مودت

جلسه نهم

مودت . 1391
00:43:44
3

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. (صل علی محمد و آل محمد) و عجل طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الهی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی ام اهل العت من لسانی یفقه.

درباره برکاتی که خدای متعال در سرزمین کربلا قرار داده و برای زائران امام حسین(ع) روایات زیاد بود. بخشش را خواندیم، امشب مطلب را تمام کنیم. یکی دو تا روایت بخوانم، بعد یک روایت طولانی از زینب کبری(س) کنار گودی قتلگاه بخوانیم و روضه‌مان را هم جمعش کنیم.

شب قصه ما به سر رسید. قصه ما به سر رسید. قصه زینب(س) به سر رسید؟ سر، استعاره است. کسی که زینب(س) تازه شروع کرده... تازه با سر ماجرا...
امام صادق(ع) فرمودند: «خدا در هر روز و هر شبی صد هزار نگاه به زمین می‌کند.» یعنی خدا دائم بنده‌هاشو می‌بینه. اصلاً نمی‌شه خدا حافِظِ... ببخشید... توجه و احاطه نداشته باشد. صد هزار نگاه با توجه و با عنایت در هر روز و در هر شب که با این نگاه‌ها هر که را بخواهد می‌بخشد و هر که را بخواهد عذاب می‌کند. از این نگاه‌هایی که به هر که بخورد بخشیده می‌شود، به چه کسانی می‌خورد؟ «یغفر للزائری قبر الحسین» خاصتاً زائران قبر امام حسین(ع)؛ مخصوصاً از این نگاه که می‌بخشند. خصوصاً اگر زائر شب جمعه باشد، «ول اهل بیت» خانواده این زائران را می‌بخشد. این زائر امام حسین(ع) روز قیامت هر که را بخواهد شفاعت می‌کند. از این نگاه‌های خدا به آنی که زائر امام حسین(ع) شفاعت او را کرده... می‌خورد. هرچند کسی باشد که مستوجب آتش است. زائر امام حسین(ع) می‌آید شفاعت می‌کند، طرف حقش است برود جهنم. زائر امام حسین(ع) که واسطه می‌شود، از آن نگاه‌های مغفرت‌آمیز است.

راوی سلیمان بن خالد می‌گوید: گفتم آقا حتی اگر طرف جهنمی باشد، چون زائر امام حسین(ع) واسطه شده بخشیده می‌شود؟ حضرت فرمودند: «و إن کان لم یکن ناصبیاً.» جهنمی باشد، ولی به شرط اینکه ناصبی نباشد؛ دشمن اهل بیت(ع)، کسی که کینه اهل بیت(ع) را دارد، توهین می‌کند، این‌ها نباشد.
یک روایت: عبدالله بن شعیب می‌گوید: امام، امام صادق(ع) به من فرمودند: «روز قیامت که می‌شود، منادی صدا می‌دهد: «عین الشیعة آل محمد؟» (اللهم صل علی محمد و آل محمد) یک تعدادی از مردم بلند می‌شوند. وقتی ندا می‌آید که شیعیان اهل بیت(ع) کجایند، یک تعداد بلند می‌شوند که این تعداد آنقدر زیادند که جز خدا نمی‌تواند این‌ها را کسی بشمارد. دوباره ندا می‌آید. قبلی چی بود؟ شیعیان کجا؟ این سری ندا می‌آید: «عین زوار قبر الحسین؟» کربلایی‌ها کجا؟ اینجا یک جمعیتی بلند می‌شوند. به این کربلایی‌ها می‌گویند: «خذو بید من أحببت.» هر که را دوست دارید دستش را بگیرید و ببرید به بهشت. آنجا کربلایی‌ها راه می‌افتند. آن‌هایی که می‌خواهند شفاعت کنند، طرف می‌آید پیشش می‌گوید: «یا فلان، أما تعرفنی؟ أنا الذی کنت لک یوم کذا و کذا.» دیگر بازار، بازار کربلایی‌هاست. و قیامت کربلایی‌ها شفاعت می‌کنند. مردم می‌ریزند دور این کربلایی‌ها که این‌ها شفاعتشان را بکنند. طرف می‌گوید: فلان روز فلان جا کنارت نشسته بودم، دست بلند کردم، احترام گذاشتم، سلام کردم. تو کربلایی، شفاعت من را پیش امام حسین(ع) بکن.

کربلا، کربلا. مرحوم هزارجریبی نقل می‌کند: در درس مرحوم آیت الله وحید بهبهانی بودیم. داستان عجیبی است. درس آیت الله وحید بهبهانی تمام شد. دیدیم یک شخصی با لباس آذربایجانی جلوی در کلاس ایستاده، یک کیسه‌ای هم دستش است پر از طلا و جواهرات. گفت: من خدمت آیت الله وحید بهبهانی آمدم. آقا این خدمت شما. هر کاری صلاح می‌دانید انجام دهید. فرمود: «این چیست؟» گفت: طلا و جواهرات همسرم است. فرمود: «چرا برای بنده؟» گفت: ماجرایی دارد حاج آقا. فرمود: «ماجرایش چیست؟» گفت: من اهل شیروان بودم. جوانی که لباس آذربایجانی تنش بود، برای آیت الله وحید بهبهانی نقل کرد: اهل شیروان بودم. کسب و کار خوبی داشتم. خواستم تجارتم روبه‌راه‌تر باشد. رفتم شوروی. آنجا مشغول کسب و کار شدم. تو شوروی کسب و کارم گرفت، روز به روز وضعم بهتر شد. یک روز چشمم ناخودآگاه به دختری افتاد. دختر زیبایی بود، دلم را برد. علاقه‌مند بهش شدم. دوست داشتم باهاش ازدواج کنم. رفتم خواستگاری. یعنی اول خودمو... گفتم نگه می‌دارم. چند روزی گذشت. هی سخت‌تر شد، سخت‌تر شد. دیگر از کسب و کارم داشتم می‌افتادم. گفتم: خواستگاری می‌روم. خواستگاری رفتم، با دختر صحبت کردم. همدیگر را پسندیدیم. پدر و مادر دختر فقط گفتند که شما همه چیزت خوب است، غیر از اینکه مسلمانی. مسیحی هستیم. از بزرگان نصرانی هم هستیم. اینجا شرطش این است که شما از مسلمان بودن دست برداری. می‌گوید: من دیدم سخت است دست از مسلمان بودن برداشتن. آمدم، یک وقت چند روزی فرصت گرفتم. دیدم نه، این دختر قلب من را شکار کرده، نمی‌توانم. گفتم خیلی خوب، می‌روم در ظاهر به این‌ها می‌گویم من مسلمان نیستم. چه می‌فهمند؟ اعمال خودم را حفظ می‌کنم. در واقع مسلمان می‌مانم. آمد اعلام کرد: «باشه، من دست از اسلام برداشتم.» آن‌ها هم قبول کردند، دختر دادند.

مدتی گذشت، پسر دیگر خب نشون بده که مسلمونه. هیچ اعمالی از دین نمی‌توانست انجام دهد. چون برادرهای دختر اگر باخبر می‌شدند، دخلش را می‌آوردند. نماز را گذاشت کنار، روزه را گذاشت کنار. همه چیز را گذاشت کنار. می‌گوید: چند ماهی گذشت. دیدم هیچی از اسلام نمانده. غیر از یک چیز. «حسین.» همین قدر حسین. روی گوشه‌ای نشستم و گفتم: «یا امام حسین! نماز یادم رفته. روزه یادم رفته. همه چیز رفته. فقط تو موندی برام.» روضه‌هایی که بلد بودم با خودم مرور کردم. گریه کردم. گفتم: «ببین من به تو گفته بودم که دست از اسلام برداشتم، دروغ گفتم. مسلمانم، ولی خب اعمال اسلام یادم رفته. همه یک دانه فقط یادم مانده دارم برای حسین گریه می‌کنم. حسین کیه؟» گفت: بشین برات بگم. یک آقای مظلومی است. ظهر عاشورا با لب تشنه بین دو نهر آب خودش را که کشتند، زن و بچه‌اش را هم اسارت بردند. آشپزی تمام شد! حسین را کشتند، زن و بچه‌اش را هم اسارت بردند. زن گفت: «عجب حسین خوب و غریبی! من هم مسلمان می‌شوم.» همانجا مسلمان شد، اسلام آورد. گفت: «بشین دوتایی برای حسین گریه کنیم. هرچی روضه بلدی بخوان، من هم می‌خواهم برایش گریه کنم.»

مدتی گذشت. کم کم یاد بگیریم چه جور اعمالی دارد دین. با هم انجام بدهیم. بعد یک مدت زن به شوهر گفت: «چه زن خوبی!» ببین اینجا سخت است ما بخواهیم مسلمان بشویم. جمع کن بریم کربلا زندگی کنیم. «خيراً قذف في قلبه حب الحسين و زيارة.» وقتی خدا خیر کسی را بخواهد، عشق حسین می‌اندازد توی دلش. عشق زیارت حسین. اگر هم شر کسی را بخواهد، خدا بدبختی کسی را بخواهد، بد کسی را بخواهد، بغض حسین، بغض زیارت حسین توی دلش. همسرم گفت: «جمع کنیم بریم کربلا زندگی کنیم.» شروع کردیم وسایل جمع کردن. آماده بودیم برای رفتن. پول‌هایمان را جمع می‌کردیم. وسایل را می‌فروختیم. تا حدی که لازم بود، زنم بیماری سختی گرفت. خیلی دوام نیاورد، از دنیا رفت. مراسم دفن شد. ظاهر زن مسلمان بود ولی خب کسی نمی‌دانست. برادرهایش آمدند به سبک مسیحیت دفنش کردند. با لباس نو فاخر. هرچی هم طلا و جواهرات داشت به گردنش انداختند، گذاشتنش توی قبر. دیدم این زن تازه مسلمان شده. کربلا می‌خواست برود. اینجور توی قبر رفت. گفتم: «نیمه شب میام قبرش را می‌شکافم. جنازه را جابجا می‌کنم. جنازه را برمی‌دارم با خودم کربلا دفنش می‌کنم. غسلش می‌دهم، کفنش می‌کنم.»

می‌گوید: نیمه شب شد. آمدم تبر و تیشه و... زدم، قبر را شکافتم. قبر زنم را باز کردم. دیدم یک مردی توی قبر زنم دفن است. سبیل‌های بلند، چهره کریه، چهره خیلی بی‌خودی. ترسیدم. رفتم خانه. با ترس خوابیدم. توی عالم رؤیا کسی به من گفت: «فلانی! نگران نباش. می‌خواستی زنت را برسانی کربلا. زودتر رساندمش کربلا.» گفتم: «ماجرا چیست؟» گفت: آن ساعتی که زن تو را توی این قبر دفن کردند، همان ساعت یک گمرکچی عراقی را آوردند حرم امام حسین(ع). خب گمرکچی‌ها آن موقع روبه‌راهی نداشتند. عموم این گمرکچی‌ها آدم‌های رشوه‌گیر، زورگو، آدم‌های بی‌خودی بودند. آن رشوه‌گیر را، آن گمرکچی را توی این قبری که گذاشتن، ملائکه برداشتند، آوردند گذاشتند توی قبر زن تو. جنازه زن تو را برداشتند بردند توی حرم امام حسین(ع). نشانه به این نشانه: توی حرم حسین(ع)، زیر مناره فلان منار سبز رنگ، با فاصله چند متری، نزدیک ساعت، قبر زنت آنجاست. ملائکه جنازه زنت را بردند کربلا.

می‌گوید: من دیگر وقتی این خواب را دیدم، بی‌تاب شدم. صبح پاشدم راه افتادم رفتم کربلا. از شوروی چند روزی توی راه بودم تا رسیدم کربلا. رفتم سراغ خادم‌های امام حسین(ع). گفتم: «چند روز پیش گمرکچی‌ای به این قیافه، گمرکچی‌ای را دیده‌اید آوردند توی این حرم دفن کردند فلان جا؟» گفتند: «آره، دقیقاً همینجور بوده.» گفت: «من یک همچین خوابی دیدم. اگر اجازه بدهید من جنازه را ببینم.» قبر را شکافت. باز زنش را با همان طلا و جواهراتی که شوروی دفن شده بود آوردندش کنار قبر حسین(ع) توی حرم دفن کردند. عشق کربلا. کربلا رسید. با اینکه اصلاً از اعمال اسلامی چیزی انجام نداده بوده. وقت نکرده بوده، فرصت نداشته. فقط حسین(ع) را دوست داشته. سه چهار، سه چهار روز عشق حسین(ع) توی دلش افتاده بوده. بردند توی حرم امام حسین(ع) دفن کردند. آیت الله وحید بهبهانی گفت: «آقا! این طلا و جواهرات من است که باهاش توی قبرش بود. آوردم. شما هرجور صلاح می‌دانید خرج کنید.»

کسی جامانده نمی‌گذاری. کسی اصلاً کربلایش برای همین است. کربلا برای جامانده‌هاست. ندیدی توی زیارت جامعه کبیره لن آخر، آخرتن الدهور. امام زمان(عج) چی می‌فرماید؟ می‌گوید: «حسین جان! من جامانده‌ام. نتوانستم بیام کمک.» گریه می‌کنم چون می‌دانم تو گریه‌کن‌ها را می‌رسی. کسایی که جامانده باشند و گریه کنند می‌رسند کربلا که جامانده‌اند. بعداً می‌آیند می‌بینند دیر رسیدیم. چرا من الان، الان باید باشم؟ سال ۶۱ هجری می‌بودم روبروی حسین(ع) وایمیستادم، تیرها را از او دفع می‌کردم. من چرا بعد ۱۴ قرن آمدم؟ حسین(ع) می‌گوید: «نه عزیزم! غصه نخور. اگه دیر اومدی بیا کربلا. هر که کربلا بیاید می‌پذیرم.»

غلامت بن زائده می‌گوید: این روایت خیلی روایت عجیبی است. یک تیکه از این روایت را توی حرم امام حسین(ع) از باب الشهدا که وارد می‌شوی، از بین الحرمین پله‌هایی که می‌آییم پایین، توی آن کاشی‌های آبی رنگ روبرو، یک تیکه از این روایت «غلامت بن زائده» می‌گوید: امام سجاد(ع) به من فرمود: «تو را خدا! روایت را گوش بده. روایت طولانی است، ولی شبش امشب است دیگر. شب آخرمان است دیگر. روایت را تمام کنیم.» عجب روایتی! عجب روایتی! امام سجاد(ع) به من فرمود: «به من خبر رسیده تو گهگاهی زیارت قبر پدرم حسین(ع) می‌روی.» خب قبر امام حسین(ع) آن اول مشتری نداشته. خیلی یک قبر غریب که مثل فردا وقتی امام سجاد(ع) آمد، این جنازه‌ها را دفن کرد. جمع می‌کرد. یک مقدار خاک ریخت روی تن حسین(ع). رویش نوشت: «هذا قبر الحسین علی بن ابیطالب الذی قتلوه عطشان.» قبر حسینی که تشنه. مشتری حرم امام حسین(ع)، اولین کار. همان اوایل امام سجاد(ع) به قدامت بن زائده می‌گوید: «به من خبر رسیده تو گاهی زیارت قبر پدرم می‌روی. درست است؟» گفت: بله آقا جان! درست به محضرتان رساندم.

حضرت فرمودند: «چرا موقعیت خاصی داری پیش پادشاه، پیش سلطان؟ بفهمن می‌کشنت. چرا خودت را به خطر می‌اندازی؟ مگر نمی‌دانی این پادشاه کسی است که تحمل ندارد ببیند کسی ما اهل بیت(ع) را دوست دارد؟» پادشاه از بنی امیه بوده دیگر. دستگاه، دستگاه بنی امیه است. «بدونن هر کی محبت ما را داره، پدرش را درمی‌آرن. تو برای چی خودت را به سختی می‌اندازی کربلا؟» گفت: «آقا! من فقط به خاطر خدا می‌روم. به خاطر پیغمبر می‌روم. باکمم نیست. هر کی می‌خواهد ناراحت بشود. هرچی هم بخواهد سرم بیاید غصه نمی‌خورم. عشق حسین(ع) می‌روم.» امام فرمودند: «والله إن ذالک کذالک.» به خدا قسم اینجور است. راوی می‌گوید: سه بار پرسیدند. سه بار جواب دادند. به خدا قسم اینجور است. به خدا قسم. حضرت فرمودند: «أبشر ثم أبشر.» خوشحال باش! خوشحال باش! خوشحال باش! می‌خواهم یک خبر اختصاصی بدهم که زینب(س) کنار گودی به من داد.

آخر حدیث امام سجاد(ع) می‌فرماید: «اگر یک سال با شتر می‌گشتی، یک سال توی بیابون‌ها می‌گشتی که این حدیث را بشنوی، جا داشت که من رایگان در اختیارت گذاشتم به خاطر اینکه اهل زیارت حسین(ع)ی.» عجب حدیثی! فرمود: «حدیثی در نخب مخزون از گنجینه سینه‌ام می‌خواهم. یک حدیث زائده. تو اهل زیارت قبر پدرم حسینی.» فرمود: «روز عاشورا لما أصابنا و ما أصابنا.» وقتی مصیبت‌های ظهر عاشورا سرمان آمد، «و قتل أبی و قتل من کان معه.» وقتی ظهر عاشورا پدرم را کشتند و هر که همراهش بود کشتند. «و من ولده و إخوته و سائر أهله.» پسران پدرم، خانواده‌اش، هرچه از خویشانش بود کشتند. «و ملئت حرمه.» حرم پدرم، این خانواده را سوار شتر کردند به اسارت گرفتند. «و نسائه علی الأقتاب.» همه را بر جهاز شتر سوار کردند. می‌خواستند ما را کوفه ببرند.

«فجعلت أنظر الیهم.» سر. امام سجاد(ع) می‌فرماید: «یک وقت نگاهم افتاد دیدم این جنازه‌ها همه روی زمین افتاده.» این دشت پر از این جنازه‌های متلاشی شده، تیکه تیکه. «هیچ‌کی نیست یک پارچه روی این جسدا بیندازد.» «فأظم ذلک فی صدری.» سینه‌ام به درد آمد. امام سجاد(ع) دارند به زائده می‌گویند. «این صحنه را که دیدم خیلی سینه‌ام به درد آمد. فاشتد لما أراهم قلقی.» بی‌تاب شدم، مضطرب شدم. «فکادت نفسی تخرج.» نزدیک بود جان بدهم وقتی این صحنه را دیدم. «و تبین ذلک منی عمتی زینب الکبری.» عمه‌ام زینب(س) دید دارم جان می‌دهم. وقتی این صحنه را دیدم آمد سراغ من. «فقالت: مالی أراک تجود بنفسک یا امام؟» زینب(س) فرمود: «ای باقیمانده جد من! باقیمانده برادر من! کسی که فقط تو یکی برایمان ماندی. «مالی أراک بنفسک» این چیست؟ می‌بینم داری جان می‌دهی عزیزم. چی شده؟ چرا انقدر بی‌تابی؟»

امام سجاد(ع) می‌فرماید: «به عمه‌ام گفتم: چه جور جزع نداشته باشم؟ بی‌تاب نباشم؟ دارم آقایی را می‌بینم روی زمین افتاده. این حسین من است. این حسین من است روی زمین افتاده. «مائم مرملین بالعرا مصلبین لا یدفنوا.» عمه جان! چه جور بی‌تاب نباشم؟ می‌بینم همه خویشانم، برادرانم، برادرزاده‌ها، عزیزانم، همه کس و کارم روی زمین افتاده‌اند توی خون خودشان غلتیده‌اند. عریان روی زمین افتاده.» بابا توی دو ساعت سه ساعت. همه ماجراها توی سه چهار ساعت بیشتر نبوده. بعد نماز ظهر که امام حسین(ع) خواندند، امروز دیگر شهادت‌ها شروع شد. حول و حوش دو سه ساعت هم بیشتر طول نکشید. امام سجاد(ع) فرمودند: «کسی عاشورا...» امام صادق(ع) فرمودند: «عاشورا روزه نگیرید، ولی چیزی هم نخورید. نماز عصری که خواندید، خواستید چیزی بخورید بخورید.» دیگر آنجا آب به خیمه‌ها آزاد شد. یعنی بین نماز ظهر و عصر حسین(ع) را کشتند. در خیمه‌ها را غارت بردند. همه را اسارت گرفتند. آب را آزاد کردم، بهشان پخش کردم توی دو ساعت همه.

امام سجاد(ع) فرمود: «جنازه‌ها را می‌بینم. این‌ها عریان روی زمین افتاده‌اند. «و لا علیهم أحد.» هیچ‌کی هم جنازه‌ها را... نمی‌رود. بشر اصلاً آدم دور این جنازه‌ها نیست. کسی به داد این‌ها نمی‌رسد. انگار یک سری خانواده از دیلم و خزر، کسایی که این‌ها اصلاً توی اسلام نبودند، به اسارت می‌گرفته می‌گرفتندشان. انگار خانواده، انگار این جنازه‌ها مال دیلم و خزرند.» این حرف‌ها را زد. بچه‌ها، عزیزان! می‌دانید زینب(س) چه جور امام سجاد(ع)، جان امام سجاد(ع) را توی آن لحظه حفظ کرد؟ با بشارتی که در مورد شماها داد. به امام سجاد(ع) در مورد شماها بشارت داد. زینب(س) به امام سجاد(ع) بشارت داد و جان امام سجاد(ع) حفظ شد.

چی گفت؟ عرض داشت: «عزیزم!» زینب(س) چه دلی دارد. زینب(س) دارد امام سجاد(ع) را آرام می‌کند. یکی باید بیاید خودت را آرام کند. تو امروز تل زینبیه بودی. زینب(س) تو همه چی دیدی. «عزیز برادر! غصه نخور. به خدا قسم عهدی از جانب پیغمبر(ص) نزد من که به پدرت و به جدت و به پدرت و عموی تو رسیده و این عهد الان دست من است. می‌خواهم به تو منتقل کنم. سری از اسرار الهی می‌خواهم بهت منتقل کنم.» امام سجاد(ع) فرمود: «چیست عمه جان؟» «لقد أخذ الله المیثاق.» خدا میثاقی گرفته از تعدادی از افراد این امت. «لا تعرفهم فراعنة هذه الامة.» فرعون‌های این امت این‌ها را نمی‌شناسند، ولی توی آسمان‌ها همه این‌ها را می‌شناسند. خدا از این‌ها میثاق گرفته که چیکار کنیم؟ «إنهم یجمعون هذه الأعضاء المتفرقه.» این‌ها می‌آیند این جنازه‌های تیکه تیکه را جمع می‌کنند. «فیوارونها.» این‌ها را می‌پوشانند. «و هذه الجثوم المضرحه.» این بدن‌های تیکه تیکه شده را جمع می‌کنند. «و ینسبون لحد التف. علم لقبر أبیک.» برای این بدن‌های تیکه تیکه یک پرچمی می‌زنند بالای قبر پدرت. اینجا را زیارتگاه عزیزم. اینجا قراره کربلا بشه. بیایند زیارت کنند. هرمله کنند. لبیک! اینجا زائر دارد، مشتاق دارد. دلشان برای کربلا می‌تپد. جنازه‌های پاره پاره را نگاه نکن. اینجا حرم. مردم سر می‌دهند بیایند زیارت همین بدن‌های پاره پاره. «یک کربلا به من بده آقا جان! تو را خدا.»

بعد زینب کبری(س) شروع کرد یکی یکی گفتن: «لا در هرچی بیشتر بگذرد این حرم بیشتر تو بَر توجه‌ها می‌آید. این قبر پدرت بیشتر بهش توجه می‌شود. و الی امامان کفر شیعیان ضلا.» همه سعی‌شان را می‌کنند هیچ‌کی به کربلا نرسد. هیچ‌کی زیارت قبر بابات نیاید. همه سعی‌شان را می‌کنند این حرم را نابود کنند. از بین ببرند. با خاک یکسان کنند. «فلا یزداد و أثره إلا ظهورا.» هرچی بیشتر تلاش کنند این حرم بیشتر، الا بیشتر صدای کربلا توی عالم می‌پیچد. زینب(س) با بشارت زائران حسین(ع)، امام سجاد(ع) را آرام کرد. با کربلایی‌ها امام سجاد(ع) کمی آرام شدند. فرمودند: «عمه جان! آن عهدی که فرمودی از پیغمبر(ص) به ما رسیده چیست؟ آن سری که از اسرار الهی است، علی صور نقل کرد.»

حضرت زینب(س) فرمود: «زینب! بابا عالم دارد دو انگشت زینب(س) می‌چرخد.» می‌بینی دیگر مردم آرام شدند. همه رفتند توی خانه‌ها. چون دیگر زینب(س) امشب رفت یک گوشه. تا دیشب بی‌تاب بود. همه عالم بی‌تاب. از امشب دیگر آرام است. همه عالم آرام شده دیگر. زینب(س) گفت: «از این به بعد داغ حسین(ع) مال خودمه. تنهایی باید بسوزم و بسازم.» سینه‌زن‌ها! بروید خانه‌هایتان. گریه آمدی، قدمت روی چشم. ولی از اینجا به بعد دیگر روضه خصوصی مال زینب(س) است. کی باید این سر بریده را ببیند و زار بزند؟ شروع کرد زینب(س) برای امام سجاد(ع) حدیث را نقل کردند. حدیث مفصل و طولانی.

حدیث ام ایمن. ام ایمن غذای خوبی درست کرده بود. یک روزی پنج تن مهمانش بودند. می‌گوید: «آمدم. آن روز اهل بیت(ع) آمدند از این غذای خوب خوردند.» حدیث طولانی است. «بعد دیدم پیغمبر(ص) به تک تک نگاه کردند. خنده‌ای کردند. تا آن روز من خنده پیغمبر(ص) را اینجور ندیده بودم. چند ثانیه گذشت. دوباره تک تک نگاهی کردند. گریه‌ای کردند. من توی آن روز گریه ندیده بودم.» سؤال کردیم: «یا رسول الله! چی شد؟» فرمود: «اولش نگاه کردم دیدم بچه‌هایم دور و بر من هستند. پیغمبر(ص)، علی(ع)، فاطمه(س)، حسن(ع)، حسین(ع). خوشحال شدم. خدایا! این‌ها را به من داده.» «جبرئیل نازل شد گفت: پیغمبر(ص)! به این جمع دل نبند. ماجراها همین حسین(ع) است. ماجراها...» تک تک جبرئیل برایم روضه حسین(ع) را خواند. «به من بشارت کربلایش را هم داد که کسی زیارت قبر حسین(ع) برود، چیا گیرش می‌آید.» این حدیث را نقل کرده برای زینب(س). عهدی که از جانب پیغمبر(ص) می‌فرماید که این حدیث را که پیغمبر(ص) گفتم. «الی الحسین(ع) فرمودند: جبرئیل با انگشتش به حسین(ع) اشاره کرد. گفت: «مقتول فی أرض یا رسول الله.» این بچه‌ات را می‌کشد. «یقال لها کربلا.» زمینی که اسم این زمین کربلا است.» بعد شروع کرد از این زمین کربلا گفتن، چه اتفاقاتی برایش پیش می‌آید. کیا می‌آیند؟ چه دل‌های مشتاقی که می‌آیند به این حرم گره می‌خورند. زلف به این قبر گره می‌خورد. هدایت می‌شوند.

بعد حضرت فرمودند: «جبرئیل به من همین بشارت‌ها را داد. فرمود: «ثم یبعث الله قوماً من امتک.» قومی از امت می‌آیند یا رسول الله! می‌آیند این جسدها را جمع می‌کنند. برای این قبر پرچمی می‌زنند، عَلَمی می‌زنند. اینجا سببی برای هدایت مؤمنین می‌شود.» «ملائکه آسمان هر روز می‌آیند، صد هزار فرشته هر روز و هر شب می‌آیند دور این قبر را طواف می‌کنند. نماز می‌خوانند، تسبیح می‌گویند. برای زائران حسین(ع) استغفار می‌کنند. و یک اسماء من یأتی زائراً من امتک متقرباً الی الله.» اسم‌های تک تک حسین(ع) را می‌نویسند. این ملائکه. بعد فرمود: «جبرئیل به من گفت: اسم خودشان، پدرانشان، خانواده‌شان، شهرهایشان همه را تک تک توی دیوانی می‌نویسند. روی پیشانی‌شان یک مهری از نور عرش خدا می‌زنند. «یوسمون فی وجوههم بمیثم نور عرش الله.» یک مهری از نور عرش خدا می‌زنند به پیشانی زائران حسین(ع). چی می‌نویسند؟ «هذا زائر قبر خیر الشهدا.» می‌نویسند این زائر بهترین شهداست. و پسر بهترین انبیا. وقتی قیامت می‌شود، پیغمبر(ص) فرمود: «من از این نور پیشانی‌ها تشخیص می‌دهم کیا رفتند زیارت قبر پسرم.» بعد فرمود: «می‌آیم خودم جداشان می‌کنم. با این نوری که توی پیشانی‌شان است تک تک از ترس قیامت جداشان می‌کنم. نجاتشان می‌دهم. می‌کشم زیر سایه خودم می‌آورمشان.» بعد پیغمبر(ص) فرمودند: «یک عده‌ای هم می‌آیند این قبر حسین(ع) را خراب کنند. آثارش را از بین ببرند. نمی‌توانند. روز به روز عشق مردم به این قبر بیشتر می‌شود.»

زینب(س) می‌فرماید: «این حدیث ام ایمن بود که برای من گفت. ولی من شب ۲۱ رمضان، وقتی پدرم امیرالمؤمنین(ع) لحظات آخرش بود، نزد پدرم امیرالمؤمنین(ع) نشستم.» ببین زینب(س) همه‌اش دلشوره حسین(ع) را دارد. لحظات آخر آمده از امیرالمؤمنین(ع) پرسیده: «بابا جان! یا امیرالمؤمنین! حدیث ام ایمن برای من نقل کرده درباره شهادت. می‌خواهم مفصلش را از تو بشنوم. تو برایم بگو بعداً چی می‌شود با حسین(ع).» بعد می‌فرماید: «پدرم امیرالمؤمنین(ع) فرمود: دخترم! من بهت گفته.» بعد فرمود: «و کأنّی بک و به...» پدرم امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «زینبم! گویا دارم می‌بینم صبح یا هذا البلد. می‌بینم آن روزی که با دست بسته، با رخت اسارت می‌آیند توی این شهر کوفه. می‌آرن. هاشمی می‌ترسید هر لحظه یک کسی بیاید شما را از روی زمین برباید. وارد کوفه‌تان می‌کنم. صبر کن. وقتی با آن حال...» بعد پدرم گفت: «به خدا قسم! به آن خدایی که حبه را شکافت قسم. روی کره زمین آن روز غیر از تو زینب، غیر از تو، آن‌هایی که با رخت اسارت پوشیدند، هیچ مسلمانی روی کره زمین پیدا نمی‌شود. رهبر مسلمانان کره زمین تویی دخترم. همه زیر دست تو.» بعد فرمود: «شیطان آن روز نحو مستانه می‌دهد. می‌گوید ما بر فرزندان آدم پیروز شدیم. بدان که اینجوری نمی‌ماند. شما پیروز می‌شوید.» امیرالمؤمنین(ع) پیشاپیش به زینبش همه چیز را گفته. زینب(س) آمادگی همه چیز را داشته. همه چیز را آماده...

الله اکبر. نمی‌دانم دیگر جانی برایت مانده، باز هم روضه بخوانیم یا نه. گریه کردی، ناله زدی. شب جمعه است امشب. مادرش کربلاست. احتمالاً از امروز است که مادرش آمده کربلا. دیگر مانده آخر شب این صدای ناله غریب فاطمه(س) شب‌های جمعه توی کربلا. تتلو: «پسرم! نشناختنت.» یا اباعبدالله! روضه امشبمان را امام رضا(ع) بخواند. آقامان هم امشب یتیم شده. امام رضامان هم یتیم شده. امروز من حرم خودم توی دلم با امام رضا(ع) می‌گفتم: «من کی‌ام بخواهم بگویم آقام را کشتند؟ شما باید...» من توی آن قد و قواره نیستم بخواهم بگویم حسین(ع) من را کشتند. شما باید شهیدی پیدا کنیم. یک طرفی با همان شهید سرگرم باشیم. از رباب یاد بگیر. امشب فقط می‌گفت: «جانم علی اصغر.» مخصوص زینب(س) است. رباب نمی‌گفت: «جانم حسین.» جانم! فقط با این بند قنداقه سر می‌کرد. می‌گفت: «جان!»

راستی بچه‌ها! دارد باران می‌آید. کجایی بابا؟ دارد باران می‌آید ولی یک خورده دیر دارد می‌آید. با توام ای حضرت باران! روز دهم کجا بودی؟ مصیبت‌های رباب یکی دو تا نیست. یکی دو تا نیست. معجر دزدیده رباب. گوشواره دریده رباب یک طرف. انگشتر دزدیده رباب یک طرف. همه این مصیبت‌ها برای رباب یک طرف. ولی دیدن یک گوشه‌ای نشسته زار زار گریه می‌کند. رباب چیست؟ گفت: «از وقتی آب خوردم شیرم جاری شد.» امام رضا(ع) فرمود: «إن یوم الحسین عقّفنا.» عاشورا پلک‌های ما را زخم کرده، اشک ما را جاری کرده. یا صاحب الزمان! این یک تیکه جمله خیلی عزیزنأ به عرض کربلا. عزیزهای ما را...
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...