علم نحو

جلسه اول

00:33:07
27

مجموعه جلسات «علم نحو» سفری است از ساختار تا معنا؛ جایی که زبان عربی نه‌تنها ابزار سخن، بلکه کلید فهم قرآن می‌شود. این مجموعه با نگاهی زنده و عمیق، قواعدی چون: فاعل، مفعول، حال، حروف و … را از قالب دستور زبانی خشک بیرون می‌آورد و در بستر معنا، بلاغت و تفسیر می‌نشاند. در این جلسات، نحو به زبانی برای کشف لایه‌های پنهان آیات بدل می‌شود و نشان می‌دهد که چگونه هر حرکت، اعراب و واژه در قرآن حامل اندیشه و الهام است. اگر می‌خواهی نحو را نه فقط بیاموزی، بلکه درک کنی، این مسیر تو را از دانستن تا فهمیدن می‌برد.

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم

بحث شیرین «حروف» را آغاز می‌کنیم. کتاب «علوم العربیه» صفحه ۵۸۹. روش این کتاب با بقیه معمولاً فرق می‌کند؛ چرا که در بقیه معمولاً حروف را به ترتیب الفبا گفته‌اند، ولی ایشان حروف را دسته‌بندی کرده‌اند. به نظر می‌آید این روش هم بهتر باشد. ما روی همین مبنا، حروف را شروع بکنیم و بحث را پیش ببریم، ان‌شاءالله.

اولین بحثمان «حروف عطف» در مباحث حروف است. ایشان پانزده قِسم می‌کند؛ پانزده مبحث دارد. مبحث اول، حروف عطف. اولین حرف در حروف عطف، «واو» است که حالا در مورد «واو» چهارده بحث داریم که ان‌شاءالله بحث خواهیم کرد و به قرآن و نهج‌البلاغه هم مراجعه خواهیم کرد، ان‌شاءالله.

بحث اول در حروف عطف. حروف عطف ده تاست: «واو»، «ثم»، «حتی»، «او»، «اما»، «بل»، «عم»، «لا»، «کن». و گفته می‌شود برای تابع، معطوف عطف نسق است. آن که بعدش می‌آید، عطف می‌شود؛ چرا که ینسق یعنی «وصل می‌کند تو را به‌واسطه حرف عاطف به معطوف‌علیه». این دو تا به همدیگر وصل می‌شوند. «جاء زید و عمرو»، عمرو و زید یکی می‌شوند در مَجی و اطلاق می‌شود عطف.

همچنین، بر فعل متکلم توابع را جدا کردم، درحالی‌که یکی از توابع بود؛ به خاطر «لمکان الحروف و عن سبق هذا المقصد». بحث عطف یکی از توابع است، ولی من عطف را مناسب‌تر با بحث حروف می‌دانم تا توابع. بعضی‌ها بر این حروف «اِلّا» را اضافه کرده‌اند، که «اِلّا» جزو حروف نیست؛ قبلاً مفصّل بحث کردیم و دیگر بحث نخواهیم کرد. «اِلّا» در استثنا -بحثش را گفتیم، اقسامش را گفتیم- «الا»، «غیر»، «سِوی»، «بِعید»؛ اینها همه را گفتیم. چند تا حرف را بحثش را گفتیم. عزیزان می‌توانند به همان مباحث در بحث استثنا مراجعه کنند.

ولی خب، این حروف دیگر را بحثش را خواهیم داشت. اول از حروف عطف، «واو». «واو» اصل است در اصل و ام‌الباب است که عطف ایجاد می‌کند هر چیزی را بر هر چیزی، به خلاف غیر. در عطف هر چیزی و هر چیزی عطف می‌شود، ولی در غیر واو این‌طور نمی‌شود هر چیزی را بر هر چیزی عطف کرد. معنایش جمع بین متعاطفین است مطلقاً. خیلی هم مهم است؛ خیلی مهم است. بحث عطف «واو» از مباحث بسیار مهم در تفسیر است که کار را واقعاً یک جاهایی گیر می‌اندازد. مطرحه ولی اصلش تفسیر و حتی مباحث فقهی است؛ بله، بله، تداخل می‌کند. تو بحث تداخل اسباب و اینها وارد می‌شود.

