جلسه دوازدهم
این دوره ۱۳جلسهای بر اساس کتاب «سنن النبی» علامه طباطبایی، سیره پیامبر اکرم را بهعنوان الگویی عملی برای ساخت شخصیت و سبک زندگی مرور میکند. جلسات از ضرورت تطبیق عبادت، معاشرت و عادات روزانه با سیره نبوی آغاز میشوند و سپس جزئیاتی مانند راهرفتن، سخنگفتن، نظافت، معاشرت و آداب ظاهری و باطنی پیامبر خوانده و شرح میشوند. در بخشهای پایانی، مفاهیمی مانند یقین و حضور قلب نیز وارد بحث میگردند. روش تدریس روایتخوانی همراه با توضیح و تطبیق عملی است؛ تا سیره از اطلاعات تاریخی فراتر رود و به مراقبهای روزمره برای شبیهشدن به رسول خدا تبدیل شود.
بسم الله الرحمن الرحیم. «قلت: یا جبرئیل، فما تفسیر الاخلاص؟ قال: المخلص الذی لا یسئل الناس شیئاً حتی یجد، و اذا وجده رضی، و اذا بقی عنده شیء اعطاه فی الله. فان لم یسئل المخلوق فقد اقر لله بالعبودیه، و اذا وجده فرضی، فهو عن الله راضٍ، و الله تبارک و تعالی عنه راضٍ، و اذا اعطی لله عزوجل، فهو علی حد الثقه بربه.»
پیامبر اکرم خطاب به جبرئیل میفرمایند که تفسیر اخلاص چیست؟ این گفتگوی پیغمبر اکرم با جبرئیل را یک جلسهای این هفته عرض کردیم که معنایش چیست که پیغمبر از جبرئیل سؤال میکنند و جبرئیل جواب میدهد. بحث ده ـ پانزده دقیقهای در این مباحث توحید صدوق داشتیم که نکاتی به ذهن رسید، عرض کردم.
تفسیر اخلاص چیست؟ فرمود: مخلص آنی است که از مردم درخواست ندارد تا خودش (چیزی را) بیابد. طبیعتاً ما در زندگیهایمان نیاز زیاد داریم. این نیاز، باب ارتباط ما با خدای متعال است. انسان مخلص کسی است که این نیازهایش را پُلی کرده برای ارتباط با خدا و میداند که از دریچه این نیاز است که با خدا ارتباط برقرار میکند. البته هر چقدر قرب او بیشتر شود، مراتب او بالاتر رود، درکش از نیازها بیشتر میشود و درکش از اینکه رافع نیازش خدای متعال است، بیشتر میشود. تفاوت عرفا با ما در این نیست که کراماتی دارند، چشم برزخی دارند. آن غیب عالم که آنها میبینند، غیب این است: «سبحان الذی بیده ملکوت کل شیء». ملکوت عالم این است، غیب این است. غیب آن جنبه ارتباطی موجودات با خدای متعال است و اینکه انسان ببیند قاهر مطلق، قادر مطلق، خدای سبحان است و اوست که دارد عالم را اداره میکند، امور را در دست او ببیند و درخواستش هم از او باشد. «ایاک نعبد و ایاک نستعین». این وحدت در عبودیت را کنار وحدت در استعانت قرار داده است. معلوم میشود که خداپرستی، نشانه صدقش این است که انسان از که کمک میخواهد! «ایاک نستعین» نشان میدهد «ایاک نعبد» هست یا نیست. اگر این «نستعین» از زید و بَکر و عمر و اینهاست، معلوم میشود که این عبادت، عبادت نیست، عبودیت، عبودیت نیست.
