مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی

جلسه ششم

00:48:30
87

این دوره ۱۳‌جلسه‌ای بر اساس کتاب «سنن النبی» علامه طباطبایی، سیره پیامبر اکرم را به‌عنوان الگویی عملی برای ساخت شخصیت و سبک زندگی مرور می‌کند. جلسات از ضرورت تطبیق عبادت، معاشرت و عادات روزانه با سیره نبوی آغاز می‌شوند و سپس جزئیاتی مانند راه‌رفتن، سخن‌گفتن، نظافت، معاشرت و آداب ظاهری و باطنی پیامبر خوانده و شرح می‌شوند. در بخش‌های پایانی، مفاهیمی مانند یقین و حضور قلب نیز وارد بحث می‌گردند. روش تدریس روایت‌خوانی همراه با توضیح و تطبیق عملی است؛ تا سیره از اطلاعات تاریخی فراتر رود و به مراقبه‌ای روزمره برای شبیه‌شدن به رسول خدا تبدیل شود.

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
در متن کتاب «سُنَن النبی» به این عبارت رسیدیم: «یَتَغافلُ عَمَّا لَا یَشتَهی، وَ لَا یُؤْیِسُ مِنْهُ وَ لَا یُخَیِّبُ فیهِ مُؤَمِّلَه». یعنی پیغمبر اکرم (ص) طوری بودند که نسبت به آن چیزی که خوششان نمی‌آمد، تغافل می‌کردند؛ یعنی بروز نمی‌دادند. اگر چیزی را اشتها نداشتند، بروز نمی‌دادند و تغافل می‌کردند. خودشان را به آن راه می‌زدند. اگر سر سفره‌ای می‌نشستند و از غذایی خوششان نمی‌آمد، از میوه‌ای خوششان نمی‌آمد، مثلاً از محیطی که برایشان درست شده، صندلی که برایشان گذاشته‌اند، امکاناتی که مثلاً دارد، خوششان نمی‌آمد، نمی‌گفتند. پیغمبر رک نبودند. این رک بودن مزیت و فضیلت نیست که بعضی‌ها فکر می‌کنند مثلاً خیلی خوب است که هرچه هست را صادقانه می‌گویند. نه، خیلی وقت‌ها از تکبر انسان است. «یار من بی‌رودربایستی بهت می‌گم» هنر نیستش که انسان بی‌رودربایستی هرچه با آن مواجه می‌شود را بگوید. خیلی چیزها را آدم باید در خودش بریزد و خودش نگه دارد. از هرچه خوشش نمی‌آید که نباید به زبان بیاورد و نباید بگوید. پس پیغمبر (ص) نسبت به چیزی که خوششان نمی‌آمد، تغافل می‌کردند.

خب، باید با رودربایستی بگوید که متناسب با فضا نیست. یک جاهایی لازم است. چیزی است که نسبت به دیگران آسیب دارد؛ بیان هنرمندانه‌ای، بیان لطیفی، خیلی رندانه، در خلوت، غیرمستقیم. این‌جور انسان می‌گوید؛ ولی آنی که امر شخصی است، لزومی ندارد. حالا از این غذا من خوشم نمی‌آید، حالا در مثلاً جلسه بروز بدهم، ضرر دارد برایم. حالا یک بحث دیگر: خوشم نمی‌آید، قیافه آدم عوض می‌شود؛ مثلاً همچین غذایی گذاشته‌اند جلویش، کاملاً و مثلاً قورمه‌سبزی نمی‌ریزد. همین برنج خالی دارد. خب، این‌ها لطافت است دیگر. «فَبِما رَحمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُم». وقتی کسی لطیف شد، این شکلی می‌شود برخوردهایش. برخوردهای سنجیده و حکیمانه و نرم و در پرده. اصلاً اینکه بخواهد مستقیم اشاره بکند. آره، خیلی در بزرگان و این‌ها این چیزها خیلی زیبا دیده می‌شود. آن‌قدر هست که مثلاً از یک اتفاقاتی خوششان نمی‌آید؛ ولی هیچی نمی‌گویند، حرف نمی‌زنند، لو نمی‌دهند مثلاً حس درونی‌شان را. مثلاً خوابش می‌آید، این آقا اذیت است، هیچی. تحمل می‌کند. گرسنه‌اش است، خسته است، چه می‌دانم درد دارد. درد دارد. خاطرات در این زمینه زیاد است که چقدر بزرگان در این مسائل لطافت داشتند.

نمی‌شود گفت برخی خصلت‌های پیامبر به خاطر طبع و مزاجشان بوده است. نه، در مورد پیغمبر هرچه هست، مثلاً پیغمبر بدون اینکه اراده کرده باشند و بدون اینکه این فضیلت، فضیلت روحی برایشان باشد، صرفاً چون مزاجشان این بوده، این رفتار را انجام می‌دادند. نمی‌خواهم پایه مزاجی را نفی بکنم؛ ولی همه این‌ها کمالات روحی پیامبر است. «فَبِما رَحمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُم»، «إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٍ». به هر حال، این‌ها، این اخلاق روی طبع هم اثر می‌گذارد. طبع هم روی اخلاق اثر می‌گذارد؛ ولی این‌ها همه‌اش کمال است. بله، بعضی‌ها یک سری چیزها را طبعاً و مزاجاً دارند؛ ولی کمال روحی نیست برایشان. بعضی باحوصله‌ترند، بعضی منظم‌ترند. مزاجشان جوری است که منظم‌اند. کم‌خواب‌اند. کم‌خوابی که فضیلت نیستش که. این نمی‌تواند بخوابد، بدبخت! این نظمش وسواس‌گونه است. کمال نیستش. کمال روحی باید باشد.

با آدم‌هایی که همه‌چیز را به رو می‌آورند، چه کنیم؟ دیگر به هر حال، جواب ابلهان خاموشی است. در مورد همه معصومین همین‌طور است. بله، «فَلَا یُؤْیِسُ مِنْهُ». کسی از پیامبر مأیوس نمی‌شد، به یأس نمی‌رسید. بس که تودار بود. کسی مثلاً رک نبود دیگر بخواهد توی پر کسی بزند و طرف را سریع ناامید کند. امید الکی هم نمی‌دادها، وعده هم نمی‌دادها؛ ولی طرف ناامید نمی‌شد. آدم رک سریع... خاطرات داریم که به هر حال، چون سلطان منتشر هم می‌شود، نمی‌توانیم بگوییم؛ چون برخی از خاطرات تلخی که از برخی رک‌گویی‌ها داریم، مربوط به خود مخاطبین خودمان است. گاهی وعده‌هایی می‌دهیم، خلاصه زیرش می‌زنیم. خیلی با صراحت، با دلایل الکی، با بهانه‌های الکی، خیلی هم سفت، خیلی قرص. بعضی از ماها اصلاً این روحیه را روحیه انقلابی می‌دانیم. برخورد چکشی، سفت، محکم، ضربتی را. این را مثلاً یک برخورد انقلابی. گفتگوهایی که ما هم با همدیگر داریم، این مسئله خیلی دیده می‌شود. برخوردهای یهویی، برخوردهای یُغُر. این‌ها خلاف لطافت است. خلاف مراقبه است. آن آدمی که اهل مراقبه است و اهل لطافت، رحمت الهی بهش خورده و رحمت الهی بر قلبش نازل شده، این شکلی برخورد نمی‌کند. همچین نه محکم نمی‌گوید، همچین یهو توی پر کسی نمی‌زند، یهو ناامیدش نمی‌کند.

حالا وقتی ذهنیتی کسی به کسی دارد، توقعی وقتی کسی از کسی دارد، ولو نتواند هم برآورده کند، ولی طرف را ناامید نمی‌کند. می‌گوید: «حالا مثلاً ببینم فلان کار چطور می‌شود. حالا به فلانی هم بگید مثلاً... حالا مثلاً عرض می‌کنم». وعده الکی نده، وعده سر خرمن نده که امید الکی بده؛ ولی سفت نمی‌گوید: «این خیر». بعضی‌ها تک‌کلمه‌ای. سؤال می‌پرسی: «یک کلمه جواب: خیر». این خیلی توی این آدم‌های اهل معنا و اهل معرفت و بزرگان و این‌ها... این نه محکم... بنده اصلاً شاید یادم نیاید از برخی اساتید و بزرگان تا حالا محکم ازشان شنیده باشم. آن‌قدر با لطافت برخورد می‌کنند، آن‌قدر با ظرافت برخورد می‌کنند، جایی که اصلاً نشدنی است، یک درخواست کامل نشدنی است، آن‌قدر با محبت، با لطافت. خدا ان‌شاءالله ما را اهل... «وَ لَا یُخَیِّبُ فیهِ مُؤَمِّلَه». امید به پیامبر هیچ‌وقت ناامید نمی‌شدند.

«تَرَکَ نَفْسَهُ مِنْ ثَلَاثٍ». خودش را از سه چیز رها کرده بود:
۱. «المِرَاء». کل‌کلی که برای خودنمایی است. گاهی انسان را می‌بینید در همین مسائل این شکلی که حالا نمونه‌هایش را در صحبت امشب عرض کردم، گاهی مثلاً نظرسنجی از کسی می‌شود، قشنگ مشخص است طرف دارد مخالفت می‌کند که خودش را نشان بدهد. هیچ پایه‌ای هم ندارد. فقط می‌خواهد بگوید آقا من خیلی شاخم، من آن‌قدر شاخم که نقدت می‌کنم، آن‌قدر شاخم که مخاطب دیگران ببینند که من کیم که به فلانی نقد دارم، من کیم که اینجا نظریه منم یک نظریه‌ای دارم اینجا در این مسئله. آن بحث و کششی که توش خودنمایی است، به این می‌گویند مراء. آدم یک جوری می‌خواهد بگوید «منم هستم، منم یک کسیم، منم قبول ندارم». هیچ دلیلی هم توش نیست‌ها. همین می‌خواهم خودم را نشان بدهم. این بحث هم هی این کش پیدا می‌کند. پیغمبر خودش را رها کرده بود از این‌جور چیزهایی. اهل مراء نبودند.

۲. «وَ الْإِکْثَار». پرحرفی، زیاده‌روی. حالا تعبیر قشنگ «اکثار» زیاده‌روی است. زیاده‌روی در هر چیزی: در حرف زدن، در غذا خوردن، در معاشرت، در محبت کردن، در دشمنی کردن. ما چقدر در دشمنی کردن‌هایمان زیاده‌روی می‌کنیم! یک جایی آدم یک تذکری می‌خواهد به کسی بدهد مثلاً با دو تا کلمه. از همین ایموجی‌هایمان شما ببینید. معمولاً ایموجی‌مان از آن خنده‌هایی است که اشک طرف درآمده. یعنی دیگر عالی‌ترین حد خنده. یعنی خنده معمولی خیلی نیست. یک لبخند، یک خنده معمولی. و عصبانیت‌مان هم آن قرمز است. یعنی از این‌ور خنده آخرش است، یا از آن‌ور عصبانیت آخرش است. معمولاً میانه ندارد. یکم عصبانی، مثلاً یکم مثلاً خنده، یکم مثلاً خوشش آمده، یکم بدش آمده. یکم خوشمان بیاید دیگر نهایت خوش آمدن. یکم بدمان بیاید نهایت بد آمدن. نام افراط. زیاده‌روی در نقد یک کسی. یک کلمه بگوییم کفایت می‌کند؛ ولی ده تا. در ابراز علاقه به کسی یک کلمه کفایت می‌کند، صد تا کلمه می‌گوید. یک درجه کفایت می‌کند، صد درجه زیاده‌روی. خیلی این‌ها مهم است. این اعتدال خیلی مهم است. پیغمبر اهل زیاده‌روی نبودند.