بحث عطف «واو». معنایش جمع بین متعاطفین است مطلقاً. مطلقاً دارد جمع ایجاد می‌کند. لزوماً به این معنا نیست که یکی از یکی بالاتر است، یکی به یکی مقدم است، یکی یکی زودتر است. مطلقاً جمع است: «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول». خوب، حالا یعنی اطاعت خدا مقدم است، اطاعت خدا بالاتر است؟ ممکن است از سیاق قرینه لبی و اینها چیزی بفهمیم، ولی «واو» مطلقاً چیست؟ عطف است؛ مطلقاً جمع است. اول این، بعد اون؟ اون تو «ثم» و اینها تو «فا» و تو «بل» است. ولی در «واو» مفید ترتیب نیست که اول این، مفید تراخی نیست (ترتیب یعنی این مهم‌تر از آن است، تراخی یعنی اول این، بعد آن). مفید معیّت نیست که دو تا با هم باشند. مفید تقدم و تأخر بین این دو تا هم نیست. بلکه اگر آن از کلام فهمیده شود، به قرینه است، نه از دلالت واو. مثل «الله بر رسول مقدم». مگر نه، از واو نمی‌فهمی. این نکته مهمی است در بحث‌های تفسیری که بهش خواهیم پرداخت.

این بحث نحوی -بله، نحوی- قائل به همین است. خیلی شبهات قرآنی حتی با همین حل شده. همان‌جور که در این آیه می‌فرماید: «فنجّیناه و اصحاب السفینه». امام صادق (ع) می‌فرماید: «لقد اشرکت یا اباعبدالله» (ابوحنیفه سر سفره بود کنار امام صادق. حضرت غذا را خوردند، دست بلند کردند). حالا حضرت هم بلدند چه‌کار کنند دیگر. بغل کی چی بگویم، کفر طرف را در می‌آورد. وعده غذا دست‌ها را آوردند بالا، می‌گویند: «اللّهمّ هذا منک و من رسولک». «اشرکت یا رسول الله، شرک داری شما. قرآن نخواندی؟ مگر «اَطیعُوا الله و رَسوله»؟» بله، دارد. ابوحنیفه گفت: «کانیات» (هدفم این است که بله). «و لکن ران علی قلوبهم ما کانوا»، «آدم بفهم». به هر حال، واو دارد کار خودش را می‌کند. «فنجّیناه و اصحاب السفینه»؛ او را نجات دادیم و اصحاب سفینه را نجات دادیم؛ برای او و برای آنهاست، در یک زمان.

«و لقد ارسلنا نوحاً و ابراهیم». حالا فاصله نوح و ابراهیم چند سال؟ چند صد سال فاصله.
«انا رادّوه الیک و جاعلوه من المرسلین». ما هم برش می‌گردانیم، هم پیغمبرش می‌کنیم. فاصله! خیلی فاصله است، ولی چهل سال فاصله است از وقتی که حضرت موسی چهل سالگی پیغمبر شد. ولی خب، بعد چند روز به مادرش برگشت. بعد چهل سال پیغمبر. و مانند آن. و عکس آن این است: «کذالک یوحی الیک و الی الذین من قبل». به تو و قبلی‌ها برگ می‌کنیم. حالا اینها فاصله باز از اینور زیاد. و به پیغمبر واسطه جبرئیل بود، بعد از انبیا. صرفاً معیت و تقدم و تأخر در این امور از آیات و تواریخ دانسته می‌شود. دیگر برای «واو» نیست، مگر جمع بین متعاطفین. در اینکه کی مقدم است، کی زودتر بوده، کی دیرتر بوده، اینها دیگر از بیرون می‌فهمیم با واو وسط.

پس یک حاشیه وا کنم. «یزکّیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه». سه جا تو قرآن این‌جوری دارد. یک جا دارد «یعلمهم الکتاب و الحکمه و یزکّیهم». مفصل نمونه بحث کردن چرا حضرت ابراهیم وقتی از خدا می‌خواهد در سوره بقره، عرض می‌کنیم که خدایا این یک‌جوری باشند. در سوره بقره آیه ۱۲۹ «ربّنا وابعث فیهم رسولا منهم یتلو علیهم آیاتک و یعلمهم الکتاب و الحکمه و یزکّیهم». این دعای حضرت ابراهیم است. ولی می‌فرماید که یکی در سوره آل عمران آیه ۱۶۴ «لقد منّ الله علی المؤمنین اذ بعث فیهم رسولا من انفسهم یتلو علیهم آیاته و یزکّیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه». این یکی. چرا دو جا «یزکّی» را مقدم کرده، یک جا «یعلمهم» را مقدم؟ جواب نحوی‌اش چیست؟

جواب نحوی‌اش عطف مطلق متعاطف است؛ تقدم تأخری توش نیست. جواب تفسیری و در واقع تفصیلی و تفسیری و عرض کنم روانشناختی و این‌هایش چیست؟ مرحوم مصطفوی در کتاب «التحقیق» یا در «تفسیر روشن» -در «تفسیر روشن»- تفسیر روشن، تفسیر خواندنی است. خصوصاً پنج جلد معمولی. بنده به رفقا همیشه سفارش می‌کنم برای ورود به قرآن، «تفسیر روشن» را بخوانند. آنجا ایشان می‌فرماید که حضرت ابراهیم در قوس صعود برای همین آن‌جور دعا می‌کند. خدای متعال در قوس نزولش را دارد می‌فرماید. نزول. در قوس نزول انبیا آمدند پایین، تزکیه کنند. تعلیم مقدم از پایین به بالا که نگاه می‌کنی، دعای حضرت ابراهیم دیگر: تعلیم مقدم بر تزکیه.

یک جواب دیگر اینکه تزکیه خودش مبتنی بر علم است. شما یک علم ابتدایی داری، بر اساس آن تزکیه می‌کنی. بعد علوم بالاتر را بهت می‌دهد. می‌شود یک تزکیه بین دو علم؛ مثل مایی که علم ابتدایی داریم، عمل می‌کنیم، می‌شود ایمان. تبدیل به ایمان می‌شود. ایمان چیست؟ همان علم. یک باور قوی و جدی می‌شود یقین. یقین چیست؟ همان علم ماست. من علم دارم این مضر است، پنجاه سال ترکش می‌کنم. دیگر مثل روز برایم روشن است که پزشک اول علم دارد به اینکه سیگار مضر است. اول علم دارد به اینکه مسواک مفید است. در اثر ممارست و معانست، ملکه می‌شود. دیگر اصلاً بدیهیات عالم است که مسواک مفید است، سیگار مضر است. این می‌شود همان تعلیم کتاب و حکمت، بعد از تزکیه. «من عمل بما یعلم، علّمه الله ما لم یعلمون»؛ «علّم الله التالی، عمل بما یعلم اول». عمل کند آن‌که می‌داند، خدا بهش یاد می‌دهد آنهایی که نمی‌دانند. بله. خلاصه این علم و تزکیه، رابطه‌اش این‌طور می‌شود.

بله، غرض اینکه بین تعلیم و تزکیه، نسبت اینها با همدیگر می‌شود. اولیه علم ابتدایی است. همین که عرض کردیم «من عمل بما یعلم»، یعنی یک علمی دارد، بهش عمل می‌کند، «ورث الله یعلمه الله علم لم یعلم». خیلی می‌خواندند این روایت. مثلاً ایشان سیره تربیتی‌اش همین برای مراحل ابتدایی. ما احتیاج به استاد نداریم در مسائل سلوکی. آنها استاد رسالت خوشبختند! نظرشان استاد عام همین رساله است. کسی به اینها واقعاً عمل بکند، این هم «یعلمهم الکتاب و الحکمه» است. دیگر شما علمش را داری، تزکیه کن رو حسابش. حالا تزکیه کردی، حالا «یعلم کتاب و الحکمه»، مراحل بالایش بعد از آن آغاز می‌شود. علی‌ای‌حال، نسبت اینها با همدیگر رو حساب نحوی چیست؟ عطف و تعاطف. حساب تفسیری و مباحث این شکلی فرق می‌کند. تزکیه مقدم می‌شود.

حضرت امام، مفصل، بارها در صحیفه که فراوان دارند، در به نظرم سروصل اینها هم باشد که تزکیه را مقدم می‌دانند بر تعلیم. ایشان می‌فرماید که تمام بدبختی‌های عالم اسلام از متخصصین است؛ از دانشمندان، متخصصین. تعبیر «متخصصین» به کار می‌برند، متخصصین تزکیه نشده. دانشگاه باید محلی باشد که خروج مذکّا باشد؛ یعنی شما می‌دانی وقتی از دانشگاه بیایم بیرون یک مشت تزکیه شده باشیم، نه یک مشت متخصص. وقتی می‌رود بیرون، خروجی‌اش یک مشت تزکیه شده باشد. خب، این چند نکته را هم بخوانیم.

