متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
ضرورت محافظت از ایمان؛ این اموال دنیوی که قدری برای آن زحمت میکشیم، اینقدر برای حفظ آن میکوشیم؛ پس برای ایمانی که میلیاردها تومان قیمت هم نمیتوان برای آن قائل شد، چه اندازه باید بکوشیم که از دستمان نرود؟ جملات رضوانالله علیه بسیار حکیمانه است.
یک گوشی موبایل آدم گرفته، دو میلیون، سه میلیون، پنج میلیون قیمتش. چطور مواظبت دارد؟ چقدر مراقبت دارد از آن؟ چقدر مراقبه میکند؟ چطور وارسی میکند و چک میکند؟ یکذره احساس کند این سوخته، یکذره احساس کند خیس شده، با دلواپسی و دلهره پیگیری میکند و بررسی میکند که خراب نشده باشد، آسیب ندیده باشد. این نسبت به مال دنيایی است که مال دنیاست، ما باید بگذاریم و برویم. آخرش هم خراب میشود، میرسد به ورثه. آدم اینشکلی گوش و هوشش به این است. بعد نسبت به ایمانش مراقبت نداشته باشد؟ هر حرفی را بزند، کاری نداشته باشیم با ایمان من چه کار میکند؟ با هر کسی رفتوآمد بکند، کاری نداشته باشد این در ایمان من چه اثری دارد؟ هر چیزی را ببیند، هر چیزی را بشنود، در هر کانالی عضو باشد، هر متنی را بخواند، در هر گروهی کسی همنشین باشد، پیامهایی میگذارند، عکسهایی، تصاویری. ایمان که میفرماید میلیاردها تومان هم نمیشود برایش قیمت گذاشت. اهل برزخ الان حاضرند میلیارد میلیارد میلیارد هرچه از دنیا داشتند بدهند تا یک سرسوزن ایمان به اینها بدهند و نمیدهند. هرچی من خانه و ساختمان و آپارتمان و کاخ و هرچی دارم، میدهم... «لا یقبل منهم فدیه و لا شفاعه»، قرآن میفرماید که از اینها فدیه قبول نمیشود. حاضرند همه روی زمین، همه کره زمین را بدهند؛ یک سرسوزن ایمان! ایمان خون دل میخواهد، زحمت میخواهد، مجاهدت میخواهد.
ایمان تقویت بشود؛ اول ایمان شکل بگیرد و بعد تقویت بشود. آنجا ایمان به درد میخورد. مربوط به ایمان به ایمانشان هدایت میکند، یعنی هرچی دارند از ایمان آنجا همه کاره ایمان است. بعد این ایمان قیمتی، این ایمان عزیز را ما قدر ندانیم؟ برایش زحمت نکشیم؟ حفظش نکنیم؟ تضعیف بشود؟ اگر تقویتش نمیکنیم، لااقل نگذاریم تضعیف بشود. آدم سرمایه ای که دارد، اگر بیشترش نکند، لااقل نمیگذارد که این سرمایه کم بشود. «مگه چیزی گیرم نمیاد، لااقل چیزی از دست ندهم»، ضرر، خسارت. حالا ایمان اگر پیدا نمیکنم، تقویت نمیشود، لااقل همین که دارم را از دست ندهم. همینقدر باوری که دارم، همینقدر اعتقادی که دارم.
از خدا بخواهیم ایمانمان را تقویت کند، ایمان بالاتر به ما بدهد، به اکمل ایمان ما را برساند. به تعبیر ادعیه، کاملترین ایمان، بالاترین ایمان. همیشه ایمان او در حال افزایش باشد، روزبهروز در حال تقویت ایمان باشیم. امروز که به خودمان نگاه میکنیم، ببینیم به نسبت دیروز ایمانمان رشد کرده؟ باورهایمان قوی شده؟ خدا را بیشتر به حساب میآوریم؟ جدیتر به حساب میآوریم؟ عمیقتر به حساب میآوریم؟ بیشتر احساس وابستگی به خدا میکنیم؟ بیشتر احساس علاقه نسبت به اهل بیت داریم؟
ایمان هم مواظبت و مراقبت میخواهد. دزد ایمان زیاد است. دزد پول آنقدر زیاد است؛ همسایه ما هرشب وانتش را جوری میگذارد که دیوار گفته «نچسبانم میآیند باتریاش را میدزدند!» اذیت میشود؛ یعنی ما مثلاً دیروقت که میآییم، یک دور باید بیاید ماشینش را از جلوی در بردارد، باز میآورد میچسباند به دیوار. عاقلانه هم هست؛ این همه زحمت و رنج و اذیت برای اینکه ممکن است بالاخره یک شب یک دزدی بیاید باتری ماشین را بدزدد. خب وقتی برای باتری ماشین اینقدر دقت داریم، مراقبت داریم، باتری که حالا مثلاً دو میلیون، سه میلیون چقدر هزینهاش است... بعد نسبت به لقمهمان مراقبت نداشته باشیم؟ لقمه بطن، چرا؟ لقمه شکم چه؟ لقمه باطن؟ جفتش. خوراکی که میگیرم، اینی که دارم گوش میدهم، اینی که دارم میبینم، اینی که دارم میخوانم، حرفی که دارم میزنم، "نکند ایمان من را کم بکند؟، نکند خدا را ناخشنود کند؟، نکند این مورد رضای خدا نباشد؟، نکند مورد تأیید نباشد؟، نکند با این حرف عقب بیفتم؟" یک کلمه حرف آدم را از آسمان به زمین پرتاب میکند. امام صادق علیه السلام فرمود: «یک کلمه حرف آدم را از آسمان به زمین پرتاب میکند.» کدام یک کلمه حرف آدم را از زمین به آسمان میبرد؟ مراقبت از ایمان.
عده ای همیشه در فکر این هستند که بالا روند و به هر اندازه هم که میروند، حاضر نیستند تنزل کنند؛ فضلًا از اینکه توقف کنند. البته «فضلاً» باید درست باشه. فضلاً از اینکه توقف کنند. بعضی همهاش در حال رشدند، در حال بالا رفتن. روزبهروز، ساعتبهساعت، دقیقهبهدقیقه. حاضر نمیشود کمی پایین بیاید، حاضر نمیشود توقف کند. اکتفا کند به همین حدی که دارم، راضی بشوم به همین حدی که دارم. توقف یعنی همین؛ یعنی به همین حدی که دارم بسنده کنم، خوشم بیاید بگویم خب بسه دیگه. خب توقف. گاهی امثال بنده که بدترین هستیم، در حال پایین رفتن هستیم. به دیروزمان حسرت میخوریم، به پریروزمان حسرت میخوریم، به پارسالمان حسرت بخوریم. علامت رشد این است که آدم به دیروزش که نگاه میکند، از دیروزش خجالت میکشد. علامت رشد. اگر به دیروزم نگاه کردم، حسرت خوردم، معلوم میشود که دارم پایین میروم. اگر دیدم امروزم مثل دیروز است، توقف میکنم.
پس باید جوری باشد که دائمًا در حال حرکت باشیم، دائمًا در حال رشد باشیم. از خدا هم ببینیم، از خدا بگیریم. «یرفع الله الذین آمنوا منکم والذین اوتوا العلم درجات»؛ خدا رشد میدهد، خدا بالا میبرد؛ مؤمنین را بالا میبرد. آنهایی که اهل علم باشند را، ترقیات عالی، اهل علم باطنی، اهل توجهات قلبی؛ آنهایی که اهل این چیزها باشند، ترقیات دارند، رشدهای آنچنانی دارند، پیشرفتهای آن چنانی دارند. اهل رشد باشیم، در حال حرکت باشیم، در حال پیشرفت باشیم.
با ملایمات دنیا برطرفشدنی نیست، همیشه هست، مگر برای کسانی که در دنیا حقیقتًا یا حکمًا .... بسیار عالی است. مرحوم آیت الله العظمی بهجت که یک کتاب دادهاند، میفرمایند که این سختیهای دنیا را همه دارند. نمیشود کاری کرد که از سختی دنیا خلاص شد. دنیا جای رنج است. «فقط خلقنا الانسان فی کبد»، انسان در کبد آفریده شد، و رنج. تو سخت است. دنیا جای فشار و تنگنا و اذیت و آزار و غصه است، جای ماتم است. از دست دادن هر نعمتی؛ آدم میخواهد به دست بیاورد، باید یک چیزی را از دست بدهد. اگر میخواهد ازدواج کند، همسر بگیرد، خوشی و داشتن همسر را تجربه کند، باید از خوشیهای مجردی دست بردارد، یک سری نعمتها و لذتها و خوشیهایی که در دوران مجردی داشته، قیدش را بزند. دنیا اینشکلی است، هر خوشیاش همراه با ترک یک خوشی دیگر است. هر رسیدنش همراه با یک جدایی از یک چیزی است. جدا میشود از پدر و مادرش، به همسرش میرسد. از خانهاش جدا میشود، به کارش میرسد. همهاش اینشکلی است. پس دنیا جای رنج است. کی آن وقت در این دنیا دیگر اذیت نمیشود؟ کسی که از دنیا در میآید. تا کسی از دنیا در نیاید، دنیا اذیتش میکند. باید از دنیا در بیاید تا خلاص بشود. تا از دنیا در نیاییم، در آزار و رنج هستیم. چه شکلی از دنیا در میآید؟ یا حقیقتًا در میآید که میمیریم، وقتی که رنجهای دنیا تمام میشود. رنجهای دنیا تمام میشود، مگر اینکه کسی رنج اعمال داشته باشد.
آنجا اثر اعمال حکمن، یعنی اینکه بدنش در دنیاست، قلبش در دنیا نیست. «قلوبهم فی الجنان»، دلها در بهشت است، بدنش در عمل. به تعبیر امیرالمؤمنین در نهج البلاغه، «ابدان اینها در دنیاست.» بدنش در نماز، ولی قلبش در بهشت است. این از نماز اذیت نمیشود، این اصلاً نماز برایش مایه گشایش است. قاضی رضوان الله علیه فرموده بود که همه سختیهای ما تا الله اکبر نماز است. هر چقدر سختی و تلخی داشته باشیم، الله اکبر نماز را که میگوییم، خلاص میشود. بعضیها با نماز خلاص میشوند. اینها حکماً از دنیا نجات پیدا کردند. زیارت برایشان خستگی ندارد، نماز برای اینها خستگی ندارد، مصیبتهای دنیا برای اینها رنجی ندارد.
یکی از علمای نجف فلج شده بود. رفتم تسلّایش بدهم، دیدم یک جوری صحبت میکند انگار همه نعمتهای دنیا مال این است. برخی از این عزیزان و خوبانی که شما میشناسید، از این اساتید عزیزی که محضرشان بودیم، که اینها مثلاً بیناییشان بسیار ضعیف است. یکبار در سالهایی که ما محضر این خوبان بودیم، یکبار ندیدیم گله کند، اعتراض کند. یک چیزی بگویم؛ حسن رئیس فلان کارخانه بزرگم؛ همینچین با حال استغنا حرف میزنند. دل پری دارم، احساس فقر و نیاز ندارم؛ با اینکه گاهی کارهای کوچیکشان را، کارهای معمولیشان را نمیتوانند انجام بدهند. یک تماسی نمیتوانند بگیرند. تا کارهای معمولی و ابتدایی بسیار فردیشان را تنهایی نمیتوانند انجام بدهند، ولی ابدًا احساس نیاز به کسی ندارند. ابدًا هم احساس افسردگی ندارند. این برای کسی است که از دنیا رفته، دل از دنیا رفته. دل با خداست. با این اساتید عزیز هر وقت صحبت میشود، «حالتون چطوره؟» همینچین میگویند «الحمدلله». با یک شوری، با یک شوقی، آدم از خودش خجالت میکشد، اینها چقدر خوشحالند از این وضعی که دارند. یک بخش از اطلاعاتشان است، اطلاعات فراوان خانوادگی و مسائل مختلفی است در زندگی. از نزدیک میبینند و خبر دارند. حکماً از دنیا در باید باشیم. بدنمان اینجاست، دل اینجا نباشد وگرنه رنج، درد، افسردگی، غصه است. دل از دنیا بکنیم، دل از دنیا ببریم. دلمان بهشت باشد، دلمان در واقع همهاش شیرینی است، همهاش لذت است. آنقدر خدای متعال عنایت میکند، آنقدر محبت دارد. کسی که کنار او باشد، ابدًا احساس خسارت نمیکند.
دل که کنار خدا باشد. در روایت داریم که گاهی مؤمن یک دسته پول دارد، حالا مثلاً یک بسته سکه دارد، بسته ۱۰۰تایی. این روایت: این ۱۰۰تایی را شروع میکند شمردن. یک لحظه دلش آشوب میشود که نکند گم شده؟ نکند افتاده؟ نکند کم شده؟ نکند فلان؟ ناراحت میشود، نگران میشود. دوباره شروع میکند شمردن. دوباره که میشمارد میبیند ۱۰۰ تاست. از این اضطراب پیدا کرد. خدای متعال میفرماید: «بنده من اذیت شد. جبران کنید.» به کفاره گناهانش میشود و گناهانش آمرزیده میشود. با همچین خدایی، مگر میشود کسی احساس خسارت کند؟ با همچین کریمی، با مهربانی دیگر مگر کمبودی میماند؟ مگر جایی برای کمبود میگذارد برای آدم که آدم احساس کمبود کند؟
«من از آن روز که در بند توام آزادم / آش میگویم و از گفته خود دلشادم»
«بنده عشقم و از هر دو جهان روز میلاد زینب کبری سلام الله علیها فرمود: «ما رأیت الا جمیلاً» من جز زیبایی چیزی ندیدم. کی این حرف را میزند؟ کسی که کنار بدن قطعهقطعه شده نشسته، رگهای بریده دیده، بدن زیر سم اسب رفته دیده، اینقدر نیزه در این تن بود. وقتی زینب سلام الله علیها کنار این تن نشست که در روایت فرمودند: «کلغنفذ»، مثل خارپشت شده بود بدن اباعبدالله از شدت نیزه. جای سالم نمانده بود. نیزهباران کردند او را. ۳۰۰ زخم برداشته بود تن نازنینش. ۳۰۰ زخم میدانید یعنی چه؟ من یکی و دو تا و پنج تا و ده تا؛ ۳۰۰ زخم! مگر یک تن چقدر جا دارد؟ «به قربان تو حسین جان.» ۳۰۰ زخم برداشته. بدنی که به غارت رفته، بدنی که عریان شده. اباعبدالله باحیایی. این حیای اباعبدالله، کسی پوست تن او را ندیده تا حالا، خاک زمین. خواهر آمده کنار این بدن، این بدن را دیده با این زخمها و نیزهها، با این سری که به غارت رفته. تاب، چکمه او و کفش و زره او را رحم نکردند، همه را بردند، عمل و غارت بردند. بعد بفرمایند: «ما رأیت الا جمیلا.» من جز زیبایی چیزی ندیدم. این مال کسی است که حکماً از دنیا رفته، دل در دنیا ندارد، دلش پیش خداست. کنار خدا کسی احساس کمبود نمیکند. همچین خدا جبران میکند، یک جوری عنایت میکند، آن رحمت و محبت، آن آثاری که میبیند، جایی نمیگذارد برای غم و غصه. «ما رأیت الا جمیلا»، این جمیلا یعنی در این حوادث زیبایی دیدم یا به این معناست که «ما رأیت الا جمیلا»، من جز جمیل را ندیدم. «ان الله جمیل یحب الجمال»، خدا جمیل است. من جز جمیل را ندیدم، هرجا را نگاه کردم، جمیل را دیدم.
دستنوشته سردار شهید حاج قاسم سلیمانی را دختر ایشان قرائت کرد، خطاب به شهادت. دیدید چه تعابیری به کار برده بود؟ "ای مرگ زیبای من، عزیز من، کجایی؟ من دلتنگ توام. من عشق اینکه بوسه انفجار تو بیاید من را بسوزاند و در راه معشوقم پودر کند." عجیب بود این جمله حاج قاسم. چقدر این شهید عالیمقام بود! از کجا میدانستید که شما با انفجار به شهادت میرسید؟ شاید میخواستند سر از تنتان جدا کنند. انگار خودش انتخاب کرده بود و از خدا خواسته بود اینجور بسوزد، پودر بشود که بدنش هم قطعات متلاشی شده بود، سوخته بود. گفتند صورت ایشان آنقدر سیاه بود که قابل شناسایی نبود. صورت کامل سوخته بود، بدن کامل سوخته و قطعات منفجر شده چندین قطعه؛ همینجور که برخی شب آخر پیدا نشد از این قطعات. میخواست مثل اباعبدالله از دنیا برود. چقدر بعضی عشقبازی میکنند و میگیرند از خدا. خب این هوس، این من را به شور میآورد؛ هوس اینکه این بوسه انفجار تو من را متلاشی کند، من را پودر کند، من را خواب از من میگیرد، بیقرارم میکند. خدایا! در این عالم بعضیها چقدر عاشقند؟ پس چطور با تو بستند؟ چطور به تو بندند؟ من چقدر دورم. «ما رأیت الا جمیلا». ایام میلاد زینب کبری به شهادت رسید، حاج قاسم. انگار نیلی خرید، حاج قاسم مدافع حرم بود، پاسبان حرم بود، از جنس عباس بود. هم علمدار بود برای ملت ما، هم مدافع بود برای زینب کبری. قمر بنی هاشم کارهای اینجوری میخرند، میبرند، خریدار دارد. حاج قاسم را خریدند، محبوب ذوات مقدسه بود. دیدید چطوری یکییکی این حرمها آوردنش؟ اهل بیت ازش پذیرایی کردند، نجف بردند، کاظمین بردند، کربلا بردند. مشهد که آوردن یادتونه؟ لابد خیلیهاتون شاید بودید آن روز حرم. قرار بود ساعت چهار بعدازظهر حاج قاسم بیاید حرم، یعنی از ساعت یک و یک و نیم شروع شد مجلس، مراسم استقبال از شهید. نهایتًا سه و چهار برسد و برش گردانند ببرند مجلس دیگری بود در تهران، شب به آنجا برسد. تا ساعت هشت و نه طول کشید، رسید پشت در حرم. داخل حرم که بیاورند، سوار ماشینش کردند، از زیرگذر بردند فرودگاه، سوار هواپیما کردن. گفتم از سوی هواپیما دوباره به اینها زنگ زدند، گفتند که «آقا برشان گردانید، بیاورید در حرم.» ساعتهای ۱۰ و ۱۱ بود. آوردند، قشنگ بردند تابوت را به ضریح رساندند. امام رضا فرمود این عزیز دل من را از جهت رزق روزی روزیش بوده که روز شیفت خادمی حاج قاسم بوده. این خانواده، کسی با اینها رفیق بشود، دست نمیکشند دیگر. از سیره پیغمبری بود؛ وقتی اول دست دراز میکردند، وقتی کسی میآمد سمت رسول الله، جز سیره پیغمبر دستشان را دراز میکردند، طرف دست میداد. میگوید تا وقتی که او دست نمیکشید، پیغمبر دست نمیکشید. این سیره پیغمبر. میخواهم بگویم ما خانواده اینشکلی هستیم، تو دست نکش، ما دست نمیکشیم. روز میلاد شماست، دست بگیرید از ما. این بچه ها را از اطراف عالم جمع کردید، بردید کنار حرمتان.
شهید... آدم غبطه میخورد به اینها. اسم روستای دور افتاده، بعضی از اینها خیلی گذشتههای درخشانی هم نداشتند، لات محل بودند، دخترباز بودند، عرقخور بودند، الان شدند شهید عالیمقام. یا امیرالمؤمنین، خدا امروز به شما دختر داد، همچین دختر عزیزی. باز شما عیدی "حسیب الجنة و النهار شبایی"، یا امیرالمؤمنین، اینها را شما تربیت کردی. حاج قاسم، تربیتشدههای شماست، در مکتب شما تربیت شده، شما پدر اینهایید، شما اینها را بزرگ کردید. به ما هم عنایتی کنید، دستی بگیریم.
بسم الله الرحمن الرحیم.
ضرورت محافظت از ایمان؛ این اموال دنیوی که قدری برای آن زحمت میکشیم، اینقدر برای حفظ آن میکوشیم؛ پس برای ایمانی که میلیاردها تومان قیمت هم نمیتوان برای آن قائل شد، چه اندازه باید بکوشیم که از دستمان نرود؟ جملات رضوانالله علیه بسیار حکیمانه است.
یک گوشی موبایل آدم گرفته، دو میلیون، سه میلیون، پنج میلیون قیمتش. چطور مواظبت دارد؟ چقدر مراقبت دارد از آن؟ چقدر مراقبه میکند؟ چطور وارسی میکند و چک میکند؟ یکذره احساس کند این سوخته، یکذره احساس کند خیس شده، با دلواپسی و دلهره پیگیری میکند و بررسی میکند که خراب نشده باشد، آسیب ندیده باشد. این نسبت به مال دنيایی است که مال دنیاست، ما باید بگذاریم و برویم. آخرش هم خراب میشود، میرسد به ورثه. آدم اینشکلی گوش و هوشش به این است. بعد نسبت به ایمانش مراقبت نداشته باشد؟ هر حرفی را بزند، کاری نداشته باشیم با ایمان من چه کار میکند؟ با هر کسی رفتوآمد بکند، کاری نداشته باشد این در ایمان من چه اثری دارد؟ هر چیزی را ببیند، هر چیزی را بشنود، در هر کانالی عضو باشد، هر متنی را بخواند، در هر گروهی کسی همنشین باشد، پیامهایی میگذارند، عکسهایی، تصاویری. ایمان که میفرماید میلیاردها تومان هم نمیشود برایش قیمت گذاشت. اهل برزخ الان حاضرند میلیارد میلیارد میلیارد هرچه از دنیا داشتند بدهند تا یک سرسوزن ایمان به اینها بدهند و نمیدهند. هرچی من خانه و ساختمان و آپارتمان و کاخ و هرچی دارم، میدهم... «لا یقبل منهم فدیه و لا شفاعه»، قرآن میفرماید که از اینها فدیه قبول نمیشود. حاضرند همه روی زمین، همه کره زمین را بدهند؛ یک سرسوزن ایمان! ایمان خون دل میخواهد، زحمت میخواهد، مجاهدت میخواهد.
ایمان تقویت بشود؛ اول ایمان شکل بگیرد و بعد تقویت بشود. آنجا ایمان به درد میخورد. مربوط به ایمان به ایمانشان هدایت میکند، یعنی هرچی دارند از ایمان آنجا همه کاره ایمان است. بعد این ایمان قیمتی، این ایمان عزیز را ما قدر ندانیم؟ برایش زحمت نکشیم؟ حفظش نکنیم؟ تضعیف بشود؟ اگر تقویتش نمیکنیم، لااقل نگذاریم تضعیف بشود. آدم سرمایه ای که دارد، اگر بیشترش نکند، لااقل نمیگذارد که این سرمایه کم بشود. «مگه چیزی گیرم نمیاد، لااقل چیزی از دست ندهم»، ضرر، خسارت. حالا ایمان اگر پیدا نمیکنم، تقویت نمیشود، لااقل همین که دارم را از دست ندهم. همینقدر باوری که دارم، همینقدر اعتقادی که دارم.
از خدا بخواهیم ایمانمان را تقویت کند، ایمان بالاتر به ما بدهد، به اکمل ایمان ما را برساند. به تعبیر ادعیه، کاملترین ایمان، بالاترین ایمان. همیشه ایمان او در حال افزایش باشد، روزبهروز در حال تقویت ایمان باشیم. امروز که به خودمان نگاه میکنیم، ببینیم به نسبت دیروز ایمانمان رشد کرده؟ باورهایمان قوی شده؟ خدا را بیشتر به حساب میآوریم؟ جدیتر به حساب میآوریم؟ عمیقتر به حساب میآوریم؟ بیشتر احساس وابستگی به خدا میکنیم؟ بیشتر احساس علاقه نسبت به اهل بیت داریم؟
ایمان هم مواظبت و مراقبت میخواهد. دزد ایمان زیاد است. دزد پول آنقدر زیاد است؛ همسایه ما هرشب وانتش را جوری میگذارد که دیوار گفته «نچسبانم میآیند باتریاش را میدزدند!» اذیت میشود؛ یعنی ما مثلاً دیروقت که میآییم، یک دور باید بیاید ماشینش را از جلوی در بردارد، باز میآورد میچسباند به دیوار. عاقلانه هم هست؛ این همه زحمت و رنج و اذیت برای اینکه ممکن است بالاخره یک شب یک دزدی بیاید باتری ماشین را بدزدد. خب وقتی برای باتری ماشین اینقدر دقت داریم، مراقبت داریم، باتری که حالا مثلاً دو میلیون، سه میلیون چقدر هزینهاش است... بعد نسبت به لقمهمان مراقبت نداشته باشیم؟ لقمه بطن، چرا؟ لقمه شکم چه؟ لقمه باطن؟ جفتش. خوراکی که میگیرم، اینی که دارم گوش میدهم، اینی که دارم میبینم، اینی که دارم میخوانم، حرفی که دارم میزنم، "نکند ایمان من را کم بکند؟، نکند خدا را ناخشنود کند؟، نکند این مورد رضای خدا نباشد؟، نکند مورد تأیید نباشد؟، نکند با این حرف عقب بیفتم؟" یک کلمه حرف آدم را از آسمان به زمین پرتاب میکند. امام صادق علیه السلام فرمود: «یک کلمه حرف آدم را از آسمان به زمین پرتاب میکند.» کدام یک کلمه حرف آدم را از زمین به آسمان میبرد؟ مراقبت از ایمان.
عده ای همیشه در فکر این هستند که بالا روند و به هر اندازه هم که میروند، حاضر نیستند تنزل کنند؛ فضلًا از اینکه توقف کنند. البته «فضلاً» باید درست باشه. فضلاً از اینکه توقف کنند. بعضی همهاش در حال رشدند، در حال بالا رفتن. روزبهروز، ساعتبهساعت، دقیقهبهدقیقه. حاضر نمیشود کمی پایین بیاید، حاضر نمیشود توقف کند. اکتفا کند به همین حدی که دارم، راضی بشوم به همین حدی که دارم. توقف یعنی همین؛ یعنی به همین حدی که دارم بسنده کنم، خوشم بیاید بگویم خب بسه دیگه. خب توقف. گاهی امثال بنده که بدترین هستیم، در حال پایین رفتن هستیم. به دیروزمان حسرت میخوریم، به پریروزمان حسرت میخوریم، به پارسالمان حسرت بخوریم. علامت رشد این است که آدم به دیروزش که نگاه میکند، از دیروزش خجالت میکشد. علامت رشد. اگر به دیروزم نگاه کردم، حسرت خوردم، معلوم میشود که دارم پایین میروم. اگر دیدم امروزم مثل دیروز است، توقف میکنم.
پس باید جوری باشد که دائمًا در حال حرکت باشیم، دائمًا در حال رشد باشیم. از خدا هم ببینیم، از خدا بگیریم. «یرفع الله الذین آمنوا منکم والذین اوتوا العلم درجات»؛ خدا رشد میدهد، خدا بالا میبرد؛ مؤمنین را بالا میبرد. آنهایی که اهل علم باشند را، ترقیات عالی، اهل علم باطنی، اهل توجهات قلبی؛ آنهایی که اهل این چیزها باشند، ترقیات دارند، رشدهای آنچنانی دارند، پیشرفتهای آن چنانی دارند. اهل رشد باشیم، در حال حرکت باشیم، در حال پیشرفت باشیم.
با ملایمات دنیا برطرفشدنی نیست، همیشه هست، مگر برای کسانی که در دنیا حقیقتًا یا حکمًا .... بسیار عالی است. مرحوم آیت الله العظمی بهجت که یک کتاب دادهاند، میفرمایند که این سختیهای دنیا را همه دارند. نمیشود کاری کرد که از سختی دنیا خلاص شد. دنیا جای رنج است. «فقط خلقنا الانسان فی کبد»، انسان در کبد آفریده شد، و رنج. تو سخت است. دنیا جای فشار و تنگنا و اذیت و آزار و غصه است، جای ماتم است. از دست دادن هر نعمتی؛ آدم میخواهد به دست بیاورد، باید یک چیزی را از دست بدهد. اگر میخواهد ازدواج کند، همسر بگیرد، خوشی و داشتن همسر را تجربه کند، باید از خوشیهای مجردی دست بردارد، یک سری نعمتها و لذتها و خوشیهایی که در دوران مجردی داشته، قیدش را بزند. دنیا اینشکلی است، هر خوشیاش همراه با ترک یک خوشی دیگر است. هر رسیدنش همراه با یک جدایی از یک چیزی است. جدا میشود از پدر و مادرش، به همسرش میرسد. از خانهاش جدا میشود، به کارش میرسد. همهاش اینشکلی است. پس دنیا جای رنج است. کی آن وقت در این دنیا دیگر اذیت نمیشود؟ کسی که از دنیا در میآید. تا کسی از دنیا در نیاید، دنیا اذیتش میکند. باید از دنیا در بیاید تا خلاص بشود. تا از دنیا در نیاییم، در آزار و رنج هستیم. چه شکلی از دنیا در میآید؟ یا حقیقتًا در میآید که میمیریم، وقتی که رنجهای دنیا تمام میشود. رنجهای دنیا تمام میشود، مگر اینکه کسی رنج اعمال داشته باشد.
آنجا اثر اعمال حکمن، یعنی اینکه بدنش در دنیاست، قلبش در دنیا نیست. «قلوبهم فی الجنان»، دلها در بهشت است، بدنش در عمل. به تعبیر امیرالمؤمنین در نهج البلاغه، «ابدان اینها در دنیاست.» بدنش در نماز، ولی قلبش در بهشت است. این از نماز اذیت نمیشود، این اصلاً نماز برایش مایه گشایش است. قاضی رضوان الله علیه فرموده بود که همه سختیهای ما تا الله اکبر نماز است. هر چقدر سختی و تلخی داشته باشیم، الله اکبر نماز را که میگوییم، خلاص میشود. بعضیها با نماز خلاص میشوند. اینها حکماً از دنیا نجات پیدا کردند. زیارت برایشان خستگی ندارد، نماز برای اینها خستگی ندارد، مصیبتهای دنیا برای اینها رنجی ندارد.
یکی از علمای نجف فلج شده بود. رفتم تسلّایش بدهم، دیدم یک جوری صحبت میکند انگار همه نعمتهای دنیا مال این است. برخی از این عزیزان و خوبانی که شما میشناسید، از این اساتید عزیزی که محضرشان بودیم، که اینها مثلاً بیناییشان بسیار ضعیف است. یکبار در سالهایی که ما محضر این خوبان بودیم، یکبار ندیدیم گله کند، اعتراض کند. یک چیزی بگویم؛ حسن رئیس فلان کارخانه بزرگم؛ همینچین با حال استغنا حرف میزنند. دل پری دارم، احساس فقر و نیاز ندارم؛ با اینکه گاهی کارهای کوچیکشان را، کارهای معمولیشان را نمیتوانند انجام بدهند. یک تماسی نمیتوانند بگیرند. تا کارهای معمولی و ابتدایی بسیار فردیشان را تنهایی نمیتوانند انجام بدهند، ولی ابدًا احساس نیاز به کسی ندارند. ابدًا هم احساس افسردگی ندارند. این برای کسی است که از دنیا رفته، دل از دنیا رفته. دل با خداست. با این اساتید عزیز هر وقت صحبت میشود، «حالتون چطوره؟» همینچین میگویند «الحمدلله». با یک شوری، با یک شوقی، آدم از خودش خجالت میکشد، اینها چقدر خوشحالند از این وضعی که دارند. یک بخش از اطلاعاتشان است، اطلاعات فراوان خانوادگی و مسائل مختلفی است در زندگی. از نزدیک میبینند و خبر دارند. حکماً از دنیا در باید باشیم. بدنمان اینجاست، دل اینجا نباشد وگرنه رنج، درد، افسردگی، غصه است. دل از دنیا بکنیم، دل از دنیا ببریم. دلمان بهشت باشد، دلمان در واقع همهاش شیرینی است، همهاش لذت است. آنقدر خدای متعال عنایت میکند، آنقدر محبت دارد. کسی که کنار او باشد، ابدًا احساس خسارت نمیکند.
دل که کنار خدا باشد. در روایت داریم که گاهی مؤمن یک دسته پول دارد، حالا مثلاً یک بسته سکه دارد، بسته ۱۰۰تایی. این روایت: این ۱۰۰تایی را شروع میکند شمردن. یک لحظه دلش آشوب میشود که نکند گم شده؟ نکند افتاده؟ نکند کم شده؟ نکند فلان؟ ناراحت میشود، نگران میشود. دوباره شروع میکند شمردن. دوباره که میشمارد میبیند ۱۰۰ تاست. از این اضطراب پیدا کرد. خدای متعال میفرماید: «بنده من اذیت شد. جبران کنید.» به کفاره گناهانش میشود و گناهانش آمرزیده میشود. با همچین خدایی، مگر میشود کسی احساس خسارت کند؟ با همچین کریمی، با مهربانی دیگر مگر کمبودی میماند؟ مگر جایی برای کمبود میگذارد برای آدم که آدم احساس کمبود کند؟
«من از آن روز که در بند توام آزادم / آش میگویم و از گفته خود دلشادم»
«بنده عشقم و از هر دو جهان روز میلاد زینب کبری سلام الله علیها فرمود: «ما رأیت الا جمیلاً» من جز زیبایی چیزی ندیدم. کی این حرف را میزند؟ کسی که کنار بدن قطعهقطعه شده نشسته، رگهای بریده دیده، بدن زیر سم اسب رفته دیده، اینقدر نیزه در این تن بود. وقتی زینب سلام الله علیها کنار این تن نشست که در روایت فرمودند: «کلغنفذ»، مثل خارپشت شده بود بدن اباعبدالله از شدت نیزه. جای سالم نمانده بود. نیزهباران کردند او را. ۳۰۰ زخم برداشته بود تن نازنینش. ۳۰۰ زخم میدانید یعنی چه؟ من یکی و دو تا و پنج تا و ده تا؛ ۳۰۰ زخم! مگر یک تن چقدر جا دارد؟ «به قربان تو حسین جان.» ۳۰۰ زخم برداشته. بدنی که به غارت رفته، بدنی که عریان شده. اباعبدالله باحیایی. این حیای اباعبدالله، کسی پوست تن او را ندیده تا حالا، خاک زمین. خواهر آمده کنار این بدن، این بدن را دیده با این زخمها و نیزهها، با این سری که به غارت رفته. تاب، چکمه او و کفش و زره او را رحم نکردند، همه را بردند، عمل و غارت بردند. بعد بفرمایند: «ما رأیت الا جمیلا.» من جز زیبایی چیزی ندیدم. این مال کسی است که حکماً از دنیا رفته، دل در دنیا ندارد، دلش پیش خداست. کنار خدا کسی احساس کمبود نمیکند. همچین خدا جبران میکند، یک جوری عنایت میکند، آن رحمت و محبت، آن آثاری که میبیند، جایی نمیگذارد برای غم و غصه. «ما رأیت الا جمیلا»، این جمیلا یعنی در این حوادث زیبایی دیدم یا به این معناست که «ما رأیت الا جمیلا»، من جز جمیل را ندیدم. «ان الله جمیل یحب الجمال»، خدا جمیل است. من جز جمیل را ندیدم، هرجا را نگاه کردم، جمیل را دیدم.
دستنوشته سردار شهید حاج قاسم سلیمانی را دختر ایشان قرائت کرد، خطاب به شهادت. دیدید چه تعابیری به کار برده بود؟ "ای مرگ زیبای من، عزیز من، کجایی؟ من دلتنگ توام. من عشق اینکه بوسه انفجار تو بیاید من را بسوزاند و در راه معشوقم پودر کند." عجیب بود این جمله حاج قاسم. چقدر این شهید عالیمقام بود! از کجا میدانستید که شما با انفجار به شهادت میرسید؟ شاید میخواستند سر از تنتان جدا کنند. انگار خودش انتخاب کرده بود و از خدا خواسته بود اینجور بسوزد، پودر بشود که بدنش هم قطعات متلاشی شده بود، سوخته بود. گفتند صورت ایشان آنقدر سیاه بود که قابل شناسایی نبود. صورت کامل سوخته بود، بدن کامل سوخته و قطعات منفجر شده چندین قطعه؛ همینجور که برخی شب آخر پیدا نشد از این قطعات. میخواست مثل اباعبدالله از دنیا برود. چقدر بعضی عشقبازی میکنند و میگیرند از خدا. خب این هوس، این من را به شور میآورد؛ هوس اینکه این بوسه انفجار تو من را متلاشی کند، من را پودر کند، من را خواب از من میگیرد، بیقرارم میکند. خدایا! در این عالم بعضیها چقدر عاشقند؟ پس چطور با تو بستند؟ چطور به تو بندند؟ من چقدر دورم. «ما رأیت الا جمیلا». ایام میلاد زینب کبری به شهادت رسید، حاج قاسم. انگار نیلی خرید، حاج قاسم مدافع حرم بود، پاسبان حرم بود، از جنس عباس بود. هم علمدار بود برای ملت ما، هم مدافع بود برای زینب کبری. قمر بنی هاشم کارهای اینجوری میخرند، میبرند، خریدار دارد. حاج قاسم را خریدند، محبوب ذوات مقدسه بود. دیدید چطوری یکییکی این حرمها آوردنش؟ اهل بیت ازش پذیرایی کردند، نجف بردند، کاظمین بردند، کربلا بردند. مشهد که آوردن یادتونه؟ لابد خیلیهاتون شاید بودید آن روز حرم. قرار بود ساعت چهار بعدازظهر حاج قاسم بیاید حرم، یعنی از ساعت یک و یک و نیم شروع شد مجلس، مراسم استقبال از شهید. نهایتًا سه و چهار برسد و برش گردانند ببرند مجلس دیگری بود در تهران، شب به آنجا برسد. تا ساعت هشت و نه طول کشید، رسید پشت در حرم. داخل حرم که بیاورند، سوار ماشینش کردند، از زیرگذر بردند فرودگاه، سوار هواپیما کردن. گفتم از سوی هواپیما دوباره به اینها زنگ زدند، گفتند که «آقا برشان گردانید، بیاورید در حرم.» ساعتهای ۱۰ و ۱۱ بود. آوردند، قشنگ بردند تابوت را به ضریح رساندند. امام رضا فرمود این عزیز دل من را از جهت رزق روزی روزیش بوده که روز شیفت خادمی حاج قاسم بوده. این خانواده، کسی با اینها رفیق بشود، دست نمیکشند دیگر. از سیره پیغمبری بود؛ وقتی اول دست دراز میکردند، وقتی کسی میآمد سمت رسول الله، جز سیره پیغمبر دستشان را دراز میکردند، طرف دست میداد. میگوید تا وقتی که او دست نمیکشید، پیغمبر دست نمیکشید. این سیره پیغمبر. میخواهم بگویم ما خانواده اینشکلی هستیم، تو دست نکش، ما دست نمیکشیم. روز میلاد شماست، دست بگیرید از ما. این بچه ها را از اطراف عالم جمع کردید، بردید کنار حرمتان.
شهید... آدم غبطه میخورد به اینها. اسم روستای دور افتاده، بعضی از اینها خیلی گذشتههای درخشانی هم نداشتند، لات محل بودند، دخترباز بودند، عرقخور بودند، الان شدند شهید عالیمقام. یا امیرالمؤمنین، خدا امروز به شما دختر داد، همچین دختر عزیزی. باز شما عیدی "حسیب الجنة و النهار شبایی"، یا امیرالمؤمنین، اینها را شما تربیت کردی. حاج قاسم، تربیتشدههای شماست، در مکتب شما تربیت شده، شما پدر اینهایید، شما اینها را بزرگ کردید. به ما هم عنایتی کنید، دستی بگیریم.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه چهارم
شرح کتاب شط شراب
جلسه پنجم
شرح کتاب شط شراب
جلسه ششم
شرح کتاب شط شراب
جلسه هفتم
شرح کتاب شط شراب
جلسه هشتم
شرح کتاب شط شراب
جلسه دهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه یازدهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه دوازدهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه سیزدهم
شرح کتاب شط شراب
جلسه چهاردهم
شرح کتاب شط شراب
در حال بارگذاری نظرات...