۳. «وَ مَا لَا یَعْنِیه». یعنی چیزی که به او ربط نداشت، خودش را از او جدا کرده بود. «این به من چه؟» خیلی سؤال خوبی است: «به من چه؟» ولی ما شاء الله غذای این شکلی است و خیلی چیزهای دیگر هم هست که به من ربط دارد؛ ولی چون هزینه دارد، من بهش کاری ندارم. و خیلی چیزها هست به ما ربطی ندارد، خیلی چیزها به ما ربطی ندارد؛ ولی توش دخالت می‌کنیم، تجسس می‌کنیم، سرک می‌کشیم، در موردش حرف می‌زنیم. «رنگ لباس فلانی برای این عروسی آیا مناسب بود؟ دکوراسیون خانه فلانی مثلاً آیا مبلش را خوب چیده؟ چرا فلانی از او، از آن خانه قبلیه آمد به این خانه جدیده؟ آن خانه قبلی‌اش که بهتر بود». به تو چه؟ به تو چه؟ خیلی هم زیاد است مسائلی که هیچ ربطی به ما ندارد.

مسائلی است که به ما ربط دارد: وقتی کسی به مشکل اعتقادی خورده، مشکل اخلاقی برایش پیش آمده، باید دلسوزی کرد و چاره‌اندیشی کرد. هزینه دارد: «به من چه؟ مشکل اقتصادی دارد: به من چه؟ آن‌قدر خودم مشکل دارم». ولی رنگ لباسش را، مدل بستن عمامه‌اش را، مدل ریشش را، به این نمی‌دانم فرم عینک‌اش را، به آن دکمه‌اش را، جورابش را، نعلینش را، به همه‌چیزش کار دارم. «این چرا کفشش این رنگیه؟ آن چرا نمی‌دانم فلانش این‌جوریه؟ آن چرا این‌جوریه؟» ممنونم. چیزهایی که می‌شنویم در سخنرانی‌ها، برای دیگران می‌شنویم. یعنی می‌گوییم: «عه، چه جالب! داره فلانی را می‌گوید». اول برای خود سخنران می‌شنوی. می‌شنوی که یقه خود سخنران. در بحث‌های آنسوی مرگ در دانشگاهی که مطرح می‌کردیم.

بعد یکی از این جلسات سوار آسانسور می‌شدیم، یک طبقه می‌رفتیم پایین. بعد یک آسانسور مخصوص اساتید و این‌ها بود. مال دانشجویان هم می‌خواستیم سوار آسانسور شویم. در آسانسور باز بود. در... یعنی نصفه رفته بودم تو. بچه‌ها سؤال می‌پرسیدند. یک تن ما توی یک ور تنمان توی آسانسور، بیرون. بعد یک دختر خانم، یادم نمی‌رود این صحنه را، جالب بود یعنی برایم. بحث حق الناس و این‌های مرگ. بعد همان جلسه آمد همین‌جوری داشت نگاه می‌کرد به ما. بعد گفت: «اینی که شما این‌جوری نصف تن توی آسانسور، نصفش بیرون است، این حق الناس نیست؟» یعنی ما اصلاً گوش نمی‌دهیم که عمل بکنیم. گوش می‌دهیم که قضاوت بکنیم. خیلی عجیب و شاید مهم‌ترین رکن پیشرفت نکرده ما هم همین باشد. گوش می‌دهیم که باهاش قضاوت بکنیم. گوش می‌دهیم برای حکم کردن. این همان «ما لا یَعْنِیه» است. یعنی شیطان نمی‌گذارد که ما این حرف بخواهد اثر بکند در درونمان، بخواهد بشکند ما را. می‌خواهد نهیب بزند، می‌خواهد تکان بدهد ما را. بله، خیلی حرف قشنگی است. یک جایی ان‌شاءالله ازش استفاده می‌کنم، باهاش یقه خیلی آروم می‌شود گرفت. داشتیم دوستانی کلاس درس و این‌ها شرکت می‌کردند یا یک نکته‌ای می‌نشستند به وجد می‌آمدند: «این خوراک توییت است. باهاش اصلاح‌طلب‌ها را بزنیم. این خوراک توییت است. باهاش حسن روحانی را بزن». یعنی اصلاً گوش می‌دهیم مثلاً گاهی برای اینکه ازش یک توییت سیاسی پیدا کنیم یا تیکه سیاسی، متلک. کتاب می‌خوانیم برای همین. این‌ها همه‌اش «ما لا یَعْنِیه» است.

یعنی این سه تا را پیغمبر از خودش جدا کرده بود: «مراء»، «اکثار»، «ما لا یَعْنِیه». یعنی کل‌کل همراه با خودنمایی نداشت. بحث طبیعی آدم و طرف مقابل هم پذیرش دارد، آدم بحث بکند. یک وقت نه، می‌بینی که طرف کله‌شق، زیر بار نمی‌رود، عرض اندام می‌خواهد بکند با بحث کردن. خب، تو می‌توانی اینجا کلش را بخوابانی، سوادت را به رخ بکشی، تجربه‌ات را به رخ بکشی، یک کار این شکلی بکنی، حال طرف را بگیری. این می‌شود مراء. استفاده از این‌ها، البته گاهی لازم است تذکر به این داده بشود که فکر نکنی من هالوم، بلد نیستم این کار را بکنم، بلدم، استفاده نمی‌کنم. گاهی تذکر بینش خوب است. گاهی این تذکر خوب است. این مراء نیست. آن استفاده کردن، مراء، آن‌جور بحث کردن مراء. می‌گویند مرحوم شهید رجایی رفته بود به پادگانی سر بزند. گلابی گندیده و این‌ها مثلاً جلویشان گذاشته بودند توی ظرف ملامین. میوه‌های خیلی درب و داغانی. مرحوم شهید رجایی همان‌جور که برداشته بود میل می‌کرد. امشب برخورد لطیف، رک نبودن، نرم برخورد کردن و مراء نداشتن‌ها. همین‌طور که این میوه را می‌خورد، ایشان فرمود: «واقعاً چقدر این انقلاب اتفاق بزرگی بود! تا قبل انقلاب یک فرمانده پاسگاه می‌رفت جایی سربازها می‌خواست سر بزند، فلان گوشت گران‌قیمت و فلان غذا را جلویش می‌گذاشتند. الان حرکت انقلاب جلو رئیس‌جمهور میوه خراب می‌زند». بنده شنیدم و نقلی که شنیدم این‌ها همین است. یعنی فکر نکن با هالو طرفی که رویه بشود برایت؛ ولی خب با لطافت برخورد دارم می‌کنم باهات که حالیت بشود که حالیم می‌شود، می‌فهمم. یک وقت‌هایی لازم است این‌جور برخورد؛ ولی همان هم با نرمی و لطافت، بدون زخم.

