مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی

جلسه هفتم

00:11:14
84

این دوره ۱۳‌جلسه‌ای بر اساس کتاب «سنن النبی» علامه طباطبایی، سیره پیامبر اکرم را به‌عنوان الگویی عملی برای ساخت شخصیت و سبک زندگی مرور می‌کند. جلسات از ضرورت تطبیق عبادت، معاشرت و عادات روزانه با سیره نبوی آغاز می‌شوند و سپس جزئیاتی مانند راه‌رفتن، سخن‌گفتن، نظافت، معاشرت و آداب ظاهری و باطنی پیامبر خوانده و شرح می‌شوند. در بخش‌های پایانی، مفاهیمی مانند یقین و حضور قلب نیز وارد بحث می‌گردند. روش تدریس روایت‌خوانی همراه با توضیح و تطبیق عملی است؛ تا سیره از اطلاعات تاریخی فراتر رود و به مراقبه‌ای روزمره برای شبیه‌شدن به رسول خدا تبدیل شود.

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. روایت بعدی، روایت انس بن مالک است که می‌گوید: «ان رسول الله صلی الله علیه و آله کان ازهر اللون کان لؤلؤ و اذا مشا تکفعه.»

گفتند که پیامبر اکرم رنگ درخشانی داشتند، رنگ چهره‌شان خیلی روشن بود و مثل مروارید می‌نمود. پوست حضرت وقتی هم که گام برمی‌داشت، خیلی آرام بود. بعضی‌ها در راه رفتنشان دیده می‌شود که عجله دارند و طمأنینه در آن نیست؛ هیجان و جوگیری زیاد است یا مثلاً تکبر. اما گام برداشتن پیامبر، گام برداشتن آرامی بود و با آرامش گام برمی‌داشت.

و می‌گوید: «ما شممت مسکاً و لا عنبراً اطیب من رائحه رسول الله صلی الله علیه و آله.» هیچ مشک و هیچ عنبری خوشبوتر از بوی پیغمبر نشنیدم. بوی تن پیغمبر آن‌قدر خوب بود. لطافت تن پیغمبر بازگو شده است که این تن مبارک، این‌قدر لطیف و از هر گلی شفاف‌تر و لطیف‌تر بود. «ولا مسست دیباجاً ولا حریراً الین من کف رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم.» ابریشمی ندیدم، دیباج و حریری را لمس نکردم که از دست پیغمبر نرم‌تر باشد. دست پیغمبر از همه این‌ها نرم‌تر بود.

کعب بن مالک هم گفته است: «کان رسول الله صلی الله علیه و آله اذا سره الامر استنار وجهه حتی کان وجهه قطعه قمر.» وقتی پیغمبر از چیزی خوششان می‌آمد، چهره‌شان مثل قرص ماه روشن می‌شد. چهره پیامبر باز می‌شد. این باز شدن چهره و نورانیت چهره، همانند ماه باز می‌شود.

غزالی هم در «احیاء» گفته که: «کان صلی الله علیه و آله افصح الناس منطقاً.» پیغمبر منطقش از همه فصیح‌تر بود و «احلاهم» (شیرین‌ترین). حرف زدن پیغمبر خیلی شیرین و دلربا بود. و می‌فرمود: «انا افسح العرب.» من از همه عرب‌ها فصیح‌ترم و «ان اهل الجنه یتکلمون بلغه محمد صلی الله علیه و آله.» بهشتیان به لغت محمد سخن خواهند گفت.

این البته خیلی حرف دارد. این "عرب" در «افصح العرب»، لزوماً این عرب جغرافیایی و دنیایی و این‌ها نیست. "عرب" در برابر "عجم" است. "عجم" آن موجود زبان‌بسته است. "عرب" کسی است که زبانش باز است، یعنی غرضش را خوب می‌تواند برساند؛ بدون ابهام و گیر می‌تواند برساند. این اعراب‌گذاری هم که در زبان عربی داریم، چون به نسبت همه لغات، تنها زبانی است که اعراب دارد و نقش کلمه را می‌توان با اعراب فهمید، با علامت‌گذاری که در کلام شده، می‌توان نقش کلمه را فهمید. ما هیچ زبانی این شکلی نداریم. ممکن است چند کلمه را یا گاهی کلمات خاصی را با یک علامت‌گذاری بتوانند بفهمند که این کلمه اینجا فاعل است، مفعول است، قید است، فلان است. ما در فارسی هیچ علامتی نداریم که با آن بشود فهمید الان این کلمه اینجا چیست، این فاعل است یا مفعول. ولی زبان عربی این شکلی است؛ آن مرفوع می‌شود، این منصوب می‌شود، این مجرور می‌شود. خب یک زبان بی‌نظیری است واقعاً به این جهت.

می‌گویند عربی. پس عرب آن کسی است که زبانش باز است و زبان‌بسته نیست. کسی زبانش بسته است که فهمش بسته است، که دلش بسته است. اونی که فهمش و دلش باز است، زبانش هم گویاست به حقیقت؛ چون حقیقت را فهمیده و حالا می‌تواند حقیقت را بیان کند. و پیامبر فصیح‌ترین عرب‌اند؛ هم عرب‌اند و هم فصیح‌ترین عرب. هیچ‌کس به فصاحت او این حقایق را در عالم بیان نکرده، بروز نداده. از این جهت فصیح‌ترین لغت بهشتیان همین است. وگرنه ما در بهشت زبان عربی نداریم؛ اصلاً زبان‌های اعتباری نداریم که آنجا عرب و فارس و کرد و بلوچ و... مثلاً بهشتی‌ها اگر با همدیگر عربی صحبت می‌کنند، حالا اگر غیرعرب آمد چکار کند؟ یا مثلاً با جهنمی‌ها اگر صحبت کردند، دیگر نمی‌فهمند؟ نه. قرآن گفته که با جهنمی‌ها صحبت می‌کند. خب چطور؟ جهنمی‌ها که مثلاً زبان عربی بلد نیستند، آنجا چه می‌شود؟ نه، این «زبان بهشتی‌ها لغت پیامبر است» یعنی به زبان پیامبر صحبت می‌کنند، زبان حقیقت صحبت می‌کند، به زبان نور با هم صحبت می‌کنند. حقیقت را به هم القا می‌کنند، حقیقت را به هم منتقل می‌کنند، حقیقت را می‌فهمند و حقیقت را به هم عرضه می‌کنند. این می‌شود لغت پیامبر اکرم.

تا به اینجا می‌رسد که: «و کان صلی الله علیه و آله یتکلم بجوامع الکلم.» پیغمبر اکرم با جوامع الکلم سخن می‌گفت. یعنی آن چیزی که گفته، همه کلمات و همه حقایق در همین بیاناتش گنجانده شده است. همه حقایق عوالم بالا را تنزل داده به این عالم. «لا فضول ولا تقصیر.» نه کلامش اضافی دارد نه کم دارد. «کأنه یتبع بعضه بعضاً.» انگار اصلاً این‌ها به همدیگر چسبیده است. همه کلماتش انگار تابع همدیگرند. هیچ تناقضی بین این حرف‌ها دیده نمی‌شود. هر کدام از این حرف‌ها، حرف دیگری را دارد معنا می‌کند، به حرف دیگری وصل است. همه به هم متصل‌اند، یکپارچه است. «بین کلامه توقف، یحفظ سامعه و یع» بین کلامش توقف می‌کرد که شنونده این را حفظ بکند، نگه دارد با خودش. شمرده شمرده پیغمبر سخن می‌گفت. مانند کسی که شماره تلفن می‌خواهد بدهد، چه آرام‌آرام می‌گوید تا طرف بنویسد. پیغمبر اینجوری صحبت می‌کرد.

«و کان صلی الله علیه و آله جهیر الصوت.» صوتش خیلی آشکار بود، صدایش. خب، این‌ها خصائص ملکوتی پیغمبر در جنبه‌های ملکی ایشان هم جلوه داشته است؛ بروز کرده، آمده برای اینکه همه حقیقت را جلوه بدهد. لذا خود صوتش هم صوت آشکاری است. «جهیر، احسن الناس نغمه.» نغمه پیامبر از همه مردم زیباتر بود.

روایت بعدی هم از عایشه است که می‌گوید: عرض کردم که: «یا رسول الله، انک تدخل الخلاء فاذا خرجت دخلت علی اثرک فما اری شیئاً.» می‌گوید شنیدم که می‌گفت: "یا رسول الله، شما وقتی که سرویس بهداشتی می‌روید، من پشت سرتان می‌آیم ولی اثری نمی‌بینم. نمی‌بینم چیزی به جا مانده باشد." «الا انی اجد رائحه المسک.» "می‌بینم فقط بوی مشک می‌آید."

فقال پیغمبر اکرم فرمودند: «انا معاشر الانبیاء، تنبت اجسادنا علی ارواح الجنه.» خیلی زیباست. پیغمبر اکرم حالا به همچین کسی که صلاحیت باطنی هم ندارد برای این جور معارف و این جور حرف‌ها، فرمودند که: "ما انبیا جسدمان بر اساس روح‌های بهشتی رشد می‌کند." بفهمند که تن ما، قواعدی که بر تن ما حاکم است، قواعدی است که بر روح بهشتیان حاکم است. «فما یخرج منه شیء الا ابتلعته الارض.» هر چه از تن ما خارج شود، زمین او را می‌بلعد. حالا جای حرف مفصلی دارد این روایت.

پیامبر اکرم فرمودند: «خلق الله العقل.» خدا عقل آفرید. بهش فرمود پشت کن، اونم پشت کرد. فرمود رو کن، رو کرد. بعد فرمود: «ما خلقت خلقاً احب الی منک.» من هیچ خلقی محبوب‌تر از تو نیافریدم. «فاعطی الله محمداً تسعه و تسعین جزءاً ثم قسم بین العباد جزءاً واحداً.» بعد فرمود که خدا به محمد نود و نه جز عقل داده و آن یک جزء دیگر را بین همه تقسیم کرده است. آن یک جزء دیگر به این معنا نیست که پیغمبر روی یک جزء ندارند. آن یک جزء این است که پیغمبر با بقیه شریک‌اند. این نود و نه تا را با کسی شریک نیستند وگرنه آن یک جزئی که همه دارند، یک جزء از کل خلقت است؛ آن هم باز مال پیغمبر است، مال پیغمبر است و به بقیه هم داده‌اند. ولی نود و نه مال پیغمبر است، به کسی دیگر ندادند. عقل محض است، عقل کل است.

در نوبت بعدی دارد که: «بعثت لاتمم مکارم الاخلاق و محاسنها.» پیامبر اکرم فرمودند: "من برای مکارم الاخلاق مبعوث شدم و برای محاسن اخلاقی مبعوث شدم. آمدم شما را برسانم به آن کرامت‌های اخلاقی و محاسن اخلاقی، به آن درجات عالی حسن خلق و بندگی." به آنجا آمدم. خب، از این دیگر حالا ان‌شاءالله بقیه‌اش بماند. به روایت بیست و چهار رسیدیم که حالا ان‌شاءالله جلسه بعد روایتش را خواهیم خواند.

و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی