مودت

جلسه پنجم

مودت . 1391
00:44:45
4

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن إلی یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

شاید برای بعضی از دوستان سؤالی پیش آمده باشد که این همه ما گفتیم «غصه دنیا را نخور»، «با دنیا کار نداشته باش»، آیا یعنی کلاً قید دنیا را بزنیم و زندگی کنیم؟ نه غمی، نه غصه‌ای، دیگر آدم دل نمی‌سوزاند و از مالش محافظت نمی‌کند؟ «غصه مالمان را نخوریم، هرکه آمد دزدی کرد، برد.» محافظت نکنم؟ دخلم را همین‌جوری می‌گذارم و می‌روم، بعد آمدم دیدم دزدیدند. «آقا غصه دنیا را نخور.»

اول خوب است یک مثال برایتان بزنم. «دنیا دل بکن» یعنی چه؟ شما بعضی‌هایتان الان در کار و کاسبی هستید، شاید پدرانتان یا برادرتان، یا در آینده خودتان به این کار بیایید. وقتی یک مغازه‌دار در مغازه‌اش را باز می‌کند، اگر این مغازه‌دار مؤمن باشد، جزو این آدم‌های درست‌حسابی باشد که این چند شب تعریفشان را کردیم، باید نیتش چی باشد؟ مغازه‌دار مؤمن با خودش می‌گوید: «الله اکبر، بسم الله الرحمن الرحیم. کار خلایق را می‌خواهیم امروز راه بیندازیم.» یک سری احکام داریم؛ احکام دینی.

نمی‌دانم، بابا خداوکیلی بچه‌ها، خودمانیما، اصلاً عجیب‌ترین دین عالم را داریم؛ نه می‌شناسیمش، نه قدرش را. خداوکیلی یک خورده آدم اهل مطالعه می‌شود، تحقیق می‌کند، می‌بیند این‌ها کین؟ این‌ها چی گفتن؟ بقیه کین؟ اصلاً حرفی برای گفتن ندارند دیگران پیش این‌ها. ما بلد نیستیم، نشنیدیم، نگفتن، دنبالش نبودیم. ببین چقدر قشنگ گفتن اهل بیت!

شما کاسبی، مثلاً بقالی داری. مغازه‌ای که می‌آیی، طبق محاسبه خودت، درآمد روزانه‌ات مثلاً چقدر است؟ درآمد درست است، از این ۷۸ هزار تومان، مثلاً ۳۰ تومانش سود است. در روز مثلاً ۱۵-۱۶ تا مشتری می‌آید. ببین خداوکیلی چی گفتن. می‌گوید: «صبح در مغازه را وا کردی تا شب ۱۵ تا مشتری می‌آید.» تو سه-چهار ساعت ۱۵ تا مشتری آمد.

مغازه تو هم این‌جوری نیست که تنها مغازه آن جنس باشد. تو آن منطقه بقالی زیاد است؛ یکی از بقالی‌ها، بقالی شما. یک وقت هست مغازه شما اختصاصی است. توی این شهرک اصلاً بقالی نیست، اصلاً نانوایی نیست غیر از شما. این فرق می‌کند. بقالی داری، تنها بقالی آن منطقه هم نیست. با خودت حساب می‌کردی امروز فلان مشتری می‌آید. آنی که تا شب حساب می‌کردی، تو دو ساعت آمد. اهل بیت گفتند چیکار کن؟ گفتند: «دیگه در مغازه را ببند. برو تو مسجد عبادت کن. بس دیگه، بابا چقدر آدم دنبال دنیاست؟»

خداوکیلی اگه بازار ما این شکلی بشه چی میشه؟ کسی کلاه می‌گذارد؟ چه وضعی توی بازار؟ دولاپهلو می‌اندازد. طرف رفته مثلاً جنس را خریده ۲۰ هزار تومان، آمده ۳۰ تومان قیمت گذاشته. الان اگه بخواهد نوعش را بخرد ۴۰ هزار تومان شده. به من دارد می‌فروشد ۸۰ هزار تومان. آدم انقدر دنیاپرست حرص می‌زنی، چرا سیر نمی‌شوی؟

ماجرا را گرفتی؟ اینجا افتاد. دل نبستن به دنیا یعنی چی؟ یعنی خدایا، به خاطر تو، به خاطر بنده‌هات آمدم. آن مقداری که با خودم حساب می‌کردم در آمد. نمی‌خواهم کار مردم به من گیر باشد. اگه نباشم کارشان لنگ بماند. عبادت، حالا موقع نماز اول وقت دو دستی چسبیده به دخل. «یک وقت ممکنه ۵.۷ صدم درصد احتمال دارد مشتری بیاید.» به خاطر همان ۵.۷ درصد مغازه را نمی‌بندد. نماز هم نمی‌رود مسجد بخواند.

«مشتری زیاد است، می‌گوید: وقت نکردم حاج آقا، به خدا وقت ندارم نماز بخوانم، انقدر سرم شلوغ است. نماز بخوانیم؟ مغازه رفتیم، کار کردیم. خدایا تو گفته بودی کار کن. کار بنده‌ها را راه بنداز.» رفتن واسه تو بودا، وگرنه من عشق نمازم. «لَا تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ» (قرآن، سوره نور). من تو نمازم باشم، تو کاسبیم نماز دارم. جنس‌ها را بررسی می‌کنم. خب، رکعت اول امروز چند تا جنس رفت؟ دو تا نسیه بردن. سه تا دیگه.

مغازه بودی، از اول نماز کجا رفتی؟ آن‌ها اهل بیت این‌جورند. تو مغازه‌ هم که هستن، تو نمازند. نمازشان با خداست. اگه احساس کنم که نیاز داری، سود نمی‌گیرم. خیلی احساس کنم نیاز داری، اصلاً بهت رایگان می‌دهم.

امام صادق فرمود: «هرچه مشکل و بدبختی توی دنیاست، خستگی و آزردگیه، به خاطر اینه که مردم دارن برای دنیا حرص می‌زنند.» همه ریلکس زندگی می‌کنند. این «غم سیاه» بود، «محنت سیاه» بود. گفتیم پرونده‌اش را بستیم دیگه. با این محنت سیاه می‌خواهیم بریم سراغ محنت سبز.

این مابین فقط چند تا نکته. امشب این چند تا نکته را می‌خواهیم بگیم. فردا شب ان شاء الله می‌رویم سراغ محنت. برای اهل بیت آقا به درد می‌خوره یا نه؟ اصلاً چیز خوبیه؟ خاصیتش چیه؟ آقا کلاً آدم برای دنیا غم داشته باشه چیز بدیه؟ دنیا، صحبت کردیم‌ها. کسی اگه تازه‌وارد است، بگه، اعلام کنه ما قاطی نشه. یکی نیاد بگه آقای فلانی آمد گفتش که برای دنیا غم داشته باشید، دنیا خوبه.

یک جاهایی ثواب می‌دهند. یک وقت‌هایی برای دنیا ناراحت بشوی، بهت ثواب می‌دهند. حدیث اول می‌فرماید: حضرت می‌فرمایند: «یک سری از گناه‌ها هستش که نه با نماز از بین میره، نه با صدقه. هرچی نماز بخونی این گناهت پاک نمی‌شه. هرچی صدقه بدی پاک نمیشه.» ایله! یا رسول الله! حضرت فرمودند: «الهموم فی طلب المعیشة.» دنبال کسب و کار که می‌رود، یک وقت‌هایی غصه‌دار می‌شود. آن غصه‌ای که تو طلب معاشش دارد. دنبال کسب و کار رفته. آن غصه یک سری باید برود کسب و کار کند، ضرر کند، یک غصه‌ای بهش وارد بشود. چقدر قشنگ شد.

حالا از این‌ور ماجرا، حالا هی تک‌تک باز می‌کنم مطالب جا بیفتد برایتان. باز هم دارد در مورد اینکه یک وقت‌هایی برای دنیا باید غصه بخوری، ناراحت بشوی. غصه برای دنیا خیلی این‌جاها چیز خوبیه. می‌فرماید: «مؤمن هی واسش غم و غصه می‌آید.» الکی بچه‌ها بودین دیگه. سه شب غصه‌های الکیو زدیم، تیکه‌پاره کردیم. غصه‌های بی‌خودی، با اونا کار نداریم.

یک وقتی آقا، طرف یک کاری کرده، آبروشو بردن. شب‌نامه واسش نوشتن. عکس فوتوشاپی درست کردن. چه‌ می‌دانم، فیلم خصوصیشو درآوردن. غصه داره دیگه. آدم با ناموس خودش مثلاً تو خلوت نشسته، یکی فیلمبرداری کرده. مثلاً رفته به رفیق خودش نشون داده: «ببین فلانی، فامیل ما.» اونم گرفته برده بلوتوث کرده، کل کشور پخش شده. همه خانم آقا را دیدن. آدم دلش درد می‌آید دیگه. این دل درد آمد، ناراحت شدی، کلی از گناهات پاک شد. خدا مهربونه، با این‌جور کار پاک می‌کنه ما رو.

می‌فرماید: «آن وقت‌هایی که غصه می‌خوری، آن لحظات غصه، لحظه کفاره است.» داری کفاره استادی را که به آدم وارد می‌شود، اذیت می‌کند. یکی از غصه‌ها این است: «خدا همیشه پیش آدم مؤمن یک آدم حسود می‌گذارد.» برو برگرد هم نداره. هرجا باشی هست. مداح باشی، می‌خواهی آخوند باشی، می‌خواهی نمی‌دانم کاسب باشی، می‌خواهی هرچی، کارمند باشی، همیشه خدا بغل دستت یک حسود می‌گذارد. هی جیگرتو به جلز ولز می‌اندازد.

«بابا جون مادرت ول کن دیگه، انقدر آدم به ما گیر داده، دنبال اتو می‌گرده.» آدم حسود دیدی؟ زوم کرده. مگاپیکسل ۱۶ تریلیون زوم. تغییر. حالا خود طرف از سر شره می‌کنه ها. کثافت و آبروریزی. بدبخت معصوم گیر داده، دلش درد می‌آید. اگه گناه نداشته باشه ارتقا درجه پیدا می‌کنه. هی به خدا نزدیک‌تر می‌شه، نزدیک‌تر می‌شه. «هرکه در این بزم مقرب‌تر است، جام بلا بیشترش می‌دهند.»

آقا این روایت‌ها را بخوانم براتون بچه‌ها. روایت می‌دونید حضرت زهرا سلام الله علیها یک وقت فلانی یک حدیثی از پدرم رسول الله... یعنی یک کسی آمد گفت: «خانم جان، شما حدیث مکتوب از پیغمبر دارید؟ یک حدیث نوشتم. آن حدیثه رو کجا گذاشتی؟ برو دنبالش بگرد.» «تعدل و أند الحسن و الحسین.» می‌گه: «رفتی دیدی که زیر خاکروبه‌ها افتاده. برداشت آورد. حضرت بوسیدن چشم.» یک حدیث معادل حسن و نمی‌دانیم. یک حدیث آقا زندگی آدم را زیر و رو می‌کنه. من امشب می‌خواهم هفت، هشت، ده قشنگ دیگه. حالشو ببرید.

می‌فرماید: «یونس بن یعقوب می‌گه از امام صادق شنیدم حضرت فرمود: ملعون ملعون کل بدن کل اربعین یوما. ملعون ملعون آدمی که ۴۰ روز براش بگذره، تو هیچ اتفاقی نیفته. هیچ نقصی، ضربه‌ای، ضرری بهش وارد نشه تو ۴۰.» حدیث ادامه داره. بذار اینجا یک پرانتز قشنگ باز کنم.

طرف دعوت کرده. پیغمبر مهمانی. پیغمبر آمدند سر سفره نشستند. مرغه داشت از روی دیوار راه می‌رفت. همان‌جا بالای دیوار تخم گذاشت. تخمه افتاد زمین. نشکست. تعجب کردن. صاحب‌خانه. کلاً زن. «آقا تو زندگی ما بلا، مصیبت اینا هیچی نمیاد. خیلی باحاله.» اسباب پاشید! پاشید! پاشید! خونه جهنمی! خونه‌ای که توش بلا نمی‌آید، رحمت خداست. ملعون کسی که چه روز می‌گذره، به بدنش نقصی وارد نمی‌شود.

بعد شروع کردن توضیح دادن. «خیلی منظور از ملعون اینه.» یعنی یا یک گزندگی براش پیش می‌آید. پشه‌ای می‌زند، یک خراشی پیدا می‌کنه، ضربه می‌خورد، بدنش با جایی، به جایی ضربه می‌خورد. بیا یک لغزشی پاش گیر می‌کنه، می‌افتد. یا یک هولی، یک لحظه دیدی مثلاً پاش گیر می‌کنه، می‌خواهد بیفتد. خودشو جمع می‌کنه. همین هم هستا. یعنی اگه کسی ۴۰ روز یک بار همین هم بهش نرسه، ملعونه. یک وقتی پاش به یک چیزی گیر می‌کنه، می‌پرد. تک‌تک حضرت فرمودند: «بند کفش، بند کفشش پاره میشه.»

مؤمن کلاسش میشه، خدا بالاتر از اینه که ۴۰ روز برش بگذره و گناه‌هاش پاک نشه. تو این ۴۰ روز حلّیزو داری. مؤمن کلاسش پیش خدا بالاتر از اینه. چه روز بگذره، این تو این چه روز. بعد ۴۰ روز هنوز تو پرونده پاک می‌کنی. یک بلای کوچولویی، چیزی. بالاخره عجیب این روایت. آوردم این روایت هم آخر همین حدیثه. حضرت می‌فرمایند که: «یک وقتی دیگه خیلی دیگه مؤمن مبتلا به گرفتاری و اینا نشه.» مثلاً یک دسته اسکناس صدتایی برمی‌داره، می‌شمارد. بانک رفته، می‌خواهد پرداخت بکند. ۱۰۰ هزار تومان. تو خونه که شمرده بود ۱۰۰ تومان بود. هزار تومان کمه. بذار دوباره بشمارم. روایت داره: «همان آن غصه کوچولو، غمی که آمد، کل گناه عظمی.» خدا خیلی رحیمه. خیلی خیلی دنبال بهونه می‌گرده. بنده‌هاشو تو تو این دنیا قرار گرفتی. بنده منی. من آوردمت. تو که نمی‌خواستی بیایی که.

بعد اطرافت هم نمی‌خواستی این‌جوری باشه که. این تیغی که تو درخت بود و رد می‌شدی، گرفت به کاپشنت. یک خورده پاره کرد. تو که نمی‌خواستی این تیغه تو درخت باشه. من تو رد شدی، گرفت به کاپشن. سر من داد نزدی. همین سر خدا داد نزنی، بهت اجر می‌ده‌ها. چقدر نازنین خدامون! این از احترام مؤمن پیش خدا. تا یک خورده گناه پیدا می‌کنه، خدا می‌خواهد سریع تسویه حساب کنه. اصلاً روایت داره: «مؤمن ما، امام رضا فرمودند آقامون، لَا یَمُرُّ عَلَى الْمُؤْمِنِ لَیْلَةٌ إِلَّا وَ تَفْقِدُ ذَنْبَهُ.» فداش بشیم. فرمود: «مؤمن شب نشده گناه‌هاش پاک میشه.» شب نشده روز گناه کرده. تا شب نشده خدا یک جوری دل این را، یک جوری بالاخره یک جا می‌چزونه، یک خورده غصه‌دار بشه، یک چیزی به زندگیش بیاد، یک تلخی بیاد.

ملائکه گناه داره، می‌خواهد بیفتد. نمی‌افتد. بعضی وقت‌ها فکر گناه. بعضی‌ها خیلی که لطیف می‌شوند پیش خدا، خیلی عزیز می‌شوند. این‌ها فکر گناه هم که بکنند، یک اتفاقاتی واسشون می‌افتد. خیال می‌کنیم. یک صلوات به روش بفرست. الله هم صلّ علی و آل محمد.

ذهنم بود برم بازار یک کار مکروهی انجام بدم. غر بزنم. مثلاً کسی حالا مثلاً حساب ما بعد پولشو پرداخت می‌کرده، هنوز سر موعدش هم نشده. مثلاً می‌خواستم بهش بگم آقا زودتر پول را بده. یک کار مکروه. حرام نه ها. تا وسط راه رفتم، منصرف شدم. آمدم برگردم. شتری رد می‌شد با بچه. از بغل ما بچه شتره لنگ انداخت. از بغل ما رد شد. خدا رحم کرد، نخورد به ما. چرا این‌جوری شد امروز؟ می‌گه: شبش تو عالم معنا پرسیدم: «داستان چی بود امروز؟ امروز فکر مکروه به ذهنت آمد.» «بابا انجام که ندادم.» گفتن: «خب لنگ شتر هم بهت که نخورد.» چقدر این‌ها باحالن.

«آقا ما ۲۰ ساله گناه می‌کنیم، تا حالا یک پس کله نخوردیم.» کی بود؟ بندازیمش بیرون. آخه آدم‌های پستی پیدا می‌شوند. «هرچی بیشتر گناه می‌کنیم خدا بیشتر تحویل می‌گیره.» دو تومان دستی بهت می‌دهم. پیدات نشه. برو! ولی مؤمن، می‌کشمت. بلا می‌اندازم. یک حدیث، خیلی روایت داره. یکی از دوستان امیرالمؤمنین آمد خدمت امیرالمؤمنین، عبدالله بن یحیی. آمد رو صندلی بشینه. یعنی جلوی امیرالمؤمنین صندلی بود. حضرت فرمودند: «بفرما.» خب زشته آدم تا ازت بفرما نگن، صندلی بشینه. بفرمایید. آمد نشست. تا صندلی بشینه، صندلی چپه شد، افتاد. صندلی هم خورد تو سرش. استخوان سرش شکست. صندلی‌های قدیم چی بوده خدا می‌دونه.

حضرت فرمودند: «یک مقدار آب بیاورید.» خود امیرالمؤمنین سر این آدم را شستن. ببین چقدر جایگاه داره. حضرت دست گذاشتند. همان‌جا می‌گه: «دردش خیلی زیاد بود، ولی تو دست گذاشتن، درد برطرف شد.» یک مقدار آب دهنم زدن و بسته. آب دهان امیرالمؤمنین. بابا خود بهشته، خود بهشته. ساقی کوثر.

حضرت فرمودند که: «خدا را شکر که شیعیان ما زود تقاص گناه‌هاشونو پس می‌دن تو دنیا.» وقتی آمدی بشینی «بسم الله» نگفتی. کله‌اش شکست. بابا خدایا، بابا بسمه. «گناه که نکردم. به زن مردم که نگاه نکردم.» زن مردم؟ جرأت داری نگاه کن، نابودت می‌کنم. کاهو می‌اندازن. توهین. حسابی بوی گناه بده. پس کله‌اش می‌خوره. «بسم الله» نگفتی؟ «بسم الله» بگی. سرت که شکست. گناه «بسم الله» نگفتنت پاک شد. داری آقا تو متن؟ خیلی مثل اینکه خدا خیلی رومون حساب باز کرده.

هر کاری که اولش «بسم الله» نگی ابتره. حالا غذا بدون «بسم الله» شروع کنی چی؟ «فهو الشرک الشیطان.» شیطون می‌آید تو غذات شریک میشه. من این حدیث را وقتی می‌خواهم بخوانم این‌جوری می‌گویم. می‌گویم الان یک گربه با شما تو غذات شریک، نصف خورشت را لیس زده، بقیه‌اش را هم شما می‌خواهی بخوری. گربه کجاست؟ شیطون کجاست؟ کثافت محض شیطون. «بسم الله» نگفتی؟ نصف غذا شریک داشتی. حدیث را قشنگ بود ها.

حالا حدیث خیلی قشنگه را بخوانم. برای ۱۴ معصوم یک صلوات بفرست. حالا ببین بابا اهل بیت چقدر ما را دوستمون دارن. چقدر آدم حساب می‌کنن. من این حدیث را مو بکنم راست میشه. وقتی شما الان با خودت تصور کن، امام زمان بگن: «آقا فلان روز که فلان مشکل واست پیش آمد، من شب خوابم نبود.» یک آدم راستگویی که یقین داری حرفش درسته. روایت می‌فرماید که: «شیعیان ما حزن پیدا می‌کنند، ما محزون میشیم.» این باباشو از دست داده، امام زمان ناراحته. این مالشو از دست داده، امام زمان ناراحته. این زن خوب گیر آمده، امام زمان خوشحالن.

چی بالاتر از این؟ من همیشه به دوستان گفتم. گفتم اوج بدبختی شیعه، اوج خاک بر سری اینه که عروسی بگیره، امام زمان تو عروسیش نیاد. امام زمان مشتاقه به اینکه تو عروسی شیعیانش بیاد. ببین چیکار کردی که امام زمان راه پیدا نکرده. دعوت کنه امام زمان بیایند. «آقا مجلس مال شما نیست.» کلی رقاصه دعوت کردی.

اهل بیت خیلی ما را آدم حساب کردن. زید نرسی آمدم خدمت موسی بن جعفر پدر امام رضا. گفتم آقا جان، تو را به خدا کسی نباشه تو این متن حدیث نباشه ها. خیلی حدیث قشنگه، خیلی قشنگه. بحارالانوار جلد ۶۵ صفحه ۱۴۷. گفتم آقا، بعضی از این شیعیان شما هستند، عرق‌خورن. شیعیانتونو؟ شیعه فاسق را انداختین؟ آدم گناه‌کار؟ عرق‌خور هیئتی؟ عرق‌خور؟ قرآن؟ کبیره انجام می‌دن. آدم‌های ناتوانی. ادعاشون هم اینه که شیعه شما. «تَبرّأ مِن فعله ولا تَبرّأ منه.» از کارش بدت بیاد، از خودش نه. «أَحبوه.» دوستش داشته باش. تو را دوست داره، خودش را دوست داشته باشه. از کارش بدت بیاد.

«آقا میشه به این‌ها بگیم فاسق فاجر؟» فاسق فاجر کسیه که محبت ما اهل بیت را تو دلش نداره. بابا عرق‌خوره، عرق یعنی چی؟ امیرالمؤمنین فرمود: «اگه توی چاهی یک قطره عرق بریزه، از اون چاه آب بکشند، اون آب را بریزن به پای چمن، اون چمن‌ها رشد پیدا کنه، از اون چمن‌ها گوسفندها بخورن، من گوشت اون گوسفندها رو لب نمی‌زنم. اگه هزار تا شتر باشه، بار یکی اون شتر هزارمیه، یک مقدار عرق. من سر شتر اولی رو هم نمی‌گیرم.» این عرق اینه. امام رضا فرمودند: «هر وقت عرق دیدی، یزید ملعون و لعنش کن.» به خاطر اون داستانه مجلس شام. عرق‌خور، کم کسی نیستا. خیلی وضعش خرابه.

«ما اهل بیتو دوست داریم، دوست دارم. محبت اهل بیت تو وجود خدا نمی‌گذاره. دوست داره ما فاسق فاجر بمونه.» حدیث را داری؟ متن حدیث. «کم‌کم خدا نمی‌گذاره. دوست داره ما گناهی که مرتکب شده این گناه تا آخر واسش بمونه.» بهش بگید: «فاسق العمل ولی مؤمن النفس. خبیث الفعل ولی طیب الروح.» به خدا ولی ما دوست‌دار ما از دنیا خارج نمیشه، مگر اینکه خدا و پیغمبر و ما اهل بیت ازش روز قیامت هیچی گناه نداری. صورتش مثل ماه می‌درخشه. سفید. گناه‌هاشم پوشیده شده. نه غمی داره، نه غصه‌ای. طرف خیلی تعجب کرد.

حضرت فرمودند: «می‌دونی دوست‌دار ما را خدا چه‌جوری پاک می‌کنه؟» «یُصفّی من الذنوب إمّا بمصیبة فی مالٍ أو نفسٍ أو ولد.» مصیبت خدا تو مالش می‌اندازه. یا یک مصیبتی تو تنش می‌اندازه. یا یک مصیبتی تو بچه‌اش می‌اندازه. توی یک مریضی بهش می‌ده، پاکش می‌کنم. یا یک ترسی. ترس از دولت باطل. می‌ترسه ساواکیا بگیرنش. همین ترسی که داره. یا موقع مردن یک خورده بهش سخت می‌گیرن. نمی‌شه. نمی‌گذاری ما دوستان ما با گناه بیاد اون‌ور. پاکش می‌کنیم. می‌چلونیمش، می‌چلونیمش تو دنیا. می‌چلونیم. محب خودمونو می‌چلونیم. باید تر و تمیز بیای پیش ما. این همه حج و نماز و بعد آخرش آقا.

جمله را داشته باش. حضرت فرمودند: «اگه موقع مردن هم هی چلوندنش پاک نشد، مگه ما اهل بیت مردیم؟ خودمون شفاعتشو می‌کنیم.» امام داره، آقا داره، مولا داره. یک حدیث دیگه شبیه این هست. طرف آمد گفت: «بعضی از شیعیان شما یَشرَبُونَ النَّبِیذَ فی الطَّرِیقِ.» نبیذ دو تا معنا داره. هم به شربت عسل می‌گن، هم به شراب خرما. «تو راه می‌شینن نبیذ می‌خورن.» چیز خوبیه اشکال نداره. گفت: «نه آقا منظورم اون خوبش نیست، بدشه.» حضرت فرمودند که: «بازم خوبه. شیعیان ما در راه می‌شینن عرق می‌خورن.» گفت: «بابا منظورم اینه. شیعیان شما عرق‌خورن.» حضرت فرمودند: «چشمت در بیاد، خودم شفاعتشو می‌کنم.» امام رحیم داره. بدبخت تویی که امام نداری.

به دردش می‌رسد. «قرض کنید. نداشتید، من خودم به جاتون پرداخت می‌کنم.» بابا با ما کار دارن. حسابمون کردن. جدی بگیر خودتو. دعوت‌نامه فرستاده. کارت داریم. محرم کارت داریم. هیئت کار دی ماه. چرا قول ندادی؟ یک ساعتت را خالی کن برایم. دنبال آدم‌های پس‌افتاده نفرستاد. عبیدالله حر جوفی. آدم ملعون. امام حسین خودش با پای خودش پا شد آمد. اونجایی که خیمه زده بودند این منطقه چیه؟ گفتم: «منطقه فلان.» عبیدالله معروف است. اون هم روستای بغلی می‌شینه. حضرت فرمودند: «عه، اسب منو بیار.» اسب آوردن. با چند تا از این بچه‌ها حضرت راه افتادن رفتن. پرده خیمه عبیدالله را زد کنار. حضرت فرمودند: «می‌آیی کمک ما؟» گفت: «آقا من واسه اینکه اهل کوفه بود، جزو بزرگان کوفه بود. گفت من اصلاً به خاطر اینکه با شما تو کوفه مواجه نشم، فرار کردم آمدم تو روستای خودمون. می‌ترسیدم کوفه بیایی روم نشه بهت بگم نمی‌تونم کمکت کنم. بیا آقا شرمنده. شمشیر دارم، اسبم دارم. هر کدام می‌خواهی.»

ببینم من خودتو می‌خواهم. کفش اسبتو. دنبال عبیدالله حر جووی رفت. آخر هم تحویل نگرفته. امام حسین دنبال ما نیایند؟ دنبال ما نفرستند؟ ولمون نمی‌کنه. به خدا ولمون نمی‌کنن. اگه ولشون نکنیم، ولمون نمی‌کنن. از خودمونه. ما شل میایم. ولمون نمی‌کنه. این را داشته باش.

یک وقتی آدم غرق گناه میشه. «هیئت نمی‌رم. برم چیکار کنم؟» این کار شیطونه‌ها. تو همان لحظه‌ای که اوج گناهی، حسین داره صدا می‌زنه. می‌گه: «بیا با ما قهر نکن. از هرکی می‌بری، از ما نبر. درست آلوده شدی، بیا خودم پاکت می‌کنم. مگه من مردم؟ تو امام داری؟ مولا داری؟» بعضی‌ها بدبختن. «تو دو تا گناهی انجام دادی. دیگه من هیئت نمیام. به چه روم نمیشه.» نگو این را. بگو: «گناه کردم، بیشتر می‌خواهم هیئت برم. آلوده شدم.» بعد می‌رم سر آستانش می‌مالم، پوزه می‌مالم. می‌گویم: «تو که گناه‌کارا را خوب راه می‌دی، من آمدم. اگه خودتون نگفتید، مگه به اون یارو نگفتین چشمت کور بشه، ما خودمون شفاعتشو می‌کنیم. خوب شفاعت کنیم دیگه.» اگه کسی جدی‌جدی از حسین بخواهد، حسین می‌بره ها. می‌گوید بلا. این حرفو گوش بده. اگه کسی جدی‌جدی شهادت بخواهد، حسین شهادت را می‌نویسه براش.

چند سال پیش بچه‌های مشهد به ما زنگ زد. گفت: «حاجی می‌خواهم کربلا برم. خیلی مشکل دارم. نه پاسپورت دارم نه شناسنامه درسته.» گفتم: «ببین اگه جدی‌جدی بخواهی، می‌بردت.» چند روز بعدش زنگ زد. گفت: «حاجی نمی‌دانم چی شد. همه‌چی خودش درست شد. یک دفعه چشم باز کردم، کربلا.» گفتم: «این‌جوریه با حسین.» اگه جدی‌جدی باشی، می‌بره. می‌گه: «اصلاً مگه من مردم؟ تو خودم جور می‌کنم برات. خودم. تو مگه امام نداری؟ نشستی غصه می‌خوری؟»

مگه حسین چیکار است؟ تو کربلا یک بچه نوجوانی بود که به قول مقتل‌نویس‌ها این بعد از علی‌اصغر دیگه کوچک‌ترین بچه خیمه‌ها بود. حالا خود علی‌اصغر که جدی‌جدی شهادت خواست، بماند. شب هفتم روضه‌اش را می‌خوانند. این بچه یتیم، عبدالله بن حسن، پسر ۸-۹ ساله تا ۱۰-۱۱ سال گفتن سنش را. ظهر عاشورا امام حسین خداحافظی کردن، رفتن. به زینب سپردن. «زینب جان، بچه‌ها را به تو سپردم. تو دیگه هواشو داشته باش.» ولی تو این بچه‌ها یک نفر جدی‌جدی می‌خواست تو بغل عموش جون بده. گفت: «من فقط باید تو بغل عموم باشم. هیچ جا دیگه نمی‌رم. من فقط عموم را می‌خواهم.»

کاس کنار زینب بود. نگاه کرد دید نامردا دور عمو را گرفتن. نگاهش افتاد. الله اکبر. متن مقتل اینه. آن‌جوری که هم شیخ مفید نقل کرده، هم ابی مخنف نقل کرده. مورخین بزرگ نقل کردن. می‌گه: «دید دور حسین جمع شدن. سر کلاه حسین دعوا شده. افتاده ولی تو گودی قتلگاه. کلاه خود را از دست همدیگه می‌گرفتن. عمامه حسین را دست به دست می‌کردند.» تا این صحنه را دید، با اینکه امام حسین مخصوص سفارش کرده بودند به حضرت زینب. «زینب، همه عبدالله را بیشتر از همه. این امانتی داداشمه.» یت. دستش تو دست زینب بود. کشید. فریاد زد: «و تنها شده.» تنها گیرش آوردی. دوید آمد تو گودی قتلگاه. تا رسید، شمشیر را بلند کردن. می‌خواهم رو تن حسین بالا آورد. دیگه چیزی نداشتی بچه بخواهد از عمو دفاع کنه. نام. ضربه را زد. یک وقت نگاه کردی، دست رو پوست آویزون شد. «عمو رسیدم.»

و چقدر بلوا بود سر تصاحب عمامه تو دعوا بود. جانم. این شعر: «به سختی از وسط نیزه‌ها گذر کردم، هزار مرتبه شکر خدا کمی جا بود. نهر یعنی برید گلو. ثواب نهر گلویت تعارفی سر زبان همه. جمله نمی‌دانم روضه فهمی یا نه. روضه فرمان می‌سوزم با این شعر.» عمو چقدر لب خشکتان دارد. چه خوب می‌شد مشک آب سقا بود. زنی خمیده رد شد از لب گودال. نکند مادر تو زهرا بود. حسین. الله اکبر. بخوانم این دو سه بیتو یا نه. کشتنتان تیغ و نیزه کم به دست لشکریان. سنگ و چوب حتی ترانه هوش و حوش سپاه کوفه و به فکر جایزه سر ما بود. بلند. عمو جانم بلند که همه سوی خیمه‌ها. که همه سوی خیمه‌ها رفتن. من آمدم سوی عمه تنها بود. حسین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...