خب، این سه تا خیلی مهم است. از حد نگذرانیم. به آن چیزی هم که به ما ربطی ندارد کار نداشته باشیم. خیلی چیزها به ما ربطی ندارد، واقعاً خیلی مسائل هست، خیلی چیزها هست آن‌جوری که ما فکر می‌کنیم نیست. یک جنبه دیگری توش است. یک داستان دیگری است. یک قضیه دیگری دارد. اصلاً مسئله چیز دیگری است. خودمان را مشغول نکنیم. خدا کند که بنده بفهمم این حرف را.

«وَ تَرَکَ النَّاسَ مِنْ ثَلَاثٍ». مردم را بابت سه چیز ترک می‌کرد. یعنی از سه چیز مردم پرهیز داشت:
۱. اینکه «کَانَ لَا یَذُمُّ أَحَداً وَ لَا یُعَیِّرُ». کسی را مذمت نمی‌کرد، تعییر و سرزنش نمی‌کرد. «چرا این کار را کردی؟ چرا آن‌جور کردی؟ چرا فلان کردی؟» اموری که امور عادی زندگی است. حالا مگر اینکه یک جاهایی جنبه عمومی دارد، حق الناس است، بیت المال، حوزه مسئولیت. آن‌ها بحثش جداست. همین بحث‌های آقا «چرا این لباس را پوشیدی؟» آقا «چرا آنجا نشستی؟» آقا «چرا...» حالا جنبه‌های مذمت‌آلود وقتی پیدا بکند دیگر. آقا «چرا گوشی ما را جواب نمی‌دهی؟» حالا گاهی که قضاوت دیگر می‌رود همراه با فحش و فلان و این‌ها می‌شود. شاید آقا مشکلی دارد. آقا این گوشی سوخته، اصلاً صفحه ندارد. پیام در حالت خواب و بیداری بوده، پیامت را خوانده، متوجه نشده. «چرا خواندی جواب ندادی؟» مذمت. خب، خیلی هم رایج است. جنبه توجیه ندارد. یعنی یک روالی دارد می‌شود و مشخص است که فرد یک همکاری، مهمانی دارد می‌کند، آنجا حسابش فرق می‌کند؛ ولی برخوردهای عادی و عمومی زندگی‌مان. خدا کمکمان کند، خیلی با فاصله‌مان به پیامبر زیاد است.

۲. «وَ لَا یَطْلُبُ عَثَرَاتِ». لغزش‌های مردم را جستجو نمی‌کرد. بعضی‌ها خیلی خوششان می‌آید. این دنبال سوتی‌های بقیه می‌گردد. چشمشان به این است که فلانی یک روز زمین بخورد، دلمان خنک می‌شود. یک چیزی بگوید مثلاً بتوانیم دست بگیریم. یک سوتی بدهد، یک تپقی بزند. «وَ لَا یَتَتَبَّعُ عَوْرَتَهُ». عورَت و عیب کسی را پیگیری نمی‌کرد. نه لغزش کسی را پیگیری می‌کرد، نه عیب کسی را. حالا اینجا «عَوْرَت» به همان معنای محرمانه و سری است. امور سری مردم را پیگیری نمی‌کرد، دنبالش نبود. آره، آقا «چرا زود رفت؟ گوشیش زنگ خورد، رفت. این کی بود؟ برای چی رفت؟ کجا رفت؟» به من این «چرا مثلاً این تماس می‌رفت تو اتاق مثلاً صحبت کرد؟» جنبه حق الناس داشته باشد، آنجا هم لزومی ندارد انسان تجسس بکند. فقط آن بحث حق الناسش را. کارمندی برای چی این ساعت گذاشتی رفتی؟ حالا کجا رفتی به من ربطی ندارد. این «برای چی؟» هم که دارم می‌پرسم، نمی‌خواهم توضیح بدهی کجا رفتی، چکار کردی. شما باید توجیه بیاوری که چرا اینجا این کار مردم را رها کردی گذاشتی رفتی. این هم بابت مسئولیت است، تعهد است.

۳. «وَ لَا یَتَکَلَّمُ إِلَّا فِی مَا رَجَا ثَوَابَهُ». این دیگر خیلی محشر است. این دیگر اصلاً... کم صحبت نمی‌کرد، مگر در جایی که امید ثواب داشت. همین یک دانه بس است برایمان. حرفی که از توش ثواب دربیاید، می‌زد. صبح تا شب می‌زنیم.

«إِذَا تَکَلَّمَ أَطْرَقَ جُلَسَاؤُهُ». وقتی که صحبت می‌کرد، همه میخکوب می‌شدند. «کَأَنَّ عَلَى رُءُوسِهِمُ الطَّیْرُ». انگار روی سرشان پرنده نشسته است. آن‌قدر گیرا بود کلام پیامبر. جذاب بود.

«فَإِذَا سَکَتَ تَکَلَّمُوا». وقتی سکوت می‌کرد، بقیه حرف می‌زدند.

«وَ لَا یَتَنَازَعُونَ عِنْدَهُ الْحَدِیثَ». پیش پیغمبر چت نمی‌کردند با هم. با هم تنازع نمی‌کردند، کل‌کل نمی‌کردند، بحث نمی‌کردند که حالا حضوری چه مجازی. خیلی مهم است.

«مَنْ تَکَلَّمَ أَنْصَتُوا لَهُ». وقتی هم کسی حرف می‌زد، بقیه برایش سکوت می‌کردند. یکی دارد حرف می‌زند، یک نفر دارد صحبت می‌کند، بقیه سکوت می‌کردند تا تمام شود صحبتش، فارغ شود. «حَدِیثُهُمْ عِنْدَهُ حَدِیثُ أَوَّلٍ». هرکه که حرف می‌زد، بقیه وایمی‌ستادند. به نوبت صحبت می‌کردند. پیش پیامبر نوبتی گفت‌وگو می‌کردند. چقدر این پیغمبر محشر است، جان به قربان! وقتی نشسته بودند، از یک چیزی به یک چیزی می‌خندیدند. نه حرام، نه تمسخر. به این موضوع می‌خندیدند. حالا کسی لطیفه‌ای می‌گفت، خاطره‌ای می‌گفت، نکته شیرینی می‌گفت. بعضی‌ها اهل سیر و سلوک‌اند. این اخم وا نمی‌شود. بقیه نشستند، سکوت. دیده‌ام بنده متاسفانه آدم‌های اخمو، دمغ، یک جاهایی مخصوصاً توی شهرهای بیشتر هم هستند به خاطر بعضی مزاج‌ها و این‌ها. اصلاً نچسب. آدم‌های نچسب. تو کلاس مثلاً یک شوخی می‌شود، حالا الحمدلله از این مسائل کم داریم، یعنی مواجه نبودم در قم با این قضیه؛ ولی خب بعضی شهرها خیلی پدرمان... سر کلاس شوخی می‌کنی. ما مورد داشتیم در جاهایی در شهرهایی سر کلاس شوخی می‌کردیم، مثلاً نماز اقتدا نمی‌کرد! «چرا می‌خنده؟» مثلاً پیامبر می‌خندید. وقتی جمع نشسته بودند، چیزی می‌گفتند، می‌خندیدند. پیامبر هم می‌خندید. یک نکته شیرینی کسی می‌گفت، ایشان هم واکنش نشان می‌داد. این‌ها همه از «فَبِما رَحمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُم» است. این‌ها همه از زینت است. این‌ها همه از تواضع است. این‌ها همه از رحمت نشئت می‌گیرد. «رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ». نه، نشانه‌های «رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ» محصول لطافت است. حالا خنده قهقهه یا خنده اکثار، زیاده‌روی در خنده، آن‌ها نه. یک خنده لطیف. زیادی هم نه؛ ولی بعضی‌ها اصلاً قیافه تو قیافه‌اند. این‌ها اصلاً با سیر و سلوکشان تضاد دارد. خنده و لبخند و تعجب می‌کنند که این چه جور عارفی است که اینجا مثلاً دارد می‌خندد، شوخی می‌کند؟ مثلاً جوک مثلاً می‌گوید، جوک می‌شنود.

«یَتَعَجَّبُ مِمَّا یَتَعَجَّبُونَ مِنْهُ». خیلی جالب است. وقتی یک چیزی تعجب می‌کردند، پیغمبر هم تعجب می‌کردند. یکی آمد می‌گفت آقا یک پرنده دیدم مثلاً این بالش این شکلی بود، مثلاً منقارش آن‌جوری بود. مثلاً پیغمبر گفتند: «عجب! عجب! چه جالب!» تعجب می‌کرد. آن‌قدر خودش را گرفته بود در حد مردم. «رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِهِمْ». اصلاً جنس خود این‌ها. هیچ تافته جدا بافته‌ای نبود. هیچ تمایزی برای خودش قائل نبود با دیگران. هیچ فاصله‌گذاری نکرده بود. خدا کند ما هم شبیه او بشویم.

«وَ یَصْبِرُ لِلْغَرِیبِ عَلَى الْجَفْوَه فِی مَسْئَلَتِهِ وَ مَنْطِقِهِ». وقتی یک غریبی می‌آمد و سؤالی می‌پرسید یا حرف می‌زد، صبر می‌کرد. حالا ناشناس است، خیلی توی داستان نیست، توی باغ نیست، آداب این کلاس را بلد نیست، آداب این جلسه را بلد نیست. نشسته ناپخته یک چیزی می‌گوید، یک حرفی می‌زند، یک سؤالی می‌کند. صبر می‌کرد. توی پرش نمی‌زد. ضایعش نمی‌کرد. خوردش نمی‌کرد. سر و صدا نمی‌کرد.

«حَتَّى إِنْ کَانَ أَصْحَابُهُ لَیَسْتَجِیبُونَهُ وَ یَقُولُ». تا آنجا که اصحاب حضرت گاهی می‌آمدند که این‌ها را مثلاً برخورد بکند. پیغمبر می‌فرمود: «إِذَا رَأَیْتُمْ طَالِبَ الْحَاجَهِ یَطْلُبُهَا فَارْفَدُوهُ». وقتی دیگر کسی حاجتی دارد، نیازی دارد، باهاش راه بیایید. کمکش بکنیم.

«وَ لَا یَقْبَلُ الثَّنَاءَ إِلَّا مِنْ مُکَافِئٍ». از کسی ثنا را قبول نمی‌کرد. نمی‌گذاشت به به و چه چه و چاکرم و مخلصم و نوکرم و فلان و این‌ها، مگر کسی که در مقام مکافات، یعنی در مقام یک کاری برایش شده، تشکر می‌کند. آن هم چون جنبه تربیتی دارد که او یاد بگیرد که تشکر بکند، اینجا اجازه می‌دادند که او ثنا بگوید، تشکر بکند. «آقا چقدر شما مهربانید! آقا چقدر شما لطف دارید!» وقتی یک کاری برای کسی شده، خب اینجا اشکال ندارد؛ ولی فضایی به شهادت «چاکرم، مخلصم، وای جونم برات در میاد، وای تو مرسی که هستی، نمی‌دانم زندگیم به زندگی تو بنده، نمی‌دانم نفست نمی‌دانم رعد و برق، نمی‌دانم نگاهت...» اجازه نمی‌داد پیغمبر این فضاها ایجاد بشود و فضای ثناگویی و به قول ماها پاچه‌خواری و این‌ها دور و بر خودش. این‌ها را جمع نمی‌کرد. میدان نمی‌داد به این‌ها.

خب، بعضی از ماها خیلی خوشمان می‌آید. اتفاقاً حلقه‌های مدیریتی هرکه بیشتر «چاکرم، مخلصم» می‌گوید، نزدیک‌تر می‌شود. این خیلی بد است برای یک مجموعه، برای تشکیلات. خیلی آفت بزرگی است. اتفاقاً باید افرادی نزدیک‌تر باشند که منتقدند، اعتراض دارند، گله دارند. فضا باز باشد حرفشان را بزنند. مؤدبانه. خودمان را باید ادب کرد. یعنی توجه را به او داد که نقدش باید منطقی باشد، عاقلانه باشد، مؤدبانه باشد. آن هم برای رشد؛ ولی فضا را نباید بست برای نقد و اعتراض و گله‌گذاری و فضا را نباید فضای چاکرم و مخلصم و ثناگویی و این‌ها قرار داد که این‌ها بسیار... یک وقتی ان‌شاءالله توفیقی باشد، حالا «سُنَن النبی» اگر تمام بشود، ان‌شاءالله بعدش نامه مالک را شروع کنیم. مقایسه بکنیم ان‌شاءالله. نامه امیرالمومنین به مالک اشتر. آنجا خیلی نکات قشنگ حضرت دارند که حواست را جمع کن از این‌هایی که به به و چه چه می‌گویند، چاکرم و مخلصم می‌گویند. این‌ها پدرت را در می‌آورند. در تو تکبر ایجاد می‌کنند. مشکلات. معمولاً افراد بادمجان دور قابچین‌اند که ضعف‌هایشان را می‌خواهند با این چیزها بپوشانند. توی فضاهای مدیریتی یک حربه‌ای برای اینکه نزدیک بشوم.

خب، به هر حال «وَ لَا یَقْطَعُ عَلَى أَحَدٍ کَلَامَهُ». حرف کسی را قطع نمی‌کرد. تو حرف کسی نمی‌پرید. «حَتَّى یَجُوزَ». تا حرف طرف تمام بشود. مگر اینکه از حد می‌گذشت. «حَتَّى یَجُوزَ». یعنی دیگر خیلی زیاده‌روی می‌شد. دیگر از اندازه رد می‌شد. دیگر آن‌قدرش دیگر لازم نیست. مثلاً آنجا دیگر تو صحبت طرف دیگر تجاوز می‌کرد. حالا یکی از معانی‌اش هم این است که دیگر از حدش بیرون می‌زد. داشت دیگر به غیبت و معصیت و این‌ها کشیده می‌شد. بیشتر به این می‌خورد. حرفش دیگر از حد داشت خارج می‌شد. یعنی دیگر داشت کم‌کم به معصیت کشیده می‌شد. پایش را از گلیمش درازتر می‌کرد. اینجا یا نهیش می‌کردند که آقا دیگر ادامه نده، بیا، پا می‌شدم. حرف که دیگر از حد رد می‌شد.

دوستان چی گفتند؟ «اسلام معتقد به این است که افرادی که خلقیات غلط این‌چنینی دارند، می‌خواهند دیگران را شبیه خودشان کنند، حذف کنیم یا توصیه مدارا بین افراد داریم؟» مختلف‌اند. گاهی جا دارند برای اصلاح، گاهی جا ندارند. کسی اثرپذیری دارد، خب ارتباط باهاش برقرار می‌کند. اثرات نامطلوب روی من ندارد. اثرات مطلوب را هم پذیرش دارد؛ ولی آنی که اثرات نامطلوب دارد، اثرات مطلوب را هم پذیرش ندارد، اینجا اولویتی ندارد ارتباط با این افراد. اگر لازم است در حد ضرورت، اگر لازم نیست قطع ارتباط.

«از حد نگذره به آنچه ما مربوط نیست کار نداشته باش».
«اگه ممکن هست هر جلسه در مورد پویش آلاء تذکری داده شود». کدام پویش آلاء؟ اینکه خودمان باید توجه داشته باشیم یا آن کار مجازی که قرار بود انجام بشود و نشد؟ کدام؟ در مورد مرحوم پویش آلاء دارید می‌گویید که خب، آن که به پناه الهی پیوست. در مورد این کار خودمان است که چشم. شما یادآوری بکنید که ما یادمان باشد.

سؤالی که امروز در کلاس مطرح شد: «چرا انسان‌ها حاضرند ساعت‌ها نماز بخوانند و روزه بگیرند اما اخلاقشان را تغییر ندهند؟» یک مغالطه‌ای در این سؤال است. اولین کاری که در مواجهه با سؤال باید کرد، باید سؤال را خرد کرد. بعضی سؤال نیست، ده تا سؤال است. به بعضی سؤال‌ها سؤال نیست، حکم. چند تا حکم کنار هم در قالب یک سؤال قرار گرفته. سؤال نیست. یعنی اصلاً کسی که این را دارد می‌پرسد، قصدش فهمیدن نیست. قصدش اعتراض است. اعتراضش هم در قالب دوگانه‌سازی بین اعمال و اخلاق است. در این مقام دوگانه‌سازی هم می‌خواهد بگوید که آن‌هایی که به اعمال می‌پردازند، اخلاق ندارند. چندین حکم که همه‌اش غلط است. چند تا پیش‌فرض است که همه‌اش غلط است. نه اعمال از اخلاق جداست. اعمال و اخلاق یک چیزند. اعمال بروز اخلاق است. اخلاق لایه باطنی اعمال است. هیچ عمل جدا از خلقیات نداریم. هیچ خلقیات جدا از عمل نداریم. هر خلقی هم که شکل می‌گیرد با عمل شکل می‌گیرد. هر عملی هم خلقی در انسان ایجاد می‌کند و هر خلقی هم نشانه بودن آن خلق، عمل متناسب باهاش. نماز یعنی ارتباط با خدا. روزه یعنی ارتباط یعنی تنظیم رابطه خودمان با نیازهای طبیعی و مادی‌مان. تنظیم ارتباطمان با دنیا و شهوات دنیا. نماز یعنی ارتباط توجهی با خدا. حتماً همه این افراد این را قبول دارند که هر انسانی باید رابطه با خدا داشته باشد و رابطه با مادیات را برای رابطه معقول و معتدلی قرار بدهد و این خلق را قبول دارند و یک چیز خوبی می‌دانند. حتی ادعای این را دارند که این خلق را هم دارند. یعنی هم رابطه‌شان با خدا خوب است، هم رابطه‌شان را با طبیعت و عالم ماده تنظیم کرده‌اند. بروز این خلق می‌شود همین رفتار، می‌شود نماز و روزه. کسی که این رفتار را ندارد، دروغ می‌گوید که من این خلق را دارم. و کسی که این رفتار را دارد، آن خلق برایش ایجاد می‌شود، به شرط اینکه یک: این رفتار را خود رفتار را درستش را انجام بدهد. یعنی نماز درست و روزه درست و با استمرار و مقاومت و در درازمدت. پس آن چیزی که آن خلق را ایجاد می‌کند، خود نماز است. اصلاً قرآن در سوره معارج این را اشاره کرده. می‌فرماید که همه بیمارند و نامتعادلند «إِلَّا الْمُصَلِّینَ». می‌گوید اخلاق خوب اتفاقاً فقط مال نمازخوان‌هاست. بی‌نمازها اصلاً اخلاق... پس این سؤال اساساً سؤال غلطی است. سؤال نیست. چند تا پیش‌داوری است که خواسته در مقام سؤال این این‌جور طراحی سؤال کردن برای پاسخ گرفتن نیست. برای گیر انداختن شماست. معمولاً این شکلی است. یعنی در قالب سؤال مطرح می‌شود که شما را بازی بدهند با جواب دادنش که شما وقتی مشغول جواب می‌شوی، یعنی پیش‌فرض‌های او را پذیرفتی. لذا پاسخ دادن به این سؤالات باخته. سؤال پرسیده از یک سعودی، از یک نفری که در دربار سعودی است، سؤال بکنم که چرا شما خیلی علاقه دارید همیشه نوکر آمریکا باشید؟ بعد من جواب دادن خب من بردم دیگر. هرچه جواب بدهد. نه، این اصلاً جواب ندارد. اینجا این سؤال پاسخش سؤال است. کدام انسان‌ها؟ کدام نماز؟ کدام روزه؟ با چه شاخصی داری می‌گویی؟ کدام اخلاق؟ این‌ها چند تا سؤال است این‌ها. باید از ابهام درآورد: کدام اخلاق و با کدام پارامتر و کدام شاخص منطقی این‌ها را داری می‌گویی؟ یعنی این‌ها که به آمار برمی‌گردد. آمار عرض کنم که آمایش کجاست؟ چیست؟ الان بر اساس کدام سند قطعی داری این را می‌گویی که مثلاً نمازخوان‌ها اخلاق ندارند؟ حسین. چرت و پرت‌هایی که در عموم آدم زیاد می‌شود. می‌گوید که حجاب ندارد ولی اخلاقش خوب است. می‌گوید آدم حجاب داشته باشد اخلاق نداشته باشد خوب است. خب چه ربطی دارد این‌ها اصلاً کلاً چه ربطی دارد؟ حجاب ندارد ولی خوش‌اخلاق است. خب چه ربطی دارد این‌ها به هم؟ از این دوگانه از کجا این‌ها روبروی هم قرار می‌گیرند؟ کجا این‌ها با هم سنجیده می‌شوند؟

«چون تغییر سخته و نماز خوندن آسونه». بله، این هم پاسخش را دادم در مورد هر دو. ان‌شاءالله.
«خوب مثل پیامبر که عمل می‌کنیم، مورد سوءاستفاده واقع می‌شویم و به آدم سوار می‌شوند، چکار کنیم؟» مثل شهید رجایی عمل کنیم. پیغمبر این شکلی بودند. یعنی این‌جوری نبود که خلاصه جوری باشد که هرکه بتواند سوار بشود؛ ولی خب با لطافت برخورد می‌کرد. البته آن شرح صدر پیامبر را هم ماها نداریم. «أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ». آن‌قدر حوصله، آن‌قدر تحمل نیست. درمان. آن‌قدر صبر. به هر حال انسان یک جورایی یک جاهایی لازم است بفهماند به طرفش که آقا اگه صدام درنمی‌آید از خریتم نیست. می‌فهمم. حالا سکوت کردم روی مصلحت است که سکوت کردم. آره، و خود آن طرف هم شرمنده می‌شود این‌جور وقت‌ها و معمولاً هم همین موجب تغییر می‌شود.

«کمبود تواضع پیامبر محصول «لِنتَ لَهُم» ایشان بود. حد و حدود تواضع چه مقدار؟ تفسیر جا که کجا تواضع و چه حد از تواضع جای دیگری بحث بشود». مباحث مربوط به تواضع و این‌ها باید... تواضع، تواضع در برابر حق است. حد و حدودش این است. کلاً تواضع در برابر حق. همیشه انسان باید در برابر حق تابع باشد، تسلیم باشد، کرنش کنیم. حد و حدود را حق تعیین می‌کند. هرجا دیگر زیاده‌روی می‌شود، دیگر از حق خارج می‌شود. حدش با خود حق مشخص می‌شود. یک جاهایی مشخص است که این دیگر اینجا جای تواضع نیست. حق نیست. اینجا جای مهربانی نیست. اینجا جای برخورد است. اینجا جای تشر است. اینجا جای غضب است. پرخاش.

«متأسفانه در شهر ما در مورد بی‌دین‌ها همینو میگن. درسته خدا رو قبول ندارن ولی خیلی اخلاق خوبی دارن». اگه نکته‌ای نیست که دیگر همه را به خدا بسپاریم.

پاراگراف بعدی‌اش هم این روایت یک مقدار دیگرش مانده. می‌خواهید روایت را تمامش کنیم؟ ها؟ سه چهار خط مانده. بخوانم این را تمامش کنم. از جلسه بعد دیگر روایت جدید. آخرین سؤالی که می‌پرسند امام حسین علیه‌السلام از پدرشان این است. امام حسین علیه‌السلام از سکوت رسول الله... سکوت پیامبر به چه نحوی بود؟ فرمود: «کَانَ سُکُوتُهُ عَلَى أَرْبَعَه‌». چهار تا مبنا داشت سکوت پیغمبر. روی چهار... سکوت می‌کرد.
۱. «عَلَى الْحِلْمِ». یک رفتاری، سکوت پیغمبر از سر حلمش بود. از این که می‌خواست برخورد نکند. تو خودش می‌ریخت. ابراز خشم نمی‌کرد. پس یکی از مبناهای سکوت پیامبر...
۲. دومیش «حَذَرٌ». مراقبت می‌کرد یک چیزی گفته نشود که یک تبعاتی داشته باشد، یک مشکلاتی ایجاد بکند. حذر داشت از خطری. حذر نسبت به خطر. مراقبت می‌کرد که آن حرف خطر نداشته باشد، ضرر نداشته باشد. سکوت از سر حذر.
۳. سومیش «تَقْدِیرٌ». از سر اندازه‌گیری. سکوت می‌کرد به خاطر اینکه دیگر این دیگر لازم نیست. این دیگر زیادی است. آن مقداری که لازم بود، آن مقداری که اندازه‌اش بود گفتیم، بیشترش دیگر لازم نیست. می‌شود اندازه‌گیری، تقدیر. سکوت روی اندازه. روی اندازه چون صحبت می‌کرد، خیلی وقت‌ها ساکت بود چون جشن نبود، لازم نبود. روی اندازه.
۴. و چهارمیش «تَفَکُّرٌ». سکوتش از سر تفکر بود. چون فکر می‌کرد، آن تفکرش اجازه نمی‌داد حرف بزند. آن‌قدر غرق بود در دریای باطن خودش و تفکر، دیگر این تفکر اجازه نمی‌داد که بخواهد حرف... آدم‌هایی که متفکرند معمولاً ساکت‌اند. آدم‌های وراج کمتر اهل تفکرند. وراجی خودش تفکرسوز است. زیاد حرف زدن تفکر آدم را از بین می‌برد. آدمی که می‌خواهد اهل تفکر بشود، باید سعی کند بیشتر ساکت باشد، بیشتر فکر بکند، کمتر حرف بزند.

«فَأَمَّا التَّقْدِیرُ فَفِی تَسْوِیَهِ النَّظَرِ وَ الِاسْتِمَاعِ بَیْنَ النَّاسِ». آن که گفتند سکوت در تقدیر داشت، در این بود که در اندازه‌گیری بود. یعنی همه مردم را به یک چشم نگاه می‌کرد. به اندازه نگاه... نگاهش را تقسیم می‌کرد و استماع می‌کرد به همه. یکسان گوش... هم یکسان نگاه می‌کرد، هم یکسان گوش می‌کرد.

«وَ أَمَّا سُکُوتُهُ لِلتَّفَکُّرِ فَفِیمَا یَبْقَى وَ یَفْنَى». تفکر می‌کرد: چه چیزهایی می‌ماند؟ باقی چیست؟ فانی چیست؟ خیلی لطیف است این عبارت. روی چی فکر کنیم؟ روی همین باید فکر کرد. تفکر روی عالم بقا، عالم فنا. موجودات باقی، موجودات فانی. اینکه در زندگی ما چقدر چیزهایی که دنبالشیم فانی است؟ چقدر چیزهایی که دنبالشیم باقی است؟ چقدر آن‌ها که باقی است، دنبالش چقدر دنبالش می‌روی؟ چقدر حواسمان هست به عالم بقا؟ چقدر حواسم هست به اینکه چقدر این‌ها باقی است؟ چقدر می‌ماند؟ چقدر از بین می‌رود؟ تفکر. هرچقدر آدم به این‌ها فکر می‌کند، خب سکوت پیدا می‌کند، ساکت می‌شود.

«وَ جَمَعَ لَهُ الْحِلْمَ وَ الصَّبْرَ». پیامبر هم حلم داشت، هم صبر داشت. «وَ لَا یَسْتَفِزُّهُ». یک جوری بود که نه چیزی او را به غضب می‌آورد و نه چیزی او را از کوره به در می‌آورد. استفزاز همین است دیگر. تو خودش می‌ریخت، تحمل می‌کرد. این هم حلم است، هم صبر. حالا باید روی این بحث بشود: تفاوت حلم با صبر چیست؟ بیشتر به نظر می‌رسد که حلم آن جنبه‌های درونی، صبر حالت‌های واکنشی است که انسان با یک چیزهایی مواجه می‌شود و همان‌جا آناً می‌خواهد واکنش نشان بدهد؛ ولی این واکنش را مهار می‌کند. وقتی کسی هم حلم داشت، یعنی ملکه تحمل و ظرفیت در او بود. هم وقتی با صحنه‌هایی مواجه شد، صبر می‌کرد. هم شخصیت اً آدم باظرفیتی بود که از کوره در نرود، هم وقتی با صحنه‌ها مواجه می‌شد صبر به خرج می‌داد. صبر بیشتر می‌خورد به اینکه یک فعل باشد. حلم یک خلق، صبر یک فعل است.

«وَ جَمَعَ لَهُ الْحَذَرَ فِی أَرْبَعٍ». برای... جمع شده بود حذر. آن سکوت در حذر در چهار جا:
۱. «أَخْذُهُ بِالْحَسَنِ لِیُقْتَدَى بِهِ». آن کارهای خوب را می‌گرفت تا بقیه بهش اقتدا کنند.
۲. «وَ تَرْکُهُ الْقَبِیحَ لِیُنْتَهَى عَنْهُ». آن کارهای زشت را ترک می‌کرد تا بقیه ترک کنند.
۳. «وَ اجْتِهَادُهُ الرَّأْیَ فِی صَلَاحِ أُمَّتِهِ». همه کوشش را می‌کرد برای اینکه امتش به صلاح برسند.
۴. «وَ الْقِیَامُ فِیمَا جَمَعَ لَهُ خَیْرَ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهِ». آنجایی که خیر دنیا و آخرت جمع بود، قیام می‌کرد، اقدام می‌کرد.

ان‌شاءالله قلب نازنین نبی اکرم که معدن رحمت و علم و حکمت است، از ما راضی باشد و مشمول دعای پیغمبر اکرم باشیم به برکت صلوات بر محمد و آل محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد.

تفاوت غضب و از کوره در رفتن: آن حالت درونی عصبانی شدن و آن بروز خارجی‌اش. خب، برای امشب اعمالی هست انجام بدهیم. شب نیمه رجب، نماز سلمان و این‌هاست. دیگر حالا اگر فاصله داشت، اعمالش هست در مفاتیح. اگر وقت دارید انجام بدهید. منم دعا کنید. ان‌شاءالله که موفق باشید و ما را از دعای خیر محروم نفرمایید. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی