مودت

جلسه چهارم

مودت . 1391
00:47:41
2

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
الحمدلله رب‌العالمین و صلی‌الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. صلی علی محمد و آل محمد، سال طیبین الطاهرین و لعنت‌الله علی القوم الظالمین الان الی قیام. یارب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

بحث این چند شب ما به اینجا رسید که این حزن سیاه مانع از این است که آدم حزن سبز داشته باشد. بعد گفتیم حزن سیاه بیشتر عاملش علاقه به مادیات دنیاست. چند تا حدیث دیشب خواندیم، چند تا حدیث امشب بخوانیم و کم‌کم بحث را به سمت مطلب دیگر ببریم. اصلِ اصلِ بحثمان در مورد این سه تا شاه‌کلید بود. چی بود این سه تا؟ مِحنت، تربت، زیارت.

در مورد مِحنت صحبت می‌کردیم. گفتیم برای اینکه به مِحنت امام حسین برسیم، باید سطح و کلاس ما از دغدغه‌های دیگر بالاتر بیاید. چه کار کنیم که در عزاداری اخلاص داشته باشیم؟ اصلاً سؤال است. معلوم است که چنین کسی یک‌خورده غریبه است، آدم آشنا این‌جور سؤال نمی‌کند. از بنده بپرسید: "آقا بابام مرده، چه‌کار کنم؟" ناراحت باشم؟ خنده‌دار نیست؟ مگر از پشت کوه آمدید؟ شما می‌گویید: "آقا بابام زیر تریلی رفته، بله بابام تریلی." همین‌جور هی نگاه می‌کنی، اشکی، ناله‌ای. آدمی که درگیر چیزهای دیگر است، حالیش نمی‌شود. اخلاص در عزاداری هم همین است. رابطه با امام حسین چیست؟ بفهمیم. می‌گویند امام حسین کشته شد، یعنی چه؟ برای من چه اتفاقی افتاده؟

فقط خدا را ببینیم و بله، خیلی کلاسش بالاست. ما همین در حد خودمان بفهمیم امام حسین، امام و آقایمان، مولایمان است که شهیدش کردند. وقتی سطح دغدغه‌ها بالا بیاید، دیگر به‌جای اینکه برای سوختن لپ‌تاپت گریه کنی، برای چیزهای درست گریه می‌کنی. همه آدم‌ها کسی مشکلی ندارد، یک مریضی آمده، طرف اصلاً ناراحت نمی‌شود، درمانش کنید. اصلاً ناراحت نمی‌شود. ناراحت می‌شود. این زاویه ناراحتی‌هایش فرق می‌کند. درمانش می‌کنیم. ما آخوندها بالاخره دکتریم دیگر. ما می‌آییم از آن زاویه‌هایی که ناراحتی دارد، می‌گیریم، پیوند می‌زنیم. پیوند زدن می‌کنیم. روده را می‌بریم می‌زنیم مثلاً به دستش، به پایش. از رگ‌های روده استفاده می‌کنیم برای پا. از ناراحتی برای جای دیگرش استفاده می‌کنیم. می‌بریم پیوند می‌زنیم کربلا. قربونش بروم، امام حسین برای همه مصیبت‌های عالم یک راه پیوند گذاشته است. هر مصیبتی در عالم پیدا بکنی، یک راه پیوند، یک راه گریز به کربلا دارد.

عجب جمله‌ای! امام رضا (آقامون، صاحبمون، مولامون، همسایه‌مان) کسی که همسایه‌شان هستیم، نه اینکه بگوییم امام رضا همسایه ما. امام رضا فرمودند: «اِن کُنتَ باکیًا لِشَیءٍ، فَابکِ لِلحُسَین» (برای هرچه می‌خواهی گریه کنی، برای حسین گریه کن). این به تعداد اشیاء عالم گریز هست برای روضه امام حسین.

حرف در مورد گریه برای امام حسین، ان‌شاءالله یا فردا شب یا پس‌فردا شب می‌رسیم، مفصل صحبت می‌کنیم، روایاتش را می‌خوانیم، حال می‌کنیم. دیگر کم‌کم محرم به التهابش نزدیک می‌شود. دیگر آرام‌آرام باید برویم به آن حدیث اول. سه تا حدیث می‌خواهم ان‌شاءالله بخوانم. البته به ما گفتند: "نیم ساعت". حاج‌آقا صحبت می‌کرد، خیلی طول کشید. گفت: "ببخشید، من ساعت ندارم." گفت: "چقدر طول کشید؟" گفت: "حاج‌آقا، ساعت نداری، تقویم که پشت سرت است؟" نیم ساعت!

روایت اول از امام صادق علیه‌السلام. جابر، یار جون‌جونی. دو تا امشب، دو تا حدیث می‌خواهیم از سه تا حدیثمان، دوتاش در مورد جابر است. یکی یار جون‌جونی امام صادق، یکی جابر، یار جون‌جونی امام علی. حدیث اول، جابر، امام صادق. امام صادق فرمودند: «اصبحتُ واللهِ یا جابرُ مَحزون». جابر، خیلی حالم گرفته است، خیلی ناراحتم.

امام رضا (ع) بنشینی و بعد امام رضا (ع) به شما بگوید: "فلانی، خیلی حالم گرفته!" بابا آقا، قربونت بروم! اصلاً کپ می‌کند آدم. نه، امام رضا (ع) حالم گرفته است. حالا جابر پیش امام صادق (ع). جابر، خیلی حالم گرفته است. جابر برگشت گفت: "فداتان بشوم، ناراحتی‌تان برای چیست؟" خیلی احساس فامیلی بهش دست داد. جابر خیلی دیگر احساس فامیلی بهش دست داد. گفت: "آقا، غصه دنیا را نخورید. خودتان را دادید." حضرت فرمودند: "لا یا جابر، جمع کن بابا! ول کن! حُزنُ حمِّ الآخره!" دنیا... امام صادق (ع)، غم دنیا چیست؟ غم آخرت دارم. غم آخرت. ببین، همه سبز غم آخر می‌شود. غصه‌دار بشویم. یک وقتی بنشینی، واقعاً: "خدایا، من هیچی ندارم‌ها. ولی شب اول قبر، خیلی قدر، خیلی چیز خوبی چیدند. من برای آخرتم چی جمع کردم؟" امتداد این برات نور درست می‌شود. حضرت فرمودند: "خیلی غصه آخرت دارم." دیگر جابر ساکت شد. دیگر کلاس ما نیست اینجا بخواهیم حرف بزنیم. تا قبلش هم می‌کردیم. دنیاست و دست و پازدن. پرستیژ گرفتن.

دیگر ساکت شد جابر. امام صادق (ع) شروع کردند به صحبت کردن. فرمودند که هرکسی که ایمان خالص برود توی دلش، «شغلَ امّا فی الدنیا من زینته»؛ دیگر اصلاً کاری به این زینت‌های دنیا ندارد. کیبورد کی مزنه؟ توی بازار چنده؟ آقا، یعنی مؤمن بشود، دیگر عقلش را از دست می‌دهد؟ بله. آقا، یعنی چی؟ کاظمین، جای همه‌تان خالی، خدا ان‌شاءالله روزی کند. برویم کنار ضریح جوادین علیهم‌السلام. دو تا جوان عرب بغدادی آمدند از ما سؤال پرسیدند به عربی: "حاج‌آقا، این روایتی که می‌گوید ایمان که زیاد بشود، آدم دیوانه می‌شود، یعنی چه؟" عربی با این‌ها صحبت کردم. "یعنی چه؟ ایمان زیاد بشود، دیوانه می‌شوی؟ شلوارش را مثلاً سرش کرده، پیراهنش را پاش کرده؟ مثلاً این‌جوری می‌شود و ملت بهش می‌خندند و خیلی دیشب بیست رکعت نماز شب خوانده، ایمان زده بالا، با شلوار مامان‌بزرگ توی خیابان؟" "یعنی چه؟ ایمان بزند بالا، دیوانه می‌شوی؟" گفتم: "ایمان بزند بالا، دیگر به آن چیزهایی که مردم برایش سرو دست می‌شکنند، سرو دست نمی‌شکونیم." ملت، مردم برایشان مفت نمی‌ارزد. آخر آدم عاقل برمی‌گردد مثلاً خانه‌ی خودش را ببرد بفروشد، برود مستأجر بشود. بعد این پول خانه‌ای که فروخته را مثلاً بدهد به یکی، او خانه‌دار بشود. از بین علما بودند بعضی‌ها این کارها کردند.

دیوانه. حدیث جا افتاد. قشنگ. خالص. ایمان خالص که می‌آید توی دل آدم، دیگر از زینت‌های دنیا غافل. ویلا را ببین، استخر را ببین، اصطبل را ببین! والا، اصطبل این‌ها، استخر! حیوان می‌اندازند تویش. وان حمام را ببین. می‌کشد. هرکه چشمش به این‌ها بیفتد، دلش برود، "بلاشک و لا شبهتَ"، خلاص، شک نکنید، دیوانه است. آدم عاقل. آقا، الان شما امتحان کن. من یک تکه سفال بهت می‌دهم، می‌گویم: "این سفال «الی‌الابد»، دستت، انتها ندارد تا آخرِ آخرِ آخر." یک طلا هم بهت می‌دهم، نیم ساعت دیگر ازت می‌گیرم. کدامش را انتخاب می‌کنی؟ سفال را داریم. حالا کار برعکس دنیا. سفالی که دادند دستت، نیم ساعت نگاه کنی، آخرت. طلایی است که «الی‌الابد». چقدر خُل است اونی که طلای ابدی را ول می‌کند، سفال نیم ساعت می‌گیرد نگاه می‌کند. این دیگر چقدر تعطیل است. برای دو روز دنیا؟ اصلاً دنیا ارزش دارد دروغ بگویی برایش؟ اعصابم خرد می‌شود. بددهنی می‌کنم. "دنیا بازنشستی!" نه، توی دنیا. آخرت، جای زندگی است.

حضرت فرمودند: "مؤمن شایسته نیست دل ببندد به این شکوفه‌های دنیا." آخر کسی می‌رود دل به شکوفه می‌بندد که عاشق دنیا است. اهل غفلت و غرور و جهالت. فحش امام. امام معصوم فحش که می‌دهد، باکلاس فحش می‌دهد دیگر. امام معصوم بددهن نیست که. غافل و جاهل هم اهل غفلتند و غرور و جهلند. این‌ها نفهمند، نادانند. کسانی که دل به آخرت بسته‌اند، «هم المومنون العاملون الزاهدون اهل العلم والفقه». این‌ها باکلاسند. این‌ها حالیشان است. نرفتند چیز درست‌وحسابی بهش دل بسته‌اند. بعد حضرت فرمودند: جملاتی فرمودند. به اینجا رسید این یک تکه‌اش. ما کل حدیث را آوردم بخوانم برایتان. این یک تکه‌اش: «فَاَنزِل نفسک من الدنیا کمنزلٍ نزلتهُ ساعةً».

کربلا رفته‌اید شما؟ خدا روزی کند ان‌شاءالله. حالا از مشهد من تا حالا نرفتم، نمی‌دانم سیستمش چطور است. از شهرهای دیگر زمینی که می‌رویم، اگر از ایلام بروم، مرز مهران، چون مرز مهران پیاده می‌شوی بروی آن طرف، سوار اتوبوس عراقی می‌شوی. یک دو ساعتی حرکت می‌کنی، یک شهری به اسم شهر کوت. این شهر کوت، شهری است که غذای زائران آنجا درست می‌کنند. پیاده می‌شوی. خیلی هم داغون است. داغون. یعنی ذهنت را نسبت به داغون تصور کن، به توان صد برسان، می‌شود آنجا. کل عراق که دیدی، خیابان و جاده و کوچه‌اش با هم یکی است. خیابان، جاده و کوچه یک شکلی هستند. فرق اتوبان و کوچه را نمی‌فهمی. شهر داغون، ورودی شهر. ساختمانی خیلی داغون، پر خاک و کثافت و دستشویی‌های افتضاح و کثیف. پیاده می‌شوی، غذایت را می‌گیری، نمازت را می‌خوانی، سوار ماشین می‌شوی. امام صادق می‌فرمایند که تصور کن تو دنیا این شکلی است. حدیث را دیگر تا جایی که می‌شد، دیگر بازش کردم. حالا یکی آنجا پیاده شود توی آن شهر کوت، غذا می‌خواهد، بگوید: "سوار نمی‌شوم. نمی‌آیم. خوشم آمده. عاشق این شدم. همین شغلمان را، کارمان را، عکسم را بزنم تیتر روزنامه و نمی‌دانم روی پرده سینما."

واقعاً شما باورتان نمی‌شود. من بین بازیگرها زیاد بودم. یکی از اقوام نزدیک ما بازیگر مشهوری است. واقعاً نمی‌دانید بعضی‌هایشان درگیرند. یعنی نگاه کن، این در حد بچه دو ساله هم نمی‌فهمد. "دعوات با تهیه‌کننده، نمی‌دانم کیک و ال و بل. دعوا داری چرا اسم من را روی پرده سینما؟" فحش و فحش‌کاری! "هنرمندی فلان. پنج متر زمین دارد فلان‌جا. بهش دل بسته. فلانی..." بگو ببینم پرونده اعمال رفیقت! می‌گوید: "یک رفیقی داریم و اعمالش را می‌نویسیم. این به دختر سر کوچه دل بسته. دختر هم قرار است دو هفته دیگر برود زیر تریلی بمیرد. این هم خبر ندارد بدبخت." دلبستگی واقعاً خنده‌دار است. اصلاً آدم به هرچه غیر از خدا دل ببندد، احمق است. «او کمنزل استنفعوا فی منام». ای بنازم امام صادق! خداوکیلی جیگر آدم می‌رود برای این‌ها، برای این خانواده. جامعه کبیره را بخوان. آخرش دیگر همین‌هاست. امام هادی دیگر فقط جیگر. «موالیَ ثناکم و لا ابلغُ من المضحکِ کنَّکم» نمی‌دانم.

امام صادق (ع) می‌فرمایند: "توی دنیا که هستی، باید مثال یک همچین کسی باشی." فکر کن یک آدم را تصور کن. توی خواب بیست میلیون گیرش آمده. توی خواب چقدر خوشحال است! طرف خوابیده می‌خندد. "چه خبر بود؟ بیست میلیون گیرم آمد! بیست میلیون گیرم آمد!" آقا، پولت کو؟ توی دنیا بهت خوشی می‌رسد، مثل آدمی باش که توی خواب بهش خوشی می‌رسد. همه‌ی این‌ها تمام است. ما دیدیم دیگر، تجربه کردیم. طرف شب عروسیش است، آقا بد مستی می‌کرد. کیف پول. شش ماه بعد از پنجره "تاپ تاپ تاپ" حیات دنیا. جوگیر! چه‌کار؟ چی؟ حالا جوگیر بشویم دنیا چیست؟ سر و تهش. حالا بگذار حدیث را بخوانم، وقت بشود. حدیث سوم که می‌خواهم بخوانم، امیرالمؤمنین (ع) حیثیت نداشته بر دنیا. آبرو نذاشته. مثل کسی که توی خواب بهش پول رسیده. وقتی بیدار می‌شود، هیچی توی دستش نیست. یک همچین حالتی. برای خودت عاقل بشوی، حالیت بشود. این حدیث اول. حال کردید؟ برای امام صادق (ع) صلوات بفرستید.

اللهم صل علی محمد و آل محمد.

حدیث دوم. یک مردی آمد. این حدیث را که نقل کرده؟ کتاب مکارم‌الاخلاق، جناب طبرسی. این طبرسی، بزرگواری است که کنار امام رضا (ع) دفن است. ایشان خودش محدث بوده. فرزندی داشته، او هم محدث بوده. کتاب حدیثی نوشته. این حدیث را فرزند این جناب طبرسی، مشهد دفن شده. خدا همه اموات علما، کسانی که به گردن ما حق دارند، مخصوصاً آن‌هایی که توی مشهد رفتند، ان‌شاءالله غریق رحمت کند. امشب شب جمعه‌ای. مردی آمد خدمت پیغمبر (ص). شاکی. گله دارد. آمار گرفتن. بعد از پنج سال، بعد از ازدواج، درصد رضایت از زندگی هفتاد و پنج درصد. گفتند: "غلط کردیم زن گرفتیم." حالا یکی پیدا شد، آمده پیش پیغمبر (ص) زنش را تعریف کند. هیچ زنی بوده. گفت: "یا رسول‌الله، من یک زنی دارم، بگذار تعریفش را بکنم. وقتی از سر کار می‌آیم توی خانه، می‌آید به ملاقاتم. کیف از دستم می‌گیرد. کفشم را جفت می‌کند. روی خوش نشان می‌دهد. چای می‌آورد. شربت می‌آورد. وقتی من می‌خواهم از خانه بروم، دنبالم می‌آید. من را بدرقه می‌کند. وقتی که می‌بیند من غم دارم، می‌گوید: 'ما یحزُنُک؟' برای چی ناراحتی؟ 'اِن کانَ لِاَمرِ آخِرَتِکَ، فَزَادَ اللهُ حَمَّکَ'. برای چی ناراحتی؟ اگر برای دنیا ناراحتی، به تو ربط ندارد. مسئول رزقت کس دیگر است. اگر برای آخرت ناراحتی، خدا غصه‌ات را بیشتر کند." یک همچین زنی دارم!

خنده‌دار چیست؟ ما یک وقت‌هایی می‌نشینیم غصه روزی پنجاه سال دیگر را می‌خوریم. این خیلی خنده‌دار است. الان نشسته، ناراحت است. "من پنجاه سال دیگر چی می‌شود؟ بابام بمیرد چی می‌شود؟ اگر فلان کس تصادف کند چی می‌شود؟ اگر بروم فلان جا فلان مشکل پیش بیاید؟" بابا! روایت خدای متعال می‌فرماید که: "بنده‌ی من! بنده‌ی من! مگر من عبادت فردا را از تو خواستم که تو رزق فردا را از من می‌خواهی؟ اگر می‌خواهی، غصه عبادت فردایت را بخور." چه‌کار کنم؟ تا حالا دیدی: "فردا شب شام چی درست کنیم؟" صبح پا شده، فکر این نیست که شب نماز مغرب چه‌کار کند، کجا بخواند. ولی فکر تا شب غصه پیغمبر (ص) فرمودند: "خوب زنی گیرت آمده‌ها! قدرش را بدان. بشّرها بالجنّه." برو بگو: "تو بهشتی هستی." به این زن. خدا ان‌شاءالله نصیب همه‌تان. از ما که گذشت، از نصیب همه‌تان یک همچین زنی کند ان‌شاءالله. مشخص دردمندان مجلس. مشخص شده. «وَقُل إِنَّکِ عَامِلَةٌ مِن عُمَّالِ الله». جانم به این فرمایش پیغمبر! فرمودند: "برو به زنت بگو: 'تو کارگر خدایی!'" آقا، رتبه‌ای است! کارگر خدا! الان به شما بگویم: "این کارمند وزارت نفت است." مثلاً "کارمند شهرداری است." "شهردار فلان منطقه است." هی بیا بالا لولش را. "کارگر فلان‌جا، کارمند فلان‌جا، مدیر بخش فلان‌جا." یکی کار خداست! خیلی رتبه است. اگر برای دنیا غصه می‌خوری، رزقش دست کس دیگری است. به تو چه؟ برای آخرت غصه می‌خوری، خدا غصه‌ات را بیشتر کند.

آقا، یک نفر بیاید به ما بگوید: "آقا، تو کارگر امام حسینی." امام حسینی فرمودند: "من تو را به عنوان کارگر پذیرفتم." از اینجا می‌پرم به عرش. امام حسین (ع) گفته: "من تو را به عنوان کارگر پذیرفتم. یک شب خدمتی که تو هیئت من کردی، پذیرفتم." حالا بگو: "کارگر خدا." بعد فرمودند: «وَلَکِ فی کُلِّ یَومٍ اَجرُ سَبعینَ شَهید». "برو به خانمت بگو: 'هر روز ثواب هفتاد تا شهید می‌بری.'" برو بهشت رضا بشمار، هفتاد تا شهید. همین‌جور پخش کن. یک بخشش می‌شود دیگر. یک تکه‌اش. یک قطعه. این خانومه هر روز به اندازه کل این قطعه دارد ثواب می‌برد. چرا؟ چون به شوهرش می‌گوید: "غصه دنیا را نخور." این هم حدیث دوم.

برویم حدیث سوم. آقا، حدیث سوم کولاک! یعنی مفتی نمی‌خوانم‌ها. خرجش چیست؟ اللهم صل علی محمد و آل محمد.

از یکی از این آدم دیوانه‌ها بگویم برایتان. فروخته بود. بعد آن یکی گفته بود: "خانه‌ات را در ازای چی می‌فروشی؟" گفته بود: "در ازای یک دانه صلوات." آمده بود. مردم بهش می‌خندیدند. می‌گفتند: "دیوانه! خانه‌ات را با یک دانه صلوات فروختی؟" ولی می‌گفت: "تازه گُلوش زدم." آدم عاقل این شکلی! ما بهش می‌گوییم دیوانه. می‌دانی یک دانه صلوات یعنی چی؟ یک دانه صلوات غوغا توی عالم به پا می‌کند. گفت: "پیغمبر (ص) رفتند معراج. دیدند یک فرشته است، کل آسمان را با انگشتانش گرفته." گفتم: "تو چه‌کار می‌کنی؟ این همه انگشت داری؟" گفت: "من مسئول شمردن قطرات بارانم. تعداد انفاس خلایق را می‌شمارم. روی کره زمین چند تا نفس الان دارد زده می‌شود؟ آمار همه‌چیز را دارم. ولی یا رسول‌الله، انگشت کم آوردم. توی یک چیزی ماندم. نمی‌توانم بشمارم." گفت: "ثواب صلوات بر تو و اهل بیتت است." صلی علی محمد و آل محمد و عجل.

حالا این حدیث سومی، خرج صلوات زیاد گرفتم ازتان. گُل خوردید همه‌تان. دو تا جابربن عبدالله انصاری. دوستش دارم چون اولین زائر امام حسین (ع) است. جابربن عبدالله. روز اربعین خدمت امیرالمؤمنین (ع) نشسته بودم. جلد هفتاد و پنج بحارالانوار، صفحه یازده. این حدیث نوشتنی‌هاست. ننویسی از دست رفته‌ها. زنگ نزنی بعداً: "حاج‌آقا، حدیث را دوباره بگو." یکی از دوستان روحانی ما بود که تلویزیون نشانش می‌داد. تقریباً همه‌تان می‌شناسیدش. این دوست ما توی آن جلسه بود. حدیث را از ما گرفت. پاکستان سخنرانی داشت. گفت: "حاجی، آن حدیثی که خواندی، پاکستان باهاش ترکوندم." گفتم: "یک حدیث آوردم، کولاک مجلس."

