جلسه سیزدهم
این دوره ۱۳جلسهای بر اساس کتاب «سنن النبی» علامه طباطبایی، سیره پیامبر اکرم را بهعنوان الگویی عملی برای ساخت شخصیت و سبک زندگی مرور میکند. جلسات از ضرورت تطبیق عبادت، معاشرت و عادات روزانه با سیره نبوی آغاز میشوند و سپس جزئیاتی مانند راهرفتن، سخنگفتن، نظافت، معاشرت و آداب ظاهری و باطنی پیامبر خوانده و شرح میشوند. در بخشهای پایانی، مفاهیمی مانند یقین و حضور قلب نیز وارد بحث میگردند. روش تدریس روایتخوانی همراه با توضیح و تطبیق عملی است؛ تا سیره از اطلاعات تاریخی فراتر رود و به مراقبهای روزمره برای شبیهشدن به رسول خدا تبدیل شود.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی العظم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
«قلت فما تفسیر الیقین؟» رسول اکرم از جبرئیل سؤال کرد: «تفسیر یقین چیست؟» «قال المومن یعمل لله کانه یراه.» حالی به انسان دست میدهد که خدا را حاضر میبیند. حضور خدا را با وجودش، با قلبش لمس میکند. این حال، حال یقین است. البته یقین مراتبی دارد. این، در واقع آن ابتدای یقین و آغاز یقین است.
یقین ذهنی یک بحث است که ما میتوانیم استدلال بیاوریم برای چیزی. حتی ممکن است آدم جانش را برای همان یقین ذهنی بدهد؛ ولی یقین قلبی حال دیگری است. در آن انسان خود را مواجه با حقیقت میبیند. همینطور که الان شما اینجا هستید، پا میشوید، میروید، برمیگردید... من چه حسی بهم دست میدهد؟ وقتی میروید، دیگر حس نمیکنم هستید. وقتی میآیید، حس میکنم هستید. در حرف زدنم، حال درونی من تفاوت دارد وقتی که احساسِ این حال درونی نسبت به خود امتحان میشود. خدا را این شکلی احساس میکند بودنش را.
خب، ما الان دعا میکنیم، ذکر میگوییم، حرم امام رضا (ع) هم میرویم. خود امام رضا (ع) هیچ فرقی با امام زمان (عج) ندارد. الان اگر ما در حرم، تشرف خدمت امام زمان (عج) پیدا کنیم، چه حالی پیدا میکنیم؟ احساس کنیم حضرت مثلاً در صحن آزادی نگاه میکنند، بعد با دست میگویند: «بیا جلو.» چطور دلتان حری میریزد؟ همین حالت روبرو شدن با ضریح امام رضا (ع) را داریم؛ معلوم میشود که امام برای ما حاضر نیست. امام حاضر است و این عدم یقین است. یقین نداریم به بودن امام. میدانیم یک جای خوبی است. میدانیم بالاخره امام رضا (ع) توجه دارند، عنایت امام رضا (ع)... یعنی کی؟ امام رضا (ع) یعنی کجا؟ امام رضا (ع) کجا هست؟ یک امام رضایی هست در ذهن من. آموزش ذهنی است. با وجودم لمسش بکنم... آرمیتا خیلی جالب بود. اخیراً برده بودنش پیش آقا. دستهایش میلرزید، صدایش چیز شده بود. خیلی برایم جالب بود. مثلاً بچه بود، میرفت، میآمد، نقاشیهایش را میآورد، نمیدانم مثلاً آقا دست در موهایش میکرد، روی پای آقا مثلاً... الان که بزرگتر شده، با شور شده، ادراک پیدا کرده، تازه میفهمد که با چه کسی مواجه شده. دست آقا همان آقا است. محبت همان محبت است. آدرس... نامحرم شده. تنها چیزی که تفاوت کرده، ادراک آرمیتا است. از آن بچگی درآمده، الان فهمیده که کیست. دارد با کی صحبت میکند. داستان ما هم همین است. امام رضا (ع) همان امام رضا (ع) است. حرم همان حرم است. زیارت همان زیارت است. یک ادراکی در آدم شکل میگیرد. میفهمد امام رضا (ع) امام رضا (ع) است.
یقین را خدا روزی میکند. انشاءالله که گفتند خود امام رضا (ع) فرمودند که کمترین چیزی است که تقسیم میشود. همه چیز را اگر کیلو کیلو تقسیم کردند، این را گرم گرم تقسیم کردند. خیلی تک و توک. اگر چیزها را صد تا هزار تا یکی میدهند، یقین خیلی کم توزیع میشود، کم روزی میشود. موضوع، انشاءالله حاجت اصلیمان در این زیارتها و در این اعمال، دعای عرفه که در پیش است. انشاءالله دهه اول ذیالحجه که شبهای خیلی مهمی است و لیال العشر؛ خدا به این ده شب قسم خورده. ده شب اول دهه ذیالحجه و زیارت کعبه را و طواف کعبه را در این ایام واجب کرده؛ یعنی مقدمهاش را از این ایام واجب کرده. چلوک... یقین بخواهیم در این ایام و بعد در محرم از امام حسین (علیه السلام) یقین جدی.
