شیطان و تشکیلات

جلسه هفدهم : تشکیلات صهیونیستی 5

01:10:03
79

این مجموعه ۱۷‌جلسه‌ای از جایگاه شیطان در «هندسه خلقت» و مسئله اختیار انسان آغاز می‌شود و سپس سازوکارهای وسوسه را در سطح فردی و جمعی دنبال می‌کند. جلسات نشان می‌دهند شیطان در این نگاه اجبار نمی‌کند، بلکه زمینه، پیشنهاد، غفلت، تفرقه و تعلقات انسان را به کار می‌گیرد. بحث در ادامه به ساختارهای تشکیلاتی، اختلاف میان مؤمنان، شیوه‌های نفوذ و مدل‌های سازمانی می‌رسد. در پنج جلسه پایانی نیز این مجموعه با استفاده از متنی با عنوان «پروتکل‌های دانشوران صهیون» و تحلیل‌های سیاسی ـ رسانه‌ای خود، نمونه‌هایی از تشکیلات قدرت را بررسی می‌کند.

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین
رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

در این پروتکل‌های دانشوران صهیون، پروتکل اول را در حد یک صفحه توانستیم پیش برویم. بحث که طولانی بود و دامنش، خلاصه با یکی دو جلسه تمام نمی‌شود و حرف هم زیاد است. حالا این بیست و چند پروتکل، بالاخره زمان بیشتری می‌خواهد.

یک نکته‌ای را جلسه قبل عرض کردیم که حالا باز به مناسبت اشاره بکنیم. بالاخره بحث شیطان و تشکیلات است، دیگر وقتی وارد فضای ساختاری می‌شود، دامنه بحث خیلی مفصل است و خوبی‌اش هم همین است. یعنی از هرجایی بحث بکنیم، ربط دارد به این چارچوب.

بحثمان در مورد آزادی بیان، جلسه قبل نکاتی مطرح شد که آزادی بیان خیلی حسنی به حساب نمی‌آید، به این معنا که اصلاً ما فضا را ایجاد کنیم؛ هر که خواست بیاید حرف بزند. این دیگر اصلاً حُسن که نیست، بلکه عیب است. وقتی به همه انسان‌ها تریبون بدهی و بخواهی بگویی که خب، هر حرفی که بیشتر "اکو" می‌شود، بیشتر تکرار می‌شود، ارزشمند بشود؛ اینجا تریبون دست بی‌سروپاها می‌افتد. عبارتی که جلسه قبل به کار بردیم، و یک عده صرفاً به خاطر شهرت و اُنس ذهنی که با مردم دارند، حرفشان بیشتر شنیده می‌شود، بیشتر اعتنا می‌شود، حرفشان بیشتر جدی گرفته می‌شود و عملاً فرهنگ جامعه می‌افتد دست اینجور آدم‌ها. این‌ها را هم راحت می‌شود مدیریت کرد. یعنی کسی که قدرت دارد، سلبریتی را بهتر می‌تواند در دست بگیرد. آن سلبریتی نیاز دارد به قدرت، این قدرتمند هم نیاز دارد به شهرت. هنرپیشه و بازیگر، فوتبالیست و هر چیز دیگری، یک رابطه بده‌بستانی شکل می‌گیرد. این‌ها از هم حمایت می‌کنند. این بنده خدا می‌خواهد فیلمش اکران بشود و نیاز دارد به اینکه مجوز فیلمش مثلاً دربیاید یا از ممنوع‌التصویری دربیاید مثلاً، یا هر چیزی. فیگور می‌گیریم که ما با فلان شخصیت سیاستمدار مثلاً رفیقیم، ما را تحویل گرفت، مثلاً با هم شام خوردیم.

یکی از ویژگی‌های عجیب منافقین همین است. در روایت‌ها، امیرالمومنین (ع) در نهج‌البلاغه از اوصاف منافقین می‌فرمایند: "یتقارضون الثناء"؛ این‌ها ثنا را به هم قرض می‌دهند. منافقین ثنا به هم قرض می‌دهند، نان به هم قرض می‌دهند، زیر بغل همدیگر هندوانه می‌گذارند. این آن را تحویل می‌گیرد، این به آن القاب می‌دهد، آن به این القاب می‌دهد. "دکتر امید"، "مهندس آیت‌الله" می‌گوید، "علامه تهران" ... ماشاالله، آماده است، دلم نمی‌خواهد روضه را باز کنم. "استوانه" این می‌گوید به آن چی‌چی تو هم چی‌چی کیک یادگار، مثلاً چی‌چی یادگار پیری‌ام. خلاصه این‌هایی که به هم قرض می‌دهند، اعتبار اجتماعی که برای همدیگر درست می‌کنند، کار این‌ها را پیش می‌برد. خیلی نکته مهمی است. شیطان اینجا اتفاقاً همه را تحریک می‌کند به اینکه تو به آن اعتبار بده، آن هم سر وقتش به تو اعتبار می‌دهد. برعکس نمی‌گذارد ما ایثار و فداکاری برای همدیگر داشته باشیم.

چه اشکال دارد یک مقاله‌ای که من نوشتم، به اسم آن یکی منتشر بشود، منتشر بکند. اسمی دارد، رسمی دارد، بیشتر خوانده می‌شود، بهتر خوانده می‌شود، بیشتر جدی گرفته می‌شود. اگر جایی بترسیم از اینکه این تبعات سوء دارد، می‌دهیم به یکی دیگر به اسم خودش منتشر کند. بلکه منافعی داشت، بدانم این پرتیراژ می‌شود، در یک سال ۸۰ تا چاپ می‌رود، عمراً نمی‌دهم به اسم من چاپ بشود.

فلاسفه غرب را نگاه می‌کنی، می‌بینی مثلاً یک کتابی را فلان کس نوشته، مثلاً آن یکی منتشر کرده. وقتی به زندگی‌نامه این‌ها مراجعه می‌کنید، خیلی‌هایشان بودند، روابط تشکیلاتی‌شان خیلی خوب بوده. در مورد ماکس وبر مثلاً در ذهنم هست که با کدام یکی دیگر از این‌ها زندگی می‌کرده و مقالاتشان را به اسم همدیگر چاپ می‌کردند. و مارکس، مارکسیست‌ها، اندیشمندان غربی، خیلی رابطه‌هایشان با همدیگر اینجوری بوده. خیلی به هم کمک می‌کردند، خیلی هوای همدیگر را داشتند، برعکس ما. عجیب است، واقعاً عجیب است. از او بد می‌گوید، این زیر آب او را می‌زند، این دارد آن را خراب می‌کند. می‌آید می‌گوید که آره، این فلانی مثلاً از صحبت‌هایش ما استفاده می‌کنیم. کدام صحبت‌هایش؟ یک جلسه من نشستم دیدم فلان حرف را زد، اصلاً من تعجب کردم! این شروع می‌کند رگباری، رنگ سفیدی که در ذهن این بابا است را دارد تبدیل می‌کند به یک رنگ دیگری. حالا مثلاً دیگر کار نداریم چه رنگی است، رنگ را دارد عوض می‌کند. به ذهنی سفید آمده، دارد در مورد کسی صحبت می‌کند، این اصلاً رنگ را عوض کرد.