آن آقا میگفت که میخواهی خودت را بسنجی، ببین اگر ماشینت یکهو وسط یک جای خیلی خطرناک خراب شد، اولین کسی که به ذهنت، به قلبت میآید برای اینکه از او کمک بخواهی، کیست؟ چیست؟ فلانی پول بده، فلانی ماشین بفرست. از خدا! اینها اشکالی ندارد که انسان از دیگران هم کمک بخواهد. استعانت از مؤمن، استعانت از خداست. «من شکا حاجت الی مؤمن فقد شکا الی الله، و من شکا الی الکافر فقد شکا من الله.» قشنگ میگوید: به مؤمن اگر گله کنی از مشکلاتت، با خدا شکایت به خدا آوردهای. «انما اشکو بثی و حزنی الی الله». «الله المستعان». اگر خدا مستعان است (خیلی اسم زیبایی است، اسم مورد علاقهام است. خدا را با این نام بیشتر صدا میزنم: «یا مستعان») «والله المستعان». خدا مستعان است. ما مستعان را که میبینیم؟ که میدانیم؟ فلان پولدار و فلان سرمایهدار و فلان آبرودار، فلان منصبدار. به اینها پشت دادهایم، دیگر از اینها کمک میخواهیم. (خدا) قطع نکند این توجهش را، قطع نکند این محبتش را، قطع نکند. غرض این است که اگر شکایت برد از مشکلش به مؤمن، شکایت به خدا آورده است. اگر به غیرمؤمن شکایت برد، از خدا شکایت برده است. خیلی روایت زیبایی به نظرم از پیامبر اکرم است: «من شکا حاجت الی مؤمن فقد شکا الی الله.» الان وقتش است که ما شکایت ببریم به خدا.
خب، پس استعانت هم همین است. آنجا دارد که «ایاک نعبد و ایاک نستعین». جای دیگر هم دارد: «استعینوا بالصبر والصلوه»، از نماز و صبر کمک بخواهیم. استعانت از صلات، استعانت از خداست. جای دیگر هم دارد که در آیات دیگری یا تعبیر پیغمبر که «هل من معین؟». عبارت امام حسین (علیه السلام) در ظهر عاشورا: «و من أنصاری الی الله؟». تعبیر حضرت عیسی: «من شکا حاجت الی المؤمنه فکأنما شکاها الی الله». این گلایه از مشکلات، مشکلاتی که داریم، اعم از مادی و معنوی و روحی و جسمی. بله، استاد بزرگوار میفرمود که «علامه طباطبایی در حرم امام رضا (علیه السلام)» (عرض کردم که) «ارز شکایتی کردم از احوالاتم. ایشان فرمود که آدم شکایتهاش، گلایههاش را پیش امامش میبَرَد. اینها را باید با امام مطرح کنیم». بله، علامه (طباطبایی) در حرم امام رضا.
غرض اینکه ایشان یک وقت دیگر میفرمود، سر یک داستانی میفرمود که «من هر شب نماز...» هر شب نماز صبح. خیلی چیز عجیب. «چهارده معصوم» که نماز کوتاهی دارد. بعدش آمدند بگویند کدام نماز است، این ذکر اذکار آن نماز که گفتند، زدند زیر گریه. حالشان منقلب شد که به یادمان بیاید حال آن وقتی که خود این عبارات را میگویم حالش منقلب... به هر حال، انسان مخلص میداند که اینها دریچه ارتباط با خداست. از این فرصت استفاده میکند. اینها را پُلی میکند برای عرض حاجت به خدا. از این و آن درخواست نمیکند. خیلی خوشحال است از اینکه در این بلا، در این ابتلا قرار گرفته، از این جهت که یک سوژهای دارد برای اینکه برود عرض گلایه بکند خدمت امام، برود در محضر خدا. بله، خلاصه اینها یک سحرآبادی به انسان میدهد. آدم خوشحال میشود از این گرفتاریها که این سحر یک زیارت آبادی به انسان (میدهد). انسان غیرمخلص چشمش به این و آن است، از این و آن توقع دارد. در واقع واژه کلیدی و بنیادین اخلاص، توقع است. ما با توقعاتمان معلوم میشود که چیکارهایم، به که دل دادهایم، حواسمان کجاست. اگر از زید و بکر و تقی و نقی توقع داریم، این چرا هدیه نداد و آن چرا تعریف نکرد، آن چرا جلو پایم بلند نشد، این چرا به من نمره نداد، آن چرا پیام نداده، آن چرا حال ما را نپرسید.
در روز معلم خدمت استاد بزرگوار تماس گرفتم. اول گفتم که حالا کاری داشتم. گفتم که «روزتان را تبریک عرض میکنم». ایشان یک لحظه... چیز شد، روز معلم و اینها. ایشان گفت: «من که موضوعم خارج مقام استاد، مقام ولایت است.» غیر از اینکه خودش، مثلاً خودش را در این عرصه نمیبیند. پیاله توقع داشته باشد، بعد روی حساب این، آن یکی چربتر کادو داده، مقرب شود، آن یکی که مثلاً کادوش ضعیفتر بود، مثلاً رتبهاش میآید پایین. آره، واسه آن شام چربتری به ما داده، آن بیشتر خانهاش دعوت میکند. با این چیزها سنجیده نمیشود، سنجش به ایمان و تقوا و ارتباط با خداست. اینها را محک قرار میدهد که این چقدر ارتباطش با خدا گرم است، چقدر اطاعت میکند، چقدر حرف شنوی... روی این حساب دل میدهد. خب، اینها البته بعضیهایش مراتب بالاتر اخلاص، مراتب پایینتر اخلاص است. به هر حال، فرمود که درخواست نمیکند.
این روحیه را اگر بتوانیم ما در خودمان شکل دهیم که از کسی درخواست نکنیم، ریشه این را در خودمان بخشکانیم، خیلی چیز بزرگی است. پیامبر اکرم سفارش میکرد به اصحابش که از کسی هیچی نخواه، ولو سر سفره نمک از دیگری. صحابه نمک میخواستند، خودشان از ته سفره برمیداشتند. روی اسب نشسته بودند، چون دستشان نمیافتاد، پیاده میشدند، برمیداشتند. خیلی روحیه و منش عجیب و بزرگی است که گاهی هم توی اساتید و بزرگان و اینها انسان نمیبیند. از مرحوم آیتالله بهجت، آقازاده ایشان نقل کرد که «من خوب، سالها همنشین ایشان بودم» (کتابشان هم چند ساله قرار است چاپ شود، صحبت سالهاست). به توصیه مرحوم علامه جعفری، ایشان ملازم میشود با مرحوم آیتالله بهجت. ۶۸ اینها فکر میکنم چند سال آخر که با همدیگر توی یک اتاق ساکن میشوند که دیگر کامل بتوانند رسیدگی کنند. «پدر این اواخر رفته بود آشپزخانه. هرچی نشستم خبری نشد. حالا شاید در مشهد فکر میکنم اینطور شده. هرچی نشستیم خبری نشد، نگران شدم. رفتم، دیدم روی زمین نشسته، نمیتواند بلند شود. چهل و پنج دقیقهای ظاهراً دستهایش را سپر چیز میکرده که بلند شود. گفتم آقا چی شده؟ گفت: میخواهم بلند شوم نمیتوانم. گفتم: خب، من را صدا میزدی، من همه زندگیام را خالی کردم برای شما. گفت که: گفتم شاید کار داشته باشی، دیدم اگر بتوانم خودم بلند میشوم.» این حالات این شکلی است در انسان مخلص. چشمی به کسی یا چیزی و اینها (ندارد) چون همه را هم گدا میداند، همه را محتاج. بهشان گفته بودم برای شما محافظ میخواهیم بگذاریم، وقتی که دهه شصت ترور میکردند منافقین. جزء گزینههای ترور بود. بهشان گفته بودند که امنیت نیست، شما برایتان محافظ میخواهیم بگذاریم. از طرف امام به ایشان گفته بودند محافظ. محافظها را که قبول نکرد. دیگر آخر گفته بودند که پس درخواست امام این است که اگر میشود نمازتان را دیرتر بخوانید، کمی روشن شود. در تاریکی نماز صبحتان را کمی بزنید هوا روشن شود. این را قبول کرده بود.
به هر حال، این ویژگی، ویژگی بزرگی است. ما در اساتید خودمان هم چیزهای خیلی جالبی در این زمینه دیدیم که از کسی درخواست نمیکند. البته یک وقت یکم همین استاد بزرگوار تعبیر فرمود. این برای بنده خیلی جالب و عجیب بود. فرمودند که «یکی از چیزهایی که تکبر را در انسان میشکند، باز خود همین درخواست از برادر مؤمن است.» این هم نکته لطیفی است. یک وقتهایی خوب است انسان برای اینکه تکبر خودش را بشکند، درخواست بکند از دیگری. دیگر ظرافتهایی دارد انسان وارد شود کجا از که، چه درخواستی داشته باشد، هم با اخلاصش جور دربیاید. یک وقتهایی خود درخواست کردن خودش موضوعیت و محبوبیت دارد برای خدای متعال. برادر مؤمنش در میان بگذارد. این هم اُنس میآورد با مؤمن، اُنس میآورد، رفاقت میآورد، صمیمیت میآورد.
استاد بزرگوار که بنده بهشان التماس میکردم: «آقا کاری، مطلبی، چیزی، درخواست؟» تا مثلاً حتی منزل ما تشریف برده بودند، چایی را ایشان خودش تفریق برای خودش. کلاً خاطراتی هم در این زمینه داریم. یک بار ایشان مشهد آمده بود، پیام داد که: «آقا شعله میتوانی برای ما...» البته این درخواستشان هم حکایتش از این جهت بود که جنبه شخصی نداشت، برای خانوادهشان شد درخواست. یک بار دیگر صبح پنجشنبه بود، خدمتشان بودیم. از هم جدا شدیم، دیدم تماس گرفتند. خاطرات خیلی جالبی است و واقعاً درسآموز. این نورانیت و صفای این اولیای خدا. ما که آدم نشدیم و جوری هم نبودیم که این اساتیدمان خلاصه خوشحال باشند از اینکه ما زیارت (کردیم)، فقط وقتشان را تلف کردیم، واقعاً. بله، صبحش از منزل تا آن جلسه با هم بودیم، بعد دیگر من جدا شدم از ایشان. جلسه دیگر بعدش بود. نمانده جدا شدم. توی کوچه آمدم، تماس دیدم ایشان دارند میگیرند. جواب دادم و ایشان فرمودند که: «یک درخواستی ازتان دارم، خیلی شرمندهام.» گفتم: «آقا ما جانمان را فدای شما میکنیم، این حرفها چیست؟» «خیلی شرمندهام، اگه زحمتی نمیشه، اگه میتونید، اگه فلانه، اگه فلانه، خانواده نان ندارند در منزل.» بعد حالا اینش خیلی جالب بود که نانشان سفارشی بود. فرمودند: «یک دانه سنگک خشخاشی دو طرف، زحمت بکشی ببریم برای حاج خانم منزل. خیلی شرمنده شما، به شرط اینکه پولش را...» «آقا این حرفها چیست؟ ما عمری که از شما تلف کردیم را شما میتوانید با ما حساب کنید.» خلاصه خیلی این توجه به همسر. این نکتهاش در این است که درخواستی هم اگر دارند، باز برای خودشان نیست. بارها این را فرموده، ایشان فرمانده مثلاً فلان قضیه، یک چیزی را میفرمود که فلان کار بشود. مثلاً ماشین بیاید دنبالمون، جایی دعوت میکردیم، گفتم: مثلاً اگه بشه با ماشین بریم. بعد میگفتند که: «برای خودم نمیگویم ها، من پیاده میآیم، حاج خانم پایش درد میکند، پله نداشته باشد. برای خودم نمیگویم ها، حاج خانم پایش درد میکند، آسانسور داشته باشد، اینطور باشد، آنطور باشد، فلان وسیله را داشته باشد.» اگر درخواستی میکردند، تأکید میکردند: «برای خودم نمیگویم.»
این نکته خیلی مهم است که آدم رو بزند. یک وقتهایی درخواست بکند، خودش را بشکند برای مؤمن دیگری. ویژگیهای آدم مخلص غیرمخلص، یا درخواست نمیکند در واقع برای اینکه کوچک نشود، یا اگر درخواست بکند برای خودش درخواست میکند، برای کسی دیگر درخواست نمیکند. مخلص یا درخواست نمیکند به خاطر خدا، یا اگر درخواست بکند برای دیگری درخواست میکند. خاطرات فراوانی که میگویم یادم میآید. چیزهای عجیب و غریب اساتیدم باید حفظ شود. گاهی از مسائل اقتصادی، مثلاً گلهگذاری، «یارانه ما را قطع کردند». مثلاً درد دل میکردند، صحبت میکردند. «کربلا میخواهم بروم.» طلبه سید خارجی با ایشان صحبت میکرد. رفت. «میتوانی کاری بکنی برای این طلبه؟ وضعش خوب نیست.» «ببخشید!» این استاد بزرگوار برای مشکل یک طلبه دیگر. خیلی از این خاطرات فراوان. خدا انشاءالله سایه پربرکت این بزرگان را روی سر ما نگه دارد. وجود مبارک اینها را انشاءالله برقرار بکند و نفس پاک اینها را. ما در این قضیه اخیر واقعاً تأثیر نفس پاک بزرگان را دیدیم. اثر دعایشان را دیدیم. اینکه عالم به آه دل اینها میچرخد، این را دیدیم، به چشم دیدیم و فهمیدیم.
آها، این هم گفتن چیز مهمی است. یک وقتی این درخواست نکردن کلاً جزء شخصیت یک آدمی است. حالا توی موضوعاتی به خاطر خدا، یک جاهایی هم برای اینکه دوست ندارند «نه» بشنوند. این هم ارزش دارد یا نه؟ دارد دیگر. امیرالمؤمنین در خطبه همام مطلبی که گفت (همام دیگر سکته کرد از دنیا رفت)، این بود که اگر از کسی جدا میشود، اثر تنزه و تکبر نیست. اگر هم نزدیک میشود اثر طمع نیست. این دیگر جملهای بود که وقتی همام شنید، دیگر از دنیا رفت. این دیگر واقعاً خیلی سخت است. آدم با طمع به کسی نزدیک نشود و فاصله گرفتنش هم از سر این نباشد که برای خودش جایگاهی قائل است. خب، این هم که ما دوست نداریم «نه» بشنویم، گاهی به همان حالا، گاهی به عزت ایمانی آدم برمیگردد، گاهی هم به غرور آدم. امام حسین (علیه السلام) میدانست عبیدالله حُرجوفی کمکش نمیکند، ولی درخواست کرد، خودش هم رفت با پای خودش هم رفت، کسی را نفرستاد. خیلی چیز عجیبی ها! اتمام حجت هم هست. این روح عبودیت هم هست. برای خدا. این، خدا این را دوست دارد. برای خدا رو زدن. یک وقت از ما توی مجموعه درخواست میشود: «بیاییم کمک؟» به هم کمک میکند، ولی دیگر رو نمیزنیم برای کسی که «اما تو رو خدا پاشو بیا». یک کاری که رفقا فرستاده بودند از آقا سجاد جهانگیری. چند روز برای سری خاطرات رفقا مرور کرده بودند، یکیش این بود. یادم است. البته این را خودم یادم بود، یادم رفته بود ولی دیدم اسکرینشات شد، رفقا فرستادند که وقتی میخواست بیاید مدرسه تعالی، یک ویس تقریباً ده دقیقه آماده کرد برای تمام رفقایش فرستاد که: «اینجا همچین مجموعه اینجوری است، آنجوری است، بیایید شما هم کمک کنید. اگر هر کی میتونه بیاد.» روزت به تک تک رفقایش. بعضیها هم البته اجابت کردند، آمدند و بالاخره یک جمعی را همراه خودش آورد. خب، خدا هم بهش آبرو داد. یعنی این قضایا خیلی برای بنده جالب بود که حمد (به جای حمید) توجهی که اولیای خدا به او کردند، اشکهایی که اینها ریختند در این قضیه، همین بسش است برای کل عمر. محبتی که از جانب این انفاس قدسیه نصیب او شد تا آخرتش را میسازد انشاءالله.
این آبرو خرج کردن برای جاهایی هم هست که آدم میداند جوابی نمیآید. از شنیدن «نه» نترس برای خدا. ولی یک وقت ماها وظیفه داریم آبروی ایمانی خودمان، من شأن طلبگی میدانم که حفظ نمیشود. مرز هم خیلی مرز باریکی است. طلبه تحقیر میشود، من تحقیر میشوم. او به درک من تحقیر بشود، جایگاه طلبه دارد اینجا تخریب میشود.
به هر حال، فرمود: «مخلص کسی است که از مردم چیزی را درخواست نمیکند، حتی یجد»، خودش پیدا کند. درخواست... همین تاکسیها میروند دیگر. هر کی پول بدهیم، اسنپ هست دیگر. مثلاً بزنم به فلان آقا ما را برسان، ما را تا فلان جا ببر. اتوبوس که هست، تاکسی که هست، اسنپ که... بله، یک وقت هست به من سپرده که «آقا مدیونی اگه به من نگی، حتماً بگو فلان.» آن یک بحث دیگر است. وقتی نه، یک باری آقا «مشهد داری میری، ما را هم ببر.» مثلاً یک وقت میدانم خوشحال میشود از گفتن من، عرض میکنم. یک بحث دیگری است. و میدانم اگر بفهمد که من در این موقعیت ازش درخواست نکردم، ناراحت میشود. آن جنبه از ادخال سرور به مؤمن پیدا میکند. آن شاد شدن دل آن مؤمن و اینها، آن اخلاص است. چون خدا شاد میشود از شاد شدن دل این. ولی یک وقت هم نه، یک باری است روی دوش یک کسی، آن هم در رودربایستی میماند. اینها بالاخره تشخیصش خیلی مهم است.
«و اذا وجد رضی». وقتی هم پیدا میکند، راضی میشود. به اقلش راضی است. مثلاً من شأنم همچین ماشینی نبود، سخنرانی دعوت کرد. «آقا خودم میآیم.» «نه، برای شما یک وسیلهای میگیریم.» حالا منتظر چی هستیم؟ قطار بگیرند، شهر ما برق پراید بفرستم دنبالم. به شهرم یک ماشین آنچنانی باید باشد، هواپیما باید باشد، هتل آنچنانی باید بگیرند. برویم آنجا ببینیم که فکرش را نکردند، به شأن ما برخورد. دیگر این تأثیر دارد در اینکه من دیگر این جلسه را قبول نکنم. اینها همش چیست؟ آقا مخالف اخلاص است.
«و اذا بقی عنده شیء اعطاه فی الله». آنقدری که پیدا میکند، راضی است. اگر چیزی هم بماند، میدهد میرود. نگه نمیدارد. ویژگیهای انسان با اخلاص: نگه نمیدارد، رد میکند. دنبال اینکه برای خودش اندوختهای داشته باشد، نیست. خیلی مهم است. «فان لم یسئل المخلوق فقد اقر لله بالعبودیه». اگر از مخلوق درخواست نکرد، این اقرار کرده برای خدا به عبودیت. عبودیت ما کجا ظاهر میشود؟ وقتی که از بشر، از مخلوق چیزی نخواهی. خیلی حرف است! ببینیم در رابطه با پدرمان، رفیق. انسان میبیند که اینجا دیگر خیلی بازی سبکتر است دیگر. حالا پدر مادر که دیگر کأنّه ضروری زندگی ماست که ازشان درخواست. این استغنا، این روح استغنا. مرحوم خدا رحمت کند مرحوم آیتالله حاج آقا حقشناس (رضوان الله علیه)، ایشان میفرمود که «من خوب، ایشان تحصیل کرده بود، زمان شاه دانشگاه فکر میکنم رفته بود. میرزا هم (اسفند میرزا بود؟) هم از این میرزای بازاری بود که حساب کتاب دستش میدادند. زبان فرانسه، ساین (science) خوانده بود. هجده، بیست سالگی اینها فکر میکنم طلبه شد.» بله، حذف زندگینامه، کتاب مباحث که این پشت است، آنجا هست. «من دایی میلیاردی داشتم. میلیونر. در بازار حجره داشت و چند دهنه مغازه. یک روزی خیلی بهم فشار آمد در زندگی طلبگی. دیگر اثر ناچاری رفتم دم حجره دایی. داییام، حالا الان دقیقش خاطرم نیست، دایی بود یا دفتردارش بود؟ گفتم که حالا با این عبارت، حالا یا به خود دایی گفته بود یا به دفترش که بالاخره ما خواهرزادهات هستیم و زندگی طلبگیام دخل و خرجش خیلی روی هواست. حواست به این خواهرزادهات باشد. اینجوری گفته بودم.» میگوید: «آمدم پیش استاد اخلاقی که اسم نمیآورد.» تأثیر نفس استاد اخلاق را میگفت. تأثیر استاد اخلاق چیست؟ میگوید: «بهشان گفتم آره، من امروز رفتم پیش داییام و اینطور گفتم. به من نهیبی زد. گفت: تو مسلمانی؟ تو موحدی؟ طلبه امام زمان داشته باشد و برود به دیگری رو بزند؟» ایشان میفرمود: «آنقدری آتش در وجود من انداخت این حرف. برگشتم حجره داییام. رفتم نشستم آنجا.» این تعبیر ایشان عجیب است. فرمود: «رفتم گفتم که به حقی که مثلاً مادر من که حالا خواهرت بوده یا خودم هر که به گردنت داریم یا به امام زمان یا به هر چی اسامی قسمتت میدهم، به خدا و نمیدانم اهل بیت قسمتت میدهم، مدیونی اگه چک داشته باشی نفرستی برای من، بدهیهات را نفرستی برای من.» میگفت: «با ایمان گفتم. با تعارف نگفتم. والله العلی العظیم پشتم قرص شد به اینکه اگه او همه بدهیهاش را برای من بفرستد، من پشتوانه امام زمان پاس میکنم. آمدم استغفار کنم بابت حرفی که زدم. بگویم پشیمانم. آمدم بگویم برعکس است. تو بفرست کارهایت را پیش من. تو محتاجی، من محتاج تو نیستم.» بد شد. میرزا کریم، میرزا عبدالکریم حقشناس. با آن تشرفات آنچنانی محضر امام زمان و آن حالات آنچنانی و آن شخصیت آنچنانی (رضوان الله تعالی علیه)، آن انسان برجسته. غرض این است که آدم مخلص اینجوری است. حواسش هست که از که چی بخواهد. آن اشکال ندارد. نه، برای امور معنوی البته بستگی دارد دیگر به چه کیفیتی، به چه کسی. گفتن از جاهایی که تملق اشکال ندارد، تملق استاد. تملق استاد نه یعنی تابلو سی و چاخان کردن. یعنی جلب نظرش. درسی، کلاسی، چیزی با ناز و نوازش، چاکرم و مخلصم و گردن کج کردن و التماس کردن بودم در سیره این بزرگان. بله، یک وقت جلسه بود، خلاصه یکی از اساتید فرمودند که مثل اینکه باید این جلسه ناراحت شدن از قضیه. بعد آن جلسه به گردن کجی رفتیم خدمت. «دلتان میآید ما را آواره کنید؟ ما را رها کنید؟» لبخندی زد. باید چشم برقی زد. به چشم ایشان محبت فرمودند. «ادامه میدهیم. اشکال ندارد.» به هر حال اینها خوب است و اصلاً اتفاقاً او همین را میخواهد. مثل عنوان بصری، آن طلب را میخواهد در شخص ایجاد کند. وقتی آن طلب نیست، قطع میکند رابطه را. یعنی اصلاً یک تلنگر میزند، میبیند چقدر جدی هستی، چقدر التماسش برای خودش نیست. کیف نفسانی نمیکند از اینکه پیشش گردن کج کنند. میخواهد ببیند این آدم جدی است. چون علم پربهاترین شیء این عالم است و کسی که میخواهد بیاید کسبش کند، باید اهل باشد واقعاً.
«و اذا وجد فرضی، فهو عن الله راضٍ». وقتی پیدا کند و راضی بشود، از خدا... «و الله تبارک و تعالی عنه راضٍ». خدا هم از او راضی میشود. آنی که به اقل قانع است، هم این از خدا راضی است چون قاعده است دیگر: «من رضی بالیسیر من الرزق، رضی الله عنه بالیسیر من العمل.» از جانب خدا کمترین رزق که بیاید، راضی باشی، خدا هم به کمترین عملی که از جانب تو بیاید، راضی. خیلی روایت یک دهه، دوازده، سیزده جلسه شرح این روایت. الحمدلله ضبط نشده و صوت کمی. از خدا راضی باشی، خدا به کمی از تو راضی. همین قدر به همین ماشین زپرتیام راضیام، به همین خانه چهل متری. نه اینکه تلاش نکند، کار نکند. غر نمیزند، شکایت ندارد. راضی. ما قلبش راضی. «رضا به داده بده، وز جبین گره بگشای.» آره، این همین که راضی به اینی که از جانب خدا رسیده، خدا هم به او راضی است. «و الله تبارک و تعالی عنه راضٍ». خدا هم از او راضی است.
«و اذا اعطی لله عزوجل فهو علی حد...» سه تا مرحله بود دیگر. اولش این بود که درخواست نمیکرد. بعدش این بود که درخواست نمیکرد تا خودش پیدا کند، تا برسد. به قول ماها از کسی نمیخواست تا برسد. وقتی میرسید به همان کم راضی بود. شهریه طلبگی، همین حقوق استادی و همین عیدی آخر سال و اینها که اکثرش هم نیست اکثر وقتها. وقتی هم که میرسد، بیش از آنی که لازم دارد اگر بود، میدهد در راه خدا. این سه مرحله: مرحله اولش که درخواست نمیکند، این میشود اقرار به عبودیت. نشان میدهد که عبد خداست. این مهر عبودیت را میزند به پیشانی. این از الان جزء عباد الهی به حساب میآید. توجه خدا به او ویژه میشود. کسی که از کسی درخواست نمیکند، غیرت خدا برای او به جوش میآید. روح عزت اگر در آدم شکل گرفت، خدا رویش حساس میشود. آن وقت خدا نکند این دلش از یک چیزی بشکند، از یک کسی، از یک چیزی. هیچی دیگر. خدا روی این حساس است. غیرت. کسی که هر چه هست، همه را به درگاه خدا میبرد، از کسی چیزی... مرحله اولش میشود اقرار به عبودیت. مرحله دومش آنی که دارد را بهش راضی است. چی میشود نتیجه این چیست؟ خدا ازش راضی میشود. همین از خدا راضی است، هم میشود «راضیه مرضیه». همین از خدا راضی است، هم خدا از این راضی.
مرحله سومش چی میشود؟ حالا مازادش را هم ببخشد. سخت است. این دیگر سخت است. با این اوضاع و احوال و وضعیت زندگی و اینها میبیند که آن دیگری نیاز دارد. حالا خودش برنج پاکستانی میخورد مثلاً. آنقدری نیست که بخواهد یک برنج معمولی خوب بگیرد. بعد میبیند رفیقش به همین برنج پاکستانی هم محتاج است. همین کیسه ده کیلوییاش را نصف هم میکند، نصفش را هم میدهد به آن یکی. اینجا چی میشود؟ اینجوری میشود: «فهو علی حد الثقه بربه». این در نقطهای قرار میگیرد که ثقهبالله پیدا کرد. «ثقه بالله ثمن لکل غال و سلم الی کل عال.» امام جواد (علیه السلام): «ثقه بالله هزینه خرید هر چیز گرانی است. ثمن خرید هر چیز گرانی است و نردبان رسیدن به هر چیز بلندی است.» یعنی هر که به هر مرتبهای میخواهد برسد، با ثقهبالله میرسد. خب، ثقهبالله را که بهش میرسد؟ که ثقهبالله توکلمان به خداست، اعتمادمان به خداست. نه آنی که به کم راضی است، میبیند بیشتر از آن هم مانده، میدهد در راه خدا. عطا میکند. این میشود ثقهبالله.
وقتمان هم تمام است و میخواستیم کمی هم رساله حقوق بخوانیم. رساله حق حج را بخوانیم. چون درخواست زیاد بود. حالا انشاءالله چون دیگر کمی شلوغ پلوغم از سر و صدام زیاد و اینها، این را فردا قبل کلاس، بعد کلاس، حالا یک وقتی را بعد نماز انشاءالله میگذاریم حق حج. آنجا بحثش را داشته باشیم. دیگر دوستان من را بیشتر از این خسته نکنید. خدا انشاءالله که به همه ما اخلاص بدهد، صفا بدهد. جان، روضه بخوانیم؟ شهادت حضرت حمزه دیگر من آمادگی ندارم الان. صلوات و سلام الهی به روح حضرت حمزه سیدالشهدا و حضرت عبدالعظیم. انشاءالله که روح منور این دو بزرگوار به یاد ما باشد و دعا کنند ما را، از خدا بخواهند که ما هم عبد بشویم، خالص بشویم، پاک بشویم، منور بشویم، مطهر بشویم، مایه چشمروشنی و دلگرمی امام زمان باشیم. کما اینکه این دو بزرگوار از ویژگیهای بارزشان همین بود. هم جناب حضرت عبدالعظیم اینطور بود. امام هادی به ایشان فرمود: «انت ولینا حقاً.» دیگر چی بهتر از اینکه آدم از زبان امام زمانش همچین چیزی بشنود. «انت ولینا حقاً». قبر او را تشبیه کردند به قبر سیدالشهدا که خب، این واقعاً چیز عجیبی است.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه هفتم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه هشتم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه نهم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه دهم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه یازدهم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه سیزدهم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه ششم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه هفتم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه هشتم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه نهم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه دهم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه یازدهم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه دوازدهم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه سیزدهم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه اول
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه دوم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
در حال بارگذاری نظرات...