مودت

جلسه سوم

مودت . 1391
00:43:46
2

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
**بسم‌الله الرحمن الرحیم**
**الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد (اللهم صل علی محمد و آل محمد) الصالحین الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.**

اگر بخواهیم بحثی را که شب گذشته داشتیم، قطع کنیم، به اینجا رسید که ما اگر از ما بپرسند: «آقا نظر اسلام در مورد غم چیست؟» اول می‌گوییم: «برای ما تعریف کن منظورت از غم و غصه، کدام غم و غصه است؟» گفتیم دو نوع غم داریم: غم سبز و غم سیاه. گفتیم اگر منظور، غم سیاه است، بله اسلام خیلی محکم زده توی گوشش. اگر منظور، غم سبز است، بله اسلام خیلی قبولش دارد. غم سبز نباشد، آدم نمی‌تواند زندگی بکند.

شما اگر یک رفیقی داشته باشی، برایت یک مشکلی پیش بیاید، این رفیقت را ببینی برای مشکل شما غصه نمی‌خورد، این رفاقت را ادامه می‌دهی؟ (دهن ادامه می‌دهی؟) حالا غیر از ایشان، ابناء بشر که کلاً غیر از ایشان، یک نفر است که ادامه می‌دهد و این‌ها همه‌شان اینجا. رفیق شما غمی که می‌خورد برای شما، غم چیست؟ غم سبز است. اصلاً شیرینی زندگی به غم سبز است، تلخی زندگی هم به غم سیاه است.

اکثر مردم به غم سیاه کار ندارند؛ تا نوبت غم سبز می‌شود، صدایشان در می‌آید: «آقا تو را خدا بگذار یک دو دقیقه حال کنیم. بابا، خیلی ژیگول می‌شوی، باکلاس می‌شوی. ادکلن می‌زنی، می‌آیی از جلوی در هیئت رد می‌شوی. برای اینکه یک‌خورده خدای‌نکرده افسرده‌ای!» بعد می‌نشیند سریال‌های آن‌ور آب و نه آن‌ور آب، آن‌ور آن‌ور آن‌ور آب را نگاه می‌کند. بعد آن زن مثلاً کره‌ای است، نمی‌دانم فلان‌جا فلان مشکل را پیدا کرده، نشسته زار زار گریه می‌کند. ای خاک بر سرت! مشکلات حضرت زینب (س) هم گریه کن! دکتر گفته برای قلبت چه ورزشی؟ خدا وکیلی آدم اصلاً برای چی زنده است؟ مفت نمی‌ارزد! پول گم می‌کند، می‌آید می‌نشیند سه ساعت گریه می‌کند. بعد پیشش روضه می‌خوانی، این‌جوری نشسته.

غم سیاه، علت اصلی‌ای که آدم‌ها مبتلا به غم سیاه می‌شوند، این است که به دنیا، علاقه‌ی زر و زیور و مادیات، و دنیا (همان فارسی خودمان، بیشتر می‌گوییم مادیات) این است. آدم‌های مادی، غم و غصه‌هایشان مادی است. آدم‌های الهی، غم و غصه‌هایشان هم الهی است. دغدغه و قدر آدم‌ها را، ارزش آدم‌ها را می‌خواهی بفهمی، درگیری‌اش چیست؟ درگیری در آسانسور... یکی توی آسانسور نمی‌رفت، همه تک‌تک سوار می‌شدند. همین‌جور وایستاده بود. بعضی‌ها توی عالم درگیرند. یعنی اصلاً آدمی نداریم درگیر نباشد. فقط مهم این است که کدام در؟ همه درگیرند، درهایشان فرق می‌کند. یک دری را گرفتند. یکی درگیر پول است، این در گاوصندوق را سفت چسبیده. یکی درگیر جمال است، سه ساعت و ۵۳ دقیقه وایمی‌ایستد روبروی آینه، هی از جناح شرقی به جناح غربی.

مادی شدن آدم باعث می‌شود غم و غصه‌اش مادی شود. ارزش آدم‌ها را از چی می‌فهمیم؟ از غم و غصه‌هایشان، از درگیری‌هایشان. می‌گویند یک عابدی بود توی بنی‌اسرائیل، خیلی عبادت می‌کرد. اصلاً دیگر پدر عبادت را درآورده بود. اصلاً دیگر وقت نداشت. اصلاً سجده می‌رفت. یعنی مهره‌اش دیگر صدایش درآمده بود: «جون مادرت ولم کن! مهره کمرم! مهره! پیشرفت نکرده بودم!» دوران بنی‌اسرائیل بوده. ملائکه برگشتند گفتند: «خدایا! این بنده ترکونده بابا! بنده‌ای بگرد!» (درصد فهمشان گاهی این‌جوری است، اعماق درون طرف را نمی‌توانند پی ببرند تا یک جاهایی علمشان محدود است. جبرائیل دیگر! این‌ها خیلی دیگر کاردرست و ختم روزگارند.) دیگر ملائکه درجه‌بندی دارند. گفتند: «خدایا! خیلی من دیگر کولاک! اصلاً مثل این دیگر نداری!» ندا آمد: «برو تست بزن!» آمدند پایین ببینند. خب، آزمایش کنند ببینند این چیست. ندا آمد: «ببین از من دارد چی می‌خواهد؟» توی سجده این‌ها آمدند گوش کردند ببینند این عابد بنی‌اسرائیل (روایت‌ها توی بحارالانوار آمده) بنی‌اسرائیل چی دارد می‌گوید؟ دیدم توی سجده دارد می‌گوید: «خدایا! این علف‌های دوروبر من دارد حرام می‌شود. یک الاغی بفرست این‌ها را بخورد.» درگیری آدم را ببین! درگیری‌اش استراحت! حرام دارد می‌شود! الاغی، الاغ بفرست!

این‌ها آمدند، یک‌خورده ملائکه نگاه کردند و به همدیگر چشمک زدند. گفتند: «بچه‌ها بریم!» روایت نیامده، ولی من آنجا بودم، خودم دیدم. درگیری چیست؟ الان توی نماز دیدی؟ اصلاً توی نماز ناخودآگاه، اتوماتیک، اصلاً درگیری‌ها می‌آید. همین‌جور «الله اکبر» که می‌گویی، درگیری‌ها ردیف می‌شود. یک تست نماز برویم با هم. «الله اکبر، بسم‌الله الرحمن الرحیم...» فلشم دست فلانی است، باید بروم ازش بگیرم. «بسم‌الله الرحمن الرحیم، قل هو الله احد...» فلانی، فلان‌فلان‌شده، شش ماه گرفته! «الله اکبر، سبحان ربی العظیم و بحمده.» خب، حالا کی بروم ازش بگیرم؟ «سمع الله لمن حمده.» الان اگر بروم، زنگ بزنم، خانه نباشد، چی؟ «اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له.» اس‌ام‌اس بدهم؟ «السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.» تعقیباتم ادامه دارد. ماجرا می‌رود. واقعاً خدا چه لطفی کرده با نماز! دارد درصد شعور ما را به ما نشان می‌دهد. دیگر تنهایی، دیگر کسی هم نیست، دو رکعت نماز بخونیم. درگیر چی؟ توی نماز می‌گردد، بازی‌های رایانه‌ای گمشده‌اش را پیدا می‌کند. «کجا؟ کدام کمد گذاشته بودم این را؟ فلان فیلم کدام درایو کپی کردم؟ پلی‌استیشن را به کی دادم؟» آن فیلم و سریال بود که هر هفته می‌آید قسمت جدیدش. این هفته فکر کنم امشب آمده، بروم بعد از نماز بگیرم. و درگیری‌های مفت! قبض روح می‌شود. می‌آید. اه! چه خبر است؟ این تمام شد دیگر! آقا، واقعاً چقدر مردم، اکثر مردم (حالا شما که خوبید الحمدلله، مسلمان‌ها، شیعیان، محبین اهل بیت، الحمدلله باز درگیری‌هایشان رو به راه است).

عموم مردم، یکی بیاید از بالای کره زمین عکس‌برداری بکند، بعد باطن‌ها را هم ببیند. از بالا عکس می‌اندازد. یک اتوبوس ۴۰ تا الاغ دارند می‌روند. یک قطار، همه ببعی. ته خط پیاده جدا. اولیای خدا بعضی وقت‌ها این‌جوری می‌بینند. می‌رود پیشش. اصلاً ما به هر چی درگیری داشته باشیم، چهره باطنمان شبیه همان می‌شود. رجب خیاط (گفتم برایتان داستانش را پریشب)، یک کسی آمد پیش ایشان. این آقا کارش این بود، زمان قدیم کره جغرافیایی درست می‌کرد. گوگل ارث می‌رود پدر هر چی جغرافیاست در می‌آورد. آن موقع یک آقایی بود، گِل جغرافیایی درست می‌کرد. آمد پیش رجب خیاط. توی ذهنش درگیر بود: «بروم رنگش را از کجا بخرم و کاغذ از کجا؟ خب، چیکار کنم این‌ها؟ قرمز و آبی و کاغذ و... چه وضعی است؟ مرد حسابی! باطنت همه رنگارنگ شده! چیکار می‌کنی با خودت؟» آها! الان درست شد! باریک‌الله!

حرم امام رضا (ع) چیا می‌بینند! وای وای وای! قربونش برم! لو بده! اصلاً کسی تف توی صورت من نمی‌اندازد! ای حاج آقا! خدا چه لطفی کرده! فرمود: «لو تکاشفتم لما تدافنتم.» باطنتان برای همدیگر رو بشود، هیچ‌کس جنازه یکدیگر را دفن نمی‌کند. جنازه‌ها روی زمین! یک دروغ گفته، روایت دارد، دروغ که می‌گوید، یک بوی گندی از دهانش در می‌آید، می‌رود تا آسمان هفتم. ملائکه‌ای که از زمین تا آسمان هفتم‌اند، همه بینی‌شان را می‌گیرند از بوی دهان این آدمی که یک دانه دروغ گفته!

شیطان درس اخلاق گذاشته بود توی بازار. نشسته بود بالا منبر. نورچشمیا، عزیزم، قربونتون برم! بازاری‌های عزیز! خیلی ازتان راضی‌ام! الهی قربونتون برم! به خدا قسم، به جان بچه‌ام، جنس خودمونه، ترک اصله! دیدی که الان جنس ایرانی هم می‌خواهم بفروشم، باید آرم ایتالیا و ترکیه و این‌ها را بزنم! بدبختی! به دروغ راضی! قسم دروغ هم می‌خورد! بعد یکی بیاید باطن این‌ها را نگاه کند. توی بازار یکی رد بشود، باطن‌بین باشد. ایشان می‌گوید: «از چهارراه گلوبندک تهران راه افتادم تا انتهای بازار.» مسافت خیلی طولانی است. بزرگ‌ترین بازار کشور دیگر، بازار تهران. موج و منبر هم رفتیم و خیلی بازار بزرگی است. می‌گوید: «از چهارراه گلوبندک راه افتادم تا انتهای بازار، دو تا فقط آدم دیدم.» درشکه‌چی می‌رفت. یکی آمد از جلویش رد بشود، یارو نگاه نکرد، رد شد. این چیست؟ داد زد: «یابو!» همان‌جوری دیدم خودش یابو است!

درگیری آدم را عوض می‌کند و توی روایت دارد اکثر کسانی که از دنیا می‌روند، شکل حیوان از دنیا می‌روند. آدم! آدم از دنیا برود! یک آدم باش! آدم! آدم کجا بود؟ قیل‌وقال بازاری! توی این عالم دیگر زندگی می‌کند. دغدغه‌هایشان اصلاً فرق می‌کند. درگیری‌هایشان فرق می‌کند. ما همه غصه‌مان نان و آب است. کفترانم این‌قدر غصه‌ی نان و آب نمی‌خورند. دیدی یک جوبی مثلاً یک‌خورده آب راه افتاده توی آسفالت جمع شده، می‌نشیند شروع می‌کند قورت می‌خورد. ماشین از ته! حالا آدم گیر! بابا سیر شد! سیرمونی ندارد. هنوز یک مرحله بالاتر هست. درگیری‌های بگو. تعفن می‌دهند این آدم‌ها. وجودش دارد پول، صدای اسکناس و سکه می‌دهد از توی دل من! صدا می‌شنوی! دکتر می‌روی، گوشی می‌گذارد روی قلبت، تپش را بررسی می‌کند. اهل معنا هم این‌جوریند. فقط دیگر گوشی نمی‌گذارد. گوش خودش همین‌جور اتوماتیک وصل است. می‌روی صدا دارد می‌آید. بابا! امام رضا (ع) چقدر رئوف است! ما را راه می‌دهد! قربونش برم! جلوی در یک گیت بگذارند: «هرکی توی دلش مشکل دارد، حرم نیاید!» خلوت می‌شود. امام رضا می‌ماند و خودش!

سطح درگیری‌هایمان را بیاوریم بالا. سطح درگیری دغدغه دارد. طرف به هم ریخته. ازدواج به هم بریزد. همه گربه‌ها ازدواج می‌کنند. نهنگ‌ها، دلفین‌ها، مورچه‌ها، ازدواج، همه زن و شوهرند. زن و شوهر دارند. مورچه الان دارد می‌رود و می‌آید، ماده است یا نر است؟ اگر نر است، زن دارد. اگر ماده است، شوهر دارد. جوگیر هم نمی‌شود شب عروسی، جرم دو بعد عرق بزند. همین‌جور جوگیر می‌شود. ما این بچه دوم که به دنیا آمده بود، بیمارستان بودیم. یکی بچه‌دار شده بود، پرید بالا. بیمارستان! مهمان من! عادی، معمولی. مرضی، مشکلی چیزی دارد؟ چیکار می‌کند؟ بیمارستان را خراب می‌کند! شیرینی خامه‌ای داد. همه را حلوا می‌دهد! از دم. مشکل ما این است دیگر. کلاً آنرمالیم عموماً. یک خوشی بهمان می‌رسد، آیا قرآن می‌گوید: «تا به این بنده بدبخت فقیر فلک‌زده یک خوشی می‌دهم، جوگیر می‌شود.» «ذهب سیئات آنی» ببین که آدم رو به راهیم. تا یک‌خورده سختی، خدا قسم، ما را زیر پونه هم حساب نمی‌کند. بابا! جهان نرمال زندگی کن. خدایا شکر تلخی. خدایا شکر قسمت. تو راضی، راضی‌ام.

از این دغدغه‌ها و درگیری‌ها حرف زیاد دارم می‌خواهم بزنم. آقا! عزیزم! رفیق! آدمی که سطح دغدغه‌هایش پایین است، نمی‌تواند غصه‌ی امام حسین (ع) را داشته باشد. نمی‌شود دغدغه‌اش امام زمان (عج) بشود. بدبختی ما این است. سطح دغدغه را باید بالا برد. تا وقتی دغدغه‌ام به این است که یک لک روی لباسم نیفتد و یک‌خورده تیپم عوض نشود و خود ماشینم... آن‌جور الهی قربون این امیرالمؤمنین (ع) برم! بابا! مرده! اصلاً خدا چیکار کرده با این خلقت! امیرالمؤمنین (ع). یکی امیرالمؤمنین (ع) حاکم بود. گفت: «علی جان! مشکل مالی دارم، یک کمکی بکن ازت.» برگشتند این (توی کتاب القارات، کتاب القارات یکی از کتاب‌های معتبر ماست توی تاریخ اسلام، کتاب خیلی قدیمی هم است). امیرالمؤمنین (ع) برگشتند گفتند: «هزار تا بهش بدهید.» اونی که مسئول خزانه بود، بگو: «آقا هزار تا درهم یا دینار؟» خیلی فرق می‌کند. طلا و نقره. ده تا نقره یک دانه طلا محسوب می‌شود. «هزار تا درهم یا دینار؟» جواب امیرالمؤمنین (ع) داشته باشد، اصلاً دیوانه کرده من را. حضرت عمر از هر کدام می‌خواهد، بهش بدهیم. «کلاهما أندی حجر.» جفتش یک تکه سنگ. چه شکلی بشویم؟ ۵۰ تومانی و ۵۰ هزار تومانی، جفتش کاغذ. آدم پیدا نمی‌کنی توی شهر شما. منطقه‌ی امیرالمؤمنین (ع). زندگی چه شکلی می‌شود؟ ماشین که این آقا می‌خواهد سوار بشود، برایش فرق نمی‌کند توی پراید نشسته یا توی پرادو، جفتش یکی! بابا! مردم آدم می‌کشند پرایدشان بشود پرادو! آدم می‌کشد، جیرینگی سر بریده می‌آورد!

این‌قدر بحث داغ شده، سطح دغدغه‌ها پایین است. بعد بدبختی می‌دانی چیست؟ آنجایی که باید غصه بخوریم، غصه. یعنی اخبار را می‌گیرد. «دلار آمد پایین.» این همه دلار رفتیم خریدیم! اصلاً ناراحت. «دمم! سکه ارزان شده.» بعد از نماز صبح خواب می‌ماند. یک روایت فوق‌العاده خطرناکی برایتان آوردم بخوانم. روایتش خطرناک است ها! بخوانم؟ آن وقت اگر آخرش به این نتیجه، من خودم به این نتیجه می‌رسم دیگر، که مثلاً من آدم نیستم، اشکال ندارد. اگر آخر روایت به این نتیجه رسیدم، محرم آمدیم آدم!

آقا! یک حدیث کولاکیه این. یک حدیث است. باید تنگش یک حدیث دیگر بندازم تا آن حدیث اولیه فهمیده بشود چیست. اول حدیث اولیه را می‌خوانم، بعد تنگش حدیث دومی را. حدیث اولیه کوتاه. حدیث دومی مفصل است، ولی حدیث دومی، حدیث، حدیث اول این است: حضرت عیسی (ع) به حواریون فرمود: «یا بنی‌آدم! لا تأسفوا علی ما فاتکم من دنیاکم، کما لا یأسف اهل الدنیا علی ما فاتهم من آخرتهم اذا اصاب دنیاهم.» «ای بنی‌آدم! از دنیایتان چیزی از دستتان رفت، غصه‌اش را نخورید. همان‌طور که اهل دنیا از آخرتشان چیزی کم می‌شود، باکشان نیست، تو که اهل آخرتی، از دنیا هرچی کم شد، نباید باک داشته باشی.» یک وقت از آدم نادان‌کاری کردی، بی‌عرضگی کرده، حق‌الناس را رعایت نکرده، این‌ها فرق می‌کند، این‌ها باید غصه بخورد. یک وقتی حالا دزد آمده، خب چیکار کنم؟ امشب توی سرم بزنم؟

مرحوم آقای الهی قمشه‌ای (ترجمه قرآن و مفاتیحشان هست)، بهشان گفتند: «آقا زیرزمینتان را دزد آمده، برده!» به یک دیگر از علما گفتند: «آقا دزد ماشین پسرتان را برده.» شما حتماً لازم داشتید! آگاهی حالا برگشت، برگشت، برنگشت به درک! شب خوابش نمی‌برد تا صبح، از این‌ور به آن‌ور می‌شود. شروع می‌کند گمانه‌زنی. روایت امام صادق (ع) فرمودند: «گاهی یک کسی جنسش را دزد برده، این‌قدر به این و آن گمان بد می‌زند، ده برابر آن دزده گناه برایش می‌نویسند.» «همسایه نیم ساعت آمد توی حیاطمان آب خورد، نکند این بوده!»

برای دنیا غصه نخور، اگر از دست دادی. چطور؟ همان‌جور که اهل دنیا اگر از آخرتشان چیزی کم بشود، غصه نمی‌خورند. آقا! می‌شود یک مثال بزنی از اهل دنیا؟ از آخرت آن چیزی که همیشه غصه نمی‌خورند؟ بله! یک مثال دارم در حد بوندس‌لیگا! مثال یک حدیث جلد ۸۵ بحارالانوار. سریع بگویم، قشنگ حال را بگیریم، بزنیم توی قوطی، بگذاریم کنار. حال که قشنگ گرفته شد، می‌رویم روضه امام حسین (ع) سرحال بشویم. خوب است یک صلوات بفرستیم. (اللهم صل علی محمد و آل محمد.)

ابوسعید خدری از اصحاب پیغمبر می‌گوید: پیغمبر یک روز فرمودند: «آقا! ماشین‌حساب‌ها دستتان است؟ ما دیشب با هم قرار داشتیم که قلم و کاغذ و این‌ها... البته می‌دانم مخ‌ها الحمدلله همه کامپیوتر. در این شکی نیست، ولی بالاخره قلم و کاغذ هم گاهی به درد می‌خورد. الکی نبوده که تولید کردند، بالاخره اختراع خاصیتی داشته.» این حدیث از آن احادیثی است که باید نوشته بشود و ماشین‌حساب هم دستت باشد، بزنی. جبرائیل با ۷۰ هزار فرشته بعد از نماز ظهر... تک‌تک کلمات من را باید گوش بدهی. جبرائیل با چند تا فرشته؟ ۷۰ هزار تا فرشته بعد از نماز ظهر آمدند پیش من. «فقال یا محمد (اللهم محمد و آل محمد)! خدا به شما سلام رساند، دو تا هدیه برایت فرستاده. به هیچ پیغمبری قبل از شما این (پیغمبر فرمود) گفتم این دو تا هدیه چیست؟» دبیر گفت: «الوتر ثلاث رکعات و الصلاة الخمس فی جماعة.»

یکی آن سه رکعت آخر نماز شب. آخرین نماز شب. نماز شب دیگر ان‌شاءالله همه اهلشند. چارت دو رکعتی دارد، آخرش یک دو رکعتی، یک یک رکعتی. یک نماز شفع و وتر. این سه رکعت آخر نماز شب، یکی از آن هدایای ویژه‌ای است که خدا به هیچ پیغمبری نداده، فقط به شما دارد می‌دهد. یکی دیگر هم این است که خدا اجازه داده ۵ وعده نماز جماعت بخوانیم. هدیه‌ی مخصوص خدا ارزش ندارد؟ گوشت! تابوندن بقیه پدر آدم را در می‌آورد. امت من مگر جماعت، نماز جماعت بخوانند، چی گیرشان می‌آید؟ «فقال.» شروع کرد توضیح دادن. ماشین‌حساب‌ها دستتان است دیگر. اگر دو نفر باشند، نماز جماعت... توی ماشین دارند می‌روند. بالاخره یک نفر عادل بود توی این ماشین. که آدم نیست پشتش نماز بخوانی. تک‌تک ۲۰ نفر قبول ندارد. طرف نماز جماعت بخواند. اگر دو نفر باشند جماعت بخوانند، خدا برای هر رکعتی ۱۵۰ تا نماز برایشان می‌نویسد. آمار ۱۵۰ تا نماز دیگر می‌دانی چقدر است دیگر! الو! توی بازار فی دستت است؟ الان سالی تقریباً ۸۰۰ هزار تومان می‌گیرند برای مرده نماز می‌خوانند. تو یک سال ۱۵۰ رکعت. چند روزه؟ تقریباً ۹۰ روز. خب، از یک سال، سه ماهش، از ۸۰۰ هزار تومان یک‌چهارمش می‌شود ۲۰۰ هزار تومان. یک نماز دو رکعتی، دو نفری، جماعت دو نفری، حداقل هیچی هیچی نداشته باشد، به اندازه ۲۰۰ هزار تومان مادی می‌ارزد. گرفتی؟ حالا تک‌تک حساب کن نماز جماعت‌هایی که نخواندیم، چقدر!

وقتی سه نفر باشند، خدا برای هر کدامشان، برای هر رکعتی ۶۰۰ تا نماز می‌نویسد. اگر ۴ نفر باشند، برای هر کدامشان، به هر رکعتی ۱۲۰۰ تا نماز می‌نویسد. اگر ۵ تا باشند، برای هر کدامشان، به هر رکعتی ۲۴۰۰ تا می‌نویسد. رکعتی ۴۸۰۰ تا می‌نویسد. اگر ۷ تا باشند، برای هر کدامشان، به هر رکعتی ۹۶۰۰ تا نماز می‌نویسد. اگر ۸ تا باشند، برای هر کدامشان، به هر رکعتی ۱۹۲۰۰ تا نماز می‌نویسد. اگر ۹ تا باشند، برای هر کدامشان، به هر رکعتی ۶۴۰۰ تا نماز می‌نویسد. اگر ده تا، اگر ده تا باشند، برای هر کدامشان ۷۲۸۰۰ تا نماز می‌نویسد. یک نفر اگر به این ده تا اضافه بشود، همه آسمان‌ها با هم جمع بشوند خودکار بشوند، همه درخت‌ها، همه آسمان‌ها جمع بشوند جوهر بشوند، همه درخت‌ها خودکار بشوند، همه جن و انس با فرشته‌ها بنشینند با هم حساب بکنند، ثواب یک رکعتش هم نمی‌توانند حساب کنند. حالا بقیه‌اش را داشته باش. حالا توی خود نماز جماعت باز قیمت با قیمت فرق می‌کند. اگر از اول نماز جماعت با امام جماعت باشی، یعنی الله اکبر امام جماعت، تکبیر امام زمانت را درک کنی، «خیر من ستین الف حجة و عمرة و خیر من الدنیا و ما فیها.» فقط الله اکبر نماز را با امام جماعت است. برایش بهتر است از هزار حج و عمره. الان ببخشید، فی توی بازار حج چنده؟ تقریباً ۱۷ میلیون تومان. شاید بیشتر. ۶۰ هزار تا حج، ۶۰ هزار تا عمره، و بهتر است از تمام دنیا با هر چی توی دنیاست. یعنی آنتالیا و دبی و این‌ها، همه را با هم حساب کن. چند بار از دنیا بهتر است؟ هفتاد هزار بار از کل دنیا بهتر است. همه عشق و حال دنیا را جمع کن، ضرب در ۷۰ هزار. برایت بهتر است از هزار دیناری که صدقه بدهی به فقرا. آقا! به سجده رسیدیم. اول مثلاً سه تا رکعت، چهار تا رکعت با چهار تا سجده. تکبیر هر تکبیرش این‌قدر. هر رکوعی این‌قدر. هر سجده این‌قدر. اول نرسیدی. رکعت دوم دو تا سجده از دست دادی. حالا هر سجده‌ای قیمتش چقدر است؟ سجده‌ای که به امام جواد (ع) می‌رود، بهتر از این است که صد تا برده آزاد کنی.

الله اکبر! نماز جماعت شما نخواندی. مثلاً شما چه حالی داری دیگر؟ حدیث بود دیگر! آقا! ما رسیدیم به روپوش. رسیدیم غصه ندارد. هفتاد هزار بار از کل دنیا بهتر است از دست دادی. گریه کنی بدبخت! «چیکار کردم! دو رکعت نماز جماعت از دست دادم!» یک دیوار پیش‌ساخته که همه کامل آماده نشده. به اندازه حجم بدن ایشان جا فراهم می‌کنیم. فقط فقط به درد همه می‌خورد. کلی تحویلش گرفتیم ها! خیلی دیوار خانه‌مان باشد. دغدغه‌ها بیا سطحش بالا. روز عید غدیر مثلاً از دست دادیم. می‌شد اطعام کنیم. روز عید غدیر اطعام نکردم. گریه کن! دختر گم می‌شود. نمی‌دانم حسابش بالا و پایین می‌شود. فرض کن بابای شما ۲۰۰ هزار تومان از کارت ملی ریخته توی کارت ملت. گریه کنی؟ ۲۰۰ هزار تومان جابه‌جا شده! خب، مال خودش بوده! همه چیزهایی که دست ماست، مال خداست. الان داد به شما امانت، پس دارد می‌دهد به آن یکی. گریه ندارد. کارمند بانک گریه کند: «الان ۵ میلیون آمد، دادند ۷ میلیون بردند! وای! ۲ میلیون مال تو بود مگر؟» یکی دیگر فکر کنی بهش نگاه کنم. آدم‌های کیف پول. آدمی که سازش از تو کوک است، درگیر دنیا نیست.

غصه تا اینجایش باشد. ادامه دارد. این بحث ادامه دارد. در جلسه آینده خواهید دید. فیلم‌های جدید مود شده خواهید دید. دیگر ما نمی‌توانیم حرکاتش را پیاده کنیم که در جلسه بعد چه خواهید دید. در جلسه بعد با دغدغه‌های بالاتر آشنا خواهید شد. ان‌شاءالله بحثمان برای امشب همین‌جا. قشنگ حالا که گرفته شد، شیک و مرتب می‌آییم خدمت امام حسین (ع). «یا امام حسین! دغدغه‌هایم سطحش پایین است، بیا سطح امام حسینم!» آقا! کسی مردونه بیاید. کسی مرد نمی‌آید قبول می‌کند. یک چیزی نمی‌دانم بگویم. شب چندم امشب؟ شب شب سوم. مال کیست؟ غزل رقیه (س) به ما اثبات کرد. اگر مردونه حسین را بخواهیم، حسین را صدا بزنیم، توی خراب هم اگر باشی، امام حسین (ع) می‌آید به ما سر می‌زند. سراغمان. حضرت رقیه (س) به ما اثبات کرد. اگر حسین تا الان من را آدم نکرده، مشکل از خودم است ها! تا حالا مردانه‌ی حسین را نخواندم. تا حالا مردونه از «یا امام حسین!» بابا! از شما چیزی گرم نمی‌شود. یک نگاه به ما کن. سطح کلاسیمان بیاید بالا.

شب عاشورا وقتی از بین دو انگشت بهشت را نشان داد به اصحاب خودش، ببین دغدغه را! ببین! الهی قربون دغدغه‌هایشان برم! برگشتند گفتند: «آقا! ما بهشت نمی‌خواهیم! خودت کجایی؟ اینجایی که ما را نشان دادی، کنار تو هستیم، نمی‌خواهیم! ما جهنم نمی‌رویم!» من دیگر به این‌ها می‌گویم: «بهشت می‌روی؟» می‌گوید: «نه! من حسین می‌خواهم! حسین کجاست؟ حج حسین باشد، من آنجا را می‌خواهم.» سطح دغدغه چقدر بالاست! الهی بگردم این دختر سه ساله را. چه دغدغه‌ی سطح بالایی داشت! نه یک بار حرفی از تشنگی، حرف از گرسنگی، شکایت از پای پر آب لشکر. همه‌اش می‌گفتند دغدغه‌ات چیست؟ بابا! همه دغدغه‌اش بابایش! این‌قدر سطح دغدغه‌اش بالا بود. آخر بابایش آمد. آخر بچه بند نمی‌شود توی دنیا وقتی بابایش را هم دیده. هیچی گله نکرده. نگو: «بابا! ببین صورتم کبود!» چقدر این بچه با معرفت کار کرده! حسین بچه را چه جور تربیت کرده! «یا اباعبدالله! ما را هم تربیت کن!» بابا! این بسته نوازش به سر ما. اصلاً کاری به این ندارد. «بابا! من خسته‌ام! جون ندارم! نا...» همه‌اش هی با سر و صورت بابا ور می‌رود. هی ناز می‌کند. هی: «بابا! چرا لب‌هایت ترک‌ترک است؟ بابا! چرا رگ بریده شده؟ بابا! چرا پیشانی‌ات خونی؟» بابا! لا اله الا الله! عجب شعری گفته شاعر. این چند خط را بخوانم. همه توی این چند خط باشد.

مثل گذشته بال و پر دارم؟ ندارم.
مثل گذشته بال و پر دارم؟ حال بپر بال دارم؟ ندارم.
ای جانم! بی‌اطلاع این که این مردم چه کردند با معجرم، اما خبر دارم؟ ندارم.
گفتم باید پدر یعنی می‌آید. اصلاً مجالی تا سحر دارم؟ ندارم.
لا اله الا الله! عمه! آن توانی را که این پرده را از تشت بردارم؟ سر را گرفت و با خودش هی فکر کرد یعنی دوباره من پدر دارم؟ ندارم.
هرچند زخمی، ولی از زخم زخمی بگویی بیشتر دارم؟ ندارم.
زخم‌های تو را که دیدم، زخم‌های خودم، قامت من رو... یعنی سر و دست و پا و همه را با هم جمع. زخم‌هایم همه با هم به زخم‌های صورتت زخم.
لا اله الا الله! بعضی‌ها گریه. بعضی‌ها توی گریه اشکشان جاری می‌شود. بعضی‌ها توی گریه فریاد. بالاتر از این نداری! فقط که این‌قدر گریه کرد که مرد.
آن هم وقتی که زد با کعبه بازوی من را
دور دست خود گیسوی من را
لگد کرده دشمنم پهلوی من را حسین!
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...