متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین. و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
بحثی که دیشب با دوستان عزیزمون شروع کردیم درباره این بود که سه تا شاهکلید میاندازیم، چی میشه؟ عاشق. در مورد عاشقی دیشب مفصل صحبت کردیم. کلمه "عاشقی" شاید یک خورده کلمه خوبی نباشد، بهتر است به جایش بگوییم "مودت". کلمه "مودت" قشنگتر و قرآنی است. پیغمبر هم فرمودند که: «بعد از من به خانوادهام مودت داشته باشید.» حالا بهجای عشق و اینها، از این به بعد میگوییم مودت. بهتر نیست؟ یا سخته؟ ها؟ عشق بهتره؟ راحتتره؟
گفتیم مودت یا همان عشق، سه تا شاهکلید دارد؛ این سه تا کارراهانداز، در بحث عشق و عاشقی. عشق و عاشقی با اهلبیت، نه با هرکسی. این سه تا، آنجاها به درد نمیخورد. فقط در رابطه با اهلبیت به درد میخورد. این سه تا این بود: یکی گفتیم "حُزن" که دیشب گفتیم. امشب به جایش میگوییم "مِحنت". مِحنت بهتر است. مِحنت، تربت، زیارت. این سه تا را داشته باشید تا شب آخر. انشاءالله با این سه تا کار داریم: مِحنت، تربت، زیارت.
اول از همه مِحنت. مِحنت همین غم و غصه، ناراحتی. وظایفی که ما داریم، یکی از کارهایی که باید انجام بدهیم این است: برای اهلبیت ناراحت بشویم. برای امام حسین خصوصاً ناراحت باشیم. چقدر اینجا دعواست سر این ناراحتی! دیدید، شنیدید دیگه حتماً. گیر میدهند آقا یعنی چی گریهزاری؟ یک عده که اصلاً مرض دارند، مسخره میکنند. بیا از اینجور کار. خدا عقل نشان بدهد. انشاءالله.
یک سؤال جدی که مطرح است این است: آقا اصلاً کلاً اسلام دین غصه است یا نه؟ اسلام مال آدمهای افسرده است؟ یعنی اگر الان من بگویم آره، خب خودم یعنی افسردهام دیگه! بحث که جدی بشه، بیایم توی میدون. یک خورده همچین که دست و بالمان خالیه. قبول دارید؟ ولی ما از آن ور میگوییم که آقا اینی که دین ما را نگه داشته، محرم و صفر است. یعنی ما با غم و غصه این؟ این یک سؤال خیلی مهم است. اصلاً اسلام نظرش در مورد غم و غصه چیست؟ در مورد گریهزاری چیست؟ اصلاً اسلام دین گریه است؟ دین غصه است؟ دین آدمهای افسرده است؟ یا ما شادی هم داریم؟ ببین وقتی میخواهیم جواب بدهیم، آقا ما شادی هم داریم. اصلاً اینجوری نباید جواب بدهیم. اینجور جواب دادن غلط است. شادیهایتان کم است. به درد نمیخورد. باز هم چی نیست؟ هزار تا این قلّت میآورد. این قلّت زیاد است.
وقتی این سؤال مطرح میشود، اولین جوابی که باید بدهیم این است. بچهها خوب در ذهنتان باشد. وقتی میگویند آقا دین غصه است، دین گریهزاری است، دین قمهزنی است... بعد اینجوری جواب بدهیم: «دو طرف بره تو آمپاس. بیا اینجا بشین اینجا. میدونی یعنی چی؟ در موضع ضعف نیستم که تو بخواهی بزنی تو گوش من، بنشینم جواب بدهم، از این مهتابیهای بالا سرم، لامپها بزنی اینجوری چپ و راست برود بیاید و منو بازرسی کنی. بگو ببینم جواب من. تو موضع قدرت. ده تا دلیل دارم برای اینکه جواب بدهم. معرفی کن ببینم از کجا اومدی، کی هستی، چیکارهای؟» خوب اول بگو ببینم غصه اصلاً چی چی هست؟ من تعریف کن. غصه یعنی چی؟ غصه است یا نه؟ گرفتی؟ روش جواب دادنو؟ اینجوری جواب میدهیم: «اول بگو ببینم ماتم و محنت و حزن و اینها یعنی چی؟ چند دسته است؟ اصلاً چه جوره؟ منظورت کدومشه؟ تا من جواب بدهم بگویم تو دین ما هست یا نیست. اصلاً دین ما دین غصه است یا نه؟»
هر وقت میخواهید با کسی بحث بکنید، بچهها یاد بگیرند. بچهشیعهها! منطقش قوی است. الان تو راه میآمدیم، ماشینی که ما را سوار کرده بود، خلاصه، «ببخشید شما شیعهاید یا سنی؟» گفتم: «آخوند سنی خلاصه شیعه و سنی.» بندهخدا سؤال: «البته سنی چیست؟ اینها فرقش با هم چیست؟ دعوایشان با هم چیست؟» دیگر شروع کردیم بحث کردن و اینها. یک راه ده دقیقه، یک ربعی شارژش خالی بوده، بوق میزند. فولشارژ داره میرود. سر حال آمد. بچهحزباللهی، بچهشیعه دستش پر است. چه کسی جرئت نمیکند پیش بچهحزباللهی، بچهشیعه حرف بزند؟ «بیا اینجا ببینم با کی کار داری؟ تو چی گفتی؟ یک بار دیگه بگو.» اینجوری باید بار بیاییمها. اینجوری قوی. از جهت علمی قوی. منطقی قوی. دلم درد میگیرد بچهحزباللهی، بچهشیعه، بچهشیعه وضعیت علمیاش ضعیف است. واقعاً دلم درد میگیرد. حیف! اهل مطالعه نیست. من هر سال معمولاً این را میگویم محرم. آقا، بچهحزباللهی اهل مطالعه نباشد، به خدا قسم اهلبیت ناراضی هستند ازش. در طول هفته سال کتاب وا میکند؟ نه مطالعهای نه یک بحث علمی. پیاستری خریده؟ پیاستو خریده؟ و خوب آقای بچهحزباللهی مشغول چه کاری هستی؟ صبح تا ظهر مدرسه. «میآیم ناهار تا سحر مشغول پیاس.» دوباره فردا به همین شکل. «مرحله بعدش را میخواهیم برویم. تمام میشود بازی.» بعد هر چی بازی تو بازار است تمام کرده. تا فینیشش رفته. جا دارد پس کله این آدم بخورد یا نه؟ کل دنیا منتظر بچهشیعه یک کاری بکند. امام زمان منتظریم که این بچهشیعه یک حرکتی بکند. مشغوله. حرکت.
با کسی طرف میشوی، در بحث علمی از موضع قدرت وارد میشوی. میگیری طرف: «حُزن یعنی چی؟ منظورت چیست؟» هر وقت با هر کی، خصوصاً اگر طرفتان غیرشیعه بود، خواستید بحث بکنید. البته انشاءالله جنبه علمی آن هم قوی باشد. در بحث کم نیاورید. پسفردا دانشگاه رفتیم، زپرتمان غمسوز نشود. دانشگاه بچههیئتی. دانشگاه فلانی. «جون مادرت راست میگویی؟ بردندش. نهتنها نتوانستم به کسی تأثیر بگذارم، بردندش.» اوج بدبختی. با هر کی طرف شدیم، از موضع قدرت. تو باید جواب بدهی. ما منطقمان قوی است. اسلام دین غم است یا شادی؟ اول چی جواب میدهیم؟ «منظور کدام غم است؟ کدام شادی است؟» حالا اینجا طرف کم میآورد. حالا ما جواب میدهیم.
بسمه تعالی. بنشین گوش بده به دردت میخورد این حرفها. طرف ببین. آقا جون ما دو نوع غم داریم. اینها با هم فرق میکند. یک حزن سبز داریم، یک حزن سیاه. امشب بگیر تا شب آخر، هر وقت من گفتم آقا حزن سیاه، سریع بیاید در ذهنت یعنی چی؟ حزن سبز. چند جور حزن داریم. سبز و سیاه. دو نوع شادی داریم. یکی سرخ، یکی سفید. دو تا غم شد: سبز و سیاه. دو تا شادی: سرخ و سفید. شادی مفت نمیارزد. شادی آبی خوب است. شادی سرخ، شادی آنی و ناگهانی است. شادی سفید، شادی مستمری و شادی مستقر. حزن سبز، حزنی است که آدم را وادار به حرکت میکند. حزن سیاه، حزنی است که آدم را یا درجا نگه میدارد، یا عقبگرد. اول شادیهایش را بگویم، بعد برویم سراغ غم. یک چرچه با غمش کار داریم.
اینهایی که میروند توی این باشگاههای بدنسازی، اینها را دیدید دیگه حتماً. خودتان که اهلش نیستید، مثلاً هنوز هیکلتان رو نیامده. باشگاه بدنسازی دو نوع است. یک عده میروند کار میکنند، زحمت میکشند، ورزش میکنند، تمرین میکنند، روی خودشان کار میکنند، خودسازی. بعد یک مدت میبینی کمکم عضلات همینجور روی میآیند. باشگاه. یک دو هفته میروند، دو تا آمپول میزنند، چهار تا قرص میاندازند. یک دفعه بعد سه هفته، بعد سه سال نصف تنش افتاده، نصف سیخکی روی هواست. کجومُوج. دیدید اینجوری. کسانی که بعد یک مدت آمپولیها را، من چون خودم مواجه بودم یک مدت. «هیکلی بنازم. بگذار دست بزنم. پشتبازو را ببینم.» بعد این مدت. شادی سرخ مثل آن آمپول زدن است. شادی سفید تمرین کردن.
بعضی شادیهایشان، شادی سرخ است. یعنی این طرف کلاً چشمها اینجور خمار، غمگین، افسرده. باید حتماً بنشیند توی ماشین این ضبط را روشن کند، تقوتوقش در بیاید، یک خورده سر حال بیاید. بیاید تو خونه، ماهواره را روشن کند، برود کانالهایی که شهرداری و شما اصلاً نمیدانید کدام کانالها را میگویم، یک خورده سر حال بیاید. توی گوشی بزند توی سرش. آدم آنقدر بدبخت؟ از بیرون یکی باید انگولک کند. خودش از تو هیچ. از بیرون اگر کسی آنتریک بکند، هل بدهد، سیخونک بزند، راه میرود. وگرنه یک ببرتشان جنازه. «مشکل ندارد. بنده اجازهاش را میدهم. جنازه.» آنی که فقط باید با موسیقی و آهنگ و اینجور چیزها حال بیاید، کیف کند، سر حال، قبراق، شارژ. حزن و غصه ندارد. این آقا مصیبت داردها. غصه ندارد. فرق میکند این دو تا با هم. «مصیبتت چیست؟» بابا خیلی مصیبت ندارد. این بعضی از سر بیمصیبتی ناراحت است. سونا، جکوزی، نمیدانم سونا خشک، بخار، نمیدانم فلان، در یک گوشه نشسته، ولو روی کاناپه، ثانیهشماری میکند برای مردن. بابا همه چی داری که! بس که همه چی دارد آدم. افسردگی.
ژاپن جادهای بوده. این جاده خیلی صاف بوده. راننده و اعصابشان خرد شده بوده. وزارت راه ژاپن گفته بودند آقا بیا چند تا آرمانه بگذار. ما همش تصادف میکنیم. توی این جاده سرعتگیر گذاشتن. توی این خیابان تصادفهایش برطرف شده. توی زندگی که بیدستانداز میشود، اینجوری میشود. بعضیها اصلاً افسردگی دستانداز ندارد. زندگی همه چی حال. «گوش بود. اه، این هم شد زندگی.» هر وقت آمدید دیدید ماشینمان بنزینش پر است، پس مصیبت با غم فرق میکند. اینجوری نیست که هر کی غم دارد، چون مصیبت دارد. هر کی مصیبت دارد و آدمهایی که اهل شادی سفیدند، مصیبت دارند، ولی غم ندارند. اتفاقاً بیشتره. میبینی میگوید میخندد. مثل این آقای همساده هست. مصیبتهایش را تعریف میکند کلاه قرمزی. بینا کجا نشستن؟ روضهگیرهای مجلسمان. کنایه فهمند. اینها غش غش میخندند. ولی یک عده هستند اهل شادی سفیدند. مصیبت دارد، غم ندارد. چه رنگی بود؟ بنفشهها. شاید یک سرخ چه جور بود؟ هی باید بیاید ور برود با این. هی باید تو زندگیاش یک اتفاق جدید بیفتد. هی همه چی از چشمش میافتد. ازدواج کردی. یک چند سال میگذرد. «چرا تکراری شده برایم؟» زنه. بابا نامردی آدم تکراری شده. مدل جدید ماشین هم آدم سال به سال عوض میکند. دیگه زن سه چهار سال یک بار دیگه باید عوض بشود دیگه. کلاً اینجورین. اینها شادیهای سرخ. «عوض بشود. یک اتفاق جدید بیفتد.» یک مدت بخواهد یک چیز بماند، سریع دلش را میزند. زود حوصلهاش سر میرود. مریضند. وقت نداریم در مورد اینها صحبت کنیم. محرم فرصت در مورد شادی فعلاً نداریم. یک فرصت دیگه انشاءالله پیش بیاید، مفصل بنشینیم در مورد اینها صحبت بکنیم. چیکار کنیم شادی سفید داشته باشیم. داکیومنتی باز کن. این ور هایده. نشن نکن. باشد. باهاش کار داری. هاردتان. خلاصه این ور یک فولدر وا کن. اسمش را بگذار فولدر چی؟ انگلیسی چه شکلی مینویسند؟ با کیو باید بنویسیم یا با جی؟
حالا غم گفتیم چند نوع بود؟ دو نوع: مشکی و سبز. غم مشکی خاصیتش چیست؟ مشکی آدم را عقب میاندازد، از کار میاندازد. غم سبز آدم را راه میبرد. خیلی چیز خوبی است. شما سؤال چی بود؟ آقا پرسیده بودی اول گفتی چی؟ «اسلام دین غم و غصه است؟» بله، غم و غصه است. اسلام دین غم و غصه است. کدام غم و غصه؟ غم سبز. نه غم سیاه. اتفاقاً عجیب است. اکثر مردم مبتلا به غم سیاه. غیر از بچهحزباللهیها، مومنین. خیلی جالب است. بعد آنها به اینها میگویند افسرده. اکثر مردم افسردگی دارند. افسردگی غلط. افسردگی. روانپزشکها چقدر دور و برشان شلوغ است. روانشناسان. روانشناس با روانپزشک فرق میکند. فرقش چیست؟ پزشکی یکی کار علمی میکند، یکی کار عملی. یکی فقط بررسیهای تحقیقی انجام میدهد. یکی دیگه میآید فریضه موردی انجام میدهد. این فلان چیزی که شما دارید به خاطر فلان چیز است. قرصش هم فلان چیز است. میخوری، خوب میشوی. بازار قرص و دعوا و دارو. بعضی از این روانپزشکها میروی پیششان. حالا انشاءالله خدا نصیب شماها نکند. میروی پیشش مثلاً پنجاه هزار تومان دادی برای یک ساعت ویزیت کند. یک ساعت هم کمتر دکتر. بعد تا مینشینی چیکار میکند؟ یک جعبه دستمال کاغذی. «خوب عزیزم مشکلت چیست؟» میگوید: «آقای دکتر من خیلی افسردهام. حالم بده. اصلاً امیدی برای زندگی ندارم.» میگوید: «خوب عزیزم آن دستمال کاغذی را بردار.» گریه شروع میکند گریه کردن و هی با دستمال پاک میکنی. «خوب آقای دکتر حالا من چیکار باید بکنم؟» گریه کن عزیزم. هیچی. برو. گریهات را کردی. تخلیه شدی. تا یک هفته کیف کن. دوباره هفته بعد پنجاه هزار تومان میدهی. میآیی نیم ساعت دکتر گریه میکنی. میروی.
نسخه من این است: «تو مجالس عزا، غم، روضه، اینها شرکت نکن. همین نامرد خوب شود. تخلیه کند. تو سرش بخورد.» دختره را میخواسته، بهش ندادهاند. ولی از وسط هیئتی تا ته دارد نعره میزند. قبول نداریم اینها را. مشکل دارد اینجا. گریه. این حزن سیاه است. حزن سبز نیست. مفت نمیارزد. بالاخره اشکی برای امام حسین هر مدلی باشد قیمت داردها. حالا کسی غصههایمان چکهای برگشته اینها گریه میکردیم. دیگه آدم بده تو این سطح بماند. کلاس آدم بیاید بالا. غم سبز حال میآورد. غم سبز چه مدلی است؟ مثل کسی که دانشجو. دانشجوی دوره دکتراست. ناراحت از اینکه هنوز مدرک دکترایش را نگرفته. میبینی ناراحتی چقدر جنسیتش فرق میکند؟ «تمام نمیشود. بگیر زودتر دکترا را. دیگه بگیریم.» ناراحتم دارم کار میکنم بهش برسم. نه که یک جا ولو. لنگ روی هم انداختهام. پکر. از همه جا زده.
چی میشود که آدم غم سیاه پیدا میکند؟ یک چند دقیقهای من مختصر این را بگویم. خیلی معطلتان نکنم. شبهای بعد انشاءالله برویم سراغ اصل بحث. دوستان انشاءالله حضورشان منظم باشد. من دیگر مقدمهچینی را انشاءالله دیگر مجبور نشوم دوباره تکرار کنم. قلم و کاغذ هم که انشاءالله دست همه هست. انشاءالله دوستان یادشان رفتهها. من میدانم همه دوست داشتند امشب قلم و کاغذ بیاورند. یادشان رفته. وقت نکردهاند و اینجور چیزها. برای جلسه بعد این تکههایی که من گفتم و یادداشت بشود تو ذهنتان بماند. یکی حزن دو تا بود. یکی شادی دو تا بود. شادی را حزن هم یک اشاره مختصر کردیم. میخواهیم برویم توی دل بحث. بعد وقتی بهش نمیرسد، دیدی چی میشود؟ چقدر زندگی پستی دارند یک عده. دلخوشیهایشان کوچیک است. بروم تو خیابان یکی امضا بگیرد و یکی با ما عکس بندازد. یک ماشین آخرین سیستم و یک خانه آنچنانی، یک زن خوشگلی پیدا کنم. خب بعدش چی؟ هیچی. پیرزن میشود. یک گوشه میافتد. علیل میشود. زندگی. چقدر آدمها از پیری میترسند. از پیری بدشان میآید. آقا پیری چیزی به این خوبی است. شیرینترین دورانهای زندگی آدم دوران پیریاش است. آدم که پیر میشود دیگه خدا واسش مفت مفت ثواب مینویسد. ملائکه ببینی حال ندارد پاشد بنویس. هر چی میتونی میخواهد روزه بگیرد. حال ندارد. اگر آدم خوبیهها. آدم بدی که بزن پس کلهاش. دوران پیری آقا نان آدم تو روغن است. من چقدر میترسم. الان تو آمریکا بیشترین درصد افسردگی آدمها از سن پنجاه سال به بالاست. «من پیر شدیم دیگه. داریم میمیریم.» بیشترین خرید. خیلی جالب است. بیشترین خرید طلا و جواهرات تو آمریکا مال زنهایی است که پنجاه سالگی را رد کردهاند. آها، این از بازار رقابت جا افتاده. دختر جوانهای خوشگل آمدند بازار دست گرفتند. «دیگه کسی به ما محل نمیگذارد. چیکار کنیم حالا؟ طلا و جواهرات میاندازیم. آرایش میکنیم. مشتری پیدا کنیم.»
اصلاً آدم به دنیا که دل میبندد، همش ناراحت است. افسرده است. نرخ سکه و ارز بالا و پایین میشود. فیوز. آها. فشار خون این بالا و پایین میشود. زمان بعد از جنگ یک قطعهای تو بهشت زهرا درست شد. وقتی جنگ ایران و عراق تمام شد، یک قطعه درست شد بهشت زهرای تهران. قطعه سکهفروشها. بس که اینها سکته کردند. یک دفعه اعلام شد آقا جنگ تمام شده. «سگ خورد تو سرش قیمت!» سکته کردند. زندگی. اکثر غم و غصهها مال چیست؟ دل بستن به دنیا. روایت زیاد آوردهام. حالا نمیدانم جا بیفتد. احتیاج به توضیح دارد در مورد پیغمبر اکرم. پیغمبر اینجور بودند: «لم یکن رسول الله...» هیچ وقت پیغمبر نمیگفتند: «ای کاش یک چیز دیگه میشد. ای کاش یک جور دیگه میشد.» غصه گذشتهها را میخوریم. این پیرمردها تو پارک نگاه کنید. «پنجاه سال پیش فلان جای مشهد زمین بود متری دو تومن و پنج هزار. الان متری دو میلیون و پانصد. ای روزگار!» مود زندگی اینها چه جوری؟ زندگی میکند. زندگی میگذرد. شادی. نشاط. پیش پیرمرد اهل دل برو. پیرمرد اهل دل را میروی پیشش مینشینی. پیرمرد با خدا. بله. سانس اطفالنجر نمک روزنیم.
بچهها انشاءالله اینها را تو راه عشق امام حسین بزرگشان کند. پیرشان کند. تو راه عشق امام حسین بزرگ شده. تو راه حزن سبز بزرگ شده. چقدر این باحال است. چقدر اهل حال است. چقدر با صفاست. چقدر ملکوتی است. اصلاً غم و غصههای دنیا. آقا مینشینی پیش بعضی از این پیرمردها که حزن سیاه دارند: «امروز ماست گرون شد. بابا این چه وضع مملکت!» پیرمرد اهل غور. «ماست میخواهی؟ تو خودت ماستی. ماست است. بابا تو تمام شد دیگه. حاجی دم کردی. تو را چی به ماست دیگه؟» بابا هنوز دنبال این چیز. نود ساله شما. دارد میمیرد. اتاق عمل میخواهند ببرند. نگاه میکنیم وزق قلمبه شدی. میلرزد. سفید شده. «من زنده برگردم.» پیرمرد اهل حال. داماد آیتالله خوشبخت برای من تعریف میکرد. آیتالله خوشبخت تو تلویزیون گاهی سخنرانیهای ایشان را میگذارید. داماد ایشان میگفت. میگفتش که خوب آقا خوشبخت رفتند مکه. تو مکه بیماری سختی پیدا کردند. چند روزی بستری شدند. همان جا از دنیا رفتهاند. راننده ایشان که ایشان را میبرد فرودگاه، برمیگردد به حاج آقا میگوید که: «خوب حاج آقا تشریف میبرید. من کی بیایم؟ چه ساعتی انشاءالله اینجا باشم از مکه برمیگردید. سوار ماشینتان کنم.» این پیرمرد باحال ببین. ایشان برمیگردند میگویند که: «شما دیگه لازم نیست بیایی. من میروم. برگشتنی من را از یک در دیگه خودشان میآیند میبرند.» بنازم این آدم!
بعد میگوید تو مکه رفقا با ایشان عکس میانداختند. با گوشیهایشان عکس انداختن. به حاج آقا نشان دادند. گفتند: «حاج آقا عکسها قشنگ شده. میشود نگاه کنید؟» گفت: «خوب است. بعداً هر کی دید، بگو یک فاتحه برایش بخواند.»
یکی از علمای کرمانشاه با ایشان تماس گرفتن. همه را داماد خوشبخت برای من میگفت. یکی از علمای کرمانشاه با ایشان تماس گرفت. ایشان که داشتند میرفتند مکه، واسه خداحافظی. «آقای فلانی ما دیگه داریم میرویم. التماس تشییع جنازه بیا. تشییع جنازه.» اینجا باشد. مرگ نمیترسد. دل شیر دارد. آدمی که از مرگ میترسد، ذلیل، بدبخت. نک چی بگویم؟ میدهد. این نکبت میدهد. یکی از بزرگان به من. اینهایی که بینماز هستند، ازشان بوی پوشک بچه میآید. ظاهرش را میبینی آقا ادکلن زده. یک بوی خوشی. دختره رد میشود از سر کوچه. بدحجاب. بینماز. این پسره نشسته. اهل معنا اگر باشد، پوشک بچه. میدونی چرا؟ بچه هر چی خرابکاری میکند، میماند. دیگه یک جا دفع نمیشود تا اینکه شسته بشود. نماز خاصیتش چیست؟ تو روایت داریم: وقت اذان که میشود، یک فرشتهای فریاد میزند. میگوید: «آی مردم، هر چی تعفن پشت خودتان جمع کردین، بیایین نماز بخوانیم. شسته بشود برود.» نماز میشوری میبرد. آدم بینماز هر چی گند و کثافت جمع کرده، هی میماند هی میماند. حالا فرض کنید طرف بیست ساله بینماز. مثل بچهای که بیست ساله پوشکش عوض نشده. چه بوی گندی میدهد. تصور بچهها. ظاهرش خندهدار است. واقعاً اینجوری استها. عالم میبینی چه خبره. انشاءالله خودمان اهلش نباشیم. اهل بینمازی تو خانوادهمان هم نباشد. گند و کثافتش به ما نگیرد. چشم باطن وقتی بسته است، اینجوری. بعد حالا طرف ناراحت است چرا به این دختره نرسیده. سریال طنز شبها را تعطیل کن. شب به شب که نفر نشان بدهند. یک عاشق دختر بینماز نرسیده. بنشینیم بخندیم. نیم ساعت. پنج ساله پوشکش عوض نشده. این عاشقی. میگوید: «من به اون نرسیدم. خودمو میکشم.» دیوانه هست یا نیست؟ خداوکیلی خل و چل است یا نه؟
جمع شده بودند تو مدینه این را بگویم دیگه انشاءالله بریم سمت روضه. زیاد خندیدیم. محرم وقتی خندند، میگوید میخندی. بعد کمکم سر وقتش اشکتان هم در میآید. تو مدینه جمع شده بودند دور یک دیوانهای. دیدید تو خیابانها و اینها گاهی هست. دور یک دیوانهای جمع میشوند. میخندند. دست میاندازند. «آقا دیوانه است. بیا نگاه کن.» حضرت فرمودند: «این بدبخت که دیوانه نیست. این مریض است. دیوانه میدونی کیه؟» مریضی. بعضیها کلیهشان مشکل دارد. بعضی قلبشان مشکل دارد. بعضی مغزشان مشکل دارد. مریض است دیگه. خنده ندارد که. کسی قلبش مشکل دارد. قلبش مشکل است. مغزش مشکل دارد. خنده ندارد. بنده دیوانه آن کسی است که آخرت را ول میکند، دنیا را میگیرد. «یا رسول الله واسه پنجاه تومن فحش و فحشکاری، فحش ناموس و جد و اندر جد.» این دیوانه خداوکیلی خل نیست؟ بگذریم. این حرف را تا اینجا داشته باشید.
بریم کربلا. میخواهی ببینی دنیا پست است؟ میخواهی پستی دنیا برایت اثبات بشود؟ باید بروی کربلا. بفهمی دنیا پست است؟ باید بروی سیر کنی تو کربلا. ببینی آقا تو دنیا خبری نیست. اینقدر دل نبند. اینقدر دنبالش نباش. اینقدر سرو دست نشو. مثل امروز که روز اول محرم است. و فردا کلاس دوم محرم است. اتفاق میافتاد در صحرای کربلا. امام حسین راهی شهر کوفه بودند. از مدینه که راه افتادند سمت کوفه میرفتند. دعوتنامهها، نامههایی که به امام حسین داده بودند. مردم کوفه دعوت کرده بودند امام حسین را. «آقا اینجا بیا. منتظریم.» امام حسین راه افتادند. در بین راه خبر مسلم به امام حسین رسید. حضرت فرمودند: «هر کی میخواهد ما را رها کند، رها کند برود.» امام حسین ماندند و بنیهاشم. تعداد کمی از اصحاب حرکت کردند به سمت کوفه. چند کیلومتری کوفه راه را بسته بودند. چی شد امام حسین رفتند کربلا؟ مگر امام حسین کوفه نمیخواستند بروند؟ نرسیده به کربلا سپاه حر راه را بست. به امام حسین. اصحاب امام حسین از دور دیدند راه بسته است. راه به سمت کوفه. تو دوراهی کوفه به کربلا راه را عوض کردند به سمت کربلا. «تو با اینها درگیر نشویم. روبهرو نشویم.» اینها رفتند به سمت چپ. دوراهی کربلا و کوفه. کوفه سمت راست میشود. کربلا سمت چپ میشود. به سمت چپ کج کردند. رفتند رفتند رفتند. سپاه حر سمت چپ آمدند به اینها نزدیک شدند. رفتند رفتند رفتند. به کربلا که رسیدند این دو تا سپاه با هم روبهرو شدند. حر راه را بست روی امام حسین. گفت: «جلوتر نمیگذارم. مأمورم دستگیر کنم شما را. یا بیعت کنید یا دستگیر کنم ببرم برای عبیدالله بن زیاد.» حضرت فرمودند: «من که دستگیر... من که تسلیم نمیشوم. بیعت نمیکنم.» گفت: «پس مجبور میشوم که شما را دستگیر کنم ببرم.» حضرت آنجا بود. فرمودند: «مادرت به عزات بنشیند. راه را باز کن. میخواهی ما برگردیم مدینه.» بعد حضرت رفتند. نامههایی که مردم کوفه داده بودند آوردند باز کردند. گفتم: «ببین چقدر نامه دادید. شماها بودین به من نامه دادین.» حر گفت: «من نامه به شما ندادم. بقیه مردم. من مأمورم شما را برگردانم.» حضرت ماندند همانجا. نماز صبح را خواندند. سوار مرکب شدند. حرکت بکنند دوباره برگردند. اینجا بود دوباره حر راه را روی امام حسین بست.
یک سواری دیدن از دور دارد میآید. بچهها دل بدهید. این حرفها به دردتان میخورد. داریم میرویم تو روضه. میخواهم روضهها را بفهمید. با وجودتان بعد گریه. یک سواری از سمت کوفه دارد میآید. نامهای آورده. این سوار رسید. یک طرف حر است، یک طرف امام حسین. برگشت به حر سلام داد. به امام حسین سلام نکرد. نامه را داد به حر. نامه را باز کرد. تو نامه این آمده: «فجع بالحسین حین بلغک کتاب.» نامه از عبیدالله بن زیاد. نامه داده به حر: «وقتی نامهام بهت میرسد، همانجا راه را به روی حسین ببند. و یقدم علیک رسولی و لا تنزله الا بالعراق فی غیر خضر و غیر ما.» حسین را همانجا نگهدار. همان جایی که هست. ولی توی بیابانی که نه سبزی توش باشه نه آب. نامه عبیدالله ابن زیاد: «یک جایی حسین را نگهدار که هیچی آب آنجا نباشد.» ای جانم به این گریهها. ای جانم این گریهها. ای کاش ما بیشتر از اینکه آماده باشیم کسی داد بزند تا آتش بگیریم، با همین حرفها بسوزیم. ببینید دنیا چیست. به خاطر دنیا حاضر است یک لقمه نان برسد. به خاطر اینکه به دو هزار پول برسد. چقدر این دنیا پست است. به خاطر رسیدن بهش حسین را میکشد.
عبیدالله امر کرد: «حسین را رها نمیکنی تا اینکه بیاریش پیش خودم.» نامه را خواندند. حضرت فرمودند که: «خوب حالا چی میخواهی؟» گفت: «خوب من شما را باید همینجا تو سرزمین بیآبوعلف نگهدارم تا یا خود عبیدالله بیاید یا شما را ببرم تحویل بدهم.» حضرت فرمودند: «وحیهک نزل هاده القریه او هذهی. وای بر تو. خوب بگذار بریم تو اون یکی ده که اون طرفتر. ده نینوا است و القابریه. اینجا هست. دهی که الان هستیم که بیآبوعلف است. یکی ده نینوا. یکی ده قازریه. از یکی ده شفیه است. بگذار بریم آنجاها. آب و علفی دارد. من زن و بچه دارم.» گفت: «والله ما استطیع ذالک.» گفت: «به خدا نمیتوانم این کار را بکنم. جاسوس برام گذاشتند. به پا گذاشتند نگذارند من شما را رها کنم.» امام حسین دیگه ناامید شدند. دیدند که نه دیگه راه بسته است. از هیچ راهی نیست. باید بمانم. «فجمع الحسین ولده و اخوته و اهلبیت.» دیگه همه زن و بچه را جمع کرده امام حسین. مثل فردا دوم محرم. «علیهم فبکاء ساعت گریه کرد.» «اللهم انا عترت نبیک. خاندان پیغمبر از شهر خودمان بیرون کردن. تو شهر خودشون راه نمیدهند. ببین چه جور ما را غریب کردن. از شهر خودمون بیرون انداختند. از حرم پیغمبر ما را بیرون کردند. اللهم فخذ لنا به حق و نصرنا علی القوم الظالمین. خدایا حق ما را بگیر از اینها.» «ثم اقبل اصحاب.» اینجا را کرده امام حسین به اصحاب خودش فرمود: «الناس عبید. مردم برده دنیا و دین و لعب علی السنتهم.» بازیچه است روی زبان اینها. اعتقادی به دین ندارند. بعد فرمود: «وقتی بلا پیش میآید دیندارها کم میشوند.» اینجا امام حسین این حرف را زدند.
وقتی حرفهایشان تمام شد، برگشتند به برخی از اینهایی که اینجا را میشناختند. فرمودند: «کربلا این دهی که ما توشیم اسمش کربلا است؟» «فقالوا: نعم رسول الله.» گفتند: «آره آقا جان. اسم این کربلا است. اینجایی که شما را نگه... و بلا. هر بلایی قرار است سر ما بیاید، سرمان بیاید اینجا دیگه. باید از رکاب پیاده بشویم.» حالنا. دیگه اینجا امام حسین شروع کردند خیمهها را برپا کردن. اول از همه خیمه زنها را برپا کرده امام حسین. بعد خیمه بچهها و کوچکترها و برادرزادهها و خواهرزادهها. اینها را اول دور خودش همه را آنجایی که خیمه خودش بود زد. بعد بقیه اصحاب رفتند خیمه زدند. اولین خیمهای هم که پشت خیمه خودش زد، خیمه کیست؟ کی رفتن کربلا؟ خیمهگاه را دیدند؟ یک دیوار این نوشته: «خیمه الحسین.» پشت دیوار نوشته: «خیمه زینب.» چسبیده به خودش. «زینبم باید پیش خودم باشد.» چه عزتی. «پیاده کنید این زن و بچه را.» تو خیمه آوردن. امام حسین. نذاشت. خوب گفته شاعر: حرف دل امام حسین: «احتیاط لاله ما پیاده کن. سهساله ما را پیاده کن. احتیاط بار حرم را زمین بگذار. زانو بزن وقار حرم را زمین بگذار.» یعنی زینب باید روی زانوی عباس پیاده بشود. «با احتیاط تا که نیفتد ستارهای. میترسم آن که گیر کند گوشوارهای.» ای جانم این دختر علی. این دختر که بالَش شکسته. دختر علی است که بالش شکستنی است. ناموس اعظم است و وقارش شکست. «از این به بعد ماه آفتاب باش. مراقب این باحجاب درون من که بیابان ندیدهام در عمر خویش. خار ندیدهام.» نالهش را بزنیم. «یک لحظه ز خیمه طفلان جان. از دم گهواره همه را حسین.»
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین. و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
بحثی که دیشب با دوستان عزیزمون شروع کردیم درباره این بود که سه تا شاهکلید میاندازیم، چی میشه؟ عاشق. در مورد عاشقی دیشب مفصل صحبت کردیم. کلمه "عاشقی" شاید یک خورده کلمه خوبی نباشد، بهتر است به جایش بگوییم "مودت". کلمه "مودت" قشنگتر و قرآنی است. پیغمبر هم فرمودند که: «بعد از من به خانوادهام مودت داشته باشید.» حالا بهجای عشق و اینها، از این به بعد میگوییم مودت. بهتر نیست؟ یا سخته؟ ها؟ عشق بهتره؟ راحتتره؟
گفتیم مودت یا همان عشق، سه تا شاهکلید دارد؛ این سه تا کارراهانداز، در بحث عشق و عاشقی. عشق و عاشقی با اهلبیت، نه با هرکسی. این سه تا، آنجاها به درد نمیخورد. فقط در رابطه با اهلبیت به درد میخورد. این سه تا این بود: یکی گفتیم "حُزن" که دیشب گفتیم. امشب به جایش میگوییم "مِحنت". مِحنت بهتر است. مِحنت، تربت، زیارت. این سه تا را داشته باشید تا شب آخر. انشاءالله با این سه تا کار داریم: مِحنت، تربت، زیارت.
اول از همه مِحنت. مِحنت همین غم و غصه، ناراحتی. وظایفی که ما داریم، یکی از کارهایی که باید انجام بدهیم این است: برای اهلبیت ناراحت بشویم. برای امام حسین خصوصاً ناراحت باشیم. چقدر اینجا دعواست سر این ناراحتی! دیدید، شنیدید دیگه حتماً. گیر میدهند آقا یعنی چی گریهزاری؟ یک عده که اصلاً مرض دارند، مسخره میکنند. بیا از اینجور کار. خدا عقل نشان بدهد. انشاءالله.
یک سؤال جدی که مطرح است این است: آقا اصلاً کلاً اسلام دین غصه است یا نه؟ اسلام مال آدمهای افسرده است؟ یعنی اگر الان من بگویم آره، خب خودم یعنی افسردهام دیگه! بحث که جدی بشه، بیایم توی میدون. یک خورده همچین که دست و بالمان خالیه. قبول دارید؟ ولی ما از آن ور میگوییم که آقا اینی که دین ما را نگه داشته، محرم و صفر است. یعنی ما با غم و غصه این؟ این یک سؤال خیلی مهم است. اصلاً اسلام نظرش در مورد غم و غصه چیست؟ در مورد گریهزاری چیست؟ اصلاً اسلام دین گریه است؟ دین غصه است؟ دین آدمهای افسرده است؟ یا ما شادی هم داریم؟ ببین وقتی میخواهیم جواب بدهیم، آقا ما شادی هم داریم. اصلاً اینجوری نباید جواب بدهیم. اینجور جواب دادن غلط است. شادیهایتان کم است. به درد نمیخورد. باز هم چی نیست؟ هزار تا این قلّت میآورد. این قلّت زیاد است.
وقتی این سؤال مطرح میشود، اولین جوابی که باید بدهیم این است. بچهها خوب در ذهنتان باشد. وقتی میگویند آقا دین غصه است، دین گریهزاری است، دین قمهزنی است... بعد اینجوری جواب بدهیم: «دو طرف بره تو آمپاس. بیا اینجا بشین اینجا. میدونی یعنی چی؟ در موضع ضعف نیستم که تو بخواهی بزنی تو گوش من، بنشینم جواب بدهم، از این مهتابیهای بالا سرم، لامپها بزنی اینجوری چپ و راست برود بیاید و منو بازرسی کنی. بگو ببینم جواب من. تو موضع قدرت. ده تا دلیل دارم برای اینکه جواب بدهم. معرفی کن ببینم از کجا اومدی، کی هستی، چیکارهای؟» خوب اول بگو ببینم غصه اصلاً چی چی هست؟ من تعریف کن. غصه یعنی چی؟ غصه است یا نه؟ گرفتی؟ روش جواب دادنو؟ اینجوری جواب میدهیم: «اول بگو ببینم ماتم و محنت و حزن و اینها یعنی چی؟ چند دسته است؟ اصلاً چه جوره؟ منظورت کدومشه؟ تا من جواب بدهم بگویم تو دین ما هست یا نیست. اصلاً دین ما دین غصه است یا نه؟»
هر وقت میخواهید با کسی بحث بکنید، بچهها یاد بگیرند. بچهشیعهها! منطقش قوی است. الان تو راه میآمدیم، ماشینی که ما را سوار کرده بود، خلاصه، «ببخشید شما شیعهاید یا سنی؟» گفتم: «آخوند سنی خلاصه شیعه و سنی.» بندهخدا سؤال: «البته سنی چیست؟ اینها فرقش با هم چیست؟ دعوایشان با هم چیست؟» دیگر شروع کردیم بحث کردن و اینها. یک راه ده دقیقه، یک ربعی شارژش خالی بوده، بوق میزند. فولشارژ داره میرود. سر حال آمد. بچهحزباللهی، بچهشیعه دستش پر است. چه کسی جرئت نمیکند پیش بچهحزباللهی، بچهشیعه حرف بزند؟ «بیا اینجا ببینم با کی کار داری؟ تو چی گفتی؟ یک بار دیگه بگو.» اینجوری باید بار بیاییمها. اینجوری قوی. از جهت علمی قوی. منطقی قوی. دلم درد میگیرد بچهحزباللهی، بچهشیعه، بچهشیعه وضعیت علمیاش ضعیف است. واقعاً دلم درد میگیرد. حیف! اهل مطالعه نیست. من هر سال معمولاً این را میگویم محرم. آقا، بچهحزباللهی اهل مطالعه نباشد، به خدا قسم اهلبیت ناراضی هستند ازش. در طول هفته سال کتاب وا میکند؟ نه مطالعهای نه یک بحث علمی. پیاستری خریده؟ پیاستو خریده؟ و خوب آقای بچهحزباللهی مشغول چه کاری هستی؟ صبح تا ظهر مدرسه. «میآیم ناهار تا سحر مشغول پیاس.» دوباره فردا به همین شکل. «مرحله بعدش را میخواهیم برویم. تمام میشود بازی.» بعد هر چی بازی تو بازار است تمام کرده. تا فینیشش رفته. جا دارد پس کله این آدم بخورد یا نه؟ کل دنیا منتظر بچهشیعه یک کاری بکند. امام زمان منتظریم که این بچهشیعه یک حرکتی بکند. مشغوله. حرکت.
با کسی طرف میشوی، در بحث علمی از موضع قدرت وارد میشوی. میگیری طرف: «حُزن یعنی چی؟ منظورت چیست؟» هر وقت با هر کی، خصوصاً اگر طرفتان غیرشیعه بود، خواستید بحث بکنید. البته انشاءالله جنبه علمی آن هم قوی باشد. در بحث کم نیاورید. پسفردا دانشگاه رفتیم، زپرتمان غمسوز نشود. دانشگاه بچههیئتی. دانشگاه فلانی. «جون مادرت راست میگویی؟ بردندش. نهتنها نتوانستم به کسی تأثیر بگذارم، بردندش.» اوج بدبختی. با هر کی طرف شدیم، از موضع قدرت. تو باید جواب بدهی. ما منطقمان قوی است. اسلام دین غم است یا شادی؟ اول چی جواب میدهیم؟ «منظور کدام غم است؟ کدام شادی است؟» حالا اینجا طرف کم میآورد. حالا ما جواب میدهیم.
بسمه تعالی. بنشین گوش بده به دردت میخورد این حرفها. طرف ببین. آقا جون ما دو نوع غم داریم. اینها با هم فرق میکند. یک حزن سبز داریم، یک حزن سیاه. امشب بگیر تا شب آخر، هر وقت من گفتم آقا حزن سیاه، سریع بیاید در ذهنت یعنی چی؟ حزن سبز. چند جور حزن داریم. سبز و سیاه. دو نوع شادی داریم. یکی سرخ، یکی سفید. دو تا غم شد: سبز و سیاه. دو تا شادی: سرخ و سفید. شادی مفت نمیارزد. شادی آبی خوب است. شادی سرخ، شادی آنی و ناگهانی است. شادی سفید، شادی مستمری و شادی مستقر. حزن سبز، حزنی است که آدم را وادار به حرکت میکند. حزن سیاه، حزنی است که آدم را یا درجا نگه میدارد، یا عقبگرد. اول شادیهایش را بگویم، بعد برویم سراغ غم. یک چرچه با غمش کار داریم.
اینهایی که میروند توی این باشگاههای بدنسازی، اینها را دیدید دیگه حتماً. خودتان که اهلش نیستید، مثلاً هنوز هیکلتان رو نیامده. باشگاه بدنسازی دو نوع است. یک عده میروند کار میکنند، زحمت میکشند، ورزش میکنند، تمرین میکنند، روی خودشان کار میکنند، خودسازی. بعد یک مدت میبینی کمکم عضلات همینجور روی میآیند. باشگاه. یک دو هفته میروند، دو تا آمپول میزنند، چهار تا قرص میاندازند. یک دفعه بعد سه هفته، بعد سه سال نصف تنش افتاده، نصف سیخکی روی هواست. کجومُوج. دیدید اینجوری. کسانی که بعد یک مدت آمپولیها را، من چون خودم مواجه بودم یک مدت. «هیکلی بنازم. بگذار دست بزنم. پشتبازو را ببینم.» بعد این مدت. شادی سرخ مثل آن آمپول زدن است. شادی سفید تمرین کردن.
بعضی شادیهایشان، شادی سرخ است. یعنی این طرف کلاً چشمها اینجور خمار، غمگین، افسرده. باید حتماً بنشیند توی ماشین این ضبط را روشن کند، تقوتوقش در بیاید، یک خورده سر حال بیاید. بیاید تو خونه، ماهواره را روشن کند، برود کانالهایی که شهرداری و شما اصلاً نمیدانید کدام کانالها را میگویم، یک خورده سر حال بیاید. توی گوشی بزند توی سرش. آدم آنقدر بدبخت؟ از بیرون یکی باید انگولک کند. خودش از تو هیچ. از بیرون اگر کسی آنتریک بکند، هل بدهد، سیخونک بزند، راه میرود. وگرنه یک ببرتشان جنازه. «مشکل ندارد. بنده اجازهاش را میدهم. جنازه.» آنی که فقط باید با موسیقی و آهنگ و اینجور چیزها حال بیاید، کیف کند، سر حال، قبراق، شارژ. حزن و غصه ندارد. این آقا مصیبت داردها. غصه ندارد. فرق میکند این دو تا با هم. «مصیبتت چیست؟» بابا خیلی مصیبت ندارد. این بعضی از سر بیمصیبتی ناراحت است. سونا، جکوزی، نمیدانم سونا خشک، بخار، نمیدانم فلان، در یک گوشه نشسته، ولو روی کاناپه، ثانیهشماری میکند برای مردن. بابا همه چی داری که! بس که همه چی دارد آدم. افسردگی.
ژاپن جادهای بوده. این جاده خیلی صاف بوده. راننده و اعصابشان خرد شده بوده. وزارت راه ژاپن گفته بودند آقا بیا چند تا آرمانه بگذار. ما همش تصادف میکنیم. توی این جاده سرعتگیر گذاشتن. توی این خیابان تصادفهایش برطرف شده. توی زندگی که بیدستانداز میشود، اینجوری میشود. بعضیها اصلاً افسردگی دستانداز ندارد. زندگی همه چی حال. «گوش بود. اه، این هم شد زندگی.» هر وقت آمدید دیدید ماشینمان بنزینش پر است، پس مصیبت با غم فرق میکند. اینجوری نیست که هر کی غم دارد، چون مصیبت دارد. هر کی مصیبت دارد و آدمهایی که اهل شادی سفیدند، مصیبت دارند، ولی غم ندارند. اتفاقاً بیشتره. میبینی میگوید میخندد. مثل این آقای همساده هست. مصیبتهایش را تعریف میکند کلاه قرمزی. بینا کجا نشستن؟ روضهگیرهای مجلسمان. کنایه فهمند. اینها غش غش میخندند. ولی یک عده هستند اهل شادی سفیدند. مصیبت دارد، غم ندارد. چه رنگی بود؟ بنفشهها. شاید یک سرخ چه جور بود؟ هی باید بیاید ور برود با این. هی باید تو زندگیاش یک اتفاق جدید بیفتد. هی همه چی از چشمش میافتد. ازدواج کردی. یک چند سال میگذرد. «چرا تکراری شده برایم؟» زنه. بابا نامردی آدم تکراری شده. مدل جدید ماشین هم آدم سال به سال عوض میکند. دیگه زن سه چهار سال یک بار دیگه باید عوض بشود دیگه. کلاً اینجورین. اینها شادیهای سرخ. «عوض بشود. یک اتفاق جدید بیفتد.» یک مدت بخواهد یک چیز بماند، سریع دلش را میزند. زود حوصلهاش سر میرود. مریضند. وقت نداریم در مورد اینها صحبت کنیم. محرم فرصت در مورد شادی فعلاً نداریم. یک فرصت دیگه انشاءالله پیش بیاید، مفصل بنشینیم در مورد اینها صحبت بکنیم. چیکار کنیم شادی سفید داشته باشیم. داکیومنتی باز کن. این ور هایده. نشن نکن. باشد. باهاش کار داری. هاردتان. خلاصه این ور یک فولدر وا کن. اسمش را بگذار فولدر چی؟ انگلیسی چه شکلی مینویسند؟ با کیو باید بنویسیم یا با جی؟
حالا غم گفتیم چند نوع بود؟ دو نوع: مشکی و سبز. غم مشکی خاصیتش چیست؟ مشکی آدم را عقب میاندازد، از کار میاندازد. غم سبز آدم را راه میبرد. خیلی چیز خوبی است. شما سؤال چی بود؟ آقا پرسیده بودی اول گفتی چی؟ «اسلام دین غم و غصه است؟» بله، غم و غصه است. اسلام دین غم و غصه است. کدام غم و غصه؟ غم سبز. نه غم سیاه. اتفاقاً عجیب است. اکثر مردم مبتلا به غم سیاه. غیر از بچهحزباللهیها، مومنین. خیلی جالب است. بعد آنها به اینها میگویند افسرده. اکثر مردم افسردگی دارند. افسردگی غلط. افسردگی. روانپزشکها چقدر دور و برشان شلوغ است. روانشناسان. روانشناس با روانپزشک فرق میکند. فرقش چیست؟ پزشکی یکی کار علمی میکند، یکی کار عملی. یکی فقط بررسیهای تحقیقی انجام میدهد. یکی دیگه میآید فریضه موردی انجام میدهد. این فلان چیزی که شما دارید به خاطر فلان چیز است. قرصش هم فلان چیز است. میخوری، خوب میشوی. بازار قرص و دعوا و دارو. بعضی از این روانپزشکها میروی پیششان. حالا انشاءالله خدا نصیب شماها نکند. میروی پیشش مثلاً پنجاه هزار تومان دادی برای یک ساعت ویزیت کند. یک ساعت هم کمتر دکتر. بعد تا مینشینی چیکار میکند؟ یک جعبه دستمال کاغذی. «خوب عزیزم مشکلت چیست؟» میگوید: «آقای دکتر من خیلی افسردهام. حالم بده. اصلاً امیدی برای زندگی ندارم.» میگوید: «خوب عزیزم آن دستمال کاغذی را بردار.» گریه شروع میکند گریه کردن و هی با دستمال پاک میکنی. «خوب آقای دکتر حالا من چیکار باید بکنم؟» گریه کن عزیزم. هیچی. برو. گریهات را کردی. تخلیه شدی. تا یک هفته کیف کن. دوباره هفته بعد پنجاه هزار تومان میدهی. میآیی نیم ساعت دکتر گریه میکنی. میروی.
نسخه من این است: «تو مجالس عزا، غم، روضه، اینها شرکت نکن. همین نامرد خوب شود. تخلیه کند. تو سرش بخورد.» دختره را میخواسته، بهش ندادهاند. ولی از وسط هیئتی تا ته دارد نعره میزند. قبول نداریم اینها را. مشکل دارد اینجا. گریه. این حزن سیاه است. حزن سبز نیست. مفت نمیارزد. بالاخره اشکی برای امام حسین هر مدلی باشد قیمت داردها. حالا کسی غصههایمان چکهای برگشته اینها گریه میکردیم. دیگه آدم بده تو این سطح بماند. کلاس آدم بیاید بالا. غم سبز حال میآورد. غم سبز چه مدلی است؟ مثل کسی که دانشجو. دانشجوی دوره دکتراست. ناراحت از اینکه هنوز مدرک دکترایش را نگرفته. میبینی ناراحتی چقدر جنسیتش فرق میکند؟ «تمام نمیشود. بگیر زودتر دکترا را. دیگه بگیریم.» ناراحتم دارم کار میکنم بهش برسم. نه که یک جا ولو. لنگ روی هم انداختهام. پکر. از همه جا زده.
چی میشود که آدم غم سیاه پیدا میکند؟ یک چند دقیقهای من مختصر این را بگویم. خیلی معطلتان نکنم. شبهای بعد انشاءالله برویم سراغ اصل بحث. دوستان انشاءالله حضورشان منظم باشد. من دیگر مقدمهچینی را انشاءالله دیگر مجبور نشوم دوباره تکرار کنم. قلم و کاغذ هم که انشاءالله دست همه هست. انشاءالله دوستان یادشان رفتهها. من میدانم همه دوست داشتند امشب قلم و کاغذ بیاورند. یادشان رفته. وقت نکردهاند و اینجور چیزها. برای جلسه بعد این تکههایی که من گفتم و یادداشت بشود تو ذهنتان بماند. یکی حزن دو تا بود. یکی شادی دو تا بود. شادی را حزن هم یک اشاره مختصر کردیم. میخواهیم برویم توی دل بحث. بعد وقتی بهش نمیرسد، دیدی چی میشود؟ چقدر زندگی پستی دارند یک عده. دلخوشیهایشان کوچیک است. بروم تو خیابان یکی امضا بگیرد و یکی با ما عکس بندازد. یک ماشین آخرین سیستم و یک خانه آنچنانی، یک زن خوشگلی پیدا کنم. خب بعدش چی؟ هیچی. پیرزن میشود. یک گوشه میافتد. علیل میشود. زندگی. چقدر آدمها از پیری میترسند. از پیری بدشان میآید. آقا پیری چیزی به این خوبی است. شیرینترین دورانهای زندگی آدم دوران پیریاش است. آدم که پیر میشود دیگه خدا واسش مفت مفت ثواب مینویسد. ملائکه ببینی حال ندارد پاشد بنویس. هر چی میتونی میخواهد روزه بگیرد. حال ندارد. اگر آدم خوبیهها. آدم بدی که بزن پس کلهاش. دوران پیری آقا نان آدم تو روغن است. من چقدر میترسم. الان تو آمریکا بیشترین درصد افسردگی آدمها از سن پنجاه سال به بالاست. «من پیر شدیم دیگه. داریم میمیریم.» بیشترین خرید. خیلی جالب است. بیشترین خرید طلا و جواهرات تو آمریکا مال زنهایی است که پنجاه سالگی را رد کردهاند. آها، این از بازار رقابت جا افتاده. دختر جوانهای خوشگل آمدند بازار دست گرفتند. «دیگه کسی به ما محل نمیگذارد. چیکار کنیم حالا؟ طلا و جواهرات میاندازیم. آرایش میکنیم. مشتری پیدا کنیم.»
اصلاً آدم به دنیا که دل میبندد، همش ناراحت است. افسرده است. نرخ سکه و ارز بالا و پایین میشود. فیوز. آها. فشار خون این بالا و پایین میشود. زمان بعد از جنگ یک قطعهای تو بهشت زهرا درست شد. وقتی جنگ ایران و عراق تمام شد، یک قطعه درست شد بهشت زهرای تهران. قطعه سکهفروشها. بس که اینها سکته کردند. یک دفعه اعلام شد آقا جنگ تمام شده. «سگ خورد تو سرش قیمت!» سکته کردند. زندگی. اکثر غم و غصهها مال چیست؟ دل بستن به دنیا. روایت زیاد آوردهام. حالا نمیدانم جا بیفتد. احتیاج به توضیح دارد در مورد پیغمبر اکرم. پیغمبر اینجور بودند: «لم یکن رسول الله...» هیچ وقت پیغمبر نمیگفتند: «ای کاش یک چیز دیگه میشد. ای کاش یک جور دیگه میشد.» غصه گذشتهها را میخوریم. این پیرمردها تو پارک نگاه کنید. «پنجاه سال پیش فلان جای مشهد زمین بود متری دو تومن و پنج هزار. الان متری دو میلیون و پانصد. ای روزگار!» مود زندگی اینها چه جوری؟ زندگی میکند. زندگی میگذرد. شادی. نشاط. پیش پیرمرد اهل دل برو. پیرمرد اهل دل را میروی پیشش مینشینی. پیرمرد با خدا. بله. سانس اطفالنجر نمک روزنیم.
بچهها انشاءالله اینها را تو راه عشق امام حسین بزرگشان کند. پیرشان کند. تو راه عشق امام حسین بزرگ شده. تو راه حزن سبز بزرگ شده. چقدر این باحال است. چقدر اهل حال است. چقدر با صفاست. چقدر ملکوتی است. اصلاً غم و غصههای دنیا. آقا مینشینی پیش بعضی از این پیرمردها که حزن سیاه دارند: «امروز ماست گرون شد. بابا این چه وضع مملکت!» پیرمرد اهل غور. «ماست میخواهی؟ تو خودت ماستی. ماست است. بابا تو تمام شد دیگه. حاجی دم کردی. تو را چی به ماست دیگه؟» بابا هنوز دنبال این چیز. نود ساله شما. دارد میمیرد. اتاق عمل میخواهند ببرند. نگاه میکنیم وزق قلمبه شدی. میلرزد. سفید شده. «من زنده برگردم.» پیرمرد اهل حال. داماد آیتالله خوشبخت برای من تعریف میکرد. آیتالله خوشبخت تو تلویزیون گاهی سخنرانیهای ایشان را میگذارید. داماد ایشان میگفت. میگفتش که خوب آقا خوشبخت رفتند مکه. تو مکه بیماری سختی پیدا کردند. چند روزی بستری شدند. همان جا از دنیا رفتهاند. راننده ایشان که ایشان را میبرد فرودگاه، برمیگردد به حاج آقا میگوید که: «خوب حاج آقا تشریف میبرید. من کی بیایم؟ چه ساعتی انشاءالله اینجا باشم از مکه برمیگردید. سوار ماشینتان کنم.» این پیرمرد باحال ببین. ایشان برمیگردند میگویند که: «شما دیگه لازم نیست بیایی. من میروم. برگشتنی من را از یک در دیگه خودشان میآیند میبرند.» بنازم این آدم!
بعد میگوید تو مکه رفقا با ایشان عکس میانداختند. با گوشیهایشان عکس انداختن. به حاج آقا نشان دادند. گفتند: «حاج آقا عکسها قشنگ شده. میشود نگاه کنید؟» گفت: «خوب است. بعداً هر کی دید، بگو یک فاتحه برایش بخواند.»
یکی از علمای کرمانشاه با ایشان تماس گرفتن. همه را داماد خوشبخت برای من میگفت. یکی از علمای کرمانشاه با ایشان تماس گرفت. ایشان که داشتند میرفتند مکه، واسه خداحافظی. «آقای فلانی ما دیگه داریم میرویم. التماس تشییع جنازه بیا. تشییع جنازه.» اینجا باشد. مرگ نمیترسد. دل شیر دارد. آدمی که از مرگ میترسد، ذلیل، بدبخت. نک چی بگویم؟ میدهد. این نکبت میدهد. یکی از بزرگان به من. اینهایی که بینماز هستند، ازشان بوی پوشک بچه میآید. ظاهرش را میبینی آقا ادکلن زده. یک بوی خوشی. دختره رد میشود از سر کوچه. بدحجاب. بینماز. این پسره نشسته. اهل معنا اگر باشد، پوشک بچه. میدونی چرا؟ بچه هر چی خرابکاری میکند، میماند. دیگه یک جا دفع نمیشود تا اینکه شسته بشود. نماز خاصیتش چیست؟ تو روایت داریم: وقت اذان که میشود، یک فرشتهای فریاد میزند. میگوید: «آی مردم، هر چی تعفن پشت خودتان جمع کردین، بیایین نماز بخوانیم. شسته بشود برود.» نماز میشوری میبرد. آدم بینماز هر چی گند و کثافت جمع کرده، هی میماند هی میماند. حالا فرض کنید طرف بیست ساله بینماز. مثل بچهای که بیست ساله پوشکش عوض نشده. چه بوی گندی میدهد. تصور بچهها. ظاهرش خندهدار است. واقعاً اینجوری استها. عالم میبینی چه خبره. انشاءالله خودمان اهلش نباشیم. اهل بینمازی تو خانوادهمان هم نباشد. گند و کثافتش به ما نگیرد. چشم باطن وقتی بسته است، اینجوری. بعد حالا طرف ناراحت است چرا به این دختره نرسیده. سریال طنز شبها را تعطیل کن. شب به شب که نفر نشان بدهند. یک عاشق دختر بینماز نرسیده. بنشینیم بخندیم. نیم ساعت. پنج ساله پوشکش عوض نشده. این عاشقی. میگوید: «من به اون نرسیدم. خودمو میکشم.» دیوانه هست یا نیست؟ خداوکیلی خل و چل است یا نه؟
جمع شده بودند تو مدینه این را بگویم دیگه انشاءالله بریم سمت روضه. زیاد خندیدیم. محرم وقتی خندند، میگوید میخندی. بعد کمکم سر وقتش اشکتان هم در میآید. تو مدینه جمع شده بودند دور یک دیوانهای. دیدید تو خیابانها و اینها گاهی هست. دور یک دیوانهای جمع میشوند. میخندند. دست میاندازند. «آقا دیوانه است. بیا نگاه کن.» حضرت فرمودند: «این بدبخت که دیوانه نیست. این مریض است. دیوانه میدونی کیه؟» مریضی. بعضیها کلیهشان مشکل دارد. بعضی قلبشان مشکل دارد. بعضی مغزشان مشکل دارد. مریض است دیگه. خنده ندارد که. کسی قلبش مشکل دارد. قلبش مشکل است. مغزش مشکل دارد. خنده ندارد. بنده دیوانه آن کسی است که آخرت را ول میکند، دنیا را میگیرد. «یا رسول الله واسه پنجاه تومن فحش و فحشکاری، فحش ناموس و جد و اندر جد.» این دیوانه خداوکیلی خل نیست؟ بگذریم. این حرف را تا اینجا داشته باشید.
بریم کربلا. میخواهی ببینی دنیا پست است؟ میخواهی پستی دنیا برایت اثبات بشود؟ باید بروی کربلا. بفهمی دنیا پست است؟ باید بروی سیر کنی تو کربلا. ببینی آقا تو دنیا خبری نیست. اینقدر دل نبند. اینقدر دنبالش نباش. اینقدر سرو دست نشو. مثل امروز که روز اول محرم است. و فردا کلاس دوم محرم است. اتفاق میافتاد در صحرای کربلا. امام حسین راهی شهر کوفه بودند. از مدینه که راه افتادند سمت کوفه میرفتند. دعوتنامهها، نامههایی که به امام حسین داده بودند. مردم کوفه دعوت کرده بودند امام حسین را. «آقا اینجا بیا. منتظریم.» امام حسین راه افتادند. در بین راه خبر مسلم به امام حسین رسید. حضرت فرمودند: «هر کی میخواهد ما را رها کند، رها کند برود.» امام حسین ماندند و بنیهاشم. تعداد کمی از اصحاب حرکت کردند به سمت کوفه. چند کیلومتری کوفه راه را بسته بودند. چی شد امام حسین رفتند کربلا؟ مگر امام حسین کوفه نمیخواستند بروند؟ نرسیده به کربلا سپاه حر راه را بست. به امام حسین. اصحاب امام حسین از دور دیدند راه بسته است. راه به سمت کوفه. تو دوراهی کوفه به کربلا راه را عوض کردند به سمت کربلا. «تو با اینها درگیر نشویم. روبهرو نشویم.» اینها رفتند به سمت چپ. دوراهی کربلا و کوفه. کوفه سمت راست میشود. کربلا سمت چپ میشود. به سمت چپ کج کردند. رفتند رفتند رفتند. سپاه حر سمت چپ آمدند به اینها نزدیک شدند. رفتند رفتند رفتند. به کربلا که رسیدند این دو تا سپاه با هم روبهرو شدند. حر راه را بست روی امام حسین. گفت: «جلوتر نمیگذارم. مأمورم دستگیر کنم شما را. یا بیعت کنید یا دستگیر کنم ببرم برای عبیدالله بن زیاد.» حضرت فرمودند: «من که دستگیر... من که تسلیم نمیشوم. بیعت نمیکنم.» گفت: «پس مجبور میشوم که شما را دستگیر کنم ببرم.» حضرت آنجا بود. فرمودند: «مادرت به عزات بنشیند. راه را باز کن. میخواهی ما برگردیم مدینه.» بعد حضرت رفتند. نامههایی که مردم کوفه داده بودند آوردند باز کردند. گفتم: «ببین چقدر نامه دادید. شماها بودین به من نامه دادین.» حر گفت: «من نامه به شما ندادم. بقیه مردم. من مأمورم شما را برگردانم.» حضرت ماندند همانجا. نماز صبح را خواندند. سوار مرکب شدند. حرکت بکنند دوباره برگردند. اینجا بود دوباره حر راه را روی امام حسین بست.
یک سواری دیدن از دور دارد میآید. بچهها دل بدهید. این حرفها به دردتان میخورد. داریم میرویم تو روضه. میخواهم روضهها را بفهمید. با وجودتان بعد گریه. یک سواری از سمت کوفه دارد میآید. نامهای آورده. این سوار رسید. یک طرف حر است، یک طرف امام حسین. برگشت به حر سلام داد. به امام حسین سلام نکرد. نامه را داد به حر. نامه را باز کرد. تو نامه این آمده: «فجع بالحسین حین بلغک کتاب.» نامه از عبیدالله بن زیاد. نامه داده به حر: «وقتی نامهام بهت میرسد، همانجا راه را به روی حسین ببند. و یقدم علیک رسولی و لا تنزله الا بالعراق فی غیر خضر و غیر ما.» حسین را همانجا نگهدار. همان جایی که هست. ولی توی بیابانی که نه سبزی توش باشه نه آب. نامه عبیدالله ابن زیاد: «یک جایی حسین را نگهدار که هیچی آب آنجا نباشد.» ای جانم به این گریهها. ای جانم این گریهها. ای کاش ما بیشتر از اینکه آماده باشیم کسی داد بزند تا آتش بگیریم، با همین حرفها بسوزیم. ببینید دنیا چیست. به خاطر دنیا حاضر است یک لقمه نان برسد. به خاطر اینکه به دو هزار پول برسد. چقدر این دنیا پست است. به خاطر رسیدن بهش حسین را میکشد.
عبیدالله امر کرد: «حسین را رها نمیکنی تا اینکه بیاریش پیش خودم.» نامه را خواندند. حضرت فرمودند که: «خوب حالا چی میخواهی؟» گفت: «خوب من شما را باید همینجا تو سرزمین بیآبوعلف نگهدارم تا یا خود عبیدالله بیاید یا شما را ببرم تحویل بدهم.» حضرت فرمودند: «وحیهک نزل هاده القریه او هذهی. وای بر تو. خوب بگذار بریم تو اون یکی ده که اون طرفتر. ده نینوا است و القابریه. اینجا هست. دهی که الان هستیم که بیآبوعلف است. یکی ده نینوا. یکی ده قازریه. از یکی ده شفیه است. بگذار بریم آنجاها. آب و علفی دارد. من زن و بچه دارم.» گفت: «والله ما استطیع ذالک.» گفت: «به خدا نمیتوانم این کار را بکنم. جاسوس برام گذاشتند. به پا گذاشتند نگذارند من شما را رها کنم.» امام حسین دیگه ناامید شدند. دیدند که نه دیگه راه بسته است. از هیچ راهی نیست. باید بمانم. «فجمع الحسین ولده و اخوته و اهلبیت.» دیگه همه زن و بچه را جمع کرده امام حسین. مثل فردا دوم محرم. «علیهم فبکاء ساعت گریه کرد.» «اللهم انا عترت نبیک. خاندان پیغمبر از شهر خودمان بیرون کردن. تو شهر خودشون راه نمیدهند. ببین چه جور ما را غریب کردن. از شهر خودمون بیرون انداختند. از حرم پیغمبر ما را بیرون کردند. اللهم فخذ لنا به حق و نصرنا علی القوم الظالمین. خدایا حق ما را بگیر از اینها.» «ثم اقبل اصحاب.» اینجا را کرده امام حسین به اصحاب خودش فرمود: «الناس عبید. مردم برده دنیا و دین و لعب علی السنتهم.» بازیچه است روی زبان اینها. اعتقادی به دین ندارند. بعد فرمود: «وقتی بلا پیش میآید دیندارها کم میشوند.» اینجا امام حسین این حرف را زدند.
وقتی حرفهایشان تمام شد، برگشتند به برخی از اینهایی که اینجا را میشناختند. فرمودند: «کربلا این دهی که ما توشیم اسمش کربلا است؟» «فقالوا: نعم رسول الله.» گفتند: «آره آقا جان. اسم این کربلا است. اینجایی که شما را نگه... و بلا. هر بلایی قرار است سر ما بیاید، سرمان بیاید اینجا دیگه. باید از رکاب پیاده بشویم.» حالنا. دیگه اینجا امام حسین شروع کردند خیمهها را برپا کردن. اول از همه خیمه زنها را برپا کرده امام حسین. بعد خیمه بچهها و کوچکترها و برادرزادهها و خواهرزادهها. اینها را اول دور خودش همه را آنجایی که خیمه خودش بود زد. بعد بقیه اصحاب رفتند خیمه زدند. اولین خیمهای هم که پشت خیمه خودش زد، خیمه کیست؟ کی رفتن کربلا؟ خیمهگاه را دیدند؟ یک دیوار این نوشته: «خیمه الحسین.» پشت دیوار نوشته: «خیمه زینب.» چسبیده به خودش. «زینبم باید پیش خودم باشد.» چه عزتی. «پیاده کنید این زن و بچه را.» تو خیمه آوردن. امام حسین. نذاشت. خوب گفته شاعر: حرف دل امام حسین: «احتیاط لاله ما پیاده کن. سهساله ما را پیاده کن. احتیاط بار حرم را زمین بگذار. زانو بزن وقار حرم را زمین بگذار.» یعنی زینب باید روی زانوی عباس پیاده بشود. «با احتیاط تا که نیفتد ستارهای. میترسم آن که گیر کند گوشوارهای.» ای جانم این دختر علی. این دختر که بالَش شکسته. دختر علی است که بالش شکستنی است. ناموس اعظم است و وقارش شکست. «از این به بعد ماه آفتاب باش. مراقب این باحجاب درون من که بیابان ندیدهام در عمر خویش. خار ندیدهام.» نالهش را بزنیم. «یک لحظه ز خیمه طفلان جان. از دم گهواره همه را حسین.»
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...