متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد طاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک، علیک منی سلام الله ابداً ما بقیت لیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی بزیارتکم. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.
هدیه به روح منور آقا حضرت اباعبدالله الحسین و شهدای کربلا و اسرای کربلا صلواتی غرّا هدیه کنید: "صل علی محمد و آل محمد".
یکی از مسائلی که معمولاً ما، یعنی عموم مردم، با آن مواجهیم این است که ذهنیتمان نسبت به دین، دینداری، و آدم متدین ذهنیت جالبی نیست. این را قبول دارید؟ یعنی الان مثلاً به شما بگویند: «آقا، با قطار که داری میروی فلان شهرستان، تو کوپه نشستهای و دو نفر هم همراه شما هستند؛ اینها خیلی آدمهای متدینی هستند.» اولین چیزی که به ذهنمان میآید چیست؟ «خدا بخیر بگذراند!» ما همچین بیگانه نیستیم با دین، اما میترسیم.
بگویند: «آقا، شما میخواهی ازدواج کنی؛ برایت یک دختر گیر آوردهایم، خیلی متدین است. خانواده دختر...» بگویند: «آقا، پسره میخواهد بیاید خواستگاری، (یا خانم میخواهد بیاید خواستگاریت) خیلی متدین است.» خیلی متدین بودن مساوی شده برایمان با چه؟ با خشک بودن.
بگویند: «آقا، یک معلمی هست، فلان درس را میخواهد بیاید به شما درس بدهد، خیلی آدم متدینی است ها!» میگوییم: «اوه! یعنی پدرمان...» بگویند: «آقا، فلانی خیلی آدم متدینی است. بنشینیم با هم مسافرت برویم، جایی برویم.»
چرا ذهنیت ما نسبت به دینداری و آدمهای متدین خراب است، بچهها؟ به نظرتان مشکل کجاست؟ (سخنرانی همچین سخنرانی اینجوری نیست. سخنی اینجوریه، فرق میکند. دورهمی محرمیه را با همدیگر...) چرا ذهنیت ما خراب است؟ بعضیهایشان را که دیدهایم، خوشحال نیستند. بعضیهاشان حال نمیدهند. حالا واقعاً، خداوکیلی، همهمان آن بعضیها را دیدهایم. فقط شنیدهایم. بعضیها نشنیدهاند، حتی اصلاً ذهنیت از بیخ خراب است. درسته؟ قبول دارید؟
خداوکیلی، خداوکیلی ماییم، خودمانیم دیگه. ما که همچین آدم حزباللهی مؤمن متدین تا حالا زیاد ندیدهایم. حتی نشنیدهایم. نه، دور و ذهنیت خراب است از بیخ، همینجوری از خودمان است. خودمان هم وقتی دعوت میشویم به اینکه: «آقا، بیا آدم خوبی باش، با دیندار باش، فلان اینا...» یکخورده همچین جا میزنیم. "ایمیل من هیئتی هستم ولی فکر نکن اونجوریاش هم هستیم ها، اونقدر هم دیگه ما حزباللهی نیستیم." اصلاً دیدی بعضیها کلاس شده برایشان؟ میخواهم بگویم: «ما خیلی با کسی...» دیدی یا نه؟ چرا شما ساکتین، بچهها؟ از من ترسیدید؟ مظلوم!
حالا با همدیگر کمکم قلق همدیگر دستمان میآید ماجرا چیست. خود ما وقتی میگوییم: «آقا، خیلی هم حزباللهی نیستیم؛ شما خیالت راحت باشد.» این یعنی چی؟ یعنی از آدمهای خیلی حزباللهی خوشمان نمیآید. دوست نداریم خیلی حزباللهی باشیم. خداوکیلی دوست نداریم خیلی حزباللهی باشیم. دوست داریم، ولی نمیدانم چهجوری که عنوان همچین مشکل دارد.
به هرکی میگویند: «آقای بهجت را میشناختی؟» یا مثلاً: «آقای بهجت را دیدی؟ فیلم آقای بهجت، عکسهای بهجت، کتابهای بهجت.» هرکی میبیند، میخواند، آشنا میشود، خوشش میآید. "عجب آدم باحالی! چقدر حاجآقا سخته!" یکجور میگوید: «سخته!» آخه مثلاً میگویند: «آقا، دوست داری رونالدینیو باشی؟» میگوید: «سخته!» ولی: «کریس رونالدو دوست داری باشی؟» میگوید: «سخته!» ولی: «آره، آقای بهجت دوست داری باشی؟» میگوید: «سخته!» سخته. حرف من درجا میافتد؟ افتاد الان حرفم؟ قشنگ است.
مشکل چیست؟ برویم سر این مشکل. مشکل چیست که ما اینجوریم؟ علتیابی بکنیم. چرا خیلی دوست نداریم اینقدر حزباللهی باشیم؟ (آدم خیلی حزباللهی نچرخین، کلاس بگذاریم. نه، ما هم تبلیغ... خیلی، خیلی کجا؟) آدم حزباللهی را نمیزنند از ماهواره، اینترنت، بازیهای رایانهای و سلام علیکم سریالهای خودمان. هیچ، نشان میدهند خود ما که حزباللهیایم، آمادهایم که این الان یک گندی بزند! دیدی تو سریال، فیلم، الان یک جا خراب میکند. "حزباللهی باور داغون کردی."
* * *
بخشیاش کار تبلیغی رسانهای است. بخش دیگرش چیست؟ بخش دیگرش این است که خداوکیلی ما دین را درست و حسابی نفهمیدهایم. خداوکیلی دین را... (بگو، بگو، درست و حسابی...) خداوکیلی دین را درست و حسابی نفهمیدهایم. الان همینجا نقداً امتحان بکنم، همه رفوزه بشوید. اینجا توی مجلس امام حسین رفوزگی افتخار است ها! فکر نکنیم جای دیگر امتحان میگیرم. یک نفر برای من دین را تو یک کلمه توضیح بده. دین یعنی چی؟ (خدا، دین یعنی خدا، دنیایی؟) آیا آهنگ همانی که فهمیدی بگو. (حضرت علی دیگه؟) خوب است.
آقا، زیر دین خدا بودن، از خودش تولید کردن، چیزی تولید کرد. آقا، دین توی یک کلمه، یک کلمه! شلوغش هم نکنیم. سر و صدا هم نکنیم. اسراف هم نکنیم. وقت هم نگیریم. یک کلمه: دین یعنی عاشقی. تمام شد و رفت. بزن لایک را! فیسبوکی که نداریم اینجا. دین یعنی عاشقی. عاشقی. بله، چون مشکل داریم ما کلاً.
حالا آمد خدمت امام صادق (علیهالسلام)، گفت: «بچههایمان را به اسم شما اهلبیت میگذاریم، کار خوبی است؟» جواب امام صادق کشته من را! جواب، یعنی اَند جواب! نه، تو جواب، اَند جواب. یک ذره دو ذره حال نمیدهد. خیلی فاز میدهد جواب امام صادق. حضرت فرمودند که: "هل الدین الا الحب و البغض"؟ «مگر دین چیزی غیر از عاشقی است، بابا؟» من چی گفتم؟ شما کجا زدی؟
قربانت بروم. فیلم بسازیم، نشان بدهیم. دلش میتپد برای دیگران، یعنی بیحجاب را که میبیند اعصابش خورد میشود. با خودش چی میگوید؟ "ریخته بیرون میخواهد آتش بگیرد سر و صورتش! آتش بگیرید، بسوزید، نابود شوید!" اینجوری نیست. واقعاً باورش میآید.
پسر شیخ رجبعلی خیاط، الهی ناهیدی، همین امشب قول میگیریم ده تا "کیمیای محبت" میخرند، در جلسات به صورت رایگان انشاءالله توزیع میکنند. بله، انشاءالله. پسر شیخ رجبعلی خیاط میگوید: «با پدرم...» حالا رجبعلی خیاط کیست؟ بابا، کولاکی! "جبل خی"، خیاط میشنوی. هفته یکبار امام زمان میآمدند پای چرخ خیاطیاش مینشستند. حرف! به به! آقا تشریف آوردند، سلام علیکم.
میگوید: «با پدرم تو خیابان بودیم.» زمان شاه که دیگر میدانی که وضعیت حجاب بلکه بالاتر، در حد المپیک، بلکه فراتر، جام جهانی صورت، حجاب، آرایش افتضاح. وایساده. پدر من هم زلزله دارد. نگاه میکند. "جل الخالق!" نداشت این بابای ما اهل این کارها نبود. زن چادری شاید دور نگاه نمیکند. نگاه کردم، پدرم تصرف کرده بود. یکی از کارهایی که عرفا دارند، تصرف اراده میکنند. پرده از جلو چشم دیگران کنار برود.
میشد، با پدرم تصرفی کرد. من به این زن نگاه کردم، سر تا پایش آتش است. آتش را نگاه میکرده، محو شده بوده. آن وقت کسی نهی از منکر میکند. بچهحزباللهی تو، وقتی میشنوی بچهحزباللهی نهی از منکر میکند، باید چی؟ عاشق است. میبیند این دارد میسوزد، میخواهد نسوزد. غوغاست، کولاک است. هرچی بهت گفتند، گفتند: «آقا، این کار، کار دینی است.» بگو: «یعنی یک ربطی به عشق دارد.»
من یاد کلاس تعلیمات دینیات بیفتم. جزوه، بگویند: «کیلو کیلو بنویسی، بروی بیایی، امتحان حفظ کنی، شبت امتحان، پانصد صفحه هی بخوانی، چرا تمام نمیشود خدایا؟» امام صادق گفتند: «باید حفظ کنید!» سر و یقه سر و یقه و سر پیغمبر از هرچی پیغمبر امام صادق زده میشود. بعداً میبینی که مال پیغمبر مال امام صادق نبود. نمره نیاوردی. قشنگ آموزش و پرورش ما به صورت کاملاً حرفهای بچهها را از این زده میکند. رابطه غیرعاشقانه بین ما و دین برقرار میکند.
اصلاً آقا، به خدا قسم، من کسی که سالیان سال تو دانشگاه و اینور و آنور برای خودش الان شاید مثلاً حالا اعتباری داشته باشد، آدم هم نیست ها، ولی مثلاً دارم به شما میگویم. آقا، ما اصلاً چیزی به اسم درس تعلیمات دینی تو مدرسهمان لازم نداریم. اصلاً آقا، اصلاً ضرر دارد. یک ساعت باید بگذاریم بچهها دور هم بیایند بنشینند گپ بزنند، گپ عاشقانه. نه، عاشق، گپ عاشقانه درست و حسابی. اینها عشق است یا چیز دیگر است؟ گپ عاشقانه بزنم. بعد بگویم: «خب، بچهها، این ساعت گپ عاشقانه، ساعت تعلیمات دینی بود.»
چرا اینقدر محرم، امام حسین جذاب است؟ هرکی با دین خردهبرده دارد، میرود. معلمها پیدایش میشود. توی عاشقانه میشود. غذا، حال و هوا دیگر حال و هوای عاشقی. گیر بازار نیست. اصلاً تو حال و هوای عاشقی خودش گیر بازار است ها! داری چی میگویم؟ یک جملهای گفتم آخر کاری. عاشقی خودش گیر بازار است ها! دیدی پسر نامزد میکند، دیگر سال به سال پیدایش نمیشود. گیر میدهند: «الان کجا بودی؟ چرا دیر آمدی؟ چرا زود رفتی؟» چه حالی میکنی به آن گیر میدهد.
گیر دینداری ما خدا اینقدر به ما گیر میدهد چون عاشقمان است. میخواهد عاشق بشویم. تا حالا حج رفتی؟ آنجا تازه گیر بازار شروع میشود. «زیر سایه نرو!» «مگ؟» «خدایا، بو بد میآید.» «غلط کردی کردی.» گیر میدهند اینجا. عشق، عاشقی، میکده. حمام نیز سرزده وارد نشو! میکده از حسابوکتاب دارد. راحت است، سختیها راحت میشود. اصلاً مصیبتها راحت میشود. تمام. اصلاً زندگی آدم یک چیز دیگر. همه چیز توی عشق تخیلی توهمی ها! آخه بعضیها با خدا هم عشق توهمی تخیلی دارند.
امام صادق یک شعری دارند. حضرت میفرمایند که: "اتدعی حبه و انت تعصیه؟" یک همچین عباراتی دارد. «ادعای محبت خدا را داری، بعد صاف وایمیستی...» بیا برو عمو! پرنده که زمستانها یادش میرود چی جمع کرده. ما سر تا پایش دارد گناه میبارد، بعد حرف از خدا میشود. اصلاً نمیدانی من اینقدر دوستش دارم! «بیا برو جمع کن بابا!»
یکی از کسانی که توهمی با خدا رابطه عشق و عاشقی دارد، خود ابلیس است ها! اینقدر توهمی عاشق خداست، باورتان نشود. آیه قرآن، سوره حشر میگوید: «شیطان بنده خدا را (انسان) وادار به گناه میکند، ولی دنبالش که راه میافتد، شیطان بهش میگوید که: «بیمه! از خدا میترسم ها! یک وقت من را جهنمی نکنیا! من خدا را دوستش دارم.»» کثافتکاری ابلیس، ختم روزگار است. یک وقتی بشود بیاید اینجا منبر برود برایتان. خبر ندارید محبت خدا صحبت میکند و در مورد خدا و باکلاس اینجا اینجوری ادکلن فرانسوی هم میزند و ژیگول در مورد خدا صحبت میکند. مثل برخی از این جلسات، همایش. طرف دو رکعت نماز عمرش نخوانده، سه ساعت در مورد محبت خدا برایت صحبت میکند. اینها محبتهای توهمی. و اینها کار نداریم. محبتهای راستراستی زندگی. چیکار کنیم؟
ای قربان خدا بروم! چوب حراج زده. گفته: «آخر سالی است یا اول سالی است؟ محرم اول سال یا آخر سال است؟» اول سال! نوتان مبارک! امشب اول سال دیگه. سال هزار و چهارصد و... (سی و پنج.) یک نمازی امروز وقت نکردیم بخوانیم، روز آخر ذیالحجه. دو رکعت نماز دارد. میخوانی. آخرش یک جمله است. میگوید: «شیطان داد میزند، میگوید: «یک ساله هرچی جمع کرده بودم، دو رکعت نماز خواند، پرید.»» خداوند اول سالی است، چوب حراج زده. آخر سال گفته: «بیا، محبت را ارزان کردم. ریختم تو بازار، کوچه و خیابان.»
محرم فرقش با ماه رمضان این است: ماه رمضان محبت همیشه خیلی ارزان نمیشود. یکخورده باید آدم همچین شعورش را کار بیندازد تا محرم، ماه رمضان بهش بچسبد. محرم نه، خیلی شور و مور هم نمیخواهد. همین، فقط حسابی حالتان را جا بیاورم، بعد بنشینم این حرفها را بزنیم. مثل اینکه الان یکخورده زود از این حرفها.
خلاصه آقا جان، سرت را درد نیاورم. خدا آمده با امام حسین محبت خودش را رایگان دارد توزیع میکند. ببین، من را حالیات نمیشود که من دوستت دارم. چون دوستت دارم، میخواهم جهنم نروی. چون دوستت دارم، دوستت دارم، باهات کار دارم. من را حالیات نمیشود. این حسین حالیات نمیشود؟ چون تو را دوست داشته شهید شده. چون تو را دوست داشته زن و بچهاش را آورده. چون تو را دوست داشته قطعهقطعه شده. به خاطر تو آوردمش. کارکرد خدا چه کولاکی کرده با محرم! نسخه پرتابل محبت. ورزش کامپیوترباز نداریم، حال نمیدهد بابا. یک هیئت کامپیوتر صحبت بکند، یک تیکه کامپیوتری میاندازد هم کلی کلاس دارد برای آدم. بقیه حال میکنند.
نسخه پرتابل کامپیوتری خودم، ورزشی. نسخه پرتابل عشق، ورژن بالا، پرتابل، حجمش هم کم، کرک هم ندارد، قفل هم ندارد، کپیرایت هم ندارد، رایگان. هرکه هر.
حمید رجبعلی خیاط، ای جان. پسرش میگوید که: «یک مجلس روضهای بود یک شب.» من چی میخواستم بگویم؟ چند ساله مطلب. بعضیها صد صفحه مطلب مینویسم بگویم. یک دفعه وسط دهه کلاً بحثم عوض میشود. صد صفحه را میگذارم کنار. یک مجلس روضهای بود تو خانه. مجلس تمام شد. دیدم همه رفتند. پدرم نشسته یک گوشه گریه. گفتم: «بابا، چی شده؟» توفیق خدا، حال شاه آمد. شروع کرد واسه من توضیح دادن: «پسرم، امشب تو مجلس روضه امام حسین را دیدم. دیدم هرکی دارد از مجلس میآید بیرون، آقازاده در وایسادن. موقع بیرون رفتن یک هدیهای تو جیب این آدم میگذارد. دیدم یک عده از اول جلسه آمدند، زود زود آمدند، داشتند میرفتند بیرون، آقا یک چیزی... یک عده دیرتر آمدند، برای منبر آمدند. یک عده فقط برای روضه آمدند. فقط برای سینهزنی آمدند. آقا یک چیز گذاشتند. یک...» فقط حِل. چقدر خدا رایگان کرده عشق و عاشقی را! میگوید: «واسه شامم بیایی، تو مجموعه عاشقا مینویسم.»
بالاخره گفتی شام امام حسین است. پارسال یک عاشقی محرم توی جلسه نشسته بود. یکی از نزدیکان ایشان برای من تعریف کرد. گفت: «ایشان نشسته بود موقع سخنرانی، روضه اینها، خبری نیست. نزدیکهای شام که میشود، یک دفعه مجلس قلقله میشود به طرز بهتانگیزی.» رفت خانه خواب دید، امام حسین: «به تو چه! من دارم دون میپاشم، کفتر جلب کنم. تو چیکارهای دندون؟» بابا، خداییش، حسین کیه؟ چیکار دارد با ما؟ میگوید: «شده از کانال شام جذبت میکنم. به عشق غذا و خوردن هم که شده میکشم. نمیشود دیگر. خیلی باید پَست باشی که دیگر من روز قیامت حرفی برای گفتن پیش خدا ندارم. میگویم: «خدایا، من از کانال شام هم شده بود اینها را جذب کردم.»» این دیگر خیلی... امام حسین چقدر رایگان کرده عشق و عاشقی را!
آن عشقی که چقدر سخت بود تو ماه رمضان و کلی روزه میگرفتی، زحمت شبزندهداری. توزیع رایگان، حراجی زد این عشق امام حسین. آن وقت کمکم مزه میکند واسه آدم. زندگی آدم عوض میشود. چی میشود؟ انشاءالله شبهای بعد. عشقی تو زندگی آدم که میآید، آدم حال و هوایش چه حال و هوایی میشود. در مورد عشق نمیخواهم صحبت کنم. مطالعه قبلاً مفصل جاهای مختلف در مورد عشق اینجور بحثها صحبت کردم. امسال حرفهای دیگر میخواهیم بزنیم. میخواهیم سه تا شاهکلید بدهیم. شاهکلید چیست؟ یک دانه کلید برمیداری، میآوری، میگوید: «آقا، کل ساختمان، همه قفلها را وا میکنم برایت.» سه تا شاهکلید میاندازی، عاشق میشوی. حالا من خودم نشدم ها، ولی خب وقتی کشف کردیم آدم بشویم. برکت شماها. میاندازی عشق، عاشقی همینجور خودش به صورت خودجوش میآید وجود آدم را میگیرد.
این سه تا را امشب فقط تیترش را میگویم. بقیهاش را دیگر باید خردهخرده تا شب آخر بیایی تا شاید این سه تا را تکمیل کنیم انشاءالله. این سه تا چیست؟ حزن برای امام حسین، تربت امام حسین، زیارت امام حسین. سه تا شاهکلید دیوانهکننده. حالا کسی سهتاش را با هم اهلش باشد دیگر... این سه تا را گرفتی امشب. حزن، تربت، زیارت. مفصل شبهای بعد در موردش صحبت میکنیم.
عاشق عاشقی شدین؟ عاشق دین شدید؟ آره یا نه؟ نه واسه اینکه مثلاً من ضایع نشوم، جواب بدهید ها! هرکی نشده جواب نده. هرکی شده بگو. تعارف بیخطر است. عاشق دینداری شدیم؟ همهمان عاشق دین شدیم؟ عاشق عاشقی شدیم؟ این سه تا شاهکلید را داشته باش، کار خودش را میکند. یعنی چی؟ دور هم مینشینند گریه میکنند، زاری میکنند، تو سرشان میزنند. «برو! راه امام حسین، راه امام حسین را پیدا کن.» چیکارهای تو؟ چی فهمیدی تو؟ کسی اینقدر که از عشق امام حسین بفهمد، جگرش از سوز امام حسین تیکه... هیچ نسیمی از عشق امام حسین بهت نخورده! کسی دارد این حرف را میزند. یعنی چی؟ اینها گریه میکنند. به دانشجوها بعضاً دیدیم. بعد هم دیدیم که آدم هفتخطی از آب درآمد. ظاهر بود ها. از همان دیندارانی که عاشق نیستند. اینها خیلی آدم خطرناک است. بترسید. دینداران غیر عاشق. از اولم خیلی اهل عشق و عاشقی نبود. انگار بوی چلو خورده به دماغش آمده بود. نمیشود کسی عاشق بشود و بعد عاشقی میگیرد. آدم را میسوزاند. آدم را وقتی میسوزاند آن وقت اشک میآید. اگر اشک برای امام حسین داری قدر بدان. نسیم بهت خورده، امام حسین رو کرده ها! خیلی قیمت دارد اشکی برای امام... خیلی قیمت! خجالت و فلان و اینها نیایند سراغمان. خیلی باکلاسند. روشان نمیشود گریه کنند برای امام حسین. نهایت کار این است که مثلاً سرشان را پایین میآورند و اگر روشن باشد، تاریک باشد نگاه میکنند. «آدم نیستید؟ لیاقت نداری گریه کنی؟ ادای گریهکنها را در بیاور. نمیمیری که! اینقدر آدم بیخاصیت!» دکتر!
این گریه، حزن برای امام حسین. فردا شب طلبتان که اصلاً چرا من محزون باشیم؟ باهاش کار داریم. امشب فقط یک جمله. برویم سراغ... برویم دیگر کمکم سمت کربلا. برویم دیگر محرم کمکم حزن برای امام حسین تو وجود آدم که میآید این اتفاق میافتد. چی میشود؟ یکجوری میشود اصلاً دیگر آدم برای خودش غصه نمیخورد. خیلی عجیب است. اصلاً برای خودش دیگر احساس درد نمیکند. میزننش، میگوید: «حسین!» بدبختی، مصیبت سرش میآید یاد مصیبت اهلبیت. خوش به حال کسی که اینجوری است. حالیا خدا روزی کند واسط. مشکل پیش بیاید، اصلاً مشکل خودت را احساس نکنی. بگویی: «آها، پس ما امام حسین تو کربلا داغ بچه دیده.» یعنی یک همچین چیزی. ای جانم حسین! آدم جوونش جلو چشمش پرپر بشود. اصلاً برای خودش که بچه از دست داده گریه نکند. پس امام حسین، یعنی یک همچین داغی است. یک ذره فهمیدم امام حسین چه داغی کشیده. مثل داغ آدم داغ برادر میبیند. (آهنگ) یعنی امام حسین داغ حضرت عباس را دید. یعنی چیزی بود! ای جانم حسین! آدم حالش عوض میشود.
برویم کربلا. معطلت نکنم. بقیه حرفها باشد طلبت. آرامآرام خردهخرده بهش میرسیم انشاءالله. کسی که شب اول محرم برایش گریه میکنند معمولاً مسلم بن عقیل، اول شهید کربلاست. آقا، این مسلم، کار درست، کار درست است، عاشق ها! خدا روزی کند مثل مسلم بشود. عاشق بشوی. مسلم بن عقیل میدانید روز عرفه شهید شد. حتماً روز عرفه هم برای مسلم گریه کردید. محرم شهید نشده مسلم، ولی پیشاهنگ بود. اول شهید. پای رکاب امام حسین.
ماجرای مسلم، ماجرای عجیبی است. تو کوفه وقتی آن غربت را کشید، رفقایش تنهاش گذاشتن. ماجرا مفصل است. فرصت نیست واسط توضیح بدهم. عبیدالله ابن زیاد، شاید تو فیلم مختار دیدید، یک تیپی زد و مردم فکر کردن که امام حسین و بنی هاشماند. ریختند دورشان. بعد آمد دارالاماره را گرفت. رفت بالا، نقابش را برداشت. همه دیدند عبیدالله. مردم آن زمان هم ترسو. تهدیدشان کرد: «بیچارهتان میکنم. سپاه شام را میفرستم.» سپاه شام وجود نداشت. تهدیدهای مسخرهای که الان میکنند: «همه گزینهها روی میز است.» آن هم اگر با "همه گزینهها روی میز است" بخواهیم با حسین باشیم حمله نظامی.
مردم ترسیدند، جا زدند، کشیدند کنار. دور مسلم را خالی کردند. دور مسلم خالی شد. آمد مسجد نماز عشا را بخواند. دید چند نفر بیشتر نیستند. یکی آمد خبر داد: «مسلم، در! دنبالتاند.» مسلم بن عقیل شهر را بلد نبود. اهل کوفه نبود. اهل مدینه بود. "من از شهر خارج؟" چه ورودی شهر را نمیدانست. تاریک بود. زد خورد به یک کوچهای. کوچه گیر کرده. از آنور هم تحت تعقیب.
در یک خانهای نشست. روزهدار بود. افطار نکرده بود. زنی به اسم طوعه در را باز کرد: «جوون، اینجا نشستی؟ چیه؟ غریبی؟» گفت: «من مسلم بن عقیلم.» «تو مسلمی؟» این زن منتظر پسرش بود از سر کار برگردد. سر شب بود. پسر نااهلی داشت، نااهل بود. از ترس پسر مسلم را مخفی کرده گوشهای از خانه. شب پسره آمد. باخبر نشد. این آمد مخفیانه غذا ببرد برای مسلم. پسر بو کشید. یک خبری از مادر. رفته پایین آمد صبحش بود مسلم را پیدا کرد. رفت گزارش داده کاخ ابن زیاد. سپاه فرستادند برای دستگیری مسلم.
مسلم دیگر آمد تو کوچه، تو خیابان. خیابانها را بستند. سنگباران کردند مسلم را. من آوردم اینجا متن مقتل در مورد مسلم هم شکل مفید تو ارشاد میگوید. الان مجلسی تو بحار میگوید. بحرانی تو عوالم میگوید. تکتک اقوال را آوردم. محاسبه کردن مسلم را. با چه وضعی بود. مفصل نمیخواهم اشاره بکنم. دستگیرش کردند. دستگیر بکنند دیدند مسلم کوتاه نمیآید. مسلم تا پای مرگ وایساده. میگفت: «من حاضرم.» یعنی اعتقاد دارم شهید بشوم، ولی تسلیم اینها نشوم. دست اینها نیفتم.
اینها بهش گفتند، دیدند کوتاه نمیآید مسلم. گفتند: «مسلم، تو با ما در امانی. دیگر نمیخواهد بجنگی. بهت امان میدهیم.» مسلم فرمود: «امان دادید؟» گفتند: «آره.» کاری که امان میدهید. شمشیر، شمشیر گذاشت. آمدند دستگیرش کردند. فهمید که اینها دارند میبرند برای کشتن مسلم. نامردها! «شما که من قول دادید در امان باشم.» محمد بن اشعث ملعون، همان کسی بود که بهش گفتش که: «بهت اماننامه میدهیم.» مسلم گفت: «چی شد؟» «امان میخواستی بدهی؟» نوک محاصره کردند و سفت و سخت گرفتند مسلم را. دیدند مسلم دارد گریه میکند. این محمد بن اشعث کسی دنبال اینجور کارها راه میافتد، وقتی دستگیرش میکنند نباید گریه کند. کسی کودتا میکند، شورش میکند. داشت متلک میانداخت دیگه: «ببین عاشق...»
مسلم برگشت گفت: "انی و الله ما نفسی بکیت." «به خدا برای خودم گریه نمیکنم.» "ولا لها من القتل عرفاً." «من از مرگ ترس ندارم.» "و ان کنت لم احب لها ترفع عین تلفات." بله، «دوست ندارم الکی جونم را از دست بدهم.» «برای مردن خودم گریه نمیکنم.» گفتیم عاشق چهجور است؟ برایش اتفاقی میافتد. سریال محبوبش، محبوب من، با این اتفاق چیکار کرده. یک چیکار میکند. "ولکن ابکی لاهل المقبلین." «دارم برای خانوادهام گریه میکنم که تو راه کربلا، راه کوفه...» "ابکی الحسین و آل الحسین علیهم السلام." «حسین، شما میخواهید با حسین همین کار را با حسین این کار بکنید.» دستگیرش کردند. (یا دستگیری حسین.) اینهایی که اینقدر عاشق میشوند موقع مرگشان حتماً یک رنگ و بویی از محبوبشان دارند.
مسلم را دستگیر کردند، بردند. یک نامه ملعون آمد برگشت گفتش که: «تو دیگر تو دست مایی، کاری نمیتوانی بکنی.» مسلم برگشت گفتش که: «یک کاری دارم. اگر بگویم انجام میدهی؟» (بچهها، دارم متن مقتل میخوانم برایتان. شبهایمان را متن مقتل میکنیم. روضهمان از خود درآوردن و اینها نیست. متن روضه را واسط آوردم. هم با متن آشنا میشوی، بیشتر میسوزی.) "تستی انتبعث من عندک رجلاً علی لسان ای یبالغ حسیناً." «میتوانی کسی را بفرستی برود سمت حسین؟ پیام من را به حسین بده.» «میدانم امروز حسین سمت شما راهی است. آهو خارج قدم و اهلبیت است.» «یا امروز یا فردا با خانوادهاش دارد راه میافتد سمت کوفه.»
خوب، مسلم چی میخواهی بگویی؟ «یکی برود به حسین بگوید: "ان ابن عقیل بعثنی الیک و اسیر کردن لا یری انه یمسی حتی فردا زنده نمیمانم."» "فداک ابی و امی و اهل بیت." «پدر و مادرم فدایت باشد. برگرد، نیا.» "اهل الکوفه مردم کوفه فریبت ندهند." "انهم اصحاب ابی کلذی کان یتمنی فراقه بالموت." «اینها همانهایی هستند که علی را به روزی وادار کردن که علی آرزوی مرگ بکند.» «حسین، اینها عوض نشدند. اینها همانها.» "ان اهل الکوفه قد کذبوک و لیث لمکذوب رای." «اهل کوفه بهت دروغ گفتند.» حسین ابن اشعث گفت: «به خدا این کار را میکنم.» هرچند این کار را هم نکرد.
اصل روضه مسلم این تیکه است بچهها. بخوانیم برای مسلم گریه بکنیم. غریب کوفه گریه کن نداشت. تو کوفه گریه... همه خندیدند وقتی جنازه مسلم را دیدند. وقتی آوردن جلوی در قصر میخواستند سر از تن مبارکش جدا کنند و او تشنه بود. روز قبلش روزه بود. کلی جنگیده بود تو آن گرما با آن حرارت با آن غربت. دید که یک عده نشستن جلویشان ظرف آب است. وقتی رد میشد میبردندش. گفتش که: «مسلم بن عمرو (لعنت الله علیه) برگشت به مسلم گفت: "اتراها آب خنکیه لا والله لا تذوق منها قطره ابدا حتی تذوق الحمیم فینار جهنم."» «به خدا یک قطره از این آبها را بخوری مسلم، مگر اینکه اول از آتش جهنم بنوشی.» ابن عقیل، مسلم بن عقیل فرمود: "من انت؟" «تو کی هستی؟» توضیح دادند. گفت: «من مسلم بن عمرو باهلیام.» خدا لعنتش کند. این تو کربلا هم جنایتی به بار آورده باشد. بعد مسلم بن عقیل بهش فرمود: "لئم امسکه ما اجفها و ما افضک." «مادرت به بشیند. چقدر تو نامردی؟ چقدر بیرحمی؟» "و اقساقلبک و الغزک جهنم منی." «تو شایستهتری که تو آتش جهنم بمانی. از آتش جهنم بنوشی.»
تکیه داد به دیوار. اینجا میگویند که عمارت ابن عقبه غلامی را فرستاد، گفت: «دلش سوخت. گفت برو یک ظرف آبی مسلم. بیا یکخورده آب به مسلم بده.» این آب آوردن برای مسلم. از این آب بنوشد. "فخذ کلما شرب آب بخورد خون دهنش ریخته." آب ظرف عاشق مثل معشوقش جون میدهد موقع جون دادن. حالا چی شد؟ چی سر مسلم آمد؟ دوباره آوردند برای مسلم. آمد بخورد خون دهنش چکید. دوباره بردن ظرف آب بیاورند. صفحه سوم. سقط افتاد دندانش. دیگر این سری مسلم برگشت گفت: «نه، مثل اینکه رزق من نیست از این رزق. هیچکی نیست از این آبی که قرار است از دست کوفیها...» لا اله الا الله.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد طاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک، علیک منی سلام الله ابداً ما بقیت لیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی بزیارتکم. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.
هدیه به روح منور آقا حضرت اباعبدالله الحسین و شهدای کربلا و اسرای کربلا صلواتی غرّا هدیه کنید: "صل علی محمد و آل محمد".
یکی از مسائلی که معمولاً ما، یعنی عموم مردم، با آن مواجهیم این است که ذهنیتمان نسبت به دین، دینداری، و آدم متدین ذهنیت جالبی نیست. این را قبول دارید؟ یعنی الان مثلاً به شما بگویند: «آقا، با قطار که داری میروی فلان شهرستان، تو کوپه نشستهای و دو نفر هم همراه شما هستند؛ اینها خیلی آدمهای متدینی هستند.» اولین چیزی که به ذهنمان میآید چیست؟ «خدا بخیر بگذراند!» ما همچین بیگانه نیستیم با دین، اما میترسیم.
بگویند: «آقا، شما میخواهی ازدواج کنی؛ برایت یک دختر گیر آوردهایم، خیلی متدین است. خانواده دختر...» بگویند: «آقا، پسره میخواهد بیاید خواستگاری، (یا خانم میخواهد بیاید خواستگاریت) خیلی متدین است.» خیلی متدین بودن مساوی شده برایمان با چه؟ با خشک بودن.
بگویند: «آقا، یک معلمی هست، فلان درس را میخواهد بیاید به شما درس بدهد، خیلی آدم متدینی است ها!» میگوییم: «اوه! یعنی پدرمان...» بگویند: «آقا، فلانی خیلی آدم متدینی است. بنشینیم با هم مسافرت برویم، جایی برویم.»
چرا ذهنیت ما نسبت به دینداری و آدمهای متدین خراب است، بچهها؟ به نظرتان مشکل کجاست؟ (سخنرانی همچین سخنرانی اینجوری نیست. سخنی اینجوریه، فرق میکند. دورهمی محرمیه را با همدیگر...) چرا ذهنیت ما خراب است؟ بعضیهایشان را که دیدهایم، خوشحال نیستند. بعضیهاشان حال نمیدهند. حالا واقعاً، خداوکیلی، همهمان آن بعضیها را دیدهایم. فقط شنیدهایم. بعضیها نشنیدهاند، حتی اصلاً ذهنیت از بیخ خراب است. درسته؟ قبول دارید؟
خداوکیلی، خداوکیلی ماییم، خودمانیم دیگه. ما که همچین آدم حزباللهی مؤمن متدین تا حالا زیاد ندیدهایم. حتی نشنیدهایم. نه، دور و ذهنیت خراب است از بیخ، همینجوری از خودمان است. خودمان هم وقتی دعوت میشویم به اینکه: «آقا، بیا آدم خوبی باش، با دیندار باش، فلان اینا...» یکخورده همچین جا میزنیم. "ایمیل من هیئتی هستم ولی فکر نکن اونجوریاش هم هستیم ها، اونقدر هم دیگه ما حزباللهی نیستیم." اصلاً دیدی بعضیها کلاس شده برایشان؟ میخواهم بگویم: «ما خیلی با کسی...» دیدی یا نه؟ چرا شما ساکتین، بچهها؟ از من ترسیدید؟ مظلوم!
حالا با همدیگر کمکم قلق همدیگر دستمان میآید ماجرا چیست. خود ما وقتی میگوییم: «آقا، خیلی هم حزباللهی نیستیم؛ شما خیالت راحت باشد.» این یعنی چی؟ یعنی از آدمهای خیلی حزباللهی خوشمان نمیآید. دوست نداریم خیلی حزباللهی باشیم. خداوکیلی دوست نداریم خیلی حزباللهی باشیم. دوست داریم، ولی نمیدانم چهجوری که عنوان همچین مشکل دارد.
به هرکی میگویند: «آقای بهجت را میشناختی؟» یا مثلاً: «آقای بهجت را دیدی؟ فیلم آقای بهجت، عکسهای بهجت، کتابهای بهجت.» هرکی میبیند، میخواند، آشنا میشود، خوشش میآید. "عجب آدم باحالی! چقدر حاجآقا سخته!" یکجور میگوید: «سخته!» آخه مثلاً میگویند: «آقا، دوست داری رونالدینیو باشی؟» میگوید: «سخته!» ولی: «کریس رونالدو دوست داری باشی؟» میگوید: «سخته!» ولی: «آره، آقای بهجت دوست داری باشی؟» میگوید: «سخته!» سخته. حرف من درجا میافتد؟ افتاد الان حرفم؟ قشنگ است.
مشکل چیست؟ برویم سر این مشکل. مشکل چیست که ما اینجوریم؟ علتیابی بکنیم. چرا خیلی دوست نداریم اینقدر حزباللهی باشیم؟ (آدم خیلی حزباللهی نچرخین، کلاس بگذاریم. نه، ما هم تبلیغ... خیلی، خیلی کجا؟) آدم حزباللهی را نمیزنند از ماهواره، اینترنت، بازیهای رایانهای و سلام علیکم سریالهای خودمان. هیچ، نشان میدهند خود ما که حزباللهیایم، آمادهایم که این الان یک گندی بزند! دیدی تو سریال، فیلم، الان یک جا خراب میکند. "حزباللهی باور داغون کردی."
* * *
بخشیاش کار تبلیغی رسانهای است. بخش دیگرش چیست؟ بخش دیگرش این است که خداوکیلی ما دین را درست و حسابی نفهمیدهایم. خداوکیلی دین را... (بگو، بگو، درست و حسابی...) خداوکیلی دین را درست و حسابی نفهمیدهایم. الان همینجا نقداً امتحان بکنم، همه رفوزه بشوید. اینجا توی مجلس امام حسین رفوزگی افتخار است ها! فکر نکنیم جای دیگر امتحان میگیرم. یک نفر برای من دین را تو یک کلمه توضیح بده. دین یعنی چی؟ (خدا، دین یعنی خدا، دنیایی؟) آیا آهنگ همانی که فهمیدی بگو. (حضرت علی دیگه؟) خوب است.
آقا، زیر دین خدا بودن، از خودش تولید کردن، چیزی تولید کرد. آقا، دین توی یک کلمه، یک کلمه! شلوغش هم نکنیم. سر و صدا هم نکنیم. اسراف هم نکنیم. وقت هم نگیریم. یک کلمه: دین یعنی عاشقی. تمام شد و رفت. بزن لایک را! فیسبوکی که نداریم اینجا. دین یعنی عاشقی. عاشقی. بله، چون مشکل داریم ما کلاً.
حالا آمد خدمت امام صادق (علیهالسلام)، گفت: «بچههایمان را به اسم شما اهلبیت میگذاریم، کار خوبی است؟» جواب امام صادق کشته من را! جواب، یعنی اَند جواب! نه، تو جواب، اَند جواب. یک ذره دو ذره حال نمیدهد. خیلی فاز میدهد جواب امام صادق. حضرت فرمودند که: "هل الدین الا الحب و البغض"؟ «مگر دین چیزی غیر از عاشقی است، بابا؟» من چی گفتم؟ شما کجا زدی؟
قربانت بروم. فیلم بسازیم، نشان بدهیم. دلش میتپد برای دیگران، یعنی بیحجاب را که میبیند اعصابش خورد میشود. با خودش چی میگوید؟ "ریخته بیرون میخواهد آتش بگیرد سر و صورتش! آتش بگیرید، بسوزید، نابود شوید!" اینجوری نیست. واقعاً باورش میآید.
پسر شیخ رجبعلی خیاط، الهی ناهیدی، همین امشب قول میگیریم ده تا "کیمیای محبت" میخرند، در جلسات به صورت رایگان انشاءالله توزیع میکنند. بله، انشاءالله. پسر شیخ رجبعلی خیاط میگوید: «با پدرم...» حالا رجبعلی خیاط کیست؟ بابا، کولاکی! "جبل خی"، خیاط میشنوی. هفته یکبار امام زمان میآمدند پای چرخ خیاطیاش مینشستند. حرف! به به! آقا تشریف آوردند، سلام علیکم.
میگوید: «با پدرم تو خیابان بودیم.» زمان شاه که دیگر میدانی که وضعیت حجاب بلکه بالاتر، در حد المپیک، بلکه فراتر، جام جهانی صورت، حجاب، آرایش افتضاح. وایساده. پدر من هم زلزله دارد. نگاه میکند. "جل الخالق!" نداشت این بابای ما اهل این کارها نبود. زن چادری شاید دور نگاه نمیکند. نگاه کردم، پدرم تصرف کرده بود. یکی از کارهایی که عرفا دارند، تصرف اراده میکنند. پرده از جلو چشم دیگران کنار برود.
میشد، با پدرم تصرفی کرد. من به این زن نگاه کردم، سر تا پایش آتش است. آتش را نگاه میکرده، محو شده بوده. آن وقت کسی نهی از منکر میکند. بچهحزباللهی تو، وقتی میشنوی بچهحزباللهی نهی از منکر میکند، باید چی؟ عاشق است. میبیند این دارد میسوزد، میخواهد نسوزد. غوغاست، کولاک است. هرچی بهت گفتند، گفتند: «آقا، این کار، کار دینی است.» بگو: «یعنی یک ربطی به عشق دارد.»
من یاد کلاس تعلیمات دینیات بیفتم. جزوه، بگویند: «کیلو کیلو بنویسی، بروی بیایی، امتحان حفظ کنی، شبت امتحان، پانصد صفحه هی بخوانی، چرا تمام نمیشود خدایا؟» امام صادق گفتند: «باید حفظ کنید!» سر و یقه سر و یقه و سر پیغمبر از هرچی پیغمبر امام صادق زده میشود. بعداً میبینی که مال پیغمبر مال امام صادق نبود. نمره نیاوردی. قشنگ آموزش و پرورش ما به صورت کاملاً حرفهای بچهها را از این زده میکند. رابطه غیرعاشقانه بین ما و دین برقرار میکند.
اصلاً آقا، به خدا قسم، من کسی که سالیان سال تو دانشگاه و اینور و آنور برای خودش الان شاید مثلاً حالا اعتباری داشته باشد، آدم هم نیست ها، ولی مثلاً دارم به شما میگویم. آقا، ما اصلاً چیزی به اسم درس تعلیمات دینی تو مدرسهمان لازم نداریم. اصلاً آقا، اصلاً ضرر دارد. یک ساعت باید بگذاریم بچهها دور هم بیایند بنشینند گپ بزنند، گپ عاشقانه. نه، عاشق، گپ عاشقانه درست و حسابی. اینها عشق است یا چیز دیگر است؟ گپ عاشقانه بزنم. بعد بگویم: «خب، بچهها، این ساعت گپ عاشقانه، ساعت تعلیمات دینی بود.»
چرا اینقدر محرم، امام حسین جذاب است؟ هرکی با دین خردهبرده دارد، میرود. معلمها پیدایش میشود. توی عاشقانه میشود. غذا، حال و هوا دیگر حال و هوای عاشقی. گیر بازار نیست. اصلاً تو حال و هوای عاشقی خودش گیر بازار است ها! داری چی میگویم؟ یک جملهای گفتم آخر کاری. عاشقی خودش گیر بازار است ها! دیدی پسر نامزد میکند، دیگر سال به سال پیدایش نمیشود. گیر میدهند: «الان کجا بودی؟ چرا دیر آمدی؟ چرا زود رفتی؟» چه حالی میکنی به آن گیر میدهد.
گیر دینداری ما خدا اینقدر به ما گیر میدهد چون عاشقمان است. میخواهد عاشق بشویم. تا حالا حج رفتی؟ آنجا تازه گیر بازار شروع میشود. «زیر سایه نرو!» «مگ؟» «خدایا، بو بد میآید.» «غلط کردی کردی.» گیر میدهند اینجا. عشق، عاشقی، میکده. حمام نیز سرزده وارد نشو! میکده از حسابوکتاب دارد. راحت است، سختیها راحت میشود. اصلاً مصیبتها راحت میشود. تمام. اصلاً زندگی آدم یک چیز دیگر. همه چیز توی عشق تخیلی توهمی ها! آخه بعضیها با خدا هم عشق توهمی تخیلی دارند.
امام صادق یک شعری دارند. حضرت میفرمایند که: "اتدعی حبه و انت تعصیه؟" یک همچین عباراتی دارد. «ادعای محبت خدا را داری، بعد صاف وایمیستی...» بیا برو عمو! پرنده که زمستانها یادش میرود چی جمع کرده. ما سر تا پایش دارد گناه میبارد، بعد حرف از خدا میشود. اصلاً نمیدانی من اینقدر دوستش دارم! «بیا برو جمع کن بابا!»
یکی از کسانی که توهمی با خدا رابطه عشق و عاشقی دارد، خود ابلیس است ها! اینقدر توهمی عاشق خداست، باورتان نشود. آیه قرآن، سوره حشر میگوید: «شیطان بنده خدا را (انسان) وادار به گناه میکند، ولی دنبالش که راه میافتد، شیطان بهش میگوید که: «بیمه! از خدا میترسم ها! یک وقت من را جهنمی نکنیا! من خدا را دوستش دارم.»» کثافتکاری ابلیس، ختم روزگار است. یک وقتی بشود بیاید اینجا منبر برود برایتان. خبر ندارید محبت خدا صحبت میکند و در مورد خدا و باکلاس اینجا اینجوری ادکلن فرانسوی هم میزند و ژیگول در مورد خدا صحبت میکند. مثل برخی از این جلسات، همایش. طرف دو رکعت نماز عمرش نخوانده، سه ساعت در مورد محبت خدا برایت صحبت میکند. اینها محبتهای توهمی. و اینها کار نداریم. محبتهای راستراستی زندگی. چیکار کنیم؟
ای قربان خدا بروم! چوب حراج زده. گفته: «آخر سالی است یا اول سالی است؟ محرم اول سال یا آخر سال است؟» اول سال! نوتان مبارک! امشب اول سال دیگه. سال هزار و چهارصد و... (سی و پنج.) یک نمازی امروز وقت نکردیم بخوانیم، روز آخر ذیالحجه. دو رکعت نماز دارد. میخوانی. آخرش یک جمله است. میگوید: «شیطان داد میزند، میگوید: «یک ساله هرچی جمع کرده بودم، دو رکعت نماز خواند، پرید.»» خداوند اول سالی است، چوب حراج زده. آخر سال گفته: «بیا، محبت را ارزان کردم. ریختم تو بازار، کوچه و خیابان.»
محرم فرقش با ماه رمضان این است: ماه رمضان محبت همیشه خیلی ارزان نمیشود. یکخورده باید آدم همچین شعورش را کار بیندازد تا محرم، ماه رمضان بهش بچسبد. محرم نه، خیلی شور و مور هم نمیخواهد. همین، فقط حسابی حالتان را جا بیاورم، بعد بنشینم این حرفها را بزنیم. مثل اینکه الان یکخورده زود از این حرفها.
خلاصه آقا جان، سرت را درد نیاورم. خدا آمده با امام حسین محبت خودش را رایگان دارد توزیع میکند. ببین، من را حالیات نمیشود که من دوستت دارم. چون دوستت دارم، میخواهم جهنم نروی. چون دوستت دارم، دوستت دارم، باهات کار دارم. من را حالیات نمیشود. این حسین حالیات نمیشود؟ چون تو را دوست داشته شهید شده. چون تو را دوست داشته زن و بچهاش را آورده. چون تو را دوست داشته قطعهقطعه شده. به خاطر تو آوردمش. کارکرد خدا چه کولاکی کرده با محرم! نسخه پرتابل محبت. ورزش کامپیوترباز نداریم، حال نمیدهد بابا. یک هیئت کامپیوتر صحبت بکند، یک تیکه کامپیوتری میاندازد هم کلی کلاس دارد برای آدم. بقیه حال میکنند.
نسخه پرتابل کامپیوتری خودم، ورزشی. نسخه پرتابل عشق، ورژن بالا، پرتابل، حجمش هم کم، کرک هم ندارد، قفل هم ندارد، کپیرایت هم ندارد، رایگان. هرکه هر.
حمید رجبعلی خیاط، ای جان. پسرش میگوید که: «یک مجلس روضهای بود یک شب.» من چی میخواستم بگویم؟ چند ساله مطلب. بعضیها صد صفحه مطلب مینویسم بگویم. یک دفعه وسط دهه کلاً بحثم عوض میشود. صد صفحه را میگذارم کنار. یک مجلس روضهای بود تو خانه. مجلس تمام شد. دیدم همه رفتند. پدرم نشسته یک گوشه گریه. گفتم: «بابا، چی شده؟» توفیق خدا، حال شاه آمد. شروع کرد واسه من توضیح دادن: «پسرم، امشب تو مجلس روضه امام حسین را دیدم. دیدم هرکی دارد از مجلس میآید بیرون، آقازاده در وایسادن. موقع بیرون رفتن یک هدیهای تو جیب این آدم میگذارد. دیدم یک عده از اول جلسه آمدند، زود زود آمدند، داشتند میرفتند بیرون، آقا یک چیزی... یک عده دیرتر آمدند، برای منبر آمدند. یک عده فقط برای روضه آمدند. فقط برای سینهزنی آمدند. آقا یک چیز گذاشتند. یک...» فقط حِل. چقدر خدا رایگان کرده عشق و عاشقی را! میگوید: «واسه شامم بیایی، تو مجموعه عاشقا مینویسم.»
بالاخره گفتی شام امام حسین است. پارسال یک عاشقی محرم توی جلسه نشسته بود. یکی از نزدیکان ایشان برای من تعریف کرد. گفت: «ایشان نشسته بود موقع سخنرانی، روضه اینها، خبری نیست. نزدیکهای شام که میشود، یک دفعه مجلس قلقله میشود به طرز بهتانگیزی.» رفت خانه خواب دید، امام حسین: «به تو چه! من دارم دون میپاشم، کفتر جلب کنم. تو چیکارهای دندون؟» بابا، خداییش، حسین کیه؟ چیکار دارد با ما؟ میگوید: «شده از کانال شام جذبت میکنم. به عشق غذا و خوردن هم که شده میکشم. نمیشود دیگر. خیلی باید پَست باشی که دیگر من روز قیامت حرفی برای گفتن پیش خدا ندارم. میگویم: «خدایا، من از کانال شام هم شده بود اینها را جذب کردم.»» این دیگر خیلی... امام حسین چقدر رایگان کرده عشق و عاشقی را!
آن عشقی که چقدر سخت بود تو ماه رمضان و کلی روزه میگرفتی، زحمت شبزندهداری. توزیع رایگان، حراجی زد این عشق امام حسین. آن وقت کمکم مزه میکند واسه آدم. زندگی آدم عوض میشود. چی میشود؟ انشاءالله شبهای بعد. عشقی تو زندگی آدم که میآید، آدم حال و هوایش چه حال و هوایی میشود. در مورد عشق نمیخواهم صحبت کنم. مطالعه قبلاً مفصل جاهای مختلف در مورد عشق اینجور بحثها صحبت کردم. امسال حرفهای دیگر میخواهیم بزنیم. میخواهیم سه تا شاهکلید بدهیم. شاهکلید چیست؟ یک دانه کلید برمیداری، میآوری، میگوید: «آقا، کل ساختمان، همه قفلها را وا میکنم برایت.» سه تا شاهکلید میاندازی، عاشق میشوی. حالا من خودم نشدم ها، ولی خب وقتی کشف کردیم آدم بشویم. برکت شماها. میاندازی عشق، عاشقی همینجور خودش به صورت خودجوش میآید وجود آدم را میگیرد.
این سه تا را امشب فقط تیترش را میگویم. بقیهاش را دیگر باید خردهخرده تا شب آخر بیایی تا شاید این سه تا را تکمیل کنیم انشاءالله. این سه تا چیست؟ حزن برای امام حسین، تربت امام حسین، زیارت امام حسین. سه تا شاهکلید دیوانهکننده. حالا کسی سهتاش را با هم اهلش باشد دیگر... این سه تا را گرفتی امشب. حزن، تربت، زیارت. مفصل شبهای بعد در موردش صحبت میکنیم.
عاشق عاشقی شدین؟ عاشق دین شدید؟ آره یا نه؟ نه واسه اینکه مثلاً من ضایع نشوم، جواب بدهید ها! هرکی نشده جواب نده. هرکی شده بگو. تعارف بیخطر است. عاشق دینداری شدیم؟ همهمان عاشق دین شدیم؟ عاشق عاشقی شدیم؟ این سه تا شاهکلید را داشته باش، کار خودش را میکند. یعنی چی؟ دور هم مینشینند گریه میکنند، زاری میکنند، تو سرشان میزنند. «برو! راه امام حسین، راه امام حسین را پیدا کن.» چیکارهای تو؟ چی فهمیدی تو؟ کسی اینقدر که از عشق امام حسین بفهمد، جگرش از سوز امام حسین تیکه... هیچ نسیمی از عشق امام حسین بهت نخورده! کسی دارد این حرف را میزند. یعنی چی؟ اینها گریه میکنند. به دانشجوها بعضاً دیدیم. بعد هم دیدیم که آدم هفتخطی از آب درآمد. ظاهر بود ها. از همان دیندارانی که عاشق نیستند. اینها خیلی آدم خطرناک است. بترسید. دینداران غیر عاشق. از اولم خیلی اهل عشق و عاشقی نبود. انگار بوی چلو خورده به دماغش آمده بود. نمیشود کسی عاشق بشود و بعد عاشقی میگیرد. آدم را میسوزاند. آدم را وقتی میسوزاند آن وقت اشک میآید. اگر اشک برای امام حسین داری قدر بدان. نسیم بهت خورده، امام حسین رو کرده ها! خیلی قیمت دارد اشکی برای امام... خیلی قیمت! خجالت و فلان و اینها نیایند سراغمان. خیلی باکلاسند. روشان نمیشود گریه کنند برای امام حسین. نهایت کار این است که مثلاً سرشان را پایین میآورند و اگر روشن باشد، تاریک باشد نگاه میکنند. «آدم نیستید؟ لیاقت نداری گریه کنی؟ ادای گریهکنها را در بیاور. نمیمیری که! اینقدر آدم بیخاصیت!» دکتر!
این گریه، حزن برای امام حسین. فردا شب طلبتان که اصلاً چرا من محزون باشیم؟ باهاش کار داریم. امشب فقط یک جمله. برویم سراغ... برویم دیگر کمکم سمت کربلا. برویم دیگر محرم کمکم حزن برای امام حسین تو وجود آدم که میآید این اتفاق میافتد. چی میشود؟ یکجوری میشود اصلاً دیگر آدم برای خودش غصه نمیخورد. خیلی عجیب است. اصلاً برای خودش دیگر احساس درد نمیکند. میزننش، میگوید: «حسین!» بدبختی، مصیبت سرش میآید یاد مصیبت اهلبیت. خوش به حال کسی که اینجوری است. حالیا خدا روزی کند واسط. مشکل پیش بیاید، اصلاً مشکل خودت را احساس نکنی. بگویی: «آها، پس ما امام حسین تو کربلا داغ بچه دیده.» یعنی یک همچین چیزی. ای جانم حسین! آدم جوونش جلو چشمش پرپر بشود. اصلاً برای خودش که بچه از دست داده گریه نکند. پس امام حسین، یعنی یک همچین داغی است. یک ذره فهمیدم امام حسین چه داغی کشیده. مثل داغ آدم داغ برادر میبیند. (آهنگ) یعنی امام حسین داغ حضرت عباس را دید. یعنی چیزی بود! ای جانم حسین! آدم حالش عوض میشود.
برویم کربلا. معطلت نکنم. بقیه حرفها باشد طلبت. آرامآرام خردهخرده بهش میرسیم انشاءالله. کسی که شب اول محرم برایش گریه میکنند معمولاً مسلم بن عقیل، اول شهید کربلاست. آقا، این مسلم، کار درست، کار درست است، عاشق ها! خدا روزی کند مثل مسلم بشود. عاشق بشوی. مسلم بن عقیل میدانید روز عرفه شهید شد. حتماً روز عرفه هم برای مسلم گریه کردید. محرم شهید نشده مسلم، ولی پیشاهنگ بود. اول شهید. پای رکاب امام حسین.
ماجرای مسلم، ماجرای عجیبی است. تو کوفه وقتی آن غربت را کشید، رفقایش تنهاش گذاشتن. ماجرا مفصل است. فرصت نیست واسط توضیح بدهم. عبیدالله ابن زیاد، شاید تو فیلم مختار دیدید، یک تیپی زد و مردم فکر کردن که امام حسین و بنی هاشماند. ریختند دورشان. بعد آمد دارالاماره را گرفت. رفت بالا، نقابش را برداشت. همه دیدند عبیدالله. مردم آن زمان هم ترسو. تهدیدشان کرد: «بیچارهتان میکنم. سپاه شام را میفرستم.» سپاه شام وجود نداشت. تهدیدهای مسخرهای که الان میکنند: «همه گزینهها روی میز است.» آن هم اگر با "همه گزینهها روی میز است" بخواهیم با حسین باشیم حمله نظامی.
مردم ترسیدند، جا زدند، کشیدند کنار. دور مسلم را خالی کردند. دور مسلم خالی شد. آمد مسجد نماز عشا را بخواند. دید چند نفر بیشتر نیستند. یکی آمد خبر داد: «مسلم، در! دنبالتاند.» مسلم بن عقیل شهر را بلد نبود. اهل کوفه نبود. اهل مدینه بود. "من از شهر خارج؟" چه ورودی شهر را نمیدانست. تاریک بود. زد خورد به یک کوچهای. کوچه گیر کرده. از آنور هم تحت تعقیب.
در یک خانهای نشست. روزهدار بود. افطار نکرده بود. زنی به اسم طوعه در را باز کرد: «جوون، اینجا نشستی؟ چیه؟ غریبی؟» گفت: «من مسلم بن عقیلم.» «تو مسلمی؟» این زن منتظر پسرش بود از سر کار برگردد. سر شب بود. پسر نااهلی داشت، نااهل بود. از ترس پسر مسلم را مخفی کرده گوشهای از خانه. شب پسره آمد. باخبر نشد. این آمد مخفیانه غذا ببرد برای مسلم. پسر بو کشید. یک خبری از مادر. رفته پایین آمد صبحش بود مسلم را پیدا کرد. رفت گزارش داده کاخ ابن زیاد. سپاه فرستادند برای دستگیری مسلم.
مسلم دیگر آمد تو کوچه، تو خیابان. خیابانها را بستند. سنگباران کردند مسلم را. من آوردم اینجا متن مقتل در مورد مسلم هم شکل مفید تو ارشاد میگوید. الان مجلسی تو بحار میگوید. بحرانی تو عوالم میگوید. تکتک اقوال را آوردم. محاسبه کردن مسلم را. با چه وضعی بود. مفصل نمیخواهم اشاره بکنم. دستگیرش کردند. دستگیر بکنند دیدند مسلم کوتاه نمیآید. مسلم تا پای مرگ وایساده. میگفت: «من حاضرم.» یعنی اعتقاد دارم شهید بشوم، ولی تسلیم اینها نشوم. دست اینها نیفتم.
اینها بهش گفتند، دیدند کوتاه نمیآید مسلم. گفتند: «مسلم، تو با ما در امانی. دیگر نمیخواهد بجنگی. بهت امان میدهیم.» مسلم فرمود: «امان دادید؟» گفتند: «آره.» کاری که امان میدهید. شمشیر، شمشیر گذاشت. آمدند دستگیرش کردند. فهمید که اینها دارند میبرند برای کشتن مسلم. نامردها! «شما که من قول دادید در امان باشم.» محمد بن اشعث ملعون، همان کسی بود که بهش گفتش که: «بهت اماننامه میدهیم.» مسلم گفت: «چی شد؟» «امان میخواستی بدهی؟» نوک محاصره کردند و سفت و سخت گرفتند مسلم را. دیدند مسلم دارد گریه میکند. این محمد بن اشعث کسی دنبال اینجور کارها راه میافتد، وقتی دستگیرش میکنند نباید گریه کند. کسی کودتا میکند، شورش میکند. داشت متلک میانداخت دیگه: «ببین عاشق...»
مسلم برگشت گفت: "انی و الله ما نفسی بکیت." «به خدا برای خودم گریه نمیکنم.» "ولا لها من القتل عرفاً." «من از مرگ ترس ندارم.» "و ان کنت لم احب لها ترفع عین تلفات." بله، «دوست ندارم الکی جونم را از دست بدهم.» «برای مردن خودم گریه نمیکنم.» گفتیم عاشق چهجور است؟ برایش اتفاقی میافتد. سریال محبوبش، محبوب من، با این اتفاق چیکار کرده. یک چیکار میکند. "ولکن ابکی لاهل المقبلین." «دارم برای خانوادهام گریه میکنم که تو راه کربلا، راه کوفه...» "ابکی الحسین و آل الحسین علیهم السلام." «حسین، شما میخواهید با حسین همین کار را با حسین این کار بکنید.» دستگیرش کردند. (یا دستگیری حسین.) اینهایی که اینقدر عاشق میشوند موقع مرگشان حتماً یک رنگ و بویی از محبوبشان دارند.
مسلم را دستگیر کردند، بردند. یک نامه ملعون آمد برگشت گفتش که: «تو دیگر تو دست مایی، کاری نمیتوانی بکنی.» مسلم برگشت گفتش که: «یک کاری دارم. اگر بگویم انجام میدهی؟» (بچهها، دارم متن مقتل میخوانم برایتان. شبهایمان را متن مقتل میکنیم. روضهمان از خود درآوردن و اینها نیست. متن روضه را واسط آوردم. هم با متن آشنا میشوی، بیشتر میسوزی.) "تستی انتبعث من عندک رجلاً علی لسان ای یبالغ حسیناً." «میتوانی کسی را بفرستی برود سمت حسین؟ پیام من را به حسین بده.» «میدانم امروز حسین سمت شما راهی است. آهو خارج قدم و اهلبیت است.» «یا امروز یا فردا با خانوادهاش دارد راه میافتد سمت کوفه.»
خوب، مسلم چی میخواهی بگویی؟ «یکی برود به حسین بگوید: "ان ابن عقیل بعثنی الیک و اسیر کردن لا یری انه یمسی حتی فردا زنده نمیمانم."» "فداک ابی و امی و اهل بیت." «پدر و مادرم فدایت باشد. برگرد، نیا.» "اهل الکوفه مردم کوفه فریبت ندهند." "انهم اصحاب ابی کلذی کان یتمنی فراقه بالموت." «اینها همانهایی هستند که علی را به روزی وادار کردن که علی آرزوی مرگ بکند.» «حسین، اینها عوض نشدند. اینها همانها.» "ان اهل الکوفه قد کذبوک و لیث لمکذوب رای." «اهل کوفه بهت دروغ گفتند.» حسین ابن اشعث گفت: «به خدا این کار را میکنم.» هرچند این کار را هم نکرد.
اصل روضه مسلم این تیکه است بچهها. بخوانیم برای مسلم گریه بکنیم. غریب کوفه گریه کن نداشت. تو کوفه گریه... همه خندیدند وقتی جنازه مسلم را دیدند. وقتی آوردن جلوی در قصر میخواستند سر از تن مبارکش جدا کنند و او تشنه بود. روز قبلش روزه بود. کلی جنگیده بود تو آن گرما با آن حرارت با آن غربت. دید که یک عده نشستن جلویشان ظرف آب است. وقتی رد میشد میبردندش. گفتش که: «مسلم بن عمرو (لعنت الله علیه) برگشت به مسلم گفت: "اتراها آب خنکیه لا والله لا تذوق منها قطره ابدا حتی تذوق الحمیم فینار جهنم."» «به خدا یک قطره از این آبها را بخوری مسلم، مگر اینکه اول از آتش جهنم بنوشی.» ابن عقیل، مسلم بن عقیل فرمود: "من انت؟" «تو کی هستی؟» توضیح دادند. گفت: «من مسلم بن عمرو باهلیام.» خدا لعنتش کند. این تو کربلا هم جنایتی به بار آورده باشد. بعد مسلم بن عقیل بهش فرمود: "لئم امسکه ما اجفها و ما افضک." «مادرت به بشیند. چقدر تو نامردی؟ چقدر بیرحمی؟» "و اقساقلبک و الغزک جهنم منی." «تو شایستهتری که تو آتش جهنم بمانی. از آتش جهنم بنوشی.»
تکیه داد به دیوار. اینجا میگویند که عمارت ابن عقبه غلامی را فرستاد، گفت: «دلش سوخت. گفت برو یک ظرف آبی مسلم. بیا یکخورده آب به مسلم بده.» این آب آوردن برای مسلم. از این آب بنوشد. "فخذ کلما شرب آب بخورد خون دهنش ریخته." آب ظرف عاشق مثل معشوقش جون میدهد موقع جون دادن. حالا چی شد؟ چی سر مسلم آمد؟ دوباره آوردند برای مسلم. آمد بخورد خون دهنش چکید. دوباره بردن ظرف آب بیاورند. صفحه سوم. سقط افتاد دندانش. دیگر این سری مسلم برگشت گفت: «نه، مثل اینکه رزق من نیست از این رزق. هیچکی نیست از این آبی که قرار است از دست کوفیها...» لا اله الا الله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...