و امر اول در عطف ظاهر و ضمیر. عطف می‌شود ظاهر بر ظاهر. خب، ما چند نوع عطف داریم: عطف ظاهر بر ظاهر، ظاهر بر ضمیر، ضمیر بر ظاهر و ضمیر بر ضمیر.

۱. ظاهر بر ظاهر: «انّ للمتّقین مفازا». سوره نبأ آیات ۳۱ تا ۳۴. «للمتّقین مفازا». «مفاز» چه نوع اسمی است؟ اسم مکان یا زمان یا مصدر میمی؟ اینجا کدام است؟ احسنت. خوب. متقین مفاضی دارند: «حدائق و اعناب». حالا یا دارد خود این «مفاز» را تعریف می‌کند، یا نه. یعنی اگر عطف بیان باشد، یعنی در تعریف خود همین «مفاز». اگر بدل باشد، یعنی مفاز دارند، حدائق دارند. حدائق هم که روشن است، و «اعنابا». جالب است انگور را جدا می‌کند. حدائق (باغ) دارند، انگور هم دارند. عطف خاص بر عام. دلالت بر مطلب مفصل اینها همه خواهد آمد، ان‌شاءالله. عطف خاص بر عام. وقتی می‌آید، معلوم می‌شود که این یک اختصاص و ویژگی دارد که جداش می‌کند. می‌گوید من مثلاً شاگردانم و زید را دوست دارم. خب، زید که جزو شاگردان توست. که من رسل را -مثلاً رسول خاتم- دوست دارم. مثلاً امتیازی در این هست نسبت به آنها. عطف خاص بر عام باشد که اعناب در بهشت یک خاصیتی دارد که حالا خاصیتش چیست؟ خاصیت زیاد دارد. یکی‌اش این است که در بهشت ما قبل اینکه بیایم دنیا، بهشت برزخی بودیم دیگر؛ به تعبیر مرحوم علامه در المیزان. ایشان می‌فرماید که ما در برزخ بودیم قبل اینکه به دنیا بیایم. لذا «انا الیه راجعون». می‌شود دوباره برمی‌گردیم برزخ. آدم ازش اخراج شد. بهشت برزخی بود. و بهشت برزخی است که اصلاً خروج ازش معنا دارد. همین الان کسی می‌تواند از بهشت برزخی خارج بشود، برگردد به دنیا. قاضی فرموده بودند که یکی از اختصاصاتی که خدا به بنده داده، این است که از خدا خواستم و به من عنایت کرده است: هر وقت بخواهم به دنیا برمی‌گردم، در قالب جسم. در هر صورت، بهشت برزخی خارج می‌شود، هبوط به دنیا می‌کند. هیچ منعی هم ندارد. لذا این اصلاً نقصانی نیست برای حضرت آدم از بهشت برزخی خارج شد، آمد به دنیا. حضرت امام در جنود عقل و جهل هم به این بحث می‌کند. ایشان می‌فرماید که این اصلاً ظاهرش نقص، باطنش کمال است. در بحث ادبار عقل، امام بحث می‌کند. بله. امام استناد می‌کند به روایت. حضرت یونس -پیغمبر- فرمودند که برادرم یونس را ملامت نکنید. «معراجی فی السما و معراجه فی الماء». من معراجم بود که رفتم تو آسمان. او معراجش این بود که رفت تو آب. معراجش بود. حضرت امام به استناد همین روایت می‌فرمایند که گاهی به ظاهر پایین می‌رود، ولی در واقع دارد بالا می‌رود. از آدم هم به ظاهر نزول ملک می‌شود، ولی در واقع دارد وارد مسیر کمال می‌شود. در هر صورت، لذا توبه ایشان -به قول سازمان- فرموده بود که توبه‌اش این‌جوری نبود که برگردد به مقام قبلی. آمد به بالاتر از مقام قبلی. سنگین. در هر صورت صفت الله شد. اول صاحب اسما بود، صفت الله. به هر حال، خدمت شما عرض کنم که کجا از کجا، کجا رفتیم؟

اعناب خاصیتش چیست؟ تو بهشت برزخی که اینها بودند، شیطان تسلط داشت بر برخی اشجار. در روایت دارد، در «علل الشرایع» مرحوم صدوق نقل می‌کند که ابلیس آمد و خلاصه پای آنجا (اصلش همه درخت‌ها یکی بوده توی بهشت برزخی، یعنی یک ریشه دارد و بقیه از آن منشعب می‌شود) می‌گوید تو آن درخت اصلی و مرکزی انگور آمد ادرار کرد. شیطان. لذا این درخت دو سومش مال شیطان است. دو سومش ادرار شیطان. دومین عقلی که مرحوم صدوق در «علل الشرایع» برای همین شما وقتی که می‌خواهید استفاده کنید، باید دو سومش «اذا ذهب ثلثاه» (دو سومش برود و غلیان پیدا کند و بجوشد). دو سومش که رفت، آن یک سومی که می‌ماند، یک‌سوم بهشتی، سهم آدم و سهم خدا و اینهاست. حالا حدائق و اعناب چی می‌شود این تو آن بهشت؟ بعد برزخ بشود، بعد برزخ بهشت نهایی، جنت عدل. آنجا دیگر عنبش تصرف شیطان توش نیست. این یک وجه اینکه عنب را از حد جدا کرده.

«و کوائب اَتراب». کوائب چیست؟ کوائب ریشه‌اش چیست؟ ریشه کوائب کعب. آیا وقتی بحث کردیم، فکر کنم کعب یعنی چی؟ این از آن آیات ناجور قرآن است. دیدم آتئیست‌ها روی این آیه خیلی مانور می‌دهند. «کوائب اَتراب». بالای ۱۸ سال. این آیه «کوبا» از «کعب» می‌آید. «کعب» یعنی برجسته. کعبه که می‌گویند یعنی برجسته. کعب پا هم که می‌گویند: «وامسحوا ارجلکم الی الکعبین». پاها را تا کعبین مست است. برجستگی پا. کوائب، جمع جمع کائبه یا کائب. خوب. «کوائب اَتراب». حالا در مورد اینها بحث کردند که این وصف چیست؟ موصوفش نیست. بله، آقای دکتر، برایتان نسخه بنویسم! الان یک آمپولی هم بزنند. «و کوائب اَتراب». اَتراب طریب، تراب خاک. خاک هم می‌گویند خاک. هم‌سطح. بهش می‌گویند خاک. وگرنه خود خاک چندین واژه دارد. ما گاهی می‌گوییم «ارز»، گاهی می‌گوییم «سعید». «سعید» آن جاهای بلندتر است. و «امسحوا صعیداً طیباً». جای بلند کف و اینها. خیلی جاهای بلندتری که خاکش تمیزتر باشد، آنجا تیمم می‌کند. و عرض کنم که «تراب» آن خاک‌های پایین‌تر است. با این هم سطح. و اَتراب وقتی گفته می‌شود، یعنی هم‌سطح. «کوائب اَتراب» گفتند که برجستگان هم‌سطح. اَتراب در روایات فرمودند که یعنی از جهت سن و سال وصف حورالعین «کوائب اَتراب» است. اَترابش که می‌شود هم‌سن و سال، کوابش هم که روشن است.

«و کأسًا دهاقا». و دهاقا هم که یعنی لبریز. لبریز بودن. «کأسًا دهاقا»، جام لبریز، پیمانه لبریز. «اِنّ للمتّقین». تازه این همه مال کیست؟ مال متقین. مال مؤمنین نیست. مال متقین است. تقوا مرحله بالاتر است. ایمان و همه را هم «مفاز» دانسته دیگر. «مفازِ فوز» در برابر چیست؟ شقاوت. البته سعید در برابر شقی. فوز به نظرم درباره خسران: «إنّ الإنسان لفی خسر». حالا اینها متقین که مفاز بهشون رسیده که اینها را خب. اینها همش عطف بود و در عطف هم عرض کردیم که تقدم تأخر، تراخی اینها نیست در معنای نحوی‌اش، مگر اینکه با قرائن لبی به تقدم و تأخر و اینها برسیم، یا به این برسیم که سیاق به این است که دارد مرحله مرحله می‌آید پایین. گاهی این‌طور است، مثل سوره توحید: «قل هو الله احد، الله الصمد، لم یلد و لم یولد». که این سه مرتبه هی دارد تنزل می‌کند دیگر؛ از توحید ذاتی به توحید صفاتی و توحید افعالی. گاهی سیاق این‌طور است. ولی گاهی سیاق این‌طور نیست. لذا حمل بر تعاطف می‌شود با آیات قرآن. داریم مثلاً می‌فرمایند که موسی و هارون. جدید می‌فرماید: هارون و موسی. یک بحثی شده بین مفسرین که چرا جای موسی را مقدم کردی، جای هارون را مقدم نکردی؟

امروز حاشیه زیاد رفتیم، حاشیه عرفانی، فلسفی زیاد رفتیم. امام می‌فرماید که امام واقعاً بی‌نظیر است، یعنی لنگه ندارد و واقعاً هم گمنام و ناشناخته است. یعنی آرای امام به ندرت مطرح شده و کسی روی آن تأمل کرده. از جهت قرآن‌شناسی فوق‌العاده است؛ واقعاً به تعبیری استاد مصطفی خمینی دارد: «العالم برُموزِ الکتاب». و قال والدی: «العالم برُموزِ الکتاب». تو اوّل جلد ۱ تفسیر حاج آقا مصطفی می‌گوید: پدرم. تازه مال چه سالی است؟ سال ۳۸؟ اینها مثلاً، ببخشید سال ۴۸ اینهاست. می‌گوید: پدرم که عالم به رموز کتاب است. او این‌جور گفت. در مورد امام. امام نظر شریفشان این است که این عقده‌ای که انبیا همه عقده داشتند، زمانی که هر کی هر چقدر بیشتر فناء قوی‌تر و بقای مستمری، عقده‌اش بیشتر بود. لذا آنها که تنزل داشتند، «افصحُ مِنی لَسانًا». هارون از این جهت «افصحُ مِنی لِسان». می‌گوید: من حالات توحیدی‌ام خیلی شدید است، تنزل نمی‌توانم. این بگوید. بهتر است. این بیشتر جنسش با مردم جور است. این یک وجه می‌تواند باشد که چرا گاهی موسی مقدم می‌شود، گاهی هارون مقدم می‌شود. ولی عمده تو تفاسیر گفتند واو چیز خاصی فهمیده نمی‌شود. معمولاً امثال حضرت امام خیلی عنایت دارند به اینکه آن‌که اول می‌آید چیست. تو این اِطفا امام خوب. خیلی دقیق. خیلی دقیق است. بله، بله. سیاقی! همان که همیشه عرض کردیم. اصالت السیاق. یعنی سیاق کلام به این است که بالاخره یک چینشی هست که حالا به اصطلاح فلاسفه می‌گویند: ترجیح بلامرجح. حالا چرا این را اول گفتی، چرا آن را نمی‌گویی؟ یک حساب کتابی دارد. یعنی همین آیه حدائق و اعناب را بدی دست امام، مرتبش می‌کند. می‌گوید چرا اول این را؟ یک چیزی دارد. به شدت امام روی این چیزها نکته‌سنج و دقیق است. واقعاً بی‌نظیر است. یعنی بارها تو منبر عرض کردم گفتم ای کاش این مرد رهبر نمی‌شد، می‌توانستیم در مورد بهجت صحبت کنیم. نه مسئولیتی داشته، نه سال ۶۷ کسی را اعدام کرده، نه چیزی بوده. راحت می‌شود در موردش صحبت کرد.

«اَعتَدنا للکافرین و اَغلالا و سعیرا». که این را در تفسیر سوره مبارکه انسان اینجا آیه مفصل بحث به فایلش مراجعه بفرمایید. «اَعتَدنا». ما یک «عَتَد» داریم، یک «عَدَد» داریم. هر چند از جهت اشتقاقی چی دارند با هم؟ اکبر. حالا اکبر هم نگویی به شما «کبیر» می‌شود. بعد «اَعتَدنا». اعتداد و اعداد به همدیگر شبیه اند. «اعداد» شمردن، «اعتداد» فراهم کردن. تو «عتق» شما یک چینشی داری، تو یکی فقط می‌شماری: «فَاَعِدّوا لَهُم مَا استطعتم من قوّه». آنجا «اعداد» دارد، اینجا «اعتداد» دارد. «اِنا اَعتَدنا»، ما اینجا آماده کردیم برای کافرین. «سَلاسِل» سلسله (زنجیر) و «اَغلال» (پابند) و این چیزهای سنگینی که نمی‌گذارد طرف حرکت بکند. «قُل» و «غُل» و اینها همه یک ماده است. و «سَعیر»، آتش هیجان و بالا رونده. به قیمت هم می‌گویند «صُور خرید». می‌خواهی بکنی پشت این کتاب‌هایی که چاپ کشورهای عربی و عراق و اینهاست. «محسن‌زاده فلان کتاب عربی ندارد» از سر می‌زند. بله، «اَثّار» از «ثَرّ» یعنی قیمت. چرا؟ چون بالاست. «سَعیر»، آتشی که بالا می‌رود و جهش دارد و حرکت دارد و پرتاب دارد. خب، خیلی در تفسیر رفتیم، بیاییم بیرون. سریع تمام کنیم این بخش.

۲. عطف ظاهر بر ضمیر: «جَمَعناکُم و الأولین». الأولین ظاهر است، حذف شده بر ضمیر. که: «و اتّقوا الذی خَلَقَکُم و الجِبِلَّة الأولین». «خَلَقَکُم» و «الجِبِلَّة». «الجِبِلّة» اسم ظاهر. «خَلَقَکُم» ضمیر.
«رب نجّنی و اهلی». «اهلی»، اهلی. اسم ظاهر. «نجّنی» ض. «فلنجّیناه و اهله». بله، آنجا دارد که «و أهلک» تو آن آیه هست. نه، تو سوره هود نیست. «قلنا احمل فیها من کل زوجین اثنین و اهلَکَ». از هر زوجی دو تا بردار و اهل خود را بردار. «أهلَکَ» عطف به زوجین: «إلا من سبق علیه القول». هم اینجا دارد، هم این آیه ۴۰ سوره هود است. یکم سوره مؤمنون آیه ۲۷ دارد. سوره عنکبوت هم آیه ۳۳: «انا مُنجّیکَ و اَهلَکَ». اینجا عطف اسم ظاهر بر ضمیر. «و امرأتک» حالا همسرش. اولین زوجین و اهلک. بله. «من کلّ زوجین». نخود. «أهلَکَ» از شده به «اسنک» اسم ظاهر. اینجا عرض کنم که این آخری‌اش عنکبوت‌های ۳۳. این اسم ظاهر به ضمیر است: «خَلَقَکُم من نفس واحده». مال آن ناحیه است. طرف گفته بود: من یک کشف جدیدی کردم، همه بشر می‌رسند به یک زن واحده. واحدم مؤنث.

۳. ضمیر بر ظاهر: «کتاب من قبلکم و ایاکم». «قبلکم» و «ایاکم». «ایاکم» ضمیر. «قبلکم» ظاهر. «یُخرجون الرسول و ایاکم». «ایاکم» به «الرسول».

۴. و آخری‌اش ضمیر بر ضمیر: «ربّ لو شئتَ اَهلَکَتهُم من قبل و ایّای». «و ایّای من دابّه لا تحمل رزقها الله یرزقها و ایاک». «نحن نرزقکم و ایاهم». این هم جالب است. قرآن این دو تا آیه را هم بخوانیم. «نرزقوا» یک «نرزقکم» داریم، یک «نرزقهم» داریم. ماجرای خشیت اِملاق. یکی سوره انعام آیه ۱۵۱: «قل تعالوا اتل ما حرّم ربّکم علیکم. الا تقتلوا أولادکم خشیه اِملاق». بچه‌هاتون را از املاق (ملق، فقر، تنگدستی) بچه‌هاتون را از سر تنگدستی نکشید. «نحن نرزقکم و ایاهم». ضمیر به ضمیر. ما شما را روزی می‌دهیم و ایشان را. خب، این یک جا.

جای دوم. جای دوم می‌فرماید که سوره اسرا ۳۱: «و لا تقتلوا اولادکم خشیت املاق، نحن نرزقهم و ایّاکم». اینجا «خشیت املاق» دارد. آنجا «من املاق» دارد. آنجا طرف فقیر است و بچه را می‌کشد. اینجا «خشیت املاق»، از ترس اینکه فقیر بشود، از ترس اینکه خرج این را برنیاید می‌کشد. بعد آنجا که فقیر است، بهش چی می‌گوید؟ می‌گوید: من اصلاً به خودت روزی می‌دهم، به او هم می‌دهم. اول اینجا طرف گیر بچه است که می‌گویند من خودم را و «ایّاکَ». به لطایف قرآنی کبیر. این هم از این آیات. خب، حالا فعلاً بحثمان همین‌جا باشد، ان‌شاءالله بعداً ادامه آن را پیش ببریم. الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

سخنرانی‌های مرتبط