مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی

جلسه دوم

00:46:08
94

این دوره ۱۳‌جلسه‌ای بر اساس کتاب «سنن النبی» علامه طباطبایی، سیره پیامبر اکرم را به‌عنوان الگویی عملی برای ساخت شخصیت و سبک زندگی مرور می‌کند. جلسات از ضرورت تطبیق عبادت، معاشرت و عادات روزانه با سیره نبوی آغاز می‌شوند و سپس جزئیاتی مانند راه‌رفتن، سخن‌گفتن، نظافت، معاشرت و آداب ظاهری و باطنی پیامبر خوانده و شرح می‌شوند. در بخش‌های پایانی، مفاهیمی مانند یقین و حضور قلب نیز وارد بحث می‌گردند. روش تدریس روایت‌خوانی همراه با توضیح و تطبیق عملی است؛ تا سیره از اطلاعات تاریخی فراتر رود و به مراقبه‌ای روزمره برای شبیه‌شدن به رسول خدا تبدیل شود.

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم

در جلسه دوم، کتاب «سنن‌النبی» را با عزیزان مرور می‌کردیم. اولین حدیث این کتاب که در مورد توصیف سیمای ظاهری نبی اکرم (ص) بود را مقداری خواندیم. ادامه روایت را عرض می‌کنم:

«سائل الاطراف»؛ یعنی در توصیف پیامبر اکرم (ص) گفته شده که دست‌ها و پاهای کشیده‌ای داشت. «منهوس العقب، قصیر الحنک، دانل الجبهه»؛ ساق‌ها و پاشنه‌هایشان کم‌گوشت بود. چانه‌ای کوتاه داشتند. پیشانی‌ای برآمده داشتند. «ضرب الاحم بین الرجلین»؛ ران‌هایشان خیلی کلفت نبود. «کان فی خاصرته انفطاق»؛ لگن خاصره‌شان پهن بود. «قم الاوصال»؛ بندهاشان قرص و محکم بود. «لم یکن بالطویل البائن و لا بالقصیر الشائن»؛ نه خیلی قد بلند بود که بی‌قواره به نظر آید و نه خیلی کوتاه که زننده باشد. «ولا بالطویل الممقت و لا بالخصیر متردد، بلا بالجعد القطات و لا به اثبت»؛ موی سرشان نه مجعد و پیچیده بود و نه لخت و افتاده. «بالمحطم و لا بالمکلفم»؛ چهره‌شان نه کم‌گوشت بود و نه پرگوشت. «ولا باللّعید الامحق»؛ نه سفیدی‌ای (در چشم) که توی ذوق بزند. «ضَخمُ الکرادیس، جلیلُ المشاش»؛ استخوان‌های مفصلشان درشت بود، سر استخوان‌هایشان پهن بود. بینی‌شان کشیده بود. «کنوز المنخر» بودند. «لم یکن فی بطنه و لا فی صدره شعر الا موصل ما بین اللُّبَّه الی السره کالخط»؛ شکم و سینه‌شان مو نداشت، جز یک خط باریک که از سینه تا نافشان کشیده شده بود. «جلیل الکَتِد، عاری الثّدیین و البطن من ما سوای ذالک»؛ چهارشانه بودند. بدنی بی‌مو داشتند، جز همان مویی که از سینه تا نافشان بود. «و کان اکثر شیبه فی فُودَی راسه»؛ بیشتر موهای سفیدی که نشانه پیری‌شان بود، دو طرف سرشان به چشم می‌خورد؛ یا «فُودَی راسه». «و کان کفه کف عطار»؛ کف دستشان مثل کف دست عطرفروش بود، همیشه بوی خوش می‌داد. «مستها بطیب بوکه، می‌کردم که دست می‌دادی، مست می‌کردی، می‌دیدی من صاحب طیب»؛ تماس با دست رهبر راهه (پیامبر) بسیار دلچسب بود. کف دستشان گشاد بود. «ثبت القصب»؛ استخوان‌های قلم دست و پایشان بلند بود. «و کان اذا رضی و سر، فک ان وجه المرات»؛ وقتی راضی و خوشحال می‌شد، صورتش مثل آینه می‌شد. «و کان فیه شیء من ضوء»؛ صورتش مثل آینه رنگارنگ، درخشان و جذاب می‌شد. «یَختو تکفوا عن و یمشی هُوَیناً»؛ گام‌ها را کشیده برمی‌داشت و آرام و باوقار راه می‌رفت. «یبد القوم اذا سارع الی خیر»؛ در کارهای خیر، از همه پیش‌قدم بود. «و اذا مشی تقلّع کانما ینحطّ فی صَبَب»؛ موقع راه رفتن، طوری قدم برمی‌داشت، انگار دارد از سراشیبی پایین می‌آید. یک احتیاط خاصی در این حالت و حکمت سنجیدگی بود؛ چطور آدم وقتی از بالا به پایین می‌آید، خیلی سنجیده قدم برمی‌دارد، ایشان این شکلی قدم برمی‌داشت. «اذا تبسّم، یتبسّم عن مثل من هدر یا منحدر من بطون امام»؛ وقتی لبخند می‌زد، دندان‌هایشان مثل دانه‌های تگرگ نمایان می‌شد. «و اذا افترّ، افترا سن البرق اذا تلعلع»؛ موقع خنده، دندان‌هایشان مثل برق جهنده می‌درخشید. «لطیف الخلق، عظیم الخلق»؛ از حیث خلقت، اندام پیامبر (ص) بسیار لطیف بود و خلق پیامبر (ص) بسیار عظیم بود. «لَیِّنُ الجانب»؛ خیلی خوش‌برخورد بود، خیلی نرم بود. «اذا طلع بوجهه علی الناس رَعَوا جَبینه کانه سراج متوقّد»؛ خیلی خوش‌مجلس و خوش‌برخورد بود و وقتی با مردم روبه‌رو می‌شد، پیشانی‌شان مثل یک چراغ روشن، نظر آن‌ها را جلب می‌کرد. «کانه عَرَقه فی وجه لؤلؤ»؛ دانه‌های عرق در صورت او مثل دانه مروارید می‌ماند. «و ریح عرقه أطیب من ریح مسک اذفر»؛ بوی عرق تنشان از مشک خوشبوتر بود. «بین کَتِفَیه خاتَمُ النبوه»؛ بین دو شانه ایشان هم مهر نبوت نمایان بود.

روایت اول بود. روایت دوم از ابوهریره است. ابوهریره که «کذاب»! که «کان یُقبِلُ جمیعاً و یُدبِرُ جمیعاً». حالا علامه طباطبایی (رحمه الله) که اینجا نقل کرده، ناظر به این بوده که آن چیزی که درست می‌داند، نقل کرده؛ یعنی قرینه برایش بوده و قابل قبول بوده، این را نقل کرده. ابوهریره گفته که پیامبر (ص) با همه تن رو می‌کرد و با همه تن پشت می‌کرد. نصفه گردن برنمی‌گرداند؛ مثلاً وقتی برمی‌گشت، با همه تن برمی‌گشت؛ وقتی پشت می‌کرد، با همه تن پشت می‌کرد.

جابر بن سمره گفته که «کان فی ساقَیهِ حِمَشَه»؛ ساق‌های پای حضرت خیلی باریک و لطیف بود. ابوجهیفه گفته: «کان قد صمت اَرَزَه و انفَقته بَیَّ»؛ موهای گونه حضرت جو گندمی بود و این موهای بالای چانه حضرت سفید بود.

هانی می‌گوید که من پیامبر (ص) را دیدم که «ذا ظفائر اربعه». دیدم که چهار تا گیسوی بافته داشت پیامبر (ص). که گفتند صحیحش این است که «ضفائر اثنتان» داشت؛ دو تا در واقع گیسو از دو طرف داشتند و این هم از هاشم، جدشان، بوده که او به این شکل بوده و پیامبر (ص) هم این مدل موهایشان را داشتند. پیامبر اکرم (ص) تا شانه‌شان موهایشان بود و این دو طرف را بافته بودند. الان اگر بنده این کار را بکنم، دیگر همه دنیا دست می‌گیرند. موهایم اگر تا شانه‌ام باشد و دو طرفش را هم ببافم که دیگر هیچی؛ زیر عمامه!

انس گفته که: «ما عددتُ فی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و لا هیئته الا اربع عشر»؛ من شمردم دانه‌های سفید مو در سر پیامبر (ص) چهارده تا بود؛ چهارده تار موی سفید. برخی گفتند هفده تا، ده‌تا تار موی سفید. عبدالله بن عمر گفته نزدیک بیست تا تار مو بوده سفید. براء بن عازب گفته که بلندی سر حضرت طوری بود که به شانه‌هایشان، به کتفشان می‌رسید. انس گفته که موی سر حضرت به بناگوش می‌رسید. عایشه گفته که موی سر حضرت بلند بود، از بناگوش رد می‌شد ولی به دوششان نمی‌رسید، به شانه‌هایشان نمی‌رسید. که حالا این را هم گفتند شاید وجهش این بوده که یک وقتی موی حضرت باز بوده تا شانه می‌آمده، یک وقت‌هایی هم باز نبوده یا کوتاه می‌کردند، یک وقت‌هایی تا یک وقتی هم می‌تراشیدند از ته؛ مثل قضیه حج. و گفتند اگر بلند می‌کردند موهایشان را مثلاً تا بناگوش می‌رسید، اگر کوتاه می‌کردند، مثلاً تا عرض کنم خدمت شما که خوب کمتر بود؛ کوتاه کردن بیشتر بود. این اختلاف روایات از جهت توصیف موی پیامبر (ص) شاید وجهش این باشد.

خوب، در حدیث بعدی گفتند که پیامبر (ص) از راهی عبور نمی‌کرد: «فی طریق فیَتَّبِعُه أَحَدٌ اِلّا عَرَفَ اَنَّهُ سَلَکه»؛ هر کس از آن راه می‌گذشت، می‌فهمید که پیامبر (ص) اینجا بودند و از اینجا رد شدند (از بوی پیامبر (ص)). «و لم یکن یمرّ بِحَجَرٍ و لا شَجَرٍ اِلّا سَجَدَ لَه»؛ به هر سنگ و درختی که می‌رسید، برای پیامبر (ص) سجده می‌کرد. خوب، این جای بحث مفصلی دارد که معنایش چیست؟ آیا سجده ظاهری می‌کردند یا سجده باطنی است و ابراز در واقع عبودیت و ابراز علاقه و ابراز توجه می‌کردند به پیامبر اکرم (ص).

امام باقر (علیه السلام) فرمودند که پیامبر (ص) فرمود: «اِنا مَعاشِرَ الْاَنْبِیاءِ تَنَامُ اَعْیُنُنَا و لا تَنَامُ قُلُوبُنَا»؛ ما انبیا چشمانمان می‌خوابد ولی دلمان نمی‌خوابد. «و نَرا مِن خَلفِنا کَما نَرا مِن بَینَ أَیدِینا»؛ پشتمان را می‌بینیم، همان‌طور که جلو را می‌بینیم. که حالا اینجا یک شوخی هم بخواهم عرض بکنم: بعضی طلبه‌ها سر درس چرت می‌زدند و استاد بهشان گفت: «آقا نخوابید!». اینها می‌گفتند: «نه، ما چشمانمان می‌خوابد، دلهایمان پشت را هم همان‌طور که جلو را می‌بینیم، پشت را هم می‌بیند».

ما انبیا این عرض کنم خدمت شما که روایت بعدی از معجزات پیامبر (ص) این است که خاتم نبوت بین دو کتف ایشان بود و این خیلی متواتر است و کافر و مؤمن به آن اعتراف کردند و مهر نبوت روی موهای متراکم بین دو کتف حضرت نمایان بود؛ یکی دیگر از ویژگی‌های ایشان بود که «لَم یَقَع ظِلُّهُ صَلَّی اللهُ عَلَی الْاَرْضِ»؛ سایه‌اش روی زمین نمی‌افتاد. در واقع پیامبر اکرم (ص) سایه نداشت، از شدت لطافت این بدن مبارک، آن‌قدری ثقل نداشت که بخواهد سایه‌ای از او شکل بگیرد. بله.

روایت بعدی از امام رضا (علیه السلام) است. می‌فرمایند که پیش امام رضا (علیه السلام) بحث صوت پیامبر (ص) و اینها شد، بحث قرائت. حالا بحث صوت شد، حالا بحث صوت پیامبر (ص)، بحث صوت شد، صوت مثلاً قرآن خواندن و اینها. و حضرت فرمودند که علی بن حسین (علیهم السلام) «کانَ یَقرَأُ فَرُبَّما یَمُرُّ بِهِ‌ الْمَارُّ فَیُصعَقُ مِن حُسنِ صَوتِهِ»؛ وقتی امام سجاد (علیه السلام) قرائت می‌کردند، اینها که از پشت در عبور می‌کردند، بیهوش می‌شدند از شدت زیبایی صوت امام سجاد (علیه السلام). بعد فرمود: «و اِنَّ الامامَ لو اَظهَرَ مِن ذلِکَ شَیئاً لَاُمِتَّعَ لَهُ النَّاسُ مِن حُسنِهِ»؛ اگر امام (علیه السلام) بخواهد این چیزها را بروز دهد، مردم از شدت زیبایی (صوت) تحمل ندارند. «چه خوش از صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن، به رخت نظاره کردن، سخن خدا شنیدن». ان‌شاءالله که نمی‌میریم و می‌بینیم قرائت زیبای آقا و مولامان حضرت حجت بن الحسن (عج). فرمود امام اگر این را ظاهر بکند، مردم تحمل ندارند. زیبایی صوت امام جای تحلیل دقیق دارد؛ چرا این‌جوری است؟ و اصلاً صوت یعنی چی؟ صوت زیبا یعنی چی؟ چرا صوت امام این‌قدر زیباست؟

می‌گوید: عرض کردم آقا جان! «و لَم یُصَلِّ بِنَاسٍ و یَقرَأُ القُرآن؟» مگر پیغمبر (ص) با مردم نماز نمی‌خواندند؟ مگر در نماز قرآن نمی‌خواندند؟ پس چطور شما اینها را می‌گویید؟ چطور آنجا کسی غش نمی‌کرد؟ فرمود: «اِنَّ رسولَ اللهِ (صلی الله علیه و آله) کانَ یَحْمِلُ النَّاسَ مِن خَلْفِهِ مَا یُطیقُونَ»؛ پیغمبر (ص) آن مقداری از صوتشان را می‌گذاشتند به پشت‌سری‌ها برسد که طاقت دارند. به میزان طاقتشان این صوت قرآنشان را به پشت‌سری‌ها می‌رساندند. آره، این خوب خیلی چیز عجیبی است، خیلی عجیب. فرمود که به اندازه طاقت مردم، پیامبر (ص) صوتش را به گوش اینها می‌رساند در نماز. بعد فرمود: «مِن خَلْفِهِ»؛ به پشت‌سری‌ها. معلوم می‌شود که به آن کسانی که پیش‌رو بودند، یعنی ملائکه و اینها بیشتر می‌رساندند. آنها مدهوش می‌شدند از صوت زیبای پیامبر اکرم (ص). معلوم می‌شود که اینکه صوت به گوش این عقبی‌ها می‌رسید، دست خود پیامبر (ص) بوده، نقش داشته؛ یعنی خود پیامبر (ص) اراده می‌کردند صدایشان به کی برسد، به کی نرسد. ولایت دارد دیگر. الان امام زمان (عج) می‌توانند اراده بکنند کنار کعبه نماز می‌خوانند، بنده و شما اینجا صدایشان را بشنویم. می‌توانند اراده بکنند مثلاً فرض بفرمایید در حرم امام رضا (علیه السلام) کنار شما وایمیستند نماز می‌خوانند، صدایشان را شما نشنوید، نه ببینیم، نه بشنویم، نه بفهمیم. این هم از این روایت.

روایت هفدهم از حسن بن علی (علیهم السلام)، امام مجتبی (علیه السلام) است. «قالَ سَألْتُ خَالِی هِنْدَ بْنَ أَبِي‌هَالَةَ»؛ حضرت فرمودند از دایی خودم هند بن ابی‌هاله پرسیدم، جز کسانی بود که پیغمبر (ص) را دیده بود. «و اَنَا اَشْتَهِی أَنْ یَصِفَ لِی مِنهُ شَیْئاً لَعَلِّی أَتَعَلَّقُ بِهِ»؛ می‌خواستم چیزهایی مثلاً بگوید، علاقه‌ام به پیامبر (ص) بیشتر بشود. خیلی اینجا نکته دارد. امام حسن مجتبی (علیه السلام) به دایی‌شان گفتند که کمی برایم توصیف کنید پیامبر (ص) را، علاقه‌ام بیشتر بشود. نشان می‌دهد که ماها باید بنشینیم از این توصیفاتی که شده، بخوانیم، بشنویم. اینها خودش بسیار اثرگذار در تقویت علاقه ما به اهل بیت (علیهم السلام) است. باید وقت بگذاریم برای مطالعه در مورد سیره اهل بیت (علیهم السلام)، توصیفات اهل بیت (علیهم السلام)، شخصیت اهل بیت (علیهم السلام). خیلی اینها اثر دارد.

می‌فرمایند دایی من توصیف کرد پیامبر (ص) را، گفت: «کانَ رسولُ اللهِ (صلی الله علیه و آله) فَخْمٌ مُفَخَّمٌ»؛ پیغمبر (ص) خیلی بافخامت بود، فخیم بود و در چشم‌ها خیلی بزرگ بود. «یَتَلَأْلَأُ وَجْهُهُ تَلَأْلُؤَ الْقَمَرِ لَیْلَةَ الْبَدْرِ مِنَ الْمَرْبُوعِ، أَقْصَرُ مِنَ الْمُشَنَّبِ»؛ چهره‌اش مثل ماه شب چهارده می‌درخشید. از متوسط قد بلندتر بود، از بلندقدها کوتاه‌تر بود؛ از خیلی بلندها کوتاه‌تر. «عَظیمُ الْهامَةِ»؛ سر بزرگی داشت. «رَجِلُ الشَّعْرِ»؛ موی پیچداری داشت. «اِنِ افْتَرَقَتْ عَقِیقَتُهُ فَرَقاً»؛ اگر موی سرش چیده نبود، روی سرش متفرق می‌شد. «و اِلّا فَلا یُجاوِزُ شَعْرُهُ شَحْمَةَ أُذُنَیْهِ اِذا هُوَ وَفَّرَهُ»؛ وگرنه اگر چیده بود، از لاله گوشش تجاوز نمی‌کرد. «اَزْهَرُ اللَّوْنِ، واسِعُ الْجَبِینِ»؛ صورتشان سفید و نورانی بود، پیشانی‌شان پهن و فراخ بود. «اَزَجُّ الْحَواجِبِ، سَوابِغُ فی غَیْرِ قَرْنٍ بَیْنَهُما غَضَبٌ، لَهُ نُورٌ یَعْلُوهُ بِحِسْبَةِ مَن لَمْ یَتَمَلَّش»؛ گفتند که ابروهای کمانی و کشیده داشت. در عین اینکه به هم چسبیده بودند، از هم جدا به نظر می‌رسیدند ابروهای پیامبر (ص). بین ابروهایشان یک رگی بود، موقع خشم این رگه از خون پر می‌شد. بینی کشیده و باریکی داشتند. از آن بینی نوری نمایان بود که به نظر می‌رسید بالای بینی‌شان برآمدگی دارد. «کَثُّ لِحْیَةٍ، سَهْلُ الْخَدَّیْنِ، ذَلِیلُ الْفَمِ، مُفَلَّجُ اَشْنَبَ، مُفَلَّجُ الْاَسْنَانِ، دَقِیقُ الْمَصْرِیَةِ بِالْمَصْرِیَةِ»؛ محاسن پرپشتی داشتند، گونه‌های برجسته‌ای داشتند، دهان باز ولی متناسب داشتند، دندان‌هایشان از هم جدا بود مثل مروارید سفید بود. «کَاَنَّ عُنُقَهُ عُنُقُ دُمْیَةٍ فی صَفَاءِ الْفِضَّةِ»؛ گردنشان مثل گردن عروسک در پاکی نقره بود. «مُعْتَدِلُ الْخَلْقِ، بَدَنٌ مُتَماسِکٌ، سَبْطُ الْبَطْنِ و الصَّدْرِ بَعیدُ ما بَینَ الْمَنْکَبَیْنِ، ضَخْمُ الْکَرادیسِ، عَریضُ الصَّدْرِ»؛ البته شاید همه اینها منصوب باشد، حالا بنده دارم می‌خوانم، اول جمله را یادم نیست چی بود، حالا دیگر دارم مرفوع می‌خوانم الان. «عَرِیضُ الصَّدْرِ، الْمُتَجَرِّدُ مَوْصُولٌ ما بَیْنَ اللَّبَّةِ و السُّرَّةِ بِشَعْرٍ یَجْرِی کَالْخَطِّ، عَارِی الثَّدْیَیْنِ و الْبَطْنِ مِنْ ما سِوَى ذَلِکَ»؛ محاسن پرپشتی داشتند، گونه‌های برجسته‌ای داشتند، دهان باز ولی متناسب داشتند، دندان‌هایشان از هم جدا بود مثل مروارید سفید بود. و اینها ویژگی‌هایی بود که خیلی‌هایش را هم در عبارات قبلی خواندیم تا به اینجا می‌رسد که «خافِضُ الطَّرَفِ»؛ خیلی چشم‌های افتاده‌ای داشت. «اَکْثَرُ نَظَرِهِ اِلَى الْاَرْضِ اَطْوَلُ مِن نَظَرِهِ اِلَى السَّماءِ»؛ بیشتر به زمین نگاه می‌کرد، خیلی به آسمان نگاه نمی‌کرد. بیشتر نگاهش به پیامبر (ص) سر پایین بود، نگاهش به پایین. «جُلُّ نَظَرِهِ الْمُلاحَظَةُ»؛ به کسی خیره نمی‌شد. خیلی لطیف است دیگر این‌جوری. «یَبْدُرُ مَن لَقِیَهُ بِالسَّلامِ»؛ نگاه کردنش یک لحظه‌ای بود، نامحرم نه ها، محرم و اینها، همین مردم اینها. فقط یک لحظه نگاه می‌کرد، زل نمی‌زد. کسی که با پیامبر (ص) مواجه می‌شد، پیغمبر (ص) اول سلام می‌کرد که این هم خودش هر کدام تحلیل دارد. این را بدانید، هر کدام از اینهایی که گفته می‌شود، تحلیل دارد. چرا پیامبر (ص) این شکلی بود؟ برمی‌گردد به یک حقایقی از عالم ملکوت.

«قالَ (علیه السلام) فَقُلْتُ لَهُ صِفْ لِی مَنْطِقَهُ»؛ حضرت می‌فرمایند به دایی‌ام گفتم که منطق او را برای ما توصیف کن، مدل حرف زدنش. «اَشْبَهُ النَّاسِ خَلْقاً و خُلُقاً و مَنْطِقاً». این منطق پیامبر (ص) چی بود، مدل حرف زدنشان؟ گفت که: «کانَ (صلی الله علیه و آله) مُتَوَاصِلَ الْاَحْزَانِ، دَائِمَ الْفِکْرِ»؛ پیامبر (ص) با غصه و حزنش متواصل بود، به هم پیوسته بود، یک غمی دائم در وجودش بود و دائماً در فکر. «و لَیْسَ لَهُ رَاحَةٌ»؛ راحت نداشت. «طَوِیلَ السَّکْتِ»؛ سکوت طولانی داشت. «لا یَتَکَلَّمُ فِی غَیْرِ حَاجَةٍ»؛ تا لازم نبود حرف نمی‌زد. خوب، دیگر اینهایش دیگر واقعاً آدم خجالت می‌کشد این حرف‌ها را بزند. هیچ ربطی بنده به پیامبر (ص) ندارم. حرف‌های اضافی و لغو، خدای ناکرده معصیت و دل شکستن و غیبت و تمسخر. «طَوِیلَ السَّکْتِ» بود، خیلی سکوت طولانی معمولاً داشت. تا لازم نمی‌شد حرف نمی‌زد. «یَفْتَتِحُ الْکَلامَ و یَخْتِمُهُ بِاَشْدَاقِهِ»؛ وقتی هم که تکلم می‌کرد از اول تا آخر خیلی به آرامی لب به سخن می‌گشود. یک تعنی در گفتار پیامبر (ص) بود. «یَتَکَلَّمُ بِجَوَامِعِ الْکَلِمِ»؛ صحبت می‌کرد خیلی کوتاه و جامع؛ یک کتاب را در یک جمله خلاصه می‌کرد. «فَصْلاً لا فُضُولَ فِیهِ»؛ هیچ تفصیل و اضافی توش نبود. یعنی نیاز به حرف بیشتر نبود. یعنی آن‌قدر که کفایت می‌کرد را می‌گفت، جوری که دیگر حتی یک کلمه هم اضافه نداشت. همه مطلب را گفته بود بدون زائد، بدون اضافه. «لا فُضُولَ فِیهِ و لا تَقْصِیرَ»؛ نه اضافی داشت، نه کم داشت. چون کلمات پیامبری که می‌خوانید، کلمات واقعاً جملاتی هستند که نه یک کلمه اضافه دارد، نه یک کلمه کم. اندازه‌اش همین قدر. «لَیْسَ بِالْجَافِی و لا بِالْمُهِینِ»؛ خیلی هم نرم بود خلق پیامبر (ص). به کسی جفا نمی‌کرد، کسی را حقیر نمی‌شمرد. «لا بِالْمُهِینِ»؛ به کسی اهانت نمی‌کرد، کسی را تحقیر نمی‌کرد، کسی را کوچک نمی‌دانست. «تَعْظُمُ عِنْدَهُ النِّعْمَةُ و اِن دَقَّتْ»؛ یعنی آدم دوست دارد جان بدهد، عبارت‌ها این‌قدر که زیباست و این‌قدر که رسیدن به اینها سخت است. هر نعمتی برایش بزرگ بود، ولو ناچیز، ولو ناچیز. تمرین بکنیم. الان غم در چهره با لبخند چطوری جمع می‌شود؟ خیلی جمع می‌شود. ندیدید در مجلس عزا مثلاً صاحب عزا خیلی مغموم است، بعد دم در با لبخند از شما تشکر می‌کند؟ جمع می‌شود با هم. خوب، در عین حال چهره پیامبر (ص) گرفته نبود ها، این را بدانید. چهره پیامبر (ص) باز بود ولی غمی مشخص بود توی چهره، انتهای چهره مشخص بود، انگار گرفتار غم است. این است. نعمت ولو کوچکش را بزرگ می‌دانست. همین را بخواهیم تمرین بکنیم، ببینیم چقدر سخت است. الان نعمت‌هایی که همین الان ما داریم، هر کسی بگوید تا شعاع دو متری‌اش چه نعمت‌هایی دارد. من الان در شعاع دو متری‌ام. یا آقا سید بزرگواری، نعمت دارم مال شرم کاغذ و قلم بیسکویت. آره، اینجا سید عزیزی خدمتتان هستیم و همانجا نشسته‌ام فقط هی میوه پوست می‌کنند می‌گذارند جلو، خودش هم هیچی نمی‌خورد. سلام می‌کنم به شما حسین. یک درخت هست در شعاع دو متری. بخاری، بیسکویت، دسترسی به اینترنت و سخنرانی آب. پول‌های دیگر فکر می‌کنم در وضعیت خیلی بغرنجی هستند. شنوایی که همین صحبت‌ها را می‌شنویم. دخترم، پسرم، بچه سالم، لوازم تحریر، بخاری. سلام سید، لباس، فرش، موجودیتم. سید عباس. سید عباس عباسی. خانه گرم آقای آقا سیدم. سلام، مرسی. چایی، فرزند، کتاب ادعیه و قرآن، اتاق کوچک. همه چی هست الحمدلله. گوشی، اینترنت و غیره که این جلسه برگزار بشود. قرآن، قلم، اینترنت، شما، یعنی صدای شما، وسایل اتاق، دخترم، پسرم، گرمای بخاری، نور، خانواده، سلامتی، آرامش شب، این جلسه، محل گرم و امن، روشنایی و لامپ برق خدا، امنیت، امنیت، سلامتی، جلسه خوب.

عرض کنم خدمت شما که سؤال چی بود؟ یکی از دوستان سؤال این است که در شعاع دو متری‌تان الان چه نعمت‌هایی داریم؟ خوب است. حالا همین توجه به نعمت‌ها اگر بتوانیم داشته باشیم و تمرین بکنیم، خدا به گوینده‌ای که فقط حرف می‌زند، این ضبط صوت که ضبط صوت نیست، به درد همان ثبت صوتی هم نمی‌خورد، توفیق بدهد همین‌ها را. همین سقفی که الان بالا سرمان است، همین بخاری و گاز. ببینید تا نعمت‌های خیلی کوچک. «و ان دقت». حالا این نعمت‌هایی که واقعاً بعضی‌هایش نعمت‌های بزرگ است. نعمت‌های کوچک. الان نمی‌دانم بنده مثلاً چی باید بگویم اینجا. مثلاً فرض بفرمایید بنده الان در شعاع دو متری‌ام خیلی چیزها هست. آخه اگر بخواهم بگویم در شعاع دو متری‌ام چی‌هاست؟ از این لپ‌تاپ، متکا. الان اینجا بغل ما متکاست. دو تا متکا، پتو هست و مبل هست و مسواک و خمیردندان الان اینجا پیش ما هست. شارژر موبایل هست، گوشی هست، کتاب هست، لیوان هست، نعلبکی هست، میوه که دیگر هیچی، خرما، قاشق، رکوردر، گاز. بله، تصویر خیلی روشن نیست اینجا، نور کم است اینجا الان این را به عنوان نعمت حساب کنیم. «دقت». الان عرض کنم خدمت شما که همین‌ها را اگر انسان رویش فکر بکند، همین جوهره صدا، همین گوش باز. آدم گوشش چرک می‌کند، صدا به گوشش نمی‌رسد. چقدر بندگان خدا از همین شنیدن با همین صدای عادی محرومند. صدای گاز می‌آید گاهی. بله، عرض کنم خدمت شما که آره، صدا، همین‌ها را اگر رویش توجه داشته باشیم که خدای متعال چه نعمت‌هایی داده است. همین فرشی که الان رویش نشسته‌ایم، جایی که ما الان هستیم، زیر ما فرش. خوب، مثلاً می‌شد اینجا فرش نداشته باشیم مثلاً. یا پشتمان مثلاً تکیه داده‌ایم. انسان با چشم بزرگداشت به اینها نگاه بکند. یک لطف بزرگ. الان اگر یک نفر بیاید سهم غذای حضرتی خودش را مشهد، مثلاً سه سال یک بار کرده‌اند دیگر. یکی بیاید سهم غذای حضرتی خودش را به شما بدهد، شما چه حالی پیدا می‌کنید؟ بیاید در حرم امام رضا (علیه السلام) بگوید آقا من مثلاً بعد سه سال آمده‌ام اینجا حرم، غذا مثلاً ثبت‌نام کرده‌ام، بهم داده‌اند. این سهم من مال شما. خیلی در چشم انسان به عنوان یک عنایت بزرگ، یک محبت بزرگ به چشم انسان می‌آید. اگر بشود انسان تمرین بکند، خدا عنایت به ما بکند، ما را شاکر بکند، این شکلی بشویم. همه نعمت‌ها برایم بزرگ باشد، در چشم بزرگ بیاید. نه اینکه توقع داشته باشیم، خودمان را محق بدانیم، مستحق بدانیم. باید می‌داد، من این همه دعا کرده‌ام، این همه خواسته‌ام، این همه فلان کرده‌ام، خودم خوب بودم، احترام والدین نگه داشته‌ام، این‌جور بودم، آن‌جور بودم. همه دارند. این دیگر این هم شد؟ مگر چیز خاصی است؟ مگر زحمت کشیدی؟ مخزن ما در رقابت‌ها قرار می‌گیریم. ببینم آن یکی همسن من است، مثلاً ماشینش این است، خانه‌اش آن است، بابایش آن است. من ناراحت می‌شوم مثلاً که چرا من اینطور، چرا من این‌جور ندارم؟ چرا ما از این بابا نداریم؟ چرا مثلاً برای ما این‌جوری نکردند؟ چرا آن‌جوری؟ همین که دارم را به چشمم نمی‌آید.

چند وقت ماشینمان خیلی حیف بود. خاطر مشکلاتی که داشت، دنبال این بودیم که مثلاً ماشین را تعویض کنیم. بعد افتاد به یک خرج‌های اساسی حسابی. دیگر خدا را شکر کردیم بعد این همه خرج‌هایی که شد که ماشین هست الحمدلله با همه مشکلاتش، یک ماشینی بالاخره داریم. اگر همین هم تعمیرگاه و فلان و اینها و نبود مثلاً، خوب این تازه نعمت بزرگ است. این‌قدر نعمت‌هایی که همین نعمت‌های کوچک آدم اگر توجه بکند، می‌بیند غوغایی است از عنایات الهی و نعمت و محبت. پس این ویژگی پیامبر اکرم (ص) که نعمت برایشان بزرگ بود و «اِن دَقَّت»؛ حتی اگر آن نعمت حسب ظاهر نعمت کوچکی بود. «لا یَذُمُّ مِنها شَیْئاً»؛ هیچ نعمتی را مذمت نمی‌کرد. این چیست و این چرا این‌جوری است؟ بابت هیچ چیزی غر نمی‌زد. باز ما رفتیم کارواش، باران آمد. باران که نماز می‌خوانند برایش که باران بیاید و به خاطر اینکه من ماشینم دوباره کثیف می‌شود، غر می‌زنیم. ماشینم کثیف می‌شود. یعنی این‌قدر به فکر خودمان. این هم از این.

«لا یَذُمُّ مِنها غَیْرَ اَنَّهُ کانَ لازَوَّاقاً و لا یَدْهُو»؛ گفتند که در مورد مزه‌ها و طعم‌ها هیچ وقت مذمت نمی‌کرد ولی هیچ وقت مدح هم نمی‌کرد. در مورد طعم چقدر خوشمزه است وای چه طعمی دارد وای فلان و اینها، این طور نبوده ولی هیچ وقت مذمت هم نمی‌کردند پیامبر اکرم (ص) در این حال. نعمت برایش بزرگ بود. یعنی وقتی که سر سفره می‌نشست، مثل عبدی که انگار مولا دارد بهش نان می‌دهد. می‌گویند پیامبر (ص) این شکلی بود. از دست صاحبش انگار دارد مثلاً نانی می‌گیرد. خوب.

«و لا تُغْضِبُهُ الدُّنْیا»؛ این دو خط را هم بخوانیم و تمام. دنیا هیچ او را به غضب نمی‌آورد. اصلاً ریشه اصلی غضب‌های ما دنیاست. دنیا. دنیا هیچ وقت او را به غضب نمی‌آورد. «و ما نالَها»؛ ناملایمات دنیا باعث عصبانی شدنش نمی‌شد. خیلی حرف است. بچه من گوشی من را می‌اندازد تو آب، می‌سوزد. لا اله الا الله. خیلی تفاوت ما با پیامبر (ص) واقعاً کهکشانی است. اصلاً نمی‌شود. این‌قدر تفاوت هست که نمی‌شود گفت. اصلاً فاصله اصلاً نمی‌شود گذاشت. فاصله زیاد است به عنوان فاصله به حساب نمی‌آید. رسماً تباین. فاصله هم نیست. «فَإِذا تُعُوطِیَ الْحَقُّ لَمْ یَعْرِفْ اَحَداً»؛ وقتی که حق لگدمال می‌شد، از شدت خشم دیگر کسی پیغمبر (ص) را نمی‌شناخت. برای دنیا غضبناک نمی‌شد ولی برای حق غضبناک می‌شد. برای حق اگر حقی لگدمال می‌شد، اگر گناهی انجام می‌شد، اگر معصیتی، قبح‌شکنی، چیزی. دنیا با غذا سوخته، آغوش آقا، ماشینت را بچه برده زده به دیوار، آقا لباست را اتو کرده سوزانده، دوست داشتن است. غضب بر آن چیزی که آدم دوست دارد دیگر. این علاقه‌اش عمر است. ما کمی غذا این طور می‌شود، کمی آن طور می‌شود، ساعت خوابمان جابجا می‌شود، غذایمان دیر می‌شود، زود می‌شود، خام می‌شود، فلان می‌شود، کمی زیادی، کمی شور می‌شود. همه علاقه‌هایمان به خوراک است دیگر. با همین‌ها راضی می‌شویم. شکممان را که سیر کند، راضی‌ایم. سر وقت به ما غذا بدهد، شاکریم. چیز دیگر هم نمی‌خواهیم دیگر. حالا حق، مق. نماز می‌خواند، نمی‌خواند. این حرفی که زد مثلاً این طوری است، آن طوری است. آن هم تازه غضبش با جنبه شخصی نباید پیدا کند. بابت نمازم اگر عصبانی بشویم، می‌گوییم چرا من بهت می‌گویم نماز بخوان، نمی‌خوانی، عصبانی می‌شوم.

«و لَم یَقُمْ لِغَضَبِهِ شَیْءٌ حَتَّی یَنْتَصِرَ لَهُ»؛ از هیچ چیزی دیگر پروا نداشت. هیچی در برابر غضبش نمی‌توانست بایستد تا اینکه او برود حق را کمک کند. هیچی دیگر جلوی‌دار او نبود. خوب.

«و اِذا اَشارَ اَشارَ بِکَفِّهِ کُلِّها»؛ با انگشت اشاره نمی‌کرد پیغمبر (ص)، با همه دست اشاره می‌کرد. این‌جور انگشتش را این‌جوری نمی‌کرد. با دست اشاره می‌کرد. «آن آقا را بیاورید اینجا، مثلاً بنشینید». کف دست را می‌گرفت. این خوب تویش لطافت است دیگر. خیلی اینها تویش هر کدامش عرض کردم تحلیل دارد. انگشت مثلاً. «و اِذا تَعَجَّبَ غَلَبَها»؛ وقتی از مطلبی تعجب می‌کرد، دست‌هایش را پشت و رو می‌کردند. دست چه جوری می‌شود پشت و رو کرد؟ دست هر حالتی بود، آن‌وری‌اش می‌کردند، برمی‌گرداندند برای دستور تعجبشان را. «و اِذا تَحَدَّثَ اِتَّصَلَ بِهَا»؛ وقتی صحبت می‌کرد، دست‌ها را به هم وصل می‌کرد. بلا تشبیه. «فَضَرَبَ بِرَاحَتِهِ الْیُمْنَى بَاطِنَ اِبْهَامِهِ الْیُسْرَى»؛ انگشت ابهام دست چپ را به کف دست راست می‌زدند. درست شد؟ انگشت شست چپ می‌آمد این وسط دست راست این‌جوری. حالا من تصویر نمی‌توانم بهتان نشان بدهم. تصویر نشان بدهم؟ آقا تصویری می‌شود نشان داد؟ یالا سلام علیکم و رحمة الله. خوب تصویر هست. حرکت دست این‌جوری می‌شود. این دست می‌آید این تو. این مدلی می‌شود. دست چپ، دست راست این شکلی می‌شود. با دستم که اشاره می‌کردند، این‌جوری نمی‌کردند، این‌جوری می‌کردند. «به ایشان مثلاً فلان کنید، مثلاً آن غاز را برای من کباب کنید». این هم از این.

حالا تصویر را قطع کنم. «و اِذا غَضِبَ اَعْرَضَ و اَنْشَأَ»؛ وقتی غضب می‌کردند، از شدت ناراحتی رو برمی‌گرداندند. «و اِذا غَضِبَ طَرَفَ»؛ چشمانشان را برمی‌گرداندند، یک چشمانشان مثلاً بسته می‌شد. «جُلُّ ضَحِکِهِ التَّبَسُّمُ»؛ بیشتر خنده پیامبر (ص) تبسم بود، لبخند. مثل بنده نبودند. «یَفْتَرُّ عَنْ مِثْلِ حَبِّ الْغَمَامِ»؛ موقع تبسم، دندان‌هایشان مثل دانه تگرگ مشخص می‌شد.

آخر باید بگویم خیلی جالب. امام حسن (علیه السلام) می‌فرمایند که یک مدتی این مطالب را از امام حسین (علیه السلام) کتمان می‌کردم. بعد از اینکه برایش نقل کردم، دیدم که اینها را زودتر از من بلد است. پرسیدم که: «فَمِنْ اَیْنَ بَلَدِی؟» از کجا بلدی؟ «فَوَجَدْتُهُ سَأَلَ اَباهُ عَنْ مَدْخَلِ النَّبِیِّ و مَخْرَجِهِ و مَجْلِسِهِ»؛ دیدم زودتر از من رفته از امیرالمؤمنین (علیه السلام) پرسیده. به امیرالمؤمنین (علیه السلام) برای ایشان کامل ورود پیغمبر (ص)، خروج پیغمبر (ص)، مجلس پیغمبر (ص)، شکل پیغمبر (ص)، همه را توضیح داده و هیچی را پنهان نکرده. هر چه بوده امیرالمؤمنین (علیه السلام) به امام حسین (علیه السلام) فرموده بودند. خیلی در این تیکه از روایت مطلب بود. امام حسن (علیه السلام) رفتند سؤال کردند، امام حسین (علیه السلام) جداگانه رفتند سؤال کردند. ایشان از دایی‌اش پرسیده و امام حسین (علیه السلام) از امیرالمؤمنین (علیه السلام) پرسیدند و هر کدام هم جدا جدا. خوب.

امام حسین (علیه السلام) فرمودند که: «سَألْتُ اَبِی عَنْ مَدْخَلِ رَسُولِ اللهِ»؛ حالا این قضیه آن چیزی که امام حسین (علیه السلام) از امیرالمؤمنین (علیه السلام) در مورد پیغمبر (ص) شنیدند، یک روایت دیگری است. ان‌شاءالله جلسه بعد عرض خواهیم کرد. خوب، این هم شد بحث ما در «سنن النبی (ص)»، هدیه نبی اکرم (ص). یک صلوات بفرستیم.

اللهم صل علی محمد و آل محمد
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات مروری بر کتاب سنن النبی علامه طباطبایی