فرمود: طوری میشود که «یعمل لله» برای خدا کار میکند، «کانه یراه» انگار میبیند خدا را. «فان لم یکن یرالله فان الله یراه.» اگر هم این خدا را نبیند، خدا او را میبیند. یعنی یک حسی است که بینابینی است. یعنی یک جورایی میشود گفت دارد خدا را میبیند. اگر آنجور خدا دیدنی که به نحو عالی شهود و فلان، آنچنان اینها نباشم، یک جوری خدا را حس میکند که خدا او را دارد میبیند؛ که این هم خودش حضور خدا را دیدن است دیگر. این هم یک جور دیدن خداست که او. مراتب توحیدی را بزرگان از اینجا شروع میکنند. سیر توحیدی سالک از اینجاست که تحولات جدی در او شکل میگیرد و قلباً احساساتی پیدا میکند که خب ویژگیهایی دارد، حالاتی دارد. از جنبه عشقی-حُبی به خدای متعال حالت خاصی پیدا میکند. هم از جهت خوفی، حالات خاصی. عظمت خدای متعال یک جوری در دل قرار میگیرد که حضور خدای متعال را یک جوری احساس میکند. بکُشنش، گناه نمیکند. بکُشنش، تیکه تیکهاش کنند، گناه نمیکند. تیکه تیکهاش کنند، نگاه حرام نمیکند. تیکه تیکهاش کنند، دروغ... اینجور در محضر همچین کسی. بعد دیگر نمازش، عباداتش، زیارتش، اینها همه تفاوت. نسبت به مصائب زندگی و مشکلات، حالش عوض میشود. دیگر تلخی ندارد، دیگر سختی ندارد، گله ندارد از هیچی. گله نمیشود.
حال یقین، یک آرامش خاص است. «خدا جعل الروح و الراحه فی الیقین.» خدا روح و راحت را در یقین قرار میدهد. وقتی به یقین میرسد، آرامش پیدا میکند، آرام میشود. این چرا اینجوری شد؟ چرا من درآمدم کم است؟ امروز یک عزیزی پیام دادند ما مثلاً یک مدتی اینها را گوش کردیم، فلان اینها عوض شدیم، اهل نماز شدیم، فلان و اینها داشتیم در این مسیر میآمدیم، بعد نمیدانم چی رفته زیر پایم، سر خوردم، کمرم چی شد و الان در معرض فلج شدنم با دو تا بچه. سؤال شما چرا اینطور شد؟ انسان وقتی به یقین رسید، دیگر «چرا» ندارد. اینجوری شدم. خیر. مضطرب نکند عملم بوده، نکند چشم خوردم، نکند سحر بوده، نکند اینطور بوده، نکند این. این «نکنهها» هم هی هر کدام اضطرابی در ما ایجاد میکند. اگر چشم خوردم، خدا بگم چهکارشان کند که چشم... اگر موتور بوده، آخه مگر من چهکار... گناه بوده، آخه مگر هزار بار استغفار کردم، چرا اینطور شد؟ همهاش تویش یک گله، شکایت و اعتراضی هست. میرسد، دیگر اعتراض معنا ندارد. مال خودش: «انا لله و انا الیه راجعون.» جوابی که عرض شد همین بود. خدای متعال به صابرین بشارت داده و فرموده کسانی صبر میکنند که این حقیقت را بفهمند: «انا لله و انا الیه راجعون.»
این راز برون رفت از مشکلات سخت است. «انا لله و انا الیه راجعون.» شرح کردم، آمدم بیرون تصادف کردم، آمدم دیدم سپرم افتاده. گفت: نمیآید این جمله از من درنمیآید که بگویم: «انا لله و انا الیه راجعون.» خدا انشاءالله روزی میکند این ادراک را. گفتنش خیلی راحت است: «انا لله و انا الیه راجعون.» آدم وقتی در مصیبت واقع میشود... کمرم مال خدا بود، مهرههای کمرم مال خدا بود، بچههایم مال خدا بود، زندگی، موقعیت درسیام، اعتبارم، خانهام، همسرم، ساخت لله. اینها همه مال خداست. پس خدا را بهعنوان ابزار رسیدن به خواستههایمان... خدا اصلاً تعریفش برای ما همین است. او کسی است که ما خواستههایی که نمیتوانیم بهش برسیم، میرساند. قدرتش زیاد است، میتواند ما را برساند به آن چیزهایی که میخواهیم و نمیتوانیم بهش برسیم. خدا هدف نیست، خدا وسیله است. هدف را داری، خدایمان را داریم، معبودمان را داریم. مشکلی که آن مربوطه را میدانیم که بهش نمیتوانیم برسیم. بعد نگاه کردیم، دیدیم کیست که میتواند ما را به معبودمان برساند؟ دیدیم خداست. میگفتش که ایام انتخابات ۹۶ آقای رئیسی: «تو خیلی خوبی، دلت پاک است، سیدی، کنار امام رضایی، دعا کن روحانی رأی بیاورد.» این قضیه زندگی ماست. خدایا تو خیلی خوبی، قادری، توانمندی، قادر مطلقی. یک توجهی... یعنی امام حسین (ع) را واسطه میکنیم، امام رضا (ع) را واسطه میکنیم برای اینکه به یزید برسم. به یزید... خدا را واسطه میکنیم برای تقرب به ابلیس! خیلی عجیب است. خدا کند که خود گوینده حالیاش بشود.
«انا لله و انا الیه راجعون.» هر چه شده، خیر است. استادمان فرمود که کسی از من در حرم پرسید: «خیر فی ما وقع.» خیر در آن چیزی است که واقع میشود. این مال کیست؟ جمله قشنگی است. مال کیهاست؟ خیر واقع میشود برای کیها خیر است آن که واقع میشود؟ خیر است؟ سؤال جالبی بود. چون یکم فکر کردم، گفتم که خودش مال همه است، ادراکش مال تعداد کم است. الخیر مال همه است ولی کمند کسانی که این را بفهمند. این میشود یقین. وگرنه هر چه دارد برای هر که واقع میشود، خیر است. هر چه برای هر که واقع میشود، خیر است.
«و ان یعلم یقیناً انما اصابه لم یکن لیختئه.» یکی از نشانههایش... چیزی که بهش رسیده، میداند یقیناً که اینی که رسیده، باید میرسید. آن هم که نرسیده، نباید... «و ما اختئه لم یکن لیصیبه.» مال تو نبوده که بهت نرسیده. این هم که رسیده، هر جا دیگر هم بودی بهت میرسید. آنجا قبول نمیشدی، اینجا هم اگر اینطور میشد، آنجا هم اگر بهت اوکی میداد، این هم باید خوب بود، آنجا هم صدقه میدادی... اینها همه مؤثریتهای اجمالی دارد ولی همهاش تقدیرات است. میگوید: «من اگر طلبه نمیشدم، مثلاً ماهی ۲۰ میلیون درآمدم...» مطمئنی؟ منکه دیدیم روی همین دلایل طلبه نشدم و بدبخت شدم. هیچی هم. درآمدش همان دو سه تومانی هم که در طلبگی میدهند، جای دیگر همان هم نصیبش نشد. افتاد نمیدانم... حالا بعضی موارد را اشاره نمیکنم چون به هر حال بعضی افرادند و حالا گوش میدهند و هم دوستان میشناسند از این اطلاعات که یک وقتهایی به یک دلایلی به بعضی از تکالیف پشت پا زدند، بعد گرفتاری عجیب و غریب... به هوس گندم ری، کوفتشم... نه. اینها زیاد است.
یقین یکیاش همین است: آدم از وظیفه دست نمیشوید به بهانه اینکه اینطور میشود. اگر نکنم، آنطور میشود. اگر رسیده، همین باید میرسیده. اگر نرسیده... میشود غصه بخور: «مرگ! با فلانی ازدواج میکردم چی میشد؟» آن هم فلان شد. «نرسیده؟» نه، مال تو نبود. «این هم که رسیده؟» مال تو بوده. زمین میرفتی، آسمان میرفتی، همین! آرام باش. چقدر استرس و هیجان و غصه و «اگر من با فلانی ازدواج میکردم چی میشد؟»، «اگر با این ازدواج نمیکردم چی میشد؟»، «بچه من اگر اینطور بود؟»، «اگر اینطور میکردم؟»، «اگر آنطور میگفتم؟» بله، خوب انسان خود را مؤثر ببیند، گناه ماست. ولی خب ما خودمان را مقصر نمیبینیم. کائنات شاکیم، از خدا و از هستی و از مردم و از این... بله، من اشتباه کردم، گناه من. چوب گناه. این خوب است، بد است. اگر بد است، چوب گناهم است. ولی به هر حال همین هم باید میرسید. ببین با آرامش استغفار میکند: همین هم باید میرسیده، ولی حالا اینکه بد شده، من بدش کردم. و خوشحالم که به هر حال تقدیر من بوده، برای من نوشته بود. «ما اصاب من مصیبه الا فی کتاب من قبل ان نبراها.» همه اینها نوشته بود، محکم. ولی اگر خراب شده، من خرابش کردم. استفاده... تازه همان چهار تا طاعتی هم که اهلش بودیم کنار... دیگر حرم نمیروم. این همه نماز جماعت خواندم، چی شد؟ یا امام حسین! دیگر خرجت نمیکنم. برعکس! آره.
یک مشکلی که باز در ما هست، انواعی... میفرمود که این منصور حلاج، بنده خدا این مظلوم واقع شد برای اینکه همهمان صبح تا شب «انا الحق» میگوییم، ولی هیچکس هیچکارمان ندارد. این بدبخت را گرفتند کشتند. کی «انا الباطل» میگوید؟ «انا الحق» دیگر. آنقدر «انا الحق» که خدا هم روبروی «من» وایمیایستد، آن هم میشود باطل. بدبخت بهعنوان اینکه عبد خدا بود، میگفت «انا الحق». گرفتند کشتندش. ما آنقدر «انا الحق» هستیم که اگر خدا بگوید این مصلحتت نیست، نمیدهم، قبول ندارم. من حقم و اینی که من میگویم، حق است. من دارم میگویم این خوب است. من دارم میگویم این زندگی من را درست میکند. من دارم میگویم این زن من است. تو میگویی نه. به یقین که رسید، میگوید من کیم؟ ارزشی دارد؟ فکرم، تشخیصم چهکاره عالم است؟ من مالک چی هستم؟
یکی از نشانههای رسیدن به یقین همین است که احساس مالکیت در آدم از بین میرود. حالا در آقایان این احساس مالکیت جلوههایی دارد، در خانمها جلوههای دیگری. در نگاه آقایان به خانمشان این احساس مالکیت ابعادی دارد. در نگاه خانمها به احساس مالکیت ابعادی. من... ما مالک قلب همدیگریم، نه مالک تن همدیگریم. آن مالک حقیقی اوست و حقیقت هم امر اوست. تکلیفی و حقی است که او لحاظ کرده. خیلی نکته مهم است. ما مالک میبینیم خودمان را نسبت به همدیگر. کلفت من است. چاییت کو؟ غذا درست کن. بشور. به حساب آن هم باید محبت کند. مجرد اینجا نشسته، هم متأهلین آماده و حمله کم نداریم. الحمدلله! فتنهخیز است خلاصه. به یقین که رسید، میگوید من کیم؟ من چهکارهام؟ اگر غیرتی میورزد، تعصبی نشان میدهد، بهخاطر دستور خدا، امر خداست. خودش خیلی تفاوت، خیلی تفاوت. باز هم آن جنبههایی که به خودش برمیگردد و توقعات و حق و حقوق خودش است، تازه همانها را هم میگذرد. دمای شخصیاش. به هر حال آنی که رسیده، میفهمد که باید میرسیده. دست و پای الکی نمیزند.
خانمه میگوید که پسر من با یکی دوست بوده. دوست این پسر من رفته با این دختره رو هم ریخته. این بر زده، دختره را گرفته. پسر من... آن موقع که میگفت سه چهار سال پیش بود. آن موقع هم فکر میکنم میگفت سه سال است که این در اتاقش است، بیرون نمیآید. یک همچین بچه افسردهای. دو ساله. چقدر خودکشی میکنند از این موارد. ما ربات تلگرام خودکشی که داستانش را گفتم برایتان، شبی دو سه تا میآمد برایمان: «دوستم امشب شب عروسیشان است. میخواهم بروم آتش بزنم. هم خودم را بکشم.» نرسیده. خیر است که نرسیده. مال من نبوده که برسد. خیر بوده، نرسیده. یک گناهی کردم، نرسیده. خودم را بزنم، خودم را بزنم. با خودکشی اینها حل نمیشود. برای خودکشی میخواهد، ولی نه این خود. «فقتلو انفسکم فتوبوا الی بارئکم.» دقیقاً همهچیز چپ است. خودتان را بکشید که توبه کنید به خدا. ما خودمان را میکشیم که دیگر با خدا روبرو نشویم. آنقدر از خدا شاکی خودمان را محو کنیم، دیگر نبینمت. برعکس! مانع بود، مزاحم بود. تقدیر الهی است و خیر. این مسائل هم در همینی که داری خودت را میکشی، خدا دارد تو را به کشتم که الکی دیگر روی توهماتت حساب باز نکنی. فکر نکنی کارهای هستی و هر چه تو میخواهی و بفهمی عالم صاحب... امشب خودکشی کردی. فهمیدی به تو نیست، به خواست تو نیست. «ان المدبر غیره.» یکی دیگر کاردستی... یکی دیگر کارش را میکند.
مرحوم دولابی (رضوان الله علیه) مسیر به ما گفتند: «گناه نکن.» خیلی سخت. یکم که حالا در روال افتادیم، گفتم خب رذیله هم نداشته باشیم. دیدیم خیلی سخت است. یکم که گذشت، به ما گفتند: «به غیر خدا توجه نکن.» میگفت: دیگر آنجا برگشتم به خدا گفتم: «خدایا، دیگر بگو بمیر.» خدا به من گفت: «از اولش همین را گفته بودم، تو نمیفهمیدی.» تو نمیفهمیدی. من که گفتم بمیر. خدا از ما... حافظ چی میگوید؟ میگوید: «جز به کشتن ما راضی نیست.» یک تعبیر این شکلی دارد: «یار از ما فقط خونریزی... جز به کشتن ما راضی نمیشود.» آنی که خواستی نشد. تو کارهای نیستی. باز آرام باش. دیگر میشود یقین. سود سرمایه به سود قشنگ است ولی یکی دیگر است. در بیتهای یکی مانده به آخرش اینهاست. آره. ما چون یکمی حالا با حافظ انس داریم.
«و هذا کله اغصان و توکل و مدرجه الزهد.» همه اینها آقا شاخ و برگهای توکل است و پله زهد. از زهد شروع میشود، به اینجاها میرسد. همه شاخ و برگ توکل است. ریشه همهاش تفکر. ریشه همه کمالات توکل است. آیات قرآن هم خیلی عجیب است: «تو متوکلون.» جای دیگر میفرماید که: «ان الله یحب المتوکلین.» خیلی انسان با توکل محبوب خداست. «و من یتوکل علی الله فهو حسبه.» چقدر زیباست! «الیس الله بکاف عبده؟» جان آدم به رقص میآید با این. «الیس الله بکاف عبده؟» سؤالش. خدا بر بندهاش کافی است؟ سؤال میکند. لحن... شما نگاه کنید: من بس نیستم؟ من هستم؟ من بسم. من بس نیستم؟ «الیس الله بکاف عبده؟» بعد با تعبیر عبده. انسان... خدا... اللهم... خدا برای بندهاش... بندهاش... خدا برای بندهاش کافی نیست؟ بس نیست؟ بنده وقتی خدا را دارد، بس نیست؟
به شیطان هم گفتش که: «هر غلطی میخواهی بکنی، بکن، ولی آنی که توکل دارد، تو تور تو نمیافتد.» راز نجات از دست شیطان، توکل است و راز رشد معنوی، توکل. توکل هم قواعد خودش را دارد. توکل هم سخت است. توکل هم مراتب دارد. مخصوصاً که قلب توکل کارش هم باید بکنی. شترت را هم باید ببندی، بعد توکل کنی. توکل یک حالی است همراه با عمل به وظیفه و فعالیت، نه به جای فعالیت. درس نمیخوانم، به جایش توکل. کار نمیکنم، به جایش توکل. البته ممکن است در موارد خاصی افراد به حسب حالات خاصی که دارند در مراتبی از توکل باشند که همانجا هم برایشان حاصل میشود، ولی آن مال ماها نیست. مال این مراتب ماها نیست. مال مراتب عالی توکل، یک وضعیتی است که میداند در اتاق دربسته هم بنشیند، روزیاش، غذایش میرسد. بودهام، همچین افرادی بودهاند در طول... در بین عرفا و اینها. یقینی دارد که میداند از روی بلندی خود را پرت کند، نمیمیرد. آن حالت خیلی خاص است. مال ماها نیست. من الان میروم جهنم. جنس حالش فرق میکند. شل کرده دست خدا. ول کرده خودش را. میدانم دارد میبیند که خدا جلوی دارد میکند. ما یک جنس دیگری. حالش اصلاً برای ماها قابل تصور نیست. آن حال ماها. وظیفهمان همین است. ما درس بخوانیم، باید برویم کار بکنیم، بعد زن بگیریم، وام بگیریم. توکلهای ما این شکلی است. تو در توکلت باید به این باشد که انشاءالله قسطش را میتوانی پرداخت کنی. تو در وام من توکل دارم، وام نمیخواهم. بله. یک وقت ممکن است یک کسی حالش با ۵۰۰۰ تومان... چقدر زن و بچهاش را برده بود مکه، جیب خالی. بعد میگفت که پیش آقای بهاءالدینی داشت تعریف میکرد. یکی دیگر هم بود. گفت: «آقا، اینجوری کسی زن و بچهاش را ببرد مکه، توکل است.» وای! بهاءالدینی فرمود: «برای ایشان توکل است، برای شما حماقت!» اطلاعات چوبه. چون ادعا مال تو. ادعای توکل داریم میکنیم. یک کتک مشتی خواهی خورد. تو غلط میکنی زن و بچه... وقتی همچین حالی نداری، احوالات باطنیاش، ادراکات باطنیاش چیز دیگری است. یک انقطاعی است. یک ارتباطی است با خدا. زور بزنم، اشک بریزم، اینجوری کنم که نمیآید. نمازم که نماز وحشت نمیشود که. صدای ولزالی بهجت بکشم. آن یک چیز دیگری است. مادر بچهمرده شما هر چه ادایش را در بیاوری که حالش را درک نمیکنی. مادر بچهمرده باید بچهات بمیرد تا بفهمی یعنی چی. با تصور بنشینم فکر کنم مثلاً فرض بگیریم من الان با مثلاً فرض بگیریم که درست نمیشود. هر چه زور بزنی، اشکت آخر مصنوعی میآید. آن ازش قلقل میجوشد. آن اشکش هم اگر خشکیده، تازه اشک خشک بشود از تو شروع میکند. یک چیز دیگری است. توکل این شکلی است. برای من ادای توکل... زن بگیریم. قرآن گفته که باید یک حدی از سرمایه داشته باشی میخواهی بروی ازدواج کنی. چی؟ سیگار عراقی میکشی؟ یکی از اساتید ما بود، میگفتش که... میگفت: «قرآنش را من بهش یاد میدهم.» بلد نبود بخواند. فرمانده مسئول اطلاعات عملیات. میگفت که در جبهه من باهاش کار میکردم. بعد سوره موره هیچی هم بلد نبود بخواند. زورکی مثلاً میرفتیم شناسایی جمع عراقی. بشر خیلی بامزه است. بعضی شبها میگفت: «تو خستهای، همه خوابند.» خیلی عجیب است. من اگر بروم... یقینی که او دارد با آنها... این آیه هم خوب است. آن سوره نور که در حدی داشته باشند که بتوانند ازدواج کنند: «و لیستعفف الذین لا یجدون نکاحاً حتی یغنیهم الله من فضله.» میگوید که اینهایی که نمیتوانند ازدواج کنند، نه، عفت داشته باشند تا خدا از فضلش بینیازشان کند. و نمیگوید که خب برو ازدواج کن، تحمل کن، یکم وضعت خوب شود، بعد برو ازدواج کن. در حد نفقه واجبش را باید داشته باشد میخواهد ازدواج کند. در المیزان میگوید: دانشجو میشود بند. تو فردوسی همین مطلب المیزان را نشان داد. گفت: «حاج آقا، الان نفقه چقدر است؟ مثلاً ۵ تومان خوب است؟ تو خودت الان داری؟ کی میتواند ازدواج کند؟» بله، البته طلبه کارش فرق میکند. در قم جوانی گفتش که: «من ۵ تومان دارم، کم است، نمیتوانم ازدواج کنم.» خندهام گرفت. گفتم: «واقعاً؟» یک مبلغ خیلی کمتر از این را بهش گفتم. گفتم: «بعضیها مثلاً با سه تا چهار تا بچه دارند با این قیمت، با این هزینه زندگی میکنند. تو میخواهی زن بگیری، ۵ تومان؟» باورت نمیشود. حالا به هر حال زندگیها متفاوت است. نمیشود به کسی هم گفت. این همان بحث حالی که عرض میکنم، اینجا هم هست. بعضی وقتها ما فراخور وضعیت زندگیمان و حالا حالمون و فلان اینها بقیه را هم سفارش میکنیم: «بیایید زندگیام را میچرخانم.» چی شد؟ «من با ۳۰ تومان هم نمیتوانم.» فرق میکند. مادر بچهمرده است. ننهمرده است در واقع. این طلبه ننهمرده حالش با تو فرق میکند. این بله، این با کارتی که مثلاً ۱۰۰ هزار تومان تویش است، یک هفته آخر ماه را برساند و خیالش هم تخت، خاطرش هم جمع است که لنگ نمیماند، به هیچ کسی هم رو نمیزند، از کسی هم... تو با این تشویش خاطر و این حالی که داری و این بستر زندگی که داری، تو اصلاً ساختار زندگیات یک ساختار دیگری است. طلبه یک ساختار دیگری دارد. عیال امام زمان است طلبه. عیال امام زمان و عائله امام زمان (علیه السلام). حساب کارش فرق میکند. اصلاً اداره زندگیاش دست یکی دیگر است. دوختی، رفتی جلو. بقیهاش هم با خودت است. کلبه جمعش. همه چیزش را از طلبه جدا کردی. به این منفعت که رسیده، توقع داری که همانجوری که آنها اداره میکنند، تو را هم اداره کنند. زخم میخورد. حاضر نبودی زخم بخوری. این توهماتی که ماها داریم و دچار آسیب میشویم. به هر حال بحث توکل این شکلی است. حالات افراد.
علامه طباطبایی فرمود که دفعه اول یا جزو دفعات اولی که مشهد آمدم، در همان پایانه خانمی گدایی، مثلاً مسکینی از من کمک خواست. نگاه کردم هر چه... حالم یک جوری بود. اینجوری بود. دست کردم هر چه در حال منی تو. بعد میفرمود که مطمئن بودم لنگ نمیمانم. یکی هم از همان بیرون ترمینال آمد ما را برداشت، برد خانهاش هم تا روز آخر پذیرایی کرد، ما را هم رساند ترمینال، کنارمان حساب کرد. خب این حال، یک حال دیگر است. منم آنجا اگر بدهم، پیدایش کنم. دو ساعت بعد من اینجوری است. ما حال ما اینجوری است. واقعاً ۵۰۰۰ تومان که ۵۰۰ بار هی در جیبمان را چک میکنیم نکند ۵۰ تومانی. حال ما اینجوری است. کدام رفتار برابری که برمیگردد ۷ برابر، ۷۰۰ برابر، هر چه. این سریع خوب است. این هم تا اینجا.
روایت بعدی، روایت مفصلی است. امام باقر (علیه السلام) فرمود: «جاء الی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ملک.» فرشتهای آمد خدمت رسول الله. «فقال یا محمد ان ربک یقرئک السلام.» «رب تو بهت سلام میرساند.» سلام رساندن با ماها: «به فلانی سلام برسان. مثلاً بابا را سلام برسان.» پیغمبر سلام برسان. اعتبار و لفظ که نیستش که. حقیقت واقعیت. خدا سلام میرساند به پیغمبر. این سلام او شامل تمام ابعاد وجودی و شامل تمام مراتب سلام و تمام مصادیق سلام خودش. «الهی انت السلام و منک السلام و الیک یعود السلام.» خدایا تو خودت سلامی، سلام از توست، به تو هم برمیگردد. سلامی که قلب انسان را بگیرد که میشود قلب سلیم. سلامی که تن انسان... سلامی که فکر انسان را... افی سلامت. من دینی که امیرالمؤمنین گفتند برای موقع شهادت. سلامی که دین انسان را بگیرد. سلامی که تا موقع مرگش باشد. در هنگام قبض روح با سلام بمیرد. «و سلام علیه یوم ولد و یوم اموت و یوم ابعث حیا.» این سلام خدا به پیغمبر. سلام رساند و «هو یقول» خدا سلام رساند و اینطور میفرماید: «ان شئت جعلت لکه.» خدای متعال بهت سلام رساند و گفت: «اگر میخواهی این کوه، این زمین مکه را برایت بکنم تمام این سنگریزهها و این ذراتی که روی زمین است، بکنم دانههای طلا.» میخواهی؟ این حال پیغمبر، کمالات پیامبر جلوه میخواهد بکند دیگر. دارد عرضه میکند دنیا را بدون اینکه هیچی از مراتب معنوی و قربش کم بشود. میخواهی تمام این خاک و کلوخ روی زمین را برایت بکنم طلا؟ خدا سلام رساند، گفت به پیغمبر بگو همه این کف اینجا را رد میکنم طلا. «دالتو لکه سما.» پیامبر سر به آسمان بلند کرد، عرض کرد: «یا رب! اشبع یوم فاحمدک و اجوع یوم فاصبر.» یک روز میخواهم سیر باشم، یک روز گرسنه باشم. آن روزی که سیرم، حمد کنم. آن روزی که گرسنهام، درخواست کنم. حال بنده است. عبد و رسول. محمد را با زمین و طلا و اینها... محل لقمهای هم که حقم است، حق ظاهریام است، حق بشری ظاهریام است، همین هم یک روز در میان میخورم. من با این خاک مکه و حال با اینکه هیچی از آن مقام قرب او کم نمیشود، ولی نمیخواهد بروز دارایی مادی از او در پیشگاه الهی باشد. نمیخواهد در پیشگاه الهی بروز داشته باشد. با اینکه او حالش که عوض نمیشود. حال پیامبر... همه دنیا را دوست داری؟ این... این بروز ظاهریاش هم پیش خدای متعال یک روز در میان گرسنه بودن. گرسنگی و وضعیت شکستهبسته دنیایی. اینها نکات لطیف است. نکات مهم تربیتی. اینها باید انضمام بشود با آن نکات دیگر که پیشرفت را میخواهد، امکانات را میخواهد، رفاه را میخواهد برای مردم، برای دیگران. نه برای خودش. برای دیگران از فقر فقیر بیتاب میشود. از یُتم یتیم بیتاب میشود. از رنج مسکین بیتاب. «و یطعمون طعام علی حبه مسکیناً و یتیماً و اسیراً.» لقمه خودش را میدهد به اسیر. به اسیر... به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسیر توست اکنون تأثیر کن مدام. فرمود از همین غذای من بهش... روزه بوده بر فرض، گرسنه است. شبش فرمود که چیزی بهش دادید یا نه؟ فرمود غذای دیگر ندیدها! از همینی که دارید خودتان میخورید و برای من درست کردید، از همین... امیرالمؤمنین. عظمت! کی این کار را میکند؟ فرمود غذای من را برای دیگران. بهترین برای خودش چی؟ دوست... حالش، وضعش، نمای او در برابر خدا رونمایی باشد. میتواند ماشین بهتر داشته باشد، میتواند خانه بهتر داشته باشد. نه برای اینکه... نه دیگران را در اذیت و مضیقه قرار دهم. قاطی نباید بکنیم. خانهاش را عوض نمیکند. میتواند خانه خوبتر، بهتر، بزرگتر داشته باشد. نمیکند. زن و بچه در رنج و اذیت؟ نه، زن و بچه را در اذیت و فشار... عرض کردم یک نوبت دیگر برخی از اساتید میبینید امکانات برای منزل، برای همسر، هر چه که میتواند فراهم میکند. خودش یک میز ندارد برای مطالعه. زمین مینشیند مطالعه میکند. روی زمین مینشیند، مینویسد. چه گناهی کرد اسیر؟ که نیاوردی که تحت فشار باشد. یخچال میخواهد، یخچال خوب میخواهد. گاز میخواهد، گاز خوب میخواهد. خانه خنک میخواهد. زمستان خانه گرم میخواهد. ۸ جای خانه سوراخ است، درب و داغان، شیشه شکسته. اینها را هم دیدیم. آقا میخواهد زاهدانه زندگی کند. موضوعاتت برای خودت باشد. این بدبخت چه گناهی؟ زن و بچه چه گناهی کرده؟ فشار به خودت بیاور. و این هاله امام سجاد لباس خوب پوشیده بودند. دیدند یکهو حضرت برگشتند منزل، لباس... «کانی لست بعلی بن الحسین.» یک لحظه دیدم لباسم خوب است، احساس کردم انگار من علی ابن حسین نیستم. خیلی حرفها. مراقبه داشتن اینجوری که وضعیت خوشتیپ و ماشین آنچنانی حال دیگری با آدم میدهد. آدم میتواند ماشین بهتر داشته باشد. نمی... دو تا ماشین گاهی قیمتشان هم به هم نزدیکتر، ولی آن یکی خودش مینشیند یکم همچین خیالات ورش... تفاوت قیمتش باشد مثلاً دو سه تومان که الان دیگر در ماشینها دو سه تومان که میگویند مال هفت هشت سال پیش است. الان که ۲۰۰، ۳۰۰ تومان تفاوت اندکی. دو تا ماشین ولی آن یکی را برمیدارد، میگوید این همچین افتاده. هولدر... دوست دارم این شکلی باشد. یک روز سیر باشم «فاحمدک.» آن هم نه برای اینکه یک روز سیر باشم که آن یک روز دیگر گرسنهام انرژی داشته باشم حمد کنم. چون خدا دوست دارد نعمتش را در بنده ببیند. خدا دوست دارد... خانمی که دوست دارد ساده زندگی کند و شوهر هی برایش خرید میکند، چطور ظاهر شوهر را اگر اسراف و اینها نیست، شکر کند؟ زهدش به همین شکر کردنش است. زهدش به این است که دل این مرد را به دست بیاورد. زهد ابعادی دارد دیگر. زهد یعنی دل کندن از دنیا و اساساً راه دل کندن از دنیا این نکته هم نکات طلایی اساتید ماست. خیلی نکته فوقالعاده است که میفرمودند که راه رها شدن از دنیا، ول کردن یک تیکه از دنیا، رفتن یک گوشه نیست. این خودش چسبیدن به یک تیکه است. راه چسبیدن به امر خداست. راه رها کردن دنیا این است: ارتباط فیزیکی تو با دنیا قطع کن. چه زهدیه؟ من یک گوشه عبادت میکنم، تو برای من نان میآوری. این چه زهدیه؟ دردسر برای بقیه. زهد به اینها نیست. زهد به چسبیدن به امر خداست. تکلیف چیست؟ الان دستت هم باز گذاشته، اختیارش را هم داری. انفاق کن. بینمان در اختیار. نمیتوانی ببخشی، قرض بده. لباس دارم برای خودم. همیشه تنم میکنم. دغدغه ندارد. ده تا دارم. بعد دست به دست کنم، بچرخانم یا اینها. زهد آدم پولدار... خدایا چطوری یک ماه ماه رمضان پولدارها را میبری که بفهمند فقرا چی میکشند؟ یک ماه دیگر هم قرار محرم پولدارها میبخشند. فکر کنم در طول تاریخ هیچ کسی این شکلی نگاه نکرده بود.
روایت بعدی از محمد بن مسلم سمعت ابا جعفر (علیه السلام) یذکر انه رسول الله. امام باقر (علیه السلام) یادشان آمد. یاد میکردند که فرشته آمد خدمت پیغمبر، عرض کرد. خیلی زیباست. «ان الله یخیّرک.» خدا مخیرت کرده. پیغمبر کیست؟ خدا مخیرت کرده «ان تکون عبداً رسولاً متواضعاً او ملکاً رسولاً.» یا ملکه رسول. پیغمبر معمولی خاکی متواضع باشی یا پادشاه پیغمبر باشی؟ پادشاه باشی به پیغمبر؟ پیغمبری منو... چیزش... سالاد و مخلفاتش پادشاهی باشد یا نه همینجور خاکی در خواب و خلا فقیر و ندار و تنگدست و اینها. پیغمبر عبد رسولاً متواضع. خدا رحمت... یادمه من جای یعقوبی میخو... در خیابان یک کاغذی افتاده بود. برداشتم و با حال منم شکلی بود که میدانستم خدا با من این شکلی به من پیام میرساند. هر چیز هر جا به من میرسید، میفهمیدم این پیام... در خیابان برمیداشتم و تحلیل میکرد. مشتیها! خیلی قشنگ ادامه دارد. یعنی از قبلش و بعدش. ملکه آمد پایین چه شکلی آمد، که رفت بالا چه شکلی رفت. گفت دیدم هر چه پایین میآمد گنده میشد. هر چه بالا میرفت کوچک میشد. خب ملک که دیگر این چیز که ندارد که. ماده که نیست که نزدیک میشود بزرگ بشود، دور میشود کوچک بشود. مثل این تمثلش است. دارد میآید پایین. تفسیر میکرد این را. تعبیر میکرد. میگفت از عالم بالا که دارد دور میشود بزرگ میشود. هر چه بالا دارم میروم کوچک. آدم هر چه بالا میرود کوچک. هر چه که دور میشود بزرگ میشود، باد میکند، گنده میشود. هی دارد دور میشود از آنجا که دارد نزدیک میشود.
پیغمبر نگاهی کرد به جبرئیل. از جبرئیل کمک خواست. چهکار کنم؟ کدام را انتخاب کنم؟ تماس... چیز بود. گزینه تماس. استفاده. خیلی جالب است. با دستش نگو گزینه دو، گزینه یک. با دستش گفت با اینجور تواضع. تواضع کن. «فقال عبداً رسولاً متواضعاً.» پیامبر گفتند که میخواهم همان پیغمبر متواضع باشم. این حال ظاهری و شرایط ظاهری. همینم میخواهم هیچ بروز غیر متواضعانه. خاکپا باشم. شیر بز با دست خودم بدوشم. مرکب سطح پایین سوار... امنیت امنیت. جان پیغمبر. همیشه هم یکی ترکش سوار میکرد. خیلی پیغمبر. الاغ بود. همیشه هم ترکش یکی را سوار میکرد. خیلی عجیب است ها. من شأن اجتماعی اجازه نمیدهد از دانشگاه در میآیم بیرون دانشگاه سوار کنم. از حوزه دارم میآیم بیرون طلبم را سوار کنم مترو برسانم. استاد! بابا پررو میشوند ملت. کرامات! یا الله! پیغمبر با الاغ. مرکب الاغ. بعد یکی هم همیشه ترک. آقا بنشین برویم. قاعدهاش این است که پیغمبر ترک یکی دیگر باشند. آن هم نه یک شتری، یک شتر جهاززدهای، اسب درست و حسابی، شتر سرخمویی از این گرانمرغها. الاغ که دیگر شد معرکه. تازه پیغمبر پشت رول بنشیند یکم ترک بنشیند. خیلی اینها لطیفهها. خیلی این زوایا، زوایای عجیب و غریب در مورد اولیا خدا. تصور این شکلی: مرا ببین به خدا رسیدهام. اصلاً به خدا رسیدنش همین تواضعش است. آن آقا میگفتش که حج بودیم. ایرانیه آمد با لگد زد. کجایی؟ حالا هر جایی بوده، یکی از اینها که مال کشور خارجی بودند و سنی بود. میگفت زد، جایش را گرفت. بهش گفتم که آقا جای آن بود. گفت: «اینجا نماز فضیلت دارد. شیعه علی باید نماز بخواند.» نه چی چی فلانی. بابا بهش گفتم: «شیعه علی اگر شیعه علی است، ارزشش به تواضع است. خود امیرالمؤمنین ارزشش به تواضع است. خود امیرالمؤمنین. تو که شیعه اونی مثلاً به خیالات توهمی خودت، علی کجا اینجور میکند؟» این توهمات شیعه علی و فلان. شیعه علی جایش را میدهد. خود امیرالمؤمنین اگر بود، جایش. مسکین، یتیم، اسیر. حق یکی دیگر را تلف کند؟ فرمود: «اقالیم سبعه را اگر به من بدهند دانه از دهان مور بیرون نمیکشم.» آنی چه ربطی دارد. توهم برات داشته شکلی. «فقال الرسول.» پیغمبر فرمود. من انه... آن فرشته به پیغمبر گفت: «من انه لاینقصک من ما عند ربک شیئاً.» آقا هیچی از مقامات پیش... اگر پادشاه... فرمود: «و معه مفاتیح خزائن الارض.» کلید همه گنجهای زمین دست خودش است. من عبد... کسیام که باز این هم خاطره یعقوبی. یک ذکری بهت میگویم صاحب کل دنیا بشوی اگر این را انجام بدهی. بهش گفتم که دست همانی که تا حالا بوده، خوب اداره کرده. بگذار از این به بعد همان صاحب باشد. توحیدی است که خدا انشاءالله نصیب ما هم بکند. این خیلی حالت خوبی به این بخش بعدی میرسیم. این دیگر یکم سنگین است. دیگر کمر کمرمان امشب خوب رگ به رگ شده. هفته بعد چون این دو سه تا جمله سنگین دارد. ۴ هفته بعد بخوانیم. رسیدیم به خطبه نهجالبلاغه. یادتان باشد. هفته بعد انشاءالله این را با همدیگر بحثش را داشته باشیم. خیلی التماس دعا داریم از همه عزیزان. شهدای غواص داستانشان چی بود؟ به چه مناسبت شهدای غواص افتادیم؟ خدا انشاءالله کمک کند همهمان را. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه هشتم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه نهم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه دهم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه یازدهم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه دوازدهم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه ششم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه هفتم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه هشتم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه نهم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه دهم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه یازدهم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه دوازدهم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه سیزدهم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه اول
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه دوم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
در حال بارگذاری نظرات...