یکی می‌آمد به ما ابراز ارادت و فلان و این‌ها. بعد رفته به یکی دیگر از ما یک چیزی گفته، بعداً فهمیدم. یعنی می‌شد. بعد در خیابان دیدم، بهش می‌رسیدم، حواسش پرت بود، همیشه به طرز عجیبی حواسش پرت بود. به من که می‌رسید، هر وقت در خیابان نگاهش می‌کردم... بعد فهمیدم که آن یکی ذهنش را خراب کرده نسبت به ما. عجیب است دیگر. نه تنها فداکاری نیست، بلکه یکم ببینیم او دارد جلو می‌زند، یکم پای منبر او نشستند. این را نمی‌دانم اینجا گفتم برایتان یا نه. چقدر این جمله کمرشکن است برای خود من که حالا خیلی کمرشکن، شما شاید نکته در آن داشته باشد.

حضرت استاد آیت‌الله جوادی آملی می‌فرمودند که: «گاهی یک نفر چهل سال منبر رفته.» حالا فرض کن مثلاً ما اینجا الان آمدیم دانشکده مهندسی، و بر فرض محال مثلاً چهل سال دیگر هست. عرض کنم که بعد یک طلبه‌ای بیاید، حالا مثلاً یک ماه رمضانی ما نیستیم، دهه اول محرمی نیستیم، فاطمیه نیستیم، یک چند جلسه‌ای می‌گیرد. خوششان می‌آید. آقا چقدر قشنگ حرف می‌زند، چقدر خوب حرف می‌زند، مطالب خوبی می‌گوید. اگر چهل سال منبر می‌رفتی، آن هم بر فرض، اگر چهل سال منبر می‌رفتی، بعد چهل سال منبرت، یکی دیگر آمد. یکی دیگر آمد، یک جوانی تازه‌وارد. پامنبرهای تو رفتند پای منبر او نشستند، از منبر او خوششان آمد. آمدند پیش تو هم تعریف کردند، گفتند: «این چرا منبرش خوب است؟» ایشان فرمود: «اگر ذره‌ای در دلت احساس ناراحتی کردی، معلوم می‌شود چهل سال در ولایت شیطان بودی.» چهل سال دارد منبر می‌رود، مسجد، روضه، اعتکاف. همه این‌ها را از زندان می‌روند، کتک می‌خورند، چه می‌شوند... بعد چهل سال، همه را به خاطر شیطان رفت. داستان آخرش لو می‌رود، سکانس آخر معلوم می‌شود کی به کی بوده. اینجوری است. و سخت است فداکاری. اینجوری آدم پاس بدهد، هی پاس بدهد. تا عنوانی می‌خواهد ببرد، پاس می‌دهد. تا یک کاری را می‌کشد سمت خودش. معمولاً برعکسیم دیگر. نیستیم. عنوان‌ها را می‌کشیم، کارها را پاس می‌دهیم. جایزه و مایزه، رزومه، رزومه، رزومه. چی دارد؟ به اسم من بزن. خب باید هفته‌ای یک ساعت هم بیایی بنشینی.

این همه آدم... این سال ۹۷ من به لطف الهی نمی‌دانم چند تا کتاب از اول سال مطالعه کردیم، در این مدت چند روزی که گذشته. بعد خیلی کتاب، مخصوصاً امسال رزقی بود از خاطرات شهدا و این‌ها. خیلی کتاب از اول سال خواندم، مطالعه کردم. یکی‌اش کتاب «وقتی مهتاب گم شد»، «دختر شینا»، خدمت شما عرض کنم، دیگر «پسرک فلافل‌فروش»، «علمدار شهید علمدار»، «مصطفی شهید مصطفی ردانی‌پور»، «راز نگین سرخ»، «شهید شهبازی»، این‌ها همه در چند روز بوده. الان هم که پای «جامانده» و «عصر کریسکانو» را الان دارم، کتاب خوبی است. و کتاب‌های غیر شهدایی هم که خب زیاد بوده باز هم در این چند وقت. امسال جدید یادم نمی‌آید، یادم نمی‌آید. دو تا را فقط جمعه خواندم، خاطرات آقای بهجت را، خیلی قشنگ بود. «این بهشت آن بهشت» را از همین بچه‌های اینجا هم گرفتم و «در خانه اگر کس است» که خب خیلی قشنگ، با اینکه خیلی از خاطراتش را می‌دانستم، باز هم نکته جدید زیاد داشت. باز هم غیر از این‌ها کتاب بود. محو می‌شود آدم. مخصوصاً شهدا را، یک چیزی آدم را محو می‌کند، آن هم این است که این‌ها چرا انقدر اینجوریند؟ یک جوریند. خوبی‌اش هم این است که چون شهید شدند، دیگر نمی‌توانی بگویی جوگیر بوده، رفته شهید شده. زیاد می‌بینی، می‌گویی دانشجو اینجوری است، طلبه اینجوری است، یکی دو سال اینجوری است، جوگیر بود، درست می‌شود.

آقا طلبه‌ای می‌گفت که بعد از نماز صبح حال مطالعه‌ای دست داد، استغفار کردم، الحمدلله برطرف شد. یک حسی دست داد! تو کلاً نمی‌خواهد دیده بشود. شهید آوینی برای من خیلی جالب است. شهید آوینی یک آدم رسانه‌ای، مقاله، آن هم آن صدا، آن نریشن. نریشنی که روی روایت فرد کار کرده، فوق‌العاده است. نریشن یک نویسنده نیست، نریشن یک فیلسوف است. آن بیان زیبا، آن نگاه زیبا. من دارم می‌روم پیش حضرت آقا، «روایت فتح» ایشان، دم در می‌گوید که اگر آقا پرسید که این صدای نریشن مال کسی بود، هیچ‌کس هیچی نگوید، سکوت کند، بگوید نمی‌دانم نریشن‌ها مال کی بود. یک چشم خورده به همه رفت. من واقعاً بعد شهادتش فهمیدم این‌ها را مرتضی آوینی می‌نوشته، می‌شناخته. اواخر فهمیده بودم.

آقا کسی بود که وقتی مرتضی آوینی به شهادت رسید، حوزه هنری تهران، خیابان سمیه، آقا آمده تشییع جنازه. بعد آمد کنار جنازه نشست، فرمود: «این سید شهیدان اهل قلم است.» یاد او غالباً با من است. یاد او غالباً با من است. کسی نفهمد من نوشتم. خیلی عجیب است! بعد همان شهوت شهرت مال همان است دیگر. درد معروفش چیست؟ فقط شهوت‌پرستانند که از گمنامی به درد می‌آیند. بقیه اتفاقاً از گمنامی خوششان می‌آید.

عجیب است! این روحیه تشکیلاتی ما اینجوری است که فدا کنیم به اسم این تمام بشود، به اسم آن تمام بشود. شهید علمدار، خاطراتش را می‌خواندم، می‌گفت: «همه سردار شدند، این آخر با سروانی به شهادت رسید.» سروان! رزومه شده بود. عجیب است دیگر. چقدر زحمت کشید! کتاب دیدم من از این‌ها، مقاله، ترس بهش می‌آید. کار تشکیلاتی این‌هاست. آن‌ور شیطان کارش چیست؟ اول با آدم‌های بی‌سروپا اعتبار می‌دهد، بعد روی اعتبار این‌ها خرج می‌کند. عجیب! به بی‌سروپا اعتبار بدهیم، خرج کنیم. این مدل ما می‌شود. نه، صحبت کار کنی، دنبال اعتبار هم نباش. سخت است دیگر. شیطان و تشکیلات یعنی چی؟ یعنی آن‌ور معاویه است، این‌ور علی (ع). هرچه نگاه می‌کنی می‌بینی آن‌ور خدایی‌اش بیشتر خوش می‌گذرد. حقوق تو را که سر ماه می‌دهند، این‌ور ملموس نیست. امیرالمومنین خوش‌حساب بوده؟ جمهوری اسلامی نبوده. حقوقت را بدهند، فحش هم ندهی، فحش می‌دهی، کلی تحویلت می‌گیرند، کلی برایت رزومه درست می‌کنند، همه‌چیز هست. این‌ور هیچی به هیچی. نخلستان‌ها، چاه بکنیم، باید وقف کنیم. کی بود نصف شب‌ها بروی پشت در خانه فقرا آذوقه بگذاری؟ بعد شهادتت بفهمند. بابا! خیلی باحالی. معاویه سر کیسه را یک قران اگر شل می‌کرد، اول کل دوربین‌ها را می‌آورد: «ببینید، این را دادم‌ها!» امیرالمومنین را فحش می‌دادند، ناسزا می‌گفتند، ارواحنا فداه. بعد ۲۲ ماه رمضان گفتند: «عجب! دیگر نیامد، پس آن آقا می‌آورده.»

جالب است دیگر. می‌رود هرجا، دوربین می‌برد، قشنگ نشان مردم می‌دهد، برایشان در ذهنشان می‌ماند، این دارد کار می‌کند. برایشان. یعنی چی؟ پا می‌شوی می‌روی بدون دوربین و این‌ها، بقیه باخبر بشوند. نمی‌شود اینجوری مملکت‌داری کرد. می‌شود؟ پاشی خودت پاشی بروی به خانواده شهدا سر بزنی، تک و تنها بروی. رهبر باشی، تک و تنها بروی، آب ببری، ظرف آبش را برداری، دست بگیری ببری. بعد در راه که داری می‌بری، دارد فحش می‌دهد به امیرالمومنین. می‌گوید: «خدا به تو خیر بدهد.» خیر نبیند علی که این بلا را... همسر شهید، یعنی شوهرش پای رکاب امیرالمومنین شهید شده، به حضرت می‌فرمایند که دعا کن برای علی، نه نفرین نکن، دعا کن. اعتبار رسانه‌ای برای خودت درست کن، ببین! جو مردم را، موج درست کن برای خودت. روشن است، ولی سخت است. خودش قبول دارد، خیلی سخت است. این بازی دادن نفس، اصلش اینجاست. بقیه جاها خودش بازی است. هندوانه را نمک بزن، آرام آرام. بعد به خودش می‌گوید: «خدایا! می‌بینی؟ واقعاً مبارزه با نفس، چه کنم من الان در این حالت؟» دارد می‌ترکد از مبارزه با نفسش. مبارزه با نفسی که خودت انتخاب کنی که مبارزه با نفس نیست. نفست دارد حال می‌کند از اینکه دارد مبارزه می‌کند. مبارزه با نفسی که در آن بیفتی، نتوانید در مبارزه با نفس مال کجاست؟ مال تشکیلات. کار بکنی به اسم یکی دیگر تمام بشود. فحشش را تو بخوری. خیلی زور دارد. کار را هم تو کردی!

آن یکی از کتاب‌ها مطالعه کردم، زندگی‌نامه شیخ عباس قمی بود. خیلی مشهور. این داستان را شنیدید دیگر. کتاب «منازل الآخره» کتاب نوشته، به اسم آخرت. بدون اسم چی‌چی مثلاً عباس معصومی. مثلاً بالا منبر حرم معصومه، از این کتاب می‌خوانده. بابای شیخ عباس پای منبر بوده. بعد می‌آید در خانه: «طلبه، اینم شد! بچه مسجد بالاسر بشویم، ببین شیخ فلانی از آن کتاب منازل الاخره...» خیلی زور دارد. «بابت همان سرکوب به خودم می‌زنم.» این خیلی فشار به چند جا فشار... کتابی که خودت نوشتی را بابت خودت و سرکوب سرکوب بزنند که بیاید: «چرا بلد نیستی این‌ها را؟» خیلی زور دارد خدایی‌اش. بعد می‌گوید: «نگفتم تا آخر عمر.» در وصیت‌نامه‌اش گفته بوده که بدانید، فقط حواستان باشد. خیلی خدایی، نفس این است دیگر. رقص تو دست و پا می‌زند. پس من چی؟ بیندازد که این مال من بود، این کار من بوده. جوری، بالاخره تهش یک جوری از بغل آن می‌گوید طرف خودش بفهمد. آره، آن چیز است. محصول سال ۱۳۷۳، انتشاراتش را بگو. بعد کم‌کم بیندازد دیگر. خیلی حال می‌دهد، سرحال می‌آید.

اینجا امیرالمومنین به خانم فرمود که دعا کن برای علی. و رفت تو خانه و فرمود نان درست کنی راحت‌تری یا بچه‌ها را آرام کنی؟ گفت بچه‌ها را آرام می‌کنم راحت‌تر است، درست می‌کنم. آمد تنور را روشن کرد. شعله زد صورت را گرفت، اما ذوق «یا علی». بچه نفس شوخی نیست، نفس به کار گرفته. بعد فرمود تو تشکیلات من اگر می‌خواهید باشید: «عینونی بورع واجتهاد وعفت وسداد.» فکر نکنی بروی دکوپاژ برای خودت درست کنی به درد علی می‌خوری. مدرک بگیریم به درد می‌خورد بغلش داشته باش، دکتر من دکترا بگیرم بیایم. جمع کن جون مادرت. این بچه رزمنده‌هایی که مملکت را نگه داشتند، برو تحصیلاتشان را نگاه کن. شهید محمد هادی ذوالفقاری که این را تازگی بازداشتم، قشنگ است، مزه می‌دهد. خاطرات این‌ها. خیلی علاقه‌مند شدم. تازه فهمیدم بچه‌محل بودیم ما، اصلاً خبر نداشتیم. عکسش را زیاد دیده بودم. منطقه دولاب تهران و از توی کوچه زندگی می‌کرد و خدمت شما عرض کنم که سر مزارش من رفتم. رادیو سلام نجف، یک شبی، نصف شبی روزی‌ام شد، قبر باصفایی. بعد این کتاب دیگر من را دیوانه‌اش کرد دیگر. نه واقعاً خوشم آمد. خواندید؟ «فلافل‌فروش» خیلی قشنگ. این روحیه‌ها در آن عجیب و غریب بوده. می‌گوید می‌رفتی چیز کار می‌کرده. این‌ها آدم واقعاً می‌ماند. شهید می‌شود. اگر شهید نمی‌شد، الان مانده بود مثلاً رئیس می‌شد و این‌ها دیگر. خب طبیعی بود دیگر. این کار را کردی، رئیس! شهید شده، رئیس نشده. لوله‌کشی می‌کرد در نجف. شهریه نداشته، پول هم نداشته. شب‌ها در خیابان‌ها می‌خوابیده. می‌گوید با بیسکویت و آب مدت‌ها زنده بوده، درس می‌خوانده. بعد لوله‌کش، می‌گوید آن آقای شیرازی که از رفیق‌هایشان، می‌گوید من سرش داد و بیداد کردم. گفتم: «آقا مرد! خجالت بکش. یعنی چی؟ لوله‌کشی می‌کنی؟ هم پول هم نمی‌گیری؟ تو بدبختی هم زندگی می‌کنی.» «خدا می‌رساند، ناراحت نباش.» چه ایمانی بوده، چه باوری! «خدا می‌رساند.» برایش واقعاً رسانده. یک خانه یکی بهش می‌دهد، آنجا ساکن می‌شود.

یک روحیه، یک چیزی است، یک نسیمی است، یک وقتی به یک کسی پرپرش می‌کند. تشکیلات این‌وری این‌ها را می‌خواهد. این نسیمه هم همین است که در مناجات شعبانیه است: «ربنا هب لنا کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها.» شهدا اینجوری بودند. آدم می‌فهمد این است. یعنی تعلقات درآمده. بند یک جای دیگر است. در تشکیلات شیطان هی تعلقات اضافه می‌کند. این‌ها را داشته باشی. آدم‌ها را با تعلقات نگه می‌دارد. بعضی‌ها را می‌خواهند جذب بکنند، بعضی دانشجوها را می‌خواهند بخرند. می‌آید یک ماشین فورد بهش می‌دهد. یک هفته دستت باشد، خیلی حرفه‌ای است، خیلی کار خوبی است. یک هفته فورد را می‌دهد دستش، می‌گوید فکر کن در مورد اینکه بیایی یا نه. یک هفته نظرت چیست؟ بگیرم سویچ را ازت؟ می‌شود باز هم یکم بیشتر فکر کنم؟ ولایت ری را داده بهش. این رفته. ولایت ری شوخی نیست که. طالقان دستش بوده. طالقان هم دستش بوده. می‌آید می‌گوید که خب، چه کار کنم؟ تحویل می‌دهی؟ می‌گوید: «من می‌شود بیشتر فکر کنم؟» حالا خود بدبخت نحسش از پیغمبر شنیده که فرمود: «قاتل حسین بن علی بن ابی فنار.» خودش روایت کرده این را. «خودم شنیدم، فهمیدم قاتل حسین در آتش است.» شب تا صبح می‌گوید با خودم سروکله زدم. نمی‌شود که این را داد. می‌رویم صحنه‌سازی می‌کنیم، روبرو می‌ایستیم، درگیریم، این‌ها برمی‌گردیم، دیگر نمی‌کشیم.

امام حسین هم بهش فرمود که مذاکره. امام حسین بود دیگر. امام حسین مذاکره کرد. درس مذاکره گرفتیم از امام حسین. فرمود: «چرا می‌خواهی من را بکشی؟» پیاده نشو از روی اسب. گفتش که: «مُلک ری را از من، بهت بساتین مدینه را می‌دهم. بستان زیاد دارم. از گندم ری نمی‌خوری؟» «دستگاه شما زن و بچه‌ام را می‌گیرند، خانه‌ام را خراب می‌کنند.» «خانه‌ات را بهت می‌دهم، زن و بچه‌ات را هم تضمین می‌کنم هیچی نشود.» «نه، باز هم آخه نمی‌دانی شما...» دیدی یکی وقتی یک جایی گیر است، بعضی مشاورها، دختره را می‌خواهد، هرچه توضیح... «آخه نمی‌دانی شما، یک چیزهایی می‌شود به شما نگویم. من خبر دارم، یک چیزهایی خبر دارم، اتفاقات قرار است بیفتد.» به گندم ری رسید؟ نه به مُلک ری رسید. بچه‌اش را جلو چشم کشتند. خودش را با ذلت کشتند. خل و چل شد در کوفه، بچه‌ها سنگش می‌زدند. اعتبار بهت می‌دهد، مُلک بهت می‌دهد. تفاوت تشکیلات الهی با تشکیلات شیطانی که این بی‌تعلق می‌خواهد، آن با تعلق. خانه، آن زندگی، آن ریاست. ببین! هرجا می‌رویم با هم می‌رویم. می‌خواهیم موضعی بگیری علیه من، علیه دولت من، علیه فلان، این‌ها. دیگر می‌روی بیرون‌ها، رفتی بیرون دیگر رفتی‌ها. شیرفهم که هستی؟ می‌گوید بله، بله. اینجوری می‌شود دیگر. امیرالمومنین چطور؟ بی‌تعلق می‌خواهم. چشمت به هیچی نباشد. اینجا هیچ خبری نیست. راحت خلاص.

امام حسین چی فرمود؟ وقتی می‌خواست راه بیفتد: «مَن کان باذلاً فینا مهجتهُ و مَن...» من دارم می‌روم. این روایت معمولاً نشنیده‌اند یا نصفه شنیده‌اند. دو تا روایت داریم. شما احتمالاً دو تایش را شنیدید. یکی این است که امام حسین وقتی که گفتگو کرد با اصحابش، هیچ‌کس پا نشد برود. این را که همه شنیدید. یکی دیگر هم این است که وقتی گفتگو کرد، همه پاشدند در رفتند. این را هم شنیدید؟ کجاست؟ دو جا بوده. فکر کردند که یکیش درست است. دو جا بوده. یکی منطقه «زباله» بوده. زباله نه حالا آشغال، نبوده. اسم منطقه زباله بود. اولی که حضرت راه افتادند، به هرجایی که رسیدند جمعیت اضافه شد. این‌ها گفتند آقا دارد می‌رود، دارد برای حکومت، رئیس می‌شویم. تقسیم وزارت می‌کردند. من تو را می‌گذارم مدیر کل امور دامپزشکی. تقسیم... به منطقه زباله که رسیدند، خبر شهادت مسلم را که دادند، حضرت پاشدند سخنرانی کردند. مسلم را کشتند، دو نفر عبدالله بن یقطر و مسلم کشته بودند. و آن مسلم را کشتند. ما هم داریم می‌رویم برای شهادت. هر که برای جان دادن حالا آماده است بیاید. اینجا دارد... آنقدر جمعیت فرار کردند، اشتباهی سوار اسب‌های همدیگر می‌شدند، لباس‌ها بود که به هم می‌خورد موقع فرار. عباس علیه السلام زودتر از کجا برویم؟ کجا داریم برویم؟ بی‌تعلق می‌خواهد. آنجا هر که بی‌تعلق‌تر است نزدیک‌تر است، جلوتر است، بیشتر به درد می‌خورد. چرا هرکه بی‌تعلق‌تر است بیشتر به درد می‌خورد؟ آدم اینجوری می‌خواهد. تشکیلات اینجور آدم‌هایی می‌خواهد. خون می‌دهد، کار می‌کند، توقع ندارد. نانش را آخر از همه می‌خورد، آب را برای همه می‌آورد، یک قطره لب نمی‌زند. خیلی حرف است.

سهممان از سفره انقلاب را برداریم؟ مدی باید جان داشته باشد کار کند. یک پیاله بخور، فعلاً جان داشته باش تا آب برگردد. خیلی حرف است. گلو خشک است. سه روزه آب نخورده. سه روز آب نخورده. همین شهید ذوالفقاری گفته بود: «من می‌خواستم تشنگی امام حسین را تست کنم. سه روز آب نخوردم. آمدم چشم سیاهی رفت، افتادم، غش کردم.» سه روز آب نخورده جنگیده هم. پاسبان حرمه ابوالفضل عباس. هم سردار فرمانده است. همه امور با او بود دیگر. به خیمه‌ها اگر آذوقه می‌رسید با او بود. امنیت خیمه‌ها با او بود. روابط دیپلماتیک با او. اگر کسی پیام دارد، پیام باید برود. کسی رفت و آمد می‌خواهد بکند، مدیریت نیروها با او بود که کجا باشند. آرایش نظامی می‌خواهند بگیرند. ستون خیمه‌ای دیگر. ستون خیمه یعنی همه‌چیز بند به تو است. اینجوری می‌خواهد. یک ذره تعلق باشد، می‌رود. اصلاً طرف خودش عشق از اول سرکش و خونی بود، تا گریزد هر که بیرونی بود. اول به حساب تو صاف کن. همین ظاهر و باطن، همه‌اش در اختیار شما. تشکیلات این‌ور اینجور آدم‌ها می‌خواهد. همیشه هم تعدادشان کم است. همیشه همین تعداد کم پیروزند. خدا می‌دانسته: «اِن یکن منکم عشرون صابرون یغلبوا مئتین.» شما ۲۰ تا باشین به ۲۰۰ تا غلبه می‌کنید. ۲۰ تاش هم آخه گیر نمی‌آید. ۲۰۰ تا ایستاده این‌ور، ۲۰ تا هم جمع نمی‌شود. موقع نان آخر از همه، موقع جان اول از همه. اول از همه جان می‌دهد، آخر از همه نانش را می‌گیرد. نان بیشتر کنی حق اوقات فراغتت را نمی‌دانم چی‌چی و فلان و کوفت و زهر مار و سفره انقلاب برداشته. بعد آخر زحمت کشیدیم اینجا. موقع جان چی؟ زلزله آمده، مسئول اصلی شهر می‌گویند چند روز اصلاً ناپدید شده. حالا کسی که اصلاً مشکل قانونی داشته برای مسئولیت، حالا دارد می‌میرد به کنار. قلب و مِل و این‌ها همه تعطیل است. مشکل قانونی دارد. مشکل پرونده‌ای داشته برای مسئولیت. هرجا می‌رود، می‌آیند پرونده نمی‌گذارد این مسئول بماند. تعطیل است. نمی‌تواند برود. سخته دل دل کندن سخته. موقع کار هم که می‌شود، به حرف هم آمده، می‌گوید: «جوان‌ها بروند برف‌ها را بتکانند.» کلاً در دوره مدیریتش تنها کار مفیدش این بوده که رفته یک مجسمه افتتاح کرده. پیش نمی‌رود.

امکان انقلاب کار آمریکا و یوگوسلاوی و کانادا پیش نمی‌رود. داشته باشی. پرکارترین آدم برای شما. روز کاری ۲۰ ساعت بوده. در یک سال ۲۰۰ تا سفر خارجی می‌رفته. خواب نداشتند برای اینکه دنیا را غارت کنند. مطالعه کنید چقدر پرکار بودند. در مورد مامون برو مطالعه کن چقدر پرکار بوده. دانلود خلفایی که حق امیرالمومنین را خوردند، غیر از سومی‌شان را مطالعه کنی چقدر پرکار بودند. عمرش بین توالت و آشپزخانه تلف شد. مشغول خوردن، ترکید. دو تا دیگر کار می‌کردم. آن اولی‌شان که ۸۰ سالش بود، تقریباً ۸۰ سال، هفتاد و خورده‌ای، ۸۰ سالش بود. شیخی بود، خیلی سنش زیاد بود. با این حال مسئولیت را قبول کرد. کار هم می‌کردند. در میدان جنگ اول بودند، جلو بودند. کار انقلاب سپردیم با این همه تحریم و فشار و مشکل و بیرون و درون و مشکل آدم خسته را چقدر می‌خوانی؟ ۲ میلیون ریال شغل خسته. این‌ها ۹ صبح آمده بیرون، نه و نیم دارد سخنرانی می‌کند. خسته است. از او دارد می‌خواند. همیشه هم خستگی آن‌وری می‌رود دیگر. همیشه خسته است به آن‌ور. آمارها را می‌دهند. سفر قشمش ترک نمی‌شود و سفر رامسرش ترک نمی‌شود ایام تعطیلات. سید کمیل باقرزاده گفته بود: «یکی از این‌هایی که الان مسئولیت کلان دارد، آن موقع یک مسئولیت جزئی‌تری داشت در امنیت ملی و این‌ها. جزیره کیش فهمیدیم این آقا آمده، ویلا داشت و این‌ها.» پدر ایشان سردار باقرزاده در همین کار تفحص و این‌هاست. از دوستانم. پدر هم، پسر و هر دو ارادت داریم. هر دو هم خیلی دوست‌داشتنی‌اند، خیلی خوبند، هر دو بزرگ. تازگی از مادرشان، استاد محمد باقرزاده، سردار باقرزاده به رحمت خدا رفت. می‌گفت که ما زنگ زدیم دفتر این آقا که ایشان که هست و این‌ها، خودش بیاید برای تشییع جنازه شهدا. بعد گفتند نه، ایشان خیلی ایام فشرده‌ای دارند، اینجا که هستند وقت نمی‌کنند. فردایش آنجا که بودیم، همان روز تشییع شهدا، گفتند که فلانی اینجا بوده با جت اسکی می‌رفته خورده به صخره. داشته می‌برده به صخره خورده بود. خدا رحم کرد زنده ماند. خداوند وقتی خوب فکر می‌کند، اینجوری حالت مملکتی که انقدر تو فشار است. یک کشوری درباره دنیا ایستاده. دنیا ایستاده نه با معنای غلطش. یعنی کشوری که در همه دنیا جمع شدند برای اینکه منهدمش کنند. ساختارهایش درگیر نظام آموزشی، نظام اقتصادیش، نظام سیاسیش از هزار جا مشکل دارد. سر ساعت بروی کارت بزنی، نیم ساعت بنشینی و خالی نبودن دو نفر را هم ببینی و دو تا چیز هم امضا کنی، کار نمی‌شود که.

تشکیلات امیرالمومنین... بعد به آن بزرگشان گفته بودند: «به نظرت اگه بودی دوران امیرالمومنین، مسئولیت داشتی؟» یک خورده فکر کرد. «آره، آره، هرچه فکر می‌کنم من اگه بودم حتماً یک کاره‌ای بودم. سپاه امیرالمومنین الکی که...» بابا! خلاصه بعد این مهم است که کار باید کرد. غرق کنی و چه کار کنی. به امام صادق گفتند: «آقا استخر...» استخر که نه، آقا که استخر نمی‌رفته. «حمام را غرق کنیم؟» برای چی؟ «گفت حالا راحت باشیم با مردم.» راحتش. محافظ‌هایشان راه نمی‌دهند. بقیه که هیچی. انقدر تحقیر می‌کنند بقیه را. با این نان خوردن این شکلی و کار کردن این شکلی، کار پیش نمی‌رود.

صهیونیست‌ها اصل سرمایه‌گذاری‌شان روی آدم‌های تنبل، بی‌خاصیت، مفت‌خور است. این‌ها را می‌گیرند پرورش می‌دهند. این نظام آموزشی، خیلی من با این نظام آموزشی مشکل دارم. مدرک چه طرحی از این‌ها؟ مدرک، مدرک نداریم. خیلی نظام مشکل‌داری است. حالا یک نفر اعتبار باید داشته باشد که این ساختمان را می‌خواهیم بسازیم، یک مهندس ناظری می‌خواهد. اعتبارش را از کجا گرفته؟ نه، اعتبار را قبول دارم، مدرک را قبول ندارم. چی بشود؟ یک نظامی درست می‌شود آن وقت شما یک دانشگاه می‌توانی درست بکنی. در آن دانشگاه می‌توانی مدرک... بعد آنجا می‌توانی مدرک بدهی. بعد آدم نسل بعدی مدیران همه مال تو باشد. علمی. دانشگاه خوب گرفتیم. دانشگاه که از دستت دربیاید، یکی بیاید ولی یکم بخواهد یک تحولات جزئی بیاورد، پدر حساب بچه را درمی‌آورد. شما آدم‌هایت باید معتبر باشند دیگر. هر که حال کردی بیا معتبرش کن. حال نکردی، برود دنبالش، برود معتبر بشود برای خودش. نظام اعتباری که دارد اعتبار می‌دهد. تو هرجایی به دانشجو، به دانش‌آموز، به دانش‌آموزش هم بده. مدرک و آدمی که دانشمند یعنی چی؟ یعنی درس را خوانده، بلد است، نظریه دارد. نظام، من نظام علمی حوزه را خیلی خوشم می‌آید. الحمدلله نابودش کردند. نظام علمی قدیم، نظام علمی می‌دانی چیست؟ اینکه از اهل‌بیت به ما رسیده. شیخ مفید راه‌انداخته. شیخ طوسی از بغداد آورده نجف. مؤسسه حوزه علمیه نجف. شیخ طوسی. نظام علمی چی بوده؟ شما می‌رفتی پای درس یک استادی که آن معتبر است. پشت به پشت هم به معصوم می‌رسد. شاگرد یک کسی می‌شوی که او خود شاگرد معصوم بوده. به واسطه معصوم می‌رسد. همینجور یعنی اعتبار است دیگر. پشت به پشت اعتبار از وحی گرفته. همچین اعتباری. اینجوری فضل بن شاذان شاگرد امام جواد بوده، امام هادی بوده. فرستادن نیشابور. عسکری فرمانده من به نیشابوری‌ها غبطه می‌خورم. خوش به حالتان که کنار فضل بن شاذانید. شاگرد تربیت کرد. استاد باید نظارت کند. اعتبار هم می‌خواهی اینجوری باشد، اعتبار داد در اعتبار دیگر. استاد نظارت می‌کند درسی که او دارد می‌خواند درست خوانده، درست فهمیده، درست نفهمیده. بعد مدتی خودش شروع می‌کند درس دادن. حالا شاگردها می‌آیند. اول اعتباری استاد از استادش گرفته. علمیت استاد هم خودشان تشخیص می‌دهند. یعنی حالا ۵ نفر استاد اینجوری داریم. هر که علمش بیشتر است، چی می‌شود؟ درس شلوغ‌تر می‌شود. حاکم سواد ندارد، خلوت می‌شود. که گاوبندی کنی از پشت ۴ نفر همه هیئت علمیه اینجوری بشوند و یک نسل می‌رود. کاری هم نمی‌توانی بکنی. بابا! فلانی سرشاخ بشوی آن پشتش بند است به یک تشکیلات وسیع. همه این‌ها معتبرند. تو این سیستم فلان جا گرفتند. شاگردها استاد را می‌بینند، استاد انتخاب می‌کنند. نسل به نسل از بین این‌ها مرجع تقلید. هر استادی که بیشتر شاگرد داشت، شاگردهای بیشتری رفتند، بیشتر تأیید کردند، این می‌شود مرجع تقلید. این صلاحیت رئیس، رئیس شیعه کاملاً نخبگانی. یک چرخه کاملاً نخبگانی. مسدود نیست با هر طیفی با هر نظری از هر سلیقه‌ای. چقدر قشنگ است.

مدل این‌وری‌ها بیایند رئیس بشوند، آدم‌های خودشان را بیاورند شورای شهر و فلان و این‌ها. تا کار می‌افتد دستت، یک طیفی آدم‌های خودش را برمی‌دارد از دانشگاه می‌آورد تو این سیستم. خیلی باحال هم هستند. می‌آید تو دانشگاه تک‌تک پیدا می‌کند آدم‌های به درد بخورش را. این‌ها را سوا می‌کند می‌آورد تو سیستم نگه می‌دارد. تا ۵۰ سال دیگر نمی‌توانی شورای شهرش را تغییر ایجاد کنی. یک سال دست این‌هاست. چرخه عظیم تا ده نسل آدم دارند. سخت دارم صحبت می‌کنم. سخت است. آسان‌ترش کنم. یک کسی رئیس می‌شود. راحت‌تر بگویم مثلاً رئیس‌جمهور می‌شود، یک دانشگاهی می‌زند، از هفت دولت آزاد درست شد. بعد مدرک می‌دهد، بر آدم می‌آورد. بعد دست بچه‌های خودش است. دو نسل بعد هر که رئیس می‌شود آنجا تربیت شده. طرز عجیبی دکترها حساب شده فکر کردند. گفتند آقا ما بعدی مراجع را چه شکلی داشته باشیم؟ گفته برو بین طلبه‌های درس‌خوان، چیز فهم، یک چندتاشون را سوا کن. این‌ها که خیلی با سیستم خوب نیستند ایران، حمایت کن، اعتبار بده. نشست فلان نشستی راه‌می‌افتد و این آدم‌ها اینجوری می‌آیند. و آدم‌هایی که معمولاً هم با انقلاب یکم زاویه‌دارند. و ۵۰ نفر بعد خورد خورد می‌بینی این دارد کم‌کم استفاده ازش می‌کنند و آن فتوا می‌دهد و این آروم آروم ۵۰ تا مرجع تقلید نسل بعد درآمده که سرت را بیاوری بالا می‌خورنت. هیچ‌کدام هم با انقلاب خوب نیستند. رهبر انقلاب فرمود که تز انقلاب در قم طراحی شده، آنتی‌تزش هم در قم طراحی کردند و حوزه دارد به سمت فاصله از انقلابی‌گری می‌رود. یک تشکیلاتی دارد دیگر. همینجور آدم می‌آید، اعتبار دارد می‌دهد. انقلابی هستی، دنبال رزومه‌سازی برای خودمان نیستیم. بزرگترهایمان هم که فداکاری ندارند به ما اعتبار بدهند. چی می‌شود؟ نیروهای انقلابی همه در یک سطح خیلی پایینی دارند خودشان را جر و واجر می‌کنند. همین توی سطح پایین خیلی زور بزنی آخرش می‌شود آبدارچی فلان جا. از این بالاتر دیگر نمی‌تواند بیاید. سیستم بدنه اصلاً قبولش نمی‌کند. این را یاد می‌گیرید دیگر. چه شکلی آدم دنیا را اداره می‌کند. نفوذ این‌ها توی ساختار. آدم می‌فرستد، آدم مال آن ساختار است. با فکر من حرف من را می‌زند. همه آن سیکل اعتباری که باید طی کند، آنجا جایگاه داشته باشد، طی کرده. از فیلتر شورای نگهبان شده، دکترا دارد، التزام عملی به ولایت فقیه دارد. ستاره... بچ بعد می‌آید توی جایگاه. مثلاً می‌شود نایب رئیس مجلس. یک رهبری فعلاً نزدیک نشدم، ببخشید چون من خودم را خراب کنم حرف مادرم... ایستاده، بی بی سی ایستاده. گاهی جالب. مثلاً رادیو فردا آخرش ایستاده. الان فلان کس سخنرانی کند. بالاترین سطح مسئولیت تو این مملکت است. من بزنم شورای نگهبان را بزنم، فیلتر تلگرام را بزنم، گشت ارشاد را بزنم. تو فقط تیتر را بزن. این آدم طراحی دارند برایش. من دیگر روضه را باز نکنم دیگر. که بعضی نزدیکان بعضی وقت انگلیس رفت، اینجوری عوض شد. دکترای طرف ۲۰ سال طول کشیده تا گرفته. برگردد، کارش داریم. بعد چرا فلان کس مثلاً می‌خواهد آن یکی که رئیس‌جمهور شده، معاون اول داشته باشد. فلانی را بیاور معاون اول. او قبول نمی‌کند. می‌گوید این باید رئیس‌جمهور بشود بعداً و بعداً خودش این را رئیس‌جمهور می‌کند. می‌گویم می‌گوید نیم درصد رای داشت، من رئیس‌جمهورش کردم. چرا وجود ندارد مثلاً دارم می‌گویم تو ذهنتان باشد می‌شود یک وقتی اینجوری بشود.

تشکیلاتی داریم می‌زنیم، بحث تشکیلات و این‌ها. آقا ساعت چند است؟ خب وقتمان هم گذشت. خیلی امروز که هیچی هم نخواندیم. چه کار کنیم؟ راحت‌ترین سنگین‌تر است. لااقل خود کتاب دارد خجالت می‌کشد. اذیت می‌شوی. خلاصه آتش، یک چیزی توانستم برسانم یا نه؟ یک چیزی رسید. آخرش نظام تشکیلات شیطانی یک جوری است. با اعتبار و تعلقات کار می‌کند. تعلق می‌دهد، وابسته‌ات می‌کند، مجبوری راه بیایی، مجبوری بیایی. مجبوری بعضی از این‌ها را... خود این‌ها همه چیزی که خودشان گفتند. من هیچی پشت پرده امروز برای شما نگفتم. همه‌چیز را که خودشان... فرزند یکی از این‌ها در مورد پدرش می‌گفت مثلاً مدل سیستم بابای من اینجور بود که از مسئولینش مثلاً برای این‌ها پرونده‌سازی می‌شود. کسانی که خود این‌ها را مسئول کرده بود که بعداً خواست صدایش دربیاید پرونده... پرونده دارد. به طرز عجیبی هیچ‌کس هیچ‌کس انتقاد نمی‌کند. تشکیلاتی حزبی است دیگر. یک تله می‌گذارد برایش. آدم خودش فرستاده. این دامنش کثیف بشود، پرونده‌اش مال من. «ساغر خانم آمده بود، ها هتل، آنجا اتاق فلان. خب دیگر چه خبر؟ خوب. راستی انتقاد داشتی، درسته؟ یک چیزی تازگی‌ها دیدم گفته بودی. نه من غلط بکنم. آره غلط. من غلط نکنیا. حواست باشد اینجا این پرونده الان اینجاست. در وضعیت پیوست. این تا روز قیامت با تو هرجا بروی اصلاً دنبالت می‌آید. دست به سینه خم. فساد اقتصادی می‌اندازی. پرونده درست می‌کنید می‌آورید.»

برای امیرالمومنین اگر می‌خواست از این کارها بکند که الان تو شاهنشاهی، آدم‌های دور و برشان نمی‌توانستند اهل‌بیت را نگه دارند. با سیبیل چرب می‌کرد بالاخره حالا زندگی هرجا اگر یک مقدار کمک کنی بالاخره حل است. آقا! برادرش شوخی نیست، برادر برادر، داداشت نابیناست. آمده می‌گوید که آره این سهمیه بیت، یارانه و این‌ها کم است. آخه این که زندگی داغ می‌شود. دو تا نقل دارد عقیل. یکی این بوده. یکی دیگر دارد که روی پشت‌بام نشسته بودند. بازار کوفه بود. این صندوقچه‌هایی که کاسب‌ها تویش جنس‌هایشان را می‌گذارند، شب در را می‌بندند، صبح می‌روند می‌آیند. رئیس‌جمهوری نمی‌شود که. اعلام جنگ کن برام. یک کاری بکن. یک چیزی بالاخره نظرت چیست؟ بریم گنجه‌ها را وا کنیم؟ پول‌هایش را، جنس‌ها را در بیاوریم؟ پول‌ها را در بیاوریم. پیشنهادی که... به خدا پیشنهاد من خیلی معقول‌تر و عادلانه‌تر است. از ۵ نفر بدزدیم خیلی بهتر است که از همه بدزدیم. آدم می‌ماند برایش. اینجوری صحبت می‌کند. صحبت می‌کند. هیچ‌کس نمی‌آید. دو تا باجناق داشته باشی این‌ها مسئولیت ریاست ازت بخواهند ندهی، برعلیهت مصاحبه کنند. دیگر چی می‌ماند ازت؟ خیلی سخت است. قبول دارید؟

دعا برای فرج جز ظهور این‌ها نکنید. درست شد؟ درسته؟ قبول دارید این حرف‌ها را؟ آخرش این است. ته تهش به نتیجه می‌رسی که خدایا ما مردش نیستیم. الان داریم زندگیمان را می‌کنیم دیگر. حالا تهش می‌رویم جهنم طبقات اولی‌ام. امید نجات خیلی سخت‌تر است. حضرت بیایند و توقع داشته باشیم: «آقا من این کار را کردیم، حواستان باشد.»

بعد می‌بینی مثلاً مناجاتمان... یکی از خاطرات خیلی شیرین زندگی من است. خیلی شیرین است. یک سفری یکی از اساتید بسیار عزیزمان که خیلی من ارادت دارم محضرشان با مجموعه‌ای از شاگردان از قم رفته بودند چیست؟ بله. بعد آران و بیدگل. اصلاً کلاً یادم نماز بدترش نزدیک. بعد خدمت شما عرض کنم که این‌ها رفته بودند آنجا و به ما خبر نداده بودند. ایشان فکر کرده که آن یکی دیگر به من خبر داد. «فلانی کو؟» گفته بودند که این نیامد. گفت: «چرا؟» گفتم: «خبر نداشتم.» خدمت شما عرض کنم که حالا راه مثلاً یک ساعت و نیم تقریباً راه. زنگ زدم. گفتم: «من الان خوابم یا حوصله ندارم. خانوادگی هم خوابیدیم.» نیم ساعت بعد باز یکی دیگر از اساتید عزیزمان که شاگرد آن استاد بزرگوار بود، ایشان تماس گرفت. «حاج آقا گفتند فلانی حتماً خودش را برساند. تنها بیا.» سوار ماشین شدیم، بکوب. ساعت ۱۱ این‌ها رسیدیم آنجا. گفتیم الان استاد خلاصه ما را تحویل می‌گیرد. «بیا عزیزم بغل خودم بنشین اینجا. افتخار ویژه بودیم.» کسی را تحویل نمی‌گیرد. ما را دوباره گفتند حتماً خودش را برساند. ما تا رسیدیم و نشستیم و این‌ها همین شاید ۵ دقیقه شد یادم نیست. یکی آمد گفتش که: «حاج آقا برای آشپزخانه آدم می‌خواهد، پاشو برو.» آقا من خواب بودم تو خانه. دوباره زنگ زدی حتماً کمبود آدم تو آشپزخانه. از آنجا کشاندی اینجا. آمدیم دیگر مثلاً گفتیم الان دیگر ما عزیز شدیم، استاد شدیم دیگر. آشپزخانه هم رفتیم دیگر. خیلی تحویل می‌گیرد. بعد آمدم گفتم: «خب حاج آقا می‌خواهیم تا قم با ما باشی.» گفت: «من با زن و بچه‌ام مثل تو چلغوز نیستم.» تمام. الان من چند سال تو حالت فنا دارم زندگی می‌کنم تو آسمان‌ها ابرها پرپر ساطور. اینجوری می‌زد. خیلی حال داد. بامزه‌ترین سفر عمر من بود. چند جهت با لگد. بعد فهمیدم که از شدت علاقه‌اش بوده. بماند. آنش بماند. اینش خیلی چسبید. مدل این‌ها دقیقاً اولیا خدا همین‌جوریند. اهل‌بیت هم همین‌جوری است. خیلی دیگر از عزیز بشوی و این‌ها، کلاً می‌فرستند تو آشپزخانه. مالک خیلی حضرت دوستش دارد. بلا تشبیه به من دارم قیاس می‌کنم. مالک مالک دیگر خیلی دیگر ردیف است. «نبینمت مثلاً برو یک چند وقتی این‌ورا نیا مالک.» باشد. ناز و نوازش نه. «نمی‌خواهم ببینمش.» از شدت علاقه. مدل قشنگ جا افتاد الان؟ حل شد؟ کدام شکلی است؟ کسی را دوست دارد لت و پارش می‌کند. تو روایت فرمود: «من کسی را دوست داشته باشم من عاشق توهو قتل علاقه مند نشه که تبعات داره باغ من بشم می‌کشمش و من قتلتو قشنگ و من قتالته فعل یدیة اگر کشتم دیش به عهده خودمه و من علی یدیتو فاندیته خودمه خودم میشم دیگش خون بهاش.»

امام حسین اینجوری بود دیگر. هیچ‌کس تو آن اندازه بلا قرار نیست ببیند. خیلی حرف است. طور اختصاصی هرچه بوده گذاشتم برای تو چون قرار است خون‌بهایت بشوم. خیلی حرف است. اینجا مسیرش برعکس است. هی باید بیشتر تعلقات کنده بشوی. هی باید بیشتر تکه‌تکه بشوی. هی باید بیشتر از خودت فاصله بگیری. اعتبارت کمتر می‌شود. بیشتر باید مظلوم بشوی، حرف بشنوی، اذیت ببینی. اذیت تو روایت دارد: «مومن اگر به خاطر اینکه کسی بهش آزار نرساند برود سر قله قاف، خدا یک حشره خلق می‌کند برود فقط فقط این را نیش بزند برگردد.» روایت است. به به! می‌بینم آمدی بالای کوه قاف، یکی می‌زند، راحت شدم. راحت باش. تشکیلات الهی اینجوری است. هرکه آماده‌تر است. آمد به امیرالمومنین گفتش که چند تا روایت: «خیلی شما را دوست دارم.» حضرت فرمود: «برو خودت را برای بلا آماده کن. کتک می‌خوری.» بعد فرمود: «احبنی جبل لتهافت.» اگر کوه من را دوست داشته باشد تکه‌تکه. نزدیک می‌شوی دیگر. این کمال انقطاعی که تو مناجات شعبانیه می‌خواهیم این است. مهم شعبان، ماه رمضان. ماه رمضان مزاحم نشویم. چه مهمانی شد دیگر. می‌آییم خانه‌ات آب که نخور، غذا نخور، شب‌ها بیدار باش. خدا اذیت نشود یک وقت. مهمانی اینجوری. برعکس اینجوری پذیرایی می‌کند.

این داستان را بگویم تمام. آیت‌الله قاضی، سیریل آقای قاضی، ماجرا نقل می‌کند. تو کتاب رساله لب اللباب آمده. خیلی ماجرای قشنگی است. ایشان می‌فرماید که چند نفر زمانی که از انبیاء بنی‌اسرائیل یک شهری رفته بودند. شب وارد شهر می‌شوند. غریبه بودند. سه نفر. این سه نفر خیلی داستان زیباست. این سه نفر، نفر اول: «من یک دوست قدیمی تو این شهر دارم. شب می‌روم خانه...» خانه خدا. صبح می‌شود این‌ها می‌آیند. هرکه بالاخره ازش پذیرایی شد و این‌ها. نفر اول گفت: «آقا! این فامیل دور ما چقدر تحویل گرفت ما را؟ کباب...» نفر دوم: «گوساله کشتند، گاو کشتند، چه کار کردند؟» «تا صبح به خودم پیچیدم. هیچ قطره آب به ما بدهد، یک لقمه نان به ما بدهد. تا همین الان هم حلقم خشک است.» اینجا روایت دارد خیلی زیباست. خدا به آن پیغمبر آن عصر که از انبیای بنی‌اسرائیل بود وحی کرد فرمود: «می‌روی مسجد فلان جا، سه نفر حرف می‌زنند. یک نفر دیشب مسجد خوابیده، گرسنه است. می‌روی این جمله را می‌گویی.» آمد گفت: «دیشب یکی بین شما بوده، گرسنه بوده؟» گفت: «آره.» گفت: «خدای متعال به من وحی کرد بیایم به تو بگویم دیشب خواستم ازت پذیرایی کنم، در تمام عرش کبریایی گشتم چیزی پیدا نکردم که لایق باشد برای پذیرایی. گذاشتم بیا اینجا با خودم ازت پذیرایی کنم.» اینجوری است مهمانی‌اش. آدم‌ها چه جوری. تشکیلاتش کلاً این شکلی. «ارواحنا معلَّقتا بعزّ قدسک» که توی مناجات شعبانیه می‌گوید همین است. از قید همه. یعنی چی؟ خدایا! هرچه دارم بگیر. خیلی جالب است‌ها. دعا می‌کنی شعبانیه، می‌گوید همینم که دارم بگیر، فقط توجه کن به من. هیچ مناجاتی اینجا شروع نمی‌شود اولش که شروع می‌کند با این تعبیر شروع می‌کند. خیلی عجیب است. اولی که دارد شروع می‌کند می‌گوید: «خدایا! می‌خواهم باهات حرف بزنم، گوش می‌دهی؟ واسمع دعایی اذا دعوتک. می‌خواهم حرف بزنم، نگاه می‌کنی؟» «من می‌خواهم باهات حرف بزنم. چیزی هم نمی‌خواهم. جهنم ببر ولی من بروم تو جهنم داد می‌زنم انی احبک. به همه می‌گویم من تو را دوست داشتم. هرچه هم دارم بگیر، فقط خودت را می‌خواهم.» مرام شعبانیه است. ماه رمضانی که داریم می‌رویم چند شب بیشتر نمانده این است. یک همچین مهمانی داریم می‌رویم. همه‌چیز را دارد می‌گیرد، خودش را می‌خواهد بدهد.

یا رحمن و یا رحیم، یا مقلب القلوب ثبت قلوبنا علی دینک، انک علی کل شی قدیر.
الهی آه.
حمید و به حق محمد، یا عالی به حق علی، یا فاطمه به حق فاطمه، یا محسن به حق الحسن، یا قدیم الاحسان به حق الحسین.
اللهم عجل لولیک الفرج.
خدایا به آبروی امام زمان، به حق ماه شعبان، به حق مناجات شعبانیه، به حق این لحظات آخر، قلب نازنین امام عصر از ما راضی و خشنود بفرما. عمر ما نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما نوکران حضرت قرار بده.
اموات ما، شهدا، فقها، امام راحل سر سفره اهل‌بیت مهمان بفرما.
شب اول قبر علی و اولاد علی به فریاد برسان. در دنیا زیارت، در آخرت شفاعت اهل‌بیت نصیب ما بفرما.
شر ظالمین را به خودشان برگردان. دشمنان دین و قرآن و ولایت اگر قابل هدایت نیستند، نیست و نابود بفرما.
رهبر عزیز...
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...