیار ارزشمندی را می‌دهیم، چیزهای بسیار بی‌ارزشی را به تعبیر قرآن به ثمن بخس می‌فروشیم. ثمن بخس، همچین چیز گران‌قیمتی را به کمترین قیمت، به کمترین ارزش. ایمانمان را می‌فروشیم به اینکه فقط فلانی لبخند بزند. لطیفه‌هایی می‌گوییم که سراسر غیبت و دروغ و تهمت و ظلم است و فقط برای اینکه ده دقیقه این چهار نفر بخندند، ابدیت خودمان را می‌فروشیم. خنده ده دقیقه‌ای این را به دو تا لایک، به دو تا کامنت، به دو تا استوری، به دو تا تعریف و تمجید خودمان و عاقبتمان و آخرتمان.
ما آمدیم توی این بازار چی بفروشیم؟ چی بگیریم؟ آمدیم این چیزهای بی‌ارزش دنیا را بدهیم، در ازایش ترقی و تعالی بگیریم. این پولی که بخواهیم و نخواهیم آخرش می‌گذاریم و می‌رویم. این اسم و رسمی که آخرش افول می‌کند. یک دو روزی آدم را می‌شناسند، سر زبان‌ها است، با انگشت نشانش می‌دهند. همین‌جور هر روز هر روز فالوورها بیشتر می‌شوند، طرف‌دارها بیشتر می‌شوند. این‌ور آن‌ور ازش زیاد می‌گویند. تلویزیون می‌آورند و آن‌ور می‌آورند و این‌ور می‌آورند. همایش می‌گیرند، شهرستان برایش بنر می‌زنند، اسمش روی بنر می‌خورد. کلی جمعیت می‌آید. آخرش چی؟ شش ماه بعد، یک سال بعد. بعضی‌وقت‌ها قبل اینکه آدم بمیرد، از آن هیاهو می‌افتد.
همین آقای بنده خدایی که این تازگی‌ها موضع گرفته از فرانسه که در موردش صحبت شد. پانزده سال پیش، بیست سال پیش غلغله‌ای داشت توی این کشور. مشهد می‌آمد. فقط کافی بود که اینجا دانشجوها و طلبه‌ها بفهمند حاج‌آقا فلانی آمده مشهد. جلسه بعد نماز صبح بود، ظهر بود، شب بود. آن‌ور تهران جلسه علما، بزرگان، دماوند می‌رفت، کرج می‌رفت. این‌ور جوان‌ها دورش همچین غلغله می‌شد. این توده‌ها باید. منو از نزدیک بوس نکن. از دور با. حالا به قول خودش با. یادمه یک بار همین‌جور جلسه را شروع کرد و مداحی و خواندن و شعر و این‌ها. استان. طلبه‌ای جلو ایستاده بود. لبخند زده و مات و مبهوت به ایشان نگاه کرد. خیلی تو فوق‌العاده‌ای، خیلی خوبی. آن دوستی که این را گفت، بعداً خودش زندان افتاد به خاطر ماجرای سفارت عربستان. آن آقایی هم که بهش این را گفت، الان رفته فرانسه، به منافقین پیوسته.
با چشم خودمان توی این دوره‌زمانه دیدیم. این‌قدر فهممان پایین است، بیدار نمی‌شود. قبل از اینکه بمیرد، چقدر این ایام بیانیه، سخنرانی و این‌ها شد که ازش اعلام تبری کردند تا برخی شاگردانش. الان هم اگر آن‌ور دنیا از دنیا برود، توی فرانسه می‌خواهند دفنش بکنند. بعید است که ایران بیاورند، اینجا دفنش بکنند. یک کسی که سال‌ها شاگرد آیت‌الله بهاءالدینی، ظاهر علامه‌طباطبایی، آیت‌الله بهجت، آیت‌الله خوشوقت و این‌ها بوده. آثار علامه‌طباطبایی را چند دور درس داده. هرجا می‌رفته درس اخلاق و سخنرانی و بزم عرفانی و این‌جور مسائل داشته. حالا توی همین دنیایش، نه بعد از مرگ، جلسه برگزار کند. اوایل طلبگی اروپا، دهه اول ذی‌الحجه، در حاشیه قم. آن موقع هنوز شهرک بنیاد هنوز ساخته نشده و مسجد. هر روز ما می‌رفتیم، جمعیتی بود، می‌آمد. مواضعی که اخیراً گرفت. روح‌الله زم را گفت شهید. همه آن‌هایی که جمهوری اسلامی اعدامشان کرده یا شهیدند؛ مثل هویدا و مثل قطب‌زاده و مثل منافقین سال شصت‌وهفت. ریگی و همه این‌ها شهیدند.