جابربن عبدالله انصاری می‌گوید: "خدمت امیرالمؤمنین (ع) نشسته بودم. یک نفس عمیقی کشیدم. ای خدایا شکرت. یک نفس عمیق." اهل بیت، ببین، به نفس کشیدنمان هم گیر می‌دهند. امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: «یا جابر، عَلَامَ تَنَفَّسَ تَنَفُّسَکَ عَلَی الدُّنیا؟» "نفس عمیق کشیدی به خاطر دنیا؟" غصه دنیایی داشت نفس عمیق کشیدی؟ گفت: "بله، آقا جان، دیگر غم و غصه." امیرالمؤمنین (ع) بی‌‎آبرو کرده دنیا را. توی این حدیث، حیثیت نداشته. فرمود: "کل لذت‌های دنیا هفت تا چیز بیشتر نیست." جابر، بیا بنشین اینجا. واست بگویم دنیا چیست. کل لذت‌هایش هفت تاست:

۱. خوردنی
۲. نوشیدنی
۳. پوشیدنی
۴. لذت جنسی
۵. مرکبی که سوار می‌شوی
۶. بوییدنی
۷. شنیدنی

همه لذت‌ها از این هفت تا بیشتر است؟ بگو. دیگر لذت دنیا از این هفت تا بیشتر است؟ نه. حالا تک‌تک شروع کرد آقا. کولاک حدیث‌ها. حضرت فرمودند: "خب، اول خوردنی‌ها. توی خوردنی‌ها لذیذترین مأکولات این عالم عسل است." آقا، عسل خوشمزه نیست؟ به عسل گیرت نیامده بنده خدا. عسل گیرت بیاید، سبلان. آنجا یک تکه عسل اصل بهت بدهند، مست می‌شوی. تازه عسل داریم تا عسل. عسل پرتقال بهت بدهم. درخت پرتقال. عسل گون داریم. آویشن داریم. چی داریم؟ هفتاد هشتاد نوع عسل. خوردنی‌های دیگر هم ضرر دارد. عسل، خود قرآن می‌گوید: "چیست؟ 'فیهِ شِفاءٌ'." هم لذت می‌بری، هم شفا پیدا می‌کنی. پس توی خوردنی‌ها آنی که توی اوج خوردنی‌های این عالم است، چیست؟ عسل. حالا امیرالمؤمنین (ع) برای عسل حیثیت نذاشته. "عسل چیست؟ خلط سینه زنبور." تخم می‌اندازد. «وَهُوَ بَصقٌ مِن ذُبَابَة». تازه نگفته زنبور، گفته: "یک خلط سینه ما یک حشره است." آقا، کسی این حدیث را بفهمد، همین الان بهش پر می‌زند توی آسمان.

یک حدیثی توی نهج‌البلاغه داریم. من این را توی اراک یک وقتی خواندم. این حدیث را برویم توی نهج‌البلاغه، خطبه طاووس را پیدا کنیم. امیرالمؤمنین (ع) در مورد طاووس یک ساعت صحبت می‌کند. آخرش می‌فرماید که: "این تازه یک دانه از نعمت‌های دنیاست که هیچ‌کس نمی‌تواند وصفش را بگوید. یک دانه از مخلوقات خداست که همه عالم جمع بشوند، نمی‌توانند وصفش را بگویند. خود خدا چیست؟" بعد می‌فرماید: "بهشت چیست؟" بهشت. نمی‌دانید چیست؟ امیرالمؤمنین (ع) اگر می‌دانست. آنجا می‌گویند: "اگر می‌دانستید بهشت از کنار من علی..." الان پا می‌شدیم می‌رفتیم توی قبرستان نوبت می‌گرفتیم: "خدایا، بفرست! بیا کنار علی نمی‌نشستی؟ می‌رفتی توی قبرستان: 'خدایا، بفرست بیاید.'" برویم. چه‌خبر است؟ بدبختیمان این است. با یک دانه همبرگر، شنگول عالم! چه‌خبر است؟ اوج خوردنی‌های عالم چیست؟ عسل است. چیست؟ خلط سینه یک حشره.

شیرین‌ترین نوشیدنی‌های عالم. آ، نه، ضرر دارد. هیچی مثل آب خنک نمی‌تواند لحظه‌ای که تشنه‌ای، سر حال بیاورد. برای امیرالمؤمنین (ع) نمی‌خواهد نعمت خدا را کم بشماردها. حواست باشد. نعمت خدا مفت نمی‌ارزد. می‌خواهد بگوید: "ببین، دل نبند. چی دارد آخر دل؟" نعمت خداست. توی چشممان هم می‌مالیم. پیغمبر (ص) وقتی میوه می‌آوردند برایشان، به چشمشان می‌مالیدند. اوج نوشیدنی‌های عالم آب است. آن هم توی هر جوب و کوچه و آخور و همه‌جا ریخته. امیرالمؤمنین (ع) و کفایتی که این همه روی زمین ریخته. برو از چاه مستراح پر آب. همه‌جا. دنیا سرخوش به چی است؟ همه نوشیدنی‌های عالم آب.

«الْملبوسات»؛ توی پوشیدنی‌ها از همه بالاتر حریر است. پارچه حریر دیدی؟ حریر باد بخورد بهش، اصلاً مستت می‌کند. خیلی زیباست. «مِن لُعابِ دودَة». این هم آب دهان یک کرم است. کرم ابریشم. آدم بنشیند غصه بخورد به آب دهان کرم نرسیده؟ ای خاک توی سر این آدم! گریه. حمید. پوشیدنی‌های عالم یک طرف، حریر یک طرف. حریر هم امیرالمؤمنین (ع) می‌فهمند: "آب دهان کرم ابریشم است."

«و علی المنکوحات». این تکه‌اش دیگر بالای هجده سال سانسور می‌شود. لذت بعدی. لذت مرکبات دنیا چیست؟ یک ماشین خوب بنشینی، حالش را ببری. بهترین مرکوبات اسب است. حالا الان امیرالمؤمنین (ع) اگر تشریف بیاورند توی این دنیا، می‌فهمند که مثلاً «اَعلی المَرکُوبات»، پورشه است. مثلاً بهترین ماشین‌ها پورشه است که آن هم زود سرعت را می‌بری بالا. مخصوصاً با این جاده‌های ایران. می‌گوید: "بگذار تست کنم ببینم این تا نوشته دویست و هشتاد تا، دویست و هشتاد تا پر می‌شود. فضا عوض می‌شود. اینجا کجاست؟" فکر. "رسیدیم شمال." بالاترین لذت مرکوب، مرکب آدم است که آن هم می‌کشد.

«و اجل المشمومات المسک». توی بوییدنی‌ها لذت‌بخش‌ترینش مشک است. «دابٌ دَبَل». یک تکه خون از ناف یک حیوان می‌افتد. از ناف آهو یک تکه می‌افتد. مشک. دنیا پشت مغازه شیشه عطر این‌جوری گذاشته‌اند. بو می‌کند. "وای! من هفتاد سال زنده باشم، پشت شیشه؟"

«و اجل المسموعات». توی لذت‌های شنیدنی از همه بالاتر آهنگ و موسیقی است. «وَهُوَ اسمُ جَهَنَّم». پدر روح را در می‌آورد. خودم سریع می‌فهمم. گفتم ما دکتریم دیگر. بالاخره آهنگ گوش می‌دهد. آهنگ‌های حلال چی؟ آهنگ حلال و حرامش چیست؟ چیست؟ گناه ندارد؟ ما تهرانی‌ها یک ضرب‌المثلی داریم، یعنی بین آن‌ها رایج است. کوه امامزاده داوود از سمت فرحزاد تهران. می‌روی بالای کوه امامزاده داوود. قدیم این مسیری که داشته از فرحزاد به امامزاده داوود، مسیر خاکی بوده. دیگر کم‌کم بگویم جمعش کنیم برویم. مسیر امامزاده داوود خاکی بوده. بعد این الاغ‌هایی که سوار می‌شدند، مرکبی که سوار می‌شدند، چهارپا. من چند بار از آنجا رفتم خودم. جاده نسبتاً دقیقاً لب جاده راه می‌رفتند. پدر بچه را در می‌آورد تا می‌رسد بالا. "بابا! ما که از آن‌ها نیستیم که مال جاده امامزاده داوود باشیم. برویم آهنگ‌های لب مرزی گوش بدهیم." دو کیلومتر فاصله دارد با مرز. مثالم گیراتر است. اگر کسی بفهمد، حلال است.

حضرت فرمودند: "این دنیایی که این وضعش است، آدم عاقل برایش نفس عمیق نمی‌کشد." دیگر از این نفس‌ها نکشیدها جابر! می‌گوید: "تا آخر عمرم دیگر اصلاً به دلم خطور نکرد برای دنیا غصه بخورم." دنیا چیست؟ هفت مورد. خوردنی‌اش، نوشیدنی آن‌جور. پوشیدنی دیدنی‌اش باز مربوط به همان لذت جنسی می‌شود که سانسور کردی. آقا، دل بستن ندارد این دنیا. ندارد، ندارد. امام حسین (ع) برای دیگر ماها که حسینی هستیم، باید دو قبضه برایمان اثبات شده باشد که این دنیا مفت نمی‌ارزد. عجیب این روایت. شب جمعه است. شب امام. می‌گوید امام حسین (ع)، امام سجاد (ع) می‌فرمایند: "پدرم به سمت کربلا که می‌آمد، هرچی به کربلا بیشتر نزدیک می‌شدیم، پدرم این جمله را بیشتر می‌فرمود." تو را خدا گوش بده جمله را. "پدرم می‌فرمود. ناخودآگاه ما نمی‌دانستیم منظور پدرم چیست." "پدرم می‌آمد سوار مرکب بشود راه بیفتیم، می‌فرمود: 'آه، این دنیا چقدر پست است! به خاطر رسیدن به این دنیا، سر یحیی پیغمبر را بریدند، بردند گذاشتند پیش زن حرامزاده، مرد حرامزاده. به خاطر اینکه به دو زار از این دنیا برسند، سر یحیی پیغمبر را بریدند.'" امام حسین (ع) دارد. اگر امیرالمؤمنین (ع) با آن سخنرانیش آبروی دنیا را برد، امام حسین (ع) با این گودی قتلگاه رفتنش برایمان آبروی دنیا را برد. "دنبال پول بودن. کارشان به کجا رسید؟ ببین، عاشق پول بودن، چی شد؟ برای اینکه دو متر زمین گیرش بیاید، آمده دارد من را می‌کشد. ببین، این دنیا دل بستن دارد؟" دنیا دل بستن دارد؟ لا اله الا الله! لا اله! دیگر زشت است من و تو به دنیا دل ببندیم. ما روضه شنیده‌ایم. ای که روضه رفتی. ما که امام حسین (ع) دیدیم، زشت است. زشت است یک دل بکنیم.

یا امام حسین (ع)! بیا این دل ما را بکن. دل ما را بگیر. شب جمعه، محرمت هم رسید. قرار است زینب دلش بی‌تاب است. اصلاً شب‌ها خوابش نمی‌برد. می‌گوید: "الان زینب چه حالی دارد؟ الان زینب کجاست؟" تازه عاشورا که تمام بشود، بیمار می‌شود آدم. دل از دنیا کنده. ما خیلی‌هایمان عاشورا که تمام می‌شود، دیگر می‌رویم توی خانه‌مان، دنبال کار و زندگیمان. ولی آدمی که دل از دنیا کنده، شب به شب که می‌شود، می‌گوید: "یعنی امشب هم عمه سادات توی بیابان‌ها؟ امشب زینب کجا قرار است بخوابد؟" شب جمعه برویم کربلا. امشب زینب هم کربلاست. غوغای شب جمعه کربلا. فاطمه روضه‌خوان. زینب میان‌دار. صدای شیون زینب را بشنویم. ولی خدا بشنویم. اگر بشنوی می‌میری. ظهر عاشورا پرده‌ها کنار برود. یک صدایی بشنوی. دیگر چه زینبی، چه خواهری! وقتی نمانده است برایش برادری. جانم!

اهل روضه‌ای، زود می‌گیری چی می‌خواهم بگویم. توی روضه دیگر من بدون مقدمه دارم می‌روم. ببینم تو چه‌کار می‌کنی. تا نیزه زدند، زمین خورد. "خواهرم، با تو چه کردند در این روز؟ آه، یک ذره به همین فکر. وقت غروب می‌شود، اینجا چه محشری! جانم." دم بگیر. "اصلاً کجا نوشته‌اند که هنگامه غروب در خیمه‌گاه باز شود پای لشکری؟ اصلاً کجاست که در پیش خواهری باید جدا کنند گلوی من؟ من ماندم چطور تو را غسل می‌دهم؟ اصلاً چه قرص دادی؟ اصلاً چه پیکری؟ در زیر سم چه‌کار می‌کردی ای حسین؟ از تو نمانده است برایم به جز سری. از روی نیزه سایه‌ات افتاده بر سرم حسین که در فکر خواهری در کوفه زینب است و چه تمام کرد. ای کاش رفته بود جای دیگری." یک وقت برگشت می‌خواهد خورشید را نگاه کند ببیند وقت اذان شده یا نه. سر از محمل بیرون آورد. دنبال خورشید می‌گردد. دید یک زیادی دارد از یک جایی می‌آید. نظر زینب را جلب کرد. نور زیاد از کجا؟ دید سر بریده روی نیزه حسین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...