جلسه اول
این دوره ۱۳جلسهای بر اساس کتاب «سنن النبی» علامه طباطبایی، سیره پیامبر اکرم را بهعنوان الگویی عملی برای ساخت شخصیت و سبک زندگی مرور میکند. جلسات از ضرورت تطبیق عبادت، معاشرت و عادات روزانه با سیره نبوی آغاز میشوند و سپس جزئیاتی مانند راهرفتن، سخنگفتن، نظافت، معاشرت و آداب ظاهری و باطنی پیامبر خوانده و شرح میشوند. در بخشهای پایانی، مفاهیمی مانند یقین و حضور قلب نیز وارد بحث میگردند. روش تدریس روایتخوانی همراه با توضیح و تطبیق عملی است؛ تا سیره از اطلاعات تاریخی فراتر رود و به مراقبهای روزمره برای شبیهشدن به رسول خدا تبدیل شود.
بسماللهالرحمنالرحیم
به ذهن رسید که جلسات شنبه یک مباحثه داشته باشیم که انشاءالله خودمان استفاده کنیم. میتوان از این بحثها در جزیرهها هم استفاده کرد. بحث ضروری است و مدتها به این فکر بودیم که انجام شود؛ خیلی دنبال فرصتی بودیم که این بحث را داشته باشیم. دیدم حالا شرایط خوبی است و به بحثهایی که الان در «علیکم انفسکم» داریم، ربط هم دارد. یکی از چیزهایی که انسان باید به آن توجه داشته باشد، این بحث «مطابقت با سیره اهلبیت» است که بسیار حیاتی و کلیدی است. در محاسبه همه ابعاد انسان، باید اینگونه شود که در واقع مطابقت پیدا کند: در عباداتش، در زندگی اجتماعیاش و در زندگی فردیاش. سبک زندگی بیشتر ناظر به ابعاد ظاهری زندگی است و کمتر به ابعاد باطنی توجه میشود.
در اینجا بحث حقوق را - بحث نماز را ذیل همین بحث راهکارها جلوتر انشاءالله به آن میرسیم - رساله حقوق را فعلاً تا همینجا داشته باشیم. بقیهاش دیگر بحثهای چندانی ندارد، مگر حق زوج و زوجه و اینها که بحثهای خیلی رایجی است و حقوق محدودتری است. این بحث سیره، خب خیلی وسیعتر و ضروریتر است. انشاءالله این در واقع یا قبل از رساله حقوق باید بحث شود، یا موازی با آن، یا حالا بعدش. بحثهای خیلی ضروری است و بنده همیشه به ذهنم میرسید و به طلبههای پایههای ابتدایی هم چیزی که به ذهنم میرسید عرض میکردم و از بعضیها هم شنیده بودم، همین بود که سال اول، آن اول درس را متمرکز کنید روی سیره اهلبیت و خصوصاً سیره نبی اکرم. این بحث خیلی با برکت است؛ جنبههای شخصیتی انسان را شکل میدهد. هم درس اخلاق است، هم رفتار است، هم سبک زندگی است، هم مراقبه است؛ همهچیز هست. هم لطافت میآورد برای انسان، زندگی انسان را سامان میدهد، ارتباط انسان با اهلبیت را خیلی قویتر میکند و علاقه انسان به نبی اکرم را، خصوصاً، خیلی تقویت میکند.
توجه؛ یعنی شما همین که به این سیره توجه داری که عمل کنی، خودش توجه به پیغمبر اکرم است. توجه به پیغمبر اکرم یکی از ارکان ذکر است. خودش ذکری است که اگر در انسان ملکه شود، انسان بنده ذکر پیغمبر اکرم میشود و اینکه الان هر کاری که دارد میکند، خودش را مشابهت دهد. در این حرکت، آب ببیند. پیغمبر آب خوردنشان چه مدلی بود؟ میخواهد بخوابد، او چه مدلی بود؟ خیلی ساده هم هست؛ یعنی بحثهای اخلاقی سنگینی نیست. جذابیت هم دارد و قابل اجرا هم هست. اتفاقاً هرچه سن آدم کمتر باشد، بهتر و بیشتر قابل اجراست. به نوجوانان اگر این را بگویید و مقیدشان کنید: «آقا، شب نشسته آب بخور، روز ایستاده، لقمههایت را کوچک بردار، سر سفره به کسی نگاه نکن»، آنقدر این در شاکله و شخصیت او نقش دارد، آنقدر او را شکل میدهد و بافت شخصیت او را عوض میکند! بسیار ساده. تسامح هم همین است دیگر؛ همان اخبار «من بلغ» دلیل تسامح در دل سنن. بله.
حالا به هر حال اینجا بحثهای فقهی هست دیگر؛ که در مورد تسامح، ادله سنن، اقوالی که هست و نظراتی که هست و اینها. این بحث آداب، خصوصاً چیزهایی که مشهور است، خیلی در آن کنکاش و چیزی ندارد. علما معونهای هم ندارد؛ یعنی آسیبی هم ندارد برای انسان بلکه خیر است. حالا شما آب میخواهی بخوری، حالا در سه نفس، در سه قلپ بخور. حالا سند هم نداشته باشد، به جایی برنمیخورد. خودش آن توجه شماست که موجب برکت میشود؛ یعنی آنکه شما توجه داری که در این قضیه میخواهی خودت را شبیه پیغمبر اکرم کنی.
به هر حال منو داریم، انشاءالله کتاب «سنن النبی» مرحوم علامه طباطبایی. خب ما در مدرسه تعالی از اول گفتیم آن چیزی که برایمان اولویت دارد و مهم است، اسلامی است که با خوانش علامه طباطبایی ارائه شد و به لطف خدا این اسلام، اسلامی است که خیلی یعنی علامه طباطبایی سنگ تمام گذاشته است. واقعاً شاید بشود گفت هیچچیزی از اسلام نبوده که علامه نگفته باشد. خیلی مهم است. تمام ابعاد دین را علامه در موردش حرف زده است. از منابع اصیل ما به ما ارائه داده و یاد داده است؛ از قرآن و حدیث و خدمت شما عرض کنم که آثار علامه. آثار بینظیرند؛ همهشان قابل استفادهاند. این کتاب یکی از این آثار فاخر علامه طباطبایی و کتاب جامعی است. ایشان هم خیلی زحمت کشیده، هم از جهت پژوهشی روی این کتاب و هم دستهبندی خیلی خوبی کرده است. انشاءالله بنا داریم که هر جلسه یک فصلش را بخوانیم. تا هفته بعد مقید باشیم، مواظب باشیم این یک فصل را - که هر فصلی مربوط به یک بخشی از زندگی پیامبر است؛ حالا نظافت پیامبر، خانواده، استراحت پیامبر، فرش - سعی کنیم تا هفته بعد مقید به آن باشیم، حواسمان را جمع کنیم، متمرکز روی آن باشیم و این بخش را انجام دهیم.
البته این بحث ثانوی است؛ عرض کردم خیلی رویش میشود سرمایهگذاری کرد؛ یعنی رویش کار شود و خصوصاً برای نوجوانان خیلی میتواند مهم و مفید باشد. بنده این را تجربه کردهام، از ابتدای طلبگی برای نوجوانان سیره پیامبر را - همین «سنن النبی» هم فکر میکنم بود - میگفتم و آثار فوقالعادهای دیدم در این تحولاتی که برای افراد حاصل شد و تربیت. این نفوذ چقدر! طلبه شدند، زندگیهاشان عوض شد و به ظاهر بحثهای استدلالی و اعتقادی و اینها نبود، ولی آن باطن لطیف و پاک یک نوجوان گره میخورد با پیغمبر اکرم و نورانی میشود. میدانید؟ عمل صالح خودش حتی تولید اعتقاد میکند: «الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه». این کلمه طیب هم خیلی چیز عجیبغریبی نیست. همینقدر که قبول دارد پیغمبر، پیغمبر است؛ یک باطن زلالی از یک نوجوان. پیامبر را قبول دارد، اجمالاً هم دوستش دارد. این دیگر هر چقدر خودش را تطبیق میدهد با پیغمبر، این اعتقاد قویتر میشود، باور جدیتر. حالا نمیخواهیم کارکرد بحثهای اعتقادی و استدلالی را نادیده بگیریم، ولی نورانیت این تأسی به پیغمبر اکرم و رفتار مبتنی بر رفتار پیامبر آنقدر زیاد است که خودش تولید باور میکند، اصلاح اعتقاد میکند، شخصیت یک نفر را شکل میدهد، ملکه میشود برایش، انضباط پیدا میکند در رفتار.
خیلی ساده است و لطافت هم همینهاست. آدم لطیف همانی است که در رفتارهایش انضباط دارد. ادب همینهاست. ادب همان انضباط است؛ مراعات حدود. هر کاری، هر چیزی که پیرامون آن هست، قواعدی دارد، حدودی دارد، آدابی دارد. این انسان را مؤدب میکند و راز پیشرفت حرکت سیر تقرب، همین مؤدب شدن است. از سرکشی و طغیان درمیآید، نفس خاشع میشود، آماده تربیت: «اولئک الذین امتحن الله قلوبهم»، «الذین یغضون اصواتهم». همان آنهایی که صداشان را پیش پیغمبر پایین میآورند. همین مراعات، همین ادب ظاهری. آنقدر اینها کسانیاند که دلهاشان را خدا برای تقوا امتحان کرد. این دل صلاحیت دارد که تقوای قلبی پیدا کند. «تقوا القلوب» مهمترین بخش تقواست؛ تقوای قلبی است دیگر. تقوای جوارحی راهی است برای اینکه انسان به تقوای قلبی برسد. انسان باادب است که به تقوای قلبی میرسد. همین آداب، همین. خصوصاً که اینجا اسم پیامبر اکرم هم هست و علاقهای به پیغمبر اکرم هست. یعنی شما این را انجام میدهی هر بار به این انگیزه که شان پیامبر این شکلی بوده است. شما این کار را انجام میدهی هم مؤدب میشوی، هم عشقت به پیغمبر تقویت میشود، هم توجه به پیامبر، توجه به نور، از این ظلمات و آلودگیها. اینها خودش ارکانی است.
میگویی: «آقا، چهکار کنم برای طهارت خیال؟» طهارت خیال. آره، خیالت همهاش به این است که شکل پیغمبر شود، حواست همهاش. نه خیال که نابودشدنی نیست. همین که تو تمام رفتارها هم حواسم به این باشد و این کمکم علاقه میآورد؛ چون خیال وقتی به یک نقطه متمرکز شد، نقطه توجه کرد، کمکم تعلق پیدا میکند، کمکم عشق شکل میگیرد. آره، این تطهیر خیال میشود. اینجا خیالش از این پراکندگیها و آلودگیها درمیآید. همانجوری که ما وقتی توی فضای مجازی یک فوتبالیست را میبینیم که مثلاً سبک ورزش کردنش چه شکلی است، مثلاً این میرود ازاینبهبعد فوتبال بازی میکند، حواسش به این هست که آن فوتبالیست مثلاً این مقدار ساعت روی تردمیل کار میکند، میخواهد خودش را مطابقت دهد. این نفسش انزجار پیدا میکند به آن نفس ظلمانی، علاقه ظلمانیتر میشود، باطن او کثیفتر میشود. عمل انجام میدهد. عمل هم به ظاهر عمل خوبی است؛ ورزش دارد میکند. ورزش باید لطافت بیاورد. نمیآورد. هرچه بیشتر ورزش میکند، ذهنش بیشتر آلوده میشود. با اینکه ورزش مبارزه با نفس، مبارزه با هوای نفس است، ولی لطافت نمیآورد؛ پرورش نفس است. قوه خیالش هی دارد آلودهتر میشود، علاقهها هی دارد کثیفتر میشود. فعل، فعلی است که باید او را لطیف بکند، آزاد بکند، سبک بکند. خودش پا میگذارد. نه، روی خودش دارد پا میگذارد، ولی دارد فانی میشود در یک نفس کثیفترین، یک نفس تاریک در اثر توجه دائمی او. مخاطبی او بشود. این رفتار، با اینکه به ظاهر عمل خوبی است، عمل صالح است؛ حتی ورزش. ولی به خاطر این پشتوانه سیاهش. خیلیها ورزش میکنند به خاطر همین چیزها. هرچه بیشتر ورزش میکنند، بیشتر آلوده، بیشتر دور. آنکه ذات ورزش طهارت است. نکته خیلی مهمی است. ولو کسی توی آب خوردنش همین مراقبت را داشته باشد که شبیه پیغمبر آب بخورد. ولی آب خوردن چیزی نیست، ولی این نفس او را متصل میکند به پیغمبر اکرم. ببینید! آیه چقدر آیه فوقالعادهای است! فرمود که: «ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله». خدا را دوست داری؟ دنبال من راه بیفت، از من تبعیت کن، محبوب خدا میشوی. چقدر این آیه، آیه عجیبی است! تبعیت از پیغمبر کن.
«منی»؛ این «منا اهل البیت» شدن. فرمود: «لاتأخذوا الا انا تکونوا منا». امیرالمؤمنین به کمیل: «از غیر ما نگیر، از ما باش». از ما میشود. اینجا فرمود: «هر که از من تبعیت کند، از من است». یعنی چه «از من است»؟ یعنی امتداد وجودی من به حساب میآید، انشعاب وجودی من به حساب میآید. اگر خدا را دوست دارید، تبعیت از من کنید تا محبوب خدا شوید. خیلی حرف است! خیلی چیز عجیبی است! تبعیت از پیامبر؛ تأسی که فرمود برای شما «اسوه حسنه»ای است در نبی اکرم، در رسول الله: «لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة لمن کان یرجو الله و الیوم الاخر و ذکر الله کثیرا». کی میتواند این ارتباط را برقرار کند؟ کسی که امیدوار به خداست، امیدوار به روز قیامت است و خیلی ذکر کثیر دارد نسبت به خدای متعال، خیلی به یاد خداست. ارتباط برقرار میکند. او میتواند تأسی کند، او پیغمبر را اسوه حسنه برایش قرار میدهد. «لقد کان لکم فی رسول الله اسوة». بله. به هر حال این بحث بسیار مهمی است. تمام معنویت و سیر و پیشرفت و اینها در همین یک کلمه است: «فاتبعونی یحببکم الله». مرتبه محب بودن، مرتبه مخلص بودن، مرتبه محبوب بودن، مرتبه مخلص بودن. رستگاری حقیقی در محبوب بودن است، در محب بودن نیست. چون انسان بهطبع خودش محب خدا هست، بخواهد یا نخواهد، توجه داشته باشد یا نداشته باشد. چون فقیر است، چون محتاج است، محتاج باید غنی را دوست داشته باشد. این به معنای متصف بودن به کمال نیست. اینکه من خدا را دوست داشته باشم، حاکی از کمال من نیست. من کمال داشته باشم یا نداشته باشم، خدا را دوست دارم، نیاز دارم.
چی حاکی از کمال است؟ اینکه محبوب باشم. آنی که ملازمه با کمال دارد، محبوب بودن خداست. برای خدا محبوب باشم، نه اینکه خدا را دوست داشته باشم. فرمود: اگر خدا را دوست دارید، اولاً که شاهد صدقش است که از ادعا درنیاید، از کار درنیاید. مثل قضیه یهود نشود که فرمود: اگر ادعاست، دیگر حرف میزنید. «تمنی، ترجّی». این اولین شاهد صدق است. ثانیاً راه فقط محک نیست، راه: «فاتبعونی یحببکم الله» است. تبعیت از من کنی. برای اینکه این کمالات در پیغمبر اکرم اشباع شد، همه این ذات مقدس با تمام شعب وجودیاش را حق پر کرد: «من رآنی فقد رآی الحق». فرمود: «کسی مرا ببیند، حق را دیده است». حق بهطور کامل در او جلوه کرد. حق تکلم، تکلم پیامبر. حق نماز. شما رساله حقوق میخواندید دیگر. این تبلور رساله حقوق در کیست؟ در پیغمبر اکرم. آنجا عالم ثبوتش را میخواندید، اینجا عالم اثباتش. حق همسرداری را تصور کنید. خوب، حق همسرداری را ببینید. این حق همسرداری اینی است که پیغمبر اکرم دارد. این همسرداری حقیقی حق است. یعنی این دیگر. یعنی این فعل متصف بشود به عنوان حقیقی. میگویند نماز حقیقی، روزه حقیقی. یعنی هر چه غیر این هست، اسمش را مجازاً میگذارند نماز، مجازاً میگویند روزه.
الان شما میگویی آقا ماشین حقیقی استانداردهایی دارد، کباب حقیقی استانداردهایی دارد. کباب باید از گوشت باشد. با آشغال پیاز و فلان و اینها که کباب درست میکنند، فرم کباب کوبیده بهش میدهند، این کباب نیست. این حالا بهش میگویند کباب، یک اسمی دارد، یک شباهتی ظاهری دارد، یک قیافهای از او دارد. اینکه کباب نیست که. کباب باید خالص گوشت باشد، صددرصد با گوشت. استانداردی دارد کباب کوبیده. یعنی کبابی که این درصد گوشت دارد، این مقدار فلان دارد، این مقدار فلان دارد، این مقدار فلان دارد. اینها با همدیگر مخلوط میشوند. کباب حقیقی درست شد. سیب یعنی این. پیاز یعنی این. گوجه یعنی این. این در تکوینیات. در تشریعیات هم همین است. نماز استانداردی دارد، روزه استانداردی دارد، حج استانداردی دارد، انفاق استانداردی دارد، همسرداری استانداردی دارد، بچهداری ارتباط با بچهها استانداردی دارد، مسواک زدن استانداردی دارد، خوابیدن، حمام رفتن استانداردی دارد، تخلی استانداردی دارد. این استاندارد در پیغمبر اکرم جلوه کرد. چقدر مطلب! مطلب خیلی به خدا! چه لطفی کرده بر ما! خیلی حرف است! خدا چه لطفی کرده! چه لطفی کرده! چه به ما! پیغمبرش را فرستاده! تمام این جلوههای حق را در او بروز داده و این لطف بر بشریت کرده، کاملاً. این پیغمبر اکرم ثبت و ضبط شده، به ما رسیده. یکی از بزرگترین نعمتهای الهی: «لقد منّ الله علی المومنین اذ بعث فیهم رسولا من انفسهم». منت گذاشت خدا بر شما. خیلی لطف بزرگی است. همه آن چیزی که از حقیقت در ذهن میآید و شما حالا میخواستی ببینی در عمل، در رفتار اینجور است آنجور است. همه را پیغمبر بروز داد. حقی که میخواهی در رساله حقوق بخوانی، اینجا ببین! حقالله این است که پیغمبر انجام داد. پاها تورم پیدا میکند نصف شب، آنقدر روی پا ایستاده قرآن میخواند. آیه نازل میشود: «طه ما انزلنا علیک القرآن لتشقی» کمی استراحت کن! چقدر فشار میآوری به خودت! این حق عبادت. «یا ایها المزمل» و همینطور آیات فراوانی که خطاب به پیغمبر اکرم است. حق رسالت آنی است که او، حق دعوت، کاری که او کرد، همهاش اورجینال است. این است. همهاش فیک است. سخنرانی غیر از سخنرانی پیغمبر فیک است. همسرداری غیر از همسرداری پیغمبر فیک است. مگر اینکه این را شبیه کنی به پیغمبر. یککم رنگ و بو، مجازاً این کار تو هم به حساب بیاید و از باب شباهت یک رنگ و بوی صبغة اللهی پیدا کند و خدایا، محبوبیتی این کار تو برایش پیدا بکند.
«یحببکم الله». نمازی که خدا دوست دارد، نماز نبی اکرم است. روزهای که دوست دارد، روزه نبی اکرم است. روزه تو سعی کن شبیه پیغمبر باشد. نمازت یک کمی از باب شباهت، نه از باب حقیقت. حقیقت که پیدا نمیکند. از باب شباهت. همانجور که خود پیغمبر اکرم میبوسید آن کودک را، فرمود: «شبیه حسین من است». شباهت، تعلق و محبتی میآورد دیگر. تو هم اینجا خدا میفرماید: «این هم شبیه حبیب من است». ولو در اسم. تو روایت دارد که اسم مسما میشود به نام نبی اکرم. خدای متعال به همین اسم، ولو فاسق است، ولو فاسق. به خاطر اینکه نامش، نام حبیب خداست، محبوب خدا میشود. خدا به او توجه خاص دارد. در همین حد شباهت و ارتباط و تعلق چقدر ضعیف! نامش: «این هم محمد است، این هم مصطفی». احمقی مثل بنده! تو بدبخت! به ما میگویند مصطفی. ذات مقدس کجا؟ خوب، این یک رنگ است دیگر. این رنگ را بزن. نمازت را. و همینطور همسرداریات، بچهداریات، کاسبیات، نوع تکلمت، نوع لبخند زدنت. ادا درآور. فرمود: «اگر حلیم نیستی، ادایش را درآور. صبور نیستی، تحمل نداری، ادایش را درآور». ادا درآوری، کمکم شبیه او میشوی. «تشبّه به قوم». وقتی کسی شبیه قوم شد، کمکم جزء اینها میشود. «تشبه» اتصال میآورد. از سنخیت. «علما کان یکون احد من تشبه بقوم فهو منهم». «فالیکن احدا». خورد خورد جز اینها با شباهتها، جز اهل بیت میشود و محور هم نبی اکرم است. یعنی تمام این ذوات مقدسه خودشان توجهشان به اوست و تأسی میکنند: «فاتبعونی یحببکم الله». به میزانی که تبعیت میکنی، به عمقی که تبعیت داری، به همان میزان و همان عمق محبوب خدا میشوی در آن رفتار، در آن اوصاف. پس انسان حقیقی، نبی اکرم است. اخلاق حقیقی، اخلاق پیغمبر اکرم است. عقاید حقیقی، عقاید پیغمبر اکرم است. افعال حقیقی، افعال پیغمبر اکرم است. هرچه هست، حق است: «من رآنی فقد رآی الحق». حق محض در تمام ساحات، حق را بروز داده است. دنبال حق میگردی؟ ببین پیغمبر چه کرده است، همان را انجام بده. ببین پیغمبر چه بوده است، آنگونه باش. چگونه نگاه میکرده، چگونه میاندیشیده است؟ این میشود نگاه حقیقی.
منزل آن صحابی، دعوت بود. نشستند سر سفره. مرغ سر دیوار تخم گذاشت، افتاد زمین، نشکست. پیامبر با صحابه تعجب کردند. صاحبخانه برگشت گفت: «یا رسول الله! جالب نیست برایتان؟» فرمودند: «چرا؟» عرض کرد: «یا رسول الله! تو این خانه هیچ بلایی نمیآید. تخم که از آن مرغ میگذارد، میافتد زمین، نمیشکند.» فرمودند: «پاشید بروید که خدا نظر رحمتش را از این سفره برداشته است.» خانهای که در آن بلا نیست، رحمت رفته است. با این نگاه ارتباط داشتند. این نگاه، این نگاه حقیقی است. این توصیف، توصیف حقیقی است. این توصیف از بلا. این نگاه به بلا. این حقیقت رویکرد ما به بلا این باشد. چقدر این شکلی فکر میکنیم؟ همینقدر بهرهمند از حقیقت، همینقدر نگاهمان حقیقی است. هر چقدر از این فاصله داریم، فاصله داریم از توهم، مجاز، غلط، دوره در ظلمات. این نور است. این مرکز «انک علی صراط مستقیم» که تو بر صراط مستقیم. حالا اگر آیه را آنجا حافظین گذاشتهاند. «انک...» بله، آیه ۴۳ سوره زخرف: «انک علی صراط مستقیم». چقدر این تعبیر، تعبیر عجیبی است! تو محیط بر صراط مستقیمی. نفی صراط مستقیم. ولو صراط مستقیم. نه پیغمبر در صراط مستقیم. صراط مستقیم در قبضه قدرت اوست و در ذیل پرتو نور وجودی اوست. تمام صراط مستقیم را با این باطن خودت رویش اشراف داری. همه ذیل وجود توست، صراط مستقیم. دقت بفرمایید.
پس این میشود ارتباط با پیغمبر اکرم. بحث سیره، بحث بسیار مهمی است. در زیارت امینالله: «مستنبط به سنن اولیاء». ما باید سعی کنیم که تمام رفتارهایمان استنان باشد به سنتهای اولیاء الهی. شکل این تشبه، منیت میآورد. کمکم از آنها میشویم. این تشبه، سنخیت میآورد. این تشبه، تعلق میآورد. این تشبه، کمکم حقیقی میشود. از این تشبه به رفتار، به آن تشبه به صفات کشیده میشود. از آن تشبه به صفات، به آن تشبهات باطنی عمیقتر کشیده میشود. این مقدمه بحث. لازمش این است که در تمام اجزا باشد، ولی حتی اگر در یک نقطه هم تشبه به پیامبر اکرم داشته باشیم، همان سبب عاقبتبهخیری و نجات است. کما اینکه آن طرف حسن خلق داشت، وقتی که کافرانی که اسیر کرده بودند، جبرئیل نازل شد، فرمود: «همه حکمشان اعدام است. این چند نفر فقط به خاطر چند تا خصلت.» یکی حیا بود، شجاعت بود، چه بود؟ یکیاش حسن خلق بود. شش تا صفت. فرمود: «این را آزاد کن، به خاطر حسن خلقش.» کافر بود، کافر حربی بود. در جنگ گرفته بودند. فرمود: «به خاطر حسن خلقش آزاد کن.» که آنجا مسلمان شد طرف وقتی این را دید. حسن خلق، حسن خلق کیست؟ «اشبهکم الی، احسنکم خلقا». آنی که بیشتر حسن خلق داشته باشد، بیشتر شبیه یا «اقربکم الی». فکر میکنم. مختلف. این حسن خلقش باعث شباهت به پیغمبر شده و این از جهت حسن خلقش، چون شباهت دارد، خدای متعال عذاب نمیفرستد. رحمت است. وقتی پیامبر بین شما هست، من عذاب نمیفرستم. آنقدر این پیغمبر محبوب است، آنقدر این رحمت فراگیر است، آنقدر ضدیت با عذاب دارد، به هیچ نحوی عذاب مترتب نمیشود بر کسی که یک ربطی داشته باشد به پیغمبر اکرم. برای اینکه او مصدر رحمت است، عین رحمت است. «رحمة للعالمین». خود خود رحمت. یک سر سوزن به رحمت اتصال داشته باشی، جایی که رحمت هست، عذاب نمیآید، نیست، عذاب راه ندارد، جا ندارد. ولو اتصالی به یک حسن خلق است، برخورد کریمانه با یتیم است، ولو برخورد کریمانه با همسر است، ولو به شجاعت است، ولو به حیا. آدم بیخود است، ولی باحیاست. نجیب است. رویش نمیشود مثلاً جلوی جمع فلان برخورد بکند، بزرگترین برخورد را بکند. خیلی آدم فاسقی است، این حیاست. به خاطر این «لم» قضیه این است، به خاطر شباهت با پیغمبر نجاتش میدهد؛ چون یک اتصال، یک سررشتهای زده به معدن رحمت. اهل بیت معدن رحمتند. در زیارت جامعه: «معدن الرحمة». یک اتصال به معدن رحمت دارد. از یک دریچه دارد رحمت دریافت میکند. تمام.
بله، اگر میخواهد ذوب در رحمت شود، تمام ابعاد رحمت را بهرهمند شود، در تمام ساحات به رحمت شود، باید در تمام ساحات شبیه پیغمبر اکرم باشد. باید «منا اهل البیت» شود که این هم به معدن رحمت راه پیدا کند. «منا اهل البیت» شدنش هم وابسته به همین تبعیت است؛ شبیه کند و تأسی کند. باید استنان کند. از جهات دیگری که مفارقت دارد از سنت پیامبر، آنجاها گرفتاری دارد؛ چک و لگد میخورد دلش تا تربیت شود، تا اصلاح شود. ولی این به خاطر این سررشته، این عذاب نخواهد. به خاطر این شباهت، رحمت وصل میشود. هرچه نمیشود، البته این صفات را بدون پشتوانههای فکری، اعتقادی اینها کامل در جامعه مهیا کرد. طبعاً جامعه، محسن. شما میخواهی جامعه را دعوت کنی به ایثار، مثلاً. پیغمبر اهل ایثار بود. پیغمبر خیلی اهل صبر بود. صبر پیامبر عجیب و غریب است، استقامت پیغمبر عجیب و غریب. خب مگر میشود کسی بدون ایمان اهل صبر باشد؟ مگر کسی بدون ایمان اهل استقامت باشد؟ نمیشود. قطعاً نمیشود. و مگر میشود کسی بدون آن پشتوانههای استدلالی و فکری و اعتقادی اهل ایمان باشد؟ طبعاً نمیشود. لذا اینها از هم جدا نیست، ولی همینقدر که ولو یک شباهت ظاهری توی لایههای سطحی با پیغمبر اکرم برقرار شود، همین دروازههای تابش رحمت در جامعه است. فضای این جامعه را عوض میکند. آره، آره، اینها یک شباهت است. شما همینقدر حتی بین اهل سنت هم ببینی، به همان میزان بین اهل سنت هم رحمت جاری میشود. آن هم باز یک شباهتی با پیغمبر اکرم است. در آن جهت.
فرمود که: «مسیحیها به شما نزدیکترند». «سالک بنده قصه سینه من.» آره، به خاطر اینکه اینها رقابت برای دنیا بینشان مذموم است. اینها زهد یک ارزش توی جامعهشان به حساب میآید. از همین جهت، این زهد اینها یک اتصالی دارد به زهد نبی اکرم. همین یک ارتباط، یک رأفتی خدا قرار داده در وجود اینها. این رأفت مصدرش کیست؟ نبی اکرم است. «بالمؤمنین رؤوف رحیم». اینها چون یک رأفتی توی وجودشان است، یک رحمتی توی وجودشان است، فرمود در تابعین عیسی، در اصول حدید، فرمود در تابع عیسی، خدای متعال رحمت و رأفت قرار داد. یک رحمتی بینشان، یک توهمی بینشان، یک عاطفهای، محبتی بین مسیحیها هست. خود همینها، اینها را متصل کرد: «لتجدن اشد الناس عداوة للذین آمنوا الیهود و الذین اشرکوا و لتجدن اقربهم مودة للذین آمنوا الذین قالوا انا نصاری». ببین! این مودت و ارتباط با مؤمن، یک ارتباط حتی مسیحی، طرف اهل کتاب. این همه مذمت شده در قرآن، ولی قرآن حساب اینها را از حساب آن ورشان. بابت شرارتها و مزاحمتها و آزارشان توبیخ میشوند، مذمت میشوند، ولی باز اینها با یهودیها فرق میکنند. آیاتی هم در خود قرآن هستش که «لیؤمن به قبل موته»، یک همچین چیزی میفرماید که مسیحیها قبل از مرگشان ایمان میآورند، یا قبل از مرگشان، یا قبل از مرگ عیسی. بحث در مورد آن آیات سوره آلعمران، اگر اشتباه نکنم. عرض کنم خدمت شما که نه همه اهل کتاب قبل از مرگشان ایمان میآرند. آیا قبل مرگ همان خود اهل کتاب، یا قبل مرگ حضرت عیسی؟ به هر حال، آن هم یک ربطی دارد به پیغمبر. به اسم نیست که من بگویم مسلمانم و بگوید مسیحی. آن بگوید یهودی است. امت نبی اکرم این امت اعتباری، قراردادی که نیستش که بگوییم آقا مثل یارکشی توی فوتبال میگوید: «من، من تو، تو». کشیدم. کی را میگوید؟ من میگوید آن. اینجوری نیستش که؟ این دو نفر را کشید. کشیدن جذب و انجذاب توی باطن عالم است. با ملکات است. صفات است. با افعال است.
فرمود: «لاتقربا هذه الشجرة فتکونا من الظالمین». به این درخت نزدیک نشو. همین که به درخت نزدیک میشوی، از ظالمین میشوی. اعتبار که نمیکند که آقا قرار فرض میگیریم از ظالمان. از این به بعد بهت میگویم ظالم. میگویم بد. اسم تو را در بدها مینویسم. به این درخت که نزدیک شدی، نزدیک شدن همان و متصف به ظالم شدن همان. تو باطن عالم رفتی در جرگه ظالمی. از آن ور شما حسن خلق که داری، این رفتار کریمانه و با حسن خلق، با کظم غیظ، با محبت، با فلان نشان دادن همان و اتصال پیدا کردن از همین روزنه پیغمبر اکرم همان. برای اینکه مصدر این فعل: «نحن اصل کل خیر». منبعش، اصلش، ریشهاش پیغمبر اکرم است. فرمود: «این درخت ریشهاش پیامبر اکرم است، تنهاش کمالات و فضائل. ریشهاش پیامبر اکرم، تنهاش امیرالمؤمنین.» چقدر این روایت، روایت فوقالعادهای است! ریشه زیر خاک پنهان است، تنه بیرون میزند. تنهاش نبی اکرم، شاخههایش حسن و حسین. روایتها را اگر توانستیم پیدا کنیم، خیلی فوقالعادهای است. پس ما باید شاخ و برگ این درخت بشویم. این درخت پیغمبر اکرم. هر چه هم که شاخ و برگ میآید، اینها ظهور ریشه است. ظهور ریشه است. ریشه در تمام شاخ و برگ حاضر است. پیغمبر در عرفه بودند. امیرالمؤمنین جلوی پیغمبر بودند. فرمود: «علی جان! بیا نزدیک. پنجهات را بگذار تو پنجه من. من و تو از یک درختیم. من ریشه این درختم، تو تنه این درختی. حسن و حسینم شاخههای این درختند. هر که به یک شاخه بند باشد، تو هم از درختی خلق شدی که من ازش خلق شدم. محبین ما برگهای این درخت.» تماشا! پس مؤمن شاخ و برگ است. شاخ و برگ مگر چیزی جدا از ریشه است؟ چقدر این روایت، روایت قشنگ و فوقالعادهای است! خیلی مطلب! نسبت برگ با ریشه چیست؟ نسبت برگ با تنه چیست؟ نسبت خود ریشه و تنه چیست؟ چقدر قشنگ! تصور کنید. تنه همان بروز ریشه است. فقط ریشه به آن معدن بیواسطه، به معدن املاح و تغذیه و اینها بیواسطه متصل است. تنه به واسطه ریشه، تنه به واسطه ریشه متصل است، ولی در عین دوگانگی، یکیاند. مگر میشود تنه را از ریشه جدا دانست؟ میشود گفت دو تا؟ اعتباراً دو تاست. بخشی. یکی نقش از بخشی از درخت. یک درخت. درخت یکی است. خیلی مطلب! فکر کنید. ریشه، تنه، شاخه، برگ. به همهاش میشود گفت درخت. بچه دارد برگ را میکند. درخت. آسیب نزن! ولی به برگ آسیب میزند، یا مستقیم به خود درخت. به هر مؤمنی که آزار برساند، به فاطمه آزار برساند، به من آزار. به هر مؤمنی آزار برساند، به ولی آزار برساند، به من رسول الله آزار رسانده است. چرا؟ برگ را بشکند؟ حسین! این نسبت چیست؟ شاخه از ریشه است. ریشه از شاخه. مگر ریشه از شاخه ارتزاق نمیکند؟ مگر شاخه دیاکسید کربن نمیگیرد؟ دیاکسید کربن میگیرد، تحویل کی میدهد؟ نسبت! فکر کنید. خیلی روایت عمیق ماست. خیلی هم ساده میگیریم. تشبیه عمیقی است.
پس ما باید ارتباطمان با این ریشه برقرار شود. ما باید شاخ و برگش باشیم و هر جای هر شاخ و برگی است از ریشه است. بروز ریشه است. هر حسن خلقی در این عالم از پیغمبر اکرم. چون ریشه حسن خلق، ریشه کرم، ریشه رأفت، ریشه سخاوت است. هر سخاوتی در این عالم از یهودی هم اگر باشد، آن یهودی بداند یا نداند، صفت را بروز داده. توی این صفت به یک حد کمی شده شاخه، شده برگ درخت نبی اکرم. حقیقت محمدیه هم اینهاست دیگر. بحثهای عرفانیاش که حالا کتابی هم بنده تازه گرفتهام، عنوانش اصلاً همین حقیقت محمدیه است. محییالدین مفصل بحث کرده است. بله، به هر حال جلوهای از همه انبیا جلوهای از نبی اکرمند. همه امتها هم جلوهای از اسلام. امت اسلام نه این امتی که الان با پیغمبر معاصر است. آنهایی که قاتلین فاطمه زهرا بودند، آنهایی که مرتد بودند، نه. امت «انا و علی ابوا هذه الامة». این امت آن امتی است که برگ این درخت باشد، از این شجره باشد، اتصال به این شجره داشته باشد. و من و علی پدرشانیم. چون ریشه و تنه، معدن بروز این شاخ و برگ. بروز است دیگر. هر چه که در ریشه هست، به صحنه بروز رسیده. حالا بحث اجمالی. چه بحثی به بروز رسیده؟ لذا فرموده که: «یا علی! لولا انت لم یعرف المؤمنون». من با تو شناخته میشوم. تو محوری، تو قسیم الجنة و الناری، به ولایت تو. چرا امیرالمؤمنین بروز است؟ چون تنه است. چون هویت درخت با ریشه که دیده نمیشود، با ریشه که معرفی نمیشود، با تنه معرفی میشود. درخت را با تنهاش معرفی میکنند. سن و سال درخت را با تنه کشف میکنند. ولی آنقدری که در ارتباط با هم است، بروز در دسترس هم است، تنه است. خیلی روایت خیلی عمق دارد. هرچه رویش فکر شود، خیلی ابعاد وسیعی دارد.
خب مقدمه کتاب را بخوانیم. یک مقدار هم از خود کتاب بخوانیم که تمرینمان باشد تا هفته بعد. هفته البته، حالا آن عمل خیر، یک حسن فاعلی دارد، یک حسن فعلی دارد. آنها بحثهایش جداست دیگر. حسن فعلیاش به پیغمبر اکرم برمیگردد. «نحن اصل کل خیر ان ذکر الخیر کنتم اصله و فرعه و معدنه و مأواه و منتهاه». هر خیری که ذکر شود، توجه به خیر که میشود، شما اصلش، فرعش، معدنش، از شماست، به شماست. هر خیری بروز شماست، جلوه شماست، شمایید. شما در هر خیری حاضرید. در هر انفاقی حضور دارد پیغمبر اکرم. هر انفاقکنندهای اتصال دارد به آن حقیقت انفاق که پیغمبر اکرم باشد. حقیقت یعنی همین دیگر. وقتی میگوییم حقیقت، شما الان میگویی آقا مثلاً فرض بفرمایید که حقیقت سیب، مثلاً میگویم دیگر، حقیقت سیب در تمام سیبها هست. حالا یک سیبی خیلی شفافتر و کاملتر و بزرگتر و رسیدهتر. یک سیبی به قول مشهدیها کج و کال، نرسیده. «و انفسکم فی النفوس و آثارکم فی الآثار اسمائکم فی الاسماء ارواحکم فی الاجساد و اجسادکم فی الاجساد». نمایشی از زیارت جامعه حرفهای مندرآوردی عرفا که نیستش که! زیارت جامعه است، معتبرتر داریم، متن دین ماست. ارتباط پیدا کنیم. ارتباطمان به همین تأسی. سعی کنیم این را بروز دهیم و با این قواره بسنجیم. این آن میزان است، من میزانم. میزان برای محاسبه پیغمبر اکرم. من با چه حسابرسی کنم که درست است، غلط است، حق است، باطل است؟ یکی به من بگوید. ای کاش یکی بود به ما میگفت. من درست. آقا یکی چیست؟ پیغمبر اکرم! پس خدا پیغمبر! حاج اکبر بقال میگردی که مثلاً ببینی او تشخیص دهد. نگاه کند ببیند دارد درست میرود. به دفتر شهر. باید خودمان را تطبیق دهیم. اینها را میگوید آقای بهجت میفرمود که همین اصول کافی، اگر کسی خودش را در محضر او قرار دهد، در محضر امام صادق قرار دهد. اصول کافی محضر وجود کتبی امام است. کتبی امام. نهجالبلاغه وجود کتبی امیرالمؤمنین. حاضری دیگر. این کلمات متکلم که از کلام خودش که جدا نیستش. حالا بخشی از کلمات اوست. تمام امیرالمؤمنین در حوزه افعال که بخشی از امیرالمؤمنین. امیرالمؤمنین در این ساعت با این جلوه با این حضور. امیرالمؤمنین تو باغ مزرعه را میبینیم. تو مسجد را میبینی. موقع خطبه را میبینی. همه امیرالمؤمنین را که نمیبینی که. آنجا هم یک بخشی از امیرالمؤمنین. امیرالمؤمنینی که در این خطبه حاضر است، در این خطبه. حالا همینقدر که داری چهکار کردی که دنبال آن بخشهای دیگرش میگردی؟ خطبههای دیگر. همین الان نشستی، از همین جا ارتباط برقرار میشود دیگر.
خب، حالا اینجا من ارتباطم با پیغمبر اکرم حق این است. انسان متصل به حق میشود. حقیقت این است. آن رساله حقوق یک انضمام دارد. یک تکمیلی، مکملی دارد. پیوست. پیوست رساله حقوق: هر آنچه از حقوق که آنجا خواندید، تبلورش و بروزش و جلوهاش میشود نبی اکرم. و این آن چیزی است که معنا میدهد، تجلی و تشخص و تعین میدهد به آن چیزی که از خواندیم تا حالا در مورد شکم، حق شکم. خب، این برخورد پیامبر با خوراک چه بود؟ خیلی کاربردی است این بحث. همه اهل بیت حیثیت سیرهشان و اینها ذیل سیره پیغمبر اکرم معنا پیدا میکند. یعنی آن چیزی که بهذات حجت و حق است، پیامبر اکرم است. وسیله پیامبر باز از جهت اینکه آنها مهمترین تابعان پیغمبر اکرمند و بیشترین اتصال را دارند، آنها تابعان حقیقی پیغمبر اکرمند. آنها شیعیان حقیقی پیغمبر اکرمند. از این جهت آنها هم سیرهشان اعتبار و حجیت پیدا میکند. چون آنها دیگر منار شدند، آنها یکی شدند با این ذات مقدس. لذا تعبیر شاخه آورد. امام حسن، امام حسین تنه نیستند، تنه امیرالمؤمنین است. لذا «انفسنا» برای امیرالمؤمنین، «ابنائنا» را از «انفسنا» جدا کرد. معارف زلال دین همین است. فرق قرآن است که آیه مباهله است، مباهله است. «ندع ابنائنا و ابنائکم و انفسنا و انفسکم». شما این «انفسنا» را بخواهی تشبیه کنی، تمثیل کنی، زبان بهش بدهی، چه مثالی قشنگتر از مثال تنه و ریشه؟ حلالش کنم! چه مثالی برای «انفسنا» از این قشنگتر؟ بعد «انفسنا» را از «ابنائنا» جدا کرد. چه مثالی قشنگ! شاخه برای تنه «انفسنا». آنها هم «ابنائنا» شاخ و برگ این درختند، شاخههای این درخت. اگر کسی میخواهد برگ این درخت باشد، باید متصل به آن شاخه باشد، از آن شاخه تغذیه کند. نمیشود که متصل ما که نمیتوانیم مستقیم به ریشه بندیم. بهره از ریشه به واسطه شاخه است. رضا بهرام، نبی اکرم به واسطه جعفر بن محمد، به واسطه امام سجاد، به واسطه امام باقر اتحاد دارند در عین حال با پیغمبر اکرم و شاخ و برگ پیغمبر اکرم باید بهش توجه. اول آنها محمد، اوسطنا محمد، آخرین محمد، کلنا.
خب، مقدمه «سنن النبی» را از کلام علامه طباطبایی بخوانیم. باب اول اشاره سریع داشته باشیم. دوست داریم که این بحثها، بحثهای طولانی نشود. دوست دارم خیلی سریع در هر جلسه بیست دقیقه، نیم ساعت یک باب را بشود اجمالاً بگوییم. ولی حالا دیگر باید خودمان را بسپاریم دیگر. ببینیم که نبی اکرم چه تقدیر کردند، چه در نظر دارند برای ما. این بحث انشاءالله خود این ذات مقدس مدیریت بکند. الحمدلله رب العالمین و الصلاة و السلام علی سیدنا محمد و آله الطاهرین اجمعین. قال محمد حسین ابن محمد بن محمد حسین الحسنی الحسینی، علامه طباطبایی خودش را معرفی میکند. «عفا الله عن جرائمه» که خدا از جرائم او بگذرد. ما اگر بخواهیم بگوییم «رضوان الله». «هذا ما یسر الله سبحانه لعنا». این چیزی است که خداوند متعال برای ما میسر و «وهبان» به ما حبوه کرد، عنایت کرد. «من ایراد جمل ما رواه المحدثون من المسلمین». معرفی کتاب میخواهد بکند علامه. این چه کتابی است؟ «از ایراد جملههایی از آنچه که محدثین از مسلمین روایت کردند از سنن سیدنا رسول الله به حسب آنچه که وقت با همه تنگی اجازه میدهد به دست آمده است.» این با تتبع، با همه این کوتاهیهایی که دست ما دارد برای حصول سیره پیامبر اکرم، این مقدار به دست رسیده است. از خدای متعال میخواهیم از فضلش که ما را موفق کند برای امتثال قلیل و کثیرش و اخذ به خطیر و یسیرش. که خدای متعال فرموده: «لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنه». و پیامبر در وصیتش به امیرالمؤمنین فرمود ششمین چیزی که باید بهش توجه داشته باشی و بگیری، چند تا مطلب را فرمودند. ششمیش این بود، ششمین توصیه پیغمبر به امیرالمؤمنین: «الاخذ بسنتی». سنت من را اخذ کن در صلات و روزه و صدقه. فرمود: «من رغب عن سنتی فلیس منی». حالا اینجا نکته خیلی خوبی است دیگر. فرمود: «کسی از سنت من رو برگردونه از من نیست». این هم عکس نقیض و مفهوم مخالفش این میشود: کسی از سنت رو برنگردونه «منا»ست. از ماست. به سنت بچسبی، از پیغمبری. از سنت فاصله بگیری، از پیغمبر جدا میشوی. این از پیغمبر بودن همان شاخه است، همان برگ است. برگ این درخت میشود.
و امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «کسی که مؤدب بشود به ادب الهی، این ادب او را به فلاح دائم میرساند». این روایت را استفاده کرده علامه برای اینکه ضرورت آوردن به سنت پیامبر. یعنی چه؟ یعنی مؤدب میکند انسان را. عمل به این سنن پیامبر، توجه به اینها انسان را مؤدب میکند. کسی هم اگر مؤدب شد، چه میشود آقا؟ به فلاح دائم میرسد. «همه بندگی ادب. از خدا جوییم توفیق ادب. بیادب محروم از لطف رب. بیادب تنها نه خود را داشت بد، بلکه آتش بر همه آفاق زد». ادب خیلی مهم است. ادب. ادب بندگی. و امام صادق فرمود: این روایت هم روایت بسیار فوقالعادهای است. فرمود: «من کراهت دارم برای انسان. خوشم نمیآید که یکی از دنیا برود و یکی از سنتهای پیغمبر مانده که بهش عمل نکرده است». برخی از سنتهای خاص پیامبر اکرم میافتند که آره. ولو شده یک بار به همه آن چیزی که پیغمبر رفتار کرده، شده یک بار به قول علامه طباطبایی در «ثمرات حیات»، آن بهره عنصری خودت را ببر از این چیزی که پیغمبر اکرم عمل کرد. نه آن قضیه ماهی بوده دیگر. چیز دریایی بوده که خود علامه همانجور فرموده بود که معروف است این قضیه. آیتالله مصباح هم نقل کردهاند توی همان کتاب. میرسند به اینکه حضرت یک موجود دریایی خاصی را تمایل داشتند یا میل کرده بودند یک بار یا تمایل داشتند و پیدا هم نمیشده. یعنی ظاهراً اینجا پیدا نمیشود. حالا توی سواحل خلیج کجاست آنجا پیدا شود؟ میگویند علامه خیلی گشت و خیلی این ور و آن ور سپرد تا یک بار این را پیدا کند. از باب تأثیر پیغمبر برای اینکه کلام امام صادق که من خوشم نمیآید کسی از دنیا رفته باشد، چیزی از سنت مانده بوده که عمل نکرده. بدون اینکه بهره ببرد. بدن او تشبه کامل پیدا کند به آن چیزی که پیغمبر در عرصه دنیایی و ناسوت جلوه کرده. برای این یک بار هم شده آن غذا را پیدا میکند و میخورد. که ارتباط برقرار شود. «هز عنصری» حاصل شود. این بدن عنصری بهرهمند شود از آنی که بدن عنصری پیغمبر بهرهمند. عشق است دیگر. آیتالله جوادی میفرمود: «ما ندیدیم کسی از علما که هم قرآن وقتی میخواند ببوسد، به پیشانی بگذارد، روی طاقچه هم نهجالبلاغه را، هم بحارالانوار و هم اصول کافی». فقط علامه طباطبایی. بحارالانوار هم میخواند، میبوسید، به پیشانی میزد، میگذاشت روی طاق. خدا چهکار کرده برای این سید؟ ریخت و پاشی کرده خدا برای علامه طباطبایی. به همین ادب برمیگردد. ایشان و شاگردانشان. به شاگردان شاگردانش. آنهایی که دیدیم نام پیامبر اکرم میآمد، دست به سینه میگذاشتند. هنوز هم اساتید این شرکت بلند میشوم، دست را روی سینه میزنم، اظهار ادب میکنند. فرمود: «مؤدب شدن به آدابش و متخلق شدن به اخلاق او و متصف شدن به سنت ظاهری او و باطنی او، هو الکمال الاقصا». این جمله را با آب طلا بنویسید هرجایی که دسترسی دارید. کمال نهایی چیست آقا؟ در رفتار شبیه پیامبر، در اخلاق شبیه پیامبر، در سنت ظاهری، باطنی شبیه پیامبر. این کمال. نه برای اینکه کامل مطلق اوست. کمال چیزی است که او دارد. حقیقت آنی است که او دارد. به حقیقت رسیدن، حقیقی شدن همین متصل شدن به چیزی است که او دارد. خیلی خیلی ظاهرش ساده است. بنده این را از اولیا خدا، از کسانی که اهل این مسائل بودند شنیدم. اولین بار که خیلی برایم جالب بود دستورالعمل سیر و سلوک میخواهی فلان میخواهی. سنت پیامبر ببین پیغمبر چه بود؟ همان شکلی باش. این سرویس فقط. یک چیز جالبی که حالا مثلاً ای پیغمبر اینجوری مسواک میزند. نه آقا! این این حق است. خود این. خودش است. این خود حقیقت است. اینجا جلوه کرد. اتصال به حق این است. تمسک به حق، متصف شدن به حق. و همینطور و اینجاست که خیر آخرت و دنیا بر انسان حاصل میشود و ما رها کردیم ایراد مکروهات را. دیگر حرفی از مکروهات نزدیم توی این کتاب که پیغمبر از چه چیزهایی خوشش میآمد، چهکارهایی نمیکرد. به خاطر اینکه مذهب مستقل است بر اینکه آن چیزی که از پیامبر صادر شده اصلاً در آن چیزهایی که از پیغمبر صادر شده مکروه و مباح نبوده است. پیغمبر کار مکروه و مباح انجام نداده است. نه اینکه کارهایی که پیغمبر انجام داده مباح نبودهها، برای من و شما مباح است. پیغمبر به آن حیثیت مباح بودنش انجام نداده است. اگر خوابیده، نخوابیده بوده که خوابیده باشد. خواب برای ما مباح است. اگر خوابیده به حیثیت عبادت و بندگی و بروز حق خوابیده است. در خواب او حق جلوه کرده است. اگر نکاح کرده، نکاح نکرده چون هر آدمیزادی زن میخواهد. حق نکاح و نکاح حق در او جلوه کرده است. برای بروز حق نکاح کرده است. این نکتهای که عرض کردم خیلی مطلب تویش است و توی همین ترکیب ازدواجهای او و تعدد ازدواجهای او این لحاظ شده است. متعدد کرده که به این نفوس مختلف و این تعدد این قضایایی که در امر نکاح لازم است که بروز پیدا کند، همه را بروز بدهد. برخورد کرد حق تمام اینها را بروز بدهد. خیلی نکته کلیدی بود. همهاش حق است. هر چه پیغمبر. عظمت کار تو هم همین است دیگر. حق محض تنزل پیدا کند و آلوده نشود.
پس فرمود که ما اینها را ذکر نکردیم و عقل و نقل هم همین را میگوید که پیغمبر کار مکروه و مباح انجام نداده است و بر خودمان شرط کردیم که اسناد روایات را حذف کنیم تا اختصار باشد در مطلب و فقط اسم کتب و مصنف کتابها را ذکر کردیم و بین آن روایات مسند و مرسل تمایز قائل شدیم تا آن کسی که دارد کتاب را میخواند و اهل بحث است، این بتواند مراجعه کند به اصلش و مدرک و مبدأ این روایات را ببیند و شمایل پیامبر را هم تیمناً آوردیم. خب شمایل پیامبر جزء سنت پیامبر نیست. از باب اینکه خواستیم بالاخره این کلام مبارک شود، تیمن پیدا کند. میمنت نام پیامبر و ذکر اوصاف ظاهری پیامبر که البته همین هم اگر کسی همین را هم بخواند، علاقهمند به پیغمبر باشد، میخواهد همین را هم شبیه پیامبر شود. آره. همان دندانی که فاصله داشت در نبی اکرم. بچههایمان دندانهایشان فاصله دارد. اهل دلی نگاه کرد گفت: «آثاری هم دارد این دندان که فاصله دارد. آثار خاصی هم دارد برای این. آثار معنوی خاصی دارد». همین که یک کسی اگر دندانش فاصله داشت، میفهمد که مثلاً پیغمبر اکرم این شکلی. چقدر برای انسان شعف برانگیز است که من از این جهت افتخار میکنم به همین که همینقدر چیزی که سهمی هم نداشتم، خدا لطف کرده، از این جهتش من را شبیه حبیب خودش قرار داد. آره. که درش بالاخره دلالت بر اخلاق پیامبر هم هست. هرچند که از غرض در این کتاب خارج شدیم که این شمایل را ذکر کردیم، ولی دیگر وقایع جزئیه را نیاوردیم. فقط آن جوامع و جمل را آوردیم. «والله المستعان». گفته که ما با اجازه خود علامه بعضی از مقدمه را حذف کردیم که ضروری نبوده دیگر ذکرش. ای کاش آن را کاملش را میخواندیم. حالا بنده دسترسی نداشتم، توی کتاب ما نیست. آره، حالا نمیدانم کجا هست. کتاب آن مقدمه اصلش اگر پیدا میشد، خب باب اول این را خیلی سریع یکی دو تا روایت تبرک هم بخوانیم و انشاءالله شمایل پیامبر اولش یک مقدار بخوانیم تا انشاءالله جلسات بعد وارد رفتار پیامبر.
نوبت اول از امیرالمؤمنین: «انه کان فخماً مفخماً». خیلی فخیم بود پیغمبر اکرم. یعنی هر که نگاه میکرد، یک هیبت و شکوهی داشت پیغمبر و میگرفت. حالا کاریزما خیلی معانی. آره. یعنی جاهایی استفاده شده که مثلاً حالا تعبیر کاریزما شاید خیلی چیز نباشد، حق نباشد اینجا. حالا تعبیر قشنگش همان است که یک شکوهی داشت پیامبر اکرم. خدای متعال عظمتی در این ذات مقدس قرار داده بود. از کودکی همین شکلی بود. بعضی از بچگی آدم نگاه میکند، این اصلاً یک جذبه و دلربایی خاصی دارد. آره، آره، آره. یک وزانتی، یک فخامتی دارد. «و فی العیون معظما». در چشمها بزرگ بود و در دلها مکرم بود. چهرهاش مثل تلألؤ ماه در شب چهارده میدرخشید و خیلی از هر بود. یعنی چهره شکوفا و باز و چهره بازی داشت. چهره روشن و نورانی. «منور اللون» بود. خیلی رنگ نورانی داشت. «مشرب بحمرة». این صورت رنگ چهرشان مایل به سرخ بود. این سرخی زیر پوست که نه. چهره پیغمبر آنقدری سفید نبود. این همین چهره بشاش، چهره برافروخته و خون وقتی توی صورت هست، سرخ. این صورت «لم تزره محلة». نه خیلی لاغر بود جوری که دیگر مثلاً قلیونی که جان کار کردن نداشته باشد. «و لم طائبه فجلله». نه چاق که نتواند کار کند و به تب بیفتد، خسته بشود، جان نداشته باشد. «اغر ابلج». خیلی این «اغر غر» روایات میگویند درخشش پیشانی که میدرخشد. خیلی چهره درخشندهای داشت پیغمبر. «ابلج» بود. این چهره خیلی باز و با چشمان درشت و «اهورا اکحله». چشمان بزرگی داشت. چشمان سیاهی داشت. ابروهای سیاه و باریکی داشت و پیوسته بود. «ازج» بود. «وعدیم الهامه» بود. سر مبارکش بزرگ بود. سر کوچک با یک تنه تناسب نداشت. یک درشتی داشت پیغمبر اکرم. «رشیق القامة مقصدا». و یک قد متوازنی داشت. رشید و بلند قامت بود. قامت خیلی متوازن و همچین با شکوه که قد بلند به این معنا. قد دراز. قامت متوازن همچین باشکوه. که قد بلند به این معنا. «واسع الجبین» بود. پیشانیاش خیلی وسیع بود. «اغن العرنین» بود. بینی کشیدهای داشت. این حالا توی تصاویر و تماثیل و اینها میتوانید دیگر پیدا کنید دیگر اینها را. آره. توی این برخی از تمثالهای برخی از ما یک عکسی توی منزل داریم. عکس خدمت شما عرض کنم که به نام حضرت عباس علیه السلام. ندیدم این عکس را از قدیم هم بود. تازگی پیدا کرد. به این دوستم راوی مستند شنود نشان دادم گفتم: «به نظرت شبیه کدام یکی از معصومین است؟» گفت: «شبیه جوانی رسول الله است». بینی کشیده، چشمهای درشت. همه اینها که اینجا توصیف کردهاند، همهاش توی آن عکس هست. حالا قول بدهید که پخش نکنید. غیر از همین هشتصد میلیونی که خودمان هستیم. علیاکبر است. کمک حضرت علیاکبر. به این چهره: «اشبه الناس برسول الله» بوده. ولی جوانی پیغمبر. آره. خیلی چهره واقعاً دلربایی با اینکه نقاشی است. واقعاً نگاه میکنم فوقالعاده است. این جمالی است که خدا قربان صدقهاش رفته دیگر. «یوسف از من زیباتر بود، من بانمکترم». «امله» از بینی کشیده و باریکی داشت و یککم قرمزی در سفیدی چشمهایش وجود داشت. «مقرون الحاجبین». این دو تا ابرو به هم. آنهایی که ابرو پیوسته دارند، از این جهت شبیه پیغمبرند. این ابروهای پیوسته. پیغمبر ابروهایشان به هم پیوسته بود. برخی حضرت زهرا سلامالله علیها را دیده بودند، ایشان هم به همین بحث به ابروهای مرتب نشده و به هم پیوسته، به همین توصیفات خیلی خوب ایشان هم شبیه پیغمبر اکرم با همین بینی. تمام اهل بیت این ویژگی را داشتند. یک بینی قلمی باریک، همهشان. آره. خیلی تمیز و مرتب و خوشگل. یعنی بینی اصلاً به چشم میزند در اوصاف اهل بیت. آنهایی که دیدند، در همه هست این بینی. از این بینیهای یوغور و پهن. بینی قلمی کشیده خیلی باریک. توی خیلی از این عکسها، تماثیل هم که میکشند، همینجوری میکشند بینیها را. خب. «سهل الخدین سلتهمال». گونههای برجستهای داشت. خیلی هم نرم و لطیف. خیلی نرم و لطیف. «سهل الخدین» یعنی خیلی این روی مثلاً چیز روی این گونهها خیلی نرم. خیلی پوست نرم و گونههای همچین دوست داشتنی. چهره همچین معصوم، لطیف، ناز. گونههای خیلی نرم. «طویل الزندین». بند دستهای مبارکش طویل بود. یعنی بندها بندهای درشتی بود. بند انگشت دست. «شب الدرعین وراعین». بازوهای بلندی داشت. «عظیم مشاشه المنکبین». شانههای پهن و مفصلهای بزرگی داشت. «طویل ما بین المنکبین». بین دو تا شانه هم طولانی بود. «شن کفین و قدمین». کف دستشان و کف پاشان. «وخم القدمین». خیلی محکم و کلفت بود. دستهای خیلی محکم و درشت و پاهای محکم و درشتی هم داشت. «عار من السدنین». پستانهایشان عریان بود. یعنی مو نداشت روی پستان. «خمصان الاخمسین». کف پای آن حضرت انگار از حد معمول بیشتر بود. «مخلوط المط». یک مژگان، مژههای بلندی داشت پیغمبر اکرم. «اهدب الاشفار». «کثف اللحیة وافرها». محاسن پرپشتی هم داشت. محاسن پرپشتهایی که همینجور تو در تو، خیلی حجیم و اینها. کمپشتهای یک لایه. ریش پشت. محاسن پرپشت. «وافر سبله». «وافر سبله». یک مقداری هم سبیل مبارکشون، شارب مبارکشون بلند نبود. «اغور شمس». ولی «الالفم». سبیل بلندی نداشتند ولی پرپشت بود سبیلهایشان. یک مقدار موی سفید در سر مبارک داشتند و یک مقدار موی سفید در محاسنشان بود که چون رنگ کرده بودند، سبز به نظر میرسید. «زلی الفم» بودن. این دهان مبارکشون. آلت چیز. تعبیر گشاد تعبیر قشنگی نیست. دهن خیلی جمع و جوری چیز نداشتن. دهن بازی داشتن. حالت باز داشت دهان. «اشمه اشنب مفلج». «مفلج الاسنان». که این دیگر همانی که عرض کردم دهان شریفشان گشاد باید متناسب بود. «مفلج الاسنان» بود. این دندانها از هم فاصله فاصله داشت و خیلی هم سفید بود. «ثبت الشعر». موها موهایی بود که تو هم تو هم فر نبود. گره نخورده. توام توام. موهای لختی بود. جدا جدا از هم جدا بود ولی مجعد نبود. دقیقاً «مسربه معتدل الخلق». از وسط سینهشان تا ناف مبارکشون یک خطی است مو و خلقت معتدلی داشت. «مفاد البطن عریض الصدر». سینه عریضی داشت. «کانه عنقه جیدو دمیة فی صفا الفضة». مثل آن گردن مبارکشون مثل حالا این شکم هم تا سینه معتدل بود. یکپارچه بود. سینهام سینه بزرگی بود. وسیع بود. گردنشان هم آنقدر زیبا بود. صفای نقره میماند. مثل نقره میدرخشید. این گردن آنقدر که لطافت آن شفافی این گردن آنقدر زیاد بود، انگار یک نقره خیلی روشنی بود. خب، این حالا تا همینجا این روایت را داشته باشیم. فعلاً بس باشد. حالا انشاءالله جلسات بعد بیشترش را بحث میکنیم. و صلیالله علی سیدنا محمد و آله.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه سوم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه چهارم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه پنجم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه ششم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه ششم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه هفتم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه هشتم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه نهم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه دهم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه یازدهم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه دوازدهم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه سیزدهم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه اول
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
جلسه دوم
مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی
در حال بارگذاری نظرات...