چی می‌دهیم؟ چی می‌گیریم؟ می‌آییم درس اخلاق و سخنرانی و حدیث پیغمبر می‌خوانیم، چهار تا طرف‌دار پیدا کنیم. چهار تا مشتری پیدا کنیم. به به، عجب سخنرانی. عجب سخنرانی. این‌ها جذب بشوند، نظرشان عوض بشود. این دو تایی که شده‌اند، الان چهار تا بشوند، شش تا بشوند، هشت تا بشوند، ده تا. همه جا ما را بشناسند، همه جا اصفهان را شنیده باشیم. بابا عکس بگیرم، امضا بگیرم. محرم‌ها که می‌شود، جلسات دیگر خلوت بشود، جلسه ما شلوغ باشد. این برای امثال من جهنم من است. برای دیگران هم هرکسی.
پیشرفت این نیست که دیگران به نظر عظمت به ما نگاه کنند. بگویم طلبه موفق، استاد موفق، منبری موفق، مشاور موفق، مادر موفق، پدر موفق، همسر موفق، دانشجوی موفق، مهندس موفق، دکتر. چی گیر من آمد؟ چی به من اضافه شد؟ در ملکوت عالم چه نمره‌ای به این می‌دهند؟ چه ارزش و بهایی برای این قائلیم؟ همه روزنامه‌ها پر بشود از عکس من، همه روزنامه‌ها پر بشود از اسم من. صبح تا شب همه جا، همه از من خوب بگویند. به به، چه عجب. یک سر سوزن ملائکه توی اعمال من چیزی اضافه نمی‌نویسند، مگر اینکه جنبه ایمانی داشته باشد، دیگران را متوجه خدا کرده باشد، من نباشم، ذکر خدا باشد، توجه به خدا باشد. ولی فلان هنرپیشه و فلان کارگردان، فلان خواننده و. غلغله‌ای می‌شود این‌ها. بعضی‌هایشان مشهد که می‌خواهند بیایند حرم که می‌آید، باید نصف شبی، وقت این شکلی این‌ها باشد، آن هم با ظاهر مبدل، چهره را عوض کند. جمعیت جمع می‌شوند برای عکس گرفتن و امضا گرفتن. این قطعه هنرمندان. آدم می‌رود نگاه می‌کند، می‌بیند این بازیگرهایی که دهه پنجاه، دهه شصت، دهه هفتاد اسم این‌ها را تریلی نمی‌توانست حمل بکند، الان این‌قدر گل نشسته روی قبرش، معلوم می‌شود هفته به هفته کسی پاک کند. تازه اگر یکی بیاید.
فلان بازیگر خیلی مشهوری که بیست سال پیش همه جا اسمش بود، توی همه مغازه‌ها، توی همه خانه‌ها. این کاره که بعد بیست سال به درد همین اهل دنیا نمی‌خورد، می‌شود. این‌ها مشتری و طرف‌دار ندارد. آن طرف پیش خدا و توی عالم بقا و عالم وجه‌الله چه ارزش و بقایی دارد؟ آیت‌الله بروجردی را مثال می‌زنم. در سطح مرجعیت ما شاید نفر اول شده بود در طول تاریخ شیعه که جهانی بود، همه دنیا او را به عظمت می‌شناخت و مرجع واحد هم در عراق و ایران، شاید کمتر دوره ما این شکلی داشتی که یک نفر مرجع کل بوده باشد. زمان خودش بود، از جهت مرجعیت الازهر مصر برایش غوغا می‌کرد و هیئت‌هایی می‌آمدند دیدار ایشان. از سعودی، از مصر می‌آمدند، از ترکیه می‌آمدند، از این‌ور از آن‌ور. مالزی، اندونزی. نماینده‌هایی که ایشان داشت در سراسر دنیا، در آلمان و انگلیس و همه جا نماینده داشت. مؤسسات، شاگرد. الان هم سطح شاگردان ایشان را می‌بینید دیگر. امام شاگرد ایشان بود، آیت‌الله بهجت درس ایشان شرکت می‌کرد. رهبر معظم انقلاب شاگرد ایشان بود. آیت‌الله جوادی آملی، آیت‌الله صافی گلپایگانی. نسل‌های مختلفی از علما، دلیل فاصله سی‌چهل ساله، همه شاگرد ایشان بودند. این همه شاگرد، این همه اسم و رسم. الان آن عظمتی که ایشان در دنیا پیدا کرده بود، کسی کنار قبرش برود، مگر تعدادی از خواص کنار قبرش خاطره بخوانند.
الان واقعاً همین‌طور است. یک تعدادی خواص. آیا بروجردی که از خانه بیرون نمی‌توانست بیاید، کل آن صحن مسجد اعظم پر می‌شد. وقتی ایشان می‌خواست وارد مسجد اعظم بشود، کوچه باز از بین جمعیت عبور کرد. البته این مرد خدا متصل به حق‌تعالی. نماز که می‌خواند، این‌قدر گریه می‌کرد، محاسنش خیس می‌شد. انسش با خدا، با اهل‌بیت. خدمات ماندگاری که کرده. حساب‌وکتاب این مسائل این‌جوری نیست. علامه‌جعفری می‌فرمود میرزای نائینی را خواب دیدند، ازش پرسیدند که در عالم برزخ چه خبر است؟ فرمود که کس ندانست در این بحر عمیق سنگریزه قرب دارد یا عقیق.
انقلاب بودند در دنیا، محترم و معتبر بودند، اینجا بی‌ارزش است. آن‌قدرها توی دنیا بی‌ارزش بودند اینجا محترم است. آن‌قدر منبری‌ها که دو نفر سه نفر پای منبرشان بیشتر نبودند. با خدا حرف می‌زدم، به غیر خدا به کسی توجه نداشتم. من برای شلوغ پر سر و صدا به ارزنی آن‌ور نمی‌گیرم و نمی‌خرم. شاگردهایی که از استادهای خودشان جلوتر بودند. فلانی این‌قدر شاگرد دارد، درسش این‌قدر شلوغ است، کتاب دارد، این‌قدر تألیفات دارد. آثارش پرفروش است. چه‌بسا آنی که کتاب‌های فلانی را خوانده، به هیچ‌کس نمی‌شناسدش، از خود آن مؤلف بالاتر باشد. در قطعاً موارد این‌جوری زیاد داریم. فلان صحبت را گوش می‌دهند، فلان کتاب را می‌خوانند. اثری که در آن‌ها می‌گیرند، شور و تحولی که در آن‌ها پیدا می‌کند، صد برابر نویسنده و گوینده است. به این سر و صدا، به این ظواهر نیست، به این شلوغی‌ها نیست.
بالا می‌روند، پایین می‌آیند. یک جوری که ذلت این‌ها کسی نمی‌رسد. پایینند. یک جوری بالا. محسن حججی را کی می‌شناخت؟ بعد از شهادتش ده ثانیه فیلم در آمده از شهادتش، ده ثانیه. چه غلغله‌ای کرده در دل‌ها، در جان‌ها. چه عزتی دارد کنار قبر این جوان. صفیه هنوز بعد از چند سال، سه‌چهار سال از شهادتش گذشته. دوران جوانی در کربلا بودم. دو نفر امام جماعت بودند. یکی تعداد کمی بهش اقتدا می‌کردند؛ ولی معنویت نمازش زیاد بود. یکی مأمومینش چهل هزار نفر بودند. چهل هزار نفر. خیلی. صحن جامع رضوی فکر کنم الان همچین جماعتی بشود. جوری بود که پشت‌بام‌های ایوان هم نماز می‌خواندند. نماز آن به نماز عید نمی‌رسید. نماز خلوت. ولی نماز قاضی کجا است؟ نماز امثال ما کجا؟
به این شلوغی‌ها و مسجد شلوغ و منبر شلوغ و پرطرف‌دار و پرهوادار، سرشناس، رفیق‌های زیاد داشتن و مریدهای زیاد داشتن و همه فامیل با من خوبند و همه رفقا به من ارادت دارند، کل این محل به اسم ما قسم می‌خورند، به این‌ها نیست. آن‌قدرها گمنام، آن‌قدرها بی‌ اسم، آن‌قدرها بی‌رسم. در طول قرن‌ها، ولایت امیرالمؤمنین یک رکن داشته برای اینکه در عالم تثبیت بشود. تشیع به من و شما برسد، فاطمه زهرا سلام‌الله علیها. من و شما اگر شیعه‌ایم، محبت امیرالمؤمنین را داریم، با امیرالمؤمنین آشنایی داریم، به برکت فاطمه زهراست، به برکت خون فاطمه، حرکت جان فاطمه سلام‌الله علیها. بانو تا آنجایی که می‌توانست، خودش چادر به کمر زد، راه افتاد. خانه‌به‌خانه. شبانه. سوار بر شتر کرد، او را امیرالمؤمنین. خانه‌به‌خانه در زد. مهاجرین و انصار برای علی یار جمع کن، مردم را هوشیار کن، بیدار کن. تا وقتی می‌توانست.
وقتی هم که دیگر نشد، نتوانست، جور دیگری برای امیرالمؤمنین مایه گذاشت. با گمنامی مایه گذاشت برای امیرالمؤمنین. این گمنام‌های عالم کارشان از جنس کار فاطمه زهراست. شهدای گمنام. معلوم نیست بدن مطهرش کجا روی زمین افتاده، خوراک بره ملخ شده. در کدام زمین خاک شده، پودر شده. خبری از این‌ها نیست. مفقودالاثرند. یک پیکری هم در قبرستان دفن است، شهید. نمی‌دانم این استخوان کی بوده، می‌گویند شهید گمنام. شهدای گمنام با فاطمه زهرا سلام‌الله علیهاست. این شهید گمنام باز لااقل یک قبری ازش هست. در حد یک استخوان و یک پلاک و یک تابوت. لااقل یک تشییع مردم برای این‌ها گرفتند. استخوان پوسیده را سر دست گرفتن، توی شهر آوردند. دختر پیغمبر شبانه، مخفیانه دفن شد. کسی نفهمید قبر کجاست. این بانو کجا رفت؟
حاج قاسم سلیمانی، سربازی بود از این مکتب. اثر انگشت تربیت و رعایت فاطمه زهرا روییده بود. مردم وفادار پنجاه میلیون بیشتر تشییع کردند پیکرش را، عزاداری کردند برایش. روز دفن بیش از پنجاه نفر توی مراسم تشییع او جان باختند در اثر ازدحام و جمعیت. بدنش سوخته بود، دستش جدا شده بود؛ ولی مردم کم نگذاشتند. بدن سوخته دیگری هم هست. فردا شب امیرالمؤمنین دست شکسته‌ای، پهلوی شکسته، استخوان شکسته. قربان تو مادر. بشریت قابل نبود به تشییع تو راه پیدا کند. بشریت قابل نبود زائر قبر تو شود. خانوم جان. قواره این دنیا کمتر از این بود که بخواهد ارزش داشته باشد برای اینکه فاطمه زهرا خودش را به این دنیا ارائه بدهد. گنبدی داشته باشد، گلدسته‌ای داشته باشد، حرمی داشته باشد، مزاری داشته باشد.
حجت‌بن‌الحسن صلاحیت دارد زائر قبر مادر باشد. گفتم تا روز قیامت مزار فاطمه زهرا مخفی است. بعد از ظهور روشن نمی‌شود. در صحنه قیامت هم که وارد می‌شود، دستور می‌رسد به اهل محشر: سرهاتونو پایین بندازید، چشماتونو ببندید. ملکه آسمان و زمین، ناموس خدا می‌خواهد وارد این صحنه بشود. می‌گوید به امر تکوینی همه سرها می‌آید پایین، همه چشم‌ها بسته می‌شود. بی‌بی وارد این صحنه می‌شود. وارد صحرای محشر. به فدای تو خانوم جان. همچین خانمی که در محشر حشمتش این شکلی است، چشم اهل محشر به او نمی‌افتد.
کی باورش می‌شود توی این دنیا، توی این کوچه‌های مدینه چه‌ها که سرش آمد؟ خدای من. مگر می‌شود این خانوم توی این کوچه‌ها روی خاک زمین با سیلی پخش زمین شده باشد؟ چهل حرامی بیایند پشت در خانه در را لگد بزنند. بی‌بی عالمین بین در و دیوار باشد. توی این کوچه‌ها روی زمین با این زخم خودش را بکشاند، دست به کمربند علی بیندازد. یا صاحب‌الزمان. در زمان خلافت خلیفه دوم، به امیرالمؤمنین خبر رسید: بابا جان، خبر دارید خلیفه دوم مالیات در نظر گرفته برای همه، ولی قنفذ را معاف کرده؟ این روضه شهادت حضرت زهرا ما باشد.
یا صاحب‌الزمان آقا جان، امسال اگر محرم درست‌وحسابی نداشتیم، فاطمیه اصلاً نداشتیم. غربت. نه سیاهی آدم توی این شهر می‌بیند نه صدای روضه‌ای می‌شنود. خانوم جان، نکنه راستی‌راستی بابا قهر کردی؟ مردم مدینه قهر کردیم. فرمودی نمی‌خواهم این‌ها بیایند سر مزار. مجلس روضه. امیرالمؤمنین فرمود: می‌دانی چرا قنفذ را از مالیات معاف کرده؟ به شکرانه آن ضربه‌ای که به دست فاطمه زهرا زد که عامل قتل فاطمه همان ضربه بود. یک جوری بازو را شکست. امام صادق فرمود: «دلمجی بر بازوی مادر من بود.» دملج کأنّه الدملج. مثل دملج. دملج به بازوبندان اذکار و حرز و این‌ها. مثلاً به بازو می‌بندند. بعضی‌ها بازویش ورم کرده، باد دارد، قطور است. یا بازوبند این پهلوان‌ها. آن‌ها بازوبند زیاد می‌بستند یا حرز و این‌ها بسته، مثل حرز امام جواد و این‌ها. ولی فاطمه زهرا بازویش ورم کرده بود. این پهلوانی علی، بازوبند پهلوانی فاطمه. امیرالمؤمنین کی بازوبند پهلوانی را دید؟
فردا شب داشت اسم آب می‌ریخت. در تاریکی شب آرام آرام. آروم آروم اشک می‌ریخت. امیرالمؤمنین. صدای هق‌هقش بلند نمی‌شد. مردم مدینه نفهمند. آروم آروم غسل می‌داد. شروع کرد سر نازنینش را غسل دادن. این سر و صورت مبارک و نازنین را. احتمالاً این‌طور بوده دیگر. فاطمه زهرا هم وصیت کرده بود: «علی جان، من لباس تمیز می‌پوشم، با همین لباسم من را غسل بده.» چه سری بود؟ این ناموس خدا می‌خواست مستور باشد، حتی برای امیرالمؤمنین. برخی احتمالی که دادند این بوده، گفتند که این کبودی‌ها حزب پیراهن. علی جان. خانوم جان فکر کبودی‌ها را کردی. فکر و شب هم که بود، تاریک هم که بود، خیالش راحت بود علی نمی‌بیند. این صورت و یک پهلو را آنجایی که زمین خوردنی کبود شد. تازیانه‌هایی که زدند. دوست ندارم علی شرمنده بشود. بالاخره زینب دختر همین زهراست دیگر. وقتی از خیمه بیرون نیامد، گفت نمی‌خواست حسین شرمنده بشود. دست‌پرورده این مادر است. مادرت هم نمی‌خواست امیرالمؤمنین شرمنده بشود.
«در راه خدا نمی‌خواهم تو شرمنده شوی.» آروم آروم رسید به این بازو. دیوار دستم رسید به بازوبند پهلوان. قهرمان علی. کس‌وکار علی. داروندار علی، دل‌خوشی علی. وقتی خبر مسلم را به ابی‌عبدالله دادند، فرمود: «بعد از این‌ها دیگر این دنیا جای ماندن نیست.» لا خیر فی عیش بعد مسلم. کجا برای حسین؟ فاطمه کجا برای علی؟ دنیا جای ماندن نیست. خدا شاهد است بعضی روضه‌ها را به‌مرور آدم می‌فهمد. من خودم اصلاً احتمال نمی‌دادم. می‌دانستم مصیبت حاج قاسم سلیمانی برای رهبر عزیزمان خیلی سنگین است؛ ولی اصلاً احتمال نمی‌دادم آقا این‌طور بی‌قرار بشوند. موقعی که نماز میت حاج قاسم را می‌خواندند، این‌طور بی‌تاب بشوند. این‌طور دیگر ملاحظه دوربین و دشمن و جمعیت و این‌ها را نکنند. این‌جور هق‌هق بزنند. یک گوشه‌ای از روضه برایم فهمیده شد. این سر به دیوار کوبیدن امیرالمؤمنین.
مصیبت‌ها دیده. صبر‌ها کرده. کسی آه از علی. خدایا، داغ‌ت داغ شد. کم می‌آورد. زندگی بی‌فاطمه برای من بی‌معناست. زوج من در این عالم فاطمه است. در همه عوالم تو زوجیت فاطمه را نوشتی. علی در عالم دنیا باشد، فاطمه نباشد. تعابیر بلند با امیرالمؤمنین خطاب به قبر رسول‌الله گفت. با امیر، با پیغمبر. صبرم کم آمد. اما حزنی. پسر. ندون. غصه تمومی ندارد و بدون تو چه شکلی زندگی کنم. شب‌ها خواب ندارد. فاطمه برایم پر نمی‌شود. از این راه دور سلامی بدهیم به مادرمان فاطمه زهرا سلام‌الله علیها. عنایتی بکنم. قلب ما ظرف معرفت بشود، ظرف محبت بشود. مثل آن سینه پرمعرفت خودش. سینه‌ای که از معرفت گندید. اسرار بود. کی سزاوار فشار آن در و دیوار؟ آن سینه معرفت استخوانش شکست. سینه ما را هم لبریز از معرفت، از محبت خودش، از محبت از محبت حق‌تعالی. وجودمان لبریز بشود. با این عشق دست بشوریم از غیر خدا. ما چشممان به دست شماست. ای دست شکسته. این دست دستی است که پیغمبر می‌بوسد. دست سلمان تربیت می‌کند.
بسم الله الرحمن الرحیم. یا ممتحنه امتحنتک الله. الذی. آشنایی ما با این زیارت حضرت زهرا توسط یکی از دوستان بود. امسال عید غدیر از دنیا رفت. فاطمیه را اصلاً با این‌ها آشنا شدیم. برخی از این دوستان تهران بودند. چقدر خالی شد یهو. چقدر پارسال تا حالا رفتم از فاطمه. پارسال تا حالا ماجرای کرونا و مشکلات این شکلی. همشون سر سفره حضرت زهرا باشند. امشب ان‌شاءالله هم مهمان ناله که اولیا و مصدقون صلی الله علیه. «فانا نسئلک ان کننا صدقناک الا لتنو بشر انفسنا بولایتک.» درخواست می‌کنیم بابت اینکه تصدیق کردیم. ولایت پدر و شوهر شما را. جوری بشود به خودمان امید را بدهیم که با ولایت شما پاک شدیم. «السلام علیک یا بنت رسول‌الله.»
می‌گویند مهر مادر جور دیگری است. بچه وقتی نمی‌تواند پدر را راضی کند، به مادر متوسل می‌شود. مادر دلش نمی‌آید به بچه نه بگوید. خدا رفتن چشممان به دست مادرت. عاطفی، مهربان است. زود راضی می‌شود. راضیه مرضیه. از فاطمه زهرا. امیرالمؤمنین فرمود: دو نفری که دستور دادند خانه را تو آتش زده بشود، آمدند برای عیادت. همچین خانمی است، اجازه می‌دهی بیایند تو یا نه؟ عرض کرد: «علی جان، خانه، خانه تو است. خانه خودت است. من هم کنیز توام. هرچی تو.» یعنی قاتلش را از پشت در خانه نبود. نگفت قاتل نیاید تو. درسته قاتل وقتی آمد، نشست، صورت برگرداند. جواب سلام این‌ها را هم نداد ولی راه داد به خانه. خانوم جان. یا فاطمه زهرا. ما که دیگر لااقل قاتل نبودیم. آتش به روی درد نکشیدی. ما خودمان آتش گرفته‌ایم.
«السلام علیک یا بنت نبی‌الله. السلام علیک یا بنت حبیب‌الله. السلام علیک یا بنت خلیل‌الله. السلام علیک یا بنت صفی‌الله. السلام علیک یا بنت امین‌الله. السلام علیک یا بنت خیر خلق‌الله. السلام علیک یا بنت افضل انبیا الله و ملائکه. السلام علیک یا بنت خیر اولین. السلام علیک یا سید نساء العالمین. من اولین.» «السلام علیک یا زوجت ولی‌الله. خلق بعد رسول‌الله. السلام علیک یا ام‌الحسن والحسین. سیدا شباب اهل الجنه. السلام علیکم. السلام علیک. السلام علیک. السلام علیک ایتها الحورا الانسیه. السلام علیک ایتها التقیه النقیه. السلام علیک ایتها المحدّثه. السلام علیک ایتها المظلومه المقصوده. السلام علیک ایتها المتحدّه. السلام علیک یا فاطمه بنت رسول‌الله و رحمه الله و برکاته.»
«صلی‌الله علیک و علی روحک و بدنک. اشهد انک علی بینه من ربک. و ان من سرک، فقد سر رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله. و من جفاک، فقد جفا رسول‌الله صلی‌الله و من آذاک، فقد آذى رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله. و من وصلک، فقد وصل رسول‌الله سلام علیه. و من قطعک، فقد قطع رسول‌الله لا لا علیه و آله. لعنک بقع و روح الذی. بین. اشهد الله و رسوله انی. أنی رضیت. و أنی سخط علیه متبار من تبرک موبایل معادل. من آدم من محبت به کفا بالله شهید به حک سیت.»
«اللهم یا الله، یا الرحمان، یا الرحیم، یا مقلب‌القلوب. قلوب. انک علی کل شی قدیر. الهی آمین. و بحق محمد. یا. یا فاطمه. بحق فاطمه. یا محسن. بحق الحسن. یا قديم الاحسان. الحسین. اللهم عجل لولیک الفرج.»
خدایا فرج آقایمان امام زمان را برسان. قلب نازنینش را راضی و خشنود بفرما. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. اموات و شهدای ما را سر سفره با برکت حضرت زهرا مهمان بفرما. شب اول قبر حضرت زهرا به فریادمان برسان. در دنیا، برزخ، قیامت، آنی و کمتر از آنی ما را از صدیقه کبری جدا مفرما. با روی حضرتش قلب ما را ظرف معرفت و محبت خودت قرار بده. توفیق اخلاص و بندگی خالصانه و توجه را به ما عنایت بفرما. موانع توجه و اخلاص را از ما دور بفرما. مرزهای اسلام، شفای عاجل و کامل، عنایت بفرما. رهبر عزیزمان را انقلاب بفرما. دشمنان را به خودشان برگردان. دشمنان دین، قرآن، انقلاب، ولایت را اگر قابل هدایت نیستند، نابود بفرما. الهی حاجات حاجتمندان، بالاخص شیعیان امیرالمؤمنین، حاجت روا بفرما. در دنیا زیارت، در آخرت شفاعت اهل‌بیت بفرما. هر آنچه گفتیم و صلاح ما بود که نگفتیم و صلاح ما می‌دانی برای ما رقم بفرما. الفاتحه مع الصلوات.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح کتاب شط شراب